Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸ ما را سفری فتاد بی ما آن جا دل ما گشاد بی ما آن مه که ز ما نهان همی شد رخ بر رخ ما نهاد بی ما چون در غم دوست جان بدادیم ما را غم او بزاد بی ما ماییم همیشه مست بی می ماییم همیشه شاد بی ما ما را مکنید یاد هرگز ما خود هستیم یاد بی ما بی ما شده ایم شاد گوییم ای ما که همیشه باد بی ما درها همه بسته بود بر ما بگشود چو راه داد بی ما با ما دل کیقباد بنده ست بنده ست چو کیقباد بی ما ماییم ز نیک و بد رهیده از طاعت و از فساد بی ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹ مشکن دل مرد مشتری را بگذار ره ستمگری را رحم آر مها که در شریعت قربان نکنند لاغری را مخمور توام به دست من ده آن جام شراب گوهری را پندی بده و به صلح آور آن چشم خمار عبهری را فرمای به هندوان جادو کز حد نبرند ساحری را در شش دره ای فتاد عاشق بشکن در حبس شش دری را یک لحظه معزمانه پیش آ جمع آور حلقه پری را سر می نهد این خمار از بن هر لحظه شراب آن سری را صد جا چو قلم میان ببسته تنگ شکر معسکری را ای عشق برادرانه پیش آ بگذار سلام سرسری را ای ساقی روح از در حق مگذار حق برادری را ای نوح زمانه هین روان کن این کشتی طبع لنگری را ای نایب مصطفی بگردان آن ساغر زفت کوثری را پیغام ز نفخ صور داری بگشای لب پیمبری را ای سرخ صباغت علمدار بگشا پر و بال جعفری را پر لاله کن و پر از گل سرخ این صحن رخ مزعفری را اسپید نمی کنم دگر من درریز رحیق احمری را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰ بیدار کنید مستیان را از بهر نبیذ همچو جان را ای ساقی باده بقایی از خم قدیم گیر آن را بر راه گلو گذر ندارد لیکن بگشاید او زبان را جان را تو چو مشک ساز ساقی آن جان شریف غیب دان را پس جانب آن صبوحیان کش آن مشک سبک دل گران را وز ساغرهای چشم مستت درده تو فلان بن فلان را از دیده به دیده باده ای ده تا خود نشود خبر دهان را زیرا ساقی چنان گذارد اندر مجلس می نهان را بشتاب که چشم ذره ذره جویا گشتست آن عیان را آن نافه مشک را به دست آر بشکاف تو ناف آسمان را زیرا غلبات بوی آن مشک صبری بنهشت یوسفان را چون نامه رسید سجده ای کن شمس تبریز درفشان را

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸ ما را سفری فتاد بی ما آن جا دل ما گشاد بی ما آن مه که ز ما نهان همی شد رخ بر رخ ما نهاد بی ما چون در غم دوست جان بدادیم ما را غم او بزاد بی ما ماییم همیشه مست بی می ماییم همیشه شاد بی ما ما را مکنید یاد هرگز ما خود هستیم یاد بی ما بی ما شده ایم شاد گوییم ای ما که همیشه باد بی ما درها همه بسته بود بر ما بگشود چو راه داد بی ما با ما دل کیقباد بنده ست بنده ست چو کیقباد بی ما ماییم ز نیک و بد رهیده از طاعت و از فساد بی ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹ مشکن دل مرد مشتری را بگذار ره ستمگری را رحم آر مها که در شریعت قربان نکنند لاغری را مخمور توام به دست من ده آن جام شراب گوهری را پندی بده و به صلح آور آن چشم خمار عبهری را فرمای به هندوان جادو کز حد نبرند ساحری را در شش دره ای فتاد عاشق بشکن در حبس شش دری را یک لحظه معزمانه پیش آ جمع آور حلقه پری را سر می نهد این خمار از بن هر لحظه شراب آن سری را صد جا چو قلم میان ببسته تنگ شکر معسکری را ای عشق برادرانه پیش آ بگذار سلام سرسری را ای ساقی روح از در حق مگذار حق برادری را ای نوح زمانه هین روان کن این کشتی طبع لنگری را ای نایب مصطفی بگردان آن ساغر زفت کوثری را پیغام ز نفخ صور داری بگشای لب پیمبری را ای سرخ صباغت علمدار بگشا پر و بال جعفری را پر لاله کن و پر از گل سرخ این صحن رخ مزعفری را اسپید نمی کنم دگر من درریز رحیق احمری را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰ بیدار کنید مستیان را از بهر نبیذ همچو جان را ای ساقی باده بقایی از خم قدیم گیر آن را بر راه گلو گذر ندارد لیکن بگشاید او زبان را جان را تو چو مشک ساز ساقی آن جان شریف غیب دان را پس جانب آن صبوحیان کش آن مشک سبک دل گران را وز ساغرهای چشم مستت درده تو فلان بن فلان را از دیده به دیده باده ای ده تا خود نشود خبر دهان را زیرا ساقی چنان گذارد اندر مجلس می نهان را بشتاب که چشم ذره ذره جویا گشتست آن عیان را آن نافه مشک را به دست آر بشکاف تو ناف آسمان را زیرا غلبات بوی آن مشک صبری بنهشت یوسفان را چون نامه رسید سجده ای کن شمس تبریز درفشان را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱ من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا سوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا دیدم آن جا پادشاهی خسروی جان پروری دلربایی جان فزایی بس لطیف و خوش لقا کوه طور و دشت و صحرا از فروغ نور او چون بهشت جاودانی گشته از فر و ضیا ساقیان سیمبر را جام زرین ها به کف رویشان چون ماه تابان پیش آن سلطان ما روی های زعفران را از جمالش تاب ها چشم های محرمان را از غبارش توتیا از نوای عشق او آن جا زمین در جوش بود وز هوای وصل او در چرخ دایم شد سما در فنا چون بنگرید آن شاه شاهان یک نظر پای همت را فنا بنهاد بر فرق بقا مطرب آن جا پرده ها بر هم زند خود نور او کی گذارد در دو عالم پرده ای را در هوا جمع گشته سایه الطاف با خورشید فضل جمع اضداد از کمال عشق او گشته روا چون نقاب از روی او باد صبا اندرربود محو گشت آن جا خیال جمله شان و شد هبا لیک اندر محو هستی شان یکی صد گشته بود هست محو و محو هست آن جا بدید آمد مرا تا بدیدم از ورای آن جهان جان صفت ذره ها اندر هوایش از وفا و از صفا بس خجل گشتم ز رویش آن زمان تا لاجرم هر زمان زنار می ببریدم از جور و جفا گفتم ای مه توبه کردم توبه ها را رد مکن گفت بس راهست پیشت تا ببینی توبه را صادق آمد گفت او وز ماه دور افتاده ام چون حجاج گمشده اندر مغیلان فنا نور آن مه چون سهیل و شهر تبریز آن یمن این یکی رمزی بود از شاه ما صدرالعلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲ در میان پرده خون عشق را گلزارها عاشقان را با جمال عشق بی چون کارها عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد عشق دیده زان سوی بازار او بازارها ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق ترک منبرها بگفته برشده بر دارها عاشقان دردکش را در درونه ذوق ها عاقلان تیره دل را در درون انکارها عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن تا ببینی در درون خویشتن گلزارها شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱ من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا سوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا دیدم آن جا پادشاهی خسروی جان پروری دلربایی جان فزایی بس لطیف و خوش لقا کوه طور و دشت و صحرا از فروغ نور او چون بهشت جاودانی گشته از فر و ضیا ساقیان سیمبر را جام زرین ها به کف رویشان چون ماه تابان پیش آن سلطان ما روی های زعفران را از جمالش تاب ها چشم های محرمان را از غبارش توتیا از نوای عشق او آن جا زمین در جوش بود وز هوای وصل او در چرخ دایم شد سما در فنا چون بنگرید آن شاه شاهان یک نظر پای همت را فنا بنهاد بر فرق بقا مطرب آن جا پرده ها بر هم زند خود نور او کی گذارد در دو عالم پرده ای را در هوا جمع گشته سایه الطاف با خورشید فضل جمع اضداد از کمال عشق او گشته روا چون نقاب از روی او باد صبا اندرربود محو گشت آن جا خیال جمله شان و شد هبا لیک اندر محو هستی شان یکی صد گشته بود هست محو و محو هست آن جا بدید آمد مرا تا بدیدم از ورای آن جهان جان صفت ذره ها اندر هوایش از وفا و از صفا بس خجل گشتم ز رویش آن زمان تا لاجرم هر زمان زنار می ببریدم از جور و جفا گفتم ای مه توبه کردم توبه ها را رد مکن گفت بس راهست پیشت تا ببینی توبه را صادق آمد گفت او وز ماه دور افتاده ام چون حجاج گمشده اندر مغیلان فنا نور آن مه چون سهیل و شهر تبریز آن یمن این یکی رمزی بود از شاه ما صدرالعلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲ در میان پرده خون عشق را گلزارها عاشقان را با جمال عشق بی چون کارها عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد عشق دیده زان سوی بازار او بازارها ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق ترک منبرها بگفته برشده بر دارها عاشقان دردکش را در درونه ذوق ها عاقلان تیره دل را در درون انکارها عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن تا ببینی در درون خویشتن گلزارها شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳ غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را کاو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگر تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهان پیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را عشق معراجیست سوی بام سلطان جمال از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت زان همی بینی در آویزان دو صد حلاج را گر نه علم حال فوق قال بودی کی بدی بنده احبار بخارا خواجه نساج را بلمه ای هان تا نگیری ریش کوسه در نبرد هندوی ترکی میاموز آن ملک تمغاج را همچو فرزین کژروست و رخ سیه بر نطع شاه آنک تلقین می کند شطرنج مر لجلاج را ای که میرخوان بغراقان روحانی شدی بر چنین خوانی چه چینی خرده تتماج را عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دل عشق دایم می کند این غارت و تاراج را بس کن ایرا بلبل عشقش نواها می زند پیش بلبل چه محل باشد دم دراج را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴ ساقیا در نوش آور شیره عنقود را در صبوح آور سبک مستان خواب آلود را یک به یک در آب افکن جمله تر و خشک را اندر آتش امتحان کن چوب را و عود را سوی شورستان روان کن شاخی از آب حیات چون گل نسرین بخندان خار غم فرسود را بلبلان را مست گردان مطربان را شیرگیر تا که درسازند با هم نغمه داوود را بادپیما بادپیمایان خود را آب ده کوری آن حرص افزون جوی کم پیمود را هم بزن بر صافیان آن درد دردانگیز را هم بخور با صوفیان پالوده بی دود را می میاور زان بیاور که می از وی جوش کرد آنک جوشش در وجود آورد هر موجود را زان میی کاندر جبل انداخت صد رقص الجمل زان میی کاو روشنی بخشد دل مردود را هر صباحی عید داریم از تو خاصه این صبوح که ز کرم بر می فشانی باده موعود را برفشان چندانکه ما افشانده گردیم از وجود تا که هر قاصد بیابد در فنا مقصود را همچو آبی دیده در خود آفتاب و ماه را چون ایازی دیده در خود هستی محمود را شمس تبریزی برآر از چاه مغرب مشرقی همچو صبحی کاو برآرد خنجر مغمود را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵ ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را محو کن هست و عدم را بردران این لاف را آن میی کز قوت و لطف و رواقی و طرب برکند از بیخ هستی چو کوه قاف را در دماغ اندر ببافد خمر صافی تا دماغ در زمان بیرون کند جولاه هستی باف را آن میی کز ظلم و جور و کافری های خوشش شرم آید عدل و داد و دین باانصاف را عقل و تدبیر و صفات تست چون استارگان زان می خورشیدوش تو محو کن اوصاف را جام جان پر کن از آن می بنگر اندر لطف او تا گشاید چشم جانت بیند آن الطاف را تن چو کفشی جان حیوانی در او چون کفشگر رازدار شاه کی خوانند هر اسکاف را روح ناری از کجا دارد ز نور می خبر آتش غیرت کجا باشد دل خزاف را سیف حق گشتست شمس الدین ما در دست حق آفرین آن سیف را و مرحبا سیاف را اسب حاجت های مشتاقان بدو اندر رساد ای خدا ضایع مکن این سیر و این الحاف را شهر تبریزست آنک از شوق او مستی بود گر خبر گردد ز سر سر او اسلاف را

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳ غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را کاو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگر تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهان پیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را عشق معراجیست سوی بام سلطان جمال از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت زان همی بینی در آویزان دو صد حلاج را گر نه علم حال فوق قال بودی کی بدی بنده احبار بخارا خواجه نساج را بلمه ای هان تا نگیری ریش کوسه در نبرد هندوی ترکی میاموز آن ملک تمغاج را همچو فرزین کژروست و رخ سیه بر نطع شاه آنک تلقین می کند شطرنج مر لجلاج را ای که میرخوان بغراقان روحانی شدی بر چنین خوانی چه چینی خرده تتماج را عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دل عشق دایم می کند این غارت و تاراج را بس کن ایرا بلبل عشقش نواها می زند پیش بلبل چه محل باشد دم دراج را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴ ساقیا در نوش آور شیره عنقود را در صبوح آور سبک مستان خواب آلود را یک به یک در آب افکن جمله تر و خشک را اندر آتش امتحان کن چوب را و عود را سوی شورستان روان کن شاخی از آب حیات چون گل نسرین بخندان خار غم فرسود را بلبلان را مست گردان مطربان را شیرگیر تا که درسازند با هم نغمه داوود را بادپیما بادپیمایان خود را آب ده کوری آن حرص افزون جوی کم پیمود را هم بزن بر صافیان آن درد دردانگیز را هم بخور با صوفیان پالوده بی دود را می میاور زان بیاور که می از وی جوش کرد آنک جوشش در وجود آورد هر موجود را زان میی کاندر جبل انداخت صد رقص الجمل زان میی کاو روشنی بخشد دل مردود را هر صباحی عید داریم از تو خاصه این صبوح که ز کرم بر می فشانی باده موعود را برفشان چندانکه ما افشانده گردیم از وجود تا که هر قاصد بیابد در فنا مقصود را همچو آبی دیده در خود آفتاب و ماه را چون ایازی دیده در خود هستی محمود را شمس تبریزی برآر از چاه مغرب مشرقی همچو صبحی کاو برآرد خنجر مغمود را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵ ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را محو کن هست و عدم را بردران این لاف را آن میی کز قوت و لطف و رواقی و طرب برکند از بیخ هستی چو کوه قاف را در دماغ اندر ببافد خمر صافی تا دماغ در زمان بیرون کند جولاه هستی باف را آن میی کز ظلم و جور و کافری های خوشش شرم آید عدل و داد و دین باانصاف را عقل و تدبیر و صفات تست چون استارگان زان می خورشیدوش تو محو کن اوصاف را جام جان پر کن از آن می بنگر اندر لطف او تا گشاید چشم جانت بیند آن الطاف را تن چو کفشی جان حیوانی در او چون کفشگر رازدار شاه کی خوانند هر اسکاف را روح ناری از کجا دارد ز نور می خبر آتش غیرت کجا باشد دل خزاف را سیف حق گشتست شمس الدین ما در دست حق آفرین آن سیف را و مرحبا سیاف را اسب حاجت های مشتاقان بدو اندر رساد ای خدا ضایع مکن این سیر و این الحاف را شهر تبریزست آنک از شوق او مستی بود گر خبر گردد ز سر سر او اسلاف را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶ پرده ی دیگر مزن جز پرده ی دلدار ما آن هزاران یوسف شیرین شیرین کار ما یوسفان را مست کرد و پرده هاشان بردرید غمزه ی خونی مست آن شه خمار ما جان ما همچون سگان کوی او خون خوار شد آفرین ها صد هزاران بر سگ خون خوار ما در نوای عشق آن صد نوبهار سرمدی صد هزاران بلبلان اندر گل و گلزار ما دل چو زناری ز عشق آن مسیح عهد بست لاجرم غیرت برد ایمان بر این زنار ما آفتابی نی ز شرق و نی ز غرب از جان بتافت ذره وار آمد به رقص از وی در و دیوار ما چون مثال ذره ایم اندر پی آن آفتاب رقص باشد همچو ذره روز و شب کردار ما عاشقان عشق را بسیار یاری ها دهیم چونک شمس الدین تبریزی کنون شد یار ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷ با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا گوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا می کشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی چون نه مرداری تو بلک باز جانانی چرا دیده ات را چون نظر از دیده ی باقی رسید دیده ات شرمین شود از دیده ی فانی چرا آن که او را کس به نسیه و نقد نستاند به خاک این چنین بیشی کند بر نقده ی کانی چرا آن سیه جانی که کفر از جان تلخش ننگ داشت زهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی چرا تو چنین لرزان او باشی و او سایه توست آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی چرا او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خود تو بر او از غیب جان ریزی و می دانی چرا چون در او هستی ببینی گویی آن من نیستم دعوی او چون نبینی گویی اش آنی چرا خشم یاران فرع باشد اصلشان عشق نوست از برای خشم فرعی اصل را رانی چرا شه به حق چون شمس تبریزیست ثانی نیستش ناحقی را اصل گویی شاه را ثانی چرا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸ سکه رخسار ما جز زر مبادا بی شما در تک دریای دل گوهر مبادا بی شما شاخه های باغ شادی کان قوی تازه ست و تر خشک بادا بی شما و تر مبادا بی شما این همای دل که خو کردست در سایه شما جز میان شعله آذر مبادا بی شما دیدمش بیمار جان را گفتمش چونی خوشی هین بگو چون نیست میوه برمبادا بی شما روز من تابید جان و در خیالش بنگرید گفت رنج صعب من خوشتر مبادا بی شما چون شما و جمله خلقان نقش های آزرند نقش های آزر و آزر مبادا بی شما جرعه جرعه مر جگر را جام آتش می دهیم کاین جگر را شربت کوثر مبادا بی شما صد هزاران جان فدا شد از پی باده الست عقل گوید کان می ام در سر مبادا بی شما هر دو ده یعنی دو کون از بوی تو رونق گرفت در دو ده این چاکرت مهتر مبادا بی شما چشم را صد پر ز نور از بهر دیدار توست ای که هر دو چشم را یک پر مبادا بی شما بی شما هر موی ما گر سنجر و خسرو شوند خسرو شاهنشه و سنجر مبادا بی شما تا فراق شمس تبریزی همی خنجر کشد دست های گل به جز خنجر مبادا بی شما

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶ پرده ی دیگر مزن جز پرده ی دلدار ما آن هزاران یوسف شیرین شیرین کار ما یوسفان را مست کرد و پرده هاشان بردرید غمزه ی خونی مست آن شه خمار ما جان ما همچون سگان کوی او خون خوار شد آفرین ها صد هزاران بر سگ خون خوار ما در نوای عشق آن صد نوبهار سرمدی صد هزاران بلبلان اندر گل و گلزار ما دل چو زناری ز عشق آن مسیح عهد بست لاجرم غیرت برد ایمان بر این زنار ما آفتابی نی ز شرق و نی ز غرب از جان بتافت ذره وار آمد به رقص از وی در و دیوار ما چون مثال ذره ایم اندر پی آن آفتاب رقص باشد همچو ذره روز و شب کردار ما عاشقان عشق را بسیار یاری ها دهیم چونک شمس الدین تبریزی کنون شد یار ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷ با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا گوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا می کشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی چون نه مرداری تو بلک باز جانانی چرا دیده ات را چون نظر از دیده ی باقی رسید دیده ات شرمین شود از دیده ی فانی چرا آن که او را کس به نسیه و نقد نستاند به خاک این چنین بیشی کند بر نقده ی کانی چرا آن سیه جانی که کفر از جان تلخش ننگ داشت زهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی چرا تو چنین لرزان او باشی و او سایه توست آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی چرا او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خود تو بر او از غیب جان ریزی و می دانی چرا چون در او هستی ببینی گویی آن من نیستم دعوی او چون نبینی گویی اش آنی چرا خشم یاران فرع باشد اصلشان عشق نوست از برای خشم فرعی اصل را رانی چرا شه به حق چون شمس تبریزیست ثانی نیستش ناحقی را اصل گویی شاه را ثانی چرا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸ سکه رخسار ما جز زر مبادا بی شما در تک دریای دل گوهر مبادا بی شما شاخه های باغ شادی کان قوی تازه ست و تر خشک بادا بی شما و تر مبادا بی شما این همای دل که خو کردست در سایه شما جز میان شعله آذر مبادا بی شما دیدمش بیمار جان را گفتمش چونی خوشی هین بگو چون نیست میوه برمبادا بی شما روز من تابید جان و در خیالش بنگرید گفت رنج صعب من خوشتر مبادا بی شما چون شما و جمله خلقان نقش های آزرند نقش های آزر و آزر مبادا بی شما جرعه جرعه مر جگر را جام آتش می دهیم کاین جگر را شربت کوثر مبادا بی شما صد هزاران جان فدا شد از پی باده الست عقل گوید کان می ام در سر مبادا بی شما هر دو ده یعنی دو کون از بوی تو رونق گرفت در دو ده این چاکرت مهتر مبادا بی شما چشم را صد پر ز نور از بهر دیدار توست ای که هر دو چشم را یک پر مبادا بی شما بی شما هر موی ما گر سنجر و خسرو شوند خسرو شاهنشه و سنجر مبادا بی شما تا فراق شمس تبریزی همی خنجر کشد دست های گل به جز خنجر مبادا بی شما

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹ رنج تن دور از تو ای تو راحت جان های ما چشم بد دور از تو ای تو دیده بینای ما صحت تو صحت جان و جهانست ای قمر صحت جسم تو بادا ای قمرسیمای ما عافیت بادا تنت را ای تن تو جان صفت کم مبادا سایه لطف تو از بالای ما گلشن رخسار تو سرسبز بادا تا ابد کان چراگاه دلست و سبزه و صحرای ما رنج تو بر جان ما بادا مبادا بر تنت تا بود آن رنج همچون عقل جان آرای ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰ درد ما را در جهان درمان مبادا بی شما مرگ بادا بی شما و جان مبادا بی شما سینه های عاشقان جز از شما روشن مباد گلبن جان های ما خندان مبادا بی شما بشنو از ایمان که می گوید به آواز بلند با دو زلف کافرت کایمان مبادا بی شما عقل سلطان نهان و آسمان چون چتر او تاج و تخت و چتر این سلطان مبادا بی شما عشق را دیدم میان عاشقان ساقی شده جان ما را دیدن ایشان مبادا بی شما جان های مرده را ای چون دم عیسی شما ملک مصر و یوسف کنعان مبادا بی شما چون به نقد عشق شمس الدین تبریزی خوشم رخ چو زر کردم بگفتم کان مبادا بی شما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱ جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک می زنند چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا با خیالت جزو جزوم می شود خندان لبی می شود با دشمن تو مو به مو دندان چرا بی خط و بی خال تو این عقل امی می بود چون ببیند آن خطت را می شود خط خوان چرا تن همی گوید به جان پرهیز کن از عشق او جانش می گوید حذر از چشمه حیوان چرا روی تو پیغامبر خوبی و حسن ایزدست جان به تو ایمان نیارد با چنین برهان چرا کو یکی برهان که آن از روی تو روشنترست کف نبرد کفرها زین یوسف کنعان چرا هر کجا تخمی بکاری آن بروید عاقبت برنروید هیچ از شه دانه ی احسان چرا هر کجا ویران بود آن جا امید گنج هست گنج حق را می نجویی در دل ویران چرا بی ترازو هیچ بازاری ندیدم در جهان جمله موزونند عالم نبودش میزان چرا گیرم این خربندگان خود بار سرگین می کشند این سواران باز می مانند از میدان چرا هر ترانه اولی دارد دلا و آخری بس کن آخر این ترانه نیستش پایان چرا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲ دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا زین سپس باخود نماند بوالعلی و بوالعلا عاقبت از مشرق جان تیغ زد چون آفتاب آن که جان می جست او را در خلا و در ملا آن ز دور آتش نماید چون روی نوری بود همچنان که آتش موسی برای ابتلا الصلا پروانه جانان قصد آن آتش کنید چون بلی گفتید اول درروید اندر بلا چون سمندر در میان آتشش باشد مقام هر که دارد در دل و جان این چنین شوق و ولا

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹ رنج تن دور از تو ای تو راحت جان های ما چشم بد دور از تو ای تو دیده بینای ما صحت تو صحت جان و جهانست ای قمر صحت جسم تو بادا ای قمرسیمای ما عافیت بادا تنت را ای تن تو جان صفت کم مبادا سایه لطف تو از بالای ما گلشن رخسار تو سرسبز بادا تا ابد کان چراگاه دلست و سبزه و صحرای ما رنج تو بر جان ما بادا مبادا بر تنت تا بود آن رنج همچون عقل جان آرای ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰ درد ما را در جهان درمان مبادا بی شما مرگ بادا بی شما و جان مبادا بی شما سینه های عاشقان جز از شما روشن مباد گلبن جان های ما خندان مبادا بی شما بشنو از ایمان که می گوید به آواز بلند با دو زلف کافرت کایمان مبادا بی شما عقل سلطان نهان و آسمان چون چتر او تاج و تخت و چتر این سلطان مبادا بی شما عشق را دیدم میان عاشقان ساقی شده جان ما را دیدن ایشان مبادا بی شما جان های مرده را ای چون دم عیسی شما ملک مصر و یوسف کنعان مبادا بی شما چون به نقد عشق شمس الدین تبریزی خوشم رخ چو زر کردم بگفتم کان مبادا بی شما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱ جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک می زنند چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا با خیالت جزو جزوم می شود خندان لبی می شود با دشمن تو مو به مو دندان چرا بی خط و بی خال تو این عقل امی می بود چون ببیند آن خطت را می شود خط خوان چرا تن همی گوید به جان پرهیز کن از عشق او جانش می گوید حذر از چشمه حیوان چرا روی تو پیغامبر خوبی و حسن ایزدست جان به تو ایمان نیارد با چنین برهان چرا کو یکی برهان که آن از روی تو روشنترست کف نبرد کفرها زین یوسف کنعان چرا هر کجا تخمی بکاری آن بروید عاقبت برنروید هیچ از شه دانه ی احسان چرا هر کجا ویران بود آن جا امید گنج هست گنج حق را می نجویی در دل ویران چرا بی ترازو هیچ بازاری ندیدم در جهان جمله موزونند عالم نبودش میزان چرا گیرم این خربندگان خود بار سرگین می کشند این سواران باز می مانند از میدان چرا هر ترانه اولی دارد دلا و آخری بس کن آخر این ترانه نیستش پایان چرا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲ دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا زین سپس باخود نماند بوالعلی و بوالعلا عاقبت از مشرق جان تیغ زد چون آفتاب آن که جان می جست او را در خلا و در ملا آن ز دور آتش نماید چون روی نوری بود همچنان که آتش موسی برای ابتلا الصلا پروانه جانان قصد آن آتش کنید چون بلی گفتید اول درروید اندر بلا چون سمندر در میان آتشش باشد مقام هر که دارد در دل و جان این چنین شوق و ولا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳ دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر کاو به تابش زر کند مر سنگ های خاره را سینه ی خود باز کردم زخم ها بنمودمش گفتمش از من خبر ده دلبر خون خواره را سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شود طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را طفل دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دل چند داری در غریبی این دل آواره را من خمش کردم ولیکن از پی دفع خمار ساقی عشاق گردان نرگس خماره را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴ عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما جبرییلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم چرخ شاید جای تو یا سدره ها یا منتها طور موسی بارها خون گشت در سودای عشق کز خداوند شمس دین افتد به طور اندر صدا پر در پر بافته رشک احد گرد رخش جان احمد نعره زن از شوق او واشوقنا غیرت و رشک خدا آتش زند اندر دو کون گر سر مویی ز حسنش بی حجاب آید به ما از ورای صد هزاران پرده حسنش تافته نعره ها در جان فتاده مرحبا شه مرحبا سجده ی تبریز را خم درشده سرو سهی غاشیه تبریز را برداشته جان سها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵ ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها ای به زودی بار کرده بر شتر احمال ها شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتاب درفتاده در شب تاریک بس زلزال ها چون همی رفتی به سکته حیرتی حیران بدم چشم باز و من خموش و می شد آن اقبال ها ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمان چهره خون آلود کردی بردریدی شال ها بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو در زمان قربان بکردی خود چه باشد مال ها تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نال ها تا چو احوال قیامت دیده شد اهوال ها تا بدیدی دل عذابی گونه گونه در فراق سنگ خون گرید اگر زان بشنود احوال ها قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان اشک خون آلود گشت و جمله دل ها دال ها چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید در صف نقصان نشست است از حیا مثقال ها از برای جان پاک نورپاش مه وشت ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمال ها از مقال گوهرین بحر بی پایان تو لعل گشته سنگ ها و ملک گشته حال ها حال های کاملانی کان ورای قال هاست شرمسار از فر و تاب آن نوادر قال ها ذره های خاک هامون گر بیابد بوی او هر یکی عنقا شود تا برگشاید بال ها بال ها چون برگشاید در دو عالم ننگرد گرد خرگاه تو گردد واله اجمال ها دیده نقصان ما را خاک تبریز صفا کحل بادا تا بیابد زان بسی اکمال ها چونک نورافشان کنی در گاه بخشش روح را خود چه پا دارد در آن دم رونق اعمال ها خود همان بخشش که کردی بی خبر اندر نهان می کند پنهان پنهان جمله افعال ها ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپرد تا هما از سایه آن مرغ گیرد فال ها هم تو بنویس ای حسام الدین و می خوان مدح او تا به رغم غم ببینی بر سعادت خال ها گرچه دست افزار کارت شد ز دستت باک نیست دست شمس الدین دهد مر پات را خلخال ها

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳ دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر کاو به تابش زر کند مر سنگ های خاره را سینه ی خود باز کردم زخم ها بنمودمش گفتمش از من خبر ده دلبر خون خواره را سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شود طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را طفل دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دل چند داری در غریبی این دل آواره را من خمش کردم ولیکن از پی دفع خمار ساقی عشاق گردان نرگس خماره را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴ عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما جبرییلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم چرخ شاید جای تو یا سدره ها یا منتها طور موسی بارها خون گشت در سودای عشق کز خداوند شمس دین افتد به طور اندر صدا پر در پر بافته رشک احد گرد رخش جان احمد نعره زن از شوق او واشوقنا غیرت و رشک خدا آتش زند اندر دو کون گر سر مویی ز حسنش بی حجاب آید به ما از ورای صد هزاران پرده حسنش تافته نعره ها در جان فتاده مرحبا شه مرحبا سجده ی تبریز را خم درشده سرو سهی غاشیه تبریز را برداشته جان سها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵ ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها ای به زودی بار کرده بر شتر احمال ها شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتاب درفتاده در شب تاریک بس زلزال ها چون همی رفتی به سکته حیرتی حیران بدم چشم باز و من خموش و می شد آن اقبال ها ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمان چهره خون آلود کردی بردریدی شال ها بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو در زمان قربان بکردی خود چه باشد مال ها تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نال ها تا چو احوال قیامت دیده شد اهوال ها تا بدیدی دل عذابی گونه گونه در فراق سنگ خون گرید اگر زان بشنود احوال ها قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان اشک خون آلود گشت و جمله دل ها دال ها چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید در صف نقصان نشست است از حیا مثقال ها از برای جان پاک نورپاش مه وشت ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمال ها از مقال گوهرین بحر بی پایان تو لعل گشته سنگ ها و ملک گشته حال ها حال های کاملانی کان ورای قال هاست شرمسار از فر و تاب آن نوادر قال ها ذره های خاک هامون گر بیابد بوی او هر یکی عنقا شود تا برگشاید بال ها بال ها چون برگشاید در دو عالم ننگرد گرد خرگاه تو گردد واله اجمال ها دیده نقصان ما را خاک تبریز صفا کحل بادا تا بیابد زان بسی اکمال ها چونک نورافشان کنی در گاه بخشش روح را خود چه پا دارد در آن دم رونق اعمال ها خود همان بخشش که کردی بی خبر اندر نهان می کند پنهان پنهان جمله افعال ها ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپرد تا هما از سایه آن مرغ گیرد فال ها هم تو بنویس ای حسام الدین و می خوان مدح او تا به رغم غم ببینی بر سعادت خال ها گرچه دست افزار کارت شد ز دستت باک نیست دست شمس الدین دهد مر پات را خلخال ها

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶ در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما محومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما باد باده برگمار از لطف خود تا برپرد در هوا ما را که تا خفت پذیرد سنگ ما بر کمیت می تو جان را کن سوار راه عشق تا چو یک گامی بود بر ما دو صد فرسنگ ما وارهان این جان ما را تو به رطلی می از آنک خون چکید از بینی و چشم دل آونگ ما ساقیا تو تیزتر رو این نمی بینی که بس می دود اندر عقب اندیشه های لنگ ما در طرب اندیشه ها خرسنگ باشد جان گداز از میان راه برگیرید این خرسنگ ما در نوای عشق شمس الدین تبریزی بزن مطرب تبریز در پرده عشاقی چنگ ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷ آخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلا صد هزاران سر سر جان شنیدستی دلا از ورای پرده ها تو گشته ای چون می از او پرده ی خوبان مه رو را دریدستی دلا از قوام قامتش در قامت تو کژ بماند همچو چنگ از بهر سرو تر خمیدستی دلا ز آن سوی هست و عدم چون خاص خاص خسروی همچو ادبیران چه در هستی خزیدستی دلا باز جانی شسته ای بر ساعد خسرو به ناز پای بندت با وی است ار چه پریدستی دلا ور نباشد پای بندت تا نپنداری که تو از چنان آرام جان ها دررمیدستی دلا بلک چون ماهی به دریا بلک چون قالب به جان در هوای عشق آن شه آرمیدستی دلا چون تو را او شاه از شاهان عالم برگزید تو ز قرآن گزینش برگزیدستی دلا چون لب اقبال دولت تو گزیدی باک نیست گر ز زخم خشم دست خود گزیدستی دلا پای خود بر چرخ تا ننهی تو از عزت از آنک در رکاب صدر شمس الدین دویدستی دلا تو ز جام خاص شاهان تا نیاشامی مدام کز مدام شمس تبریزی چشیدستی دلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸ از پی شمس حق و دین دیده گریان ما از پی آن آفتابست اشک چون باران ما کشتی آن نوح کی بینیم هنگام وصال چونک هستی ها نماند از پی طوفان ما جسم ما پنهان شود در بحر باد اوصاف خویش رو نماید کشتی آن نوح بس پنهان ما بحر و هجران رو نهد در وصل و ساحل رو دهد پس بروید جمله عالم لاله و ریحان ما هر چه می بارید اکنون دیده گریان ما سر آن پیدا کند صد گلشن خندان ما شرق و غرب این زمین از گلستان یک سان شود خار و خس پیدا نباشد در گل یک سان ما زیر هر گلبن نشسته ماه رویی زهره رخ چنگ عشرت می نوازد از پی خاقان ما هر زمان شهره بتی بینی که از هر گوشه ای جام می را می دهد در دست بادستان ما دیده نادیده ما بوسه دیده زان بتان تا ز حیرانی گذشته دیده حیران ما جان سودا نعره زن ها این بتان سیمبر دل گود احسنت عیش خوب بی پایان ما خاک تبریزست اندر رغبت لطف و صفا چون صفای کوثر و چون چشمه حیوان ما

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶ در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما محومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما باد باده برگمار از لطف خود تا برپرد در هوا ما را که تا خفت پذیرد سنگ ما بر کمیت می تو جان را کن سوار راه عشق تا چو یک گامی بود بر ما دو صد فرسنگ ما وارهان این جان ما را تو به رطلی می از آنک خون چکید از بینی و چشم دل آونگ ما ساقیا تو تیزتر رو این نمی بینی که بس می دود اندر عقب اندیشه های لنگ ما در طرب اندیشه ها خرسنگ باشد جان گداز از میان راه برگیرید این خرسنگ ما در نوای عشق شمس الدین تبریزی بزن مطرب تبریز در پرده عشاقی چنگ ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷ آخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلا صد هزاران سر سر جان شنیدستی دلا از ورای پرده ها تو گشته ای چون می از او پرده ی خوبان مه رو را دریدستی دلا از قوام قامتش در قامت تو کژ بماند همچو چنگ از بهر سرو تر خمیدستی دلا ز آن سوی هست و عدم چون خاص خاص خسروی همچو ادبیران چه در هستی خزیدستی دلا باز جانی شسته ای بر ساعد خسرو به ناز پای بندت با وی است ار چه پریدستی دلا ور نباشد پای بندت تا نپنداری که تو از چنان آرام جان ها دررمیدستی دلا بلک چون ماهی به دریا بلک چون قالب به جان در هوای عشق آن شه آرمیدستی دلا چون تو را او شاه از شاهان عالم برگزید تو ز قرآن گزینش برگزیدستی دلا چون لب اقبال دولت تو گزیدی باک نیست گر ز زخم خشم دست خود گزیدستی دلا پای خود بر چرخ تا ننهی تو از عزت از آنک در رکاب صدر شمس الدین دویدستی دلا تو ز جام خاص شاهان تا نیاشامی مدام کز مدام شمس تبریزی چشیدستی دلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸ از پی شمس حق و دین دیده گریان ما از پی آن آفتابست اشک چون باران ما کشتی آن نوح کی بینیم هنگام وصال چونک هستی ها نماند از پی طوفان ما جسم ما پنهان شود در بحر باد اوصاف خویش رو نماید کشتی آن نوح بس پنهان ما بحر و هجران رو نهد در وصل و ساحل رو دهد پس بروید جمله عالم لاله و ریحان ما هر چه می بارید اکنون دیده گریان ما سر آن پیدا کند صد گلشن خندان ما شرق و غرب این زمین از گلستان یک سان شود خار و خس پیدا نباشد در گل یک سان ما زیر هر گلبن نشسته ماه رویی زهره رخ چنگ عشرت می نوازد از پی خاقان ما هر زمان شهره بتی بینی که از هر گوشه ای جام می را می دهد در دست بادستان ما دیده نادیده ما بوسه دیده زان بتان تا ز حیرانی گذشته دیده حیران ما جان سودا نعره زن ها این بتان سیمبر دل گود احسنت عیش خوب بی پایان ما خاک تبریزست اندر رغبت لطف و صفا چون صفای کوثر و چون چشمه حیوان ما

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹ خدمت شمس حق و دین  باد کارت  ساقیا باده گردان چیست آخر داردارت ساقیا ساقی گلرخ ز می این عقل ما را خار نه تا بگردد جمله گل این خارخارت ساقیا جام چون طاووس پران کن به گرد باغ بزم تا چو طاووسی شود این زهر و مارت ساقیا کار را بگذار می را بار کن بر اسب جام تا ز کیوان بگذرد این کار و بارت ساقیا تا تو باشی در عزیزی ها به بند خود دری می کند ای سخت جان خاکی خوارت ساقیا چشمه ی رواق می را نحل بگشا سوی عیش تا ز چشمه می شود هر چشم و چارت ساقیا عقل نامحرم برون ران تو ز خلوت زان شراب تا نماید آن صنم رخسار نارت ساقیا بیخودی از می بگیر و از خودی رو بر کنار تا بگیرد در کنار خویش یارت ساقیا تو شوی از دست بینی عیش خود را بر کنار چون بگیرد در بر سیمین کنارت ساقیا گاه تو گیری به بر در یار را از بیخودی چونک بیخودتر شدی گیرد کنارت ساقیا از می تبریز گردان کن پیاپی رطل ها تا ببرد تارهای چنگ عارت ساقیا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰ درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما بی سر و سامانی عشقش بود سامان ما آن خیال جان فزای بخت ساز بی نظیر هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان گشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ما صد هزاران همچو ما در حسن او حیران شود کاندر آن جا گم شود جان و دل حیران ما خوش خوش اندر بحر بی پایان او غوطی خورد تا ابدهای ابد خود این سر و پایان ما شکر ایزد را که جمله چشمه حیوان ها تیره باشد پیش لطف چشمه حیوان ما شرم آرد جان و دل تا سجده آرد هوشیار پیش چشم مست مخمور خوش جانان ما دیو گیرد عشق را از غصه هم این عقل را ناگهان گیرد گلوی عقل آدم سان ما پس برآرد نیش خونی کز سرش خون می چکد پس ز جان عقل بگشاید رگ شیران ما در دهان عقل ریزد خون او را بردوام تا رهاند روح را از دام و از دستان ما تا بشاید خدمت مخدوم جان ها شمس دین آن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ما تا ز خاک پاش بگشاید دو چشم سر به غیب تا ببیند حال اولیان و آخریان ما شکر آن را سوی تبریز معظم رو نهد کز زمینش می بروید نرگس و ریحان ما

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹ خدمت شمس حق و دین  باد کارت  ساقیا باده گردان چیست آخر داردارت ساقیا ساقی گلرخ ز می این عقل ما را خار نه تا بگردد جمله گل این خارخارت ساقیا جام چون طاووس پران کن به گرد باغ بزم تا چو طاووسی شود این زهر و مارت ساقیا کار را بگذار می را بار کن بر اسب جام تا ز کیوان بگذرد این کار و بارت ساقیا تا تو باشی در عزیزی ها به بند خود دری می کند ای سخت جان خاکی خوارت ساقیا چشمه ی رواق می را نحل بگشا سوی عیش تا ز چشمه می شود هر چشم و چارت ساقیا عقل نامحرم برون ران تو ز خلوت زان شراب تا نماید آن صنم رخسار نارت ساقیا بیخودی از می بگیر و از خودی رو بر کنار تا بگیرد در کنار خویش یارت ساقیا تو شوی از دست بینی عیش خود را بر کنار چون بگیرد در بر سیمین کنارت ساقیا گاه تو گیری به بر در یار را از بیخودی چونک بیخودتر شدی گیرد کنارت ساقیا از می تبریز گردان کن پیاپی رطل ها تا ببرد تارهای چنگ عارت ساقیا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰ درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما بی سر و سامانی عشقش بود سامان ما آن خیال جان فزای بخت ساز بی نظیر هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان گشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ما صد هزاران همچو ما در حسن او حیران شود کاندر آن جا گم شود جان و دل حیران ما خوش خوش اندر بحر بی پایان او غوطی خورد تا ابدهای ابد خود این سر و پایان ما شکر ایزد را که جمله چشمه حیوان ها تیره باشد پیش لطف چشمه حیوان ما شرم آرد جان و دل تا سجده آرد هوشیار پیش چشم مست مخمور خوش جانان ما دیو گیرد عشق را از غصه هم این عقل را ناگهان گیرد گلوی عقل آدم سان ما پس برآرد نیش خونی کز سرش خون می چکد پس ز جان عقل بگشاید رگ شیران ما در دهان عقل ریزد خون او را بردوام تا رهاند روح را از دام و از دستان ما تا بشاید خدمت مخدوم جان ها شمس دین آن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ما تا ز خاک پاش بگشاید دو چشم سر به غیب تا ببیند حال اولیان و آخریان ما شکر آن را سوی تبریز معظم رو نهد کز زمینش می بروید نرگس و ریحان ما

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱ سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را از صبوحی های شاه آگاه کن فساق را از عنایت های آن شاه حیات انگیز را جان نو ده مر جهاد و طاعت و انفاق ما چون عنایت های ابراهیم باشد دستگیر سر بریدن کی زیان دارد دلا اسحاق را طاق و ایوانی بدیدم شاه ما در وی چو ماه نقش ها می رست و می شد در نهان آن طاق را غلبه جان ها در آن جا پشت پا بر پشت پا رنگ رخ ها بی زبان می گفت آن اذواق را سرد گشتی باز ذوق مستی و نقل و سماع چون بدیدندی به ناگه ماه خوب اخلاق را چون بدید آن شاه ما بر در نشسته بندگان وان در از شکلی که نومیدی دهد مشتاق را شاه ما دستی بزد بشکست آن در را چنانک چشم کس دیگر نبیند بند یا اغلاق را پاره های آن در بشکسته سبز و تازه شد کنچ دست شه برآمد نیست مر احراق را جامه جانی که از آب دهانش شسته شد تا چه خواهد کرد دست و منت دقاق را آن که در حبسش از او پیغام پنهانی رسید مست آن باشد نخواهد وعده اطلاق را بوی جانش چون رسد اندر عقیم سرمدی زود از لذت شود شایسته مر اعلاق را شاه جانست آن خداوند دل و سر شمس دین کش مکان تبریز شد آن چشمه رواق را ای خداوندا برای جانت در هجرم مکوب همچو گربه می نگر آن گوشت بر معلاق را ور نه از تشنیع و زاری ها جهانی پر کنم از فراق خدمت آن شاه من آفاق را پرده صبرم فراق پای دارت خرق کرد خرق عادت بود اندر لطف این مخراق را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲ دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا جام می می ریخت ره ره زانک مست مست بود خاک ره می گشت مست و پیش او می کوفت پا صد هزاران یوسف از حسنش چو من حیران شده ناله می کردند کی پیدای پنهان تا کجا جان به پیشش در سجود از خاک ره بد بیشتر عقل دیوانه شده نعره زنان که مرحبا جیب ها بشکافته آن خویشتن داران ز عشق دل سبک مانند کاه و روی ها چون کهربا عالمی کرده خرابه از برای یک کرشم وز خمار چشم نرگس عالمی دیگر هبا هوشیاران سر فکنده جمله خود از بیم و ترس پیش او صف ها کشیده بی دعا و بی ثنا و آنک مستان خمار جادوی اویند نیز چون ثنا گویند کز هستی فتادستند جدا من جفاگر بی وفا جستم که هم جامم شود پیش جام او بدیدم مست افتاده وفا ترک و هندو مست و بدمستی همی کردند دوش چون دو خصم خونی ملحد دل دوزخ سزا گه به پای همدگر چون مجرمان معترف می فتادندی به زاری جان سپار و تن فدا باز دست همدگر بگرفته آن هندو و ترک هر دو در رو می فتادند پیش آن مه روی ما یک قدح پر کرد شاه و داد ظاهر آن به ترک وز نهان با یک قدح می گفت هندو را بیا ترک را تاجی به سر کایمان لقب دادم تو را بر رخ هندو نهاده داغ کاین کفرستها آن یکی صوفی مقیم صومعه پاکی شده وین مقامر در خراباتی نهاده رخت ها چون پدید آمد ز دور آن فتنه جان های حور جام در کف سکر در سر روی چون شمس الضحی ترس جان در صومعه افتاد زان ترساصنم می کش و زنار بسته صوفیان پارسا وان مقیمان خراباتی از آن دیوانه تر می شکستند خم ها و می فکندند چنگ و نا شور و شر و نفع و ضر و خوف و امن و جان و تن جمله را سیلاب برده می کشاند سوی لا نیم شب چون صبح شد آواز دادند مؤذنان ایها العشاق قوموا و استعدوا للصلا

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱ سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را از صبوحی های شاه آگاه کن فساق را از عنایت های آن شاه حیات انگیز را جان نو ده مر جهاد و طاعت و انفاق ما چون عنایت های ابراهیم باشد دستگیر سر بریدن کی زیان دارد دلا اسحاق را طاق و ایوانی بدیدم شاه ما در وی چو ماه نقش ها می رست و می شد در نهان آن طاق را غلبه جان ها در آن جا پشت پا بر پشت پا رنگ رخ ها بی زبان می گفت آن اذواق را سرد گشتی باز ذوق مستی و نقل و سماع چون بدیدندی به ناگه ماه خوب اخلاق را چون بدید آن شاه ما بر در نشسته بندگان وان در از شکلی که نومیدی دهد مشتاق را شاه ما دستی بزد بشکست آن در را چنانک چشم کس دیگر نبیند بند یا اغلاق را پاره های آن در بشکسته سبز و تازه شد کنچ دست شه برآمد نیست مر احراق را جامه جانی که از آب دهانش شسته شد تا چه خواهد کرد دست و منت دقاق را آن که در حبسش از او پیغام پنهانی رسید مست آن باشد نخواهد وعده اطلاق را بوی جانش چون رسد اندر عقیم سرمدی زود از لذت شود شایسته مر اعلاق را شاه جانست آن خداوند دل و سر شمس دین کش مکان تبریز شد آن چشمه رواق را ای خداوندا برای جانت در هجرم مکوب همچو گربه می نگر آن گوشت بر معلاق را ور نه از تشنیع و زاری ها جهانی پر کنم از فراق خدمت آن شاه من آفاق را پرده صبرم فراق پای دارت خرق کرد خرق عادت بود اندر لطف این مخراق را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲ دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا جام می می ریخت ره ره زانک مست مست بود خاک ره می گشت مست و پیش او می کوفت پا صد هزاران یوسف از حسنش چو من حیران شده ناله می کردند کی پیدای پنهان تا کجا جان به پیشش در سجود از خاک ره بد بیشتر عقل دیوانه شده نعره زنان که مرحبا جیب ها بشکافته آن خویشتن داران ز عشق دل سبک مانند کاه و روی ها چون کهربا عالمی کرده خرابه از برای یک کرشم وز خمار چشم نرگس عالمی دیگر هبا هوشیاران سر فکنده جمله خود از بیم و ترس پیش او صف ها کشیده بی دعا و بی ثنا و آنک مستان خمار جادوی اویند نیز چون ثنا گویند کز هستی فتادستند جدا من جفاگر بی وفا جستم که هم جامم شود پیش جام او بدیدم مست افتاده وفا ترک و هندو مست و بدمستی همی کردند دوش چون دو خصم خونی ملحد دل دوزخ سزا گه به پای همدگر چون مجرمان معترف می فتادندی به زاری جان سپار و تن فدا باز دست همدگر بگرفته آن هندو و ترک هر دو در رو می فتادند پیش آن مه روی ما یک قدح پر کرد شاه و داد ظاهر آن به ترک وز نهان با یک قدح می گفت هندو را بیا ترک را تاجی به سر کایمان لقب دادم تو را بر رخ هندو نهاده داغ کاین کفرستها آن یکی صوفی مقیم صومعه پاکی شده وین مقامر در خراباتی نهاده رخت ها چون پدید آمد ز دور آن فتنه جان های حور جام در کف سکر در سر روی چون شمس الضحی ترس جان در صومعه افتاد زان ترساصنم می کش و زنار بسته صوفیان پارسا وان مقیمان خراباتی از آن دیوانه تر می شکستند خم ها و می فکندند چنگ و نا شور و شر و نفع و ضر و خوف و امن و جان و تن جمله را سیلاب برده می کشاند سوی لا نیم شب چون صبح شد آواز دادند مؤذنان ایها العشاق قوموا و استعدوا للصلا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳ شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمع ها شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمع ها چون شکر گفتار آغازد ببینی ذره ها از برای استماعش واگشاده سمع ها ناامیدانی که از ایام ها بفسرده اند گرمی جانش برانگیزد ز جانشان طمع ها گر نه لطف او بدی بودی ز جان های غیور مر مرا از ذکر نام شکرینش منع ها شمس دین صدر خداوند خداوندان به حق کز جمال جان او بازیب و فر شد صنع ها چون بر آن آمد که مر جسمانیان را رو دهد جان صدیقان گریبان را درید از شنع ها تخم امیدی که کشتم از پی آن آفتاب یک نظر بادا از او بر ما برای ینع ها سایه جسم لطیفش جان ما را جان هاست یا رب آن سایه به ما واده برای طبع ها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴ دیده حاصل کن دلا آن گه ببین تبریز را بی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را هر چه بر افلاک روحانی ست از بهر شرف می نهد بر خاک پنهانی جبین تبریز را پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بی درنگ گر به چشم سر بدیدستی زمین تبریز را روح حیوانی تو را و عقل شب کوری دگر با همین دیده دلا بینی همین تبریز را تو اگر اوصاف خواهی هست فردوس برین از صفا و نور سر بنده کمین تبریز را نفس تو عجل سمین و تو مثال سامری چون شناسد دیده عجل سمین تبریز را همچو دریایی ست تبریز از جواهر و ز درر چشم درنآید دو صد در ثمین تبریز را گر بدان افلاک کاین افلاک گردان ست از آن وافروشی هست بر جانت غبین تبریز را گر نه جسمستی تو را من گفتمی بهر مثال جوهرین یا از زمرد یا زرین تبریز را چون همه روحانیون روح قدسی عاجزند چون بدانی تو بدین رای رزین تبریز را چون درختی را نبینی مرغ کی بینی برو پس چه گویم با تو جان جان این تبریز را

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳ شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمع ها شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمع ها چون شکر گفتار آغازد ببینی ذره ها از برای استماعش واگشاده سمع ها ناامیدانی که از ایام ها بفسرده اند گرمی جانش برانگیزد ز جانشان طمع ها گر نه لطف او بدی بودی ز جان های غیور مر مرا از ذکر نام شکرینش منع ها شمس دین صدر خداوند خداوندان به حق کز جمال جان او بازیب و فر شد صنع ها چون بر آن آمد که مر جسمانیان را رو دهد جان صدیقان گریبان را درید از شنع ها تخم امیدی که کشتم از پی آن آفتاب یک نظر بادا از او بر ما برای ینع ها سایه جسم لطیفش جان ما را جان هاست یا رب آن سایه به ما واده برای طبع ها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴ دیده حاصل کن دلا آن گه ببین تبریز را بی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را هر چه بر افلاک روحانی ست از بهر شرف می نهد بر خاک پنهانی جبین تبریز را پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بی درنگ گر به چشم سر بدیدستی زمین تبریز را روح حیوانی تو را و عقل شب کوری دگر با همین دیده دلا بینی همین تبریز را تو اگر اوصاف خواهی هست فردوس برین از صفا و نور سر بنده کمین تبریز را نفس تو عجل سمین و تو مثال سامری چون شناسد دیده عجل سمین تبریز را همچو دریایی ست تبریز از جواهر و ز درر چشم درنآید دو صد در ثمین تبریز را گر بدان افلاک کاین افلاک گردان ست از آن وافروشی هست بر جانت غبین تبریز را گر نه جسمستی تو را من گفتمی بهر مثال جوهرین یا از زمرد یا زرین تبریز را چون همه روحانیون روح قدسی عاجزند چون بدانی تو بدین رای رزین تبریز را چون درختی را نبینی مرغ کی بینی برو پس چه گویم با تو جان جان این تبریز را

%0
10 Bölüm