مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۷ می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن برکنده ای به خشم دل از یار مهربان از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت پشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان زان تیرهای غمزه خشمین که می زنی صد قامت چو تیر خمیده ست چون کمان از پرسشم ز خشم لب لعل بسته ای جان ماندم ز غصه این یا دل و زبان لطف تو نردبان بده بر بام دولتی ای لطف واگرفته و بشکسته نردبان این لابه ام به ذات خدا نیست بهر جان ای هر دمی خیال تو صد جان جان جان یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی نقشی ز جان خون شده من دادمت نشان جانا به حق آن شب کان زلف جعد را در گردنم درافکن و سرمست می کشان تا جان باسعادت غلطان همی رود چوگان دو زلف و گوی دل و دشت لامکان کرسی عدل نه تو به تبریز شمس دین تا عرش نور گیرد و حیران شود جهان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۸ آن کیست ای خدای که از این دام خامشان ما را همی کشد به سوی خود کشان کشان ای آن که می کشی تو گریبان جان ما از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان بگرفته گوش ما و بشوریده هوش ما ساقی باهشانی و آرام بی هشان بی دست می کشی تو و بی تیغ می کشی شاگرد چشم تو نظر بی گنه کشان آب حیات نزل شهیدان عشق تو ست این تشنه کشتگان را ز آن نزل می چشان دل را گره گشای نسیم وصال توست شاخ امید را به نسیمی همی فشان خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجود زآن ساکن اند زیر و زبر این مفتشان مقصود ره روان همه دیدار ساکنان مقصود ناطقان همه اصغای خامشان آتش در آب گشته نهان وقت جوش آب چون آب آتش آمد الغوث ز آتشان در روح دررسی چو گذشتی ز نقش ها وز چرخ بگذری چو گذشتی ز مهوشان همیان چه می نهی به امانت به مفلسان پا را چه می نهی تو به دندان گربه شان از تو چو میر گولان بستد کلاه و کفش خواهی تو روسیاهی خواهی ز اکدشان دانش سلاح تو ست و سلاح از نشان مرد مردی چو نیست به که نباشد تو را نشان دیگر مگو سخن که سخن ریگ آب توست خورشید را نگر چو نه ای جنس اعمشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۹ ای دم به دم مصور جان از درون تن نزدیکتر ز فکرت این نکته ها به من ز آینده و گذشته چرا یاد می کنم که لذت زمانی و هم قبله زمن جان حقایقی و خیالات دلربا و آن نقش های مه که نگنجد در این دهن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۰ جانا بیار باده و بختم تمام کن عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن همچون مسیح مایده از آسمان بیار از نان و شوربا بشری را فطام کن مشتی فسرده را به دم گرم بشکفان مشتی گدای را شه بااحتشام کن این روی پرگره را خندان و شاد کن این عمر منقطع را عمری مدام کن ای شوق هر دماغ سر عاشقان بخار وی ذوق هر مقام بر ما مقام کن آن خانه را که جام نباشد چو نیست نور ما خانه ساختیم تو تدبیر جام کن ما را وظیفه هاست ز لطف تو صد هزار درمانده گشت دل که چه گوید کدام کن خاموش کن که دوست مجیب است بی سوال نظاره کرم کن و ترک کلام کن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۷ می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن برکنده ای به خشم دل از یار مهربان از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت پشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان زان تیرهای غمزه خشمین که می زنی صد قامت چو تیر خمیده ست چون کمان از پرسشم ز خشم لب لعل بسته ای جان ماندم ز غصه این یا دل و زبان لطف تو نردبان بده بر بام دولتی ای لطف واگرفته و بشکسته نردبان این لابه ام به ذات خدا نیست بهر جان ای هر دمی خیال تو صد جان جان جان یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی نقشی ز جان خون شده من دادمت نشان جانا به حق آن شب کان زلف جعد را در گردنم درافکن و سرمست می کشان تا جان باسعادت غلطان همی رود چوگان دو زلف و گوی دل و دشت لامکان کرسی عدل نه تو به تبریز شمس دین تا عرش نور گیرد و حیران شود جهان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۸ آن کیست ای خدای که از این دام خامشان ما را همی کشد به سوی خود کشان کشان ای آن که می کشی تو گریبان جان ما از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان بگرفته گوش ما و بشوریده هوش ما ساقی باهشانی و آرام بی هشان بی دست می کشی تو و بی تیغ می کشی شاگرد چشم تو نظر بی گنه کشان آب حیات نزل شهیدان عشق تو ست این تشنه کشتگان را ز آن نزل می چشان دل را گره گشای نسیم وصال توست شاخ امید را به نسیمی همی فشان خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجود زآن ساکن اند زیر و زبر این مفتشان مقصود ره روان همه دیدار ساکنان مقصود ناطقان همه اصغای خامشان آتش در آب گشته نهان وقت جوش آب چون آب آتش آمد الغوث ز آتشان در روح دررسی چو گذشتی ز نقش ها وز چرخ بگذری چو گذشتی ز مهوشان همیان چه می نهی به امانت به مفلسان پا را چه می نهی تو به دندان گربه شان از تو چو میر گولان بستد کلاه و کفش خواهی تو روسیاهی خواهی ز اکدشان دانش سلاح تو ست و سلاح از نشان مرد مردی چو نیست به که نباشد تو را نشان دیگر مگو سخن که سخن ریگ آب توست خورشید را نگر چو نه ای جنس اعمشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۹ ای دم به دم مصور جان از درون تن نزدیکتر ز فکرت این نکته ها به من ز آینده و گذشته چرا یاد می کنم که لذت زمانی و هم قبله زمن جان حقایقی و خیالات دلربا و آن نقش های مه که نگنجد در این دهن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۰ جانا بیار باده و بختم تمام کن عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن همچون مسیح مایده از آسمان بیار از نان و شوربا بشری را فطام کن مشتی فسرده را به دم گرم بشکفان مشتی گدای را شه بااحتشام کن این روی پرگره را خندان و شاد کن این عمر منقطع را عمری مدام کن ای شوق هر دماغ سر عاشقان بخار وی ذوق هر مقام بر ما مقام کن آن خانه را که جام نباشد چو نیست نور ما خانه ساختیم تو تدبیر جام کن ما را وظیفه هاست ز لطف تو صد هزار درمانده گشت دل که چه گوید کدام کن خاموش کن که دوست مجیب است بی سوال نظاره کرم کن و ترک کلام کن