Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳ بر مه از عنبر معشوق من چنبر کند هیچ کس دیدی که بر مه چنبر از عنبر کند گه ز مشک سوده نقش آرد همی بر آفتاب گه عبیر بیخته بر لاله احمر کند گرد زنگارش پدید آمد ز روی برگ گل ترسم امسالش بنفشه از سمن سر بر کند ای دریغا آن پری رو از نهیب چشم بد سوسن آزاده را در زیر سیسنبر کند هر که دید آن خط نورسته بدان یاقوت سرخ عاجز آید گر صفات رنگ نیلوفر کند خیز تا یک چند بر دیدار او باده خوریم پیش از آن کش روزگار بی وفا ساغر کند مهره بازی دارد اندر لب که همچون بلعجب گه عقیق کانی و گه در و گه شکر کند چشم جان آهنج دل الفنج جادو بند او جادویی داند مگر کز جزع من عبهر کند آفرین بادا بر آن رویی که گر بیند پری بی گمان از رشک رویش خاک را بر سر کند این چنین دلبر که گفتم در صفات عشق من گه دو چشمم پر ز آب و گه رخم پر زر کند گاه چون عودم بسوزد گه گدازد چون شکر گه چو زیر چنگم اندر چنگ رامشگر کند گه کند بر من جهان همچون دهان خویش تنگ گه تنم چون موی خویش آن لاله رخ لاغر کند گاه چون ذره نشاند مر مرا اندر هوا گه رخم از اشک چشمم زعفران پر زر کند ای مسلمانان فغان زان دلربای مستحیل کو جهان بر جان من چون سد اسکندر کند سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴ گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کند صدهزاران ماه آن شب خدمت ماهی کند باد لطفت گر به دارالملک انسان بروزد هر یکی را بر مثال یوسف چاهی کند من چه سگ باشم که در عشق تو خوش یک دم زنم آدم و ابلیس یک جا چون به همراهی کند هر که از تصدیق دل در خویشتن کافر شود بی خلافی صورت ایمانش دلخواهی کند بی خود ار در کفر و دین آید کسی محبوب نیست مختصر آنست کار از روی آگاهی کند خفته بیدار بنگر عاقل دیوانه بین کو ز روی معرفت بی وصل الاهی کند تا درین داری به جز بر عشق دارایی مکن عاشق آن کار خود از آه سحرگاهی کند ساحری دان مر سنایی را که او در کوی عقل عشقبازی با خیال ترک خرگاهی کند

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳ بر مه از عنبر معشوق من چنبر کند هیچ کس دیدی که بر مه چنبر از عنبر کند گه ز مشک سوده نقش آرد همی بر آفتاب گه عبیر بیخته بر لاله احمر کند گرد زنگارش پدید آمد ز روی برگ گل ترسم امسالش بنفشه از سمن سر بر کند ای دریغا آن پری رو از نهیب چشم بد سوسن آزاده را در زیر سیسنبر کند هر که دید آن خط نورسته بدان یاقوت سرخ عاجز آید گر صفات رنگ نیلوفر کند خیز تا یک چند بر دیدار او باده خوریم پیش از آن کش روزگار بی وفا ساغر کند مهره بازی دارد اندر لب که همچون بلعجب گه عقیق کانی و گه در و گه شکر کند چشم جان آهنج دل الفنج جادو بند او جادویی داند مگر کز جزع من عبهر کند آفرین بادا بر آن رویی که گر بیند پری بی گمان از رشک رویش خاک را بر سر کند این چنین دلبر که گفتم در صفات عشق من گه دو چشمم پر ز آب و گه رخم پر زر کند گاه چون عودم بسوزد گه گدازد چون شکر گه چو زیر چنگم اندر چنگ رامشگر کند گه کند بر من جهان همچون دهان خویش تنگ گه تنم چون موی خویش آن لاله رخ لاغر کند گاه چون ذره نشاند مر مرا اندر هوا گه رخم از اشک چشمم زعفران پر زر کند ای مسلمانان فغان زان دلربای مستحیل کو جهان بر جان من چون سد اسکندر کند سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴ گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کند صدهزاران ماه آن شب خدمت ماهی کند باد لطفت گر به دارالملک انسان بروزد هر یکی را بر مثال یوسف چاهی کند من چه سگ باشم که در عشق تو خوش یک دم زنم آدم و ابلیس یک جا چون به همراهی کند هر که از تصدیق دل در خویشتن کافر شود بی خلافی صورت ایمانش دلخواهی کند بی خود ار در کفر و دین آید کسی محبوب نیست مختصر آنست کار از روی آگاهی کند خفته بیدار بنگر عاقل دیوانه بین کو ز روی معرفت بی وصل الاهی کند تا درین داری به جز بر عشق دارایی مکن عاشق آن کار خود از آه سحرگاهی کند ساحری دان مر سنایی را که او در کوی عقل عشقبازی با خیال ترک خرگاهی کند

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵ وصال حالت اگر عاشقی حلال کند فراق عشق همه حالها زوال کند وصال جستن عاشق نشان بی خبریست که نه ره همه عاشقان وصال کند رهیست عشق کشیده میان درد و دریغ طلب در او صفت بی خودی مثال کند نصیب خلق یکی خندقی پر از شهوت در او مجاز و حقیقت همی جدال کند چو از نصیب گذشتی روا بود که دلت حدیث دلبر و دعوی زلف و خال کند چو آفتاب رخش محترق شود ز جمال نقاب بندد بعضی ازو هلال کند نگار من چو شب از گرد مه درآلاید حرام خون هزاران چو من حلال کند نگه نیارم کردن به رویش از پی آن که جان ز تن به ره دیده ارتحال کند کمال حال ز عشاق خویش نقص کند بتم چو خوبی بی نقص را کمال کند وصال او به زمانی هزار روز کند فراق او ز شبی صد هزار سال کند هزار آیت دل بردنست یار مرا ز من هر یکیش طبایع دو صد جمال کند چو او سوار شود سرو را پیاده کند چو غمزه سازد هاروت را نکال کند حدیث در دهن او تو گوییی که مگر وجود با عدم از لذت اتصال کند گمان بری که سیه زلف او بر آن رخ او یکی شبست که با روز او جدال کند زهی بتی که به خوبی خویش در نفسی هزار عاشق چون من فر و جوال کند هزار صومعه ویران کند به یک ساعت چو حلقه های سر زلف جیم و دال کند تبارک الله از آن روی پر ملاحت و زیب که غایت همه عشاق قیل و قال کند سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶ مردمان دوستی چنین نکنند هر زمان اسب هجر زین نکنند جنگ و آزار و خشم یکباره مذهب و اعتقاد و دین نکنند چون کسی را به مهر بگزینند دیگری را بر او گزین نکنند در رخ دوستان کمان نکشند بر دل عاشقان کمین نکنند چون منی را به چاره ها کردن دل بیگانه را رهین نکنند روز و شب اختیار مهر کنند سال و مه آرزوی کین نکنند چون وفا خوبتر بود که جفا آن کنند اختیار و این نکنند بر سماع حزین خورند شراب لیک عاشق را حزین نکنند زلف پر چین ز بهر فتنه خلق همچو زلف بتان چین نکنند اینهمه می کنی و پنداری که ترا خلق پوستین نکنند مکن ای لعبت پری زاده که پری زادگان چنین نکنند همه شاه و گدا و میر و وزیر بهر دنیا به ترک دین نکنند سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷ گر سال عمر من به سر آید روا بود اندیکه سال عیش همیشه به جا بود پایان عاشقی نه پدیدست تا ابد پس سال و ماه و وقت در او از کجا بود ای وای و حسرتا که اگر عشق یک نفس در سال و ماه عمر ز جانم جدا بود ای آمده به طمع وصال نگار خویش نشنیده ای که عشق برای بلا بود پروانه ضعیف کند جان فدای شمع تا پیش شمع یک نظرش را سنا بود دیدار وی همان بود و سوختن همان گویی فنای وی همه اندر بقا بود آن را که زندگیش به عشق ست مرگ نیست هرگز گمان مبر که مر او را فنا بود

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵ وصال حالت اگر عاشقی حلال کند فراق عشق همه حالها زوال کند وصال جستن عاشق نشان بی خبریست که نه ره همه عاشقان وصال کند رهیست عشق کشیده میان درد و دریغ طلب در او صفت بی خودی مثال کند نصیب خلق یکی خندقی پر از شهوت در او مجاز و حقیقت همی جدال کند چو از نصیب گذشتی روا بود که دلت حدیث دلبر و دعوی زلف و خال کند چو آفتاب رخش محترق شود ز جمال نقاب بندد بعضی ازو هلال کند نگار من چو شب از گرد مه درآلاید حرام خون هزاران چو من حلال کند نگه نیارم کردن به رویش از پی آن که جان ز تن به ره دیده ارتحال کند کمال حال ز عشاق خویش نقص کند بتم چو خوبی بی نقص را کمال کند وصال او به زمانی هزار روز کند فراق او ز شبی صد هزار سال کند هزار آیت دل بردنست یار مرا ز من هر یکیش طبایع دو صد جمال کند چو او سوار شود سرو را پیاده کند چو غمزه سازد هاروت را نکال کند حدیث در دهن او تو گوییی که مگر وجود با عدم از لذت اتصال کند گمان بری که سیه زلف او بر آن رخ او یکی شبست که با روز او جدال کند زهی بتی که به خوبی خویش در نفسی هزار عاشق چون من فر و جوال کند هزار صومعه ویران کند به یک ساعت چو حلقه های سر زلف جیم و دال کند تبارک الله از آن روی پر ملاحت و زیب که غایت همه عشاق قیل و قال کند سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶ مردمان دوستی چنین نکنند هر زمان اسب هجر زین نکنند جنگ و آزار و خشم یکباره مذهب و اعتقاد و دین نکنند چون کسی را به مهر بگزینند دیگری را بر او گزین نکنند در رخ دوستان کمان نکشند بر دل عاشقان کمین نکنند چون منی را به چاره ها کردن دل بیگانه را رهین نکنند روز و شب اختیار مهر کنند سال و مه آرزوی کین نکنند چون وفا خوبتر بود که جفا آن کنند اختیار و این نکنند بر سماع حزین خورند شراب لیک عاشق را حزین نکنند زلف پر چین ز بهر فتنه خلق همچو زلف بتان چین نکنند اینهمه می کنی و پنداری که ترا خلق پوستین نکنند مکن ای لعبت پری زاده که پری زادگان چنین نکنند همه شاه و گدا و میر و وزیر بهر دنیا به ترک دین نکنند سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷ گر سال عمر من به سر آید روا بود اندیکه سال عیش همیشه به جا بود پایان عاشقی نه پدیدست تا ابد پس سال و ماه و وقت در او از کجا بود ای وای و حسرتا که اگر عشق یک نفس در سال و ماه عمر ز جانم جدا بود ای آمده به طمع وصال نگار خویش نشنیده ای که عشق برای بلا بود پروانه ضعیف کند جان فدای شمع تا پیش شمع یک نظرش را سنا بود دیدار وی همان بود و سوختن همان گویی فنای وی همه اندر بقا بود آن را که زندگیش به عشق ست مرگ نیست هرگز گمان مبر که مر او را فنا بود

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸ آفرین بادا بر آن کس کو ترا در بر بود و آفرین بادا بر آن کس کو ترا در خور بود آفرین بر جان آن کس کو نکو خواهت بود شادمان آن کس که با تو در یکی بستر بود جان و دل بردی به قهر و بوسه ای ندهی ز کبر این نشاید کرد تا در شهرها منبر بود گر شوم من پاسبان کوی تو راضی بوم خود ببخشایی بر آن کش این هوس درسر بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹ چون دو زلفین تو کمند بود شاید ار دل اسیر بند بود گوییم صبر کن ز بهر خدا آخر این صبر نیز چند بود خواجه انصاف می بباید داد با چنین رخ چه جای پند بود سرو را کی رخ چو ماه بود ماه را کی لب چو قند بود می ندانی که پست گردد زود هر کرا همت بلند بود هر که معشوقه ای چنین طلبد همه رنج و غمش پسند بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰ عاشق و یار یار باید بود در همه کار یار باید بود گر همه راحت و طرب طلبی رنج بردار یار باید بود روز و شب ز اشک چشم و گونه زرد در و دینار یار باید بود ور گل دولتت همی باید خسته خار یار باید بود گاه و بی گاه در فراق و وصال مست و هشیار یار باید بود چون سنایی همیشه در بد و نیک صاحب اسرار یار باید بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱ هزار سال به امید تو توانم بود هر آنگهی که بیایم هنوز باشد زود مرا وصال نباید همان امید خوشست نه هر که رفت رسید و نه هر که کشت درود مرا هوای تو غالب شدست بر یک حال نه از جفای تو کم شد نه از وفا افزود من از تو هیچ ندیدم هنوز خواهم دید ز شیر صورت او دیدم و ز آتش دود همیشه صید تو خواهم بدن که چهره تو نمودنی بنمود و ربودنی بربود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲ روی او ماهست اگر بر ماه مشک افشان بود قد او سروست اگر بر سرو لالستان بود گر روا باشد که لالستان بود بالای سرو بر مه روشن روا باشد که مشک افشان بود دل چو گوی و پشت چون چوگان بود عشاق را تا زنخدانش چو گوی و زلف چون چوگان بود گر ز دو هاروت او دلها نژند آید همی درد دلها را ز دو یاقوت او درمان بود من به جان مرجان و لولو را خریداری کنم گر چو دندان و لب او لولو و مرجان بود راز او در عشق او پنهان نماند تا مرا روی زرد و آه سرد و دیده گریان بود زان که غمازان من هستند هر سه پیش خلق هر کجا غماز باشد راز کی پنهان بود بر کنار خویش رضوان پرورد او را به ناز حور باشد هر که او پرورده رضوان بود هر زمان گویم به شیرینی و پاکی در جهان چون لب و دندان او یارب لب و دندان بود

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸ آفرین بادا بر آن کس کو ترا در بر بود و آفرین بادا بر آن کس کو ترا در خور بود آفرین بر جان آن کس کو نکو خواهت بود شادمان آن کس که با تو در یکی بستر بود جان و دل بردی به قهر و بوسه ای ندهی ز کبر این نشاید کرد تا در شهرها منبر بود گر شوم من پاسبان کوی تو راضی بوم خود ببخشایی بر آن کش این هوس درسر بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹ چون دو زلفین تو کمند بود شاید ار دل اسیر بند بود گوییم صبر کن ز بهر خدا آخر این صبر نیز چند بود خواجه انصاف می بباید داد با چنین رخ چه جای پند بود سرو را کی رخ چو ماه بود ماه را کی لب چو قند بود می ندانی که پست گردد زود هر کرا همت بلند بود هر که معشوقه ای چنین طلبد همه رنج و غمش پسند بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰ عاشق و یار یار باید بود در همه کار یار باید بود گر همه راحت و طرب طلبی رنج بردار یار باید بود روز و شب ز اشک چشم و گونه زرد در و دینار یار باید بود ور گل دولتت همی باید خسته خار یار باید بود گاه و بی گاه در فراق و وصال مست و هشیار یار باید بود چون سنایی همیشه در بد و نیک صاحب اسرار یار باید بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱ هزار سال به امید تو توانم بود هر آنگهی که بیایم هنوز باشد زود مرا وصال نباید همان امید خوشست نه هر که رفت رسید و نه هر که کشت درود مرا هوای تو غالب شدست بر یک حال نه از جفای تو کم شد نه از وفا افزود من از تو هیچ ندیدم هنوز خواهم دید ز شیر صورت او دیدم و ز آتش دود همیشه صید تو خواهم بدن که چهره تو نمودنی بنمود و ربودنی بربود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲ روی او ماهست اگر بر ماه مشک افشان بود قد او سروست اگر بر سرو لالستان بود گر روا باشد که لالستان بود بالای سرو بر مه روشن روا باشد که مشک افشان بود دل چو گوی و پشت چون چوگان بود عشاق را تا زنخدانش چو گوی و زلف چون چوگان بود گر ز دو هاروت او دلها نژند آید همی درد دلها را ز دو یاقوت او درمان بود من به جان مرجان و لولو را خریداری کنم گر چو دندان و لب او لولو و مرجان بود راز او در عشق او پنهان نماند تا مرا روی زرد و آه سرد و دیده گریان بود زان که غمازان من هستند هر سه پیش خلق هر کجا غماز باشد راز کی پنهان بود بر کنار خویش رضوان پرورد او را به ناز حور باشد هر که او پرورده رضوان بود هر زمان گویم به شیرینی و پاکی در جهان چون لب و دندان او یارب لب و دندان بود

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳ از هر چه گمان برد دلم یار نه آن بود پندار بد آن عشق و یقین جمله گمان بود آن ناز تکلف بد و آن مهر فسون بود وان عشق مجازی بد و آن سود زیان بود بر روی رقم شد شرری کز دل و جان تافت و ز دیده برون آمد دردی که نهان بود توحید من آن زلف بشولیده او بود ایمان من آن روی چو خورشید جهان بود رویی که رقم بود برو دولت اسلام زلفی که درو مرتدی و کفر نشان بود بنمود رخ و روم به یک بار بشورید آیین بت و بتگری از دیدن آن بود پس زلف برافشاند و جهان کفر پراگند الحق ز چنان زلف مسلمان نتوان بود کویی که درو پای عزیزان همه سر بود راهی که دراو وصل نکویان همه جان بود از خون جگر سیل وز دل پاره درو خاک منزلگهش از آتش سوزان دمان بود بس جان عزیزان که در آن راه فنا شد گور و لحد آنجا دهن شیر ژیان بود چون کعبه آمال پدید آمد از دور گفتند رسیدیم سر ره بر آن بود بر درگه تو خوار و ز دیدار تو نومید بر خاک نشستند که افلاس بیان بود بیرون ز خیالی نبد آنجا که نظر بود افزون ز حدیثی نبد آنجا که گمان بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴ نور تا کیست که آن پرده روی تو بود مشک خود کیست که آن بنده موی تو بود ز آفتابم عجب آید که کند دعوی نور در سرایی که درو تابش روی تو بود در ترازوی قیامت ز پی سختن نور صد من عرش کم از نیم تسوی تو بود راه پر جان شود آن جای که گام تو بود گوش پر در شود آنجا که گلوی تو بود هر که او روی تو بیند ز پی خدمت تو هم به روی تو که پشتش چو به روی تو بود از تو با رنگ گل و بوی گلابیم از آنک خوی احمد بود آنجا که خوی تو بود دیده حور بر آن خاک همی رشک برد که بر آن نقش ز لعل سر کوی تو بود کافه خلق همه پیش رخت سجده برد حور یا روح که باشد که کفوی تو بود قبله جایست همه سوی تو چون کعبه از آن قبله جان سنایی همه سوی تو بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵ با او دلم به مهر و مودت یگانه بود سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود عرش مجید جاه مرا آستانه بود در راه من نهاد نهان دام مکر خویش آدم میان حلقه آن دام دانه بود می خواست تا نشانه لعنت کند مرا کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود بودم معلم ملکوت اندر آسمان امید من به خلد برین جاودانه بود هفصد هزار سال به طاعت ببوده ام وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود در لوح خوانده ام که یکی لعنتی شود بودم گمان به هر کس و بر خود گمان نبود آدم ز خاک بود من از نور پاک او گفتم یگانه من بوم و او یگانه بود گفتند مالکان که نکردی تو سجده ای چون کردمی که با منش این در میانه بود جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید صد چشمه آن زمان ز دو چشمم روانه بود ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳ از هر چه گمان برد دلم یار نه آن بود پندار بد آن عشق و یقین جمله گمان بود آن ناز تکلف بد و آن مهر فسون بود وان عشق مجازی بد و آن سود زیان بود بر روی رقم شد شرری کز دل و جان تافت و ز دیده برون آمد دردی که نهان بود توحید من آن زلف بشولیده او بود ایمان من آن روی چو خورشید جهان بود رویی که رقم بود برو دولت اسلام زلفی که درو مرتدی و کفر نشان بود بنمود رخ و روم به یک بار بشورید آیین بت و بتگری از دیدن آن بود پس زلف برافشاند و جهان کفر پراگند الحق ز چنان زلف مسلمان نتوان بود کویی که درو پای عزیزان همه سر بود راهی که دراو وصل نکویان همه جان بود از خون جگر سیل وز دل پاره درو خاک منزلگهش از آتش سوزان دمان بود بس جان عزیزان که در آن راه فنا شد گور و لحد آنجا دهن شیر ژیان بود چون کعبه آمال پدید آمد از دور گفتند رسیدیم سر ره بر آن بود بر درگه تو خوار و ز دیدار تو نومید بر خاک نشستند که افلاس بیان بود بیرون ز خیالی نبد آنجا که نظر بود افزون ز حدیثی نبد آنجا که گمان بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴ نور تا کیست که آن پرده روی تو بود مشک خود کیست که آن بنده موی تو بود ز آفتابم عجب آید که کند دعوی نور در سرایی که درو تابش روی تو بود در ترازوی قیامت ز پی سختن نور صد من عرش کم از نیم تسوی تو بود راه پر جان شود آن جای که گام تو بود گوش پر در شود آنجا که گلوی تو بود هر که او روی تو بیند ز پی خدمت تو هم به روی تو که پشتش چو به روی تو بود از تو با رنگ گل و بوی گلابیم از آنک خوی احمد بود آنجا که خوی تو بود دیده حور بر آن خاک همی رشک برد که بر آن نقش ز لعل سر کوی تو بود کافه خلق همه پیش رخت سجده برد حور یا روح که باشد که کفوی تو بود قبله جایست همه سوی تو چون کعبه از آن قبله جان سنایی همه سوی تو بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵ با او دلم به مهر و مودت یگانه بود سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود عرش مجید جاه مرا آستانه بود در راه من نهاد نهان دام مکر خویش آدم میان حلقه آن دام دانه بود می خواست تا نشانه لعنت کند مرا کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود بودم معلم ملکوت اندر آسمان امید من به خلد برین جاودانه بود هفصد هزار سال به طاعت ببوده ام وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود در لوح خوانده ام که یکی لعنتی شود بودم گمان به هر کس و بر خود گمان نبود آدم ز خاک بود من از نور پاک او گفتم یگانه من بوم و او یگانه بود گفتند مالکان که نکردی تو سجده ای چون کردمی که با منش این در میانه بود جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید صد چشمه آن زمان ز دو چشمم روانه بود ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶ هر کرا در دل خمار عشق و برنایی بود کار او در عاشقی زاری و رسوایی بود این منم زاری که از عشق بتان شیدا شدم آری اندر عاشقی زاری و شیدایی بود ای نگارین چند فرمایی شکیبایی مرا با غم عشقت کجا در دل شکیبایی بود مر مرا گفتی چرا بر روی من عاشق شدی عاشقی جانانه خودکامی و خودرایی بود شد دلم صفرایی از دست فراق این جمال آنکه صفرایی نشد در عشق سودایی بود آن که یک ساعت دل آورد و ببرد و باز داد بر حقیقت دان که او در عشق هر جایی بود از سخنهای سنایی سیر کی گردند خود جز کسی کو در ره تحقیق بینایی بود از جمال یوسفی سیری نیابد جاودان هر کرا بر جان و دل عشق زلیخایی بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷ هر زمان از عشقت ای دلبر دل من خون شود قطره ها گردد ز راه دیدگان بیرون شود گر ز بی صبری بگویم راز دل با سنگ و روی روی را تن آب گردد سنگ را دل خون شود زآتش و درد فراقت این نباشد بس عجب گر دل من چون جحیم و دیده چون جیحون شود بار اندوهان من گردون کجا داند کشید خاصه چون فریادم از بیداد بر گردون شود در غم هجران و تیمار جدایی جان من گاه چون ذوالکفل گردد گاه چون ذوالنون شود در دل از مهرت نهالی کشته ام کز آب چشم هر زمانی برگ و شاخ و بیخ او افزون شود تا تو در حسن و ملاحت همچنان لیلی شدی عاشق مسکینت ای دلبر همی مجنون شود خاک درگاه تو ای دلبر اگر گیرد هوا توتیای حور و چتر شاه سقلاطون شود ای شده ماه تمام از غایت حسن و جمال چاکر از هجران رویت عادکالعرجون شود آن دلی کز خلق عالم دارد امیدی به تو چون ز تو نومید گردد ماهرویا چون شود چون سنایی مدحتت گوید ز روی تهنیت لفظ اسرار الاهی در دلش معجون شود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸ ای یار بی تکلف ما را نبید باید وین قفل رنج ما را امشب کلید باید جام و سماع و شاهد حاضر شدند باری وین خرقه های دعوی بر هم درید باید ایمان و زاهدی را بر هم شکست باید زنار جاحدی را از جان خرید باید از روی آن صنوبر ما را چراغ باید وز زلف آن ستمگر ما را گزید باید جامی بهای جانی بستان ز دست دلبر آمد مراد حاصل اکنون مرید باید چون مطربان خوشدل گشتند جمله حاضر پایی بکوفت باید بیتی شنید باید ای ساقی سمنبر در ده تو باده تر زیرا صبوح ما را هل من مزید باید از باده تو مستند ای دوست این عزیزان رنج و عنای مستان اکنون کشید باید سالی برفت ناگه روزی دو عید دیدم این هر دو عید امروز خوشتر ز عید باید از بوستان رحمت حالی کرانه جویید چون در سرای همت می آرمید باید از گفتن عبارت گر عبرتی نگیری در گردن اشارت معنی گزید باید تا در مکان امنی خر پشته زن فرود آی چون وقت کوچ آمد نایی دمید باید گر بایدت که بویی آنجا گل عنایت اینجا گل ریاست می پژمرید باید ای شکر شگرفی در گفتگوی معنی گر لب شفات آرد آخر بدید باید هر چند دیر مانی آخر برفت باید چون شکری بخوردی زهری چشید باید بفروخته خریدی آورده را ببردی یاری چه دیده ای تو زین پس چه دید باید چون لاله گر بخندی عمرت کرانه جوید چون شمع اگر بگریی حلقت برید باید

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶ هر کرا در دل خمار عشق و برنایی بود کار او در عاشقی زاری و رسوایی بود این منم زاری که از عشق بتان شیدا شدم آری اندر عاشقی زاری و شیدایی بود ای نگارین چند فرمایی شکیبایی مرا با غم عشقت کجا در دل شکیبایی بود مر مرا گفتی چرا بر روی من عاشق شدی عاشقی جانانه خودکامی و خودرایی بود شد دلم صفرایی از دست فراق این جمال آنکه صفرایی نشد در عشق سودایی بود آن که یک ساعت دل آورد و ببرد و باز داد بر حقیقت دان که او در عشق هر جایی بود از سخنهای سنایی سیر کی گردند خود جز کسی کو در ره تحقیق بینایی بود از جمال یوسفی سیری نیابد جاودان هر کرا بر جان و دل عشق زلیخایی بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷ هر زمان از عشقت ای دلبر دل من خون شود قطره ها گردد ز راه دیدگان بیرون شود گر ز بی صبری بگویم راز دل با سنگ و روی روی را تن آب گردد سنگ را دل خون شود زآتش و درد فراقت این نباشد بس عجب گر دل من چون جحیم و دیده چون جیحون شود بار اندوهان من گردون کجا داند کشید خاصه چون فریادم از بیداد بر گردون شود در غم هجران و تیمار جدایی جان من گاه چون ذوالکفل گردد گاه چون ذوالنون شود در دل از مهرت نهالی کشته ام کز آب چشم هر زمانی برگ و شاخ و بیخ او افزون شود تا تو در حسن و ملاحت همچنان لیلی شدی عاشق مسکینت ای دلبر همی مجنون شود خاک درگاه تو ای دلبر اگر گیرد هوا توتیای حور و چتر شاه سقلاطون شود ای شده ماه تمام از غایت حسن و جمال چاکر از هجران رویت عادکالعرجون شود آن دلی کز خلق عالم دارد امیدی به تو چون ز تو نومید گردد ماهرویا چون شود چون سنایی مدحتت گوید ز روی تهنیت لفظ اسرار الاهی در دلش معجون شود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸ ای یار بی تکلف ما را نبید باید وین قفل رنج ما را امشب کلید باید جام و سماع و شاهد حاضر شدند باری وین خرقه های دعوی بر هم درید باید ایمان و زاهدی را بر هم شکست باید زنار جاحدی را از جان خرید باید از روی آن صنوبر ما را چراغ باید وز زلف آن ستمگر ما را گزید باید جامی بهای جانی بستان ز دست دلبر آمد مراد حاصل اکنون مرید باید چون مطربان خوشدل گشتند جمله حاضر پایی بکوفت باید بیتی شنید باید ای ساقی سمنبر در ده تو باده تر زیرا صبوح ما را هل من مزید باید از باده تو مستند ای دوست این عزیزان رنج و عنای مستان اکنون کشید باید سالی برفت ناگه روزی دو عید دیدم این هر دو عید امروز خوشتر ز عید باید از بوستان رحمت حالی کرانه جویید چون در سرای همت می آرمید باید از گفتن عبارت گر عبرتی نگیری در گردن اشارت معنی گزید باید تا در مکان امنی خر پشته زن فرود آی چون وقت کوچ آمد نایی دمید باید گر بایدت که بویی آنجا گل عنایت اینجا گل ریاست می پژمرید باید ای شکر شگرفی در گفتگوی معنی گر لب شفات آرد آخر بدید باید هر چند دیر مانی آخر برفت باید چون شکری بخوردی زهری چشید باید بفروخته خریدی آورده را ببردی یاری چه دیده ای تو زین پس چه دید باید چون لاله گر بخندی عمرت کرانه جوید چون شمع اگر بگریی حلقت برید باید

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹ ترا باری چو من گر یار باید ازین به مر مرا تیمار باید اگر بیمار باشد ور نباشد مر این دل را یکی دلدار باید اگر ممکن نباشد وصل باری بسالی در یکی دیدار باید بیازردی مرا وانگه تو گویی چه کردی کز منت آزار باید مرا گویی که بیداری همه شب دو چشم عاشقان بیدار باید چو من وصل جمال دوست جویم مرا دیده پر از زنگار باید چه کردی بستدی آن دل کز آن دل مرا در عشق صد خروار باید مرا طعنه زنی گویی دلیرا دلی بستان چرا بیکار باید دل خسته چه قیمت دارد ای دوست که چندین با منت گفتار باید طمع برداشتم از دل ولیکن مر این جان را یکی زنهار باید همه خون کرد باید در دل خویش هر آنکس را که چون تو یار باید ایا نیکوتر از عمر و جوانی نکو رو را نکو کردار باید مرا دیدار تو باید ولیکن ترا یارا همی دینار باید مرا دینار بی مهرست رخسار چنین زر مر ترا بسیار باید اگر خواهی به خون دل کنی نقش ولیکن نقش را پرگار باید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰ تا رقم عاشقی در دلم آمد پدید عاشقی از جان من نسبت آدم برید در صفت عاشقی لفظ و عبارت بسوخت حرف و بیان شد نهان نام و نشان شد پدید قافله اندر گذشت راه ز ما شد نهان گشت ز ما منقطع هر که به ما در رسید مشکل درد مرا چرخ نداند گشاد محمل عشق مرا خاک نیارد کشید ای پسر از هر چه هست دست بشوی و برو راه خرابات گیر رود و سرود و نبید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱ لشکر شب رفت و صبح اندر رسید خیز و مهرویا فراز آور نبید چشم مست پر خمارت باز کن کز نشاطت صبرم از دل بر پرید مطرب سرمست را آواز ده چون ز میخانه عصیر اندر رسید پر مکن جام ای صنم امشب چو دوش کت همه جامه چکانه بر چکید نیست گویی آن حکایت راستی خون دل بر گرد چشم ما دوید کیست کز عشقت نه بر خاک اوفتاد کیست کز هجرت نه جامه بر درید چون خطت طغرای شاهنشاه یافت از فنا خط گردد عالم بر کشید از سنایی زارتر در عشق کیست یا چو تو دلبر به زیبایی که دید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۲ اقتدا بر عاشقان کن گر دلیلت هست درد ور نداری درد گرد مذهب رندان مگرد ناشده بی عقل و جان و دل درین ره کی شوی محرم درگاه عشقی با بت و زنار گرد هر که شد مشتاق او یکبارگی آواره شد هر که شد جویای او در جان و دل منزل نکرد مرد باید پاکباز و درد باید مرد سوز کان نگارین روی عاشق می نخواهد کرد مرد خاکپای خادمان درگه معشوق شو بوسه را بر خاک ده چون عاشقان از بهر درد هر کرا سودای وصل آن صنم در سر فتاد اندرین ره سر هم آخر در سر این کار کرد ای سنایی رنگ و بویی اندرین ره بیش نیست اندرین ره رو همی چون رنگ و بو خواهند کرد

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹ ترا باری چو من گر یار باید ازین به مر مرا تیمار باید اگر بیمار باشد ور نباشد مر این دل را یکی دلدار باید اگر ممکن نباشد وصل باری بسالی در یکی دیدار باید بیازردی مرا وانگه تو گویی چه کردی کز منت آزار باید مرا گویی که بیداری همه شب دو چشم عاشقان بیدار باید چو من وصل جمال دوست جویم مرا دیده پر از زنگار باید چه کردی بستدی آن دل کز آن دل مرا در عشق صد خروار باید مرا طعنه زنی گویی دلیرا دلی بستان چرا بیکار باید دل خسته چه قیمت دارد ای دوست که چندین با منت گفتار باید طمع برداشتم از دل ولیکن مر این جان را یکی زنهار باید همه خون کرد باید در دل خویش هر آنکس را که چون تو یار باید ایا نیکوتر از عمر و جوانی نکو رو را نکو کردار باید مرا دیدار تو باید ولیکن ترا یارا همی دینار باید مرا دینار بی مهرست رخسار چنین زر مر ترا بسیار باید اگر خواهی به خون دل کنی نقش ولیکن نقش را پرگار باید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰ تا رقم عاشقی در دلم آمد پدید عاشقی از جان من نسبت آدم برید در صفت عاشقی لفظ و عبارت بسوخت حرف و بیان شد نهان نام و نشان شد پدید قافله اندر گذشت راه ز ما شد نهان گشت ز ما منقطع هر که به ما در رسید مشکل درد مرا چرخ نداند گشاد محمل عشق مرا خاک نیارد کشید ای پسر از هر چه هست دست بشوی و برو راه خرابات گیر رود و سرود و نبید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱ لشکر شب رفت و صبح اندر رسید خیز و مهرویا فراز آور نبید چشم مست پر خمارت باز کن کز نشاطت صبرم از دل بر پرید مطرب سرمست را آواز ده چون ز میخانه عصیر اندر رسید پر مکن جام ای صنم امشب چو دوش کت همه جامه چکانه بر چکید نیست گویی آن حکایت راستی خون دل بر گرد چشم ما دوید کیست کز عشقت نه بر خاک اوفتاد کیست کز هجرت نه جامه بر درید چون خطت طغرای شاهنشاه یافت از فنا خط گردد عالم بر کشید از سنایی زارتر در عشق کیست یا چو تو دلبر به زیبایی که دید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۲ اقتدا بر عاشقان کن گر دلیلت هست درد ور نداری درد گرد مذهب رندان مگرد ناشده بی عقل و جان و دل درین ره کی شوی محرم درگاه عشقی با بت و زنار گرد هر که شد مشتاق او یکبارگی آواره شد هر که شد جویای او در جان و دل منزل نکرد مرد باید پاکباز و درد باید مرد سوز کان نگارین روی عاشق می نخواهد کرد مرد خاکپای خادمان درگه معشوق شو بوسه را بر خاک ده چون عاشقان از بهر درد هر کرا سودای وصل آن صنم در سر فتاد اندرین ره سر هم آخر در سر این کار کرد ای سنایی رنگ و بویی اندرین ره بیش نیست اندرین ره رو همی چون رنگ و بو خواهند کرد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۳ معشوق مرا ره قلندر زد زان راه به جانم آتش اندر زد گه رفت ره صلاح دینداری گه راه مقامران لنگر زد رندی در زهد و کفر در ایمان ظلمت در نور و خیر در شر زد خمیده چو حلقه کرد قد من و آنگاه مرا چو حلقه بر در زد چون سوخت مرا بر آتش دوزخ وز آتش دوزخ آب کوثر زد در صومعه پای کوفت از مستی ابدال ز عشق دست بر سر زد با آب عنب به صومعه در شد در میکده آب زر بر آذر زد گر من نه به کام خویشم او باری با آنکه دلم نخواست خوشتر زد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۴ روزی بت من مست به بازار برآمد گرد از دل عشاق به یک بار بر آمد صد دلشده را از غم او روز فروشد صد شیفته را از غم او کار برآمد رخسار و خطش بود چو دیبا و چو عنبر باز آن دو بهم کرد و خریدار برآمد در حسرت آن عنبر و دیبای نوآیین فریاد ز بزاز و ز عطار برآمد رشک است بتان را ز بناگوش و خط او گویند که بر برگ گلش خار برآمد آن مایه بدانید که ایزد نظری کرد تا سوسن و شمشاد ز گلزار برآمد و آن شب که مرا بود به خلوت بر او بار پیش از شب من صبح ز کهسار برآمد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۵ هر که در کوی خرابات مرا بار دهد به کمال و کرمش جان من اقرار دهد بار در کوی خرابات مرا هیچ کسی ندهد ور دهد آن یار وفادار دهد در خرابات بود یار من و من شب و روز به سر کوی همی گردم تا بار دهد ای خوشا کوی خرابات که پیوسته در او مر مرا دوست همی وعده دیدار دهد هر که او حال خرابات بداند به درست هر چه دارد همه در حال به بازار دهد در خرابات نبینی که ز مستی همه سال راهب دیر ترا کشتی و زنار دهد آنکه چون باشد هشیار به فرزند عزیز درمی سیم به صد زاری دشخوار دهد هر دو عالم را چون مست شود از دل و جان به بهای قدح می دهد و خوار دهد آنکه بیرون خرابات به قطمیر و نقیر چون در آید به خرابات به قنطار دهد آنکه نانی همه آفاق بود در چشمش در خرابات به می جبه و دستار دهد آنکه او کیسه ز طرار نگهدارد چون به خرابات شود کیسه به طرار دهد ای تو کز کوی خرابات نداری گذری زان سناییت همی پند به مقدار دهد تو برو زاویه زهد نگهدار و مترس که خداوند سزا را به سزاوار دهد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶ دوش ما را در خراباتی شب معراج بود آنکه مستغنی بد از ما هم به ما محتاج بود بر امید وصل ما را ملک بود و مال بود از صفای وقت ما را تخت بود و تاج بود عشق ما تحقیق بود و شرب ما تسلیم بود حال ما تصدیق بود و مال ما تاراج بود چاکر ما چون قباد و بهمن و پرویز بود خادم ما ایلک و خاقان بد و مهراج بود از رخ و زلفین او شطرنج بازی کرده ام زان که زلفش ساج بود روی او چون عاج بود بدره زر و درم را دست او طیار بود کعبه محو عدم را جان ما حجاج بود

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۳ معشوق مرا ره قلندر زد زان راه به جانم آتش اندر زد گه رفت ره صلاح دینداری گه راه مقامران لنگر زد رندی در زهد و کفر در ایمان ظلمت در نور و خیر در شر زد خمیده چو حلقه کرد قد من و آنگاه مرا چو حلقه بر در زد چون سوخت مرا بر آتش دوزخ وز آتش دوزخ آب کوثر زد در صومعه پای کوفت از مستی ابدال ز عشق دست بر سر زد با آب عنب به صومعه در شد در میکده آب زر بر آذر زد گر من نه به کام خویشم او باری با آنکه دلم نخواست خوشتر زد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۴ روزی بت من مست به بازار برآمد گرد از دل عشاق به یک بار بر آمد صد دلشده را از غم او روز فروشد صد شیفته را از غم او کار برآمد رخسار و خطش بود چو دیبا و چو عنبر باز آن دو بهم کرد و خریدار برآمد در حسرت آن عنبر و دیبای نوآیین فریاد ز بزاز و ز عطار برآمد رشک است بتان را ز بناگوش و خط او گویند که بر برگ گلش خار برآمد آن مایه بدانید که ایزد نظری کرد تا سوسن و شمشاد ز گلزار برآمد و آن شب که مرا بود به خلوت بر او بار پیش از شب من صبح ز کهسار برآمد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۵ هر که در کوی خرابات مرا بار دهد به کمال و کرمش جان من اقرار دهد بار در کوی خرابات مرا هیچ کسی ندهد ور دهد آن یار وفادار دهد در خرابات بود یار من و من شب و روز به سر کوی همی گردم تا بار دهد ای خوشا کوی خرابات که پیوسته در او مر مرا دوست همی وعده دیدار دهد هر که او حال خرابات بداند به درست هر چه دارد همه در حال به بازار دهد در خرابات نبینی که ز مستی همه سال راهب دیر ترا کشتی و زنار دهد آنکه چون باشد هشیار به فرزند عزیز درمی سیم به صد زاری دشخوار دهد هر دو عالم را چون مست شود از دل و جان به بهای قدح می دهد و خوار دهد آنکه بیرون خرابات به قطمیر و نقیر چون در آید به خرابات به قنطار دهد آنکه نانی همه آفاق بود در چشمش در خرابات به می جبه و دستار دهد آنکه او کیسه ز طرار نگهدارد چون به خرابات شود کیسه به طرار دهد ای تو کز کوی خرابات نداری گذری زان سناییت همی پند به مقدار دهد تو برو زاویه زهد نگهدار و مترس که خداوند سزا را به سزاوار دهد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶ دوش ما را در خراباتی شب معراج بود آنکه مستغنی بد از ما هم به ما محتاج بود بر امید وصل ما را ملک بود و مال بود از صفای وقت ما را تخت بود و تاج بود عشق ما تحقیق بود و شرب ما تسلیم بود حال ما تصدیق بود و مال ما تاراج بود چاکر ما چون قباد و بهمن و پرویز بود خادم ما ایلک و خاقان بد و مهراج بود از رخ و زلفین او شطرنج بازی کرده ام زان که زلفش ساج بود روی او چون عاج بود بدره زر و درم را دست او طیار بود کعبه محو عدم را جان ما حجاج بود

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷ هر که در عاشقی تمام بود پخته خوانش اگر چه خام بود آنکه او شاد گردد از غم عشق خاص دانش اگر چه عام بود چه خبر دارد از حلاوت عشق هر که در بند ننگ و نام بود دوری از عشق اگر همی خواهی کز سلامت ترا سلام بود در ره عاشقی طمع داری که ترا کار بر نظام بود این تمنا و این هوس که تراست عشقبازی ترا حرام بود عشق جویی و عافیت طلبی عشق یا عافیت کدام بود بنده عشق باش تا باشی تا سنایی ترا غلام بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸ هر که در بند خویشتن نبود وثن خویش را شمن نبود آنکه خالی شود ز خویشی خویش خویشی خویش را وطن نبود من مگوی ار ز خویش بی خبری زان که از خویش مرده من نبود در خرابات هر که مرد از خویش تن او را ز من کفن نبود ارنه ای مرده هر چه خواهی گوی از همه جز منت سخن نبود با سنایی ازین خصومت نیست زین خصومت ورا حزن نبود مست باش ای پسر که مستان را دل به تیمار ممتحن نبود راستی را همی چو خواهی کرد نیستی جز هلاک تن نبود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹ هر کو به راه عاشقی اندر فنا شود تا رنج وقت او همه اندر بلا شود آری بدین مقام نیارد کسی رسید تا همتش بریده ز هر دو سرا شود راهیست بلعجب که درو چون قدم زنی کمتر منازلش دهن اژدها شود بی چون و بی چگونه رهی کاندر و قدم گاهی زمین تیره و گاهی سما شود در منزل نخستین مردم ز نام و ننگ از روزگار مذهب و آیین جدا شود هر کس نشان نیافت از این راه بر کران آن مرد غرقه گشته به دریا کجا شود در کوی آدمی نتوان جست راه دین کاندر نسب عقیده مردم دو تا شود زاندر که آمدی به همان بایدت شدن پس جز به نیستی نسب تو خطا شود صحرا مشو که عیب نهانست در جهان ور عیب غیب گردد عاشق فنا شود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۰ هر کو به خرابات مرا راه نماید زنگ غم و تیمار ز جانم بزداید ره کو بگشاید در میخانه به من بر ایزد در فردوس برو بر بگشاید ای جمع مسلمانان پیران و جوانان در شهر شما کس را خود مزد نباید گویند سنایی را شد شرم به یک بار رفتن به خرابات ورا شرم نیاید دایم به خرابات مرا رفتن از آن ست کالا به خرابات مرا دل نگشاید من می روم و رفتن و خواهم رفتن کم تر غمم این ست که گویند نشاید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۱ جمع خراباتیان سوز نفس کم کنید باده نهانی خورید بانگ جرس کم کنید نیست جز از نیستی سیرت آزادگان در ره آزادگان صحو و درس کم کنید راه خرابات را جز به مژه نسپرید مرکب طامات را زین هوس کم کنید مجمع عشاق را قبله رخ یار بس چون به نماز-اندرید روی به پس کم کنید قافله عاشقان راه ز جان رفته اند گر ز وفا آگهید قصد فرس کم کنید روی نبینیم ما دیدن سیمرغ را نیست چو مرغی کنون ز آه و نفس کم کنید گر نتوانید گفت مذهب شیران نر در صف آزادگان عیب مگس کم کنید

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷ هر که در عاشقی تمام بود پخته خوانش اگر چه خام بود آنکه او شاد گردد از غم عشق خاص دانش اگر چه عام بود چه خبر دارد از حلاوت عشق هر که در بند ننگ و نام بود دوری از عشق اگر همی خواهی کز سلامت ترا سلام بود در ره عاشقی طمع داری که ترا کار بر نظام بود این تمنا و این هوس که تراست عشقبازی ترا حرام بود عشق جویی و عافیت طلبی عشق یا عافیت کدام بود بنده عشق باش تا باشی تا سنایی ترا غلام بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸ هر که در بند خویشتن نبود وثن خویش را شمن نبود آنکه خالی شود ز خویشی خویش خویشی خویش را وطن نبود من مگوی ار ز خویش بی خبری زان که از خویش مرده من نبود در خرابات هر که مرد از خویش تن او را ز من کفن نبود ارنه ای مرده هر چه خواهی گوی از همه جز منت سخن نبود با سنایی ازین خصومت نیست زین خصومت ورا حزن نبود مست باش ای پسر که مستان را دل به تیمار ممتحن نبود راستی را همی چو خواهی کرد نیستی جز هلاک تن نبود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹ هر کو به راه عاشقی اندر فنا شود تا رنج وقت او همه اندر بلا شود آری بدین مقام نیارد کسی رسید تا همتش بریده ز هر دو سرا شود راهیست بلعجب که درو چون قدم زنی کمتر منازلش دهن اژدها شود بی چون و بی چگونه رهی کاندر و قدم گاهی زمین تیره و گاهی سما شود در منزل نخستین مردم ز نام و ننگ از روزگار مذهب و آیین جدا شود هر کس نشان نیافت از این راه بر کران آن مرد غرقه گشته به دریا کجا شود در کوی آدمی نتوان جست راه دین کاندر نسب عقیده مردم دو تا شود زاندر که آمدی به همان بایدت شدن پس جز به نیستی نسب تو خطا شود صحرا مشو که عیب نهانست در جهان ور عیب غیب گردد عاشق فنا شود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۰ هر کو به خرابات مرا راه نماید زنگ غم و تیمار ز جانم بزداید ره کو بگشاید در میخانه به من بر ایزد در فردوس برو بر بگشاید ای جمع مسلمانان پیران و جوانان در شهر شما کس را خود مزد نباید گویند سنایی را شد شرم به یک بار رفتن به خرابات ورا شرم نیاید دایم به خرابات مرا رفتن از آن ست کالا به خرابات مرا دل نگشاید من می روم و رفتن و خواهم رفتن کم تر غمم این ست که گویند نشاید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۱ جمع خراباتیان سوز نفس کم کنید باده نهانی خورید بانگ جرس کم کنید نیست جز از نیستی سیرت آزادگان در ره آزادگان صحو و درس کم کنید راه خرابات را جز به مژه نسپرید مرکب طامات را زین هوس کم کنید مجمع عشاق را قبله رخ یار بس چون به نماز-اندرید روی به پس کم کنید قافله عاشقان راه ز جان رفته اند گر ز وفا آگهید قصد فرس کم کنید روی نبینیم ما دیدن سیمرغ را نیست چو مرغی کنون ز آه و نفس کم کنید گر نتوانید گفت مذهب شیران نر در صف آزادگان عیب مگس کم کنید

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲ میر خوبان را کنون منشور خوبی در رسید مملکت بر وی سهی شد ملک بر وی آرمید نامه آن نامه ست کاکنون عاشقی خواهد نوشت پرده آن پرده ست کاکنون عاشقی خواهد درید دلبران را جان همی بر روی او باید فشاند نوخطان را می همی بر یاد او باید چشید آفت جانهای ما شد خط دلبندش ولیک آفت جان را ز بت رویان به جان باید خرید گویی اکنون راست شد والشمس اندر آسمان آیت واللیل کرد و الضحاش اندر کشید گر ز مرد گرد بیجاده ش پدید آمد چه شد خرمی باید که اندر سبزه زیباتر نبید هر چه عمرش بیش گردد بیش گرداند زمان چون غزلهای سنایی تری اندر وی پدید کی تبه گرداندش هرگز به دست روزگار صورتی کایزد برای عشقبازی آفرید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳ بیهوده چه نشینید اگر مرد مصافید خیزید همی گرد در دوست طوافید از جانب خود هر دو جهان هیچ مجویید جز جانب معشوق اگر صوفی صافید چون مایه همی در پی یک سود بدادید آنگاه کنم حکم که در صرف صرافید تا بر نکنید جان و دل از غیر دلارام دعوی مکنید صفوت و بیهوده ملافید دارید سرای طایفه دستی بهم آرید ورنه سرتان دادم خیزید معافید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۴ عاشق مشوید اگر توانید تا در غم عاشقی نمانید این عشق به اختیار نبود دانم که همین قدر بدانید هرگز مبرید نام عاشق تا دفتر عشق بر نخوانید آب رخ عاشقان مریزید تا آب ز چشم خود نرانید معشوقه وفا به کس نجوید هر چند ز دیده خون چکانید این است رضای او که اکنون بر روی زمین یکی نمانید این است سخن که گفته آمد گر نیست درست بر مخوانید بسیار جفا کشید آخر او را به مراد او رسانید این است نصیحت سنایی عاشق مشوید اگر توانید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۵ هر که او معشوق دارد گو چو من عیار دار خوش لب و شیرین زبان خوش عیش و خوش گفتار دار یار معنی دار باید خاصه اندر دوستی تا توانی دوستی با یار معنی دار دار از عزیزی گر نخواهی تا به خواری اوفتی روی نیکو را عزیز و مال و نعمت خوار دار ماه ترکستان بسی از ماه گردون خوب تر مه ز ترکستان گزین وز ماه گردون عار دار زلف عنبربار گیر و جام مالامال کش دوستی با جام و با زلفین عنبربار دار ور همی خواهی که گردد کار تو همچون نگار چون سنایی خویشتن در عشق او بر کار دار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۶ ای من غلام عشق که روزی هزار بار بر من نهد ز عشق بتی صد هزار بار این عشق جوهریست بدانجا که روی داد بر عقل زیرکان بزند راه اختیار جز عشق و اختیار به میدان نام و ننگ نامرد را ز مرد که کرده ست آشکار جز درد عشق غمزه معشوق را که کرد بر جان عاشقان بتر از زخم ذوالفقار این درد عشق راست که در پای نیکوان هر ساعت ار بخواهد جانها کند نثار در عشق نیست زحمت تمییز بهر آنک در باغ عشق دوست به نرخ گل است خار

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲ میر خوبان را کنون منشور خوبی در رسید مملکت بر وی سهی شد ملک بر وی آرمید نامه آن نامه ست کاکنون عاشقی خواهد نوشت پرده آن پرده ست کاکنون عاشقی خواهد درید دلبران را جان همی بر روی او باید فشاند نوخطان را می همی بر یاد او باید چشید آفت جانهای ما شد خط دلبندش ولیک آفت جان را ز بت رویان به جان باید خرید گویی اکنون راست شد والشمس اندر آسمان آیت واللیل کرد و الضحاش اندر کشید گر ز مرد گرد بیجاده ش پدید آمد چه شد خرمی باید که اندر سبزه زیباتر نبید هر چه عمرش بیش گردد بیش گرداند زمان چون غزلهای سنایی تری اندر وی پدید کی تبه گرداندش هرگز به دست روزگار صورتی کایزد برای عشقبازی آفرید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳ بیهوده چه نشینید اگر مرد مصافید خیزید همی گرد در دوست طوافید از جانب خود هر دو جهان هیچ مجویید جز جانب معشوق اگر صوفی صافید چون مایه همی در پی یک سود بدادید آنگاه کنم حکم که در صرف صرافید تا بر نکنید جان و دل از غیر دلارام دعوی مکنید صفوت و بیهوده ملافید دارید سرای طایفه دستی بهم آرید ورنه سرتان دادم خیزید معافید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۴ عاشق مشوید اگر توانید تا در غم عاشقی نمانید این عشق به اختیار نبود دانم که همین قدر بدانید هرگز مبرید نام عاشق تا دفتر عشق بر نخوانید آب رخ عاشقان مریزید تا آب ز چشم خود نرانید معشوقه وفا به کس نجوید هر چند ز دیده خون چکانید این است رضای او که اکنون بر روی زمین یکی نمانید این است سخن که گفته آمد گر نیست درست بر مخوانید بسیار جفا کشید آخر او را به مراد او رسانید این است نصیحت سنایی عاشق مشوید اگر توانید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۵ هر که او معشوق دارد گو چو من عیار دار خوش لب و شیرین زبان خوش عیش و خوش گفتار دار یار معنی دار باید خاصه اندر دوستی تا توانی دوستی با یار معنی دار دار از عزیزی گر نخواهی تا به خواری اوفتی روی نیکو را عزیز و مال و نعمت خوار دار ماه ترکستان بسی از ماه گردون خوب تر مه ز ترکستان گزین وز ماه گردون عار دار زلف عنبربار گیر و جام مالامال کش دوستی با جام و با زلفین عنبربار دار ور همی خواهی که گردد کار تو همچون نگار چون سنایی خویشتن در عشق او بر کار دار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۶ ای من غلام عشق که روزی هزار بار بر من نهد ز عشق بتی صد هزار بار این عشق جوهریست بدانجا که روی داد بر عقل زیرکان بزند راه اختیار جز عشق و اختیار به میدان نام و ننگ نامرد را ز مرد که کرده ست آشکار جز درد عشق غمزه معشوق را که کرد بر جان عاشقان بتر از زخم ذوالفقار این درد عشق راست که در پای نیکوان هر ساعت ار بخواهد جانها کند نثار در عشق نیست زحمت تمییز بهر آنک در باغ عشق دوست به نرخ گل است خار

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۷ جانا ز غم عشق تو من زارم من زار از توده سیسنبر در بارم در بار هر چند که بیزار شدم من ز جفاهات زین مایه بیزاری بیزارم بیزار تا در کف اندوه بماندست دل من زین محنت و اندوه بر آزارم آزار از بهر رضای دل تو از دل و از جان ای دوست به جان تو که آوارم آوار ای روی تو چون روز و دو زلفین تو چون شب پیوسته شب از عشق تو بیدارم بیدار ای نقطه خوبی و نکویی به همه وقت گردنده عشق تو چو پرگارم پرگار پیکار نیم از غمت ای ماه شب و روز بر درگه سودای تو بر کارم بر کار در کعبه تیمار اگر چند مقیمم ای یار چنان دان که به خمارم خمار از عشوه عشق تو اگر مست شدم مست از خوردن اندوه تو هشیارم هشیار از هجر تو نزدیک سنایی چو رخ تو اندر چمن عشق به گلزارم گلزار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۸ ما را مدار خوار که ما عاشقیم و زار بیمار و دل فگار و جدا مانده از نگار ما را مگوی سرو که ما رنج دیده ایم از گشت آسمان وز آسیب روزگار زین صعب تر چه باشد زین بیشتر که هست بیماری و غریبی و تیمار و هجر یار رنج دگر مخواه و برین بر فزون مجوی ما را بس است اینکه بر او آمده ست کار بر ما حلال گشت غم و ناله و خروش چونان که شد حرام می نوش خوشگوار ما را به نزد هیچ کسی زینهار نیست خواهیم زینهار به روزی هزار بار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۹ زهی حسن و زهی عشق و زهی نور و زهی نار زهی خط و زهی زلف و زهی مور و زهی مار به نزدیک من از شق زهی شور و زهی شر به درگاه تو از حسن زهی کار و زهی بار به بالا و کمرگاه به زلفین و به مژگان زهی تیر و زهی تار و زهی قیر و زهی قار یکی گلبنی از روح گلت عقل و گلت عشق زهی بیخ و زهی شاخ و زهی برگ و زهی بار بهشت از تو و گردون حواس از تو و ارکان زهی هشت و زهی هفت زهی پنج و زهی چار برین فرق و برین دست برین روی و برین دل زهی خاک و زهی باد زهی آب و زهی نار میان خرد و روح دو زلفین و دو چشمت زهی حل و زهی عقد زهی گیر و زهی دار همه دل سوختگان را از سر زلف و زنخدانت زهی جاه و زهی چاه زهی بند و زهی بار به نزدیک سناییست ز عشق تو و غیرت زهی نام و زهی ننگ زهی فخر و زهی عار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۰ ای سنایی خیز و در ده آن شراب بی خمار تا زمانی می خوریم از دست ساقی بی شمار از نشاط آن که دایم در سرم مستی بود عمرهای خوش بگذرانم بر امید غم گسار هست خوش باشد کسی را کاو ز خود باشد بری خوش بود مستی و هستی خاصه بر روی نگار من به حق باقی شدم اکنون که از خود فانی ام هان ز خود فانی مطلق شو به حق شو استوار دل ز خود بردار ای جان تا به حق فانی شوی آن که از خود فارغ آمد فرد باشد پیش یار من به خود قادر نی ام زیرا که هستم ز آب و گل چون بوم جایی که هستم چون یتیمی دل فگار

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۷ جانا ز غم عشق تو من زارم من زار از توده سیسنبر در بارم در بار هر چند که بیزار شدم من ز جفاهات زین مایه بیزاری بیزارم بیزار تا در کف اندوه بماندست دل من زین محنت و اندوه بر آزارم آزار از بهر رضای دل تو از دل و از جان ای دوست به جان تو که آوارم آوار ای روی تو چون روز و دو زلفین تو چون شب پیوسته شب از عشق تو بیدارم بیدار ای نقطه خوبی و نکویی به همه وقت گردنده عشق تو چو پرگارم پرگار پیکار نیم از غمت ای ماه شب و روز بر درگه سودای تو بر کارم بر کار در کعبه تیمار اگر چند مقیمم ای یار چنان دان که به خمارم خمار از عشوه عشق تو اگر مست شدم مست از خوردن اندوه تو هشیارم هشیار از هجر تو نزدیک سنایی چو رخ تو اندر چمن عشق به گلزارم گلزار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۸ ما را مدار خوار که ما عاشقیم و زار بیمار و دل فگار و جدا مانده از نگار ما را مگوی سرو که ما رنج دیده ایم از گشت آسمان وز آسیب روزگار زین صعب تر چه باشد زین بیشتر که هست بیماری و غریبی و تیمار و هجر یار رنج دگر مخواه و برین بر فزون مجوی ما را بس است اینکه بر او آمده ست کار بر ما حلال گشت غم و ناله و خروش چونان که شد حرام می نوش خوشگوار ما را به نزد هیچ کسی زینهار نیست خواهیم زینهار به روزی هزار بار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۹ زهی حسن و زهی عشق و زهی نور و زهی نار زهی خط و زهی زلف و زهی مور و زهی مار به نزدیک من از شق زهی شور و زهی شر به درگاه تو از حسن زهی کار و زهی بار به بالا و کمرگاه به زلفین و به مژگان زهی تیر و زهی تار و زهی قیر و زهی قار یکی گلبنی از روح گلت عقل و گلت عشق زهی بیخ و زهی شاخ و زهی برگ و زهی بار بهشت از تو و گردون حواس از تو و ارکان زهی هشت و زهی هفت زهی پنج و زهی چار برین فرق و برین دست برین روی و برین دل زهی خاک و زهی باد زهی آب و زهی نار میان خرد و روح دو زلفین و دو چشمت زهی حل و زهی عقد زهی گیر و زهی دار همه دل سوختگان را از سر زلف و زنخدانت زهی جاه و زهی چاه زهی بند و زهی بار به نزدیک سناییست ز عشق تو و غیرت زهی نام و زهی ننگ زهی فخر و زهی عار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۰ ای سنایی خیز و در ده آن شراب بی خمار تا زمانی می خوریم از دست ساقی بی شمار از نشاط آن که دایم در سرم مستی بود عمرهای خوش بگذرانم بر امید غم گسار هست خوش باشد کسی را کاو ز خود باشد بری خوش بود مستی و هستی خاصه بر روی نگار من به حق باقی شدم اکنون که از خود فانی ام هان ز خود فانی مطلق شو به حق شو استوار دل ز خود بردار ای جان تا به حق فانی شوی آن که از خود فارغ آمد فرد باشد پیش یار من به خود قادر نی ام زیرا که هستم ز آب و گل چون بوم جایی که هستم چون یتیمی دل فگار

%0
10 Bölüm