مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۰ صاف جان ها سوی گردون می رود درد جان ها سوی هامون می رود چشم دل بگشا و در جان ها نگر چون بیامد چون شد و چون می رود جامه برکش چونک در راهی روی چون همه ره خاک با خون می رود لاله خون آلود می روید ز خاک گرچه با دامان گلگون می رود جان چو شد در زیر خاکم جا کنید خاک در خانه چو خاتون می رود جان عرشی سوی عیسی می رود جان فرعونی به قارون می رود سوی آن دل جان من پر می زند کو لطیف و شاد و موزون می رود زانک آن جان دون حق چیزی نخواست وین دگر جان سوی مادون می رود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۱ هر زمان لطفت همی در پی رسد ور نه کس را این تقاضا کی رسد مست عشقم دار دایم بی خمار من نخواهم مستیی کز می رسد ما نیستانیم و عشقش آتشیست منتظر کان آتش اندر نی رسد این نیستان آب ز آتش می خورد تازه گردد ز آتشی کز وی رسد تا ابد از دوست سبز و تازه ایم او بهاری نیست کو را دی رسد لا شویم از کل شیی هالک چون هلاک و آفت اندر شیء رسد هر کی او ناچیز شد او چیز شد هر کی مرد از کبر او در حی رسد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۲ شب شد و هنگام خلوتگاه شد قبله عشاق روی ماه شد مه پرستان ماه خندیدن گرفت شب روان خیزید وقت راه شد خواب آمد ما و من ها لا شدند وقت آن بی خواب الاالله شد مغزها آمیخته با کاه تن تن بخفت و دانه ها بی کاه شد هندوان خرگاه تن را روفتند ترک خلوت دید و در خرگاه شد گفت و گوهای جهان را آب برد وقت گفتن های شاهنشاه شد شمس تبریزی چو آمد در میان اهل معنی را سخن کوتاه شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۳ مرگ ما هست عروسی ابد سر آن چیست هو الله احد شمس تفریق شد از روزنه ها بسته شد روزنه ها رفت عدد آن عددها که در انگور بود نیست در شیره کز انگور چکد هر کی زنده ست به نورالله مرگ این روح مر او راست مدد بد مگو نیک مگو ایشان را که گذشتند ز نیکو و ز بد دیده در حق نه و نادیده مگو تا که در دیده دگر دیده نهد دیده دیده بود آن دیده هیچ غیبی و سری زو نجهد نظرش چونک به نورالله است بر چنان نور چه پوشیده شود نورها گرچه همه نور حقند تو مخوان آن همه را نور صمد نور باقیست که آن نور خدا است نور فانی صفت جسم و جسد نور ناریست در این دیده خلق مگر آن را که حقش سرمه کشد نار او نور شد از بهر خلیل چشم خر شد به صفت چشم خرد ای خدایی که عطایت دیدست مرغ دیده به هوای تو پرد قطب این که فلک افلاکست در پی جستن تو بست رصد یا ز دیدار تو دید آر او را یا بدین عیب مکن او را رد دیده تر دار تو جان را هر دم نگهش دار ز دام قد و خد دیده در خواب ز تو بیداری این چنین خواب کمالست و رشد لیک در خواب نیابد تعبیر تو ز خوابش به جهان رغم حسد ور نه می کوشد و بر می جوشد ز آتش عشق احد تا به لحد
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۰ صاف جان ها سوی گردون می رود درد جان ها سوی هامون می رود چشم دل بگشا و در جان ها نگر چون بیامد چون شد و چون می رود جامه برکش چونک در راهی روی چون همه ره خاک با خون می رود لاله خون آلود می روید ز خاک گرچه با دامان گلگون می رود جان چو شد در زیر خاکم جا کنید خاک در خانه چو خاتون می رود جان عرشی سوی عیسی می رود جان فرعونی به قارون می رود سوی آن دل جان من پر می زند کو لطیف و شاد و موزون می رود زانک آن جان دون حق چیزی نخواست وین دگر جان سوی مادون می رود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۱ هر زمان لطفت همی در پی رسد ور نه کس را این تقاضا کی رسد مست عشقم دار دایم بی خمار من نخواهم مستیی کز می رسد ما نیستانیم و عشقش آتشیست منتظر کان آتش اندر نی رسد این نیستان آب ز آتش می خورد تازه گردد ز آتشی کز وی رسد تا ابد از دوست سبز و تازه ایم او بهاری نیست کو را دی رسد لا شویم از کل شیی هالک چون هلاک و آفت اندر شیء رسد هر کی او ناچیز شد او چیز شد هر کی مرد از کبر او در حی رسد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۲ شب شد و هنگام خلوتگاه شد قبله عشاق روی ماه شد مه پرستان ماه خندیدن گرفت شب روان خیزید وقت راه شد خواب آمد ما و من ها لا شدند وقت آن بی خواب الاالله شد مغزها آمیخته با کاه تن تن بخفت و دانه ها بی کاه شد هندوان خرگاه تن را روفتند ترک خلوت دید و در خرگاه شد گفت و گوهای جهان را آب برد وقت گفتن های شاهنشاه شد شمس تبریزی چو آمد در میان اهل معنی را سخن کوتاه شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۳ مرگ ما هست عروسی ابد سر آن چیست هو الله احد شمس تفریق شد از روزنه ها بسته شد روزنه ها رفت عدد آن عددها که در انگور بود نیست در شیره کز انگور چکد هر کی زنده ست به نورالله مرگ این روح مر او راست مدد بد مگو نیک مگو ایشان را که گذشتند ز نیکو و ز بد دیده در حق نه و نادیده مگو تا که در دیده دگر دیده نهد دیده دیده بود آن دیده هیچ غیبی و سری زو نجهد نظرش چونک به نورالله است بر چنان نور چه پوشیده شود نورها گرچه همه نور حقند تو مخوان آن همه را نور صمد نور باقیست که آن نور خدا است نور فانی صفت جسم و جسد نور ناریست در این دیده خلق مگر آن را که حقش سرمه کشد نار او نور شد از بهر خلیل چشم خر شد به صفت چشم خرد ای خدایی که عطایت دیدست مرغ دیده به هوای تو پرد قطب این که فلک افلاکست در پی جستن تو بست رصد یا ز دیدار تو دید آر او را یا بدین عیب مکن او را رد دیده تر دار تو جان را هر دم نگهش دار ز دام قد و خد دیده در خواب ز تو بیداری این چنین خواب کمالست و رشد لیک در خواب نیابد تعبیر تو ز خوابش به جهان رغم حسد ور نه می کوشد و بر می جوشد ز آتش عشق احد تا به لحد