Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۱۶ - التمثیل از پی نای و چنگ بوالخداش خانه ای تنگ ساخت بوالنباش تا همی گربه نای دارد و چنگ موش را چیست به ز خانه تنگ تا بود گربه مهتر بازار نبود موش جلد دوکان دار تا بود گربه در کمان کمین موش را گلشن است زیر زمین تیز کرده است ای خردمندان گربه مرگ چنگل و دندان تا کرا همچو موش دریابد سوی جانش چو گربه بشتابد اندرین کارگه به روز و به شب چنگلش تاب دار و جان در تب چون ز تاب و تبت کشید به دم از وجودت ربود سوی عدم می نوازد همی ترا الحق آن طبیب طمع خر احمق می نداند ز روی کم عقلی پشت معنی نمود بی نقلی چنگ و دندان چو مرگ دریازد موش را گربه هیچ ننوازد پیشوای کسی که بنده بود پند او از نبی بسنده بود با تن دردناک و با دل ریش نرسد کس به کامه دل خویش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۱۷ - حکایت آن شنیدی که رفت نادانی به عیادت به درد دندانی گفت با دست از این مباش حزین گفت آری ولیک سوی تو این باد باشد چو بی خبر باشی آب و آتش چو خاک برپاشی بر من این درد کوه پولادست چون تو زین فارغی ترا بادست چون دل و دست همزبان دارم عافیت به چو این و آن دارم چژک را چون نه تیغ و نه سپرست سینه مرچزک را حصار سر است لاجرم زین کند زمین شدیار لاجرم زان حصار گیرد مار من ز بهر تو مانده اندر کنج تو لقب کرده مر مرا ناکنج تخم تا در زمین نمانده سه ماه بر ازو کی خوری به خرمنگاه در زمستان سه مه بیاساید پس بهاری چنان بیاراید من که در خانه خود چنین باشم از پی خوان اهل دین باشم چون همی خوان دانش آرایم کی ز مطبخ به سوی باغ آیم کم از آن کز تو رخ نهان دارم مرده نفس را روان دارم از بلا کنج از آن نپردازم تا ترا کنج عافیت سازم تا دلم چون بهشت نور دهد نور تنها نه صد سرور دهد زان همی در به رخ فراز کنم تات صد در ز عقل باز کنم نبود نیز گرد هر کلبه خانه و کوی گرد چون گربه بلکه مرد سخن به هر جایی چون زنان کم جهد به هر پایی جان گوینده چون نکو گوید زاب جان روی دل همی شوید بیشه نظم را چو شیر بود جان نه زین چار طبع چیر بود خود مرا نیست بی تو زهره و بس خیره رویی و بی خودی چو مگس چون نه مردان طمع و پر خاشم خاره را خیره خیر چه تراشم گورخر چون نداد کس را دست نه ز پالان و رنج بار برست گرچه شد ز اهل روزگار جدا چه کمست آخر از مگس عنقا سوسماری که فارغست از آب چه سر آب نزد او چه سراب تو مرا گویی ای خر طناز سوی درگاه این بزرگان تاز نکنی خدمت این بزرگان را سخت بی حرمتی دل و جان را کی شود سوی لاهی اللهی عاشق تابه کی شود ماهی زال چون ماده گاو بگذارد کی سپاس سبوس بردارد باغ دین و خرد بود خلوت پرده نیک و بد بود خلوت هرکه خلوت گزید راحت دید خلوت آمد مراد را چو کلید باز دارد به خاصه بهر ورع کهنه نو ترا ز ننگ طمع ضد با ضد یار چون باشد اشتر بی مهار چون باشد

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۱۶ - التمثیل از پی نای و چنگ بوالخداش خانه ای تنگ ساخت بوالنباش تا همی گربه نای دارد و چنگ موش را چیست به ز خانه تنگ تا بود گربه مهتر بازار نبود موش جلد دوکان دار تا بود گربه در کمان کمین موش را گلشن است زیر زمین تیز کرده است ای خردمندان گربه مرگ چنگل و دندان تا کرا همچو موش دریابد سوی جانش چو گربه بشتابد اندرین کارگه به روز و به شب چنگلش تاب دار و جان در تب چون ز تاب و تبت کشید به دم از وجودت ربود سوی عدم می نوازد همی ترا الحق آن طبیب طمع خر احمق می نداند ز روی کم عقلی پشت معنی نمود بی نقلی چنگ و دندان چو مرگ دریازد موش را گربه هیچ ننوازد پیشوای کسی که بنده بود پند او از نبی بسنده بود با تن دردناک و با دل ریش نرسد کس به کامه دل خویش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۱۷ - حکایت آن شنیدی که رفت نادانی به عیادت به درد دندانی گفت با دست از این مباش حزین گفت آری ولیک سوی تو این باد باشد چو بی خبر باشی آب و آتش چو خاک برپاشی بر من این درد کوه پولادست چون تو زین فارغی ترا بادست چون دل و دست همزبان دارم عافیت به چو این و آن دارم چژک را چون نه تیغ و نه سپرست سینه مرچزک را حصار سر است لاجرم زین کند زمین شدیار لاجرم زان حصار گیرد مار من ز بهر تو مانده اندر کنج تو لقب کرده مر مرا ناکنج تخم تا در زمین نمانده سه ماه بر ازو کی خوری به خرمنگاه در زمستان سه مه بیاساید پس بهاری چنان بیاراید من که در خانه خود چنین باشم از پی خوان اهل دین باشم چون همی خوان دانش آرایم کی ز مطبخ به سوی باغ آیم کم از آن کز تو رخ نهان دارم مرده نفس را روان دارم از بلا کنج از آن نپردازم تا ترا کنج عافیت سازم تا دلم چون بهشت نور دهد نور تنها نه صد سرور دهد زان همی در به رخ فراز کنم تات صد در ز عقل باز کنم نبود نیز گرد هر کلبه خانه و کوی گرد چون گربه بلکه مرد سخن به هر جایی چون زنان کم جهد به هر پایی جان گوینده چون نکو گوید زاب جان روی دل همی شوید بیشه نظم را چو شیر بود جان نه زین چار طبع چیر بود خود مرا نیست بی تو زهره و بس خیره رویی و بی خودی چو مگس چون نه مردان طمع و پر خاشم خاره را خیره خیر چه تراشم گورخر چون نداد کس را دست نه ز پالان و رنج بار برست گرچه شد ز اهل روزگار جدا چه کمست آخر از مگس عنقا سوسماری که فارغست از آب چه سر آب نزد او چه سراب تو مرا گویی ای خر طناز سوی درگاه این بزرگان تاز نکنی خدمت این بزرگان را سخت بی حرمتی دل و جان را کی شود سوی لاهی اللهی عاشق تابه کی شود ماهی زال چون ماده گاو بگذارد کی سپاس سبوس بردارد باغ دین و خرد بود خلوت پرده نیک و بد بود خلوت هرکه خلوت گزید راحت دید خلوت آمد مراد را چو کلید باز دارد به خاصه بهر ورع کهنه نو ترا ز ننگ طمع ضد با ضد یار چون باشد اشتر بی مهار چون باشد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۱۸ - در صفت خلوت و تنهایی گوید سلوتی نیست روح را از کس سلوت روح خلوت آمد و بس دهر بد رای و خلق بد بینند راهت این است و مردمان اینند یا به خلوت به خوش دلی تن زن یا بر اینها نشین و جان می کن کی فروشد خرد به رسته جان آب سی ساله را به تایی نان مگس و گربه سوی خوان پویند سگ و زاغند کاستخوان جویند گربه از بهر لقمه ای خواری می کشد با خروش و با زاری گربه از بهر لقمه جور برد ببر و شیر و پلنگ خود بدرد باز شیر درنده در صحرا گورخر را همی درد تنها سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۱۹ - در وصف بی‌طمعی و خویشتن‌داری خود گوید من نه مرد زن و زر و جاهم به خدا ار کنم وگر خواهم گر تو تاجی دهی ز احسانم به سر تو که تاج نستانم زانکه چون طوق منتت بکشم لقمه خوان نعمتت نچشم نبوم بهر طمع مدحت گوی این نیابی ز من جز از من جوی نه کهن خواهم از کسی و نه نو نیک داند ز خوی من خسرو نکنم جز ترا ثنا چکنم کار خود کرده ام بها چکنم مادر موسیم که از شاهم شیر فرزند را بها خواهم دل من جست از این سرای مجاز از نیاز خرد نه از سر ناز جسته بهر سلامت تن را سر گریبان و پای دامن را مرد خرسند کم پذیرد چیز شیر چون شیر شد نگیرد چیز مشنو از شب پرک حکایت خور گرد دریا برآی و نیلوفر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۲۰ - اندر افتخار خویش فرماید ذم شنیدی ز مرغ عیسی رو مدحم اکنون ز آفتاب شنو گرچه چون من سخنگزاری نیست بهتر از شاه گوش داری نیست ورچه زین به سخن گزارد شاه چشم دارم که گوش دارد شاه خود چه گویم که در سپید و سیاه نیک دانم که نیک داند شاه همچو شمس است شعر من تابان لیک جرمش در آسمان پنهان مثل مادح تو چون جانست فعل پیدا و ذات پنهانست نافه و نحل و پیله را مانم که ز پیدا بهست پنهانم مه که خورشید را برو بندند چون جدا گشت ازو برو خندند بر کهی کز مهان نهان باشد گر بخندند جای آن باشد باشد از دور خوش به گوش مجاز از من آوازه وز دهل آواز خاصه سست و ضعیفم و واله چون دل نافه و تن ناقه چون نباشد بر اوج گردون مه پس عطارد همیشه تنها به همچو ابرم ز دست مشتی گل آب در چشم و آتش اندر دل آب و آتش ز دیده و دل من غرقه دارد همیشه منزل من باد در زیر امر و فرمانت ملک هم گوشه سلیمانت عقل و فرهنگ و جود دین تو باد نقش جاوید بر نگین تو باد آفریننده باد یار ترا کافرید او بزرگوار ترا

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۱۸ - در صفت خلوت و تنهایی گوید سلوتی نیست روح را از کس سلوت روح خلوت آمد و بس دهر بد رای و خلق بد بینند راهت این است و مردمان اینند یا به خلوت به خوش دلی تن زن یا بر اینها نشین و جان می کن کی فروشد خرد به رسته جان آب سی ساله را به تایی نان مگس و گربه سوی خوان پویند سگ و زاغند کاستخوان جویند گربه از بهر لقمه ای خواری می کشد با خروش و با زاری گربه از بهر لقمه جور برد ببر و شیر و پلنگ خود بدرد باز شیر درنده در صحرا گورخر را همی درد تنها سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۱۹ - در وصف بی‌طمعی و خویشتن‌داری خود گوید من نه مرد زن و زر و جاهم به خدا ار کنم وگر خواهم گر تو تاجی دهی ز احسانم به سر تو که تاج نستانم زانکه چون طوق منتت بکشم لقمه خوان نعمتت نچشم نبوم بهر طمع مدحت گوی این نیابی ز من جز از من جوی نه کهن خواهم از کسی و نه نو نیک داند ز خوی من خسرو نکنم جز ترا ثنا چکنم کار خود کرده ام بها چکنم مادر موسیم که از شاهم شیر فرزند را بها خواهم دل من جست از این سرای مجاز از نیاز خرد نه از سر ناز جسته بهر سلامت تن را سر گریبان و پای دامن را مرد خرسند کم پذیرد چیز شیر چون شیر شد نگیرد چیز مشنو از شب پرک حکایت خور گرد دریا برآی و نیلوفر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۲۰ - اندر افتخار خویش فرماید ذم شنیدی ز مرغ عیسی رو مدحم اکنون ز آفتاب شنو گرچه چون من سخنگزاری نیست بهتر از شاه گوش داری نیست ورچه زین به سخن گزارد شاه چشم دارم که گوش دارد شاه خود چه گویم که در سپید و سیاه نیک دانم که نیک داند شاه همچو شمس است شعر من تابان لیک جرمش در آسمان پنهان مثل مادح تو چون جانست فعل پیدا و ذات پنهانست نافه و نحل و پیله را مانم که ز پیدا بهست پنهانم مه که خورشید را برو بندند چون جدا گشت ازو برو خندند بر کهی کز مهان نهان باشد گر بخندند جای آن باشد باشد از دور خوش به گوش مجاز از من آوازه وز دهل آواز خاصه سست و ضعیفم و واله چون دل نافه و تن ناقه چون نباشد بر اوج گردون مه پس عطارد همیشه تنها به همچو ابرم ز دست مشتی گل آب در چشم و آتش اندر دل آب و آتش ز دیده و دل من غرقه دارد همیشه منزل من باد در زیر امر و فرمانت ملک هم گوشه سلیمانت عقل و فرهنگ و جود دین تو باد نقش جاوید بر نگین تو باد آفریننده باد یار ترا کافرید او بزرگوار ترا

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۲۱ - اندر ضعف خویش گوید آن چنان در سخن ضعیف تنم که یکی دم به شست بار زنم نبود گرچه صاحب هنرم گر برندی مرا ز خود خبرم سایه من گرم بگیرد پای تا قیامت بداردم بر جای سایه را این کمال از افزونیست هیچ دانی که ذات او بر چیست راه بر دم زن درین منزل آن چنان سخت شد ز سستی دل که دم از دل ز بس که ره بیند تا به لب چار جای بنشیند مر مرا زین صفت طبیب بدید جسم نبسود لیک ناله شنید گفت این شخص ناپدید شدست روح از او نیز هم بعید شدست چکنم روی باز گشتن نیست شخص را وقت دست شستن نیست ورنه از عمر دست شسته امی همچو از نان ز جان گسسته امی همچو نیلوفرم به جان پیوست آسمان رنگ و آفتاب پرست فلک نحس را دراین تربت نان ز ذلست و آبش از کربت گرچه جان در بدن هراسان بود در خراسان مرا خور آسان بود که به یک بیت اگر بخواستمی غم دل را به جان بکاستمی هست در دور چرخ غمازش ای دریغا سنایی آوازش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۲۲ - اندر بد دلی خویش گوید منم اندر ولایت خسرو همچو خفاش بد دل و شب رو روز از بددلی چو خفاشم که نخواهم که صید کس باشم دلم از نیک و بد رمان باشد زانکه هشیار بدگمان باشد اهل صورت بدند و نزد خرد هرکه از بد گریخت نبود بد کام چون نیست گان تیز بهست همچو ناوک ز کژ گریز بهست مرد کز ابلهان نهان باشد در چنین جای جای آن باشد نه بجست از بلای بدکاری مصطفی با عتیق در غاری یک جهان پر بغیض و کافر دل برحقم گر بترسم از باطل چنگل باز را همی دانم در هوا مرغدل چنین زانم نز پی دانه مرغکی صدبار بنگرد پیش و پس یمین و یسار از پی آن چنان بداندیش است کش غم جان ز عشق نان بیش است جای آن هست کش غم تلف است که جهان گرسنه است و او علف است هست معذور اگر بداندیش است که جهان را بدی ز به پیش است غم جان چون به خدمت تو درم آنکه هرگز نخورده ام نخورم هیچ مگزین به دوستی خس را کو کسی کو کسی بود کس را پس در این روزگار نزد خرد نیک تست آنکه زوت نبود بد به خدا ار بدیده ام روزی زین همه خلق محتشم گوزی تا بدانسته ام که مردم چیست اندر آن حیرتم که مردم کیست کرده ام اختیار غفلت و جهل زین چنین عالمی پر از نااهل بر جهان دهر عزل نیکان خواند بد فزون گشت و نیک هیچ نماند

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۲۱ - اندر ضعف خویش گوید آن چنان در سخن ضعیف تنم که یکی دم به شست بار زنم نبود گرچه صاحب هنرم گر برندی مرا ز خود خبرم سایه من گرم بگیرد پای تا قیامت بداردم بر جای سایه را این کمال از افزونیست هیچ دانی که ذات او بر چیست راه بر دم زن درین منزل آن چنان سخت شد ز سستی دل که دم از دل ز بس که ره بیند تا به لب چار جای بنشیند مر مرا زین صفت طبیب بدید جسم نبسود لیک ناله شنید گفت این شخص ناپدید شدست روح از او نیز هم بعید شدست چکنم روی باز گشتن نیست شخص را وقت دست شستن نیست ورنه از عمر دست شسته امی همچو از نان ز جان گسسته امی همچو نیلوفرم به جان پیوست آسمان رنگ و آفتاب پرست فلک نحس را دراین تربت نان ز ذلست و آبش از کربت گرچه جان در بدن هراسان بود در خراسان مرا خور آسان بود که به یک بیت اگر بخواستمی غم دل را به جان بکاستمی هست در دور چرخ غمازش ای دریغا سنایی آوازش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۲۲ - اندر بد دلی خویش گوید منم اندر ولایت خسرو همچو خفاش بد دل و شب رو روز از بددلی چو خفاشم که نخواهم که صید کس باشم دلم از نیک و بد رمان باشد زانکه هشیار بدگمان باشد اهل صورت بدند و نزد خرد هرکه از بد گریخت نبود بد کام چون نیست گان تیز بهست همچو ناوک ز کژ گریز بهست مرد کز ابلهان نهان باشد در چنین جای جای آن باشد نه بجست از بلای بدکاری مصطفی با عتیق در غاری یک جهان پر بغیض و کافر دل برحقم گر بترسم از باطل چنگل باز را همی دانم در هوا مرغدل چنین زانم نز پی دانه مرغکی صدبار بنگرد پیش و پس یمین و یسار از پی آن چنان بداندیش است کش غم جان ز عشق نان بیش است جای آن هست کش غم تلف است که جهان گرسنه است و او علف است هست معذور اگر بداندیش است که جهان را بدی ز به پیش است غم جان چون به خدمت تو درم آنکه هرگز نخورده ام نخورم هیچ مگزین به دوستی خس را کو کسی کو کسی بود کس را پس در این روزگار نزد خرد نیک تست آنکه زوت نبود بد به خدا ار بدیده ام روزی زین همه خلق محتشم گوزی تا بدانسته ام که مردم چیست اندر آن حیرتم که مردم کیست کرده ام اختیار غفلت و جهل زین چنین عالمی پر از نااهل بر جهان دهر عزل نیکان خواند بد فزون گشت و نیک هیچ نماند

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۲۳ - حکایت آن شنیدی که مرغکی در شخ دید در زیر ریگ پنهان فخ گفت تو کیستی چنین بد حال گفت هستم ستوده ابدال چیست این زه که بر میان داری به چه معنی همی نهان داری گفت این زه نگاه دار من است در بد و نیک نیک یار من است من میان بسته بهر طاعت را گوشه بگزیده ام قناعت را گفت این گندم از برای چراست در میان دو چیز از چپ و راست گفت هستم به قوت حاجتمند هست حیوان به قوت اندر بند راتبم گندمیست هر روزی از یکی پارسای دلسوزی هیچ بازت ندارم ار بخوری راتب روز من اگر ببری سر فرو کرد و گندمک برکند حلقش از حلقها بماند به بند مرغ گفتا که من شدم باری مفتادت چو من خریداری هیچ فاسق مرا ز راه نبرد زاهدی کرد گردنم را خرد به خدایم فریفت مکاری این چنین نابکار غداری هرکه او بهر لقمه شد پویان زود مانند من شود بیجان کرده ام اختیار غفلت و جهل زین چنین عالمی پر از نااهل من وفایی ندیده ام ز خسان گر تو دیدی سلام من برسان سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۲۴ - فی ذم‌الجهال والناصحین لهم نوح را گرچه عمر داد اله اندرین خاک نهصد و پنجاه کرد دعوت به آشکار و نهان کافران را به هر زمان و اوان خلق نشنید هیچ دعوت نوح هیچ کس قول او نداشت فتوح اندر آن طول عمر نهصد سال سی و نه تن ز وی شنید مقال وآن دگر قوم چون زبان بگشاد همه را جملگی به طوفان داد لاتذر گفت قوم را یکسر زانکه کردند زو به جمله حذر دعوت من چو دعوت نوحست گفته من طراوات روحست هرکه بشنید بخ بخ او را به وانکه نشنید خیره ما را چه ما نمودیم راه رشد و نجات ختم کردیم بر نبی صلوات هرکرا این سخن پسند آمد پند را جمله کاربند آمد سود کردار چه مایه اندک داشت بر همه اهل فضل سربفراشت وآنکه نشنید و گفت با دست این نشوم زو بدین حدیث حزین چون برش باد بود باد انگار دل از این گفت هرزه رنجه مدار یک سخن در وجود چند آید که همه خلق را پسند آید گر بدی بر مزاجها تعظیم کی بدی نص بسان افک قدیم یارب این پندها ز نااهلان همچو عنقا ز بد کنی پنهان دور کن دور زحمت جاهل دست نااهل زین سخن بگسل جان که یک دم قرین نادانیست راست خواهی دراز کن جانیست بس کن از پند و مدح آن کس گوی که ازو دین حق گرد نیروی خاندان بزرگی و شاهی ملکت او را ز ماه تا ماهی شاه بهرام شاه بن مسعود که بنازد ز عدل او محمود

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۲۳ - حکایت آن شنیدی که مرغکی در شخ دید در زیر ریگ پنهان فخ گفت تو کیستی چنین بد حال گفت هستم ستوده ابدال چیست این زه که بر میان داری به چه معنی همی نهان داری گفت این زه نگاه دار من است در بد و نیک نیک یار من است من میان بسته بهر طاعت را گوشه بگزیده ام قناعت را گفت این گندم از برای چراست در میان دو چیز از چپ و راست گفت هستم به قوت حاجتمند هست حیوان به قوت اندر بند راتبم گندمیست هر روزی از یکی پارسای دلسوزی هیچ بازت ندارم ار بخوری راتب روز من اگر ببری سر فرو کرد و گندمک برکند حلقش از حلقها بماند به بند مرغ گفتا که من شدم باری مفتادت چو من خریداری هیچ فاسق مرا ز راه نبرد زاهدی کرد گردنم را خرد به خدایم فریفت مکاری این چنین نابکار غداری هرکه او بهر لقمه شد پویان زود مانند من شود بیجان کرده ام اختیار غفلت و جهل زین چنین عالمی پر از نااهل من وفایی ندیده ام ز خسان گر تو دیدی سلام من برسان سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۲۴ - فی ذم‌الجهال والناصحین لهم نوح را گرچه عمر داد اله اندرین خاک نهصد و پنجاه کرد دعوت به آشکار و نهان کافران را به هر زمان و اوان خلق نشنید هیچ دعوت نوح هیچ کس قول او نداشت فتوح اندر آن طول عمر نهصد سال سی و نه تن ز وی شنید مقال وآن دگر قوم چون زبان بگشاد همه را جملگی به طوفان داد لاتذر گفت قوم را یکسر زانکه کردند زو به جمله حذر دعوت من چو دعوت نوحست گفته من طراوات روحست هرکه بشنید بخ بخ او را به وانکه نشنید خیره ما را چه ما نمودیم راه رشد و نجات ختم کردیم بر نبی صلوات هرکرا این سخن پسند آمد پند را جمله کاربند آمد سود کردار چه مایه اندک داشت بر همه اهل فضل سربفراشت وآنکه نشنید و گفت با دست این نشوم زو بدین حدیث حزین چون برش باد بود باد انگار دل از این گفت هرزه رنجه مدار یک سخن در وجود چند آید که همه خلق را پسند آید گر بدی بر مزاجها تعظیم کی بدی نص بسان افک قدیم یارب این پندها ز نااهلان همچو عنقا ز بد کنی پنهان دور کن دور زحمت جاهل دست نااهل زین سخن بگسل جان که یک دم قرین نادانیست راست خواهی دراز کن جانیست بس کن از پند و مدح آن کس گوی که ازو دین حق گرد نیروی خاندان بزرگی و شاهی ملکت او را ز ماه تا ماهی شاه بهرام شاه بن مسعود که بنازد ز عدل او محمود

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۲۵ - حکایت ایهاالناس روز بی شرمیست نوبت شوخی و کم آزرمی است عادت و رسم روزگار بدست خاصه با آنکه خاصه خرد است زانکه اهل زمانه نااهلند شحنه ظلم و قاضی جهلند هرکه را روزگار مسخره کرد نامش اندر میان ما سره کرد جز به رندی و جز به قلاشی خرم و شادمان تو کی باشی دانش آموزی و هنر ورزی نزد این مردمان جوی نرزی قیمت و قدر و جاه این ایام از قفا دان و خنده و دشنام مرد آزاده خسته چرخ است نان آزاده بر دگر نرخ است اندرین تنگ آشیان که منم در غم نان و آب و پیرهنم بی خبر زانکه مادر گردون کفنت را همی زند صابون پیشه چرخ مردم آزاریست صنعت روزگار خونخواری است شیر گردون چو گربه دارد کیش خورد از مهر خون بچه خویش ملک الموت داده در بندان حصن عمر ترا و تو خندان آخر از لاله چند آموزی دل سیاهی و چهره افروزی هیچ از حادثات نندیشی کی کند با تو یک زمان خویشی تا تو در بند زرق و تلبیسی در سقر یار غار ابلیسی دست از رنگ و بوی دهر بدار چند جویی چو کرگسان مردار همچو عنقا ز خلق عزلت گیر تات نکشند در قفس به زحیر چند گویی چو طوطی از هر در سخن اندر قفس به سوی شکر من که بر گلبن سخن شب و روز بلبلان را کنم نوا آموز چون شترمرغ در بیابانم بود از سنگ تافته نانم باز اگر نیستم چه باک بود قوت هر دل ز جان پاک بود سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۲۶ - در شرع و شعر گوید ای سنایی چو شرع دادت بار دست ازین شاعری و شعر بدار شرع دیدی ز شعر دل بگسل که گدایی نگارد اندر دل شعر بر حسب طبع و جان سره ییست چون به سنت رسیده مسخره ییست شعرت اول که شاه تن باشد نور صبح دروغ زن باشد چون مرا پیر عقل بپذیرفت کردگارم به فضل بپذیرفت مدد ناحفاظ و خس بود اوی غلط مؤذن و عسس بود اوی سخن شاعران همه غمز است نکته انبیا همه رمز است آن بدین غمز خواجگی جوید وین بدین رمز راه دین پوید شرع چون صبح صادق آمد راست که فزون شد به نور و هیچ نکاست دردمندی به گرد عیسی گرد داروی ره نشین چه خواهی کرد هرکجا شرع انبیا باشد شعر اندوه بر کیا باشد حکما طبع آسمان دانند انبیا روح این و آن خوانند آنکه سی روزه راه ماه بود شرع را زان فلک چه جاه بود اینک اقلیم بیم و امیدست خود یکی روزه راه خورشیدست گر زیم بعد از این نگویم من در جهان بیش و کم به نظم سخن نا تمامی عقل بودستم خویشتن را بیازمودستم ای کسانیکه اهل غزنینید بر سر خاک چون که بنشنید هرزه و بیهده مپردازید نفط در خرمنم میندازید ظاهر آنچه گفته های منست وصف نقش خط خدای منست تو مخوانش غزل که توحیدست باطنش وحی و حمد و تمجیدست گر توانید گه گهم به دعا یاد دارید مهتر و برنا که بیامرزش ای خدای خبیر عذر تقصیرها ازو بپذیر

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۲۵ - حکایت ایهاالناس روز بی شرمیست نوبت شوخی و کم آزرمی است عادت و رسم روزگار بدست خاصه با آنکه خاصه خرد است زانکه اهل زمانه نااهلند شحنه ظلم و قاضی جهلند هرکه را روزگار مسخره کرد نامش اندر میان ما سره کرد جز به رندی و جز به قلاشی خرم و شادمان تو کی باشی دانش آموزی و هنر ورزی نزد این مردمان جوی نرزی قیمت و قدر و جاه این ایام از قفا دان و خنده و دشنام مرد آزاده خسته چرخ است نان آزاده بر دگر نرخ است اندرین تنگ آشیان که منم در غم نان و آب و پیرهنم بی خبر زانکه مادر گردون کفنت را همی زند صابون پیشه چرخ مردم آزاریست صنعت روزگار خونخواری است شیر گردون چو گربه دارد کیش خورد از مهر خون بچه خویش ملک الموت داده در بندان حصن عمر ترا و تو خندان آخر از لاله چند آموزی دل سیاهی و چهره افروزی هیچ از حادثات نندیشی کی کند با تو یک زمان خویشی تا تو در بند زرق و تلبیسی در سقر یار غار ابلیسی دست از رنگ و بوی دهر بدار چند جویی چو کرگسان مردار همچو عنقا ز خلق عزلت گیر تات نکشند در قفس به زحیر چند گویی چو طوطی از هر در سخن اندر قفس به سوی شکر من که بر گلبن سخن شب و روز بلبلان را کنم نوا آموز چون شترمرغ در بیابانم بود از سنگ تافته نانم باز اگر نیستم چه باک بود قوت هر دل ز جان پاک بود سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۲۶ - در شرع و شعر گوید ای سنایی چو شرع دادت بار دست ازین شاعری و شعر بدار شرع دیدی ز شعر دل بگسل که گدایی نگارد اندر دل شعر بر حسب طبع و جان سره ییست چون به سنت رسیده مسخره ییست شعرت اول که شاه تن باشد نور صبح دروغ زن باشد چون مرا پیر عقل بپذیرفت کردگارم به فضل بپذیرفت مدد ناحفاظ و خس بود اوی غلط مؤذن و عسس بود اوی سخن شاعران همه غمز است نکته انبیا همه رمز است آن بدین غمز خواجگی جوید وین بدین رمز راه دین پوید شرع چون صبح صادق آمد راست که فزون شد به نور و هیچ نکاست دردمندی به گرد عیسی گرد داروی ره نشین چه خواهی کرد هرکجا شرع انبیا باشد شعر اندوه بر کیا باشد حکما طبع آسمان دانند انبیا روح این و آن خوانند آنکه سی روزه راه ماه بود شرع را زان فلک چه جاه بود اینک اقلیم بیم و امیدست خود یکی روزه راه خورشیدست گر زیم بعد از این نگویم من در جهان بیش و کم به نظم سخن نا تمامی عقل بودستم خویشتن را بیازمودستم ای کسانیکه اهل غزنینید بر سر خاک چون که بنشنید هرزه و بیهده مپردازید نفط در خرمنم میندازید ظاهر آنچه گفته های منست وصف نقش خط خدای منست تو مخوانش غزل که توحیدست باطنش وحی و حمد و تمجیدست گر توانید گه گهم به دعا یاد دارید مهتر و برنا که بیامرزش ای خدای خبیر عذر تقصیرها ازو بپذیر

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۲۷ - کتاب کتبه الی بغداد مع نسخة تصنیفه انفذه عند الامام الاجل الاوحد برهان‌الدّین ابی‌الحسن علی‌بن ناصر الغزنوی یعرف به بریان‌گر ای تو بر دین مصطفی سالار بر طریق برادری کن کار عهد دیرینه را به یاد آور وز طریق برادری مگذر دین حق را به حق تویی برهان مر مرا زین عقیله ها برهان تو به بغداد شاد و من ناشاد خود نگویی ورا رسم فریاد سال و مه ترسناک و انده گین مانده محبوس تربت غزنین مکن آخر برادری پیش آر وز میان این حجابها بردار گرچه هستم اسیر هر نااهل چشم دارم که کار گردد سهل تا کی این انقباض و این دوری به سر من که تو نه معذوری عهدهای قدیم را یاد آر حق نان و نمک فرو مگذار این کتابی که گفته ام در پند چون رخ حور دلبر و دلبند گرچه بسیار دیده ای تألیف هیچ دیدی بدین صفت تصنیف انس دلهای عارفان سخن تازه و بامزه نه بی سر و بن هرچه دانسته ام ز نوع علوم کرده ام جمله خلق را معلوم آنچه نص است و آنچه اخبارست ور مشایخ هرآنچه آثارست اندرین نامه جملگی جمع است مجلس روح را یکی شمع است ملکوت این سخن چو برخوانند حرز و تعویذ خویش گردانند عاقلان را غذای جان باشد عارفان را به از روان باشد ساحری کرده ام درین معنی زان کجا عقل دادم این فتوی گر تبجح بدین کنم شاید زین سخنها که جان برآساید یک سخن زین و عالمی دانش همچو قرآن پارسی خوانش روح را سال و ماه همچو غذاست دل مجروح را بسان شفاست من چه گویم تو خود نکو دانی که نگردم خجل چو برخوانی مر خرد را نسیم اوست چو گل نه چو دیگر حدیث بانگ دهل روز بازار فضل و علم مفید عرصه علم و عالم توحید همچو دوشیزه دختری زیبا به جمال و بها چو ماه سما به حلی و حلل چو گردن حور دست نااهل دار یارب دور عدتی می شناسم این را من پیش ایزد مهین ذوالمن کین سخنها نجات من باشد زانکه توحید ذوالمنن باشد شادمان مصطفی و یارانش وانکه هستند دوستدارانش چار یار گزیده اهل ثنا بر تن و جانشان ز بنده دعا مرتضی و بتول و دو پسرش وانکه سوگند من بود به سرش نخورم غم گر آل بوسفیان نشوند از حدیث من شادان چون ز من شد خدای من خشنود مصطفی را ز من روان آسود مالک دوزخ ار بود غضبان غضب او بگو مرا چه زیان مر مرا مدح مصطفی است غذی جان من باد جانش را به فدی آل او را به جان خریدارم وز بدی خواه آل بیزارم دوستدار رسول و آل ویم زانکه پیوسته در نوال ویم گر بدست این عقیده و مذهب هم براین بد بداریم یارب من ز بهر خود این گزیدستم کاندرین ره نجات دیدستم تو که بر دین شرع برهانی به سر من که جمله برخوانی تو چه دانی بیار و فتوی کن نیست اندر سخن مجال سخن گفتم این و برت فرستادم در گنج علوم بگشادم عددش هست ده هزار ابیات همه امثال و پند و مدح و صفات گر ترا این سخن پسند آید جان من ایمن از گزند آید ور پسند تو ناید این گفتار خود ندیدی به جمله باد انگار تو شناسی که نیست هزل و محال نوش کن زود و خاک بر لب مال منتظر مانده ام در این اندوه وز غم روزگار بر دل کوه این سخن را مطالعت فرمای نیک و بد در جواب باز نمای جاهلان جمله ناپسند کنند وز سر جهل ریشخند کنند وانکه باشد سخن شناس و حکیم همچو قرآن نهد ورا تعظیم یافت این بیتهای جزل فصیح بر همه شعر شاعران ترجیح گر کند طعنی اندرین نادان گو بکن نیست بهتر از قرآن خواند کافر ز جحد دل پر ریم مصحف مجد را به افک قدیم برشان شعرم ار بود ترفند تو برو شکر کن برایشان خند ندهم بیش از این ترا تصدیع عرضه کن بر همه شریف و وضیع گویی این اعتقاد مجدودست جمله برگفتش آنچه مقصودست تا بدانی یقین که این گفته در دریاست جمله ناسفته خالق غیب دان گواه من است کین ره شاهراه و راه من است بس کنم قصه و دعا گویم مر ترا در ثنا رضا جویم خواهم از کردگار خود شب و روز که شوی بر مرادها پیروز بود نیمی گذشته از مرداد که از این گفته ها بدادم داد شد تمام این کتاب در مه دی که در آذر فکندم این را پی پانصد و بیست و پنج رفته ز عام پانصد و سی و چار گشت تمام باد بر مصطفی درود و سلام ابدالدهر صدهزاران عام صدهزاران ثنا چو آب زلال از رهی باد بر محمد و آل

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۲۷ - کتاب کتبه الی بغداد مع نسخة تصنیفه انفذه عند الامام الاجل الاوحد برهان‌الدّین ابی‌الحسن علی‌بن ناصر الغزنوی یعرف به بریان‌گر ای تو بر دین مصطفی سالار بر طریق برادری کن کار عهد دیرینه را به یاد آور وز طریق برادری مگذر دین حق را به حق تویی برهان مر مرا زین عقیله ها برهان تو به بغداد شاد و من ناشاد خود نگویی ورا رسم فریاد سال و مه ترسناک و انده گین مانده محبوس تربت غزنین مکن آخر برادری پیش آر وز میان این حجابها بردار گرچه هستم اسیر هر نااهل چشم دارم که کار گردد سهل تا کی این انقباض و این دوری به سر من که تو نه معذوری عهدهای قدیم را یاد آر حق نان و نمک فرو مگذار این کتابی که گفته ام در پند چون رخ حور دلبر و دلبند گرچه بسیار دیده ای تألیف هیچ دیدی بدین صفت تصنیف انس دلهای عارفان سخن تازه و بامزه نه بی سر و بن هرچه دانسته ام ز نوع علوم کرده ام جمله خلق را معلوم آنچه نص است و آنچه اخبارست ور مشایخ هرآنچه آثارست اندرین نامه جملگی جمع است مجلس روح را یکی شمع است ملکوت این سخن چو برخوانند حرز و تعویذ خویش گردانند عاقلان را غذای جان باشد عارفان را به از روان باشد ساحری کرده ام درین معنی زان کجا عقل دادم این فتوی گر تبجح بدین کنم شاید زین سخنها که جان برآساید یک سخن زین و عالمی دانش همچو قرآن پارسی خوانش روح را سال و ماه همچو غذاست دل مجروح را بسان شفاست من چه گویم تو خود نکو دانی که نگردم خجل چو برخوانی مر خرد را نسیم اوست چو گل نه چو دیگر حدیث بانگ دهل روز بازار فضل و علم مفید عرصه علم و عالم توحید همچو دوشیزه دختری زیبا به جمال و بها چو ماه سما به حلی و حلل چو گردن حور دست نااهل دار یارب دور عدتی می شناسم این را من پیش ایزد مهین ذوالمن کین سخنها نجات من باشد زانکه توحید ذوالمنن باشد شادمان مصطفی و یارانش وانکه هستند دوستدارانش چار یار گزیده اهل ثنا بر تن و جانشان ز بنده دعا مرتضی و بتول و دو پسرش وانکه سوگند من بود به سرش نخورم غم گر آل بوسفیان نشوند از حدیث من شادان چون ز من شد خدای من خشنود مصطفی را ز من روان آسود مالک دوزخ ار بود غضبان غضب او بگو مرا چه زیان مر مرا مدح مصطفی است غذی جان من باد جانش را به فدی آل او را به جان خریدارم وز بدی خواه آل بیزارم دوستدار رسول و آل ویم زانکه پیوسته در نوال ویم گر بدست این عقیده و مذهب هم براین بد بداریم یارب من ز بهر خود این گزیدستم کاندرین ره نجات دیدستم تو که بر دین شرع برهانی به سر من که جمله برخوانی تو چه دانی بیار و فتوی کن نیست اندر سخن مجال سخن گفتم این و برت فرستادم در گنج علوم بگشادم عددش هست ده هزار ابیات همه امثال و پند و مدح و صفات گر ترا این سخن پسند آید جان من ایمن از گزند آید ور پسند تو ناید این گفتار خود ندیدی به جمله باد انگار تو شناسی که نیست هزل و محال نوش کن زود و خاک بر لب مال منتظر مانده ام در این اندوه وز غم روزگار بر دل کوه این سخن را مطالعت فرمای نیک و بد در جواب باز نمای جاهلان جمله ناپسند کنند وز سر جهل ریشخند کنند وانکه باشد سخن شناس و حکیم همچو قرآن نهد ورا تعظیم یافت این بیتهای جزل فصیح بر همه شعر شاعران ترجیح گر کند طعنی اندرین نادان گو بکن نیست بهتر از قرآن خواند کافر ز جحد دل پر ریم مصحف مجد را به افک قدیم برشان شعرم ار بود ترفند تو برو شکر کن برایشان خند ندهم بیش از این ترا تصدیع عرضه کن بر همه شریف و وضیع گویی این اعتقاد مجدودست جمله برگفتش آنچه مقصودست تا بدانی یقین که این گفته در دریاست جمله ناسفته خالق غیب دان گواه من است کین ره شاهراه و راه من است بس کنم قصه و دعا گویم مر ترا در ثنا رضا جویم خواهم از کردگار خود شب و روز که شوی بر مرادها پیروز بود نیمی گذشته از مرداد که از این گفته ها بدادم داد شد تمام این کتاب در مه دی که در آذر فکندم این را پی پانصد و بیست و پنج رفته ز عام پانصد و سی و چار گشت تمام باد بر مصطفی درود و سلام ابدالدهر صدهزاران عام صدهزاران ثنا چو آب زلال از رهی باد بر محمد و آل

Fin du texte disponible.

%0
6 Bölüm
Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka · 26 · Qur'an & Sunnah