Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۶ - فی صفة الموت جز دو رنگی نشد ز مرگ هلاک مرد یک رنگ را ز مرگ چه باک مجلس وعظ رفتنت هوسست مرگ همسایه واعظ تو بسست مرگ را در سرای پیچاپیچ پیش تا سایه افگند به بسیچ زادگان چون رحم بپردازند سفر مرگ خویش را سازند تو به پیری ز مرگ نندیشی ملک الموت را مگر خویشی وگر ایدون که خویشی تو درست هست باری بآخر و به نخست نکند سود و جز زیان ندهد که ورا نیز اجل امان ندهد سوی مرگ است خلق را آهنگ دم زدن گام و روز و شب فرسنگ جان پذیران چه بی نوا چه به برگ همه در کشتی اند و ساحل مرگ هستی حق زوال نپذیرد آنکه مرگ آفرید کی میرد پیش آن کس که قدر دین داند سرگذشت امل اجل خواند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۷ - تمثیل در احوال گذشتگان جهان بی‌وفا از ثری تا به اوج چرخ اثیر همه میرنده اند دون و امیر چه حدیث است میر هم میرد زانکه جسمست مرگ بپذیرد چکنی سرگذشت طراری سرگذشت اجل شنو باری تا بگوید چگونه سازم چاه تا بگوید چگونه سوزم شاه تا بگوید به غافل و کر و کور به که دادم ز که استدم زر و زور تا بگوید که گردنان را من چون شکستم به سروری گردن تا بگوید چه تاختم بر تخت تا بگوید چه باختم با بخت بخت خود از چه سان نگون کردم تخت این از که پر ز خون کردم چه نخ و بیخها بکندم من چه شخ و شاخها فکندم من نفس این را نکال چون کردم بدر آنرا هلال چون کردم خسروان را چگونه کردم مست قصر شاهان چگونه کردم پست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۸ - در صفت مرگ پیامبران علیهم‌السّلام تا بگوید ز انبیا و رسل چون گرفتم به قهر بر سر پل تا بگوید که شیث و آدم را چون بریدم ز جسمشان دم را تا بگوید ز کشتن هابیل که ستم کرد بر تنش قابیل تا بگوید ز نوش و نوح و لمک مردن زار و رفتن هریک تا بگوید ز هود وز صالح راحت و رنج ناصح و طالح تا بگوید ز حال ابراهیم جور نمرود و آن عذاب الیم حال اسحاق و حال اسماعیل هاجر و ساره و آل اسراییل قصه رنج یوسف از اخوان صبر یعقوب و خانه احزان تا بگوید ز مبتلا ایوب دل و جان در عنا و دا مکروب حال الیاس و یوشع و ذوالکفل یافته هریک از کفایت کفل تا بگوید ز موسی و هارون آل عمران و حوت با ذوالنون تا بگوید ز گریه داود ناله و آب چشم و طول سجود تا بگوید ز ملکت پسرش سایه از پر مرغ کرد سرش انس و جن مر ورا شده مطواع باد چون مرکبی مطیع و مطاع تا بگوید ز اشمویل و شعیب پاکشان جیب و دامن از همه عیب کالب و دانیال و لوط و خضر شده هریک ز قوم خویش ضجر پند لقمان و سرگذشت یسع دین و دل در ورع بری ز طمع تا بگوید ز لشکر کفار زکریا بریده از منشار تا بگوید ز عصمت یحیی تا بگوید ز ناله عیسی تا بگوید ز سید سادات که ز ما بر روان او صلوات احمد مرسل آنکه فضل احد کرده بر جمله انبیاش اوحد آفتاب مساجد و خلوات از حق او را صلوة در صلوات شیخ ابوبکر و عمر و عثمان حیدر آن شیر خالق سبحان تا بگوید ز حال میرحسن وآن همه خصم چیره بر یک تن واندر آن کار پور بوسفیان یک زمان مر ورا نداده امان از زنی خواست استعانت و عون تا شد او هم جلیس با فرعون تا بگوید ز کربلا و حسین آن نبی را چو قلب و همچون عین تا بگوید ز قوم پر شر و شین شده راضی به قتل میرحسین شده در نار قاتل و مقتول رفته با مرتبت به نزد رسول کربلا گشته گورخانه ورا کرده تیر عدو نشانه ورا زان برآوردن هلاک و دمار از نژاد امیه خونخوار تا بگوید که بهر آتش و آب آب فرعون چون ببردم از آب تا بگوید ز موت و بعث عزیر از بشر آن رخ آوریده به خیر حال اصحاب کهف و دقیانوس قصه تبخلوس و شهر فسوس تا بگوید ز عاد و عاد نژاد که به بادش چگونه کردم باد تا بگوید ز زخم ناگاهان بر سر رهبران ز گمراهان زان در آوردن رسول از در زان برون کردن فضول از سر زان ببردن عروس نیکو روی ناگهان از کنار زیبا شوی

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۶ - فی صفة الموت جز دو رنگی نشد ز مرگ هلاک مرد یک رنگ را ز مرگ چه باک مجلس وعظ رفتنت هوسست مرگ همسایه واعظ تو بسست مرگ را در سرای پیچاپیچ پیش تا سایه افگند به بسیچ زادگان چون رحم بپردازند سفر مرگ خویش را سازند تو به پیری ز مرگ نندیشی ملک الموت را مگر خویشی وگر ایدون که خویشی تو درست هست باری بآخر و به نخست نکند سود و جز زیان ندهد که ورا نیز اجل امان ندهد سوی مرگ است خلق را آهنگ دم زدن گام و روز و شب فرسنگ جان پذیران چه بی نوا چه به برگ همه در کشتی اند و ساحل مرگ هستی حق زوال نپذیرد آنکه مرگ آفرید کی میرد پیش آن کس که قدر دین داند سرگذشت امل اجل خواند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۷ - تمثیل در احوال گذشتگان جهان بی‌وفا از ثری تا به اوج چرخ اثیر همه میرنده اند دون و امیر چه حدیث است میر هم میرد زانکه جسمست مرگ بپذیرد چکنی سرگذشت طراری سرگذشت اجل شنو باری تا بگوید چگونه سازم چاه تا بگوید چگونه سوزم شاه تا بگوید به غافل و کر و کور به که دادم ز که استدم زر و زور تا بگوید که گردنان را من چون شکستم به سروری گردن تا بگوید چه تاختم بر تخت تا بگوید چه باختم با بخت بخت خود از چه سان نگون کردم تخت این از که پر ز خون کردم چه نخ و بیخها بکندم من چه شخ و شاخها فکندم من نفس این را نکال چون کردم بدر آنرا هلال چون کردم خسروان را چگونه کردم مست قصر شاهان چگونه کردم پست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۸ - در صفت مرگ پیامبران علیهم‌السّلام تا بگوید ز انبیا و رسل چون گرفتم به قهر بر سر پل تا بگوید که شیث و آدم را چون بریدم ز جسمشان دم را تا بگوید ز کشتن هابیل که ستم کرد بر تنش قابیل تا بگوید ز نوش و نوح و لمک مردن زار و رفتن هریک تا بگوید ز هود وز صالح راحت و رنج ناصح و طالح تا بگوید ز حال ابراهیم جور نمرود و آن عذاب الیم حال اسحاق و حال اسماعیل هاجر و ساره و آل اسراییل قصه رنج یوسف از اخوان صبر یعقوب و خانه احزان تا بگوید ز مبتلا ایوب دل و جان در عنا و دا مکروب حال الیاس و یوشع و ذوالکفل یافته هریک از کفایت کفل تا بگوید ز موسی و هارون آل عمران و حوت با ذوالنون تا بگوید ز گریه داود ناله و آب چشم و طول سجود تا بگوید ز ملکت پسرش سایه از پر مرغ کرد سرش انس و جن مر ورا شده مطواع باد چون مرکبی مطیع و مطاع تا بگوید ز اشمویل و شعیب پاکشان جیب و دامن از همه عیب کالب و دانیال و لوط و خضر شده هریک ز قوم خویش ضجر پند لقمان و سرگذشت یسع دین و دل در ورع بری ز طمع تا بگوید ز لشکر کفار زکریا بریده از منشار تا بگوید ز عصمت یحیی تا بگوید ز ناله عیسی تا بگوید ز سید سادات که ز ما بر روان او صلوات احمد مرسل آنکه فضل احد کرده بر جمله انبیاش اوحد آفتاب مساجد و خلوات از حق او را صلوة در صلوات شیخ ابوبکر و عمر و عثمان حیدر آن شیر خالق سبحان تا بگوید ز حال میرحسن وآن همه خصم چیره بر یک تن واندر آن کار پور بوسفیان یک زمان مر ورا نداده امان از زنی خواست استعانت و عون تا شد او هم جلیس با فرعون تا بگوید ز کربلا و حسین آن نبی را چو قلب و همچون عین تا بگوید ز قوم پر شر و شین شده راضی به قتل میرحسین شده در نار قاتل و مقتول رفته با مرتبت به نزد رسول کربلا گشته گورخانه ورا کرده تیر عدو نشانه ورا زان برآوردن هلاک و دمار از نژاد امیه خونخوار تا بگوید که بهر آتش و آب آب فرعون چون ببردم از آب تا بگوید ز موت و بعث عزیر از بشر آن رخ آوریده به خیر حال اصحاب کهف و دقیانوس قصه تبخلوس و شهر فسوس تا بگوید ز عاد و عاد نژاد که به بادش چگونه کردم باد تا بگوید ز زخم ناگاهان بر سر رهبران ز گمراهان زان در آوردن رسول از در زان برون کردن فضول از سر زان ببردن عروس نیکو روی ناگهان از کنار زیبا شوی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۹ - صفت مرگ شاهان فرس و بزرگان ایشان زان ملوک عجم که در تاریخ بخردان راست موعظت توبیخ زان سخنهای ملک کیخسرو رستم زال و نیرم و جم و زو آل گشتاسب و نامور لهراسب وان همه علم و حکمت جاماسب حال جمشید و حال افریدون حال ضحاک کافر ملعون سرگذشت سیاوش مظلوم پدر بی حفاظ و آن زن شوم حال اسفندیار و ظلم پدر حال افراسیاب بسته کمر رستم گرد و خدعه سهراب که جهان شد ز فعل هر دو خراب زان جفاهای بهمن دانا که چه کرد از خروج با دارا زان ملوک طوایف عظما که چه گونه شدند جمله هبا حال فیروز و اردشیر عظام اردوان دلیر با بهرام زان خبرهای آل ساسانی راندن کام دل به آسانی زان خصال سکندر رومی که برفت از جهان به محرومی زان سیرهای یزدگرد عزیز که شد از بخت بد همه ناچیز سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۰ - در صفت موت بنی‌آدم از خاصّه و عامه زان بنی آدم از صغار و کبار که برآورده شد ز جمله دمار زان به جان اندرون خلیدن نیش بچه را در کنار مادر خویش زان بریدن به منزل و به سفر حلق برنای تازه پیش پدر زان ربودن فکندن اندر نار مرد را از دکان و از بازار زان خصال سران سمر کردن زان کلاه کیان کمر کردن زان همه ملک با خلل کردن زان همه خطبه ها بدل کردن زان بناگاه بردن از سر تخت پای بسته کشان دو صد بدبخت تا چو بشنودی از غرور مهی دل براین عمر بی وفا ننهی این همه قصه ها از او بشنو نازنینی مکن بدو بگرو زین قفاهای نرم و شیرین کار گردن اندر مدزد مسخره وار تو ز روی هوا و پر هوسی وز پی فعل ناکسی و خسی آنچنان با غرور گشتی جفت پیش تو مرگ خود که یارد گفت چه حدیثست شاه کی میرد کی اجل حلق پادشا گیرد کی بود خاصه از درون حصار با امیر اجل اجل را کار از توام خوشتر آنکه پیش اجل از برای نفاق و زرق و دغل پیش بیمار همنفس با مرگ گشته ریزان ز شاخ عمرش برگ او کشیده ز هفت عضوش جان تو همی گویی هفت که به میان کرده ابلیس بهر طنازی زین سخن بر بروت تو بازی در میان ار هزار که باشد مرگ یک دم چو خاک بر پاشد زین ترش بودنت در این زندان مرگ را کند کی شود دندان مه ز تو که ز تو به پیش تو مرد تو بزی خوش ترا که یارد برد مردگان را به گل سپردی تو تو نمیری نه مرد خردی تو خود ترا مرگ بسته کی گیرد تو امیری امیر کی میرد

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۹ - صفت مرگ شاهان فرس و بزرگان ایشان زان ملوک عجم که در تاریخ بخردان راست موعظت توبیخ زان سخنهای ملک کیخسرو رستم زال و نیرم و جم و زو آل گشتاسب و نامور لهراسب وان همه علم و حکمت جاماسب حال جمشید و حال افریدون حال ضحاک کافر ملعون سرگذشت سیاوش مظلوم پدر بی حفاظ و آن زن شوم حال اسفندیار و ظلم پدر حال افراسیاب بسته کمر رستم گرد و خدعه سهراب که جهان شد ز فعل هر دو خراب زان جفاهای بهمن دانا که چه کرد از خروج با دارا زان ملوک طوایف عظما که چه گونه شدند جمله هبا حال فیروز و اردشیر عظام اردوان دلیر با بهرام زان خبرهای آل ساسانی راندن کام دل به آسانی زان خصال سکندر رومی که برفت از جهان به محرومی زان سیرهای یزدگرد عزیز که شد از بخت بد همه ناچیز سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۰ - در صفت موت بنی‌آدم از خاصّه و عامه زان بنی آدم از صغار و کبار که برآورده شد ز جمله دمار زان به جان اندرون خلیدن نیش بچه را در کنار مادر خویش زان بریدن به منزل و به سفر حلق برنای تازه پیش پدر زان ربودن فکندن اندر نار مرد را از دکان و از بازار زان خصال سران سمر کردن زان کلاه کیان کمر کردن زان همه ملک با خلل کردن زان همه خطبه ها بدل کردن زان بناگاه بردن از سر تخت پای بسته کشان دو صد بدبخت تا چو بشنودی از غرور مهی دل براین عمر بی وفا ننهی این همه قصه ها از او بشنو نازنینی مکن بدو بگرو زین قفاهای نرم و شیرین کار گردن اندر مدزد مسخره وار تو ز روی هوا و پر هوسی وز پی فعل ناکسی و خسی آنچنان با غرور گشتی جفت پیش تو مرگ خود که یارد گفت چه حدیثست شاه کی میرد کی اجل حلق پادشا گیرد کی بود خاصه از درون حصار با امیر اجل اجل را کار از توام خوشتر آنکه پیش اجل از برای نفاق و زرق و دغل پیش بیمار همنفس با مرگ گشته ریزان ز شاخ عمرش برگ او کشیده ز هفت عضوش جان تو همی گویی هفت که به میان کرده ابلیس بهر طنازی زین سخن بر بروت تو بازی در میان ار هزار که باشد مرگ یک دم چو خاک بر پاشد زین ترش بودنت در این زندان مرگ را کند کی شود دندان مه ز تو که ز تو به پیش تو مرد تو بزی خوش ترا که یارد برد مردگان را به گل سپردی تو تو نمیری نه مرد خردی تو خود ترا مرگ بسته کی گیرد تو امیری امیر کی میرد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۱ - در بقا و فنای جسم و جان گوید در جهانی که عقل و ایمانست مردن جسم زادن جانست تن فدا کن که در جهان سخن جان شود زنده چون بمیرد تن روزی آخر ز چرخ پاینده هم تو سایی و هم بساینده گر ترا از حواس مرگ برید مرگ هم مرگ خود بخواهد دید هاون ار چند چیزها ساید هم بسوده شود چو وقت آید مرگ اگر ریخت خون ماده و نر هم بریزند خونش در محشر ای بهان را به بد بیازرده وآنچه بد بود با بدان کرده عمرت از آس آسمان سوده تو دمی زو چنان نیاسوده بس بود زین سپس کنف کفنت که همی بر نتافت پیرهنت لعل را کافتاب پروردست از همه آفتش جدا کردست شحنه اوست آفتاب بلند نرساند بدو نهیب و گزند چون همی زاختران پذیرد قوت خم نگیرد ز گوهران یاقوت باز دری کز آب زاد و مغاک لاجرم خاک شد ز خاک چو خاک بر فلک شو که در جهان وجود هرکه برتر کریم تر در جود دشمن جان تنست خاکش دار کعبه حق دلست پاکش دار زانکه اندر سرای سور و صور از پی خواندن سرور سور همه آلایش تو از طین است همه آرایش تو از دین است رهبر این راه را چو مرگت نیست بی نوایی مکن چو برگت نیست مرگ هدیه است نزد داننده هدیه دان میهمان ناخوانده سوی دین هدیه خدایش دان آنکه ناخوانده آیدت مهمان مرگ ناخوانده کایدت مهمان پیش هدیه خدای کش تن و جان جامه ت ای آنکه تخت تو خردست ز آتش و آب باد و خاک به دست مرگ چون رخ نمود هیچ منال به دل و جان همی کن استقبال همچو ایمان برای سور و سروش جامه های برهنگی در پوش این همه هستیی که در بدنست نقش نه پیر و چار پیرزنست نه و چار است مر ترا مایه برنشاید گذشت زین پایه گر به غفلت زیی درین مسکن جان مسکینت ماند بی مأمن بروی زین سرای بی معنی گوش پر گوشوار لابشری از پی پنج روزه بدمردی گنج عقبی به دنیی آوردی باری ار زین شکار نیست گزیر مرغ دنیا به دام دنیا گیر خرج کردی برای تن جان را در سر نان بدادی ایمان را مکن ار مال را شناسی ارج زر رکنی به شهر کوران خرج کی بود سوی بزمی و رزمی شهر خوارزم و نقد خوارزمی جعفری را چو نیست اینجا نرخ باز دار از پی تجارت کرخ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۲ - در نکوهش این جهان اینکه اقلیم بیم و امیدست خود یکی روزه راه خورشیدست اینک امروز ربع مسکونست قطره ای از هزار جیحونست هیچ نادیده عالم معنی معرفت را چرا کنی دعوی تو ز طاوس پای دیدستی نام اقلیمها شنیدستی ز رزی دانه عنب دیدی مهره بوالعجب به شب دیدی بازی روز و شب به انبازی هست پیش تو همچو شب بازی شیر گرمابه دیده از نقاش باش تا شیر بیشه بینی باش تو که این را چو جان نگه داری گاه از آن عقل را بیازاری نبود مر ترا بهی و مهی با دلی پر ز حرص و دست تهی برکه خندند ساکنان اثیر کز تو با گریه ماند گوز و پنیر گوز مر خرس حرص را بگذار وین پنیر بدت به گربه سپار که اگر با تو دم زند هوست کند از جور چرخ در قفست

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۱ - در بقا و فنای جسم و جان گوید در جهانی که عقل و ایمانست مردن جسم زادن جانست تن فدا کن که در جهان سخن جان شود زنده چون بمیرد تن روزی آخر ز چرخ پاینده هم تو سایی و هم بساینده گر ترا از حواس مرگ برید مرگ هم مرگ خود بخواهد دید هاون ار چند چیزها ساید هم بسوده شود چو وقت آید مرگ اگر ریخت خون ماده و نر هم بریزند خونش در محشر ای بهان را به بد بیازرده وآنچه بد بود با بدان کرده عمرت از آس آسمان سوده تو دمی زو چنان نیاسوده بس بود زین سپس کنف کفنت که همی بر نتافت پیرهنت لعل را کافتاب پروردست از همه آفتش جدا کردست شحنه اوست آفتاب بلند نرساند بدو نهیب و گزند چون همی زاختران پذیرد قوت خم نگیرد ز گوهران یاقوت باز دری کز آب زاد و مغاک لاجرم خاک شد ز خاک چو خاک بر فلک شو که در جهان وجود هرکه برتر کریم تر در جود دشمن جان تنست خاکش دار کعبه حق دلست پاکش دار زانکه اندر سرای سور و صور از پی خواندن سرور سور همه آلایش تو از طین است همه آرایش تو از دین است رهبر این راه را چو مرگت نیست بی نوایی مکن چو برگت نیست مرگ هدیه است نزد داننده هدیه دان میهمان ناخوانده سوی دین هدیه خدایش دان آنکه ناخوانده آیدت مهمان مرگ ناخوانده کایدت مهمان پیش هدیه خدای کش تن و جان جامه ت ای آنکه تخت تو خردست ز آتش و آب باد و خاک به دست مرگ چون رخ نمود هیچ منال به دل و جان همی کن استقبال همچو ایمان برای سور و سروش جامه های برهنگی در پوش این همه هستیی که در بدنست نقش نه پیر و چار پیرزنست نه و چار است مر ترا مایه برنشاید گذشت زین پایه گر به غفلت زیی درین مسکن جان مسکینت ماند بی مأمن بروی زین سرای بی معنی گوش پر گوشوار لابشری از پی پنج روزه بدمردی گنج عقبی به دنیی آوردی باری ار زین شکار نیست گزیر مرغ دنیا به دام دنیا گیر خرج کردی برای تن جان را در سر نان بدادی ایمان را مکن ار مال را شناسی ارج زر رکنی به شهر کوران خرج کی بود سوی بزمی و رزمی شهر خوارزم و نقد خوارزمی جعفری را چو نیست اینجا نرخ باز دار از پی تجارت کرخ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۲ - در نکوهش این جهان اینکه اقلیم بیم و امیدست خود یکی روزه راه خورشیدست اینک امروز ربع مسکونست قطره ای از هزار جیحونست هیچ نادیده عالم معنی معرفت را چرا کنی دعوی تو ز طاوس پای دیدستی نام اقلیمها شنیدستی ز رزی دانه عنب دیدی مهره بوالعجب به شب دیدی بازی روز و شب به انبازی هست پیش تو همچو شب بازی شیر گرمابه دیده از نقاش باش تا شیر بیشه بینی باش تو که این را چو جان نگه داری گاه از آن عقل را بیازاری نبود مر ترا بهی و مهی با دلی پر ز حرص و دست تهی برکه خندند ساکنان اثیر کز تو با گریه ماند گوز و پنیر گوز مر خرس حرص را بگذار وین پنیر بدت به گربه سپار که اگر با تو دم زند هوست کند از جور چرخ در قفست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۳ - اندر طلب بهشت به سالوسی مرغ و حور از بهشت ابدانست حکمت و دین بهشت یزدانست نبود جز جمال ایزد قوت عاشقان را به جنت ملکوت تو چه دانی که می چه گیری قوت در چنین دل کجا رسد ملکوت ملکوت از پی گدایی را جان دهد از پی رضایی را آنکه در بند حور و غلمانست نیست خواجه که از غلامانست آنکه در صف بارگاه ازل می سراید چو عندلیب غزل چون گرفت از صفای صفوت قوت ملک را باز داند از ملکوت چون نداری مناهی اندر پیش ز احتساب خرد به جو مندیش تو چه دانی بهشت یزدان چیست چه شناسی که جنت جان چیست کی برد شهوتت ترا به بهشت تات حور و قصور باید و کشت همچو بربط ز فسق و سیرت زشت چشمتان هشت بهر هشت بهشت ای به دل کرده دین به نامردی چند ازین نان و چند ازین خوردی دلی آخر به دست کن روزی که درو باشدت ز دین سوزی گیرم این جا ز دیوی و زوشی عیب خود بر همه همی پوشی چون رسی در جهان بی چونی عیب گوید من اینکم چونی تو همی پوش همچو عامه خلق عیب خود بهر بارنامه خلق پس بدان تا هوا شود خشنود عذر می نه که عقلم این فرمود گرچه بر خود بپوشی از پی فرع از درون شرم دار شرم از شرع این همه طمطراق بیهودست عقل جز راستی نفرمودست وآن کسانی که مرد این راهند از نهاد زمانه آگاهند ستم دوست را چو از در اوست دوست دارند که دوست دارد دوست خشم را از درون محمد وار جز برای شکار شرع مدار حرص را سر بزن به تیغ وفا بخل را پی کن از صفای رضا وآن خرانی که بار گل بکشند شربت صرف کار دل بچشند همه را بینی اندرین بنیاد ز آتش دل دماغها پر باد چون براین در نه ای سپهداری کم ز سگ بانیی مکن باری گر نمیرد چنین سگی در تو از سگی کم بوی به محشر تو از صفات سگی تهی کن رگ ورنه در رستخیز خیزی سگ کمتر از سگ مباش و حق بشناس که به یک لقمه دارد از تو سپاس خشم را دل مده به جاه ویسار سگ دیوانه بر درد هشیار بر عاقل که یافت عقل و بصر فربهی دیگر و ورم دیگر نبود چون بصیر مرد ضریر نیست حاجت مرا بدین تقریر گرچه آبستنی ز دور زمن او هم از مرگ تست آبستن جسم فربه مکن به لقمه خوش کاسب فربه چو شد شود سرکش روده کز باد گشت فربه و تر بدو سوزن شود سبک لاغر ابلهان مانده اند بر سر پل پای در گل دو دست اندر غل همه در آب این دو روزه نهاد تازه و تر چو روده پر باد تو در این خطه فساد و فجور از دل شاد مانده ای رنجور گر تو هستی ز نسبت آدم هم ز خود زای با کمر چو قلم اصل را هم به اصل باز رسان خوش به خوش بخش وناخوشی به خسان عقل و علمست آفت منحوس پر و بالست فتنه طاوس هرچه گویی نه در ره آدم دیو و دد دیده گیرد اندر دم کبک سنت به بوستان نیاز کی درآید چو در خرامد باز گو سبک روح نیست دختر دین هست اندر جهان گران کابین نشود دل تهی ز پر گویی پس تو خون را به خون چرا شویی زان ترا گوشمال داد فلک زیر چرخ کیان فراز سمک تا نگویی جواب بوالحکمان ور بگویی چو کوه گوی همان

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۳ - اندر طلب بهشت به سالوسی مرغ و حور از بهشت ابدانست حکمت و دین بهشت یزدانست نبود جز جمال ایزد قوت عاشقان را به جنت ملکوت تو چه دانی که می چه گیری قوت در چنین دل کجا رسد ملکوت ملکوت از پی گدایی را جان دهد از پی رضایی را آنکه در بند حور و غلمانست نیست خواجه که از غلامانست آنکه در صف بارگاه ازل می سراید چو عندلیب غزل چون گرفت از صفای صفوت قوت ملک را باز داند از ملکوت چون نداری مناهی اندر پیش ز احتساب خرد به جو مندیش تو چه دانی بهشت یزدان چیست چه شناسی که جنت جان چیست کی برد شهوتت ترا به بهشت تات حور و قصور باید و کشت همچو بربط ز فسق و سیرت زشت چشمتان هشت بهر هشت بهشت ای به دل کرده دین به نامردی چند ازین نان و چند ازین خوردی دلی آخر به دست کن روزی که درو باشدت ز دین سوزی گیرم این جا ز دیوی و زوشی عیب خود بر همه همی پوشی چون رسی در جهان بی چونی عیب گوید من اینکم چونی تو همی پوش همچو عامه خلق عیب خود بهر بارنامه خلق پس بدان تا هوا شود خشنود عذر می نه که عقلم این فرمود گرچه بر خود بپوشی از پی فرع از درون شرم دار شرم از شرع این همه طمطراق بیهودست عقل جز راستی نفرمودست وآن کسانی که مرد این راهند از نهاد زمانه آگاهند ستم دوست را چو از در اوست دوست دارند که دوست دارد دوست خشم را از درون محمد وار جز برای شکار شرع مدار حرص را سر بزن به تیغ وفا بخل را پی کن از صفای رضا وآن خرانی که بار گل بکشند شربت صرف کار دل بچشند همه را بینی اندرین بنیاد ز آتش دل دماغها پر باد چون براین در نه ای سپهداری کم ز سگ بانیی مکن باری گر نمیرد چنین سگی در تو از سگی کم بوی به محشر تو از صفات سگی تهی کن رگ ورنه در رستخیز خیزی سگ کمتر از سگ مباش و حق بشناس که به یک لقمه دارد از تو سپاس خشم را دل مده به جاه ویسار سگ دیوانه بر درد هشیار بر عاقل که یافت عقل و بصر فربهی دیگر و ورم دیگر نبود چون بصیر مرد ضریر نیست حاجت مرا بدین تقریر گرچه آبستنی ز دور زمن او هم از مرگ تست آبستن جسم فربه مکن به لقمه خوش کاسب فربه چو شد شود سرکش روده کز باد گشت فربه و تر بدو سوزن شود سبک لاغر ابلهان مانده اند بر سر پل پای در گل دو دست اندر غل همه در آب این دو روزه نهاد تازه و تر چو روده پر باد تو در این خطه فساد و فجور از دل شاد مانده ای رنجور گر تو هستی ز نسبت آدم هم ز خود زای با کمر چو قلم اصل را هم به اصل باز رسان خوش به خوش بخش وناخوشی به خسان عقل و علمست آفت منحوس پر و بالست فتنه طاوس هرچه گویی نه در ره آدم دیو و دد دیده گیرد اندر دم کبک سنت به بوستان نیاز کی درآید چو در خرامد باز گو سبک روح نیست دختر دین هست اندر جهان گران کابین نشود دل تهی ز پر گویی پس تو خون را به خون چرا شویی زان ترا گوشمال داد فلک زیر چرخ کیان فراز سمک تا نگویی جواب بوالحکمان ور بگویی چو کوه گوی همان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۴ - اندر زهد ریایی زهد ورزی برای مرداری پس چه گویی که من کیم باری تو از این زهد توبه جوی نصوح ورنه بی دل روی به عالم روح چو تو سقمونیا خوری به نیاز آنگه از ریدنت که دارد باز در غم آن دمی که رفت از دست گری و خون گری که جایش هست دور و نزدیک بی من و با من سطح آبست حافظ روغن آن دبیری که خورد خیره صبر رید چندانکه شد چو لاشه دبر باش تا دینش بازخواست کند تا چو خامه چگونه کاست کند هرکه جویای عالم غیب است شمع در دست و اشک در جیب است تو نه نیکی نه قابل نیکی مرد کاکا و کو کو و کی کی باش تا نقش عز نماید ذل باش تا عذر جزو خواهد کل گلبن از جور دی نماید خار باش تا گل نمایدت به بهار فتوی اندر ره فتوت نیست نبوت اندر دم نبوت نیست چون فلک سال و مه ز نامردی گرد اجرام خویش می گردی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۵ - اندر مذمّت دنیا و برحذر بودن از آن فرماید در جهانی چه بایدت بودن که به پنگان توانش پیمودن چیست دنیا سرای آفت و شر چون کلیدان زاولی به دو در هست چون مار گرزه دولت دهر نرم و رنگین و از درون پر زهر طفل چون زهر مار کم داند نقش او را تتی تتی خواند همه اندرز من به تو این است که تو طفلی و خانه رنگین است در غرورش توانگر و درویش شاد همچون خیال گنج اندیش تو که در بند او گرفتاری می کش از بهر او چنین خواری تو به امید فخر و روزبهی از همه ناکسان دهر کهی نیست با وی وفا و معنی یار دیده و آزموده ای بسیار جهل خس را پیامبری ندهد آز کس را توانگری ندهد آز چون آتشست و تن چو حطب ز آتش و نی موافقت مطلب آز چون آتش است تن هیزم آب و آتش به هم چه آمیزم آز بسیار خوار و مستحلست پادشا صورت و گدای دلست چون سرابیست آز تشنه فریب همچو سیلیست آز رخ بنشیب خوردنش را چو کرد تشنه بسیچ چون بدو در رسد نباشد هیچ هست چون معده معاویه آز که به خاک از تو دست دارد باز آتشی را که دیو جنباند ایزدش جز به خاک ننشاند

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۴ - اندر زهد ریایی زهد ورزی برای مرداری پس چه گویی که من کیم باری تو از این زهد توبه جوی نصوح ورنه بی دل روی به عالم روح چو تو سقمونیا خوری به نیاز آنگه از ریدنت که دارد باز در غم آن دمی که رفت از دست گری و خون گری که جایش هست دور و نزدیک بی من و با من سطح آبست حافظ روغن آن دبیری که خورد خیره صبر رید چندانکه شد چو لاشه دبر باش تا دینش بازخواست کند تا چو خامه چگونه کاست کند هرکه جویای عالم غیب است شمع در دست و اشک در جیب است تو نه نیکی نه قابل نیکی مرد کاکا و کو کو و کی کی باش تا نقش عز نماید ذل باش تا عذر جزو خواهد کل گلبن از جور دی نماید خار باش تا گل نمایدت به بهار فتوی اندر ره فتوت نیست نبوت اندر دم نبوت نیست چون فلک سال و مه ز نامردی گرد اجرام خویش می گردی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۵ - اندر مذمّت دنیا و برحذر بودن از آن فرماید در جهانی چه بایدت بودن که به پنگان توانش پیمودن چیست دنیا سرای آفت و شر چون کلیدان زاولی به دو در هست چون مار گرزه دولت دهر نرم و رنگین و از درون پر زهر طفل چون زهر مار کم داند نقش او را تتی تتی خواند همه اندرز من به تو این است که تو طفلی و خانه رنگین است در غرورش توانگر و درویش شاد همچون خیال گنج اندیش تو که در بند او گرفتاری می کش از بهر او چنین خواری تو به امید فخر و روزبهی از همه ناکسان دهر کهی نیست با وی وفا و معنی یار دیده و آزموده ای بسیار جهل خس را پیامبری ندهد آز کس را توانگری ندهد آز چون آتشست و تن چو حطب ز آتش و نی موافقت مطلب آز چون آتش است تن هیزم آب و آتش به هم چه آمیزم آز بسیار خوار و مستحلست پادشا صورت و گدای دلست چون سرابیست آز تشنه فریب همچو سیلیست آز رخ بنشیب خوردنش را چو کرد تشنه بسیچ چون بدو در رسد نباشد هیچ هست چون معده معاویه آز که به خاک از تو دست دارد باز آتشی را که دیو جنباند ایزدش جز به خاک ننشاند

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۶ - در نکوهش حرص گوید حرص بگذار و ز آز دست بدار حرص و آزست مایه تیمار حرص را ز آنکه قهر خواند اله عاقل از وی بدان نساخت پناه هرکه او حرص را امام کند خواب و خور جملگی حرام کند نقش رنگین و هیچ جان نه درو خوان زرین و هیچ نان نه برو حرص نقشیست هیچش اندر زیر نکند هیچ هیچ کس را سیر هرکه را دیو حرص مهمان برد تو حقیقت شنو که گرسنه مرد آز پر باد چون درو پیچی کدخداییست خانه پر هیچی هرکه او آز را متابع گشت بگذشت از ثلاث و رابع گشت به غروری ببرده خواب همه نان نداده ببرده آب همه خلق ازین گردخوان دیرینه دیده سیلی و هیچ سیری نه تا قیامت نخورده مهمانش یک شکم نان سیر بر خوانش این دو در دوزخ از درون تو باز صورتش سوی عقل شهوت و آز زین دو گر در فنا نپرهیزی در بقا از درونشان خیزی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۷ - در شهوت و آز گوید چیست دنیا و خلق و استظهار خاکدانی پر از سگ و مردار بهر یک خامش این همه فریاد بهر یک خاک توده این همه باد هست مهر زمانه با کینه سیر دارد میان لوزینه از پی گندمی درین عالم چند باشی برهنه چون آدم بهر گندم تو روح رنجه مدار کادم از بهر گندمی شد خوار در جهان بنگر از پی رازش چه کنی رنگ و بوی غمازش این جهان زان جهان نمودارست لیکن آن زنده اینت مردارست چون یکی بحر دانش آن به شرف آخرش درج در و اول کف خانه ای دان شکسته زیر و زبر نقش دیوار پر درخت و سپر نه درختیش میوه آرنده نه سپر مرگ باز دارنده راز دل هر دو بر تو بنموده تو به غفلت زهر دو نشنوده مانده اندر غرور او شب و روز همچو آدینه کودکان از گوز صفت عمر و مرگ و دولت و زیست زیر دور زمانه دانی چیست شاهد ابله و رقیب بهش می شیرین و میزبان ترش میزبان بی حفاظ و بی آزرم خوردنی جمله سرد و آبش گرم پس مریز ارت چرب باید دیگ آب در دیگ و روغن اندر ریگ راز این کلبه نفس غمازست عقل کل باز خانه رازست نچنی برگش ار چه با برگست پس دویدنش حسرت و مرگست به در عقل گرد تا برهی از بلاها و زشتی و تبهی مرد را عقل به بود دستور ورنه ماند چو ابلهان مغرور

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۶ - در نکوهش حرص گوید حرص بگذار و ز آز دست بدار حرص و آزست مایه تیمار حرص را ز آنکه قهر خواند اله عاقل از وی بدان نساخت پناه هرکه او حرص را امام کند خواب و خور جملگی حرام کند نقش رنگین و هیچ جان نه درو خوان زرین و هیچ نان نه برو حرص نقشیست هیچش اندر زیر نکند هیچ هیچ کس را سیر هرکه را دیو حرص مهمان برد تو حقیقت شنو که گرسنه مرد آز پر باد چون درو پیچی کدخداییست خانه پر هیچی هرکه او آز را متابع گشت بگذشت از ثلاث و رابع گشت به غروری ببرده خواب همه نان نداده ببرده آب همه خلق ازین گردخوان دیرینه دیده سیلی و هیچ سیری نه تا قیامت نخورده مهمانش یک شکم نان سیر بر خوانش این دو در دوزخ از درون تو باز صورتش سوی عقل شهوت و آز زین دو گر در فنا نپرهیزی در بقا از درونشان خیزی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۷ - در شهوت و آز گوید چیست دنیا و خلق و استظهار خاکدانی پر از سگ و مردار بهر یک خامش این همه فریاد بهر یک خاک توده این همه باد هست مهر زمانه با کینه سیر دارد میان لوزینه از پی گندمی درین عالم چند باشی برهنه چون آدم بهر گندم تو روح رنجه مدار کادم از بهر گندمی شد خوار در جهان بنگر از پی رازش چه کنی رنگ و بوی غمازش این جهان زان جهان نمودارست لیکن آن زنده اینت مردارست چون یکی بحر دانش آن به شرف آخرش درج در و اول کف خانه ای دان شکسته زیر و زبر نقش دیوار پر درخت و سپر نه درختیش میوه آرنده نه سپر مرگ باز دارنده راز دل هر دو بر تو بنموده تو به غفلت زهر دو نشنوده مانده اندر غرور او شب و روز همچو آدینه کودکان از گوز صفت عمر و مرگ و دولت و زیست زیر دور زمانه دانی چیست شاهد ابله و رقیب بهش می شیرین و میزبان ترش میزبان بی حفاظ و بی آزرم خوردنی جمله سرد و آبش گرم پس مریز ارت چرب باید دیگ آب در دیگ و روغن اندر ریگ راز این کلبه نفس غمازست عقل کل باز خانه رازست نچنی برگش ار چه با برگست پس دویدنش حسرت و مرگست به در عقل گرد تا برهی از بلاها و زشتی و تبهی مرد را عقل به بود دستور ورنه ماند چو ابلهان مغرور

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۸ - فصل فی صفة‌الافلاک والبروج والسّماء والارض و ما بینهما من‌العجایب ذکر الافلاک و ما فیها من‌العجایب احسن من ابداع المخدّرات الکواعب چندگویی ز چرخ و مکر و فنش به خدای از کری کند سخنش چیست چرخ و زمین فراز و مغاک جامه سبز و دامنی پر خاک شب صد چشم چیست محتالی روز یک چشم چیست دجالی زشت باشد به خاصه از ابدال جز به عبرت نظاره دجال روز و شب را به سوی زیرک و غمر تحفه از وی غمست و غارت عمر چیست چنبر سپهر دهر افروز رسن پیسه چیست جز شب و روز در فگندت به چنبر گردن بهر کشتن زمانه پیسه رسن زده مار فلک ترا به ستیز هست پیسه رسن ازو بگریز در غم زر سرخ و سیم سره سبلتت سبز گشت همچو تره تره سبز و پر آب و رنگینست سر کینش ز پای سرگینست

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۸ - فصل فی صفة‌الافلاک والبروج والسّماء والارض و ما بینهما من‌العجایب ذکر الافلاک و ما فیها من‌العجایب احسن من ابداع المخدّرات الکواعب چندگویی ز چرخ و مکر و فنش به خدای از کری کند سخنش چیست چرخ و زمین فراز و مغاک جامه سبز و دامنی پر خاک شب صد چشم چیست محتالی روز یک چشم چیست دجالی زشت باشد به خاصه از ابدال جز به عبرت نظاره دجال روز و شب را به سوی زیرک و غمر تحفه از وی غمست و غارت عمر چیست چنبر سپهر دهر افروز رسن پیسه چیست جز شب و روز در فگندت به چنبر گردن بهر کشتن زمانه پیسه رسن زده مار فلک ترا به ستیز هست پیسه رسن ازو بگریز در غم زر سرخ و سیم سره سبلتت سبز گشت همچو تره تره سبز و پر آب و رنگینست سر کینش ز پای سرگینست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۹ - در دوازده برج گوید بره چرخ هست مردم خوار زو خور خویش هیچ طمع مدار آفت کشت تست بر گردون گاو کردنده از سرین و سرون از دو پیکر مجوی ساز و بسیچ کز دو روی هیچ کس نیابد هیچ راه خرچنگ و رای او مپذیر کژ رو و کور را دلیل مگیر نخورد شیر چره هرگز گور لیک مردم بسی برد سوی گور چکنی طمع خویشی از خوشه که ازو برنبست کس توشه رو که ناید نصیب گنج ترا از ترازوی بادسنج ترا کی دهد باده خاصه نوش گوار گزدم نوش خوار نیش گزار راستی با کمان چرخ مزن زانکه گشت او کمان تیر شکن گرگ پی باش تات چون قی و غز بز پیر فلک نگیرد بز دوستی ز آبریز چرخ ببر زانکه او گه تهی بود گه پر جگرت گر ز تشنگیست کباب تا نجویی ز ماهی فلک آب مهی تشنه کو فلک سپرد خود همه آب روی مرد خورد بره گرگ سار را بگذار کو پلنگیست زشت و مردم خوار این همه ره برند غافل را گرچه رهبر بوند عاقل را گل فروزند و دل گداز همه زهر سوزند و دیرساز همه خوب رویند و زشت پیوندند همه گریان کنان و خوش خندند همه گندم نمای جو کارند همه گل صورتند و پر خارند همه عطار شکل و ناک دهند همه بزاز روی و دلق زهند گردن گردنان شکسته چو برق تیرباران کنان به غرب و به شرق چو گل و نرگس ارچه برگذرند بی عجب خند و بیهده نگرند گرچه شاگرد حکم تقدیرند همه نقش خیال و تزویرند تو نخواهی و بر تو افشانند تو بندهی و از تو بستانند پایت از باد مانده خاک اندود دست هریک ز جانت خون آلود بنه از گاو بار و از خر خرج ندهند اسبت این دوازده برج دل از این چرخ و گردشش بردار پای را سر بسی کند بردار تو ز تقدیر گشت او غافل باز تدبیرت او کند باطل دایه آن را که بود مادر نیست مایه آب او چو آذر نیست گربه سگ پرست چنبر اوست مشک کافور بیز عنبر اوست دست آن را که کرد باده پرست پای بر سر نهاد و خرد شکست ای که بر چرخ ایمنی زنهار تکیه بر آب کرده ای هش دار زانکه این چرخ تیز گرد کبود هرکه را تیغ کند خود بنمود کرده باشد چو سیرت از ره آز تا تو آگه شوی ز نرخ پیاز کار دین و آسمان این عالم همچو گردون و جوزهر درهم روز غوغا و شهر آشفته تو به دل غافل و به تن خفته موج و گردابها بدین زشتی تو چنین خوش بخفته در کشتی برنیامد در این جهان باری هیچ پر مغز را ازو کاری چرخ اگر در نهاد خود نغزست همچو با حفص پیر و بی مغزست گنبدی بر سر جهان زده اند میخ سیمینش بر کران زده اند ای بسا قامتا که چوگان کرد مرد را کشت و تیر پنهان کرد غمر و دانا درین ره و منزل هیچ ناکرده ذره ای حاصل تو چه گوزی به حکمت آگنده پاک مغز و لطیف و خوش خنده بر وفای سپهر کیسه مدوز کایچ گنبد نگه ندارد گوز مر ترا زود چرخ بگذارد گوی کی گوز را نگه دارد این جهانیست دون و دون پرور وین سپهریست گوی و چوگان گر تو براین مرکز آن یزدان باش خواه کو گوی و خواه چوگان باش چون تو یزدان پرستی از شیطان ایمنی در جهان و با سامان اخترانی که عمر فرسایند تیزپایند کی ترا پایند اختران عمر آدمی شکرند همه جز عمر آدمی نخورند زیر این چرخ و گنبد دوار هست دی با بهار و گل با خار چون بهار زمانه بی دی نیست عمر ما جز هبا و لاشی نیست هرکجا این بهار و دی باشد بوی گل بی زکام کی باشد هست پیمانه های کون و فساد آید و هست و بود بهر معاد خلق را کیل بیش و کم شدنی رفته و آمده ست و آمدنی زین سه بد عهد شخص فرسودست زین سه پیمانه خلق پیمودست گرچه آن گل بود خوش و تر و نغز محتقن کرد گرمی اندر مغز بوی گل دان حیات این عالم موت همچون ز کام هر دو بهم

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۹ - در دوازده برج گوید بره چرخ هست مردم خوار زو خور خویش هیچ طمع مدار آفت کشت تست بر گردون گاو کردنده از سرین و سرون از دو پیکر مجوی ساز و بسیچ کز دو روی هیچ کس نیابد هیچ راه خرچنگ و رای او مپذیر کژ رو و کور را دلیل مگیر نخورد شیر چره هرگز گور لیک مردم بسی برد سوی گور چکنی طمع خویشی از خوشه که ازو برنبست کس توشه رو که ناید نصیب گنج ترا از ترازوی بادسنج ترا کی دهد باده خاصه نوش گوار گزدم نوش خوار نیش گزار راستی با کمان چرخ مزن زانکه گشت او کمان تیر شکن گرگ پی باش تات چون قی و غز بز پیر فلک نگیرد بز دوستی ز آبریز چرخ ببر زانکه او گه تهی بود گه پر جگرت گر ز تشنگیست کباب تا نجویی ز ماهی فلک آب مهی تشنه کو فلک سپرد خود همه آب روی مرد خورد بره گرگ سار را بگذار کو پلنگیست زشت و مردم خوار این همه ره برند غافل را گرچه رهبر بوند عاقل را گل فروزند و دل گداز همه زهر سوزند و دیرساز همه خوب رویند و زشت پیوندند همه گریان کنان و خوش خندند همه گندم نمای جو کارند همه گل صورتند و پر خارند همه عطار شکل و ناک دهند همه بزاز روی و دلق زهند گردن گردنان شکسته چو برق تیرباران کنان به غرب و به شرق چو گل و نرگس ارچه برگذرند بی عجب خند و بیهده نگرند گرچه شاگرد حکم تقدیرند همه نقش خیال و تزویرند تو نخواهی و بر تو افشانند تو بندهی و از تو بستانند پایت از باد مانده خاک اندود دست هریک ز جانت خون آلود بنه از گاو بار و از خر خرج ندهند اسبت این دوازده برج دل از این چرخ و گردشش بردار پای را سر بسی کند بردار تو ز تقدیر گشت او غافل باز تدبیرت او کند باطل دایه آن را که بود مادر نیست مایه آب او چو آذر نیست گربه سگ پرست چنبر اوست مشک کافور بیز عنبر اوست دست آن را که کرد باده پرست پای بر سر نهاد و خرد شکست ای که بر چرخ ایمنی زنهار تکیه بر آب کرده ای هش دار زانکه این چرخ تیز گرد کبود هرکه را تیغ کند خود بنمود کرده باشد چو سیرت از ره آز تا تو آگه شوی ز نرخ پیاز کار دین و آسمان این عالم همچو گردون و جوزهر درهم روز غوغا و شهر آشفته تو به دل غافل و به تن خفته موج و گردابها بدین زشتی تو چنین خوش بخفته در کشتی برنیامد در این جهان باری هیچ پر مغز را ازو کاری چرخ اگر در نهاد خود نغزست همچو با حفص پیر و بی مغزست گنبدی بر سر جهان زده اند میخ سیمینش بر کران زده اند ای بسا قامتا که چوگان کرد مرد را کشت و تیر پنهان کرد غمر و دانا درین ره و منزل هیچ ناکرده ذره ای حاصل تو چه گوزی به حکمت آگنده پاک مغز و لطیف و خوش خنده بر وفای سپهر کیسه مدوز کایچ گنبد نگه ندارد گوز مر ترا زود چرخ بگذارد گوی کی گوز را نگه دارد این جهانیست دون و دون پرور وین سپهریست گوی و چوگان گر تو براین مرکز آن یزدان باش خواه کو گوی و خواه چوگان باش چون تو یزدان پرستی از شیطان ایمنی در جهان و با سامان اخترانی که عمر فرسایند تیزپایند کی ترا پایند اختران عمر آدمی شکرند همه جز عمر آدمی نخورند زیر این چرخ و گنبد دوار هست دی با بهار و گل با خار چون بهار زمانه بی دی نیست عمر ما جز هبا و لاشی نیست هرکجا این بهار و دی باشد بوی گل بی زکام کی باشد هست پیمانه های کون و فساد آید و هست و بود بهر معاد خلق را کیل بیش و کم شدنی رفته و آمده ست و آمدنی زین سه بد عهد شخص فرسودست زین سه پیمانه خلق پیمودست گرچه آن گل بود خوش و تر و نغز محتقن کرد گرمی اندر مغز بوی گل دان حیات این عالم موت همچون ز کام هر دو بهم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۰ - حکایة فی اصحاب الفغلة آن چنان شد که در زمین هری ابلهی کرد رخ به برزگری گفت با او ز روی نادانی سبکی چیست در گران جانی گر نداری همی تو خوار مرا پنبه بی پنبه دانه کار مرا سبلت او به کون دهقان به وین چنین ریش هم به قصران به زانکه پیش عقول حکمت خوار پس خزیدن نیامدست به کار نیست از نقطه تا خط فرمان گنج بی رنج و درد بی درمان هرچه یزدان دهد بر آن مگزین هرچه گردون کند در آن منشین کانچه آن نیست کرد هست کند وآنچه این بر فراشت پست کند نقش نفسی مقیم کی باشد هرچه آن نقش کرد بتراشد در سخاوت به کودکان ماند بدهد زود و زود بستاند خود بخندد به تو سپارد ساز خود بگرید ز تو ستاند باز زود بخش و سبک ستان فلکست پیر با طبع کودکان فلکست ذوق این خطه خطا و خطر هست مانند حوض و نیلوفر روز بدهد ز بوی خود زورش چون شب آید هم او بود گورش روز بخشش ز بوی خویشش قوت چون شب آید خودش بود تابوت روز در بویش ار کند پرواز باز شب جان بدو سپارد باز بد و نیک فلک همه تلفست که هبوطش برابر شرفست گر از این چرخ در نقاب شوی تا کم از ماهی آفتاب شوی دختران چون فسانه پردازند دوک ریسند و لعبتک بازند وان فسانه حدیث چرخ کبود سر افسانه هرچه بود و نبود زانکه نامحرمی تو از گردون داردت پیش خویش خوار و زبون هرکه او بنده گشت گردون را کرد ضایع خدای بی چون را بنده چرخ بنده حق نیست مر ورا نام مرد مطلق نیست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۱ - در صفت ارکانی و گردونی با آن جهان الدنیا قنطرةٌ فاعبروها ولا تعمروها آنچه ارکانی و آنچه گردونیست زان جهان پوستهای بیرونیست هرکه اندر جهان دین باشد هر دمش آسمان زمین باشد مرد تا در جهان دین نرسد از گمان در ره یقین نرسد نردبان سوی گل گرانها راست نردبان سوی دل روانها راست ز منی دان زمانه ساخته را بینوا خوان فلک نواخته را خوارتر کس فلک نواخته است زانکه با او زمانه ساخته است هرکه او با زمانه در سازد عقبی او را ز پیش بندازد ای در این پست مانده همچون مست شکری سوی جان و دل بفرست تو که در بند حرص و آز شدی همچو زر در دهان گاز شدی

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۰ - حکایة فی اصحاب الفغلة آن چنان شد که در زمین هری ابلهی کرد رخ به برزگری گفت با او ز روی نادانی سبکی چیست در گران جانی گر نداری همی تو خوار مرا پنبه بی پنبه دانه کار مرا سبلت او به کون دهقان به وین چنین ریش هم به قصران به زانکه پیش عقول حکمت خوار پس خزیدن نیامدست به کار نیست از نقطه تا خط فرمان گنج بی رنج و درد بی درمان هرچه یزدان دهد بر آن مگزین هرچه گردون کند در آن منشین کانچه آن نیست کرد هست کند وآنچه این بر فراشت پست کند نقش نفسی مقیم کی باشد هرچه آن نقش کرد بتراشد در سخاوت به کودکان ماند بدهد زود و زود بستاند خود بخندد به تو سپارد ساز خود بگرید ز تو ستاند باز زود بخش و سبک ستان فلکست پیر با طبع کودکان فلکست ذوق این خطه خطا و خطر هست مانند حوض و نیلوفر روز بدهد ز بوی خود زورش چون شب آید هم او بود گورش روز بخشش ز بوی خویشش قوت چون شب آید خودش بود تابوت روز در بویش ار کند پرواز باز شب جان بدو سپارد باز بد و نیک فلک همه تلفست که هبوطش برابر شرفست گر از این چرخ در نقاب شوی تا کم از ماهی آفتاب شوی دختران چون فسانه پردازند دوک ریسند و لعبتک بازند وان فسانه حدیث چرخ کبود سر افسانه هرچه بود و نبود زانکه نامحرمی تو از گردون داردت پیش خویش خوار و زبون هرکه او بنده گشت گردون را کرد ضایع خدای بی چون را بنده چرخ بنده حق نیست مر ورا نام مرد مطلق نیست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۱ - در صفت ارکانی و گردونی با آن جهان الدنیا قنطرةٌ فاعبروها ولا تعمروها آنچه ارکانی و آنچه گردونیست زان جهان پوستهای بیرونیست هرکه اندر جهان دین باشد هر دمش آسمان زمین باشد مرد تا در جهان دین نرسد از گمان در ره یقین نرسد نردبان سوی گل گرانها راست نردبان سوی دل روانها راست ز منی دان زمانه ساخته را بینوا خوان فلک نواخته را خوارتر کس فلک نواخته است زانکه با او زمانه ساخته است هرکه او با زمانه در سازد عقبی او را ز پیش بندازد ای در این پست مانده همچون مست شکری سوی جان و دل بفرست تو که در بند حرص و آز شدی همچو زر در دهان گاز شدی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۲ - تمثیل در مذمّت دوستی دنیا ای گرفته به دست حرص و امل پیر زالی سر تو زیر بغل دو جهان آنکه علوی و سفلیست صورت هر دو باز گویم چیست این یکی پیر تنگ میدانیست وآن دگر زال سبحه گردانیست شکر تسبیح می کند جاوید به دو تا مهره سیاه و سپید همه بر گرد درگهش به طواف مرد سجاده باف و کستی باف ز ابلهان رازهاش پوشیده است لیک عاقل همه نیوشیده است نه همی گویدت فلک ز فراز کز خرد نردبان کن و بر تاز همچو آدم برای آن دم را نردبان ساز بام عالم را در جهان خرد بر آی از خاک چکنی کلبه میان کاواک زیر این پرده کبود منو پند این راهب جهان بشنو که همی گوید از زبان مرور که بنگذارمت به غار غرور سه روانت ز نه ستیخ کنم همه اعضات چار میخ کنم پیش از آن کت برآید این مکار برو این هفت و چار و نه بگذار که عدد چون رسید بر سر حد روی بنمود بارگاه احد دل ز دنیا و مهر او بگسل زآنکه بر جان سمست و در دل سل دنیی ار چه فراغت حال است آفتش فخر و کبر و محتاتیست خردت خسرو گزیده کند باز ازت گدای دیده کند زار ماندست مرد زی دنیا نکند جست را کری دنیا گر به چشم تو هست دختر خال هست مکروه و زشت باطن و زال مده از بهر لاف احمق وار رخصت دین به رخصت دینار دل بی برگ را نوا نورست بی نیاز از خدای و دین دورست قدر سیمی که حرص ننشاند فرج استر نکو همی داند آن فی دیننا بخوان و بدان مرکبت را بران و تیز بران صدمت شوق در سرای فراق نکشد بار انتظار براق خردت را بران و دست مدار بر خرد شرع مصطفی بگمار چون بیوباردت نهنگ سقر دست بر سر کنی نیابی سر سیم را در دل ایچ راه مده به ملک نامه سیاه مده سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۳ - فی ترک العادة بالمجاهدة چکنی در کنار مادر خو آخر ای نازنین کم از دو دو پای در نه به راه بی فریاد بر خرد خوان که هرچه باداباد آنکه با میل مال و مل باشد نقد در دل ز بیم ذل باشد به مل و مال میل تا چه کنی الفی قد چو دال تا چه کنی تا تو ترکی همی کنی بر من هندویت نقد گشت جان می کن تا تو خود را نهی چو ترک محل هندویت سر گرفت زیر بغل علف میش خود نکرده به کف گرگ را گشته همچو میش علف تو علف گشته مر فنا را رو باز داده ز دست گوز گرو تو طلبکار قوت و خصم تو باز چنگ کرده به حنجر تو دراز

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۲ - تمثیل در مذمّت دوستی دنیا ای گرفته به دست حرص و امل پیر زالی سر تو زیر بغل دو جهان آنکه علوی و سفلیست صورت هر دو باز گویم چیست این یکی پیر تنگ میدانیست وآن دگر زال سبحه گردانیست شکر تسبیح می کند جاوید به دو تا مهره سیاه و سپید همه بر گرد درگهش به طواف مرد سجاده باف و کستی باف ز ابلهان رازهاش پوشیده است لیک عاقل همه نیوشیده است نه همی گویدت فلک ز فراز کز خرد نردبان کن و بر تاز همچو آدم برای آن دم را نردبان ساز بام عالم را در جهان خرد بر آی از خاک چکنی کلبه میان کاواک زیر این پرده کبود منو پند این راهب جهان بشنو که همی گوید از زبان مرور که بنگذارمت به غار غرور سه روانت ز نه ستیخ کنم همه اعضات چار میخ کنم پیش از آن کت برآید این مکار برو این هفت و چار و نه بگذار که عدد چون رسید بر سر حد روی بنمود بارگاه احد دل ز دنیا و مهر او بگسل زآنکه بر جان سمست و در دل سل دنیی ار چه فراغت حال است آفتش فخر و کبر و محتاتیست خردت خسرو گزیده کند باز ازت گدای دیده کند زار ماندست مرد زی دنیا نکند جست را کری دنیا گر به چشم تو هست دختر خال هست مکروه و زشت باطن و زال مده از بهر لاف احمق وار رخصت دین به رخصت دینار دل بی برگ را نوا نورست بی نیاز از خدای و دین دورست قدر سیمی که حرص ننشاند فرج استر نکو همی داند آن فی دیننا بخوان و بدان مرکبت را بران و تیز بران صدمت شوق در سرای فراق نکشد بار انتظار براق خردت را بران و دست مدار بر خرد شرع مصطفی بگمار چون بیوباردت نهنگ سقر دست بر سر کنی نیابی سر سیم را در دل ایچ راه مده به ملک نامه سیاه مده سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۳ - فی ترک العادة بالمجاهدة چکنی در کنار مادر خو آخر ای نازنین کم از دو دو پای در نه به راه بی فریاد بر خرد خوان که هرچه باداباد آنکه با میل مال و مل باشد نقد در دل ز بیم ذل باشد به مل و مال میل تا چه کنی الفی قد چو دال تا چه کنی تا تو ترکی همی کنی بر من هندویت نقد گشت جان می کن تا تو خود را نهی چو ترک محل هندویت سر گرفت زیر بغل علف میش خود نکرده به کف گرگ را گشته همچو میش علف تو علف گشته مر فنا را رو باز داده ز دست گوز گرو تو طلبکار قوت و خصم تو باز چنگ کرده به حنجر تو دراز

%0
10 Bölüm