Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۶ عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن تا چه ها در می دمد این عشق در سرنای تن هست این سر ناپدید و هست سرنایی نهان از می لب هاش باری مست شد سرنای من گاه سرنا می نوازد گاه سرنا می گزد آه از این سرنایی شیرین نوای نی شکن شمع و شاهد روی او و نقل و باده لعل او ای ز لعلش مست گشته هم حسن هم بوالحسن بوحسن گو بوالحسن را کو ز بویش مست شد وان حسن از بو گذشت و قند دارد در دهن آسمان چون خرقه رقصان است و صوفی ناپدید ای مسلمانان که دیده ست خرقه رقصان بی بدن خرقه رقصان از تن است و جسم رقصان است ز جان گردن جان را ببسته عشق جانان در رسن ای دل مخمور گویی باده ات گیرا نبود باده گیرای او وانگه کسی با خویشتن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۷ هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین کو به نقشی دیگر آید سوی تو می دان یقین نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود چون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین این خوشی چیزی است بی چون کآید اندر نقش ها گردد از حقه به حقه در میان آب و طین لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان باز در گلشن درآید سر برآرد از زمین گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشت گه ز راه شاهد آید گه ز راه اسب و زین از پس این پرده ها ناگاه روزی سر کند جمله بت ها بشکند آنک نه آن است و نه این جان به خواب از تن برآید در خیال آید بدید تن شود معزول و عاطل صورتی دیگر مبین گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش را روی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشت ان فی هذا و ذاک عبرة للعالمین ترسم از فتنه وگر نی گفتنی ها گفتمی حق ز من خوشتر بگوید تو مهل فتراک دین فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات نان گندم گر نداری گو حدیث گندمین آخر ای تبریز جان اندر نجوم دل نگر تا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۸ نازنینی را رها کن با شهان نازنین ناز گازر برنتابد آفتاب راستین سایه خویشی فنا شو در شعاع آفتاب چند بینی سایه خود نور او را هم ببین درفکنده ای خویش غلطی بی خبر همچون ستور آدمی شو در ریاحین غلط و اندر یاسمین از خیال خویش ترسد هر کی در ظلمت بود زان که در ظلمت نماید نقش های سهمگین از ستاره روز باشد ایمنی کاروان زانک با خورشید آمد هم قران و هم قرین مرغ شب چون روز بیند گوید این ظلمت ز چیست زانک او گشته ست با شب آشنا و همنشین شاد آن مرغی که مهر شب در او محکم نگشت سوی تبریز آید او اندر هوای شمس دین

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۶ عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن تا چه ها در می دمد این عشق در سرنای تن هست این سر ناپدید و هست سرنایی نهان از می لب هاش باری مست شد سرنای من گاه سرنا می نوازد گاه سرنا می گزد آه از این سرنایی شیرین نوای نی شکن شمع و شاهد روی او و نقل و باده لعل او ای ز لعلش مست گشته هم حسن هم بوالحسن بوحسن گو بوالحسن را کو ز بویش مست شد وان حسن از بو گذشت و قند دارد در دهن آسمان چون خرقه رقصان است و صوفی ناپدید ای مسلمانان که دیده ست خرقه رقصان بی بدن خرقه رقصان از تن است و جسم رقصان است ز جان گردن جان را ببسته عشق جانان در رسن ای دل مخمور گویی باده ات گیرا نبود باده گیرای او وانگه کسی با خویشتن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۷ هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین کو به نقشی دیگر آید سوی تو می دان یقین نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود چون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین این خوشی چیزی است بی چون کآید اندر نقش ها گردد از حقه به حقه در میان آب و طین لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان باز در گلشن درآید سر برآرد از زمین گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشت گه ز راه شاهد آید گه ز راه اسب و زین از پس این پرده ها ناگاه روزی سر کند جمله بت ها بشکند آنک نه آن است و نه این جان به خواب از تن برآید در خیال آید بدید تن شود معزول و عاطل صورتی دیگر مبین گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش را روی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشت ان فی هذا و ذاک عبرة للعالمین ترسم از فتنه وگر نی گفتنی ها گفتمی حق ز من خوشتر بگوید تو مهل فتراک دین فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات نان گندم گر نداری گو حدیث گندمین آخر ای تبریز جان اندر نجوم دل نگر تا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۸ نازنینی را رها کن با شهان نازنین ناز گازر برنتابد آفتاب راستین سایه خویشی فنا شو در شعاع آفتاب چند بینی سایه خود نور او را هم ببین درفکنده ای خویش غلطی بی خبر همچون ستور آدمی شو در ریاحین غلط و اندر یاسمین از خیال خویش ترسد هر کی در ظلمت بود زان که در ظلمت نماید نقش های سهمگین از ستاره روز باشد ایمنی کاروان زانک با خورشید آمد هم قران و هم قرین مرغ شب چون روز بیند گوید این ظلمت ز چیست زانک او گشته ست با شب آشنا و همنشین شاد آن مرغی که مهر شب در او محکم نگشت سوی تبریز آید او اندر هوای شمس دین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۹ می پرد این مرغ دیگر در جنان عاشقان سوی عنقا می کشاند استخوان عاشقان ای دریغا چشم بودی تا بدیدی در هوا تا روان دیدی روان گشته روان عاشقان اشتران سربریده پای بالا می نهند اشتر باسر مجو در کاروان عاشقان آن جنازه برپریدی گر نگفتی غیرتش بی نشان رو بی نشان رو بی نشان عاشقان چون به گورستان درآید استخوان عاشقی صد نواله پیچد از وی میرخوان عاشقان ذره ذره دف زدی و کف زدی در عرس او گر روا بودی شدن پیدا نهان عاشقان چون تن عاشق درآید همچو گنجی در زمین صد دریچه برگشاید آسمان عاشقان در کفن پیچید بینید ای عزیزان کوه قاف چشم بند است این عجب یا امتحان عاشقان خرمن گل بود و شد از مرگ شاخ زعفران صد گلستان بیش ارزد زعفران عاشقان ای رسول غیرت مردان دهانم را مگیر تا دو سه نکته بگویم از زبان عاشقان

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۹ می پرد این مرغ دیگر در جنان عاشقان سوی عنقا می کشاند استخوان عاشقان ای دریغا چشم بودی تا بدیدی در هوا تا روان دیدی روان گشته روان عاشقان اشتران سربریده پای بالا می نهند اشتر باسر مجو در کاروان عاشقان آن جنازه برپریدی گر نگفتی غیرتش بی نشان رو بی نشان رو بی نشان عاشقان چون به گورستان درآید استخوان عاشقی صد نواله پیچد از وی میرخوان عاشقان ذره ذره دف زدی و کف زدی در عرس او گر روا بودی شدن پیدا نهان عاشقان چون تن عاشق درآید همچو گنجی در زمین صد دریچه برگشاید آسمان عاشقان در کفن پیچید بینید ای عزیزان کوه قاف چشم بند است این عجب یا امتحان عاشقان خرمن گل بود و شد از مرگ شاخ زعفران صد گلستان بیش ارزد زعفران عاشقان ای رسول غیرت مردان دهانم را مگیر تا دو سه نکته بگویم از زبان عاشقان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۰ ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان نقل هر مجلس شده ست این عشق ما و حسن تو شهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیر وی چکیده خون ما بر راه ره رو را نشان صد هزاران زخم بر سینه ز زخم تیر عشق صد شکار خسته و نی تیر پیدا نی کمان روی در دیوار کرده در غم تو مرد و زن ز آب و نان عشق رفته اشتهای آب و نان خون عاشق اشک شد وز اشک او سبزه برست سبزه ها از عکس روی چون گل تو گلستان ذوق عشقت چون ز حد شد خلق آتشخوار شد همچو اشترمرغ آتش می خورد در عشق جان هجر سرد چون زمستان راه ها را بسته بود در زمین محبوس بود اشکوفه های بوستان چونک راه ایمن شد از داد بهاران آمدند سبزه را تیغ برهنه غنچه را در کف سنان خیز بیرون آ به بستان کز ره دور آمدند خیز کالقادم یزار و رنجه شو مرکب بران از عدم بستند رخت و جانب بحر آمدند آنگه از بحر آمدند اندر هوا تا آسمان برج برج آسمان را گشته و پذرفته اند از هر استاره بضاعت و آمده تا خاکدان آب و آتش ز آسمانش می رسد هر دم مدد چند روزی کاندر این خاکند ایشان میهمان خوان ها بر سر نسیم و کاس ها بر کف صبا با طبق پوشی که پوشیده ست جز از اهل خوان می رسند و هر کسی پرسان که چیست اندر طبق با زبان حال می گویند با پرسندگان هر کسی گر محرمستی پس طبق پوشیده چیست قوت جان چون جان نهان و قوت تن پیدا چو نان ذوق نان هم گرسنه بیند نبیند هیچ سیر بر دکان نانبا از نان چه می داند دکان نانوا گر گرسنه ستی هیچ نان نفروختی گر بدانستی صبا گل را نکردی گلفشان هر کش از معشوق ذوقی نیست الا در فروخت او نباشد عاشق او باشد به معنی قلتبان عذر عاشق گر فروشد دانک میل دلبر است از ضرورت تا نبندد در به رویش دلستان چونک می بیند که میل دلبر اندر شهرگی است اشک می بارد ز رشک آن صنم از دیدگان اشک او مر رشک او را ضد و دشمن آمده ست رشک پنهان دارد و اشکش روان و قصه خوان تخم پنهان کرده خود را نگر باغ و چمن شهوت پنهان خود را بین یکی شخصی دوان عین پنهان داشتن شد علت پیدا شدن بی لسانی می شود بر رغم ما عین لسان چند فرزندان به هر اندیشه بعد مرگ خویش گرد جان خویش بینی در لحد باباکنان زاده از اندیشه های خوب تو ولدان و حور زاده از اندیشه های زشت تو دیو کلان سر اندیشه مهندس بین شده قصر و سرا سر تقدیر ازل را بین شده چندین جهان واقفی از سر خود از سر سر واقف نه ای سر سر همچون دل آمد سر تو همچون زبان گر سر تو هست خوب از سر سر ایمن مباش باش ناایمن که ناایمن همی یابد امان سربلندی سرو و خنده گل نوای عندلیب میوه های گرم رو سر دم سرد خزان برگ ها لرزان چه می لرزید وقت شادی است دام ها در دانه های خوش بود ای باغبان ما ز سرسبزی به روی زرد چند افتاده ایم در کمین غیب بس تیر است پران از کمان لاله رخ افروخته وز خشم شد دل سوخته سنبله پرسود و کژگردن ز اندیشه گران آن گل سوری ستیزه گل دکانی باز کرد رنگ ها آمیخت اما نیستش بویی از آن خوشه ها از سست پایی رو نهاده بر زمین غوره اش شیرین شد آخر از خطاب یسجدان نرگس خیره نگر آخر چه می بینی به باغ گفت غمازی کنم پس من نگنجم در میان سوسنا افسوس می داری زبان کردی برون یا زبان درکش چو ما و یا بکن حالی بیان گفت بی گفتن زبان ما بیان حال ماست گر نه پایان راسخستی سبز کی بودی سران گفتم ای بید پیاده چون پیاده رسته ای گفت تا لطف تواضع گیرم از آب روان رنگ معشوق است سیب لعل را طعم ترش زانک خوبان را ترش بودن بزیبد این بدان پس درخت و شاخ شفتالو چرا پستی نمود بهر شفتالو فشاندن پیش شفتالوستان گفت آری لیک وقتی می دهد شفتالویی که رسد جان از تن عاشق ز ناخن تا دهان ای سپیدار این بلندی جستنت رسوایی است چون نه گل داری نه میوه گفت خامش هان و هان گر گلم بودی و میوه همچو تو خودبینمی فارغم از دید خود بر خودپرستان دیدبان نار آبی را همی گفت این رخ زردت ز چیست گفت زان دردانه ها کاندر درون داری نهان گفت چون دانسته ای از سر من گفتا بدانک می نگنجی در خود و خندان نمایی ناردان نی تو خندانی همیشه خواه خند و خواه نی وز تو خندان است عالم چون جنان اندر جنان لیک آن خنده چون برق او راست کو گرید چو ابر ابر اگر گریان نباشد برق از او نبود جهان خاک را دیدم سیاه و تیره و روشن ضمیر آب روشن آمد از گردون و کردش امتحان آب روشن را پذیرا شد ضمیر روشنش زاد چون فردوس و جنت شاخ و کاخ بی کران این خیار و خربزه در راه دور و پای سست چون پیاده حاج می آیند اندر کاروان بادیه خون خوار بینی از عدم سوی وجود بر خطاب کن همه لبیک گو بهر امان چه پیاده بلک خفته رفته چون اصحاب کهف خفته پهلو بر زمین و رفته تک تا آسمان در چنین مجمع کدو آمد رسن بازی گرفت از کی دید آن زو که دادش آن رسن های رسان این چمن ها وین سمن وین میوه ها خود رزق ماست آن گیا و خار و گل کاندر بیابان است آن آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر است نفرت و بی میلی ما هست آن را پاسبان صد هزاران مور و مار و صد هزاران رزق خوار هر یکی جوید نصیبه هر یکی دارد فغان هر دوا درمان رنجی هر یکی را طالبی چون عقاقیری که نشناسد به غیر طب دان بس گیا کان پیش ما زهر و بر ایشان پای زهر پیش ما خار است و پیش اشتران خرمابنان جوز و بادام از درون مغز است و بیرون پوست و قشر اندرون پوست پرورده چو بیضه ماکیان باز خرما عکس آن بیرون خوش و باطن قشور باطن و ظاهر تو چون انجیر باش ای مهربان جذبه شاخ آب را از بیخ تا بالا کشد همچنانک جذبه جان را برکشد بی نردبان غوصه گشت این باد و آبستن شد آن خاک و درخت بادها چون گشن تازی شاخه ها چون مادیان می رسد هر جنس مرغی در بهار از گرمسیر همچو مهمان سرسری می سازد این جا آشیان صد هزاران غیب می گویند مرغان در ضمیر کان فلان خواهد گذشتن جای او گیرد فلان از سلیمان نامه ها آورده اند این هدهدان کو زبان مرغ دانی تا شود او ترجمان عارف مرغان است لک لک لک لکش دانی که چیست ملک لک و الامر لک و الحمد لک یا مستعان وقت پیله روح آمد قشلق تن را بهل آخر از مرغان بیاموزید رسم ترکمان همچو مرغان پاسبانی خویش کن تسبیح گو چند گاهی خود شود تسبیح تو تسبیح خوان بس کنم زین باد پیمودن ولیکن چاره نیست زانک کشتی مجاهد کی رود بی بادبان بادپیمایی بهار آمد حیات عالمی بادپیمایی خزان آمد عذاب انس و جان این بهار و باغ بیرون عکس باغ باطن است یک قراضه ست این همه عالم و باطن هست کان لاجرم ما هر چه می گوییم اندر نظم هست نزد عاشق نقد وقت و نزد عاقل داستان عقل دانایی است و نقلش نقل آمد یا قیاس عشق کان بینش آمد ز آفتاب کن فکان آفتابی کو مجرد آمد از برج حمل آفتابی بی نظیر بی قرین خوش قران آنک لاشرقیه بوده ست و لاغربیه زانک شرق و غرب باشد در زمین و در زمان آفتابی کو نسوزد جز دل عشاق را مهر جان ره یابد آن جا نی ربیع و مهر جان چونک ما را از زمین و از زمان بیرون برد از فنا ایمن شویم از جود او ما جاودان این زمین و این زمان بیضه ست و مرغی کاندر او است مظلم و اشکسته پر باشد حقیر و مستهان کفر و ایمان دان در این بیضه سپید و زرده را واصل و فارق میانشان برزخ لایبغیان بیضه را چون زیر پر خویش پرورد از کرم کفر و دین فانی شد و شد مرغ وحدت پرفشان شمس تبریزی دو عالم بود بی رویت عقیم هر یکی ذره کنون از آفتابت توامان

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۰ ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان نقل هر مجلس شده ست این عشق ما و حسن تو شهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیر وی چکیده خون ما بر راه ره رو را نشان صد هزاران زخم بر سینه ز زخم تیر عشق صد شکار خسته و نی تیر پیدا نی کمان روی در دیوار کرده در غم تو مرد و زن ز آب و نان عشق رفته اشتهای آب و نان خون عاشق اشک شد وز اشک او سبزه برست سبزه ها از عکس روی چون گل تو گلستان ذوق عشقت چون ز حد شد خلق آتشخوار شد همچو اشترمرغ آتش می خورد در عشق جان هجر سرد چون زمستان راه ها را بسته بود در زمین محبوس بود اشکوفه های بوستان چونک راه ایمن شد از داد بهاران آمدند سبزه را تیغ برهنه غنچه را در کف سنان خیز بیرون آ به بستان کز ره دور آمدند خیز کالقادم یزار و رنجه شو مرکب بران از عدم بستند رخت و جانب بحر آمدند آنگه از بحر آمدند اندر هوا تا آسمان برج برج آسمان را گشته و پذرفته اند از هر استاره بضاعت و آمده تا خاکدان آب و آتش ز آسمانش می رسد هر دم مدد چند روزی کاندر این خاکند ایشان میهمان خوان ها بر سر نسیم و کاس ها بر کف صبا با طبق پوشی که پوشیده ست جز از اهل خوان می رسند و هر کسی پرسان که چیست اندر طبق با زبان حال می گویند با پرسندگان هر کسی گر محرمستی پس طبق پوشیده چیست قوت جان چون جان نهان و قوت تن پیدا چو نان ذوق نان هم گرسنه بیند نبیند هیچ سیر بر دکان نانبا از نان چه می داند دکان نانوا گر گرسنه ستی هیچ نان نفروختی گر بدانستی صبا گل را نکردی گلفشان هر کش از معشوق ذوقی نیست الا در فروخت او نباشد عاشق او باشد به معنی قلتبان عذر عاشق گر فروشد دانک میل دلبر است از ضرورت تا نبندد در به رویش دلستان چونک می بیند که میل دلبر اندر شهرگی است اشک می بارد ز رشک آن صنم از دیدگان اشک او مر رشک او را ضد و دشمن آمده ست رشک پنهان دارد و اشکش روان و قصه خوان تخم پنهان کرده خود را نگر باغ و چمن شهوت پنهان خود را بین یکی شخصی دوان عین پنهان داشتن شد علت پیدا شدن بی لسانی می شود بر رغم ما عین لسان چند فرزندان به هر اندیشه بعد مرگ خویش گرد جان خویش بینی در لحد باباکنان زاده از اندیشه های خوب تو ولدان و حور زاده از اندیشه های زشت تو دیو کلان سر اندیشه مهندس بین شده قصر و سرا سر تقدیر ازل را بین شده چندین جهان واقفی از سر خود از سر سر واقف نه ای سر سر همچون دل آمد سر تو همچون زبان گر سر تو هست خوب از سر سر ایمن مباش باش ناایمن که ناایمن همی یابد امان سربلندی سرو و خنده گل نوای عندلیب میوه های گرم رو سر دم سرد خزان برگ ها لرزان چه می لرزید وقت شادی است دام ها در دانه های خوش بود ای باغبان ما ز سرسبزی به روی زرد چند افتاده ایم در کمین غیب بس تیر است پران از کمان لاله رخ افروخته وز خشم شد دل سوخته سنبله پرسود و کژگردن ز اندیشه گران آن گل سوری ستیزه گل دکانی باز کرد رنگ ها آمیخت اما نیستش بویی از آن خوشه ها از سست پایی رو نهاده بر زمین غوره اش شیرین شد آخر از خطاب یسجدان نرگس خیره نگر آخر چه می بینی به باغ گفت غمازی کنم پس من نگنجم در میان سوسنا افسوس می داری زبان کردی برون یا زبان درکش چو ما و یا بکن حالی بیان گفت بی گفتن زبان ما بیان حال ماست گر نه پایان راسخستی سبز کی بودی سران گفتم ای بید پیاده چون پیاده رسته ای گفت تا لطف تواضع گیرم از آب روان رنگ معشوق است سیب لعل را طعم ترش زانک خوبان را ترش بودن بزیبد این بدان پس درخت و شاخ شفتالو چرا پستی نمود بهر شفتالو فشاندن پیش شفتالوستان گفت آری لیک وقتی می دهد شفتالویی که رسد جان از تن عاشق ز ناخن تا دهان ای سپیدار این بلندی جستنت رسوایی است چون نه گل داری نه میوه گفت خامش هان و هان گر گلم بودی و میوه همچو تو خودبینمی فارغم از دید خود بر خودپرستان دیدبان نار آبی را همی گفت این رخ زردت ز چیست گفت زان دردانه ها کاندر درون داری نهان گفت چون دانسته ای از سر من گفتا بدانک می نگنجی در خود و خندان نمایی ناردان نی تو خندانی همیشه خواه خند و خواه نی وز تو خندان است عالم چون جنان اندر جنان لیک آن خنده چون برق او راست کو گرید چو ابر ابر اگر گریان نباشد برق از او نبود جهان خاک را دیدم سیاه و تیره و روشن ضمیر آب روشن آمد از گردون و کردش امتحان آب روشن را پذیرا شد ضمیر روشنش زاد چون فردوس و جنت شاخ و کاخ بی کران این خیار و خربزه در راه دور و پای سست چون پیاده حاج می آیند اندر کاروان بادیه خون خوار بینی از عدم سوی وجود بر خطاب کن همه لبیک گو بهر امان چه پیاده بلک خفته رفته چون اصحاب کهف خفته پهلو بر زمین و رفته تک تا آسمان در چنین مجمع کدو آمد رسن بازی گرفت از کی دید آن زو که دادش آن رسن های رسان این چمن ها وین سمن وین میوه ها خود رزق ماست آن گیا و خار و گل کاندر بیابان است آن آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر است نفرت و بی میلی ما هست آن را پاسبان صد هزاران مور و مار و صد هزاران رزق خوار هر یکی جوید نصیبه هر یکی دارد فغان هر دوا درمان رنجی هر یکی را طالبی چون عقاقیری که نشناسد به غیر طب دان بس گیا کان پیش ما زهر و بر ایشان پای زهر پیش ما خار است و پیش اشتران خرمابنان جوز و بادام از درون مغز است و بیرون پوست و قشر اندرون پوست پرورده چو بیضه ماکیان باز خرما عکس آن بیرون خوش و باطن قشور باطن و ظاهر تو چون انجیر باش ای مهربان جذبه شاخ آب را از بیخ تا بالا کشد همچنانک جذبه جان را برکشد بی نردبان غوصه گشت این باد و آبستن شد آن خاک و درخت بادها چون گشن تازی شاخه ها چون مادیان می رسد هر جنس مرغی در بهار از گرمسیر همچو مهمان سرسری می سازد این جا آشیان صد هزاران غیب می گویند مرغان در ضمیر کان فلان خواهد گذشتن جای او گیرد فلان از سلیمان نامه ها آورده اند این هدهدان کو زبان مرغ دانی تا شود او ترجمان عارف مرغان است لک لک لک لکش دانی که چیست ملک لک و الامر لک و الحمد لک یا مستعان وقت پیله روح آمد قشلق تن را بهل آخر از مرغان بیاموزید رسم ترکمان همچو مرغان پاسبانی خویش کن تسبیح گو چند گاهی خود شود تسبیح تو تسبیح خوان بس کنم زین باد پیمودن ولیکن چاره نیست زانک کشتی مجاهد کی رود بی بادبان بادپیمایی بهار آمد حیات عالمی بادپیمایی خزان آمد عذاب انس و جان این بهار و باغ بیرون عکس باغ باطن است یک قراضه ست این همه عالم و باطن هست کان لاجرم ما هر چه می گوییم اندر نظم هست نزد عاشق نقد وقت و نزد عاقل داستان عقل دانایی است و نقلش نقل آمد یا قیاس عشق کان بینش آمد ز آفتاب کن فکان آفتابی کو مجرد آمد از برج حمل آفتابی بی نظیر بی قرین خوش قران آنک لاشرقیه بوده ست و لاغربیه زانک شرق و غرب باشد در زمین و در زمان آفتابی کو نسوزد جز دل عشاق را مهر جان ره یابد آن جا نی ربیع و مهر جان چونک ما را از زمین و از زمان بیرون برد از فنا ایمن شویم از جود او ما جاودان این زمین و این زمان بیضه ست و مرغی کاندر او است مظلم و اشکسته پر باشد حقیر و مستهان کفر و ایمان دان در این بیضه سپید و زرده را واصل و فارق میانشان برزخ لایبغیان بیضه را چون زیر پر خویش پرورد از کرم کفر و دین فانی شد و شد مرغ وحدت پرفشان شمس تبریزی دو عالم بود بی رویت عقیم هر یکی ذره کنون از آفتابت توامان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۱ مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهان گر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان سر او را نقش کردم نقش کردم نقش کرد هر که خواهد گو بخوان و گو بخوان و گو بخوان پیش منکر می شدم من نیستم من نیستم هستم اکنون در میان و در میان و در میان گر تو گویی کو درستی کو درستی کو گواه در شکست من بیان و صد بیان و صد بیان اشک چشمم بس گواه و بس گواه و بس گواه رنگ رویم بس نشان و بس نشان و بس نشان نک نشان لاله رویی لاله رویی لاله ای بر رخ من زعفران و زعفران و زعفران جز صلاح الدین نداند این سخن را این سخن من غلام زیرکان و زیرکان و زیرکان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۲ من ز گوش او بدزدم حلقه دیگر نهان تا نداند چشم دشمن ور بداند گو بدان بر رخم خطی نبشت و من نهان می داشتم زین سپس پنهان ندارم هر کی خواند گو بخوان طوق زر عشق او هم لایق این گردن است بشکند از طوق عشقش گردن گردن کشان کوس محمودی همه بر اشتر محمود باد بار دل هم دل کشد محرم کجا باشد زبان آینه آهن دلی باید که تا زخمش کشد زخم آیینه نباشد درخور آیینه دان لیک روی دوست بینی بی خبر باشی ز زخم چون زنان مصر بیخود در جمال یوسفان صد هزاران حسن یوسف در جمال روی کیست شمس تبریزی ما آن خوش نشین خوش نشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۳ می گزید او آستین را شرمگین در آمدن بر سر کویی که پوشد جان ها حله بدن آن طرف رندان همه شب جامه ها را می کنند تا ببینی روز روشن ما و من بی ما و من رومیانش جامه دزد و زنگیانش جامه دوز شاد باش ای جامه دزد و آفرین ای جامه کن سرفرازی کار شمع و سرسپاری کار او شرط باشد هر دو کارش هر کی شد شمع لگن در سپردن هر کی زودتر در فروزش بیشتر سر بنه در زیر پای و دستکی بر هم بزن چون درآرد ماه رویی دست خود در گردنت ترک کن سالوس را تو خویش را بر وی فکن تا بریزی و برویی آن زمان در باغ او روی گل بر روی گل هم یاسمن بر یاسمن عاشقان اندرربوده از بتان روبندها زانک در وحدت نباشد نقش های مرد و زن بر سر گور بدن بین روح ها رقصان شده تا بدیده صد هزاران خویشتن بی خویشتن زلف عنبرسای او گوید به جان لولیان خیز لولی تا رسن بازی کنیم اینک رسن مرتضای عشق شمس الدین تبریزی ببین چون حسینم خون خود در زهر کش همچون حسن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۴ چون ببینی آفتاب از روی دلبر یاد کن چون ببینی ابر را از اشک چاکر یاد کن چون ببینی ماه نو را همچو من بگداخته از برای جان خود زین جان لاغر یاد کن درنگر در آسمان وین چرخ سرگردان ببین حال سرگردان این بی پا و بی سر یاد کن چون جهان تاریک بینی از سپاه زنگ شب از اسیران شب هجران کافر یاد کن چون ببینی نسر طایر بر فلک بر آتشین ز آتش مرغ دل سوزیده شهپر یاد کن چون ببینی بر فلک مریخ خون آشام را چشم مریخی خون آشام پرشر یاد کن لب ببند و خشک آر و هر چه بینی خشک و تر در لب و چشمم نگر زان خشک و زین تر یاد کن

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۱ مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهان گر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان سر او را نقش کردم نقش کردم نقش کرد هر که خواهد گو بخوان و گو بخوان و گو بخوان پیش منکر می شدم من نیستم من نیستم هستم اکنون در میان و در میان و در میان گر تو گویی کو درستی کو درستی کو گواه در شکست من بیان و صد بیان و صد بیان اشک چشمم بس گواه و بس گواه و بس گواه رنگ رویم بس نشان و بس نشان و بس نشان نک نشان لاله رویی لاله رویی لاله ای بر رخ من زعفران و زعفران و زعفران جز صلاح الدین نداند این سخن را این سخن من غلام زیرکان و زیرکان و زیرکان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۲ من ز گوش او بدزدم حلقه دیگر نهان تا نداند چشم دشمن ور بداند گو بدان بر رخم خطی نبشت و من نهان می داشتم زین سپس پنهان ندارم هر کی خواند گو بخوان طوق زر عشق او هم لایق این گردن است بشکند از طوق عشقش گردن گردن کشان کوس محمودی همه بر اشتر محمود باد بار دل هم دل کشد محرم کجا باشد زبان آینه آهن دلی باید که تا زخمش کشد زخم آیینه نباشد درخور آیینه دان لیک روی دوست بینی بی خبر باشی ز زخم چون زنان مصر بیخود در جمال یوسفان صد هزاران حسن یوسف در جمال روی کیست شمس تبریزی ما آن خوش نشین خوش نشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۳ می گزید او آستین را شرمگین در آمدن بر سر کویی که پوشد جان ها حله بدن آن طرف رندان همه شب جامه ها را می کنند تا ببینی روز روشن ما و من بی ما و من رومیانش جامه دزد و زنگیانش جامه دوز شاد باش ای جامه دزد و آفرین ای جامه کن سرفرازی کار شمع و سرسپاری کار او شرط باشد هر دو کارش هر کی شد شمع لگن در سپردن هر کی زودتر در فروزش بیشتر سر بنه در زیر پای و دستکی بر هم بزن چون درآرد ماه رویی دست خود در گردنت ترک کن سالوس را تو خویش را بر وی فکن تا بریزی و برویی آن زمان در باغ او روی گل بر روی گل هم یاسمن بر یاسمن عاشقان اندرربوده از بتان روبندها زانک در وحدت نباشد نقش های مرد و زن بر سر گور بدن بین روح ها رقصان شده تا بدیده صد هزاران خویشتن بی خویشتن زلف عنبرسای او گوید به جان لولیان خیز لولی تا رسن بازی کنیم اینک رسن مرتضای عشق شمس الدین تبریزی ببین چون حسینم خون خود در زهر کش همچون حسن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۴ چون ببینی آفتاب از روی دلبر یاد کن چون ببینی ابر را از اشک چاکر یاد کن چون ببینی ماه نو را همچو من بگداخته از برای جان خود زین جان لاغر یاد کن درنگر در آسمان وین چرخ سرگردان ببین حال سرگردان این بی پا و بی سر یاد کن چون جهان تاریک بینی از سپاه زنگ شب از اسیران شب هجران کافر یاد کن چون ببینی نسر طایر بر فلک بر آتشین ز آتش مرغ دل سوزیده شهپر یاد کن چون ببینی بر فلک مریخ خون آشام را چشم مریخی خون آشام پرشر یاد کن لب ببند و خشک آر و هر چه بینی خشک و تر در لب و چشمم نگر زان خشک و زین تر یاد کن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۵ هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیست ریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود است منگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین چون بهار من بیاید بردمد اسرار من چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد خارخار من نماند چون دمد گلزار من هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهار چون بهار من بخندد برجهد بیمار من چیست این باد خزانی آن دم انکار تو چیست آن باد بهاری آن دم اقرار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۶ کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من خود ندانستی به جز تو جان معنی دان من تا نه ردی کردمی و نی تردد نی قبول بودمی بی دام و بی خاشاک در عمان من غیر رویت هر چه بینم نور چشمم کم شود هر کسی را ره مده ای پرده مژگان من سخت نازک گشت جانم از لطافت های عشق دل نخواهم جان نخواهم آن من کو آن من همچو ابرم روترش از غیرت شیرین خویش روی همچون آفتابت بس بود برهان من رو مگردان یک زمان از من که تا از درد تو چرخ را بر هم نسوزد دود آتشدان من تا خموشم من ز گلزار تو ریحان می برم چون بنالم عطر گیرد عالم از ریحان من من که باشم مر تو را من آنک تو نامم نهی تو کی باشی مر مرا سلطان من سلطان من چون بپوشد جعد تو روی تو را ره گم کنم جعد تو کفر من آمد روی تو ایمان من ای به جان من تو از افغان من نزدیکتر یا فغانم از تو آید یا توی افغان من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۷ سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من گفت ای رخ های زرد و زعفرانستان من زعفرانستان خود را آب خواهم داد آب زعفران را گل کنم از چشمه حیوان من زرد و سرخ و خار و گل در حکم و در فرمان ماست سر منه جز بر خط فرمان من فرمان من ماه رویان جهان از حسن ما دزدند حسن ذره ای دزدیده اند از حسن و از احسان من عاقبت آن ماه رویان کاه رویان می شوند حال دزدان این بود در حضرت سلطان من روز شد ای خاکیان دزدیده ها را رد کنید خاک را ملک از کجا حسن از کجا ای جان من شب چو شد خورشید غایب اختران لافی زنند زهره گوید آن من دان ماه گوید آن من مشتری از کیسه زر جعفری بیرون کند با زحل مریخ گوید خنجر بران من وان عطارد صدر گیرد که منم صدرالصدور چرخ ها ملک من است و برج ها ارکان من آفتاب از سوی مشرق صبحدم لشکر کشد گوید ای دزدان کجا رفتید اینک آن من زهره زهره درید و ماه را گردن شکست شد عطارد خشک و بارد با رخ رخشان من کار مریخ و زحل از نور ماهم درشکست مشتری مفلس برآمد کاه شد همیان من چون یکی میدان دوانید آفتاب آمد ندا هان و هان ای بی ادب بیرون شو از میدان من آفتاب آفتابم آفتابا تو برو در چه مغرب فرورو باش در زندان من وقت صبح از گور مشرق سر برآر و زنده شو منکران حشر را آگه کن از برهان من عید هر کس آن مهی باشد که او قربان او است عید تو ماه من آمد ای شده قربان من شمس تبریزی چو تافت از برج لاشرقیه تاب ذات او برون شد از حد و امکان من

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۵ هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیست ریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود است منگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین چون بهار من بیاید بردمد اسرار من چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد خارخار من نماند چون دمد گلزار من هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهار چون بهار من بخندد برجهد بیمار من چیست این باد خزانی آن دم انکار تو چیست آن باد بهاری آن دم اقرار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۶ کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من خود ندانستی به جز تو جان معنی دان من تا نه ردی کردمی و نی تردد نی قبول بودمی بی دام و بی خاشاک در عمان من غیر رویت هر چه بینم نور چشمم کم شود هر کسی را ره مده ای پرده مژگان من سخت نازک گشت جانم از لطافت های عشق دل نخواهم جان نخواهم آن من کو آن من همچو ابرم روترش از غیرت شیرین خویش روی همچون آفتابت بس بود برهان من رو مگردان یک زمان از من که تا از درد تو چرخ را بر هم نسوزد دود آتشدان من تا خموشم من ز گلزار تو ریحان می برم چون بنالم عطر گیرد عالم از ریحان من من که باشم مر تو را من آنک تو نامم نهی تو کی باشی مر مرا سلطان من سلطان من چون بپوشد جعد تو روی تو را ره گم کنم جعد تو کفر من آمد روی تو ایمان من ای به جان من تو از افغان من نزدیکتر یا فغانم از تو آید یا توی افغان من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۷ سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من گفت ای رخ های زرد و زعفرانستان من زعفرانستان خود را آب خواهم داد آب زعفران را گل کنم از چشمه حیوان من زرد و سرخ و خار و گل در حکم و در فرمان ماست سر منه جز بر خط فرمان من فرمان من ماه رویان جهان از حسن ما دزدند حسن ذره ای دزدیده اند از حسن و از احسان من عاقبت آن ماه رویان کاه رویان می شوند حال دزدان این بود در حضرت سلطان من روز شد ای خاکیان دزدیده ها را رد کنید خاک را ملک از کجا حسن از کجا ای جان من شب چو شد خورشید غایب اختران لافی زنند زهره گوید آن من دان ماه گوید آن من مشتری از کیسه زر جعفری بیرون کند با زحل مریخ گوید خنجر بران من وان عطارد صدر گیرد که منم صدرالصدور چرخ ها ملک من است و برج ها ارکان من آفتاب از سوی مشرق صبحدم لشکر کشد گوید ای دزدان کجا رفتید اینک آن من زهره زهره درید و ماه را گردن شکست شد عطارد خشک و بارد با رخ رخشان من کار مریخ و زحل از نور ماهم درشکست مشتری مفلس برآمد کاه شد همیان من چون یکی میدان دوانید آفتاب آمد ندا هان و هان ای بی ادب بیرون شو از میدان من آفتاب آفتابم آفتابا تو برو در چه مغرب فرورو باش در زندان من وقت صبح از گور مشرق سر برآر و زنده شو منکران حشر را آگه کن از برهان من عید هر کس آن مهی باشد که او قربان او است عید تو ماه من آمد ای شده قربان من شمس تبریزی چو تافت از برج لاشرقیه تاب ذات او برون شد از حد و امکان من

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۸ بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون آیت انا بنیناها و انا موسعون کی شنود این بانگ را بی گوش ظاهر دم به دم تایبون العابدون الحامدون السایحون نردبان حاصل کنید از ذی المعارج برروید تعرج الروح الیه و الملایک اجمعون کی تراشد نردبان چرخ نجار خیال ساخت معراجش ید کل الینا راجعون تا تراشیده نگردی تو به تیشه صبر و شکر لایلقیها فرو می خوان و الاالصابرون بنگر این تیشه به دست کیست خوش تسلیم شو چون گره مستیز با تیشه که نحن الغالبون پایه ای چند ار برآیی باشی اصحاب الیمین ور رسی بر بام خود السابقون السابقون گر ز صوفی خانه گردونی ای صوفی برآ و اندرآ اندر صف انا لنحن الصافون ور فقیری کوس تم الفقر فهو الله بزن ور فقیهی پاک باش از انهم لا یفقهون گر چو نونی در رکوع و چون قلم اندر سجود پس تو چون نون و قلم پیوند با مایسطرون چشم شوخ سوف یبصر باش پیش از یبصرون چو مداهن نرم سازی چیست پیش یدهنون چون درخت سدره بیخ آور شو از لا ریب فیه تا نلرزد شاخ و برگت از دم ریب المنون بنگر آن باغ سیه گشته ز طاف طایف مکر ایشان باغ ایشان سوخته هم نایمون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۹ آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن بر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن خود مرید من نمیرد کآب حیوان خورده است وانگهان از دست کی از ساقیان ذوالمنن ای نجات زندگان و ای حیات مردگان از درونم بت تراشی وز برونم بت شکن ور براندازد ز رویت باد دولت پرده ای از حیا گل آب گردد نی چمن ماند نه من ور می لب بازگیری از گلستان ساعتی از خمار و سرگرانی هر سمن گردد سه من ور زمانی بی دلان را دم دهی و دل دهی جان رهد از ننگ ما و ما رهیم از خویشتن گر ندزدید از تو چیزی دل چرا آویخته ست چاره نبود دزد را در عاقبت ز آویختن گر چنین آویختن حاصل شدی هر دزد را از حریصی دزد گشتی جمله عالم مرد و زن اندر این آویختن کمتر کراماتی که هست آب حیوان خوردن است و تا ابد باقی شدن چاشنی سوز شمعت گر به عنقا برزدی پر چو پروانه بدادی سر نهادی در لگن صورت صنع تو آمد ساعتی در بتکده گه شمن بت می شد آن دم گاه بت می شد شمن هر زمانی نقش می شد نعت احمد بر صلیب سر وحدت می شنیدند آشکارا از وثن عشقت ای خوب ختن بر دل سواره گشت گفت این چنین مرکب بباید تاختن را تا ختن شور تو عقلم ستد با فتنه ها دربافتم شور و بی عقلی بباید بافتن را با فتن من کجا شعر از کجا لیکن به من در می دمد آن یکی ترکی که آید گویدم هی کیمسن ترک کی تاجیک کی زنگی کی رومی کی مالک الملکی که داند مو به مو سر و علن جامه شعر است شعر و تا درون شعر کیست یا که حوری جامه زیب و یا که دیوی جامه کن شعرش از سر برکشیم و حور را در بر کشیم فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۸ بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون آیت انا بنیناها و انا موسعون کی شنود این بانگ را بی گوش ظاهر دم به دم تایبون العابدون الحامدون السایحون نردبان حاصل کنید از ذی المعارج برروید تعرج الروح الیه و الملایک اجمعون کی تراشد نردبان چرخ نجار خیال ساخت معراجش ید کل الینا راجعون تا تراشیده نگردی تو به تیشه صبر و شکر لایلقیها فرو می خوان و الاالصابرون بنگر این تیشه به دست کیست خوش تسلیم شو چون گره مستیز با تیشه که نحن الغالبون پایه ای چند ار برآیی باشی اصحاب الیمین ور رسی بر بام خود السابقون السابقون گر ز صوفی خانه گردونی ای صوفی برآ و اندرآ اندر صف انا لنحن الصافون ور فقیری کوس تم الفقر فهو الله بزن ور فقیهی پاک باش از انهم لا یفقهون گر چو نونی در رکوع و چون قلم اندر سجود پس تو چون نون و قلم پیوند با مایسطرون چشم شوخ سوف یبصر باش پیش از یبصرون چو مداهن نرم سازی چیست پیش یدهنون چون درخت سدره بیخ آور شو از لا ریب فیه تا نلرزد شاخ و برگت از دم ریب المنون بنگر آن باغ سیه گشته ز طاف طایف مکر ایشان باغ ایشان سوخته هم نایمون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۹ آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن بر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن خود مرید من نمیرد کآب حیوان خورده است وانگهان از دست کی از ساقیان ذوالمنن ای نجات زندگان و ای حیات مردگان از درونم بت تراشی وز برونم بت شکن ور براندازد ز رویت باد دولت پرده ای از حیا گل آب گردد نی چمن ماند نه من ور می لب بازگیری از گلستان ساعتی از خمار و سرگرانی هر سمن گردد سه من ور زمانی بی دلان را دم دهی و دل دهی جان رهد از ننگ ما و ما رهیم از خویشتن گر ندزدید از تو چیزی دل چرا آویخته ست چاره نبود دزد را در عاقبت ز آویختن گر چنین آویختن حاصل شدی هر دزد را از حریصی دزد گشتی جمله عالم مرد و زن اندر این آویختن کمتر کراماتی که هست آب حیوان خوردن است و تا ابد باقی شدن چاشنی سوز شمعت گر به عنقا برزدی پر چو پروانه بدادی سر نهادی در لگن صورت صنع تو آمد ساعتی در بتکده گه شمن بت می شد آن دم گاه بت می شد شمن هر زمانی نقش می شد نعت احمد بر صلیب سر وحدت می شنیدند آشکارا از وثن عشقت ای خوب ختن بر دل سواره گشت گفت این چنین مرکب بباید تاختن را تا ختن شور تو عقلم ستد با فتنه ها دربافتم شور و بی عقلی بباید بافتن را با فتن من کجا شعر از کجا لیکن به من در می دمد آن یکی ترکی که آید گویدم هی کیمسن ترک کی تاجیک کی زنگی کی رومی کی مالک الملکی که داند مو به مو سر و علن جامه شعر است شعر و تا درون شعر کیست یا که حوری جامه زیب و یا که دیوی جامه کن شعرش از سر برکشیم و حور را در بر کشیم فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۰ بوی آن باغ و بهار و گلبن رعناست این بوی آن یار جهان آرای جان افزاست این این چنین بویی کز او اجزای عالم مست شد از زمین نبود مگر از جانب بالا است این اختران گویند از بالا که این خورشید چیست ماهیان گویند در دریا که چه غوغاست این آفتابش روی ها را می کند چون آفتاب رشک جان ماه سیم افشان خوش سیماست این بعد چندین سال حسن یوسفی واپس رسید این چه حسن و خوبی است این حیرت حور است این این عجب خضری است ساقی گشته از آب حیات کوه قاف نادر است و نادره عنقاست این شعله انافتحنا مشرق و مغرب گرفت قره العین و حیات جان مولاناست این این چه می پوشی مپوشان ظاهر و مطلق بگو سنجق نصرالله و اسپاه شاه ماست این این امان هر دو عالم وین پناه هر دو کون دستگیر روز سخت و کافل فرداست این چرخ را چرخی دگر آموخت پرآشوب و شور این چه عشق است ای خداوند و عجب سوداست این ای خوش آوازی که آوازت به هر دل می رسد شرح کن این را که گوهرهای آن دریاست این مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۱ ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین گر تو دست آموز شاهی خویشتن را باز بین هر کی انبازی برید از خویش آن بازی مدان در جهان او را چو حق بی مثل و بی انباز بین ز آفتابی کآفتاب آسمان یک جام او است ذره ها و قطره ها را مست و دست انداز بین چونک قبله شاه یابی قبله اقبال شو چون دو دم خوردی ز جامش بخت را دمساز بین گفتم ای اکسیر بنما مس را چون زر کنی رو به صرافان دل آورد گفتا گاز بین گفتمش چون زنده کردی مرغ ابراهیم را گفت پر و بال برکن هم کنون پرواز بین گفتم از آغاز مرغ روح ما بی پر بده ست گفت هین بشکن قفس آغاز بی آغاز بین زان فروبسته دمی کت همدم و همراز نیست چشم بگشا هر دمی همراز بین همراز بین این دمی چندی که زد جان تو در سوز و نیاز چون دم عیسی به حضرت زنده و باساز بین خاک خواری را بمان چون خاک خواری پیشه گیر خاک را از بعد خواری در چمن اعزاز بین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۲ هست ما را هر زمانی از نگار راستین لقمه ای اندر دهان و دیگری در آستین این حد خوبی نباشد ای خدایا چیست این هیچ سروی این ندارد خوش قد و بالا است این این چنین خورشید پیدا چونک پنهان می شود او چنین پنهان ز عالم از برای ماست این جمع خواهد آن بت و تنهاروان خود دیگرند هر کجا خوبی بود او طالب غوغاست این شمس تبریز ار چه جانی گر چو جان پنهان شوی بر دلم تهمت نشیند کز کجا برخاست این

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۰ بوی آن باغ و بهار و گلبن رعناست این بوی آن یار جهان آرای جان افزاست این این چنین بویی کز او اجزای عالم مست شد از زمین نبود مگر از جانب بالا است این اختران گویند از بالا که این خورشید چیست ماهیان گویند در دریا که چه غوغاست این آفتابش روی ها را می کند چون آفتاب رشک جان ماه سیم افشان خوش سیماست این بعد چندین سال حسن یوسفی واپس رسید این چه حسن و خوبی است این حیرت حور است این این عجب خضری است ساقی گشته از آب حیات کوه قاف نادر است و نادره عنقاست این شعله انافتحنا مشرق و مغرب گرفت قره العین و حیات جان مولاناست این این چه می پوشی مپوشان ظاهر و مطلق بگو سنجق نصرالله و اسپاه شاه ماست این این امان هر دو عالم وین پناه هر دو کون دستگیر روز سخت و کافل فرداست این چرخ را چرخی دگر آموخت پرآشوب و شور این چه عشق است ای خداوند و عجب سوداست این ای خوش آوازی که آوازت به هر دل می رسد شرح کن این را که گوهرهای آن دریاست این مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۱ ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین گر تو دست آموز شاهی خویشتن را باز بین هر کی انبازی برید از خویش آن بازی مدان در جهان او را چو حق بی مثل و بی انباز بین ز آفتابی کآفتاب آسمان یک جام او است ذره ها و قطره ها را مست و دست انداز بین چونک قبله شاه یابی قبله اقبال شو چون دو دم خوردی ز جامش بخت را دمساز بین گفتم ای اکسیر بنما مس را چون زر کنی رو به صرافان دل آورد گفتا گاز بین گفتمش چون زنده کردی مرغ ابراهیم را گفت پر و بال برکن هم کنون پرواز بین گفتم از آغاز مرغ روح ما بی پر بده ست گفت هین بشکن قفس آغاز بی آغاز بین زان فروبسته دمی کت همدم و همراز نیست چشم بگشا هر دمی همراز بین همراز بین این دمی چندی که زد جان تو در سوز و نیاز چون دم عیسی به حضرت زنده و باساز بین خاک خواری را بمان چون خاک خواری پیشه گیر خاک را از بعد خواری در چمن اعزاز بین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۲ هست ما را هر زمانی از نگار راستین لقمه ای اندر دهان و دیگری در آستین این حد خوبی نباشد ای خدایا چیست این هیچ سروی این ندارد خوش قد و بالا است این این چنین خورشید پیدا چونک پنهان می شود او چنین پنهان ز عالم از برای ماست این جمع خواهد آن بت و تنهاروان خود دیگرند هر کجا خوبی بود او طالب غوغاست این شمس تبریز ار چه جانی گر چو جان پنهان شوی بر دلم تهمت نشیند کز کجا برخاست این

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۳ هر صبوحی ارغنون ها را برنجان همچنین آفرین ها بر جمالت همچنین جان همچنین پیش رویت روز مست و پیش زلفت شب خراب ای که کفرت همچنان و ای که ایمان همچنین در کنار زهره نه تو چنگ عشرت همچنان پای کوبان اندرآ ای ماه تابان همچنین اشتهای مشک و عنبر چون بخیزد جمع را حلقه های زلف خود را زو برافشان همچنین چرخه چرخ ار بگردد بی مرادت یک نفس آتشی درزن به جان چرخ گردان همچنین روز روز مجلس است ای عشق دست ما بگیر می کشان تا بزم خاص و تخت سلطان همچنین پاره پاره پیشتر رو گرچه مستی ای رفیق پاره ای راه است از ما تا به میدان همچنین در هوای شمس تبریزی ز ظلمت می گذر ناگهان سر برزنی از باغ و ایوان همچنین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۴ عیش هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان وز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقان نوش و جوش عاشقان تا عرش و تا کرسی رسید برگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقان از لب دریا چه گویم لب ندارد بحر جان برفزوده ست از مکان و لامکان ای عاشقان ما مثال موج ها اندر قیام و در سجود تا بدید آید نشان از بی نشان ای عاشقان گر کسی پرسد کیانید ای سراندازان شما هین بگوییدش که جان جان جان ای عاشقان گر کسی غواص نبود بحر جان بخشنده است کو همی بخشد گهرها رایگان ای عاشقان این چنین شد وان چنان شد خلق را در حقه کرد بازرستیم از چنین و از چنان ای عاشقان ما رمیت اذ رمیت از شکارستان غیب می جهاند تیرهای بی کمان ای عاشقان چون ز جست و جوی دل نومید گشتم آمدم خفته دیدم دل ستان با دلستان ای عاشقان گفتم ای دل خوش گزیدی دل بخندید و بگفت گل ستاند گل ستان از گلستان ای عاشقان زیر پای من گل است و زیر پاهاشان گل است چون بکوبم پا میان منکران ای عاشقان خرما آن دم که از مستی جانان جان ما می نداند آسمان از ریسمان ای عاشقان طرفه دریایی معلق آمد این دریای عشق نی به زیر و نی به بالا نی میان ای عاشقان تا بدید آمد شعاع شمس تبریزی ز شرق جان مطلق شد زمین و آسمان ای عاشقان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۵ ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان هوشیاری در میان بیخودان و مستیان بی محابا درده ای ساقی مدام اندر مدام تا نماند هوشیاری عاقلی اندر جهان یار دعوی می کند گر عاشقی دیوانه شو سرد باشد عاقلی در حلقه دیوانگان گر درآید عاقلی گو کار دارم راه نیست ور درآید عاشقی دستش بگیر و درکشان عیب بینی از چه خیزد خیزد از عقل ملول تشنه هرگز عیب داند دید در آب روان عقل منکر هیچ گونه از نشان ها نگذرد بی نشان رو بی نشان تا زخم ناید بر نشان یوسفی شو گر تو را خامی بنخاسی برد گلشنی شو گر تو را خاری نداند گو مدان عیسیی شو گر تو را خانه نباشد گو مباش دیده ای شو گرت روپوشی نماند گو ممان

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۳ هر صبوحی ارغنون ها را برنجان همچنین آفرین ها بر جمالت همچنین جان همچنین پیش رویت روز مست و پیش زلفت شب خراب ای که کفرت همچنان و ای که ایمان همچنین در کنار زهره نه تو چنگ عشرت همچنان پای کوبان اندرآ ای ماه تابان همچنین اشتهای مشک و عنبر چون بخیزد جمع را حلقه های زلف خود را زو برافشان همچنین چرخه چرخ ار بگردد بی مرادت یک نفس آتشی درزن به جان چرخ گردان همچنین روز روز مجلس است ای عشق دست ما بگیر می کشان تا بزم خاص و تخت سلطان همچنین پاره پاره پیشتر رو گرچه مستی ای رفیق پاره ای راه است از ما تا به میدان همچنین در هوای شمس تبریزی ز ظلمت می گذر ناگهان سر برزنی از باغ و ایوان همچنین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۴ عیش هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان وز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقان نوش و جوش عاشقان تا عرش و تا کرسی رسید برگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقان از لب دریا چه گویم لب ندارد بحر جان برفزوده ست از مکان و لامکان ای عاشقان ما مثال موج ها اندر قیام و در سجود تا بدید آید نشان از بی نشان ای عاشقان گر کسی پرسد کیانید ای سراندازان شما هین بگوییدش که جان جان جان ای عاشقان گر کسی غواص نبود بحر جان بخشنده است کو همی بخشد گهرها رایگان ای عاشقان این چنین شد وان چنان شد خلق را در حقه کرد بازرستیم از چنین و از چنان ای عاشقان ما رمیت اذ رمیت از شکارستان غیب می جهاند تیرهای بی کمان ای عاشقان چون ز جست و جوی دل نومید گشتم آمدم خفته دیدم دل ستان با دلستان ای عاشقان گفتم ای دل خوش گزیدی دل بخندید و بگفت گل ستاند گل ستان از گلستان ای عاشقان زیر پای من گل است و زیر پاهاشان گل است چون بکوبم پا میان منکران ای عاشقان خرما آن دم که از مستی جانان جان ما می نداند آسمان از ریسمان ای عاشقان طرفه دریایی معلق آمد این دریای عشق نی به زیر و نی به بالا نی میان ای عاشقان تا بدید آمد شعاع شمس تبریزی ز شرق جان مطلق شد زمین و آسمان ای عاشقان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۵ ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان هوشیاری در میان بیخودان و مستیان بی محابا درده ای ساقی مدام اندر مدام تا نماند هوشیاری عاقلی اندر جهان یار دعوی می کند گر عاشقی دیوانه شو سرد باشد عاقلی در حلقه دیوانگان گر درآید عاقلی گو کار دارم راه نیست ور درآید عاشقی دستش بگیر و درکشان عیب بینی از چه خیزد خیزد از عقل ملول تشنه هرگز عیب داند دید در آب روان عقل منکر هیچ گونه از نشان ها نگذرد بی نشان رو بی نشان تا زخم ناید بر نشان یوسفی شو گر تو را خامی بنخاسی برد گلشنی شو گر تو را خاری نداند گو مدان عیسیی شو گر تو را خانه نباشد گو مباش دیده ای شو گرت روپوشی نماند گو ممان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۶ سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتن آستین را می فشاند در اشارت سوی من همچو چشم کشتگان چشمان من حیران او وز شراب عشق او این جان من بی خویشتن زیر جعد زلف مشکش صد قیامت را مقام در صفای صحن رویش آفت هر مرد و زن مرغ جان اندر قفس می کند پر و بال خویش تا قفس را بشکند اندر هوای آن شکن از فلک آمد همایی بر سر من سایه کرد من فغان کردم که دور از پیش آن خوب ختن در سخن آمد همای و گفت بی روزی کسی کز سعادت می گریزی ای شقی ممتحن گفتمش آخر حجابی در میان ما و دوست من جمال دوست خواهم کو است مر جان را سکن آن همای از بس تعجب سوی آن مه بنگرید از من او دیوانه تر شد در جمالش مفتتن میر مست و خواجه مست و روح مست و جسم مست از خداوند شمس دین آن شاه تبریز و زمن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۷ هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن هست عاشق هر زمانی بیخود و شیدا شدن عاقلان از غرقه گشتن بر گریز و بر حذر عاشقان را کار و پیشه غرقه دریا شدن عاقلان را راحت از راحت رسانیدن بود عاشقان را ننگ باشد بند راحت ها شدن عاشق اندر حلقه باشد از همه تن ها چنانک زیت را و آب را در یک محل تنها شدن و آنک باشد در نصیحت دادن عشاق عشق نیست او را حاصلی جز سخره سودا شدن عشق بوی مشک دارد زان سبب رسوا بود مشک را کی چاره باشد از چنین رسوا شدن عشق باشد چون درخت و عاشقان سایه درخت سایه گرچه دور افتد بایدش آن جا شدن بر مقام عقل باید پیر گشتن طفل را در مقام عشق بینی پیر را برنا شدن شمس تبریزی به عشقت هر کی او پستی گزید همچو عشق تو بود در رفعت و بالا شدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۸ ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن ذکر فردا نسیه باشد نسیه را گردن بزن سال سال ماست و طالع طالع زهره ست و ماه ای دل این عیش و طرب حدی ندارد تن بزن تا درون سنگ و آهن تابش و شادی رسید گر تو را باور نیاید سنگ بر آهن بزن بنگر اندر میزبان و در رخش شادی ببین بر سر این خوان نشین و کاسه در روغن بزن عقل زیرک را برآر و پهلوی شادی نشان جان روشن را سبک بر باده روشن بزن شاخه ها سرمست و رقصانند از باد بهار ای سمن مستی کن و ای سرو بر سوسن بزن جامه های سبز ببریدند بر دکان غیب خیز ای خیاط بنشین بر دکان سوزن بزن

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۶ سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتن آستین را می فشاند در اشارت سوی من همچو چشم کشتگان چشمان من حیران او وز شراب عشق او این جان من بی خویشتن زیر جعد زلف مشکش صد قیامت را مقام در صفای صحن رویش آفت هر مرد و زن مرغ جان اندر قفس می کند پر و بال خویش تا قفس را بشکند اندر هوای آن شکن از فلک آمد همایی بر سر من سایه کرد من فغان کردم که دور از پیش آن خوب ختن در سخن آمد همای و گفت بی روزی کسی کز سعادت می گریزی ای شقی ممتحن گفتمش آخر حجابی در میان ما و دوست من جمال دوست خواهم کو است مر جان را سکن آن همای از بس تعجب سوی آن مه بنگرید از من او دیوانه تر شد در جمالش مفتتن میر مست و خواجه مست و روح مست و جسم مست از خداوند شمس دین آن شاه تبریز و زمن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۷ هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن هست عاشق هر زمانی بیخود و شیدا شدن عاقلان از غرقه گشتن بر گریز و بر حذر عاشقان را کار و پیشه غرقه دریا شدن عاقلان را راحت از راحت رسانیدن بود عاشقان را ننگ باشد بند راحت ها شدن عاشق اندر حلقه باشد از همه تن ها چنانک زیت را و آب را در یک محل تنها شدن و آنک باشد در نصیحت دادن عشاق عشق نیست او را حاصلی جز سخره سودا شدن عشق بوی مشک دارد زان سبب رسوا بود مشک را کی چاره باشد از چنین رسوا شدن عشق باشد چون درخت و عاشقان سایه درخت سایه گرچه دور افتد بایدش آن جا شدن بر مقام عقل باید پیر گشتن طفل را در مقام عشق بینی پیر را برنا شدن شمس تبریزی به عشقت هر کی او پستی گزید همچو عشق تو بود در رفعت و بالا شدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۸ ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن ذکر فردا نسیه باشد نسیه را گردن بزن سال سال ماست و طالع طالع زهره ست و ماه ای دل این عیش و طرب حدی ندارد تن بزن تا درون سنگ و آهن تابش و شادی رسید گر تو را باور نیاید سنگ بر آهن بزن بنگر اندر میزبان و در رخش شادی ببین بر سر این خوان نشین و کاسه در روغن بزن عقل زیرک را برآر و پهلوی شادی نشان جان روشن را سبک بر باده روشن بزن شاخه ها سرمست و رقصانند از باد بهار ای سمن مستی کن و ای سرو بر سوسن بزن جامه های سبز ببریدند بر دکان غیب خیز ای خیاط بنشین بر دکان سوزن بزن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۹ روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن عقل گوید گوهرم گوهر شکستن شرط نیست عشق گوید سنگ ما بستان و بر گوهر بزن سنگ ما گوهر شکست و حیف هم بر سنگ ماست حیف هم بر روح باشد گر شدش قربان بدن این نه بس دل را که دلبر دست در خونش کند این نه بس بت را که باشد چون خلیلش بت شکن هر که را جست او به رحمت وارهید از جست و جو هر که را گفت آن مایی وارهید از ما و من آن لبی کانگشت خود لیسید روزی زان عسل وصف آن لب را چه گویم کان نگنجد در دهن هر که صحرایی بود ایمن بود از زلزله هر که دریایی بود کی غم خورد از جامه کن کی سلیمان را زیان شد گر شد او ماهی فروش اهرمن گر ملک بستد اهرمن بد اهرمن گر بشد انگشتری انگشت او انگشتری است پرده بود انگشتری کای چشم بد بر وی مزن چشم بد خود را خورد خود ماه ما زان فارغ است شمع کی بدنام شد گر نور او بستد لگن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۰ آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کن دوستان را شاد گردان دشمنان را کور کن از پس کوهی برآ و سنگ ها را لعل ساز بار دیگر غوره ها را پخته و انگور کن آفتابا بار دیگر باغ را سرسبز کن دشت را و کشت را پرحله و پرحور کن ای طبیب عاشقان و ای چراغ آسمان عاشقان را دستگیر و چاره رنجور کن این چنین روی چو مه در زیر ابر انصاف نیست ساعتی این ابر را از پیش آن مه دور کن گر جهان پرنور خواهی دست از رو بازگیر ور جهان تاریک خواهی روی را مستور کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۱ نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن باغ ها را بشکفان و کشت ها را تازه کن گل جمال افروخته ست و مرغ قول آموخته ست بی صبا جنبش ندارند هین صبا را تازه کن سرو سوسن را همی گوید زبان را برگشا سنبله با لاله می گوید وفا را تازه کن شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنان فاخته نعره زنان کوکو عطا را تازه کن از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوع برگ رز اندر سجود آمد صلا را تازه کن جمله گل ها صلح جو و خار بدخو جنگ جو خیز ای وامق تو باری عهد عذرا تازه کن رعد گوید ابر آمد مشک ها بر خاک ریخت ای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن نرگس آمد سوی بلبل خفته چشمک می زند کاندرآ اندر نوا عشق و هوا را تازه کن بلبل این بشنید از او و با گل صدبرگ گفت گر سماعت میل شد این بی نوا را تازه کن سبزپوشان خضرکسوه همی گویند رو چون شکوفه سر سر اولیا را تازه کن وان سه برگ و آن سمن وان یاسمین گویند نی در خموشی کیمیا بین کیمیا را تازه کن

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۹ روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن عقل گوید گوهرم گوهر شکستن شرط نیست عشق گوید سنگ ما بستان و بر گوهر بزن سنگ ما گوهر شکست و حیف هم بر سنگ ماست حیف هم بر روح باشد گر شدش قربان بدن این نه بس دل را که دلبر دست در خونش کند این نه بس بت را که باشد چون خلیلش بت شکن هر که را جست او به رحمت وارهید از جست و جو هر که را گفت آن مایی وارهید از ما و من آن لبی کانگشت خود لیسید روزی زان عسل وصف آن لب را چه گویم کان نگنجد در دهن هر که صحرایی بود ایمن بود از زلزله هر که دریایی بود کی غم خورد از جامه کن کی سلیمان را زیان شد گر شد او ماهی فروش اهرمن گر ملک بستد اهرمن بد اهرمن گر بشد انگشتری انگشت او انگشتری است پرده بود انگشتری کای چشم بد بر وی مزن چشم بد خود را خورد خود ماه ما زان فارغ است شمع کی بدنام شد گر نور او بستد لگن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۰ آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کن دوستان را شاد گردان دشمنان را کور کن از پس کوهی برآ و سنگ ها را لعل ساز بار دیگر غوره ها را پخته و انگور کن آفتابا بار دیگر باغ را سرسبز کن دشت را و کشت را پرحله و پرحور کن ای طبیب عاشقان و ای چراغ آسمان عاشقان را دستگیر و چاره رنجور کن این چنین روی چو مه در زیر ابر انصاف نیست ساعتی این ابر را از پیش آن مه دور کن گر جهان پرنور خواهی دست از رو بازگیر ور جهان تاریک خواهی روی را مستور کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۱ نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن باغ ها را بشکفان و کشت ها را تازه کن گل جمال افروخته ست و مرغ قول آموخته ست بی صبا جنبش ندارند هین صبا را تازه کن سرو سوسن را همی گوید زبان را برگشا سنبله با لاله می گوید وفا را تازه کن شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنان فاخته نعره زنان کوکو عطا را تازه کن از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوع برگ رز اندر سجود آمد صلا را تازه کن جمله گل ها صلح جو و خار بدخو جنگ جو خیز ای وامق تو باری عهد عذرا تازه کن رعد گوید ابر آمد مشک ها بر خاک ریخت ای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن نرگس آمد سوی بلبل خفته چشمک می زند کاندرآ اندر نوا عشق و هوا را تازه کن بلبل این بشنید از او و با گل صدبرگ گفت گر سماعت میل شد این بی نوا را تازه کن سبزپوشان خضرکسوه همی گویند رو چون شکوفه سر سر اولیا را تازه کن وان سه برگ و آن سمن وان یاسمین گویند نی در خموشی کیمیا بین کیمیا را تازه کن

%0
10 Bölüm