سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۲ - حکایت سیه چرده ای را کسی زشت خواند جوابی بگفتش که حیران بماند نه من صورت خویش خود کرده ام که عیبم شماری که بد کرده ام تو را با من ار زشت رویم چه کار نه آخر منم زشت و زیبانگار از آنم که بر سر نبشتی ز پیش نه کم کردم ای بنده پرور نه بیش تو دانایی آخر که قادر نیم توانای مطلق تویی من کیم گرم ره نمایی رسیدم به خیر وگر گم کنی باز ماندم ز سیر جهان آفرین گر نه یاری کند کجا بنده پرهیزکاری کند چه خوش گفت درویش کوتاه دست که شب توبه کرد و سحرگه شکست گر او توبه بخشد بماند درست که پیمان ما بی ثبات است و سست به حقت که چشمم ز باطل بدوز به نورت که فردا به نارم مسوز ز مسکینیم روی در خاک رفت غبار گناهم بر افلاک رفت تو یک نوبت ای ابر رحمت ببار که در پیش باران نپاید غبار ز جرمم در این مملکت جاه نیست ولیکن به ملکی دگر راه نیست تو دانی ضمیر زبان بستگان تو مرهم نهی بر دل خستگان سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۳ - حکایت بت پرست نیازمند مغی در به روی از جهان بسته بود بتی را به خدمت میان بسته بود پس از چندسال آن نکوهیده کیش قضا حالتی صعبش آورد پیش به پای بت اندر به امید خیر بغلتید بیچاره بر خاک دیر که درمانده ام دست گیر ای صنم به جان آمدم رحم کن بر تنم بزارید در خدمتش بارها که هیچش به سامان نشد کارها بتی چون برآرد مهمات کس که نتواند از خود براندن مگس برآشفت کای پای بند ضلال به باطل پرستیدمت چندسال مهمی که درپیش دارم برآر و گر نه بخواهم ز پروردگار هنوز از بت آلوده رویش به خاک که کامش برآورد یزدان پاک حقایق شناسی در این خیره شد سر وقت صافی بر او تیره شد که سرگشته ای دون یزدان پرست هنوزش سر از خمر بتخانه مست دل از کفر و دست از خیانت نشست خدایش برآورد کامی که جست فرو رفت خاطر در این مشکلش که پیغامی آمد به گوش دلش که پیش صنم پیر ناقص عقول بسی گفت و قولش نیامد قبول گر از درگه ما شود نیز رد پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد دل اندر صمد باید ای دوست بست که عاجزتر اند از صنم هر که هست محال است اگر سر بر این در نهی که باز آیدت دست حاجت تهی خدایا مقصر به کار آمدیم تهی دست و امیدوار آمدیم
سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۲ - حکایت سیه چرده ای را کسی زشت خواند جوابی بگفتش که حیران بماند نه من صورت خویش خود کرده ام که عیبم شماری که بد کرده ام تو را با من ار زشت رویم چه کار نه آخر منم زشت و زیبانگار از آنم که بر سر نبشتی ز پیش نه کم کردم ای بنده پرور نه بیش تو دانایی آخر که قادر نیم توانای مطلق تویی من کیم گرم ره نمایی رسیدم به خیر وگر گم کنی باز ماندم ز سیر جهان آفرین گر نه یاری کند کجا بنده پرهیزکاری کند چه خوش گفت درویش کوتاه دست که شب توبه کرد و سحرگه شکست گر او توبه بخشد بماند درست که پیمان ما بی ثبات است و سست به حقت که چشمم ز باطل بدوز به نورت که فردا به نارم مسوز ز مسکینیم روی در خاک رفت غبار گناهم بر افلاک رفت تو یک نوبت ای ابر رحمت ببار که در پیش باران نپاید غبار ز جرمم در این مملکت جاه نیست ولیکن به ملکی دگر راه نیست تو دانی ضمیر زبان بستگان تو مرهم نهی بر دل خستگان سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۳ - حکایت بت پرست نیازمند مغی در به روی از جهان بسته بود بتی را به خدمت میان بسته بود پس از چندسال آن نکوهیده کیش قضا حالتی صعبش آورد پیش به پای بت اندر به امید خیر بغلتید بیچاره بر خاک دیر که درمانده ام دست گیر ای صنم به جان آمدم رحم کن بر تنم بزارید در خدمتش بارها که هیچش به سامان نشد کارها بتی چون برآرد مهمات کس که نتواند از خود براندن مگس برآشفت کای پای بند ضلال به باطل پرستیدمت چندسال مهمی که درپیش دارم برآر و گر نه بخواهم ز پروردگار هنوز از بت آلوده رویش به خاک که کامش برآورد یزدان پاک حقایق شناسی در این خیره شد سر وقت صافی بر او تیره شد که سرگشته ای دون یزدان پرست هنوزش سر از خمر بتخانه مست دل از کفر و دست از خیانت نشست خدایش برآورد کامی که جست فرو رفت خاطر در این مشکلش که پیغامی آمد به گوش دلش که پیش صنم پیر ناقص عقول بسی گفت و قولش نیامد قبول گر از درگه ما شود نیز رد پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد دل اندر صمد باید ای دوست بست که عاجزتر اند از صنم هر که هست محال است اگر سر بر این در نهی که باز آیدت دست حاجت تهی خدایا مقصر به کار آمدیم تهی دست و امیدوار آمدیم