مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۲ چند گهی فاتحه خوانت کنم از پس آن شاه جهانت کنم پیر شدی در غم ما باک نیست پیر بیا تا که جوانت کنم هیچ غم جان مخور ار جان برفت بگلر لشکرگه جانت کنم آنچ محال است تصور دهم وجه محالیش بیانت کنم ره دهمت تا به اصول اصول راه چه باشد که چنانت کنم گرچه کلیمی همه در اعتراض کشف کنم خضر زمانت کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۳ بار دگر جانب یار آمدیم خیره نگر سوی نگار آمدیم بر سر و رو سجده کنان جمله راه تا سر آن گنج چو مار آمدیم نافه آهو چو بزد بر دماغ دام گرفتیم و شکار آمدیم دام بشر لایق آن صید نیست پس تو بگو ما به چه کار آمدیم پار دل پاره رفوی تو دید بر طمع دولت پار آمدیم ای همه هستی مکن از ما کنار زانکه ز هستی به کنار آمدیم همچو ستاره سوی شیطان کفر نفط زنانیم و شرار آمدیم همچو ابابیل سوی پیل گبر سنگ زنانیم و دمار آمدیم باز چو بینیم رخ عاشقان با طبق سیم نثار آمدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۴ ما به تماشای تو بازآمدیم جانب دریای تو بازآمدیم سیل غمت خانه دل را ببرد زود به صحرای تو بازآمدیم چون سر ما مطبخ سودای توست بر سر سودای تو بازآمدیم از سر چه صد رسن انداختی تا سوی بالای تو بازآمدیم ناله سرنای تو در جان رسید در پی سرنای تو بازآمدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۵ گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم گر تو میی من قدحم ور ترشی من کبرم عبس وجها سندی کان سناه مددی کل هوی یهویه ذاک جمیل و کرم زنده نباشد دل من گر به مهش دل ندهم عقل ندارد سر من گر ز نباتش نچرم مبسمه بلبلنی عابسه زلزلنی ما شطه شیبنی غیبته الف هرم گر کژی آرم سوی او همچو کمان تیر خورم ور هنر آرم سوی او عرضه کنم بی هنرم بارحتی فکرته هیجنی قلقلنی قمت اطوف سکرا مغتنما حول حرم گر پی رایش نروم باد گسسته رگ من ور سوی بحرش نروم باد شکسته گهرم ظلت به مقتنیا مرتزقا مجتنیا نخله خلد نبتت وسط ریاض و ارم چونک شکارش نشوم خواجه یقین دان که سگم چون پی اسپش ندوم خواجه یقین دان که خرم کنت ثقیلا کسلا خففنی جذبته نمت علی قارعه عاصفنی سیل عرم گفتم بسته ست دلم گفت منم قفل گشا گفتم کشتی تو مرا گفت من از تو بترم رو سخن کار مگو کز همه آزاد شدم رو سخن خار مگو چون همه گل می سپرم
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۲ چند گهی فاتحه خوانت کنم از پس آن شاه جهانت کنم پیر شدی در غم ما باک نیست پیر بیا تا که جوانت کنم هیچ غم جان مخور ار جان برفت بگلر لشکرگه جانت کنم آنچ محال است تصور دهم وجه محالیش بیانت کنم ره دهمت تا به اصول اصول راه چه باشد که چنانت کنم گرچه کلیمی همه در اعتراض کشف کنم خضر زمانت کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۳ بار دگر جانب یار آمدیم خیره نگر سوی نگار آمدیم بر سر و رو سجده کنان جمله راه تا سر آن گنج چو مار آمدیم نافه آهو چو بزد بر دماغ دام گرفتیم و شکار آمدیم دام بشر لایق آن صید نیست پس تو بگو ما به چه کار آمدیم پار دل پاره رفوی تو دید بر طمع دولت پار آمدیم ای همه هستی مکن از ما کنار زانکه ز هستی به کنار آمدیم همچو ستاره سوی شیطان کفر نفط زنانیم و شرار آمدیم همچو ابابیل سوی پیل گبر سنگ زنانیم و دمار آمدیم باز چو بینیم رخ عاشقان با طبق سیم نثار آمدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۴ ما به تماشای تو بازآمدیم جانب دریای تو بازآمدیم سیل غمت خانه دل را ببرد زود به صحرای تو بازآمدیم چون سر ما مطبخ سودای توست بر سر سودای تو بازآمدیم از سر چه صد رسن انداختی تا سوی بالای تو بازآمدیم ناله سرنای تو در جان رسید در پی سرنای تو بازآمدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۵ گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم گر تو میی من قدحم ور ترشی من کبرم عبس وجها سندی کان سناه مددی کل هوی یهویه ذاک جمیل و کرم زنده نباشد دل من گر به مهش دل ندهم عقل ندارد سر من گر ز نباتش نچرم مبسمه بلبلنی عابسه زلزلنی ما شطه شیبنی غیبته الف هرم گر کژی آرم سوی او همچو کمان تیر خورم ور هنر آرم سوی او عرضه کنم بی هنرم بارحتی فکرته هیجنی قلقلنی قمت اطوف سکرا مغتنما حول حرم گر پی رایش نروم باد گسسته رگ من ور سوی بحرش نروم باد شکسته گهرم ظلت به مقتنیا مرتزقا مجتنیا نخله خلد نبتت وسط ریاض و ارم چونک شکارش نشوم خواجه یقین دان که سگم چون پی اسپش ندوم خواجه یقین دان که خرم کنت ثقیلا کسلا خففنی جذبته نمت علی قارعه عاصفنی سیل عرم گفتم بسته ست دلم گفت منم قفل گشا گفتم کشتی تو مرا گفت من از تو بترم رو سخن کار مگو کز همه آزاد شدم رو سخن خار مگو چون همه گل می سپرم