سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۸ این چه قرنست اینکه در خوابند بیداران همه وین چه دورست اینکه سرمستند هشیاران همه طوق منت یابم اندر حلق حق گویان دین خواب غفلت بینم اندر چشم بیداران همه در لباس مصلحت رفتند رزاقان دهر بر بساط صایبی خفتند طراران همه در لحد خفتند بیداران دین مصطفا بر فلک بردند غیو و نعره میخواران همه حیز متواری بدی زین پیش اکنون شد پدید زان که بی ننگند و بی عارند عیاران همه غارتی را عادتی کردند بزازان ما در دکان دارند ازین معنی به خرواران همه بی خبر گشته ست گوش عقل حق گویان دین بی بصر گشته ست گویی چشم نظاران همه ای جهان دیده کجااند آن جهانداران کجا وی ستمدیده کجااند آن ستمگاران همه آنکه از من زاد کو و آنکه زو زادم کجاست آن رفیقان نکو و آن مهربان یاران همه و آن سمن رویان گل بویان حوراپیکران آنکه گل بودی خجل زان روی گلناران همه مرگشان هم قهر کرد آخر به امر کردگار ای برادر مرگ دان قهار قهاران همه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۹ شغل سرهنگان دین از مرد متواری مجوی سیرت ابرار را در طبع اضراری مجوی از هوای فقر مردان کاخ فغفوری مخواه در سرای سوز سلمان تخت جباری مجوی در میان دوکدان لاف هر تردامنی نیزه و گرز و کمان و تیر عیاری مجوی دل که در سودا غمی شد بینی از بویش مگیر در خرابه بام گلخن طبل عطاری مجوی خلعت بوذر نداری گام دینداری منه قوت حیدر نداری نام کراری مجوی خار پای راه درویشان آن درگاه را در کف دست عروس مهد عماری مجوی هر کسی را نور صدق عشق این ره کی دهد صورت خورشید را اندر شب تاری مجوی گرد طاووسان دین گرد و بمان اوباش را در دهان زاغ پیسه مشک تاتاری مجوی بر سر طور هوا طنبور شهوت می زنی عشق داری لن ترانی را بدین خواری مجوی ور تو خواهی نفس شیطان از تو بیزاری کند نام عشق دوست را جز از سر زاری مجوی سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۷۰ تا کی اندر راه دین با نفس دمسازی کنی بر در میدان این درگاه طنازی کنی کوزه و ابریق برداری و راه کج روی جامه صدیق در پوشی و غمازی کنی ور تو خواهی کز کمان شهوت و تیر نفاق از سر انگشت دف زن ناوک اندازی کنی نزد مغفرها ستور لنگ گردی و آنگهی پیش معجرها حدیث از مرکب تازی کنی چون به کنجی باز بنشینی و با یاران حدیث از گل و گرمابه و از شانه رازی کنی رو به گرد خاکبازی گرد کین آن راه نیست کاندرین ره با براق خلد خر تازی کنی تا تو خود کی مرد آن باشی که خود را چون خلیل در کف محنت چو گوی پهنه غازی کنی نیست سودای دفاع تو که در بازار صدق با خس و خاشاک می خواهی که بزازی کنی وقت آب و تخم کشتن گشته شیطان را قرین وقت خرمن کوفتن با موسی انبازی کنی مگذران در لهو و بازی عمر لیکن روز حشر کیفر آن گاهی بری با حور عین بازی کنی
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۸ این چه قرنست اینکه در خوابند بیداران همه وین چه دورست اینکه سرمستند هشیاران همه طوق منت یابم اندر حلق حق گویان دین خواب غفلت بینم اندر چشم بیداران همه در لباس مصلحت رفتند رزاقان دهر بر بساط صایبی خفتند طراران همه در لحد خفتند بیداران دین مصطفا بر فلک بردند غیو و نعره میخواران همه حیز متواری بدی زین پیش اکنون شد پدید زان که بی ننگند و بی عارند عیاران همه غارتی را عادتی کردند بزازان ما در دکان دارند ازین معنی به خرواران همه بی خبر گشته ست گوش عقل حق گویان دین بی بصر گشته ست گویی چشم نظاران همه ای جهان دیده کجااند آن جهانداران کجا وی ستمدیده کجااند آن ستمگاران همه آنکه از من زاد کو و آنکه زو زادم کجاست آن رفیقان نکو و آن مهربان یاران همه و آن سمن رویان گل بویان حوراپیکران آنکه گل بودی خجل زان روی گلناران همه مرگشان هم قهر کرد آخر به امر کردگار ای برادر مرگ دان قهار قهاران همه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۹ شغل سرهنگان دین از مرد متواری مجوی سیرت ابرار را در طبع اضراری مجوی از هوای فقر مردان کاخ فغفوری مخواه در سرای سوز سلمان تخت جباری مجوی در میان دوکدان لاف هر تردامنی نیزه و گرز و کمان و تیر عیاری مجوی دل که در سودا غمی شد بینی از بویش مگیر در خرابه بام گلخن طبل عطاری مجوی خلعت بوذر نداری گام دینداری منه قوت حیدر نداری نام کراری مجوی خار پای راه درویشان آن درگاه را در کف دست عروس مهد عماری مجوی هر کسی را نور صدق عشق این ره کی دهد صورت خورشید را اندر شب تاری مجوی گرد طاووسان دین گرد و بمان اوباش را در دهان زاغ پیسه مشک تاتاری مجوی بر سر طور هوا طنبور شهوت می زنی عشق داری لن ترانی را بدین خواری مجوی ور تو خواهی نفس شیطان از تو بیزاری کند نام عشق دوست را جز از سر زاری مجوی سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۷۰ تا کی اندر راه دین با نفس دمسازی کنی بر در میدان این درگاه طنازی کنی کوزه و ابریق برداری و راه کج روی جامه صدیق در پوشی و غمازی کنی ور تو خواهی کز کمان شهوت و تیر نفاق از سر انگشت دف زن ناوک اندازی کنی نزد مغفرها ستور لنگ گردی و آنگهی پیش معجرها حدیث از مرکب تازی کنی چون به کنجی باز بنشینی و با یاران حدیث از گل و گرمابه و از شانه رازی کنی رو به گرد خاکبازی گرد کین آن راه نیست کاندرین ره با براق خلد خر تازی کنی تا تو خود کی مرد آن باشی که خود را چون خلیل در کف محنت چو گوی پهنه غازی کنی نیست سودای دفاع تو که در بازار صدق با خس و خاشاک می خواهی که بزازی کنی وقت آب و تخم کشتن گشته شیطان را قرین وقت خرمن کوفتن با موسی انبازی کنی مگذران در لهو و بازی عمر لیکن روز حشر کیفر آن گاهی بری با حور عین بازی کنی