Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیل‌بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح آن شنیدی تو که در هندوستان دید دانایی گروهی دوستان گرسنه مانده شده بی برگ و عور می رسیدند از سفر از راه دور مهر داناییش جوشید و بگفت خوش سلامیشان و چون گلبن شکفت گفت دانم کز تجوع وز خلا جمع آمد رنجتان زین کربلا لیک الله الله ای قوم جلیل تا نباشد خوردتان فرزند پیل پیل هست این سو که اکنون می روید پیل زاده مشکرید و بشنوید پیل بچگانند اندر راهتان صید ایشان هست بس دلخواهتان بس ضعیف اند و لطیف و بس سمین لیک مادر هست طالب در کمین از پی فرزند صد فرسنگ راه او بگردد در حنین و آه آه آتش و دود آید از خرطوم او الحذر زان کودک مرحوم او اولیا اطفال حق اند ای پسر غایبی و حاضری بس با خبر غایبی مندیش از نقصانشان کاو کشد کین از برای جانشان گفت اطفال من اند این اولیا در غریبی فرد از کار و کیا از برای امتحان خوار و یتیم لیک اندر سر منم یار و ندیم پشت دار جمله عصمت های من گوییا هستند خود اجزای من هان و هان این دلق پوشان من اند صد هزار اندر هزار و یک تن اند ورنه کی کردی به یک چوبی هنر موسی یی فرعون را زیر و زبر ورنه کی کردی به یک نفرین بد نوح شرق و غرب را غرقاب خود برنکندی یک دعای لوط راد جمله شهرستانشان را بی مراد گشت شهرستان چون فردوسشان دجله آب سیه رو بین نشان سوی شام ست این نشان و این خبر در ره قدسش ببینی در گذر صد هزاران ز انبیای حق پرست خود به هر قرنی سیاست ها به دست گر بگویم وین بیان افزون شود خود جگر چبود که که ها خون شود خون شود که ها و باز آن بفسرد تو نبینی خون شدن کوری و رد طرفه کوری دوربین تیزچشم لیک از اشتر نبیند غیر پشم مو به مو بیند ز صرفه حرص انس رقص بی مقصود دارد همچو خرس رقص آنجا کن که خود را بشکنی پنبه را از ریش شهوت برکنی رقص و جولان بر سر میدان کنند رقص اندر خون خود مردان کنند چون رهند از دست خود دستی زنند چون جهند از نقص خود رقصی کنند مطربانشان از درون دف می زنند بحرها در شورشان کف می زنند تو نبینی لیک بهر گوششان برگ ها بر شاخ ها هم کف زنان تو نبینی برگ ها را کف زدن گوش دل باید نه این گوش بدن گوش سر بربند از هزل و دروغ تا ببینی شهر جان با فروغ سر کشد گوش محمد در سخن کش بگوید در نبی حق هو اذن سر به سر گوش ست و چشم است این نبی تازه زو ما مرضع ست او ما صبی این سخن پایان ندارد باز ران سوی اهل پیل و بر آغاز ران

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیل‌بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح آن شنیدی تو که در هندوستان دید دانایی گروهی دوستان گرسنه مانده شده بی برگ و عور می رسیدند از سفر از راه دور مهر داناییش جوشید و بگفت خوش سلامیشان و چون گلبن شکفت گفت دانم کز تجوع وز خلا جمع آمد رنجتان زین کربلا لیک الله الله ای قوم جلیل تا نباشد خوردتان فرزند پیل پیل هست این سو که اکنون می روید پیل زاده مشکرید و بشنوید پیل بچگانند اندر راهتان صید ایشان هست بس دلخواهتان بس ضعیف اند و لطیف و بس سمین لیک مادر هست طالب در کمین از پی فرزند صد فرسنگ راه او بگردد در حنین و آه آه آتش و دود آید از خرطوم او الحذر زان کودک مرحوم او اولیا اطفال حق اند ای پسر غایبی و حاضری بس با خبر غایبی مندیش از نقصانشان کاو کشد کین از برای جانشان گفت اطفال من اند این اولیا در غریبی فرد از کار و کیا از برای امتحان خوار و یتیم لیک اندر سر منم یار و ندیم پشت دار جمله عصمت های من گوییا هستند خود اجزای من هان و هان این دلق پوشان من اند صد هزار اندر هزار و یک تن اند ورنه کی کردی به یک چوبی هنر موسی یی فرعون را زیر و زبر ورنه کی کردی به یک نفرین بد نوح شرق و غرب را غرقاب خود برنکندی یک دعای لوط راد جمله شهرستانشان را بی مراد گشت شهرستان چون فردوسشان دجله آب سیه رو بین نشان سوی شام ست این نشان و این خبر در ره قدسش ببینی در گذر صد هزاران ز انبیای حق پرست خود به هر قرنی سیاست ها به دست گر بگویم وین بیان افزون شود خود جگر چبود که که ها خون شود خون شود که ها و باز آن بفسرد تو نبینی خون شدن کوری و رد طرفه کوری دوربین تیزچشم لیک از اشتر نبیند غیر پشم مو به مو بیند ز صرفه حرص انس رقص بی مقصود دارد همچو خرس رقص آنجا کن که خود را بشکنی پنبه را از ریش شهوت برکنی رقص و جولان بر سر میدان کنند رقص اندر خون خود مردان کنند چون رهند از دست خود دستی زنند چون جهند از نقص خود رقصی کنند مطربانشان از درون دف می زنند بحرها در شورشان کف می زنند تو نبینی لیک بهر گوششان برگ ها بر شاخ ها هم کف زنان تو نبینی برگ ها را کف زدن گوش دل باید نه این گوش بدن گوش سر بربند از هزل و دروغ تا ببینی شهر جان با فروغ سر کشد گوش محمد در سخن کش بگوید در نبی حق هو اذن سر به سر گوش ست و چشم است این نبی تازه زو ما مرضع ست او ما صبی این سخن پایان ندارد باز ران سوی اهل پیل و بر آغاز ران

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳ - بقیهٔ قصهٔ متعرضان پیل‌بچگان هر دهان را پیل بویی می کند گرد معده هر بشر بر می تند تا کجا یابد کباب پور خویش تا نماید انتقام و زور خویش گوشت های بندگان حق خوری غیبت ایشان کنی کیفر بری هان که بویای دهانتان خالق است کی برد جان غیر آن کاو صادق است وای آن افسوسیی کش بوی گیر باشد اندر گور منکر یا نکیر نه دهان دزدیدن امکان زان مهان نه دهان خوش کردن از دارو دهان آب و روغن نیست مر روپوش را راه حیلت نیست عقل و هوش را چند کوبد زخم های گرزشان بر سر هر ژاژخا و مرزشان گرز عزراییل را بنگر اثر گر نبینی چوب و آهن در صور هم به صورت می نماید گه گهی زان همان رنجور باشد آگهی گوید آن رنجور ای یاران من چیست این شمشیر بر ساران من ما نمی بینیم باشد این خیال چه خیالست این که این هست ارتحال چه خیالست این که این چرخ نگون از نهیب این خیالی شد کنون گرزها و تیغ ها محسوس شد پیش بیمار و سرش منکوس شد او همی بیند که آن از بهر اوست چشم دشمن بسته زان و چشم دوست حرص دنیا رفت و چشمش تیز شد چشم او روشن گه خون ریز شد مرغ بی هنگام شد آن چشم او از نتیجه کبر او و خشم او سر بریدن واجب آید مرغ را کاو به غیر وقت جنباند درا هر زمان نزعی ست جزو جانت را بنگر اندر نزع جان ایمانت را عمر تو مانند همیان زر ست روز و شب مانند دینار اشمر ست می شمارد می دهد زر بی وقوف تا که خالی گردد و آید خسوف گر ز که بستانی و ننهی بجای اندر آید کوه زان دادن ز پای پس بنه بر جای هر دم را عوض تا ز واسجد واقترب یابی غرض در تمامی کارها چندین مکوش جز به کاری که بود در دین مکوش عاقبت تو رفت خواهی ناتمام کارهاات ابتر و نان تو خام وان عمارت کردن گور و لحد نه به سنگست و به چوب و نه لبد بلک خود را در صفا گوری کنی در منی او کنی دفن منی خاک او گردی و مدفون غمش تا دمت یابد مددها از دمش گورخانه و قبه ها و کنگره نبود از اصحاب معنی آن سره بنگر اکنون زنده اطلس پوش را هیچ اطلس دست گیرد هوش را در عذاب منکرست آن جان او گزدم غم در دل غمدان او از برون بر ظاهرش نقش و نگار وز درون ز اندیشه ها او زار زار و آن یکی بینی در آن دلق کهن چون نبات اندیشه و شکر سخن

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳ - بقیهٔ قصهٔ متعرضان پیل‌بچگان هر دهان را پیل بویی می کند گرد معده هر بشر بر می تند تا کجا یابد کباب پور خویش تا نماید انتقام و زور خویش گوشت های بندگان حق خوری غیبت ایشان کنی کیفر بری هان که بویای دهانتان خالق است کی برد جان غیر آن کاو صادق است وای آن افسوسیی کش بوی گیر باشد اندر گور منکر یا نکیر نه دهان دزدیدن امکان زان مهان نه دهان خوش کردن از دارو دهان آب و روغن نیست مر روپوش را راه حیلت نیست عقل و هوش را چند کوبد زخم های گرزشان بر سر هر ژاژخا و مرزشان گرز عزراییل را بنگر اثر گر نبینی چوب و آهن در صور هم به صورت می نماید گه گهی زان همان رنجور باشد آگهی گوید آن رنجور ای یاران من چیست این شمشیر بر ساران من ما نمی بینیم باشد این خیال چه خیالست این که این هست ارتحال چه خیالست این که این چرخ نگون از نهیب این خیالی شد کنون گرزها و تیغ ها محسوس شد پیش بیمار و سرش منکوس شد او همی بیند که آن از بهر اوست چشم دشمن بسته زان و چشم دوست حرص دنیا رفت و چشمش تیز شد چشم او روشن گه خون ریز شد مرغ بی هنگام شد آن چشم او از نتیجه کبر او و خشم او سر بریدن واجب آید مرغ را کاو به غیر وقت جنباند درا هر زمان نزعی ست جزو جانت را بنگر اندر نزع جان ایمانت را عمر تو مانند همیان زر ست روز و شب مانند دینار اشمر ست می شمارد می دهد زر بی وقوف تا که خالی گردد و آید خسوف گر ز که بستانی و ننهی بجای اندر آید کوه زان دادن ز پای پس بنه بر جای هر دم را عوض تا ز واسجد واقترب یابی غرض در تمامی کارها چندین مکوش جز به کاری که بود در دین مکوش عاقبت تو رفت خواهی ناتمام کارهاات ابتر و نان تو خام وان عمارت کردن گور و لحد نه به سنگست و به چوب و نه لبد بلک خود را در صفا گوری کنی در منی او کنی دفن منی خاک او گردی و مدفون غمش تا دمت یابد مددها از دمش گورخانه و قبه ها و کنگره نبود از اصحاب معنی آن سره بنگر اکنون زنده اطلس پوش را هیچ اطلس دست گیرد هوش را در عذاب منکرست آن جان او گزدم غم در دل غمدان او از برون بر ظاهرش نقش و نگار وز درون ز اندیشه ها او زار زار و آن یکی بینی در آن دلق کهن چون نبات اندیشه و شکر سخن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴ - بازگشتن به حکایت پیل گفت ناصح بشنوید این پند من تا دل و جانتان نگردد ممتحن با گیاه و برگها قانع شوید در شکار پیل بچگان کم روید من برون کردم ز گردن وام نصح جز سعادت کی بود انجام نصح من به تبلیغ رسالت آمدم تا رهانم مر شما را از ندم هین مبادا که طمع رهتان زند طمع برگ از بیخهاتان بر کند این بگفت و خیربادی کرد و رفت گشت قحط و جوعشان در راه زفت ناگهان دیدند سوی جاده ای پور پیلی فربهی نو زاده ای اندر افتادند چون گرگان مست پاک خوردندش فرو شستند دست آن یکی همره نخورد و پند داد که حدیث آن فقیرش بود یاد از کبابش مانع آمد آن سخن بخت نو بخشد تو را عقل کهن پس بیفتادند و خفتند آن همه وان گرسنه چون شبان اندر رمه دید پیلی سهمناکی می رسید اولا آمد سوی حارس دوید بوی می کرد آن دهانش را سه بار هیچ بویی زو نیامد ناگوار چند باری گرد او گشت و برفت مر ورا نازرد آن شه پیل زفت مر لب هر خفته ای را بوی کرد بوی می آمد ورا زان خفته مرد از کباب پیل زاده خورده بود بر درانید و بکشتش پیل زود در زمان او یک به یک را زان گروه می درانید و نبودش زان شکوه بر هوا انداخت هر یک را گزاف تا همی زد بر زمین می شد شکاف ای خورنده خون خلق از راه برد تا نه آرد خون ایشانت نبرد مال ایشان خون ایشان دان یقین زانک مال از زور آید در یمین مادر آن پیل بچگان کین کشد پیل بچه خواره را کیفر کشد پیل بچه می خوری ای پاره خوار هم بر آرد خصم پیل از تو دمار بوی رسوا کرد مکر اندیش را پیل داند بوی طفل خویش را آنک یابد بوی حق را از یمن چون نیابد بوی باطل را ز من مصطفی چون برد بوی از راه دور چون نیابد از دهان ما بخور هم بیابد لیک پوشاند ز ما بوی نیک و بد بر آید بر سما تو همی خسپی و بوی آن حرام می زند بر آسمان سبزفام همره انفاس زشتت می شود تا به بوگیران گردون می رود بوی کبر و بوی حرص و بوی آز در سخن گفتن بیاید چون پیاز گر خوری سوگند من کی خورده ام از پیاز و سیر تقوی کرده ام آن دم سوگند غمازی کند بر دماغ همنشینان بر زند پس دعاها رد شود از بوی آن آن دل کژ می نماید در زبان اخسؤا آید جواب آن دعا چوب رد باشد جزای هر دغا گر حدیثت کژ بود معنیت راست آن کژی لفظ مقبول خداست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵ - بیان آنک خطای محبان بهترست از صواب بیگانگان بر محبوب آن بلال صدق در بانگ نماز حی را هی همی خواند از نیاز تا بگفتند ای پیمبر نیست راست این خطا اکنون که آغاز بناست ای نبی و ای رسول کردگار یک مؤذن کو بود افصح بیار عیب باشد اول دین و صلاح لحن خواندن لفظ حی عل فلاح خشم پیغمبر بجوشید و بگفت یک دو رمزی از عنایات نهفت کای خسان نزد خدا هی بلال بهتر از صد حی و خی و قیل و قال وا مشورانید تا من رازتان وا نگویم آخر و آغازتان گر نداری تو دم خوش در دعا رو دعا می خواه ز اخوان صفا

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴ - بازگشتن به حکایت پیل گفت ناصح بشنوید این پند من تا دل و جانتان نگردد ممتحن با گیاه و برگها قانع شوید در شکار پیل بچگان کم روید من برون کردم ز گردن وام نصح جز سعادت کی بود انجام نصح من به تبلیغ رسالت آمدم تا رهانم مر شما را از ندم هین مبادا که طمع رهتان زند طمع برگ از بیخهاتان بر کند این بگفت و خیربادی کرد و رفت گشت قحط و جوعشان در راه زفت ناگهان دیدند سوی جاده ای پور پیلی فربهی نو زاده ای اندر افتادند چون گرگان مست پاک خوردندش فرو شستند دست آن یکی همره نخورد و پند داد که حدیث آن فقیرش بود یاد از کبابش مانع آمد آن سخن بخت نو بخشد تو را عقل کهن پس بیفتادند و خفتند آن همه وان گرسنه چون شبان اندر رمه دید پیلی سهمناکی می رسید اولا آمد سوی حارس دوید بوی می کرد آن دهانش را سه بار هیچ بویی زو نیامد ناگوار چند باری گرد او گشت و برفت مر ورا نازرد آن شه پیل زفت مر لب هر خفته ای را بوی کرد بوی می آمد ورا زان خفته مرد از کباب پیل زاده خورده بود بر درانید و بکشتش پیل زود در زمان او یک به یک را زان گروه می درانید و نبودش زان شکوه بر هوا انداخت هر یک را گزاف تا همی زد بر زمین می شد شکاف ای خورنده خون خلق از راه برد تا نه آرد خون ایشانت نبرد مال ایشان خون ایشان دان یقین زانک مال از زور آید در یمین مادر آن پیل بچگان کین کشد پیل بچه خواره را کیفر کشد پیل بچه می خوری ای پاره خوار هم بر آرد خصم پیل از تو دمار بوی رسوا کرد مکر اندیش را پیل داند بوی طفل خویش را آنک یابد بوی حق را از یمن چون نیابد بوی باطل را ز من مصطفی چون برد بوی از راه دور چون نیابد از دهان ما بخور هم بیابد لیک پوشاند ز ما بوی نیک و بد بر آید بر سما تو همی خسپی و بوی آن حرام می زند بر آسمان سبزفام همره انفاس زشتت می شود تا به بوگیران گردون می رود بوی کبر و بوی حرص و بوی آز در سخن گفتن بیاید چون پیاز گر خوری سوگند من کی خورده ام از پیاز و سیر تقوی کرده ام آن دم سوگند غمازی کند بر دماغ همنشینان بر زند پس دعاها رد شود از بوی آن آن دل کژ می نماید در زبان اخسؤا آید جواب آن دعا چوب رد باشد جزای هر دغا گر حدیثت کژ بود معنیت راست آن کژی لفظ مقبول خداست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵ - بیان آنک خطای محبان بهترست از صواب بیگانگان بر محبوب آن بلال صدق در بانگ نماز حی را هی همی خواند از نیاز تا بگفتند ای پیمبر نیست راست این خطا اکنون که آغاز بناست ای نبی و ای رسول کردگار یک مؤذن کو بود افصح بیار عیب باشد اول دین و صلاح لحن خواندن لفظ حی عل فلاح خشم پیغمبر بجوشید و بگفت یک دو رمزی از عنایات نهفت کای خسان نزد خدا هی بلال بهتر از صد حی و خی و قیل و قال وا مشورانید تا من رازتان وا نگویم آخر و آغازتان گر نداری تو دم خوش در دعا رو دعا می خواه ز اخوان صفا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶ - امر حق به موسی علیه السّلام که مرا به دهانی خوان کی بدان دهان گناه نکرده‌ای گفت ای موسی ز من می جو پناه با دهانی که نکردی تو گناه گفت موسی من ندارم آن دهان گفت ما را از دهان غیر خوان از دهان غیر کی کردی گناه از دهان غیر بر خوان کای اله آنچنان کن که دهان ها مر تو را در شب و در روزها آرد دعا از دهانی که نکرده ستی گناه و آن دهان غیر باشد عذر خواه یا دهان خویشتن را پاک کن روح خود را چابک و چالاک کن ذکر حق پاکست چون پاکی رسید رخت بر بندد برون آید پلید می گریزد ضدها از ضدها شب گریزد چون بر افروزد ضیا چون در آید نام پاک اندر دهان نه پلیدی ماند و نه اندهان

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶ - امر حق به موسی علیه السّلام که مرا به دهانی خوان کی بدان دهان گناه نکرده‌ای گفت ای موسی ز من می جو پناه با دهانی که نکردی تو گناه گفت موسی من ندارم آن دهان گفت ما را از دهان غیر خوان از دهان غیر کی کردی گناه از دهان غیر بر خوان کای اله آنچنان کن که دهان ها مر تو را در شب و در روزها آرد دعا از دهانی که نکرده ستی گناه و آن دهان غیر باشد عذر خواه یا دهان خویشتن را پاک کن روح خود را چابک و چالاک کن ذکر حق پاکست چون پاکی رسید رخت بر بندد برون آید پلید می گریزد ضدها از ضدها شب گریزد چون بر افروزد ضیا چون در آید نام پاک اندر دهان نه پلیدی ماند و نه اندهان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷ - بیان آنک الله گفتن نیازمند عین لبیک گفتن حق است آن یکی الله می گفتی شبی تا که شیرین می شد از ذکرش لبی گفت شیطان آخر ای بسیارگو این همه الله را لبیک کو می نیاید یک جواب از پیش تخت چند الله می زنی با روی سخت او شکسته دل شد و بنهاد سر دید در خواب او خضر را در خضر گفت هین از ذکر چون وا مانده ای چون پشیمانی از آن که ش خوانده ای گفت لبیکم نمی آید جواب زان همی ترسم که باشم رد باب گفت آن الله تو لبیک ماست و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست حیله ها و چاره جویی های تو جذب ما بود و گشاد این پای تو ترس و عشق تو کمند لطف ماست زیر هر یا رب تو لبیک هاست جان جاهل زین دعا جز دور نیست زانک یا رب گفتنش دستور نیست بر دهان و بر دلش قفل است و بند تا ننالد با خدا وقت گزند داد مر فرعون را صد ملک و مال تا بکرد او دعوی عز و جلال در همه عمرش ندید او درد سر تا ننالد سوی حق آن بدگهر داد او را جمله ملک این جهان حق ندادش درد و رنج و اندهان درد آمد بهتر از ملک جهان تا بخوانی مر خدا را در نهان خواندن بی درد از افسردگی ست خواندن با درد از دل بردگی ست آن کشیدن زیر لب آواز را یاد کردن مبدأ و آغاز را آن شده آواز صافی و حزین ای خدا وی مستغاث و ای معین ناله سگ در رهش بی جذبه نیست زانک هر راغب اسیر ره زنی ست چون سگ کهفی که از مردار رست بر سر خوان شهنشاهان نشست تا قیامت می خورد او پیش غار آب رحمت عارفانه بی تغار ای بسا سگ پوست کاو را نام نیست لیک اندر پرده بی آن جام نیست جان بده از بهر این جام ای پسر بی جهاد و صبر کی باشد ظفر صبر کردن بهر این نبود حرج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج زین کمین بی صبر و حزمی کس نرست حزم را خود صبر آمد پا و دست حزم کن از خورد کاین زهرین گیا ست حزم کردن زور و نور انبیا ست کاه باشد کو به هر بادی جهد کوه کی مر باد را وزنی نهد هر طرف غولی همی خواند تو را کای برادر راه خواهی هین بیا ره نمایم همرهت باشم رفیق من قلاووزم درین راه دقیق نه قلاوز ست و نه ره داند او یوسفا کم رو سوی آن گرگ خو حزم این باشد که نفریبد تو را چرب و نوش و دام های این سرا که نه چربش دارد و نه نوش او سحر خواند می دمد در گوش او که بیا مهمان ما ای روشنی خانه آن تست و تو آن منی حزم آن باشد که گویی تخمه ام یا سقیمم خسته این دخمه ام یا سرم دردست درد سر ببر یا مرا خوانده ست آن خالو پسر زانک یک نوشت دهد با نیش ها که بکارد در تو نوشش ریش ها زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد ماهیا او گوشت در شستت دهد گر دهد خود کی دهد آن پر حیل جوز پوسیده ست گفتار دغل ژغژغ آن عقل و مغزت را برد صد هزاران عقل را یک نشمرد یار تو خرجین تست و کیسه ات گر تو رامینی مجو جز ویسه ات ویسه و معشوق تو هم ذات تست وین برونی ها همه آفات تست حزم آن باشد که چون دعوت کنند تو نگویی مست و خواهان منند دعوت ایشان صفیر مرغ دان که کند صیاد در مکمن نهان مرغ مرده پیش بنهاده که این می کند این بانگ و آواز و حنین مرغ پندارد که جنس اوست او جمع آید بر دردشان پوست او جز مگر مرغی که حزمش داد حق تا نگردد گیج آن دانه و ملق هست بی حزمی پشیمانی یقین بشنو این افسانه را در شرح این

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷ - بیان آنک الله گفتن نیازمند عین لبیک گفتن حق است آن یکی الله می گفتی شبی تا که شیرین می شد از ذکرش لبی گفت شیطان آخر ای بسیارگو این همه الله را لبیک کو می نیاید یک جواب از پیش تخت چند الله می زنی با روی سخت او شکسته دل شد و بنهاد سر دید در خواب او خضر را در خضر گفت هین از ذکر چون وا مانده ای چون پشیمانی از آن که ش خوانده ای گفت لبیکم نمی آید جواب زان همی ترسم که باشم رد باب گفت آن الله تو لبیک ماست و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست حیله ها و چاره جویی های تو جذب ما بود و گشاد این پای تو ترس و عشق تو کمند لطف ماست زیر هر یا رب تو لبیک هاست جان جاهل زین دعا جز دور نیست زانک یا رب گفتنش دستور نیست بر دهان و بر دلش قفل است و بند تا ننالد با خدا وقت گزند داد مر فرعون را صد ملک و مال تا بکرد او دعوی عز و جلال در همه عمرش ندید او درد سر تا ننالد سوی حق آن بدگهر داد او را جمله ملک این جهان حق ندادش درد و رنج و اندهان درد آمد بهتر از ملک جهان تا بخوانی مر خدا را در نهان خواندن بی درد از افسردگی ست خواندن با درد از دل بردگی ست آن کشیدن زیر لب آواز را یاد کردن مبدأ و آغاز را آن شده آواز صافی و حزین ای خدا وی مستغاث و ای معین ناله سگ در رهش بی جذبه نیست زانک هر راغب اسیر ره زنی ست چون سگ کهفی که از مردار رست بر سر خوان شهنشاهان نشست تا قیامت می خورد او پیش غار آب رحمت عارفانه بی تغار ای بسا سگ پوست کاو را نام نیست لیک اندر پرده بی آن جام نیست جان بده از بهر این جام ای پسر بی جهاد و صبر کی باشد ظفر صبر کردن بهر این نبود حرج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج زین کمین بی صبر و حزمی کس نرست حزم را خود صبر آمد پا و دست حزم کن از خورد کاین زهرین گیا ست حزم کردن زور و نور انبیا ست کاه باشد کو به هر بادی جهد کوه کی مر باد را وزنی نهد هر طرف غولی همی خواند تو را کای برادر راه خواهی هین بیا ره نمایم همرهت باشم رفیق من قلاووزم درین راه دقیق نه قلاوز ست و نه ره داند او یوسفا کم رو سوی آن گرگ خو حزم این باشد که نفریبد تو را چرب و نوش و دام های این سرا که نه چربش دارد و نه نوش او سحر خواند می دمد در گوش او که بیا مهمان ما ای روشنی خانه آن تست و تو آن منی حزم آن باشد که گویی تخمه ام یا سقیمم خسته این دخمه ام یا سرم دردست درد سر ببر یا مرا خوانده ست آن خالو پسر زانک یک نوشت دهد با نیش ها که بکارد در تو نوشش ریش ها زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد ماهیا او گوشت در شستت دهد گر دهد خود کی دهد آن پر حیل جوز پوسیده ست گفتار دغل ژغژغ آن عقل و مغزت را برد صد هزاران عقل را یک نشمرد یار تو خرجین تست و کیسه ات گر تو رامینی مجو جز ویسه ات ویسه و معشوق تو هم ذات تست وین برونی ها همه آفات تست حزم آن باشد که چون دعوت کنند تو نگویی مست و خواهان منند دعوت ایشان صفیر مرغ دان که کند صیاد در مکمن نهان مرغ مرده پیش بنهاده که این می کند این بانگ و آواز و حنین مرغ پندارد که جنس اوست او جمع آید بر دردشان پوست او جز مگر مرغی که حزمش داد حق تا نگردد گیج آن دانه و ملق هست بی حزمی پشیمانی یقین بشنو این افسانه را در شرح این

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸ - فریفتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن، به لابه و الحاح بسیار ای برادر بود اندر ما مضیٰ شهریی با روستایی آشنا روستایی چون سوی شهر آمدی خرگه اندر کوی آن شهری زدی دو مه و سه ماه مهمانش بدی بر دکان او و بر خوانش بدی هر حوایج را که بودش آن زمان راست کردی مرد شهری رایگان رو به شهری کرد و گفت ای خواجه تو هیچ می نایی سوی ده فرجه جو الله الله جمله فرزندان بیار کاین زمان گلشن ست و نوبهار یا به تابستان بیا وقت ثمر تا ببندم خدمتت را من کمر خیل و فرزندان و قومت را بیار در ده ما باش سه ماه و چهار که بهاران خطه ده خوش بود کشت زار و لاله دلکش بود وعده دادی شهری او را دفع حال تا بر آمد بعد وعده هشت سال او به هر سالی همی گفتی که کی عزم خواهی کرد کامد ماه دی او بهانه ساختی کامسال مان از فلان خطه بیامد میهمان سال دیگر گر توانم وا رهید از مهمات آن طرف خواهم دوید گفت هستند آن عیالم منتظر بهر فرزندان تو ای اهل بر باز هر سالی چو لک لک آمدی تا مقیم قبه شهری شدی خواجه هر سالی ز زر و مال خویش خرج او کردی گشادی بال خویش آخرین کرت سه ماه آن پهلوان خوان نهادش بامدادان و شبان از خجالت باز گفت او خواجه را چند وعده چند بفریبی مرا گفت خواجه جسم و جانم وصل جوست لیک هر تحویل اندر حکم هوست آدمی چون کشتی است و بادبان تا کی آرد باد را آن باد ران باز سوگندان بدادش کای کریم گیر فرزندان بیا بنگر نعیم دست او بگرفت سه کرت به عهد کالله الله زو بیا بنمای جهد بعد ده سال و به هر سالی چنین لابه ها و وعده های شکرین کودکان خواجه گفتند ای پدر ماه و ابر و سایه هم دارد سفر حق ها بر وی تو ثابت کرده ای رنج ها در کار او بس برده ای او همی خواهد که بعضی حق آن وا گزارد چون شوی تو میهمان بس وصیت کرد ما را او نهان که کشیدش سوی ده لابه کنان گفت حق ست این ولی ای سیبویه اتق من شر من احسنت الیه دوستی تخم دم آخر بود ترسم از وحشت که آن فاسد شود صحبتی باشد چو شمشیر قطوع همچو دی در بوستان و در زروع صحبتی باشد چو فصل نوبهار زو عمارت ها و دخل بی شمار حزم آن باشد که ظن بد بری تا گریزی و شوی از بد بری حزم سوء الظن گفته ست آن رسول هر قدم را دام می دان ای فضول روی صحرا هست هموار و فراخ هر قدم دامی ست کم ران اوستاخ آن بز کوهی دود که دام کو چون بتازد دامش افتد در گلو آنک می گفتی که کو اینک ببین دشت می دیدی نمی دیدی کمین بی کمین و دام و صیاد ای عیار دنبه کی باشد میان کشت زار آنک گستاخ آمدند اندر زمین استخوان و کله هاشان را ببین چون به گورستان روی ای مرتضا استخوانشان را بپرس از ما مضی تا به ظاهر بینی آن مستان کور چون فرو رفتند در چاه غرور چشم اگر داری تو کورانه میا ور نداری چشم دست آور عصا آن عصای حزم و استدلال را چون نداری دید می کن پیشوا ور عصای حزم و استدلال نیست بی عصا کش بر سر هر ره مایست گام ز ان سان نه که نابینا نهد تا که پا از چاه و از سگ وا رهد لرز لرزان و به ترس و احتیاط می نهد پا تا نیفتد در خباط ای ز دودی جسته در ناری شده لقمه جسته لقمه ماری شده

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸ - فریفتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن، به لابه و الحاح بسیار ای برادر بود اندر ما مضیٰ شهریی با روستایی آشنا روستایی چون سوی شهر آمدی خرگه اندر کوی آن شهری زدی دو مه و سه ماه مهمانش بدی بر دکان او و بر خوانش بدی هر حوایج را که بودش آن زمان راست کردی مرد شهری رایگان رو به شهری کرد و گفت ای خواجه تو هیچ می نایی سوی ده فرجه جو الله الله جمله فرزندان بیار کاین زمان گلشن ست و نوبهار یا به تابستان بیا وقت ثمر تا ببندم خدمتت را من کمر خیل و فرزندان و قومت را بیار در ده ما باش سه ماه و چهار که بهاران خطه ده خوش بود کشت زار و لاله دلکش بود وعده دادی شهری او را دفع حال تا بر آمد بعد وعده هشت سال او به هر سالی همی گفتی که کی عزم خواهی کرد کامد ماه دی او بهانه ساختی کامسال مان از فلان خطه بیامد میهمان سال دیگر گر توانم وا رهید از مهمات آن طرف خواهم دوید گفت هستند آن عیالم منتظر بهر فرزندان تو ای اهل بر باز هر سالی چو لک لک آمدی تا مقیم قبه شهری شدی خواجه هر سالی ز زر و مال خویش خرج او کردی گشادی بال خویش آخرین کرت سه ماه آن پهلوان خوان نهادش بامدادان و شبان از خجالت باز گفت او خواجه را چند وعده چند بفریبی مرا گفت خواجه جسم و جانم وصل جوست لیک هر تحویل اندر حکم هوست آدمی چون کشتی است و بادبان تا کی آرد باد را آن باد ران باز سوگندان بدادش کای کریم گیر فرزندان بیا بنگر نعیم دست او بگرفت سه کرت به عهد کالله الله زو بیا بنمای جهد بعد ده سال و به هر سالی چنین لابه ها و وعده های شکرین کودکان خواجه گفتند ای پدر ماه و ابر و سایه هم دارد سفر حق ها بر وی تو ثابت کرده ای رنج ها در کار او بس برده ای او همی خواهد که بعضی حق آن وا گزارد چون شوی تو میهمان بس وصیت کرد ما را او نهان که کشیدش سوی ده لابه کنان گفت حق ست این ولی ای سیبویه اتق من شر من احسنت الیه دوستی تخم دم آخر بود ترسم از وحشت که آن فاسد شود صحبتی باشد چو شمشیر قطوع همچو دی در بوستان و در زروع صحبتی باشد چو فصل نوبهار زو عمارت ها و دخل بی شمار حزم آن باشد که ظن بد بری تا گریزی و شوی از بد بری حزم سوء الظن گفته ست آن رسول هر قدم را دام می دان ای فضول روی صحرا هست هموار و فراخ هر قدم دامی ست کم ران اوستاخ آن بز کوهی دود که دام کو چون بتازد دامش افتد در گلو آنک می گفتی که کو اینک ببین دشت می دیدی نمی دیدی کمین بی کمین و دام و صیاد ای عیار دنبه کی باشد میان کشت زار آنک گستاخ آمدند اندر زمین استخوان و کله هاشان را ببین چون به گورستان روی ای مرتضا استخوانشان را بپرس از ما مضی تا به ظاهر بینی آن مستان کور چون فرو رفتند در چاه غرور چشم اگر داری تو کورانه میا ور نداری چشم دست آور عصا آن عصای حزم و استدلال را چون نداری دید می کن پیشوا ور عصای حزم و استدلال نیست بی عصا کش بر سر هر ره مایست گام ز ان سان نه که نابینا نهد تا که پا از چاه و از سگ وا رهد لرز لرزان و به ترس و احتیاط می نهد پا تا نیفتد در خباط ای ز دودی جسته در ناری شده لقمه جسته لقمه ماری شده

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹ - قصهٔ اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را و در رسیدن شومی طغیان و کفران در ایشان و بیان فضیلت شکر و وفا تو نخواندی قصه اهل سبا یا بخواندی و ندیدی جز صدا از صدا آن کوه خود آگاه نیست سوی معنی هوش که را راه نیست او همی بانگی کند بی گوش و هوش چون خمش کردی تو او هم شد خموش داد حق اهل سبا را بس فراغ صد هزاران قصر و ایوان ها و باغ شکر آن نگزاردند آن بد رگان در وفا بودند کمتر از سگان مر سگی را لقمه نانی ز در چون رسد بر در همی بندد کمر پاسبان و حارس در می شود گرچه بر وی جور و سختی می رود هم بر آن در باشدش باش و قرار کفر دارد کرد غیری اختیار ور سگی آید غریبی روز و شب آن سگانش می کنند آن دم ادب که برو آنجا که اول منزل است حق آن نعمت گروگان دل است می گزندش که برو بر جای خویش حق آن نعمت فرو مگذار بیش از در دل و اهل دل آب حیات چند نوشیدی و وا شد چشمهات بس غذای سکر و وجد و بی خودی از در اهل دلان بر جان زدی باز این در را رها کردی ز حرص گرد هر دکان همی گردی ز حرص بر در آن منعمان چرب دیگ می دوی بهر ثرید مرده ریگ چربش اینجا دان که جان فربه شود کار نااومید اینجا به شود

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹ - قصهٔ اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را و در رسیدن شومی طغیان و کفران در ایشان و بیان فضیلت شکر و وفا تو نخواندی قصه اهل سبا یا بخواندی و ندیدی جز صدا از صدا آن کوه خود آگاه نیست سوی معنی هوش که را راه نیست او همی بانگی کند بی گوش و هوش چون خمش کردی تو او هم شد خموش داد حق اهل سبا را بس فراغ صد هزاران قصر و ایوان ها و باغ شکر آن نگزاردند آن بد رگان در وفا بودند کمتر از سگان مر سگی را لقمه نانی ز در چون رسد بر در همی بندد کمر پاسبان و حارس در می شود گرچه بر وی جور و سختی می رود هم بر آن در باشدش باش و قرار کفر دارد کرد غیری اختیار ور سگی آید غریبی روز و شب آن سگانش می کنند آن دم ادب که برو آنجا که اول منزل است حق آن نعمت گروگان دل است می گزندش که برو بر جای خویش حق آن نعمت فرو مگذار بیش از در دل و اهل دل آب حیات چند نوشیدی و وا شد چشمهات بس غذای سکر و وجد و بی خودی از در اهل دلان بر جان زدی باز این در را رها کردی ز حرص گرد هر دکان همی گردی ز حرص بر در آن منعمان چرب دیگ می دوی بهر ثرید مرده ریگ چربش اینجا دان که جان فربه شود کار نااومید اینجا به شود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰ - جمع آمدن اهل آفت هر صباحی بر در صومعهٔ عیسی علیه السلام جهت طلب شفا به دعای او صومعه عیسی ست خوان اهل دل هان و هان ای مبتلا این در مهل جمع گشتندی ز هر اطراف خلق از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق بر در آن صومعه عیسی صباح تا به دم اوشان رهاند از جناح او چو فارغ گشتی از اوراد خویش چاشت گه بیرون شدی آن خوب کیش جوق جوقی مبتلا دیدی نزار شسته بر در در امید و انتظار گفتی ای اصحاب آفت از خدا حاجت این جملگانتان شد روا هین روان گردید بی رنج و عنا سوی غفاری و اکرام خدا جملگان چون اشتران بسته پای که گشایی زانوی ایشان برای خوش دوان و شادمانه سوی خان از دعای او شدندی پا دوان آزمودی تو بسی آفات خویش یافتی صحت ازین شاهان کیش چند آن لنگی تو رهوار شد چند جانت بی غم و آزار شد ای مغفل رشته ای بر پای بند تا ز خود هم گم نگردی ای لوند ناسپاسی و فراموشی تو یاد ناورد آن عسل نوشی تو لاجرم آن راه بر تو بسته شد چون دل اهل دل از تو خسته شد زودشان در یاب و استغفار کن همچو ابری گریه های زار کن تا گلستان شان سوی تو بشکفد میوه های پخته بر خود وا کفد هم بر آن در گرد کم از سگ مباش با سگ کهف ار شدستی خواجه تاش چون سگان هم مر سگان را ناصح اند که دل اندر خانه اول ببند آن در اول که خوردی استخوان سخت گیر و حق گزار آن را ممان می گزندش تا ز ادب آنجا رود وز مقام اولین مفلح شود می گزندش کای سگ طاغی برو با ولی نعمتت یاغی مشو بر همان در همچو حلقه بسته باش پاسبان و چابک و برجسته باش صورت نقض وفای ما مباش بی وفایی را مکن بیهوده فاش مر سگان را چون وفا آمد شعار رو سگان را ننگ و بدنامی میار بی وفایی چون سگان را عار بود بی وفایی چون روا داری نمود حق تعالی فخر آورد از وفا گفت من اوفی بعهد غیرنا بی وفایی دان وفا با رد حق بر حقوق حق ندارد کس سبق حق مادر بعد از آن شد کان کریم کرد او را از جنین تو غریم صورتی کردت درون جسم او داد در حملش ورا آرام و خو همچو جزو متصل دید او تو را متصل را کرد تدبیرش جدا حق هزاران صنعت و فن ساخته ست تا که مادر بر تو مهر انداخته ست پس حق حق سابق از مادر بود هر که آن حق را نداند خر بود آنک مادر آفرید و ضرع و شیر با پدر کردش قرین آن خود مگیر ای خداوند ای قدیم احسان تو آنکه دانم وانکه نه هم آن تو تو بفرمودی که حق را یاد کن زانک حق من نمی گردد کهن یاد کن لطفی که کردم آن صبوح با شما از حفظ در کشتی نوح پیله بابایانتان را آن زمان دادم از طوفان و از موجش امان آب آتش خو زمین بگرفته بود موج او مر اوج که را می ربود حفظ کردم من نکردم ردتان در وجود جد جد جدتان چون شدی سر پشت پایت چون زنم کارگاه خویش ضایع چون کنم چون فدای بی وفایان می شوی از گمان بد بدان سو می روی من ز سهو و بی وفایی ها بری سوی من آیی گمان بد بری این گمان بد بر آنجا بر که تو می شوی در پیش همچون خود دوتو بس گرفتی یار و همراهان زفت گر تو را پرسم که کو گویی که رفت یار نیکت رفت بر چرخ برین یار فسقت رفت در قعر زمین تو بماندی در میانه آنچنان بی مدد چون آتشی از کاروان دامن او گیر ای یار دلیر کو منزه باشد از بالا و زیر نه چو عیسی سوی گردون بر شود نه چو قارون در زمین اندر رود با تو باشد در مکان و بی مکان چون بمانی از سرا و از دکان او بر آرد از کدورت ها صفا مر جفاهای تو را گیرد وفا چون جفا آری فرستد گوشمال تا ز نقصان وا روی سوی کمال چون تو وردی ترک کردی در روش بر تو قبضی آید از رنج و تبش آن ادب کردن بود یعنی مکن هیچ تحویلی از آن عهد کهن پیش از آن کین قبض زنجیری شود این که دلگیریست پاگیری شود رنج معقولت شود محسوس و فاش تا نگیری این اشارت را بلاش در معاصی قبض ها دلگیر شد قبض ها بعد از اجل زنجیر شد نعط من اعرض هنا عن ذکرنا عیشة ضنک و نجزی بالعمی دزد چون مال کسان را می برد قبض و دلتنگی دلش را می خلد او همی گوید عجب این قبض چیست قبض آن مظلوم کز شرت گریست چون بدین قبض التفاتی کم کند باد اصرار آتشش را دم کند قبض دل قبض عوان شد لاجرم گشت محسوس آن معانی زد علم غصه ها زندان شدست و چارمیخ غصه بیخ است و بروید شاخ بیخ بیخ پنهان بود هم شد آشکار قبض و بسط اندرون بیخی شمار چونکه بیخ بد بود زودش بزن تا نروید زشت خاری در چمن قبض دیدی چاره آن قبض کن زانک سرها جمله می روید ز بن بسط دیدی بسط خود را آب ده چون بر آید میوه با اصحاب ده

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰ - جمع آمدن اهل آفت هر صباحی بر در صومعهٔ عیسی علیه السلام جهت طلب شفا به دعای او صومعه عیسی ست خوان اهل دل هان و هان ای مبتلا این در مهل جمع گشتندی ز هر اطراف خلق از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق بر در آن صومعه عیسی صباح تا به دم اوشان رهاند از جناح او چو فارغ گشتی از اوراد خویش چاشت گه بیرون شدی آن خوب کیش جوق جوقی مبتلا دیدی نزار شسته بر در در امید و انتظار گفتی ای اصحاب آفت از خدا حاجت این جملگانتان شد روا هین روان گردید بی رنج و عنا سوی غفاری و اکرام خدا جملگان چون اشتران بسته پای که گشایی زانوی ایشان برای خوش دوان و شادمانه سوی خان از دعای او شدندی پا دوان آزمودی تو بسی آفات خویش یافتی صحت ازین شاهان کیش چند آن لنگی تو رهوار شد چند جانت بی غم و آزار شد ای مغفل رشته ای بر پای بند تا ز خود هم گم نگردی ای لوند ناسپاسی و فراموشی تو یاد ناورد آن عسل نوشی تو لاجرم آن راه بر تو بسته شد چون دل اهل دل از تو خسته شد زودشان در یاب و استغفار کن همچو ابری گریه های زار کن تا گلستان شان سوی تو بشکفد میوه های پخته بر خود وا کفد هم بر آن در گرد کم از سگ مباش با سگ کهف ار شدستی خواجه تاش چون سگان هم مر سگان را ناصح اند که دل اندر خانه اول ببند آن در اول که خوردی استخوان سخت گیر و حق گزار آن را ممان می گزندش تا ز ادب آنجا رود وز مقام اولین مفلح شود می گزندش کای سگ طاغی برو با ولی نعمتت یاغی مشو بر همان در همچو حلقه بسته باش پاسبان و چابک و برجسته باش صورت نقض وفای ما مباش بی وفایی را مکن بیهوده فاش مر سگان را چون وفا آمد شعار رو سگان را ننگ و بدنامی میار بی وفایی چون سگان را عار بود بی وفایی چون روا داری نمود حق تعالی فخر آورد از وفا گفت من اوفی بعهد غیرنا بی وفایی دان وفا با رد حق بر حقوق حق ندارد کس سبق حق مادر بعد از آن شد کان کریم کرد او را از جنین تو غریم صورتی کردت درون جسم او داد در حملش ورا آرام و خو همچو جزو متصل دید او تو را متصل را کرد تدبیرش جدا حق هزاران صنعت و فن ساخته ست تا که مادر بر تو مهر انداخته ست پس حق حق سابق از مادر بود هر که آن حق را نداند خر بود آنک مادر آفرید و ضرع و شیر با پدر کردش قرین آن خود مگیر ای خداوند ای قدیم احسان تو آنکه دانم وانکه نه هم آن تو تو بفرمودی که حق را یاد کن زانک حق من نمی گردد کهن یاد کن لطفی که کردم آن صبوح با شما از حفظ در کشتی نوح پیله بابایانتان را آن زمان دادم از طوفان و از موجش امان آب آتش خو زمین بگرفته بود موج او مر اوج که را می ربود حفظ کردم من نکردم ردتان در وجود جد جد جدتان چون شدی سر پشت پایت چون زنم کارگاه خویش ضایع چون کنم چون فدای بی وفایان می شوی از گمان بد بدان سو می روی من ز سهو و بی وفایی ها بری سوی من آیی گمان بد بری این گمان بد بر آنجا بر که تو می شوی در پیش همچون خود دوتو بس گرفتی یار و همراهان زفت گر تو را پرسم که کو گویی که رفت یار نیکت رفت بر چرخ برین یار فسقت رفت در قعر زمین تو بماندی در میانه آنچنان بی مدد چون آتشی از کاروان دامن او گیر ای یار دلیر کو منزه باشد از بالا و زیر نه چو عیسی سوی گردون بر شود نه چو قارون در زمین اندر رود با تو باشد در مکان و بی مکان چون بمانی از سرا و از دکان او بر آرد از کدورت ها صفا مر جفاهای تو را گیرد وفا چون جفا آری فرستد گوشمال تا ز نقصان وا روی سوی کمال چون تو وردی ترک کردی در روش بر تو قبضی آید از رنج و تبش آن ادب کردن بود یعنی مکن هیچ تحویلی از آن عهد کهن پیش از آن کین قبض زنجیری شود این که دلگیریست پاگیری شود رنج معقولت شود محسوس و فاش تا نگیری این اشارت را بلاش در معاصی قبض ها دلگیر شد قبض ها بعد از اجل زنجیر شد نعط من اعرض هنا عن ذکرنا عیشة ضنک و نجزی بالعمی دزد چون مال کسان را می برد قبض و دلتنگی دلش را می خلد او همی گوید عجب این قبض چیست قبض آن مظلوم کز شرت گریست چون بدین قبض التفاتی کم کند باد اصرار آتشش را دم کند قبض دل قبض عوان شد لاجرم گشت محسوس آن معانی زد علم غصه ها زندان شدست و چارمیخ غصه بیخ است و بروید شاخ بیخ بیخ پنهان بود هم شد آشکار قبض و بسط اندرون بیخی شمار چونکه بیخ بد بود زودش بزن تا نروید زشت خاری در چمن قبض دیدی چاره آن قبض کن زانک سرها جمله می روید ز بن بسط دیدی بسط خود را آب ده چون بر آید میوه با اصحاب ده

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱ - باقی قصهٔ اهل سبا آن سبا ز اهل صبا بودند و خام کارشان کفران نعمت با کرام باشد آن کفران نعمت در مثال که کنی با محسن خود تو جدال که نمی باید مرا این نیکوی من برنجم زین چه رنجم می شوی لطف کن این نیکوی را دور کن من نخواهم چشم زودم کور کن پس سبا گفتند باعد بیننا شیننا خیر لنا خذ زیننا ما نمی خواهیم این ایوان و باغ نه زنان خوب و نه امن و فراغ شهرها نزدیک همدیگر بدست آن بیابانست خوش کانجا ددست یطلب الانسان فی الصیف الشتا فاذا جاء الشتا انکر ذا فهو لا یرضی بحال ابدا لا بضیق لا بعیش رغدا قتل الانسان ما اکفره کلما نال هدی انکره نفس زین سانست زان شد کشتنی اقتلوا انفسکم گفت آن سنی خار سه سویست هر چون کش نهی در خلد وز زخم او تو کی جهی آتش ترک هوا در خار زن دست اندر یار نیکوکار زن چون ز حد بردند اصحاب سبا که بپیش ما وبا به از صبا ناصحانشان در نصیحت آمدند از فسوق و کفر مانع می شدند قصد خون ناصحان می داشتند تخم فسق و کافری می کاشتند چون قضا آید شود تنگ این جهان از قضا حلوا شود رنج دهان گفت اذا جاء القضا ضاق الفضا تحجب الابصار اذ جاء القضا چشم بسته می شود وقت قضا تا نبیند چشم کحل چشم را مکر آن فارس چو انگیزید گرد آن غبارت ز استغاثت دور کرد سوی فارس رو مرو سوی غبار ورنه بر تو کوبد آن مکر سوار گفت حق آن را که این گرگش بخورد دید گرد گرگ چون زاری نکرد او نمی دانست گرد گرگ را با چنین دانش چرا کرد او چرا گوسفندان بوی گرگ با گزند می بدانند و بهر سو می خزند مغز حیوانات بوی شیر را می بداند ترک می گوید چرا بوی شیر خشم دیدی باز گرد با مناجات و حذر انباز گرد وا نگشتند آن گروه از گرد گرگ گرگ محنت بعد گرد آمد سترگ بر درید آن گوسفندان را به خشم که ز چوپان خرد بستند چشم چند چوپانشان بخواند و نامدند خاک غم در چشم چوپان می زدند که برو ما از تو خود چوپان تریم چون تبع گردیم هر یک سروریم طعمه گرگیم و آن یار نه هیزم ناریم و آن عار نه حمیتی بد جاهلیت در دماغ بانگ شومی بر دمنشان کرد زاغ بهر مظلومان همی کندند چاه در چه افتادند و می گفتند آه پوستین یوسفان بشکافتند آنچ می کردند یک یک یافتند کیست آن یوسف دل حق جوی تو چون اسیری بسته اندر کوی تو جبرییلی را بر استن بسته ای پر و بالش را به صد جا خسته ای پیش او گوساله بریان آوری گه کشی او را به کهدان آوری که بخور اینست ما را لوت و پوت نیست او را جز لقاء الله قوت زین شکنجه و امتحان آن مبتلا می کند از تو شکایت با خدا کای خدا افغان ازین گرگ کهن گویدش نک وقت آمد صبر کن داد تو وا خواهم از هر بی خبر داد کی دهد جز خدای دادگر او همی گوید که صبرم شد فنا در فراق روی تو یا ربنا احمدم در مانده در دست یهود صالحم افتاده در حبس ثمود ای سعادت بخش جان انبیا یا بکش یا باز خوانم یا بیا با فراقت کافران را نیست تاب می گود یا لیتنی کنت تراب حال او اینست کو خود زان سوست چون بود بی تو کسی کان توست حق همی گوید که آری ای نزه لیک بشنو صبر آر و صبر به صبح نزدیکست خامش کم خروش من همی کوشم پی تو تو مکوش

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱ - باقی قصهٔ اهل سبا آن سبا ز اهل صبا بودند و خام کارشان کفران نعمت با کرام باشد آن کفران نعمت در مثال که کنی با محسن خود تو جدال که نمی باید مرا این نیکوی من برنجم زین چه رنجم می شوی لطف کن این نیکوی را دور کن من نخواهم چشم زودم کور کن پس سبا گفتند باعد بیننا شیننا خیر لنا خذ زیننا ما نمی خواهیم این ایوان و باغ نه زنان خوب و نه امن و فراغ شهرها نزدیک همدیگر بدست آن بیابانست خوش کانجا ددست یطلب الانسان فی الصیف الشتا فاذا جاء الشتا انکر ذا فهو لا یرضی بحال ابدا لا بضیق لا بعیش رغدا قتل الانسان ما اکفره کلما نال هدی انکره نفس زین سانست زان شد کشتنی اقتلوا انفسکم گفت آن سنی خار سه سویست هر چون کش نهی در خلد وز زخم او تو کی جهی آتش ترک هوا در خار زن دست اندر یار نیکوکار زن چون ز حد بردند اصحاب سبا که بپیش ما وبا به از صبا ناصحانشان در نصیحت آمدند از فسوق و کفر مانع می شدند قصد خون ناصحان می داشتند تخم فسق و کافری می کاشتند چون قضا آید شود تنگ این جهان از قضا حلوا شود رنج دهان گفت اذا جاء القضا ضاق الفضا تحجب الابصار اذ جاء القضا چشم بسته می شود وقت قضا تا نبیند چشم کحل چشم را مکر آن فارس چو انگیزید گرد آن غبارت ز استغاثت دور کرد سوی فارس رو مرو سوی غبار ورنه بر تو کوبد آن مکر سوار گفت حق آن را که این گرگش بخورد دید گرد گرگ چون زاری نکرد او نمی دانست گرد گرگ را با چنین دانش چرا کرد او چرا گوسفندان بوی گرگ با گزند می بدانند و بهر سو می خزند مغز حیوانات بوی شیر را می بداند ترک می گوید چرا بوی شیر خشم دیدی باز گرد با مناجات و حذر انباز گرد وا نگشتند آن گروه از گرد گرگ گرگ محنت بعد گرد آمد سترگ بر درید آن گوسفندان را به خشم که ز چوپان خرد بستند چشم چند چوپانشان بخواند و نامدند خاک غم در چشم چوپان می زدند که برو ما از تو خود چوپان تریم چون تبع گردیم هر یک سروریم طعمه گرگیم و آن یار نه هیزم ناریم و آن عار نه حمیتی بد جاهلیت در دماغ بانگ شومی بر دمنشان کرد زاغ بهر مظلومان همی کندند چاه در چه افتادند و می گفتند آه پوستین یوسفان بشکافتند آنچ می کردند یک یک یافتند کیست آن یوسف دل حق جوی تو چون اسیری بسته اندر کوی تو جبرییلی را بر استن بسته ای پر و بالش را به صد جا خسته ای پیش او گوساله بریان آوری گه کشی او را به کهدان آوری که بخور اینست ما را لوت و پوت نیست او را جز لقاء الله قوت زین شکنجه و امتحان آن مبتلا می کند از تو شکایت با خدا کای خدا افغان ازین گرگ کهن گویدش نک وقت آمد صبر کن داد تو وا خواهم از هر بی خبر داد کی دهد جز خدای دادگر او همی گوید که صبرم شد فنا در فراق روی تو یا ربنا احمدم در مانده در دست یهود صالحم افتاده در حبس ثمود ای سعادت بخش جان انبیا یا بکش یا باز خوانم یا بیا با فراقت کافران را نیست تاب می گود یا لیتنی کنت تراب حال او اینست کو خود زان سوست چون بود بی تو کسی کان توست حق همی گوید که آری ای نزه لیک بشنو صبر آر و صبر به صبح نزدیکست خامش کم خروش من همی کوشم پی تو تو مکوش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲ - بقیهٔ داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی ده شد ز حد هین باز گرد ای یار گرد روستایی خواجه را بین خانه برد قصه اهل سبا یک گوشه نه آن بگو کان خواجه چون آمد به ده روستایی در تملق شیوه کرد تا که حزم خواجه را کالیوه کرد از پیام اندر پیام او خیره شد تا زلال حزم خواجه تیره شد هم ازینجا کودکانش در پسند نرتع و نلعب به شادی می زدند همچو یوسف که ش ز تقدیر عجب نرتع و نلعب ببرد از ظل اب آن نه بازی بلکه جانبازی ست آن حیله و مکر و دغا سازی ست آن هرچه از یارت جدا اندازد آن مشنو آن را کان زیان دارد زیان گر بود آن سود صد در صد مگیر بهر زر مگسل ز گنجور ای فقیر این شنو که چند یزدان زجر کرد گفت اصحاب نبی را گرم و سرد زانک بر بانگ دهل در سال تنگ جمعه را کردند باطل بی درنگ تا نباید دیگران ارزان خرند زان جلب صرفه ز ما ایشان برند ماند پیغامبر به خلوت در نماز با دو سه درویش ثابت پر نیاز گفت طبل و لهو و بازرگانیی چونتان ببرید از ربانیی قد فضضتم نحو قمح هایما ثم خلیتم نبیا قایما بهر گندم تخم باطل کاشتید و آن رسول حق را بگذاشتید صحبت او خیر من لهو ست و مال بین که را بگذاشتی چشمی بمال خود نشد حرص شما را این یقین که منم رزاق و خیر الرازقین آنکه گندم را ز خود روزی دهد کی توکل هات را ضایع نهد از پی گندم جدا گشتی از آن که فرستاده ست گندم ز آسمان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا باز گوید بط را کز آب خیز تا ببینی دشتها را قندریز بط عاقل گویدش ای باز دور آب ما را حصن و امنست و سرور دیو چون باز آمد ای بطان شتاب هین به بیرون کم روید از حصن آب باز را گویند رو رو باز گرد از سر ما دست دار ای پای مرد ما بری از دعوتت دعوت تو را ما ننوشیم این دم تو کافرا حصن ما را قند و قندستان تو را من نخواهم هدیه ات بستان تو را چونک جان باشد نیاید لوت کم چونک لشکر هست کم ناید علم خواجه حازم بسی عذر آورید بس بهانه کرد با دیو مرید گفت این دم کارها دارم مهم گر بیایم آن نگردد منتظم شاه کار نازکم فرموده است ز انتظارم شاه شب نغنوده است من نیارم ترک امر شاه کرد من نتانم شد بر شه روی زرد هر صباح و هر مسا سرهنگ خاص می رسد از من همی جوید مناص تو روا داری که آیم سوی ده تا در ابرو افکند سلطان گره بعد از آن درمان خشمش چون کنم زنده خود را زین مگر مدفون کنم زین نمط او صد بهانه باز گفت حیله ها با حکم حق نفتاد جفت گر شود ذرات عالم حیله پیچ با قضای آسمان هیچند هیچ چون گریزد این زمین از آسمان چون کند او خویش را از وی نهان هرچه آید ز آسمان سوی زمین نه مفر دارد نه چاره نه کمین آتش ار خورشید می بارد برو او به پیش آتشش بنهاده رو ور همی طوفان کند باران برو شهرها را می کند ویران برو او شده تسلیم او ایوب وار که اسیرم هرچه می خواهی ببار ای که جزو این زمینی سر مکش چونک بینی حکم یزدان در مکش چون خلقناکم شنودی من تراب خاک باشی جست از تو رو متاب بین که اندر خاک تخمی کاشتم کرد خاکی و منش افراشتم حمله دیگر تو خاکی پیشه گیر تا کنم بر جمله میرانت امیر آب از بالا به پستی در رود آنگه از پستی به بالا بر رود گندم از بالا به زیر خاک شد بعد از آن او خوشه و چالاک شد دانه هر میوه آمد در زمین بعد از آن سرها بر آورد از دفین اصل نعمتها ز گردون تا به خاک زیر آمد شد غذای جان پاک از تواضع چون ز گردون شد به زیر گشت جزو آدمی حی دلیر پس صفات آدمی شد آن جماد بر فراز عرش پران گشت شاد کز جهان زنده ز اول آمدیم باز از پستی سوی بالا شدیم جمله اجزا در تحرک در سکون ناطقان که انا الیه راجعون ذکر و تسبیحات اجزای نهان غلغلی افکند اندر آسمان چون قضا آهنگ نارنجات کرد روستایی شهریی را مات کرد با هزاران حزم خواجه مات شد زان سفر در معرض آفات شد اعتمادش بر ثبات خویش بود گرچه که بد نیم سیلش در ربود چون قضا بیرون کند از چرخ سر عاقلان گردند جمله کور و کر ماهیان افتند از دریا برون دام گیرد مرغ پران را زبون تا پری و دیو در شیشه شود بلک هاروتی به بابل در رود جز کسی کاندر قضا اندر گریخت خون او را هیچ تربیعی نریخت غیر آن که در گریزی در قضا هیچ حیله ندهدت از وی رها

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲ - بقیهٔ داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی ده شد ز حد هین باز گرد ای یار گرد روستایی خواجه را بین خانه برد قصه اهل سبا یک گوشه نه آن بگو کان خواجه چون آمد به ده روستایی در تملق شیوه کرد تا که حزم خواجه را کالیوه کرد از پیام اندر پیام او خیره شد تا زلال حزم خواجه تیره شد هم ازینجا کودکانش در پسند نرتع و نلعب به شادی می زدند همچو یوسف که ش ز تقدیر عجب نرتع و نلعب ببرد از ظل اب آن نه بازی بلکه جانبازی ست آن حیله و مکر و دغا سازی ست آن هرچه از یارت جدا اندازد آن مشنو آن را کان زیان دارد زیان گر بود آن سود صد در صد مگیر بهر زر مگسل ز گنجور ای فقیر این شنو که چند یزدان زجر کرد گفت اصحاب نبی را گرم و سرد زانک بر بانگ دهل در سال تنگ جمعه را کردند باطل بی درنگ تا نباید دیگران ارزان خرند زان جلب صرفه ز ما ایشان برند ماند پیغامبر به خلوت در نماز با دو سه درویش ثابت پر نیاز گفت طبل و لهو و بازرگانیی چونتان ببرید از ربانیی قد فضضتم نحو قمح هایما ثم خلیتم نبیا قایما بهر گندم تخم باطل کاشتید و آن رسول حق را بگذاشتید صحبت او خیر من لهو ست و مال بین که را بگذاشتی چشمی بمال خود نشد حرص شما را این یقین که منم رزاق و خیر الرازقین آنکه گندم را ز خود روزی دهد کی توکل هات را ضایع نهد از پی گندم جدا گشتی از آن که فرستاده ست گندم ز آسمان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا باز گوید بط را کز آب خیز تا ببینی دشتها را قندریز بط عاقل گویدش ای باز دور آب ما را حصن و امنست و سرور دیو چون باز آمد ای بطان شتاب هین به بیرون کم روید از حصن آب باز را گویند رو رو باز گرد از سر ما دست دار ای پای مرد ما بری از دعوتت دعوت تو را ما ننوشیم این دم تو کافرا حصن ما را قند و قندستان تو را من نخواهم هدیه ات بستان تو را چونک جان باشد نیاید لوت کم چونک لشکر هست کم ناید علم خواجه حازم بسی عذر آورید بس بهانه کرد با دیو مرید گفت این دم کارها دارم مهم گر بیایم آن نگردد منتظم شاه کار نازکم فرموده است ز انتظارم شاه شب نغنوده است من نیارم ترک امر شاه کرد من نتانم شد بر شه روی زرد هر صباح و هر مسا سرهنگ خاص می رسد از من همی جوید مناص تو روا داری که آیم سوی ده تا در ابرو افکند سلطان گره بعد از آن درمان خشمش چون کنم زنده خود را زین مگر مدفون کنم زین نمط او صد بهانه باز گفت حیله ها با حکم حق نفتاد جفت گر شود ذرات عالم حیله پیچ با قضای آسمان هیچند هیچ چون گریزد این زمین از آسمان چون کند او خویش را از وی نهان هرچه آید ز آسمان سوی زمین نه مفر دارد نه چاره نه کمین آتش ار خورشید می بارد برو او به پیش آتشش بنهاده رو ور همی طوفان کند باران برو شهرها را می کند ویران برو او شده تسلیم او ایوب وار که اسیرم هرچه می خواهی ببار ای که جزو این زمینی سر مکش چونک بینی حکم یزدان در مکش چون خلقناکم شنودی من تراب خاک باشی جست از تو رو متاب بین که اندر خاک تخمی کاشتم کرد خاکی و منش افراشتم حمله دیگر تو خاکی پیشه گیر تا کنم بر جمله میرانت امیر آب از بالا به پستی در رود آنگه از پستی به بالا بر رود گندم از بالا به زیر خاک شد بعد از آن او خوشه و چالاک شد دانه هر میوه آمد در زمین بعد از آن سرها بر آورد از دفین اصل نعمتها ز گردون تا به خاک زیر آمد شد غذای جان پاک از تواضع چون ز گردون شد به زیر گشت جزو آدمی حی دلیر پس صفات آدمی شد آن جماد بر فراز عرش پران گشت شاد کز جهان زنده ز اول آمدیم باز از پستی سوی بالا شدیم جمله اجزا در تحرک در سکون ناطقان که انا الیه راجعون ذکر و تسبیحات اجزای نهان غلغلی افکند اندر آسمان چون قضا آهنگ نارنجات کرد روستایی شهریی را مات کرد با هزاران حزم خواجه مات شد زان سفر در معرض آفات شد اعتمادش بر ثبات خویش بود گرچه که بد نیم سیلش در ربود چون قضا بیرون کند از چرخ سر عاقلان گردند جمله کور و کر ماهیان افتند از دریا برون دام گیرد مرغ پران را زبون تا پری و دیو در شیشه شود بلک هاروتی به بابل در رود جز کسی کاندر قضا اندر گریخت خون او را هیچ تربیعی نریخت غیر آن که در گریزی در قضا هیچ حیله ندهدت از وی رها

%0
10 Bölüm