Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۸ - در مدح محمد تکین بغراخان چرخ نارد به حکم صدر دوران جان نزاید به سعی چار ارکان در زمین از سخا و فضل و هنر چون محمد تکین بغراخان آنکه شد تا سخاش پیدا گشت بخل در دامن فنا پنهان آنکه از بیم خنجرش دشمن همچو خنجر شده ست گنگ زبان آنکه تا باد امن او بوزید غرق عفوست کشتی عصیان آنکه بر شید و شیر نزد کفش جود بخلست و پردلی بهتان در یمینش نهاده دعوی در یقینش نیتجه برهان مرده با زخم پای او زفتی زنده با جود دست او احسان از پی چشم زخم بر در جود کرده شخص نیاز را قربان ای ز تاثیر حرمت گهرت یافته از زمانه خلق امان فلک جود را کفت انجم نامه جاه را دلت عنوان زیر امر تو نقش چار گهر زیر قدر تو جرم هفت ایوان دل کفیده ز فکرت تو یقین دم بریده ز خاطر تو گمان ابر و تیری به بخشش و کوشش شید و شیری به مجلس و میدان تا بپیوست نهی تو بر عقل عقلها را گسسته شد فرمان از پی کین نحس سخت بکوفت پای قدر تو تارک کیوان دید چون کبر و همتت بگذاشت کبر و همت پلنگ شیر ژیان بر یک انگشت همتت تنگست خاتم نه سپهر سرگردان به مکانی رسید همت تو کز پس آن پدید نیست مکان شمت جودت ار بر ابر عقیم بوزد خیزد از گهر طوفان باد حزم تو گر بر ابر زند بر زمین ناید از هوا باران آب عزم تو گر به کوه رسد بر هوا بر رود چو نار و دخان هر که در فر سایه کف تست ایمنست از نوایب حدثان رو که روشن بتست جرم فلک رو که خرم بتست طبع جهان چه عجب گر ز گوهر تو کند فخر بر شام و مکه ترکستان گرچه زین پیش بر طوایف ترک کرد رستم ز پردلی دستان گر بدیدیت بوسها دادی بر ستانه تو رستم دستان ای ز دل سود حرص را مایه وی ز کف درد آز را درمان عورتی ام بکرده از شنگی تیغ بسیار مرد را افسان بر همه مهتران فگنده رکاب وز همه لیتکان کشیده عنان با مهان بوده همچو ماه قرین وز کهان همچو گبر کرده کران هر که زین طایفه مرا دیدی شدی از لرزه همچو باد وزان آخر این لیتک کتاب فروش برسانیده کار بنده به جان آنچنان کون فروش کاون بخش و آنچنان گنده ریش گنده دهان وآنچنان سرد پوز گنده بروت وآنچنان کون فراخک کشخان آنچنان بادسار خاک انبوی آنچنان باد ریش و خاک افشان آن درم سنگکی که برناید از گرانی به یک جهان میزان بی نواتر ز ابرهای تموز سرد دم تر ز بادهای خزان در همه دیده ها چو کاه سبک بر همه طبعها چو کوه گران بی خرد لیتکی و بد خصلت بی ادب مردکی و بی سامان باد بی حمیتانه در سبلت نام بی دولتانه در دیوان جای عقلش گرفته باد و بروت آب رویش بخورده خاک هوان چون سگ و گربه برده از غمری آبروی از برای پاره نان دل و تن چون تن و دل غربال سر و بن چون بن و سر و بنگان کرده بر کون خویش سیم سره کرده بر کیر خویش عمر زیان بی زبان بوده و شده تازی خوشه چین بوده و شده دهقان سخت بیهوده گوی چون فرعون نیک بسیار خوار چون ثعبان زده جامه برای من صابون کرده سبلت ز عشق من سوهان چنگ در دل چو عاشق مفلس دست بر کون چو مفلس عریان در شکمش ز نوعها علت در دو چشمش ز جنسها یرقان پر کدو دانه گردد ار بنهی کپه بر کون او چو باتنگان تیز سیصد قرابه در ریشش با چنین عشق و با چنین پیمان گاه گوید دعات گویم من اوفتم زآن حدیث در خفقان زان که هرگز نخواست کس از کس به دعا گادن ای مسلمانان نکنم بی درم جماعش اگر دهد ایزد بهشت بی ایمان درم آمد علاج عشق درم کوه ریشا چه سود ازین و از آن

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۸ - در مدح محمد تکین بغراخان چرخ نارد به حکم صدر دوران جان نزاید به سعی چار ارکان در زمین از سخا و فضل و هنر چون محمد تکین بغراخان آنکه شد تا سخاش پیدا گشت بخل در دامن فنا پنهان آنکه از بیم خنجرش دشمن همچو خنجر شده ست گنگ زبان آنکه تا باد امن او بوزید غرق عفوست کشتی عصیان آنکه بر شید و شیر نزد کفش جود بخلست و پردلی بهتان در یمینش نهاده دعوی در یقینش نیتجه برهان مرده با زخم پای او زفتی زنده با جود دست او احسان از پی چشم زخم بر در جود کرده شخص نیاز را قربان ای ز تاثیر حرمت گهرت یافته از زمانه خلق امان فلک جود را کفت انجم نامه جاه را دلت عنوان زیر امر تو نقش چار گهر زیر قدر تو جرم هفت ایوان دل کفیده ز فکرت تو یقین دم بریده ز خاطر تو گمان ابر و تیری به بخشش و کوشش شید و شیری به مجلس و میدان تا بپیوست نهی تو بر عقل عقلها را گسسته شد فرمان از پی کین نحس سخت بکوفت پای قدر تو تارک کیوان دید چون کبر و همتت بگذاشت کبر و همت پلنگ شیر ژیان بر یک انگشت همتت تنگست خاتم نه سپهر سرگردان به مکانی رسید همت تو کز پس آن پدید نیست مکان شمت جودت ار بر ابر عقیم بوزد خیزد از گهر طوفان باد حزم تو گر بر ابر زند بر زمین ناید از هوا باران آب عزم تو گر به کوه رسد بر هوا بر رود چو نار و دخان هر که در فر سایه کف تست ایمنست از نوایب حدثان رو که روشن بتست جرم فلک رو که خرم بتست طبع جهان چه عجب گر ز گوهر تو کند فخر بر شام و مکه ترکستان گرچه زین پیش بر طوایف ترک کرد رستم ز پردلی دستان گر بدیدیت بوسها دادی بر ستانه تو رستم دستان ای ز دل سود حرص را مایه وی ز کف درد آز را درمان عورتی ام بکرده از شنگی تیغ بسیار مرد را افسان بر همه مهتران فگنده رکاب وز همه لیتکان کشیده عنان با مهان بوده همچو ماه قرین وز کهان همچو گبر کرده کران هر که زین طایفه مرا دیدی شدی از لرزه همچو باد وزان آخر این لیتک کتاب فروش برسانیده کار بنده به جان آنچنان کون فروش کاون بخش و آنچنان گنده ریش گنده دهان وآنچنان سرد پوز گنده بروت وآنچنان کون فراخک کشخان آنچنان بادسار خاک انبوی آنچنان باد ریش و خاک افشان آن درم سنگکی که برناید از گرانی به یک جهان میزان بی نواتر ز ابرهای تموز سرد دم تر ز بادهای خزان در همه دیده ها چو کاه سبک بر همه طبعها چو کوه گران بی خرد لیتکی و بد خصلت بی ادب مردکی و بی سامان باد بی حمیتانه در سبلت نام بی دولتانه در دیوان جای عقلش گرفته باد و بروت آب رویش بخورده خاک هوان چون سگ و گربه برده از غمری آبروی از برای پاره نان دل و تن چون تن و دل غربال سر و بن چون بن و سر و بنگان کرده بر کون خویش سیم سره کرده بر کیر خویش عمر زیان بی زبان بوده و شده تازی خوشه چین بوده و شده دهقان سخت بیهوده گوی چون فرعون نیک بسیار خوار چون ثعبان زده جامه برای من صابون کرده سبلت ز عشق من سوهان چنگ در دل چو عاشق مفلس دست بر کون چو مفلس عریان در شکمش ز نوعها علت در دو چشمش ز جنسها یرقان پر کدو دانه گردد ار بنهی کپه بر کون او چو باتنگان تیز سیصد قرابه در ریشش با چنین عشق و با چنین پیمان گاه گوید دعات گویم من اوفتم زآن حدیث در خفقان زان که هرگز نخواست کس از کس به دعا گادن ای مسلمانان نکنم بی درم جماعش اگر دهد ایزد بهشت بی ایمان درم آمد علاج عشق درم کوه ریشا چه سود ازین و از آن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۹ - در نعت امام هشتم (ع) دین را حرمیست در خراسان دشوار ترا به محشر آسان از معجزه های شرع احمد از حجت های دین یزدان همواره رهش مسیر حاجت پیوسته درش مشیر غفران چون کعبه پر آدمی ز هر جای چون عرش پر از فرشته هزمان هم فر فرشته کرده جلوه هم روح وصی درو به جولان از رفعت او حریم مشهد از هیبت او شریف بنیان از دور شده قرار زیرا نزدیک بمانده دیده حیران از حرمت زایران راهش فردوس فدای هر بیابان قرآن نه درو و او اولی الامر دعوی نه و با بزرگ برهان ایمان نه و رستگار ازو خلق توبه نه و عذرهای عصیان از خاتم انبیا درو تن از سید اوصیا درو جان آن بقعه شده به پیش فردوس آن تربه به روضه کرده رضوان از جمله شرطهای توحید از حاصل اصلهای ایمان زین معنی زاد در مدینه این دعوی کرده در خراسان در عهده موسی آل جعفر با عصمت موسی آل عمران مهرش سبب نجات و توفیق کینش مدد هلاک و خذلان مامون چو به نام او درم زد بر زر بفزود هم درم زان هوری شد هر درم به نامش کس را درمی زدند زینسان از دیناری همیشه تا ده نرخ درمی شدست ارزان بر مهر زیاد آن درمها از حرمت نام او چو قرآن این کار هر آینه نه بازیست این خور بچه گل کنند پنهان زرست به نام هر خلیفه سیمست به ضرب خان و خاقان بی نام رضا همیشه بی نام بی شان رضا همیشه بی شان با نفس تنی که راست باشد چون خور که بتابد از گریبان بر دین خدا و شرع احمد بر جمله ز کافر و مسلمان چون او بود از رسول نایب چون او سزد از خدای احسان ای مامون کرده با تو پیوند وی ایزد بسته با تو پیمان ای پیوندت گسسته پیوند و آن پیمانت گرفته دامان از بهر تو شکل شیر مسند درنده شده به چنگ و دندان آنرا که ز پیش تخت مامون برهان تو خوانده بود بهتان یا درد جحود منکرش را اقرار دو شیر ساخت درمان از معتبران اهل قبله وز معتمدان دین دیان کس نیست که نیست از تو راضی کس نیست که هست بر تو غضبان اندر پدرت وصی احمد بیتیست مرا به حسب امکان تضمین کنم اندرین قصیده کین بیت فرو گذاشت نتوان ای کین تو کفر و مهرت ایمان پیدا به تو کافر از مسلمان در دامن مهر تو زدم دست تا کفر نگیردم گریبان اندر ملک امان علی راست دل در غم غربت تو بریان

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۹ - در نعت امام هشتم (ع) دین را حرمیست در خراسان دشوار ترا به محشر آسان از معجزه های شرع احمد از حجت های دین یزدان همواره رهش مسیر حاجت پیوسته درش مشیر غفران چون کعبه پر آدمی ز هر جای چون عرش پر از فرشته هزمان هم فر فرشته کرده جلوه هم روح وصی درو به جولان از رفعت او حریم مشهد از هیبت او شریف بنیان از دور شده قرار زیرا نزدیک بمانده دیده حیران از حرمت زایران راهش فردوس فدای هر بیابان قرآن نه درو و او اولی الامر دعوی نه و با بزرگ برهان ایمان نه و رستگار ازو خلق توبه نه و عذرهای عصیان از خاتم انبیا درو تن از سید اوصیا درو جان آن بقعه شده به پیش فردوس آن تربه به روضه کرده رضوان از جمله شرطهای توحید از حاصل اصلهای ایمان زین معنی زاد در مدینه این دعوی کرده در خراسان در عهده موسی آل جعفر با عصمت موسی آل عمران مهرش سبب نجات و توفیق کینش مدد هلاک و خذلان مامون چو به نام او درم زد بر زر بفزود هم درم زان هوری شد هر درم به نامش کس را درمی زدند زینسان از دیناری همیشه تا ده نرخ درمی شدست ارزان بر مهر زیاد آن درمها از حرمت نام او چو قرآن این کار هر آینه نه بازیست این خور بچه گل کنند پنهان زرست به نام هر خلیفه سیمست به ضرب خان و خاقان بی نام رضا همیشه بی نام بی شان رضا همیشه بی شان با نفس تنی که راست باشد چون خور که بتابد از گریبان بر دین خدا و شرع احمد بر جمله ز کافر و مسلمان چون او بود از رسول نایب چون او سزد از خدای احسان ای مامون کرده با تو پیوند وی ایزد بسته با تو پیمان ای پیوندت گسسته پیوند و آن پیمانت گرفته دامان از بهر تو شکل شیر مسند درنده شده به چنگ و دندان آنرا که ز پیش تخت مامون برهان تو خوانده بود بهتان یا درد جحود منکرش را اقرار دو شیر ساخت درمان از معتبران اهل قبله وز معتمدان دین دیان کس نیست که نیست از تو راضی کس نیست که هست بر تو غضبان اندر پدرت وصی احمد بیتیست مرا به حسب امکان تضمین کنم اندرین قصیده کین بیت فرو گذاشت نتوان ای کین تو کفر و مهرت ایمان پیدا به تو کافر از مسلمان در دامن مهر تو زدم دست تا کفر نگیردم گریبان اندر ملک امان علی راست دل در غم غربت تو بریان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۰ ای سنایی ز آستان نتوان شدن بر آسمان زان که روحانی رود بر آسمان از آستان هر که چون نمرود با صندوق و با کرکس رود خیره باز آید نگون نمرودوار از آسمان با کمان و تیر چون نمرود بر گردون مشو کان مشعبد گردش از تیرت همی سازد کمان چون ملک بر آسمان نتوان پرید ای اهرمن کاهر من سفلی بود چون تن ملک علوی چو جان همچو جان بر آسمان از آستان رفتی سبک گر نبودی تن ز ترکیب چهار ارکان گران بندگی کن چون خدایی کرد نتوانی همی زان که باشد بنده را در بند چون تن را توان در نهان خویش پس چون ریسمان گم کرده ای تا سر تو پای شد پای تو سر چون ریسمان گر نهان داری سر خود را به تن در چون کشف خویشتن را چون کشف باری سپر کن ز استخوان چشم روشن بین ما گر چون فلک بیند ترا چشم را چون خارپشت از تن برون آور سنان ور چو ماهی جوشن عصمت فروپوشیده ای ز آتش فتنه چو ماهی شو به آب اندر نهان در نهاد خویش چون خرچنگ داری چنگها تا به چنگ آری به هر چنگی دگرگون نام و نان بر نهاد خویشتن چون عنکبوتی بر متن گر همی چون کرم پیله بر تنی بر خانمان هر زمان چون آب گردی خیره گرد آبخور هر نفس چون باد گردی خیره گرد بادبان تا دهان دارد گشاده اژدهای حرص تو چون نهنگ اندر کشد آزت همه ملک جهان گر چو گرگ و سگ بدری عیبه های عیب را چون بهایم عاجزی در پنجه شیر ژیان ور به گوش هوش و چشم دل همی کور و کری از ملک چون نکته گویم چون تویی از انس و جان تا تو با طوطی به رازی خیره چون گویم سخن تا تو با جغدی و با شاهینی اندر آشیان گر ضعیفی همچو راسو دزد همچو عکه ای ور حذوری همچو گربه همچو موشی پر زیان طیلسان بفگن که دارد طیلسان چون تو مگس یا نه بر آتش چو پروانه بسوزان طیلسان از کلاغ آموز پیش از صبحدم برخاستن کز حریصی همچو خوکی تندرست و ناتوان چون خبزد و گردی اندر مستراح از بهر خورد نحل وار از بهر خوردن رو یکی در بوستان خون مخور چون پشه و چون کیک شادان بر مجه تا نمانی خیره مالیده به دست این و آن گر ز پیری زانو از سر برگذاری چون ملخ زیر خاک و خشت باشد همچو مورانت مکان طمطراق اشهب و ادهم کجا ماند ترا کاشهب و ادهم ز روز و شب تو داری زیر ران همچو غوک اندر دهان مار مخروش از اجل کز خروشت دست بی دادی فرو بندد زبان اندرین ماتم دو کف بر فرق کژدم وارنه کی کند چون حرز سودت زاری و بانگ و فغان حرز ابراهیم پیغمبر همی خوان زیر لب کآتش نمرود گردد بر نهادت گلستان چون درخت ارغوان خونابه بار از دیدگان تا شود گوهر سرشگت چون سرشگ ارغوان گر بود چون سرو سر سبزی و پیروزی ترا در کمر بندند گلها همچو نی پیشت میان هم بهار عمر تو دوران چرخ آرد به سر بی بقا گردی چو گل بر شاخ و خار اندر خزان اعتماد و تکیه کم کن بر بقا و بود خویش آنچه باقی ماند از عمرت بپرد در زمان هر بقا کان عاریت دادند یک چندی ترا چون نباشد باقی ای غافل به جز فانی مدان گر تو باشی مهربان ور پند و حکمت بشنوی کس نباشد بر تو مانند سنایی مهربان

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۰ ای سنایی ز آستان نتوان شدن بر آسمان زان که روحانی رود بر آسمان از آستان هر که چون نمرود با صندوق و با کرکس رود خیره باز آید نگون نمرودوار از آسمان با کمان و تیر چون نمرود بر گردون مشو کان مشعبد گردش از تیرت همی سازد کمان چون ملک بر آسمان نتوان پرید ای اهرمن کاهر من سفلی بود چون تن ملک علوی چو جان همچو جان بر آسمان از آستان رفتی سبک گر نبودی تن ز ترکیب چهار ارکان گران بندگی کن چون خدایی کرد نتوانی همی زان که باشد بنده را در بند چون تن را توان در نهان خویش پس چون ریسمان گم کرده ای تا سر تو پای شد پای تو سر چون ریسمان گر نهان داری سر خود را به تن در چون کشف خویشتن را چون کشف باری سپر کن ز استخوان چشم روشن بین ما گر چون فلک بیند ترا چشم را چون خارپشت از تن برون آور سنان ور چو ماهی جوشن عصمت فروپوشیده ای ز آتش فتنه چو ماهی شو به آب اندر نهان در نهاد خویش چون خرچنگ داری چنگها تا به چنگ آری به هر چنگی دگرگون نام و نان بر نهاد خویشتن چون عنکبوتی بر متن گر همی چون کرم پیله بر تنی بر خانمان هر زمان چون آب گردی خیره گرد آبخور هر نفس چون باد گردی خیره گرد بادبان تا دهان دارد گشاده اژدهای حرص تو چون نهنگ اندر کشد آزت همه ملک جهان گر چو گرگ و سگ بدری عیبه های عیب را چون بهایم عاجزی در پنجه شیر ژیان ور به گوش هوش و چشم دل همی کور و کری از ملک چون نکته گویم چون تویی از انس و جان تا تو با طوطی به رازی خیره چون گویم سخن تا تو با جغدی و با شاهینی اندر آشیان گر ضعیفی همچو راسو دزد همچو عکه ای ور حذوری همچو گربه همچو موشی پر زیان طیلسان بفگن که دارد طیلسان چون تو مگس یا نه بر آتش چو پروانه بسوزان طیلسان از کلاغ آموز پیش از صبحدم برخاستن کز حریصی همچو خوکی تندرست و ناتوان چون خبزد و گردی اندر مستراح از بهر خورد نحل وار از بهر خوردن رو یکی در بوستان خون مخور چون پشه و چون کیک شادان بر مجه تا نمانی خیره مالیده به دست این و آن گر ز پیری زانو از سر برگذاری چون ملخ زیر خاک و خشت باشد همچو مورانت مکان طمطراق اشهب و ادهم کجا ماند ترا کاشهب و ادهم ز روز و شب تو داری زیر ران همچو غوک اندر دهان مار مخروش از اجل کز خروشت دست بی دادی فرو بندد زبان اندرین ماتم دو کف بر فرق کژدم وارنه کی کند چون حرز سودت زاری و بانگ و فغان حرز ابراهیم پیغمبر همی خوان زیر لب کآتش نمرود گردد بر نهادت گلستان چون درخت ارغوان خونابه بار از دیدگان تا شود گوهر سرشگت چون سرشگ ارغوان گر بود چون سرو سر سبزی و پیروزی ترا در کمر بندند گلها همچو نی پیشت میان هم بهار عمر تو دوران چرخ آرد به سر بی بقا گردی چو گل بر شاخ و خار اندر خزان اعتماد و تکیه کم کن بر بقا و بود خویش آنچه باقی ماند از عمرت بپرد در زمان هر بقا کان عاریت دادند یک چندی ترا چون نباشد باقی ای غافل به جز فانی مدان گر تو باشی مهربان ور پند و حکمت بشنوی کس نباشد بر تو مانند سنایی مهربان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۱ - در مدح سرهنگ محمدبن فرج نو آبادی خجسته باد بهاری بهار ارسنجان بر آن ظریف سخی و جواد و راد و جوان سپهر قدری کز بخت و دولت فلکی مسخر وی گشتند جمله سرهنگان یگانه ای که به پیش خدایگان زمین نمود مردمی اندر دیار هندستان به شخص گردان داد او سباع را دعوت به جان اعداء کرد او حسام را مهمان ز بخت شه نه بست این گشادن قنوج بدین شجاعت شامات بشکنی آسان مثل شنیدم کز نیم مشت ساخته اند هر آن سلاح که از جنس خنجرست و سنان حقیقتست که این مشت کاین حکایت ازوست نبود و نیست مگر مشت آن ظریف جهان محمد فرج آن سرور نو آبادی که سروری را صدرست و قایدی را کان ستوده همه کس مهتری جوانمردی که افتخار زمینست و اختیار زمان یگانه ای که بهر جای کو سخن گوید حدیث اهل خرد خوار باشد و هذیان کمال گردد در جاه او همی عاجز جمال ماند در وی او همی حیران دو گوش زی سخن او نهاده اند نقات دو چشم در هنر او گشاده اند اعیان سخی کفی که به یک زخم زور بستاند ز یشک و پنجه شیر نژند و پیل دمان کند چو سندان در مشت سونش آهن کند به تیغ چون سونش به زخمها سندان چو جام یافت ز ساقی املش بوسد دست چو تیغ کرد برهنه اجلش بوسد ران ندیده ام که کس آورده پشت او به زمین هزار مرد بیفگند دیده ام به عیان بیامدند به امید جنگ او هر مرد به پیش شاه و بدین بست با همه پیمان ز بخت نیک یکی را ربود سر ز بدن ز مشت خویش دگر را ز تن ربود روان از آن سپس که همه نحن غالبون گفتند فگند در دلشان کل من علیها فان چگونه وصف شجاعت کنم کسی را من که نرخ جان شود از زور او همی ارزان ایاستوده تر از هر که در جهان مردست که از شجاعت تو کرده حاسدت نقصان نه یوسفی و ترا هست روی چون خورشید نه موسیی و ترا هست نیزه چون ثعبان هنر چگونه رسد بی کمال تو به کمال سخن چگونه رسد بی بیان تو به بیان به وقت مردی احوال تیغ را معیار به گاه رادی اسباب جود را میزان به تو کنند نو آبادیان همی مفخر که فخر عالمی ای راد کف خوب کمان سپهر وارت قدرست و طلعتت خورشید منیر وارت بدرست و برج تو دکان هزار دشمن و از تو یکی گذارش مشت هزار لشکر و از دولتت یکی دوران شگفت نیست اگر من به مدح تو نرسم که خاک را نبود قدر گنبد گردان ایا ندیدم ندم را ثنای تو دارو ایا معین طرب را سخای تو بستان اگر نیامد تر شعر من رواست از آنک نماند آب سخن را چو رانی از پی نان بگفتم این قدر از مدحت تو با تقصیر پسنده باشد در شعر نام تو برهان تو شاعری و به نزد تو شعر من ژاژست که برد زیره بضاعت به معدن کرمان ولیکن ارچه بود بحر ژرف معدن آب ببارد آخر هم گه گهی برو باران همه دعای من آنست بر تو ای سرهنگ که ای خدای مر او را به کامها برسان همیشه تا نبود جای در بجر دریا همیشه تا نبود جان زر به جز در کان بقات خواهم در دولت و سعادت و عز عدو و حاسد تو در غم دل و احزان به عمر خویش چنان کن که خواهمت گفتن به جاه خویش چنان کن که دانی از ارکان چو ابر و بحر ببخش و چو ماه و مهر بتاب چو چرخ و شیر بگرد و چو سنگ و کوه بمان

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۱ - در مدح سرهنگ محمدبن فرج نو آبادی خجسته باد بهاری بهار ارسنجان بر آن ظریف سخی و جواد و راد و جوان سپهر قدری کز بخت و دولت فلکی مسخر وی گشتند جمله سرهنگان یگانه ای که به پیش خدایگان زمین نمود مردمی اندر دیار هندستان به شخص گردان داد او سباع را دعوت به جان اعداء کرد او حسام را مهمان ز بخت شه نه بست این گشادن قنوج بدین شجاعت شامات بشکنی آسان مثل شنیدم کز نیم مشت ساخته اند هر آن سلاح که از جنس خنجرست و سنان حقیقتست که این مشت کاین حکایت ازوست نبود و نیست مگر مشت آن ظریف جهان محمد فرج آن سرور نو آبادی که سروری را صدرست و قایدی را کان ستوده همه کس مهتری جوانمردی که افتخار زمینست و اختیار زمان یگانه ای که بهر جای کو سخن گوید حدیث اهل خرد خوار باشد و هذیان کمال گردد در جاه او همی عاجز جمال ماند در وی او همی حیران دو گوش زی سخن او نهاده اند نقات دو چشم در هنر او گشاده اند اعیان سخی کفی که به یک زخم زور بستاند ز یشک و پنجه شیر نژند و پیل دمان کند چو سندان در مشت سونش آهن کند به تیغ چون سونش به زخمها سندان چو جام یافت ز ساقی املش بوسد دست چو تیغ کرد برهنه اجلش بوسد ران ندیده ام که کس آورده پشت او به زمین هزار مرد بیفگند دیده ام به عیان بیامدند به امید جنگ او هر مرد به پیش شاه و بدین بست با همه پیمان ز بخت نیک یکی را ربود سر ز بدن ز مشت خویش دگر را ز تن ربود روان از آن سپس که همه نحن غالبون گفتند فگند در دلشان کل من علیها فان چگونه وصف شجاعت کنم کسی را من که نرخ جان شود از زور او همی ارزان ایاستوده تر از هر که در جهان مردست که از شجاعت تو کرده حاسدت نقصان نه یوسفی و ترا هست روی چون خورشید نه موسیی و ترا هست نیزه چون ثعبان هنر چگونه رسد بی کمال تو به کمال سخن چگونه رسد بی بیان تو به بیان به وقت مردی احوال تیغ را معیار به گاه رادی اسباب جود را میزان به تو کنند نو آبادیان همی مفخر که فخر عالمی ای راد کف خوب کمان سپهر وارت قدرست و طلعتت خورشید منیر وارت بدرست و برج تو دکان هزار دشمن و از تو یکی گذارش مشت هزار لشکر و از دولتت یکی دوران شگفت نیست اگر من به مدح تو نرسم که خاک را نبود قدر گنبد گردان ایا ندیدم ندم را ثنای تو دارو ایا معین طرب را سخای تو بستان اگر نیامد تر شعر من رواست از آنک نماند آب سخن را چو رانی از پی نان بگفتم این قدر از مدحت تو با تقصیر پسنده باشد در شعر نام تو برهان تو شاعری و به نزد تو شعر من ژاژست که برد زیره بضاعت به معدن کرمان ولیکن ارچه بود بحر ژرف معدن آب ببارد آخر هم گه گهی برو باران همه دعای من آنست بر تو ای سرهنگ که ای خدای مر او را به کامها برسان همیشه تا نبود جای در بجر دریا همیشه تا نبود جان زر به جز در کان بقات خواهم در دولت و سعادت و عز عدو و حاسد تو در غم دل و احزان به عمر خویش چنان کن که خواهمت گفتن به جاه خویش چنان کن که دانی از ارکان چو ابر و بحر ببخش و چو ماه و مهر بتاب چو چرخ و شیر بگرد و چو سنگ و کوه بمان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۲ تا کی از یاران وصیت تخت و افسر داشتن وز برای لقمه ای نان دست بر سر داشتن تا تو بیمار هوای نفس باشی مر ترا بایدت بر خاک خواری خفت و بستر داشتن گر ترا بر کشور جان پادشاهی آرزوست پیش آزت زشت باشد دست و دل بر داشتن ور ره دین و شریعت ناگزیران بایدت چون رسن گرمی چه داری سر به چنبر داشتن کفر باشد از طمع پیش در هر منعمی قامت آزادگی چون حلقه بر در داشتن سیم و زر را خوار داری پیش تو آسان بود پیش ایزد روز محشر کار چون زر داشتن خار را در راه دین همرنگ گل فرسود نست در حقیقت خاک را هم بوی عنبر داشتن راستی در راه توحید این دو شرطست ای عجب چشم صورت کور و گوش مادگی کر داشتن آدمی اصلی بود با احتیاط و اصطفا هر چه از ابلیس معروفست منکر داشتن بگذر از رنگ طبیعت دست در تحقیق زن ننگ باشد با پدر نسبت به مادر داشتن هر که دارد آشنایی با همه کروبیان تخت همت باید از عیوق برتر داشتن زیر پای حرص دنیا چون دلت فرسوده شد دلبر همت چه سود آنگاه در بر داشتن قوت اسلام و دین بود اقتضای ایزدی ذوالفقار احمد اندر دست حیدر داشتن شرط باشد دین به حرمت داشتن در حکم شرع چون عروس بکر را با زر و زیور داشتن دوزخست انباشتن در ملت فردوسیان تشنه لب را در کنار حوض کوثر داشتن هر که او از موکب صورت پرستان شد برون بایدش طبل ملامت از قفا برداشتن و آنکه را اندیشه عقلی بود گوید طبیب باید این را از غذا جستن نکوتر داشتن خود ندانی گر نبودی جان نبودی تن نکو بی سواری خود چه باید اسب و افسر داشتن گر نتابد سوی کان خورشید تابان بر فلک تیغ هندی از کجا آورد گوهر داشتن ناجوانمردی و بددینی بود کز ناکسی در مزاج این جان صافی را مکدر داشتن

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۲ تا کی از یاران وصیت تخت و افسر داشتن وز برای لقمه ای نان دست بر سر داشتن تا تو بیمار هوای نفس باشی مر ترا بایدت بر خاک خواری خفت و بستر داشتن گر ترا بر کشور جان پادشاهی آرزوست پیش آزت زشت باشد دست و دل بر داشتن ور ره دین و شریعت ناگزیران بایدت چون رسن گرمی چه داری سر به چنبر داشتن کفر باشد از طمع پیش در هر منعمی قامت آزادگی چون حلقه بر در داشتن سیم و زر را خوار داری پیش تو آسان بود پیش ایزد روز محشر کار چون زر داشتن خار را در راه دین همرنگ گل فرسود نست در حقیقت خاک را هم بوی عنبر داشتن راستی در راه توحید این دو شرطست ای عجب چشم صورت کور و گوش مادگی کر داشتن آدمی اصلی بود با احتیاط و اصطفا هر چه از ابلیس معروفست منکر داشتن بگذر از رنگ طبیعت دست در تحقیق زن ننگ باشد با پدر نسبت به مادر داشتن هر که دارد آشنایی با همه کروبیان تخت همت باید از عیوق برتر داشتن زیر پای حرص دنیا چون دلت فرسوده شد دلبر همت چه سود آنگاه در بر داشتن قوت اسلام و دین بود اقتضای ایزدی ذوالفقار احمد اندر دست حیدر داشتن شرط باشد دین به حرمت داشتن در حکم شرع چون عروس بکر را با زر و زیور داشتن دوزخست انباشتن در ملت فردوسیان تشنه لب را در کنار حوض کوثر داشتن هر که او از موکب صورت پرستان شد برون بایدش طبل ملامت از قفا برداشتن و آنکه را اندیشه عقلی بود گوید طبیب باید این را از غذا جستن نکوتر داشتن خود ندانی گر نبودی جان نبودی تن نکو بی سواری خود چه باید اسب و افسر داشتن گر نتابد سوی کان خورشید تابان بر فلک تیغ هندی از کجا آورد گوهر داشتن ناجوانمردی و بددینی بود کز ناکسی در مزاج این جان صافی را مکدر داشتن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۳ - در پاسخ پرسش سلطان سنجر دربارهٔ مذهب کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن جان نگین مهر مهر شاخ بی بر داشتن از پی سنگین دل نامهربانی روز و شب بر رخ چون زر نثار گنج گوهر داشتن چون نگردی گرد معشوقی که روز وصل او بر تو زیبد شمع مجلس مهر انور داشتن هر که چون کرکس به مرداری فرود آورد سر کی تواند همچو طوطی طمع شکر داشتن رایت همت ز ساق عرش برباید فراشت تا توان افلاک زیر سایه پر داشتن بندگان را بندگی کردن نشاید تا توان پاسبان بام و در فغفور و قیصر داشتن تا دل عیسی مریم باشد اندر بند تو کی روا باشد دل اندر سم هر خر داشتن یوسف مصری نشسته با تو اندر انجمن زشت باشد چشم را در نقش آزر داشتن احمد مرسل نشسته کی روا دارد خرد دل اسیر سیرت بوجهل کافر داشتن ای دریای ضلالت در گرفتار آمده زین برادر یک سخت بایست باور داشتن بحر پر کشتی ست لیکن جمله در گرداب خوف بی سفینه نوح نتوان چشم معبر داشتن گر نجات دین و دل خواهی همی تا چند ازین خویشتن چون دایره بی پا و بی سر داشتن من سلامت خانه نوح نبی بنمایمت تا توانی خویشتن را ایمن از شر داشتن شو مدینه علم را در جوی و پس دروی خرام تا کی آخر خویشتن چون حلقه بر در داشتن چون همی دانی که شهر علم را حیدر درست خوب نبود جز که حیدر میر و مهتر داشتن کی روا باشد به ناموس و حیل در راه دین دیو را بر مسند قاضی اکبر داشتن من چگویم چون تو دانی مختصر عقلی بود قدر خاک افزونتر از گوگرد احمر داشتن از تو خود چون می پسندد عقل نابینای تو پارگین را قابل تسنیم و کوثر داشتن مر مرا باری نکو ناید ز روی اعتقاد حق زهرا بردن و دین پیمبر داشتن آنکه او را بر سر حیدر همی خوانی امیر کافرم گر می تواند کفش قنبر داشتن گر تن خاکی همی بر باد ندهی شرط نیست آب افیون خوردن و در دامن آذر داشتن تا سلیمان وار باشد حیدر اندر صدر ملک زشت باشد دیو را بر تارک افسر داشتن آفتاب اندر سما با صدهزاران نور و تاب زهره را کی زهره باشد چهره از هر داشتن خضر فرخ پی دلیلی رامیان بسته چو کلک جاهلی باشد ستور لنگ رهبر داشتن گر همی خواهی که چون مهرت بود مهرت قبول مهر حیدر بایدت با جان برابر داشتن چون درخت دین به باغ شرح حیدر در نشاند باغبانی زشت باشد جز که حیدر داشتن جز کتاب الله و عترت ز احمد مرسل نماند یادگاری کان توان تا روز محشر داشتن از گذشت مصطفای مجتبی جز مرتضی عالم دین را نیارد کس معمر داشتن از پس سلطان ملک شه چون نمی داری روا تاج و تخت پادشاهی جز که سنجر داشتن از پی سلطان دین پس چون روا داری هم جز علی و عترتش محراب و منبر داشتن اندر آن صحرا که سنگ خاره خون گردد همی وندران میدان که نتوان پشت و یاور داشتن هفت زندان را زبانی برگشاید هفت در از برای فاسق و مجرم مجاور داشتن هشت بستان را کجا هرگز توانی یافتن جز به حب حیدر و شبیر و شبر داشتن گر همی مومن شماری خویشتن را بایدت مهر زر جعفری بر دین جعفر داشتن کی مسلم باشدت اسلام تا کارت بود طیلسان در گردن و در زیر خنجر داشتن گر همی دیندار خوانی خویشتن را شرط نیست جسم و جان از کفر و دین قربی و لاغر داشتن پند من بنیوش و علم دین طلب از بهر آنک جز بدانش خوب نبود زینت و فر داشتن علم دین را تا نیابی چشم دل را عقل ساز تا نباید حاجتت بر روی معجر داشتن تا ترا جاهل شمارد عقل سودت کی کند مذهب سلمان و صدق و زهد بوذر داشتن علم چه بود فرق دانستن حقی از باطلی نی کتاب زرق شیطان جمله از بر داشتن گبرکی چبود فکندن دین حق در زیر پای پس چو گبران سال و مه بردست ساغر داشتن گبرکی بگذار و دین حق بجو از بهر آنک ناک را نتوان به جای مشک اذفر داشتن گر بدین سیرت بخواباند ترا ناگاه مرگ پس ز آتش بایدت بالین و بستر داشتن ای سنا بی وارهان خود را که نازیبا بود دایه را بر شیرخواره مهر مادر داشتن از پی آسایش این خویشتن دشمن خران تا کی آخر خویشتن حیران و مضطر داشتن بندگی کن آل یاسین را به جان تا روز حشر همچو بی دینان نباید روی اصفر داشتن زیور دیوان خودساز این مناقب را از آنک چاره نبود نو عروسان را ز زیور داشتن

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۳ - در پاسخ پرسش سلطان سنجر دربارهٔ مذهب کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن جان نگین مهر مهر شاخ بی بر داشتن از پی سنگین دل نامهربانی روز و شب بر رخ چون زر نثار گنج گوهر داشتن چون نگردی گرد معشوقی که روز وصل او بر تو زیبد شمع مجلس مهر انور داشتن هر که چون کرکس به مرداری فرود آورد سر کی تواند همچو طوطی طمع شکر داشتن رایت همت ز ساق عرش برباید فراشت تا توان افلاک زیر سایه پر داشتن بندگان را بندگی کردن نشاید تا توان پاسبان بام و در فغفور و قیصر داشتن تا دل عیسی مریم باشد اندر بند تو کی روا باشد دل اندر سم هر خر داشتن یوسف مصری نشسته با تو اندر انجمن زشت باشد چشم را در نقش آزر داشتن احمد مرسل نشسته کی روا دارد خرد دل اسیر سیرت بوجهل کافر داشتن ای دریای ضلالت در گرفتار آمده زین برادر یک سخت بایست باور داشتن بحر پر کشتی ست لیکن جمله در گرداب خوف بی سفینه نوح نتوان چشم معبر داشتن گر نجات دین و دل خواهی همی تا چند ازین خویشتن چون دایره بی پا و بی سر داشتن من سلامت خانه نوح نبی بنمایمت تا توانی خویشتن را ایمن از شر داشتن شو مدینه علم را در جوی و پس دروی خرام تا کی آخر خویشتن چون حلقه بر در داشتن چون همی دانی که شهر علم را حیدر درست خوب نبود جز که حیدر میر و مهتر داشتن کی روا باشد به ناموس و حیل در راه دین دیو را بر مسند قاضی اکبر داشتن من چگویم چون تو دانی مختصر عقلی بود قدر خاک افزونتر از گوگرد احمر داشتن از تو خود چون می پسندد عقل نابینای تو پارگین را قابل تسنیم و کوثر داشتن مر مرا باری نکو ناید ز روی اعتقاد حق زهرا بردن و دین پیمبر داشتن آنکه او را بر سر حیدر همی خوانی امیر کافرم گر می تواند کفش قنبر داشتن گر تن خاکی همی بر باد ندهی شرط نیست آب افیون خوردن و در دامن آذر داشتن تا سلیمان وار باشد حیدر اندر صدر ملک زشت باشد دیو را بر تارک افسر داشتن آفتاب اندر سما با صدهزاران نور و تاب زهره را کی زهره باشد چهره از هر داشتن خضر فرخ پی دلیلی رامیان بسته چو کلک جاهلی باشد ستور لنگ رهبر داشتن گر همی خواهی که چون مهرت بود مهرت قبول مهر حیدر بایدت با جان برابر داشتن چون درخت دین به باغ شرح حیدر در نشاند باغبانی زشت باشد جز که حیدر داشتن جز کتاب الله و عترت ز احمد مرسل نماند یادگاری کان توان تا روز محشر داشتن از گذشت مصطفای مجتبی جز مرتضی عالم دین را نیارد کس معمر داشتن از پس سلطان ملک شه چون نمی داری روا تاج و تخت پادشاهی جز که سنجر داشتن از پی سلطان دین پس چون روا داری هم جز علی و عترتش محراب و منبر داشتن اندر آن صحرا که سنگ خاره خون گردد همی وندران میدان که نتوان پشت و یاور داشتن هفت زندان را زبانی برگشاید هفت در از برای فاسق و مجرم مجاور داشتن هشت بستان را کجا هرگز توانی یافتن جز به حب حیدر و شبیر و شبر داشتن گر همی مومن شماری خویشتن را بایدت مهر زر جعفری بر دین جعفر داشتن کی مسلم باشدت اسلام تا کارت بود طیلسان در گردن و در زیر خنجر داشتن گر همی دیندار خوانی خویشتن را شرط نیست جسم و جان از کفر و دین قربی و لاغر داشتن پند من بنیوش و علم دین طلب از بهر آنک جز بدانش خوب نبود زینت و فر داشتن علم دین را تا نیابی چشم دل را عقل ساز تا نباید حاجتت بر روی معجر داشتن تا ترا جاهل شمارد عقل سودت کی کند مذهب سلمان و صدق و زهد بوذر داشتن علم چه بود فرق دانستن حقی از باطلی نی کتاب زرق شیطان جمله از بر داشتن گبرکی چبود فکندن دین حق در زیر پای پس چو گبران سال و مه بردست ساغر داشتن گبرکی بگذار و دین حق بجو از بهر آنک ناک را نتوان به جای مشک اذفر داشتن گر بدین سیرت بخواباند ترا ناگاه مرگ پس ز آتش بایدت بالین و بستر داشتن ای سنا بی وارهان خود را که نازیبا بود دایه را بر شیرخواره مهر مادر داشتن از پی آسایش این خویشتن دشمن خران تا کی آخر خویشتن حیران و مضطر داشتن بندگی کن آل یاسین را به جان تا روز حشر همچو بی دینان نباید روی اصفر داشتن زیور دیوان خودساز این مناقب را از آنک چاره نبود نو عروسان را ز زیور داشتن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۴ شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتن پس دل اندر بند وصل و بند هجران داشتن بلکه اندر عشق جانان شرط مردان آن بود بر در دل بودن و فرمان جانان داشتن در که از بحر عطا خیزد صدف دل ساختن تیر کز شست قضا آید هدف جان داشتن نوک پیکانها که بر جانها رسد بر جان خویش نامشان پیکان سلطانی نه پیکان داشتن از برای جاه سلطان نز پی سگبان و سگ دل محط رحل سگبانان سلطان داشتن عقل ناکس روی را مصحف در آب انداختن عشق برنا پیشه را شمشیر بران داشتن چون ز دست دوست خوردی در مذاق از جام جان لقمه را حلوا و بلوا هر دو یکسان داشتن چون جمال زخم چوگان دیدی اندر دست دوست خویشتن را پای کوبان گوی میدان داشتن وصل بتوان خواست لیک از قهر نتوان یافتن وقت نتوان یافت لیک از لطف بتوان داشتن بر در میدان الا الله تیغ لا اله هر قرینی کونه زالله بهر قربان داشتن شرط مومن چیست اندر خویشتن کافر شدن شرط کافر چیست اندر کفر ایمان داشتن هر چه دست آویز داری جز خدا آن هیچ نیست چون عصا پنداشتن در دست ثعبان داشتن خویشتن را چون نمک بگداخت باید تا توان خویشتن بر خوان ربانی نمکدان داشتن کی توان با صدهزاران پرده نا بود و بود اهرمن را قابل انوار یزدان داشتن کی توان با همرهان خطه کون و فساد جان خود را محرم اسرار فرقان داشتن هم به جاه آن اگر ممکن شود در راه آن هر دو گیهان داشتن پس بر سری آن داشتن خویشتن اول بباید شستن از گرد حدوث آن گه خود را چو قرا ز اهل قرآن داشتن چند ازین در جستجوی و رنگ و بوی و گفتگوی خویشتن در تنگنای نفس انسان داشتن چون دو شب همخوابه خواهد بود با خورشید ماه در محاق او را چه بیم از شکل نقصان داشتن خاک و باد و آب و آتش را به ارکان بازده چند خواهی خویشتن موقوف دوران داشتن تا کی اندر پرده غفلت ز راه رنگ و بوی این رباط باستانی را به بستان داشتن خوب نبود سوخته جبریل پر در عشق تو آن گه از رضوان امید مرغ بریان داشتن کدخدای هر دو عالم بود خواهی پس ترا زشت باشد زیر کیوان تخت و ایوان داشتن بگذر از نفس بهیمی تا نباید تنت را طمع نقل و مرغ و خمر و حور و غلمان داشتن بگذر از عقل طبیعی تا نباید جانت را صورت تخییل هر بی دین به برهان داشتن تا کی از کاهل نمازی ای حکیم زشت خوی همچو دونان اعتقاد اهل یونان داشتن صدق بوبکری و حذق حیدری کردن رها پس دل اندر زمره فرعون و هامان داشتن عقل نبود فلسفه خواندن ز بهر کاملی عقل چه بود جان نبی خواه و نبی خوان داشتن دین و ملت نی و بر جان نقش حکت دوختن نوح و کشتی نی و در دل عشق طوفان داشتن فقه نبود قال و قیل از بهر کسب جاه و مال فقه چه بود عقل و جان و دین به سامان داشتن از برای سختن دعوی و معنی روز عدل صد زبان خاموش و گویا همچو میزان داشتن هر کجا شیریست خود را چون شکر بگداختن هر کجا سیریست خود را چون سپندان داشتن از پی تهذیب جان پیوسته بر خوان بلا چاشنی گیران جان را تیز دندان داشتن عقل را بهر تماشا گرد سروستان غیب همچو طاووسان روحانی خرامان داشتن چون بپویی راه دانی چیست علم آموختن چون بجویی علم دانی چست کیهان داشتن دین نباشد با مراد و با هوا در ساختن دین چه باشد خویشتن در حکم یزدان داشتن چارپایی بی دم عیسی مریم تاختن چوب دستی بی کف موسی عمران داشتن آفتی دان عشوه ده را سر شرع آموختن فتنه ای دان دیو را مهر سلیمان داشتن هر دم از روی ترقی بر کتاب عاشقی جددوا ایمانکم در دیده جان داشتن از برای پاکی دین در سرای خامشی عقل دانا زندگانی را به زندان داشتن عشق نبود درد را داروی صبر آمیختن عشق چبود ذوق را همدرد درمان داشتن از برای غیرت معشوق هم در خون دل ای دریغا های خون آلود پنهان داشتن گه گهی در کوی حیرت بی فضولی گوش و لب از دل سنگین جلاجل وز لب افغان داشتن زهد چبود هر چه جز حق روی ازو برتافتن زهد نبود روی چون طاعون و قطران داشتن فقر نبود باد را از خاک خفتان دوختن فقر چبود بود را از بود عریان داشتن از برای زاد راه اندر چراگاه صفا پیش جانان جان بی جان خوان بی نان داشتن عقل و جان پستان بستانست طفل راه را گر تو مردی تا کی از پستان و بستان داشتن عشق دنیا کافری باشد که شرط مومنست صحن بازی جان رندان را به زندان داشتن چون ز شبهت خویشتن را تربیت کردی ترا از جوارح ظلم باشد چشم احسان داشتن چون طعامش پاک دادی پس مسلم باشدت چون سگ اصحاب کهف او را نگهبان داشتن تا ترا در خاکدان ناسوت باشد میزبان کی توان لاهوت را در خانه مهمان داشتن خویش و جان را در دو گیتی از برای خویشتن چار میخ عقل و نفس و چار ارکان داشتن خاکپاشان دیگرند و باد پیمایان دگر کی توان ساسانیان را ز آل سامان داشتن سینه نتوان خانه ام الخبایث ساختن چون بصر نتوان فدای ام غیلان داشتن تا کی از نار هوا نز روی هویت چنین خویشتن را بیهده مدهوش و حیران داشتن زشت باشد خویشتن بستن بر آدم وانگهی نفس آدم را غلام نفس شیطان داشتن تا بیابی بوی یوسف بایدت یعقوب وار رخت و بخت و عقل و جان در بیت احزان داشتن قابل تکلیف شرعی تا خرد با تست از آنک چاره نبود اسب کودن را ز پالان داشتن کو کمال حیرتی تا مر ترا رخصت بود صورت جان را نه کافر نه مسلمان داشتن کو جمال طاعتی تا مر ترا فتوی دهد از برای چشم بد خالی ز عصیان داشتن گرچه برخوانند حاضر لیک نتوان از گزاف برفراز خوان مگس را همچو اخوان داشتن دوزخ آشامان بدند ایشان و اینان کاهلان این خسان را کی توان هم سنگ ایشان داشتن دشمن خود باش زیرا جز هوا نبود ترا تا تو یار خویش باشی یار نتوان داشتن تا کی اندر صدر قال الله یا قال الرسول قبله تخییل فلان یا قیل بهمان داشتن خوب نبود عیسی اندر خانه پس در آستین از برای توتیا سنگ سپاهان داشتن چون بزیر این دو گویی گوی شو چون این و آن از پی شاهان گذار آیین چوگان داشتن تا کی اندر کار دنیا تا کی اندر شغل دین از حریصی خویشتن دانا و نادان داشتن اهل دنیا اهل دین نبوند ازیرا راست نیست هم سکندر بودن و هم آب حیوان داشتن برکه خندد پس خضر چون با شما بیند همی گور کن در بحر و کشتی در بیابان داشتن چون ز راه صدق و صفوت نز من آید نز شما صدق بوذر داشتن یا عشق سلمان داشتن بوهریره وار باید باری اندر اصل و فرع گه دل اندر دین و گه دستی در انبان داشتن دین ز درویشان طلب زیرا که شاهان را مقیم رسم باشد گنجها در جای ویران داشتن از خود و از خلق نرهی تا نگردد بر تو خوش در دبیرستان حیرت لوح نسیان داشتن چند بر باد هوا خسبی همی عفریت وار خویشتن در آب و آتش همچو دیوان داشتن راحت از دیوان نجویی پس ز دیوان دور شو باز هل همواره دیوان را به دیوان داشتن کی توان از خلق متواری شدن پس در ملا مشعله در دست و مشک اندر گریبان داشتن شاعری بگذار و گرد شرع گرد ایرا ترا زشت باشد بی محمد نظم حسان داشتن ورت خرسندی درین منزل ولی نعمت بود رو که چون من بی نیازی از فراوان داشتن باد بیرون کن ز سر تا جمع گردی بهر آنک خاک را جز باد نتواند پریشان داشتن راستی اندر میان داوری شرطست از آنک چون الف زو دور شد دستی در امکان داشتن گر چو خورشیدی نباید تا بوی غماز خویش توبه باید کرد ازین رخسار رخشان داشتن بی طمع زی چون سنایی تا مسلم باشدت خویشتن را زین گرانجانان تن آسان داشتن باد کم کن جان خود را تا توانی همچنو خاک پای خاکپاشان خراسان داشتن

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۴ شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتن پس دل اندر بند وصل و بند هجران داشتن بلکه اندر عشق جانان شرط مردان آن بود بر در دل بودن و فرمان جانان داشتن در که از بحر عطا خیزد صدف دل ساختن تیر کز شست قضا آید هدف جان داشتن نوک پیکانها که بر جانها رسد بر جان خویش نامشان پیکان سلطانی نه پیکان داشتن از برای جاه سلطان نز پی سگبان و سگ دل محط رحل سگبانان سلطان داشتن عقل ناکس روی را مصحف در آب انداختن عشق برنا پیشه را شمشیر بران داشتن چون ز دست دوست خوردی در مذاق از جام جان لقمه را حلوا و بلوا هر دو یکسان داشتن چون جمال زخم چوگان دیدی اندر دست دوست خویشتن را پای کوبان گوی میدان داشتن وصل بتوان خواست لیک از قهر نتوان یافتن وقت نتوان یافت لیک از لطف بتوان داشتن بر در میدان الا الله تیغ لا اله هر قرینی کونه زالله بهر قربان داشتن شرط مومن چیست اندر خویشتن کافر شدن شرط کافر چیست اندر کفر ایمان داشتن هر چه دست آویز داری جز خدا آن هیچ نیست چون عصا پنداشتن در دست ثعبان داشتن خویشتن را چون نمک بگداخت باید تا توان خویشتن بر خوان ربانی نمکدان داشتن کی توان با صدهزاران پرده نا بود و بود اهرمن را قابل انوار یزدان داشتن کی توان با همرهان خطه کون و فساد جان خود را محرم اسرار فرقان داشتن هم به جاه آن اگر ممکن شود در راه آن هر دو گیهان داشتن پس بر سری آن داشتن خویشتن اول بباید شستن از گرد حدوث آن گه خود را چو قرا ز اهل قرآن داشتن چند ازین در جستجوی و رنگ و بوی و گفتگوی خویشتن در تنگنای نفس انسان داشتن چون دو شب همخوابه خواهد بود با خورشید ماه در محاق او را چه بیم از شکل نقصان داشتن خاک و باد و آب و آتش را به ارکان بازده چند خواهی خویشتن موقوف دوران داشتن تا کی اندر پرده غفلت ز راه رنگ و بوی این رباط باستانی را به بستان داشتن خوب نبود سوخته جبریل پر در عشق تو آن گه از رضوان امید مرغ بریان داشتن کدخدای هر دو عالم بود خواهی پس ترا زشت باشد زیر کیوان تخت و ایوان داشتن بگذر از نفس بهیمی تا نباید تنت را طمع نقل و مرغ و خمر و حور و غلمان داشتن بگذر از عقل طبیعی تا نباید جانت را صورت تخییل هر بی دین به برهان داشتن تا کی از کاهل نمازی ای حکیم زشت خوی همچو دونان اعتقاد اهل یونان داشتن صدق بوبکری و حذق حیدری کردن رها پس دل اندر زمره فرعون و هامان داشتن عقل نبود فلسفه خواندن ز بهر کاملی عقل چه بود جان نبی خواه و نبی خوان داشتن دین و ملت نی و بر جان نقش حکت دوختن نوح و کشتی نی و در دل عشق طوفان داشتن فقه نبود قال و قیل از بهر کسب جاه و مال فقه چه بود عقل و جان و دین به سامان داشتن از برای سختن دعوی و معنی روز عدل صد زبان خاموش و گویا همچو میزان داشتن هر کجا شیریست خود را چون شکر بگداختن هر کجا سیریست خود را چون سپندان داشتن از پی تهذیب جان پیوسته بر خوان بلا چاشنی گیران جان را تیز دندان داشتن عقل را بهر تماشا گرد سروستان غیب همچو طاووسان روحانی خرامان داشتن چون بپویی راه دانی چیست علم آموختن چون بجویی علم دانی چست کیهان داشتن دین نباشد با مراد و با هوا در ساختن دین چه باشد خویشتن در حکم یزدان داشتن چارپایی بی دم عیسی مریم تاختن چوب دستی بی کف موسی عمران داشتن آفتی دان عشوه ده را سر شرع آموختن فتنه ای دان دیو را مهر سلیمان داشتن هر دم از روی ترقی بر کتاب عاشقی جددوا ایمانکم در دیده جان داشتن از برای پاکی دین در سرای خامشی عقل دانا زندگانی را به زندان داشتن عشق نبود درد را داروی صبر آمیختن عشق چبود ذوق را همدرد درمان داشتن از برای غیرت معشوق هم در خون دل ای دریغا های خون آلود پنهان داشتن گه گهی در کوی حیرت بی فضولی گوش و لب از دل سنگین جلاجل وز لب افغان داشتن زهد چبود هر چه جز حق روی ازو برتافتن زهد نبود روی چون طاعون و قطران داشتن فقر نبود باد را از خاک خفتان دوختن فقر چبود بود را از بود عریان داشتن از برای زاد راه اندر چراگاه صفا پیش جانان جان بی جان خوان بی نان داشتن عقل و جان پستان بستانست طفل راه را گر تو مردی تا کی از پستان و بستان داشتن عشق دنیا کافری باشد که شرط مومنست صحن بازی جان رندان را به زندان داشتن چون ز شبهت خویشتن را تربیت کردی ترا از جوارح ظلم باشد چشم احسان داشتن چون طعامش پاک دادی پس مسلم باشدت چون سگ اصحاب کهف او را نگهبان داشتن تا ترا در خاکدان ناسوت باشد میزبان کی توان لاهوت را در خانه مهمان داشتن خویش و جان را در دو گیتی از برای خویشتن چار میخ عقل و نفس و چار ارکان داشتن خاکپاشان دیگرند و باد پیمایان دگر کی توان ساسانیان را ز آل سامان داشتن سینه نتوان خانه ام الخبایث ساختن چون بصر نتوان فدای ام غیلان داشتن تا کی از نار هوا نز روی هویت چنین خویشتن را بیهده مدهوش و حیران داشتن زشت باشد خویشتن بستن بر آدم وانگهی نفس آدم را غلام نفس شیطان داشتن تا بیابی بوی یوسف بایدت یعقوب وار رخت و بخت و عقل و جان در بیت احزان داشتن قابل تکلیف شرعی تا خرد با تست از آنک چاره نبود اسب کودن را ز پالان داشتن کو کمال حیرتی تا مر ترا رخصت بود صورت جان را نه کافر نه مسلمان داشتن کو جمال طاعتی تا مر ترا فتوی دهد از برای چشم بد خالی ز عصیان داشتن گرچه برخوانند حاضر لیک نتوان از گزاف برفراز خوان مگس را همچو اخوان داشتن دوزخ آشامان بدند ایشان و اینان کاهلان این خسان را کی توان هم سنگ ایشان داشتن دشمن خود باش زیرا جز هوا نبود ترا تا تو یار خویش باشی یار نتوان داشتن تا کی اندر صدر قال الله یا قال الرسول قبله تخییل فلان یا قیل بهمان داشتن خوب نبود عیسی اندر خانه پس در آستین از برای توتیا سنگ سپاهان داشتن چون بزیر این دو گویی گوی شو چون این و آن از پی شاهان گذار آیین چوگان داشتن تا کی اندر کار دنیا تا کی اندر شغل دین از حریصی خویشتن دانا و نادان داشتن اهل دنیا اهل دین نبوند ازیرا راست نیست هم سکندر بودن و هم آب حیوان داشتن برکه خندد پس خضر چون با شما بیند همی گور کن در بحر و کشتی در بیابان داشتن چون ز راه صدق و صفوت نز من آید نز شما صدق بوذر داشتن یا عشق سلمان داشتن بوهریره وار باید باری اندر اصل و فرع گه دل اندر دین و گه دستی در انبان داشتن دین ز درویشان طلب زیرا که شاهان را مقیم رسم باشد گنجها در جای ویران داشتن از خود و از خلق نرهی تا نگردد بر تو خوش در دبیرستان حیرت لوح نسیان داشتن چند بر باد هوا خسبی همی عفریت وار خویشتن در آب و آتش همچو دیوان داشتن راحت از دیوان نجویی پس ز دیوان دور شو باز هل همواره دیوان را به دیوان داشتن کی توان از خلق متواری شدن پس در ملا مشعله در دست و مشک اندر گریبان داشتن شاعری بگذار و گرد شرع گرد ایرا ترا زشت باشد بی محمد نظم حسان داشتن ورت خرسندی درین منزل ولی نعمت بود رو که چون من بی نیازی از فراوان داشتن باد بیرون کن ز سر تا جمع گردی بهر آنک خاک را جز باد نتواند پریشان داشتن راستی اندر میان داوری شرطست از آنک چون الف زو دور شد دستی در امکان داشتن گر چو خورشیدی نباید تا بوی غماز خویش توبه باید کرد ازین رخسار رخشان داشتن بی طمع زی چون سنایی تا مسلم باشدت خویشتن را زین گرانجانان تن آسان داشتن باد کم کن جان خود را تا توانی همچنو خاک پای خاکپاشان خراسان داشتن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۵ دست اندر لام لا خواهم زدن پای بر فرق هوا خواهم زدن نفی و اثباتست اندر عاشقی صدمه در صور بقا خواهم زدن در دبیرستان لا احصی ثنا خیمه خلوت جدا خواهم زدن گام اندر عاشقی مردانه وار از ثریا تا ثرا خواهم زدن آه کاندر کار دل هر ساعتی همچو موسی با عصا خواهم زدن کم عیاران سرای ضرب را نقد بر سنگ صفا خواهم زدن همچو ایوب از برای مصلحت دست در صبر و بلا خواهم زدن بر لب دریای قهر از بوی لطف بانگ بر خوف و رجا خواهم زدن کم زنان را بر بساط نیستی پای همت بر قفا خواهم زدن از برون عالم جان و خرد لاف تسلیم و رضا خواهم زدن زخمه اخلاص اندر صدر جان بر نوای لا الا خواهم زدن طرف دولت از برای بندگی بر دوال کبریا خواهم زدن تیر توفیق از کمان اعتقاد بر دل کام و هوا خواهم زدن کفر و دین را در مقام نیستی بر نوای بی نوا خواهم زدن خویشتن را در مصال قل کفی بر صف اهل رضا خواهم زدن هم چو مستان در صف میخوارگان نعره انی ارا خواهم زدن ای سنایی با ثنایی هر زمان چنگ در آل عبا خواهم زدن سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۶ ای مسافر اندرین ره گام عاشق وار زن فرش لاف اندر نورد و گفت از کردار زن گر نسیم مشک معنی نیست اندر جیب تو دست همت باری اندر دامن عطار زن هرکت از زر باز گوید اوست دقیانوس تو گر همی دین بایدت خیمه میان غار زن دیو طرارست پیش آهنگ حرب وی تویی سوزن تمهید را در چشم این طرار زن پیش از آن کز غدر عالم لال گردد جان تو آتش درویشی اندر عالم غدار زن منزلی کآنجا نشان خیمه معشوق تست خاک اندر سرمه ساز و بوسه بر دیوار زن گر نثار پای معشوقان بود در راه وصل با دو دیده در بپاش و با دو رخ ایثار زن چون سوار راهبر گشتی تو در میدان عشق شو پیاده آتش آندر زین و زین افزار زن هوشیار از باده و مست از می دنیا چه سود طیلسان فقر و بر فرق چنین هشیار زن در خرابات خرابی همچو مستان گوشه گیر خیمه قلاشی اندر خانه خمار زن پای در میدان مهر کمزنان ملک نه نرد بازیدی ز مستی حصل بر اسرار زن جان و دل را در قباله عاشقی اقرار کن پس به نام عاشقی مهری بر آن اقرار زن گر همه دعوی کنی در عاشقی و مفلسی چون سنایی دم درین عالم قلندروار زن

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۵ دست اندر لام لا خواهم زدن پای بر فرق هوا خواهم زدن نفی و اثباتست اندر عاشقی صدمه در صور بقا خواهم زدن در دبیرستان لا احصی ثنا خیمه خلوت جدا خواهم زدن گام اندر عاشقی مردانه وار از ثریا تا ثرا خواهم زدن آه کاندر کار دل هر ساعتی همچو موسی با عصا خواهم زدن کم عیاران سرای ضرب را نقد بر سنگ صفا خواهم زدن همچو ایوب از برای مصلحت دست در صبر و بلا خواهم زدن بر لب دریای قهر از بوی لطف بانگ بر خوف و رجا خواهم زدن کم زنان را بر بساط نیستی پای همت بر قفا خواهم زدن از برون عالم جان و خرد لاف تسلیم و رضا خواهم زدن زخمه اخلاص اندر صدر جان بر نوای لا الا خواهم زدن طرف دولت از برای بندگی بر دوال کبریا خواهم زدن تیر توفیق از کمان اعتقاد بر دل کام و هوا خواهم زدن کفر و دین را در مقام نیستی بر نوای بی نوا خواهم زدن خویشتن را در مصال قل کفی بر صف اهل رضا خواهم زدن هم چو مستان در صف میخوارگان نعره انی ارا خواهم زدن ای سنایی با ثنایی هر زمان چنگ در آل عبا خواهم زدن سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۶ ای مسافر اندرین ره گام عاشق وار زن فرش لاف اندر نورد و گفت از کردار زن گر نسیم مشک معنی نیست اندر جیب تو دست همت باری اندر دامن عطار زن هرکت از زر باز گوید اوست دقیانوس تو گر همی دین بایدت خیمه میان غار زن دیو طرارست پیش آهنگ حرب وی تویی سوزن تمهید را در چشم این طرار زن پیش از آن کز غدر عالم لال گردد جان تو آتش درویشی اندر عالم غدار زن منزلی کآنجا نشان خیمه معشوق تست خاک اندر سرمه ساز و بوسه بر دیوار زن گر نثار پای معشوقان بود در راه وصل با دو دیده در بپاش و با دو رخ ایثار زن چون سوار راهبر گشتی تو در میدان عشق شو پیاده آتش آندر زین و زین افزار زن هوشیار از باده و مست از می دنیا چه سود طیلسان فقر و بر فرق چنین هشیار زن در خرابات خرابی همچو مستان گوشه گیر خیمه قلاشی اندر خانه خمار زن پای در میدان مهر کمزنان ملک نه نرد بازیدی ز مستی حصل بر اسرار زن جان و دل را در قباله عاشقی اقرار کن پس به نام عاشقی مهری بر آن اقرار زن گر همه دعوی کنی در عاشقی و مفلسی چون سنایی دم درین عالم قلندروار زن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۷ ای یار مقامر دل پیش آی و دمی کم زن زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن در پاکی و بی باکی جانا چو سراندازان چون کم زدی اندر دم آن کمزده را کم زن اشغال دو عالم را در مجلس قلاشان چون زلف نکورویان بر هم نه و بر هم زن در چارسوی عنصر صد قافله غم هست یک نعره ز چالاکی بر قافله غم زن آبی که نهی زان پس بر عالم عالم نه آتش که زنی آن گه در عالم عالم زن ار تخت نهی ما را در صف ملایک نه ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن در بوته قلاشان چون پاک شدی زر شو وندر صف مهجوران چون صبح شدی دم زن تاج انا عبدالله بر تارک عیسی نه مهری ز سخن گفتن بر دو لب مریم زن هر طعمه که آن خوشتر مر بی خبران را ده هر طعنه که آن سختر بر تارک محرم زن رخت از در همرنگان بردار و به یکسو نه وندر بر همدردان خر پشته و طارم زن در مجلس مستوران وندر صف رنجوران هم جام چو رستم کش هم تیغ چو رستم زن یاران موافق را شربت ده و پرپر ده پیران منافق را ضربت زن و دم دم زن نقلی که نهی دل را در حجره مریم نه لافی که زنی جان را از زاده مریم زن نازی که کنی اینجا با عاشق محرم کن لافی که زنی باری با شاهد محرم زن کحل ارنی انظر در دیده موسی کش خال فعصی آدم در چهره آدم زن گر باده دهی ما را بر تارک کیوان ده ور رای زنی ما را در قعر جهنم زن چون عشق به دست آمد تن دور کن و خوش زی چون عقل به پا آمد پی گور کن و خم زن غماز و سیه رویند اینجا شب و روز تو در سینه آن سم نه در شربت آن سم زن بر تارک هفت اختر چون خیمه زدی زان پس هم خصل دمادم نه هم رطل دمادم زن خواهی که سنایی را سرمست به دست آری خاشاک بر اشهب نه تازانه بر ادهم زن

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۷ ای یار مقامر دل پیش آی و دمی کم زن زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن در پاکی و بی باکی جانا چو سراندازان چون کم زدی اندر دم آن کمزده را کم زن اشغال دو عالم را در مجلس قلاشان چون زلف نکورویان بر هم نه و بر هم زن در چارسوی عنصر صد قافله غم هست یک نعره ز چالاکی بر قافله غم زن آبی که نهی زان پس بر عالم عالم نه آتش که زنی آن گه در عالم عالم زن ار تخت نهی ما را در صف ملایک نه ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن در بوته قلاشان چون پاک شدی زر شو وندر صف مهجوران چون صبح شدی دم زن تاج انا عبدالله بر تارک عیسی نه مهری ز سخن گفتن بر دو لب مریم زن هر طعمه که آن خوشتر مر بی خبران را ده هر طعنه که آن سختر بر تارک محرم زن رخت از در همرنگان بردار و به یکسو نه وندر بر همدردان خر پشته و طارم زن در مجلس مستوران وندر صف رنجوران هم جام چو رستم کش هم تیغ چو رستم زن یاران موافق را شربت ده و پرپر ده پیران منافق را ضربت زن و دم دم زن نقلی که نهی دل را در حجره مریم نه لافی که زنی جان را از زاده مریم زن نازی که کنی اینجا با عاشق محرم کن لافی که زنی باری با شاهد محرم زن کحل ارنی انظر در دیده موسی کش خال فعصی آدم در چهره آدم زن گر باده دهی ما را بر تارک کیوان ده ور رای زنی ما را در قعر جهنم زن چون عشق به دست آمد تن دور کن و خوش زی چون عقل به پا آمد پی گور کن و خم زن غماز و سیه رویند اینجا شب و روز تو در سینه آن سم نه در شربت آن سم زن بر تارک هفت اختر چون خیمه زدی زان پس هم خصل دمادم نه هم رطل دمادم زن خواهی که سنایی را سرمست به دست آری خاشاک بر اشهب نه تازانه بر ادهم زن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۸ - موعظه در وصول به عالم لاهوت چو مردان بشکن این زندان یکی آهنگ صحرا کن به صحرا در نگر آن گه به کام دل تماشا کن ازین زندان اگر خواهی که چون یوسف برون آیی به دانش جان بپرور نیک و در سر علم رویا کن مشو گمراه و بیچاره چنین اندر ره سودا چراغ دانشت بفروز و آن گه رای سودا کن ز موسی رهروی آموز اگر خواهی به دیدن ره گذرگه برفراز کوه و گه بر قعر دریا کن چو زین سودای جسمانی برون آیی تو آنگاهی به راه وحدت از حکمت علامتهای بیضا کن ره وحدانیت چون کرد روشن دیده عقلت به نقش مهر هستیهای حسی صورت لاکن سر حرف شهادت لا از آن معنی نهاد ایزد چو حرف لا اله گفتن به الا الله مبدا کن سلیمان وار دیوان را مطیع امر خود گردان نشین بر تخت بلقیسی و چتر از پر عنقا کن چو موسی گوسفندان را یکی ره سوی صحرا بر پس آن گه با عصا آهنگ کوه طور سینا کن مسیحاوار دعوی تو ننیوشند اگر خواهی یقینت چون مسیحا دار و دعوی مسیحا کن ملاقا چون کنی با عقل زیر پرده حسی نخست از پرده بیرون آی و پس رای ملاقا کن چو عیسی گر همی خواهی که مانی زنده جاویدان ز احیایت بساز اموات و از اموات احیا کن امید عمر جاویدان کنی چون گوهر یکتا دل از اندیشه اوباش جسمانیت یکتا کن به کف کن حشمت و نعمت ز بهر نام و ننگ اندر چو آمد حشمت و نعمت ز غربت قصد ماوا کن ز حرص و نفس شهوانی عدیل و یار شیطانی ز شیطان دور شو آن گه امید وصل حورا کن ز اول داد خلق از خود بده آن گه ز مردم جوی به فر اوج اسکندر شو آن گه قصد دارا کن چو زهره گر طمع داری شدن بر اوج اعلابر به دانش جان گویا را تو همچون زهره زهرا کن تو چون زین دامگاه دیو دوری جویی از دیوان به جمله بگسل آن گه روی سوی چرخ اعلا کن اگر خواهی که در وحدت روانت پادشا گردد سرای ملکت و دین را تهی از شور و غوغا کن تن و جان تو بیمار از سخنهای خلافی شد برانداز این خلاف از علم و جانت را مداوا کن گر از جانان خبر داری تو جان را زیر پای آور ور از نفس آگهی داری حدیث از نفس رعنا کن جمال چهره جانان اگر خواهی که بینی تو دو چشم سرت نابینا و چشم عقل بینا کن هوای دوست گر خواهی شراب شوق جانان خور وصال یار اگر خواهی طواف جای بطحا کن ببینی بی نقاب آن گه جمال چهره قرآن چو قرآن روی بنماید زبان ذکر گویا کن چو چشم عقل بگشادی عیان هر نهان دیدی زبان ذکر بگشادی بیان هر معما کن چو مجنون دل پر از خار فراق چشم لیلی دار چو وامق جان پر از نقش و نگار روی عذرا کن میان کمزنان کمزن چو نرد عاشقان بازی به درد دوری یوسف صبوری چون زلیخا کن ز رنج نفس و ضعف تن اگر فرتوت گشتستی به شوق دوست جانت را زلیخاوار برنا کن مجرد چون شدی زالایش نفس طبیعی تو دو گوش عقلت آن گه سوی شعر و حکمت ما کن سنایی را به طبع اندر چو زینسان شعرها بینی بدان معنی شعرش بین و جان از علم دانا کن

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۸ - موعظه در وصول به عالم لاهوت چو مردان بشکن این زندان یکی آهنگ صحرا کن به صحرا در نگر آن گه به کام دل تماشا کن ازین زندان اگر خواهی که چون یوسف برون آیی به دانش جان بپرور نیک و در سر علم رویا کن مشو گمراه و بیچاره چنین اندر ره سودا چراغ دانشت بفروز و آن گه رای سودا کن ز موسی رهروی آموز اگر خواهی به دیدن ره گذرگه برفراز کوه و گه بر قعر دریا کن چو زین سودای جسمانی برون آیی تو آنگاهی به راه وحدت از حکمت علامتهای بیضا کن ره وحدانیت چون کرد روشن دیده عقلت به نقش مهر هستیهای حسی صورت لاکن سر حرف شهادت لا از آن معنی نهاد ایزد چو حرف لا اله گفتن به الا الله مبدا کن سلیمان وار دیوان را مطیع امر خود گردان نشین بر تخت بلقیسی و چتر از پر عنقا کن چو موسی گوسفندان را یکی ره سوی صحرا بر پس آن گه با عصا آهنگ کوه طور سینا کن مسیحاوار دعوی تو ننیوشند اگر خواهی یقینت چون مسیحا دار و دعوی مسیحا کن ملاقا چون کنی با عقل زیر پرده حسی نخست از پرده بیرون آی و پس رای ملاقا کن چو عیسی گر همی خواهی که مانی زنده جاویدان ز احیایت بساز اموات و از اموات احیا کن امید عمر جاویدان کنی چون گوهر یکتا دل از اندیشه اوباش جسمانیت یکتا کن به کف کن حشمت و نعمت ز بهر نام و ننگ اندر چو آمد حشمت و نعمت ز غربت قصد ماوا کن ز حرص و نفس شهوانی عدیل و یار شیطانی ز شیطان دور شو آن گه امید وصل حورا کن ز اول داد خلق از خود بده آن گه ز مردم جوی به فر اوج اسکندر شو آن گه قصد دارا کن چو زهره گر طمع داری شدن بر اوج اعلابر به دانش جان گویا را تو همچون زهره زهرا کن تو چون زین دامگاه دیو دوری جویی از دیوان به جمله بگسل آن گه روی سوی چرخ اعلا کن اگر خواهی که در وحدت روانت پادشا گردد سرای ملکت و دین را تهی از شور و غوغا کن تن و جان تو بیمار از سخنهای خلافی شد برانداز این خلاف از علم و جانت را مداوا کن گر از جانان خبر داری تو جان را زیر پای آور ور از نفس آگهی داری حدیث از نفس رعنا کن جمال چهره جانان اگر خواهی که بینی تو دو چشم سرت نابینا و چشم عقل بینا کن هوای دوست گر خواهی شراب شوق جانان خور وصال یار اگر خواهی طواف جای بطحا کن ببینی بی نقاب آن گه جمال چهره قرآن چو قرآن روی بنماید زبان ذکر گویا کن چو چشم عقل بگشادی عیان هر نهان دیدی زبان ذکر بگشادی بیان هر معما کن چو مجنون دل پر از خار فراق چشم لیلی دار چو وامق جان پر از نقش و نگار روی عذرا کن میان کمزنان کمزن چو نرد عاشقان بازی به درد دوری یوسف صبوری چون زلیخا کن ز رنج نفس و ضعف تن اگر فرتوت گشتستی به شوق دوست جانت را زلیخاوار برنا کن مجرد چون شدی زالایش نفس طبیعی تو دو گوش عقلت آن گه سوی شعر و حکمت ما کن سنایی را به طبع اندر چو زینسان شعرها بینی بدان معنی شعرش بین و جان از علم دانا کن

%0
10 Bölüm