سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۸ عشق تو بربود ز من مایه مایی و منی خود نبود عشق ترا چاره ز بی خویشتنی دست کسی بر نرسد به شاخ هویت تو تا رگ نحنیت او ز بیخ و بن بر نکنی با لب تو باد بود سیرت نیکی و بدی با رخ تو خاک بود صورت مردی و زنی خنجر تیزیست برو حنجر هر کس که بری حلقه به گوشیست درو حلقه هر در که زنی پرده نزهتگه تو روی بلال حبشی عود سراپرده تو جان اویس قرنی جان مرا مست کنی مست چو بر من گذری عقل مرا پست کنی زلف چو در هم شکنی راست چو دیوانه شوم بند مرا برگسلی باز چو هشیار شوم سلسله درهم فگنی چند کشی جان مرا در طلب بی طلبی چند زنی عقل مرا از حزن بی حزنی ایزدی و اهرمنی کرد مرا زلف و رخت باز رهان جان مرا زیزدی و اهرمنی از ره شیرین سخنی بس ترشم در ره تو جان مرا پاک بشوی از خوشی و خوش سخنی چون تو بیایی برود هم دل و هم تن ز برم دل که بود تا تو دلی تن چه بود تا تو تنی از من و من سیر شدم بر در تو زان که همی من چو بیایم تو نه ای من چو نمانم تو منی بر در و در مجلس تو تا تو بوی من نبوم خود نبود در ره تو هم صنمی هم شمنی بوالحسنم گشت لقب از بس تکرار کنم پیش خیال تو همی از سخن بوالحسنی شرقنی غربنی اخرجنی من وطنی اذا تغیبت بدا وان بدا غیبنی کی رهم از خوف و رجا تا کند از منع و عطا غمزه تو عمر هبا خنده تو عیش هنی کی شود ای جان جهان با لب و با غمزه تو عشق سنایی و فنا عقل سنایی و سنی سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۹ ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منی در سر منی مکن که به ترکیب چون منی آنکو ز خاک باشد آخر رود به خاک او را کجا رسد سخن مایی و منی از آهن مذهب معمور کرده باش تا بر محک صرف زند زر معدنی ظاهر چو بایزیدی و باطن چو بولهب گندم نمای ز اصل و چه پوسیده ارزنی ای آژده به سوزن حسرت هزار دل سودت چه دارد آنکه مرقع بیاژنی همسایه تو گرسنه در روز یا سه روز تو بسته سر ز تخمه و حلوا و روغنی دل از گنه بشوی و چنان دان که روز حشر پاکی دل بهست که پاکیزه دامنی ای آمده ز خاک به خاکست رفتنت ور صد هزار گنج به خاک اندر آگنی طمع بقا چه داری معجون شخص تو با دست و آتشست و گل تیره و منی پنداری ای اخی که بمانی تو جاودان گر رود نگسلد ره دلگیر می زنی غافل مباش دان که ز اندام تو به گور سازند مار و مور رفیقی و برزنی بگشای گوش عقل و نگه کن به چشم دل در کار و بار مردم و در عالم دنی چون صدره تو بافته از پنبه فناست در دل طمع قبای بقا را چرا کنی آن کز تو زاد و آنکه ترا زاد رفته اند در تیرگی گور ز صحرای روشنی گاهی تو گلخنی را بینی شده امیر روز دگر امیر اجل گشته گلخنی خفته به زیر خاک نه لابل که گشته خاک از خاکشان تو کرده بسی ظرف خوردنی در زیر خشت چهره خاتون خرگهی در زیر سنگ پیکر سرهنگ جوشنی دانی تو یا ندانی کز خاک ما همان ایدون کنند کز گل ایشان تو می کنی ای بر طریق باطل پویان تو روز و شب داده عنان خویش به شیطان ز ریمنی مهر رسول مرسل و مهر علی و آل بر دل گمار و گیر به جنات ساکنی گرد فضول و رخصت و تاویل کم دوان چون عنکبوت تار حماقت چرا تنی بشناس کردگار و نگهدار جای خویش دین محمدی و طریق معینی دیوان تو چو زلف نگاران سیه شدست پس همچنین سنایی غافل چرا شنی هر چند صدهزار گناهست مایه اش هر چند کز عذاب سفر نیست ایمنی از رحمت خدای دلش نا امید نیست کو مخطیست و مفلس رب غافر و غنی
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۸ عشق تو بربود ز من مایه مایی و منی خود نبود عشق ترا چاره ز بی خویشتنی دست کسی بر نرسد به شاخ هویت تو تا رگ نحنیت او ز بیخ و بن بر نکنی با لب تو باد بود سیرت نیکی و بدی با رخ تو خاک بود صورت مردی و زنی خنجر تیزیست برو حنجر هر کس که بری حلقه به گوشیست درو حلقه هر در که زنی پرده نزهتگه تو روی بلال حبشی عود سراپرده تو جان اویس قرنی جان مرا مست کنی مست چو بر من گذری عقل مرا پست کنی زلف چو در هم شکنی راست چو دیوانه شوم بند مرا برگسلی باز چو هشیار شوم سلسله درهم فگنی چند کشی جان مرا در طلب بی طلبی چند زنی عقل مرا از حزن بی حزنی ایزدی و اهرمنی کرد مرا زلف و رخت باز رهان جان مرا زیزدی و اهرمنی از ره شیرین سخنی بس ترشم در ره تو جان مرا پاک بشوی از خوشی و خوش سخنی چون تو بیایی برود هم دل و هم تن ز برم دل که بود تا تو دلی تن چه بود تا تو تنی از من و من سیر شدم بر در تو زان که همی من چو بیایم تو نه ای من چو نمانم تو منی بر در و در مجلس تو تا تو بوی من نبوم خود نبود در ره تو هم صنمی هم شمنی بوالحسنم گشت لقب از بس تکرار کنم پیش خیال تو همی از سخن بوالحسنی شرقنی غربنی اخرجنی من وطنی اذا تغیبت بدا وان بدا غیبنی کی رهم از خوف و رجا تا کند از منع و عطا غمزه تو عمر هبا خنده تو عیش هنی کی شود ای جان جهان با لب و با غمزه تو عشق سنایی و فنا عقل سنایی و سنی سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۹ ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منی در سر منی مکن که به ترکیب چون منی آنکو ز خاک باشد آخر رود به خاک او را کجا رسد سخن مایی و منی از آهن مذهب معمور کرده باش تا بر محک صرف زند زر معدنی ظاهر چو بایزیدی و باطن چو بولهب گندم نمای ز اصل و چه پوسیده ارزنی ای آژده به سوزن حسرت هزار دل سودت چه دارد آنکه مرقع بیاژنی همسایه تو گرسنه در روز یا سه روز تو بسته سر ز تخمه و حلوا و روغنی دل از گنه بشوی و چنان دان که روز حشر پاکی دل بهست که پاکیزه دامنی ای آمده ز خاک به خاکست رفتنت ور صد هزار گنج به خاک اندر آگنی طمع بقا چه داری معجون شخص تو با دست و آتشست و گل تیره و منی پنداری ای اخی که بمانی تو جاودان گر رود نگسلد ره دلگیر می زنی غافل مباش دان که ز اندام تو به گور سازند مار و مور رفیقی و برزنی بگشای گوش عقل و نگه کن به چشم دل در کار و بار مردم و در عالم دنی چون صدره تو بافته از پنبه فناست در دل طمع قبای بقا را چرا کنی آن کز تو زاد و آنکه ترا زاد رفته اند در تیرگی گور ز صحرای روشنی گاهی تو گلخنی را بینی شده امیر روز دگر امیر اجل گشته گلخنی خفته به زیر خاک نه لابل که گشته خاک از خاکشان تو کرده بسی ظرف خوردنی در زیر خشت چهره خاتون خرگهی در زیر سنگ پیکر سرهنگ جوشنی دانی تو یا ندانی کز خاک ما همان ایدون کنند کز گل ایشان تو می کنی ای بر طریق باطل پویان تو روز و شب داده عنان خویش به شیطان ز ریمنی مهر رسول مرسل و مهر علی و آل بر دل گمار و گیر به جنات ساکنی گرد فضول و رخصت و تاویل کم دوان چون عنکبوت تار حماقت چرا تنی بشناس کردگار و نگهدار جای خویش دین محمدی و طریق معینی دیوان تو چو زلف نگاران سیه شدست پس همچنین سنایی غافل چرا شنی هر چند صدهزار گناهست مایه اش هر چند کز عذاب سفر نیست ایمنی از رحمت خدای دلش نا امید نیست کو مخطیست و مفلس رب غافر و غنی