مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۵ چو بگشادم نظر از شیوه تو بشد کارم چو زر از شیوه تو توی خورشید و من چون میوه خام به هر دم پخته تر از شیوه تو چو زهره می نوازم چنگ عشرت شب و روز ای قمر از شیوه تو به هر دم صد هزار اجزای مرده شود چون جانور از شیوه تو چرا ازرق قبای چرخ گردون چنین بندد کمر از شیوه تو چرا روی شفق سرخ است هر شام به خونابه جگر از شیوه تو ز شیوه ماهت استاره همی جست گرفتم من بصر از شیوه تو به خوبی همچو تو خود این محال است چنان خوبی به سر از شیوه تو ز انبوهی نباشد جان سوزن ز عاشق وین حشر از شیوه تو عجب چون آمد اندر عالم عشق هزاران شور و شر از شیوه تو اگر نه پرده آویزی به هر دم بدرد این بشر از شیوه تو اگر غفلت نباشد جمله عالم شود زیر و زبر از شیوه تو چرایم شمس تبریزی چو شیدا به گرد بام و در از شیوه تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۶ خداوندا چو تو صاحب قران کو برابر با مکان تو مکان کو زمان محتاج و مسکین تو باشد تو را حاجت به دوران و زمان کو کسی کو گفت دیدم شمس دین را سؤالش کن که راه آسمان کو در آن دریا مرو بی امر دریا نمی ترسی برای تو ضمان کو مگر بی قصد افتی کو کریم است خطاکن را ز عفو او غمان کو چو سجده کرد آیینه مر او را بر آن آیینه زنگار گمان کو همو تیر است همو اسپر همو قوس چه گفتم آن طرف تیر و کمان کو هر آن جسمی که از لطفش نظر یافت نظیرش در ولایت های جان کو بجز از روی عجز و فقر و تسلیم ببرده سر از او از انس و جان کو ز غیرت حق شد حارس و گر نی مر او را از کی بیم است پاسبان کو به پیشانی جان ها داغ مهرش کسی بی داغ مهرش در قران کو به نوبتگاه او بین صف کشیده به خدمت گر همی جویی مهان کو نباشد خنده جز از زعفرانش بجز از عشق رویش شادمان کو بجز از هجر آن مخدوم جانی دل و جان را به عالم اندهان کو خداوند شمس دین از بهر الله که لایق در ثنای او دهان کو زبان و جان من با وصل او رفت به شرح خاک تبریزم زبان کو همه کان هست محتاج خریدار بدان حد بی نیازی هیچ کان کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۷ گران جانی مکن ای یار برگو از آن زلف و از آن رخسار برگو ز باغ جان دو سه گلدسته بربند حکایت های آن گلزار برگو ز حسنش گفتنی بسیار داری ملولی گوشه نه بسیار برگو ز یاد دوست شیرینتر چه کار است هلا منشین چنین بی کار برگو چه گفتی دی که جوشیده ست خونم بیا امروز دیگربار برگو ز یاد عالم غدار بگذر ز لطف عالم الاسرار برگو ز لاف فتنه تاتار کم کن ز ناف آهوی تاتار برگو ز عشق حسن شمس الدین تبریز میان عاشقان آثار برگو
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۵ چو بگشادم نظر از شیوه تو بشد کارم چو زر از شیوه تو توی خورشید و من چون میوه خام به هر دم پخته تر از شیوه تو چو زهره می نوازم چنگ عشرت شب و روز ای قمر از شیوه تو به هر دم صد هزار اجزای مرده شود چون جانور از شیوه تو چرا ازرق قبای چرخ گردون چنین بندد کمر از شیوه تو چرا روی شفق سرخ است هر شام به خونابه جگر از شیوه تو ز شیوه ماهت استاره همی جست گرفتم من بصر از شیوه تو به خوبی همچو تو خود این محال است چنان خوبی به سر از شیوه تو ز انبوهی نباشد جان سوزن ز عاشق وین حشر از شیوه تو عجب چون آمد اندر عالم عشق هزاران شور و شر از شیوه تو اگر نه پرده آویزی به هر دم بدرد این بشر از شیوه تو اگر غفلت نباشد جمله عالم شود زیر و زبر از شیوه تو چرایم شمس تبریزی چو شیدا به گرد بام و در از شیوه تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۶ خداوندا چو تو صاحب قران کو برابر با مکان تو مکان کو زمان محتاج و مسکین تو باشد تو را حاجت به دوران و زمان کو کسی کو گفت دیدم شمس دین را سؤالش کن که راه آسمان کو در آن دریا مرو بی امر دریا نمی ترسی برای تو ضمان کو مگر بی قصد افتی کو کریم است خطاکن را ز عفو او غمان کو چو سجده کرد آیینه مر او را بر آن آیینه زنگار گمان کو همو تیر است همو اسپر همو قوس چه گفتم آن طرف تیر و کمان کو هر آن جسمی که از لطفش نظر یافت نظیرش در ولایت های جان کو بجز از روی عجز و فقر و تسلیم ببرده سر از او از انس و جان کو ز غیرت حق شد حارس و گر نی مر او را از کی بیم است پاسبان کو به پیشانی جان ها داغ مهرش کسی بی داغ مهرش در قران کو به نوبتگاه او بین صف کشیده به خدمت گر همی جویی مهان کو نباشد خنده جز از زعفرانش بجز از عشق رویش شادمان کو بجز از هجر آن مخدوم جانی دل و جان را به عالم اندهان کو خداوند شمس دین از بهر الله که لایق در ثنای او دهان کو زبان و جان من با وصل او رفت به شرح خاک تبریزم زبان کو همه کان هست محتاج خریدار بدان حد بی نیازی هیچ کان کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۷ گران جانی مکن ای یار برگو از آن زلف و از آن رخسار برگو ز باغ جان دو سه گلدسته بربند حکایت های آن گلزار برگو ز حسنش گفتنی بسیار داری ملولی گوشه نه بسیار برگو ز یاد دوست شیرینتر چه کار است هلا منشین چنین بی کار برگو چه گفتی دی که جوشیده ست خونم بیا امروز دیگربار برگو ز یاد عالم غدار بگذر ز لطف عالم الاسرار برگو ز لاف فتنه تاتار کم کن ز ناف آهوی تاتار برگو ز عشق حسن شمس الدین تبریز میان عاشقان آثار برگو