Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

ان که حقفت رود رهی بار ان وگر رهی هرگز با رهی نیاید هم شاید. از آن که فتنة رهی هم از رهی می‌زاید. به هرچه از بهانه می‌کاهد از حقیقت فی افر اند دجون مات نهامی رخا منت یقت :قرو اید آدفی چ این کان کشت ؟ که ای کار و ات ادس ایت کیچ اندو ر واه عدو یکی را قت ا و دارد. بهانه را چه قیمت؟ O O O شیخ الاسلام گفته که: «به خط محمدبن علی بندار دیدم در کتابی که واسطی گفته:‎ هرچه این طایفه دارند از این کار علم و سخن,» آن همه از این دو آیت از قرآن بيابند:‎ » یکی انَل مِنَ السّماءِ ماءً(22/بقره) ری وال الحا (58/اعراف)‎ شت الالام کعت که کت اتن آنت فتاه وکا 9- محمدبن الفضل البلخی» قڈس الله تعالی سژه از طبقة ثانیه است. کنیت وی ابوعبداللّه است. بلخی الاصل است. متعصبان وی را از بلخ بیرون کردند بی گناه, به سبب مذهب وی. روی با شهر کرد و بر ایشان نفرین 2 شيخ الاسلام گفت: «پسر از او از بلخ هيچ صوفي نخاست. » به سمرقند رفت > وی را آنجا قاضی ساختند. از آنجا عزیمت حج کرد , به نشابور رسید. از و ی مجلس خواستند. بر کرسی شد و گفت: «اللة اكبز, ولذكرٌ الله اكبز, و رضواڻ من الله آکیژ. » و از کرسی فرود آمد و آخر به سمرفند بازگشت و آنجا برفت از دنیا. در تة تسخ شر و اة ابوعثمان حیری به وی تۇت که: «علامت شقاوت چیست ؟ » گفت: «سه چیز است: أن که علم دهند و توفیق عمل ندهند. و توفیق عمل دهند و از اخلاص در ان محروم گردانند و دولت صحبت دوستان خدای دریابند و وظیفة اکرام و احترام به جای نیاورند. » و ابوعثمان گفته است: «محمدبن الفضل سمسار الڑجال, بعنی نقاد مردان است. » شيخ الاسلام گفت که: «ابوبکر واسطی گوید و خود هیچ کس چون وی نگوید. وی سخن خود گوید و از دیگران اندک حکایت کند, یکی از آن این است که گفت: محمدبن الفضل گفت: آن چیز که به بود وی همۀ نیکوییها نیکو شود و به نبود وی همة زشتها زشت تود آن استقامت است. » شیح الاسلام گفت: ,«سخت نیکو گفت. قاستقه سْتَقَمُ كما أمِوّت! :« (12/هود. ) یک مصطفی را صلی الله علیه و سلم گفت: «مرا وصیتی کن! » گفت: «فُل اقل لے ا که کی و ارقا E n a ‏ به خانة وی. و آنجا آثار انبیا بیند. چرا وآدی نفس و هوی را قطع نمی‌کند تا به دل برسد, و آثار پروردگار خود بیند؟ » و هم وی گوید که: «جون فر یڈ را تی که ظلب زبادتی . دشا هی کن آن شان آدبار:ة نگونساری اوست. » واقم وى كوي اعرف :الان الله شاف مجاهة فن اوافر و ام لهه ده 81 یعنی بزرگترین اهل معرفت مجتهدترین ایشان باشد در ادای شریعت و راغب‌ترین ایشان در حفظ سنت و هر که به حق نزدیکتر بود بړ امتثال اوران ریز بود وهر که دورتر از متابعت رسول وی صلی الله علیه و سلم معرض تر ووی را از زهد پرسیدند, گفت: «به چشم نقصان در دنيا ‏ عزیز و گرامی زیستن. » E‏ انت کک و او اة اتد ار کار وشات اتا نورات نخشبی و احمد خضرویه و ابن جلا صحبت داشته و حدیث بسیار داشت و وی را تصانیف بسیار است, و کرامات ظاهر اندر بیان هر کتاب» چون ختم الولایه و کتاب النهج ونوادر الأصول و جز این کتابهای دیگر کرده است و در علوم ظاهر هم وی را کتب است و تفسیزئ ایتذا کرده بود اما قفر وی به اتمام۔

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

ان که حقفت رود رهی بار ان وگر رهی هرگز با رهی نیاید هم شاید. از آن که فتنة رهی هم از رهی می‌زاید. به هرچه از بهانه می‌کاهد از حقیقت فی افر اند دجون مات نهامی رخا منت یقت :قرو اید آدفی چ این کان کشت ؟ که ای کار و ات ادس ایت کیچ اندو ر واه عدو یکی را قت ا و دارد. بهانه را چه قیمت؟ O O O شیخ الاسلام گفته که: «به خط محمدبن علی بندار دیدم در کتابی که واسطی گفته:‎ هرچه این طایفه دارند از این کار علم و سخن,» آن همه از این دو آیت از قرآن بيابند:‎ » یکی انَل مِنَ السّماءِ ماءً(22/بقره) ری وال الحا (58/اعراف)‎ شت الالام کعت که کت اتن آنت فتاه وکا 9- محمدبن الفضل البلخی» قڈس الله تعالی سژه از طبقة ثانیه است. کنیت وی ابوعبداللّه است. بلخی الاصل است. متعصبان وی را از بلخ بیرون کردند بی گناه, به سبب مذهب وی. روی با شهر کرد و بر ایشان نفرین 2 شيخ الاسلام گفت: «پسر از او از بلخ هيچ صوفي نخاست. » به سمرقند رفت > وی را آنجا قاضی ساختند. از آنجا عزیمت حج کرد , به نشابور رسید. از و ی مجلس خواستند. بر کرسی شد و گفت: «اللة اكبز, ولذكرٌ الله اكبز, و رضواڻ من الله آکیژ. » و از کرسی فرود آمد و آخر به سمرفند بازگشت و آنجا برفت از دنیا. در تة تسخ شر و اة ابوعثمان حیری به وی تۇت که: «علامت شقاوت چیست ؟ » گفت: «سه چیز است: أن که علم دهند و توفیق عمل ندهند. و توفیق عمل دهند و از اخلاص در ان محروم گردانند و دولت صحبت دوستان خدای دریابند و وظیفة اکرام و احترام به جای نیاورند. » و ابوعثمان گفته است: «محمدبن الفضل سمسار الڑجال, بعنی نقاد مردان است. » شيخ الاسلام گفت که: «ابوبکر واسطی گوید و خود هیچ کس چون وی نگوید. وی سخن خود گوید و از دیگران اندک حکایت کند, یکی از آن این است که گفت: محمدبن الفضل گفت: آن چیز که به بود وی همۀ نیکوییها نیکو شود و به نبود وی همة زشتها زشت تود آن استقامت است. » شیح الاسلام گفت: ,«سخت نیکو گفت. قاستقه سْتَقَمُ كما أمِوّت! :« (12/هود. ) یک مصطفی را صلی الله علیه و سلم گفت: «مرا وصیتی کن! » گفت: «فُل اقل لے ا که کی و ارقا E n a ‏ به خانة وی. و آنجا آثار انبیا بیند. چرا وآدی نفس و هوی را قطع نمی‌کند تا به دل برسد, و آثار پروردگار خود بیند؟ » و هم وی گوید که: «جون فر یڈ را تی که ظلب زبادتی . دشا هی کن آن شان آدبار:ة نگونساری اوست. » واقم وى كوي اعرف :الان الله شاف مجاهة فن اوافر و ام لهه ده 81 یعنی بزرگترین اهل معرفت مجتهدترین ایشان باشد در ادای شریعت و راغب‌ترین ایشان در حفظ سنت و هر که به حق نزدیکتر بود بړ امتثال اوران ریز بود وهر که دورتر از متابعت رسول وی صلی الله علیه و سلم معرض تر ووی را از زهد پرسیدند, گفت: «به چشم نقصان در دنيا ‏ عزیز و گرامی زیستن. » E‏ انت کک و او اة اتد ار کار وشات اتا نورات نخشبی و احمد خضرویه و ابن جلا صحبت داشته و حدیث بسیار داشت و وی را تصانیف بسیار است, و کرامات ظاهر اندر بیان هر کتاب» چون ختم الولایه و کتاب النهج ونوادر الأصول و جز این کتابهای دیگر کرده است و در علوم ظاهر هم وی را کتب است و تفسیزئ ایتذا کرده بود اما قفر وی به اتمام۔

Orijinal Metin (FA)

ان وفا نکرد و وی ضحت داو فز اسه علة الماد انکر وزاق که مرن ۋی رودزوات کنا که «هر یک شنبه خضر عليه السلام به نزدیک وی آمدی و واقعه‌ها از یکدیگر بپرسیدندی. « صاحب کتاب کشف المحجوب گوید که: «وی سخت معظم است به نزدیک من, چنانکه جملگی دلم شکار اوست و شیخ من گفتی که: محمد دژ یتیم است که در عالم همتا ندارد. »> E a E ت علن وقتي. الین به‎ وی گفته است: «مَن جَهلَ بآوصافِ العبودية. فهو باوصاف الربوبية أجهل. بعنی هر که خود را نشناسد او را چون شناسد؟ » و هم وی گفته: «حقیفت دوستی الله تعالې دوام انس است به یاد أو. » و سئل عن صِقَة الات والفعل, فقال: «كل ما يَحْتَمِلٌ الڑيادة وَالتفُصان. فهو مِن صفات الفقل: وکل مالاَقَعٌ عليه الژيإدةٌ و الأقصان, فهو من صفاتِ الذات. » و شل عن الاشار. فقال: «اختیاز حط غیرک علی حظ تفشک:» و قال في اليقين: ال افر الفلف ال الل الي لو ره و قال في الشكر: «الشكڙ تعلق القَلْب بألمُلعم. » خضرت واج ها الك و الذين محمد النخارى: المزوف نند فدس الك الف سژه در وقتی که از مبادی احوال و سلوک خود حکایت می‌کرده‌اند و اثر توجهات خود را به ارواح طيبة مشایخ کبار در بيان قى اور 3ة: می‌گفته‌اند که: «هرگاه توجه به رواشت قدوة الأولياء, خواجه محمدعلی حکيم ترمذی نموده شدی» اثر آن نوجه ظهور بی صفتی محض بودی؛ و هرچند در آن توجه سیر افتادی هیچ اثری و کردی و صفتی مطالعه نیفتادی. » مشایخ گفته‌اند: «اولياء الله مختلف اند: بعضی بی صفت‌اند و بی‌نشان» و بعضی تفت اند وه نشی ار ضفات ففانید کشت اند هلا گوند اهل فعرفة: نا اقل معامله یا از اهل محبت. یا اهل توحیدند. و کمال حال و نهایت درجات اولیاء را در لدو و کن ت اس و عات ا کا که ا ف او 1- علی بن بکار» قدس الله تعالی روحه کنیت وی ابوالحسن است. از متقدمان مشایخ است. ا ابراهيم ادهم صحبت داشته. سَكَنَ المَصْيصَة مُرابطاً. می‌گویند که چون شب درآمدی و کنیزک جامة خواپ وی بینداختی» آن را به دست خود بیسودی و قى «والله که : تو بسیار خوشی : ! و والله که امشب بر تو نخواهم 82 خسبید. » پس نماز بامداد را به وضوی نماز خفتن بگزاردی. یکی از این طایفه گوید که: شن علی نکاز درامدم: وی برای اسب خود جو پاک می‌کرد. گفتم: ای ابوالحسن! ترا کسی نیست که این کار بکند؟ گفت: در بعض غزوات بودم شکست بر مسلمانان افتاد بگریختند, و من هم با ایشان بگریختم. اسب من سستی کرد گفتم: اا لِلْهِ و انا اليه راجعون(156/بقره). اسب با من گفْت: إا لله و اا اليه راجِعُونَ آن وقت است که مرا به فلان کنیزک می‌گذاری که تعهد حال من کند. قافن شدم که من د خود به ان فام ناتم و با کسی درکن نک ارم و از وی آرند که با یکی از اصحاب به صحرا بیرون رفتند تا هیزم جمع کنند و از دور افتادند. و صاحب وی هرچند انتظار برد وی پیدا نیامد. ‏ دید که مریع نشسته و سَبُعی سر بر کنار وی نهاده و در خواب شده و ازوی مگس می‌راند. صاحب وی گفت: «چند نشینی؟ » گفت: «این سبع سر در کنار من نهاد و در خواب شد, منتظرم تا بیدار شود, و به تو برسم. » 22- ابو عبدالله عبادانی» رحمه الله تعالی از شاگردان خاص سهل عبدالله نستری است. وی گفته که: «روزگاری از شبلی سخنان به من می‌رسید, و مرا آرزو بود که وی را ببینم. پدری پیر و ضعیف داشتم به او درمانده بودم. نمی‌توانستم رفت. چون پدر از دنیا برفت.

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

ان وفا نکرد و وی ضحت داو فز اسه علة الماد انکر وزاق که مرن ۋی رودزوات کنا که «هر یک شنبه خضر عليه السلام به نزدیک وی آمدی و واقعه‌ها از یکدیگر بپرسیدندی. « صاحب کتاب کشف المحجوب گوید که: «وی سخت معظم است به نزدیک من, چنانکه جملگی دلم شکار اوست و شیخ من گفتی که: محمد دژ یتیم است که در عالم همتا ندارد. »> E a E ت علن وقتي. الین به‎ وی گفته است: «مَن جَهلَ بآوصافِ العبودية. فهو باوصاف الربوبية أجهل. بعنی هر که خود را نشناسد او را چون شناسد؟ » و هم وی گفته: «حقیفت دوستی الله تعالې دوام انس است به یاد أو. » و سئل عن صِقَة الات والفعل, فقال: «كل ما يَحْتَمِلٌ الڑيادة وَالتفُصان. فهو مِن صفات الفقل: وکل مالاَقَعٌ عليه الژيإدةٌ و الأقصان, فهو من صفاتِ الذات. » و شل عن الاشار. فقال: «اختیاز حط غیرک علی حظ تفشک:» و قال في اليقين: ال افر الفلف ال الل الي لو ره و قال في الشكر: «الشكڙ تعلق القَلْب بألمُلعم. » خضرت واج ها الك و الذين محمد النخارى: المزوف نند فدس الك الف سژه در وقتی که از مبادی احوال و سلوک خود حکایت می‌کرده‌اند و اثر توجهات خود را به ارواح طيبة مشایخ کبار در بيان قى اور 3ة: می‌گفته‌اند که: «هرگاه توجه به رواشت قدوة الأولياء, خواجه محمدعلی حکيم ترمذی نموده شدی» اثر آن نوجه ظهور بی صفتی محض بودی؛ و هرچند در آن توجه سیر افتادی هیچ اثری و کردی و صفتی مطالعه نیفتادی. » مشایخ گفته‌اند: «اولياء الله مختلف اند: بعضی بی صفت‌اند و بی‌نشان» و بعضی تفت اند وه نشی ار ضفات ففانید کشت اند هلا گوند اهل فعرفة: نا اقل معامله یا از اهل محبت. یا اهل توحیدند. و کمال حال و نهایت درجات اولیاء را در لدو و کن ت اس و عات ا کا که ا ف او 1- علی بن بکار» قدس الله تعالی روحه کنیت وی ابوالحسن است. از متقدمان مشایخ است. ا ابراهيم ادهم صحبت داشته. سَكَنَ المَصْيصَة مُرابطاً. می‌گویند که چون شب درآمدی و کنیزک جامة خواپ وی بینداختی» آن را به دست خود بیسودی و قى «والله که : تو بسیار خوشی : ! و والله که امشب بر تو نخواهم 82 خسبید. » پس نماز بامداد را به وضوی نماز خفتن بگزاردی. یکی از این طایفه گوید که: شن علی نکاز درامدم: وی برای اسب خود جو پاک می‌کرد. گفتم: ای ابوالحسن! ترا کسی نیست که این کار بکند؟ گفت: در بعض غزوات بودم شکست بر مسلمانان افتاد بگریختند, و من هم با ایشان بگریختم. اسب من سستی کرد گفتم: اا لِلْهِ و انا اليه راجعون(156/بقره). اسب با من گفْت: إا لله و اا اليه راجِعُونَ آن وقت است که مرا به فلان کنیزک می‌گذاری که تعهد حال من کند. قافن شدم که من د خود به ان فام ناتم و با کسی درکن نک ارم و از وی آرند که با یکی از اصحاب به صحرا بیرون رفتند تا هیزم جمع کنند و از دور افتادند. و صاحب وی هرچند انتظار برد وی پیدا نیامد. ‏ دید که مریع نشسته و سَبُعی سر بر کنار وی نهاده و در خواب شده و ازوی مگس می‌راند. صاحب وی گفت: «چند نشینی؟ » گفت: «این سبع سر در کنار من نهاد و در خواب شد, منتظرم تا بیدار شود, و به تو برسم. » 22- ابو عبدالله عبادانی» رحمه الله تعالی از شاگردان خاص سهل عبدالله نستری است. وی گفته که: «روزگاری از شبلی سخنان به من می‌رسید, و مرا آرزو بود که وی را ببینم. پدری پیر و ضعیف داشتم به او درمانده بودم. نمی‌توانستم رفت. چون پدر از دنیا برفت.

Orijinal Metin (FA)

برخاستم و به بغداد آمدم. چون به نزدیک وی رسیدم. قومی ديدم از درویشان که از پیش وی بیروںن فی آمفدند: مرا بشناختند گفتند: به چه آمده‌ای؟ گفتم: آمده‌ام که شبلی را ببینم. به وی راه هست؟ گفتند: ھست . اما زینهار که دعوی به سر وی نبری! گفتم: نبرم. چون به نزدیک وی درآمدم و آن روز آدینه بود ړوز صدمت و شور وی گفتم: سلام علیک. گفت: و علیک السلام, أیْش آنت أبادک اللّه؟ و عادت وى E ‏ گفتم : ین ار نظام کر ر رر ارت وی گفت: مقام خود معلوم کن که خود کجایی! من گفتم اگر بگویم هم نپذیرد, از وی گریختم و پاره‌ای دورتر شدم که وی را سیر ببینم و بروم» ناگاه ډرویشی درآمد و گفت: سلام علیک. شبلی گفت: وعلیک السلام. یش آنت آبادک اللّه؟ آن درویش گفت:؛ مُحال. گفت: در چەای؟ گت فی جال اورا ان خوش افد خد من این کاندة رزوی كرف برفتم. » 23- ابو عبدالله الحَضرّمی» رحمه الله تعالی مرتعش گوید که: «ابوعبدالله حضرّمی را از تصوف سؤال کردم و بيست پال بود که سخن نگفته بود, مرا از قرآن جواب گفت گفت: رجال صَدفوا ما عاهدوا الل عَلَبّه ( 3/احزاب). گفتم: صفت آیشان چون است؟ گفت: ليرت لبهم طَرَفَهُمْ غ افده ر هواءٌ(43/ابراهیم). گفتم: محل ایشان از احوال کجاست؟ گفت: في مَفْعَدِ صوق عِنڌ لیک مُقتدر(55/قمر) . گفتم: زیادت کن! گفت: ان السَمُعَ وَالبَصَرَ وَالفُؤاد كل کل اوٌلئک کان عله مَسَئولاً. »(36/اسراء). 4- ابو عبدالله الشالمی»ء قدس الله تعالى روحه نام وی محمدبن احمدبن سالم البَصّری است. به بصره بود شاگرد سهل تستری است. سی سال یا شصت سال پا وی می‌بوده و طریقت إز وی گرفته. شيخ الاسلام گفت که: «انوغنداللة سالمی فته بود که الله تعالى در ازل همه چیز می‌دید. وی را مهجور کردند بدت سنت یح ابو گند الله خف گوید گه: «این قدم دهر بود. » شیح الاسلام گفت که: «ابوعبداللّه خفیف انصاف نداده است. ممکن است که او دیدار علم را گفته باشد . “« 83 انوشنداللة شالفی را بر دند كه به جه جو قفا نة اوكا الله را در هان خاو گفت: «به لطافت زبان. و حسن اخلاق و تازه رویی و سخای نفس,. و قلت اعتراض و پذیرفتن عذر هر که عذر خواهد پیش ایشان» و تمامی شفقت بر همة خلق نیکوکار ایشان و بدکار ایشان. » و هم وی گفته که: «دیدار منت کلید دوستی است. » 5- ابوطالب محمدبن علي بن عطيّة الحارثی المکگئ. الله تعالى قالوا اا ا ا ا ا الأرض. ثم دخل البصرة و قدم بغداد و توفی بها فی جمادی الاخری,. سنة ست و ثمانين و ثلثماية. و نسبت وی در تصوف به شيخ عارف ابوالحسن محمدبن ابی عبدالله احمدبن سالم البصری است و انتساب شيخ ابوالحسن به پدر خود ابوعبدالله احمدبن سالم و انتساب پدر وی به سهل بن عبدالله الئستری, قدس الله تعالی ارواحهم. 16- ابو عىدالله جاو پاره‌اى صوفی همدانی» رحمه الله از کبار مشایخ است. چاوپاره نام جایی است به تعر روم. وی بود که ید کرد پود که «چیزی که مرا دل از آن برَمَد و فور شود نخورم. » وقتی در مسجد شونیزيٌه بود طعام آورذند: دل وی از اق برمید: نمی خورد. ياران وی را گفتند: «هر ساعت خلاف 1 بخور! » بخورد. ان شب در مسجد بماند, وی را احتلام افتاد. در خواب با وی گفتند: «چیزی خوری که دل تو از آن برمد. ندانی که به تو بلا رسد؟ » وی گفته که: «از شپخ ابوبکر زقاق مصری پرسیدم که: صحبت با که دارم ؟ گفت: ا آن کس که هرچه الله تعالی از تو داند با ابو بگویی. از تو نرمد و از تو تبْرّد.

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

برخاستم و به بغداد آمدم. چون به نزدیک وی رسیدم. قومی ديدم از درویشان که از پیش وی بیروںن فی آمفدند: مرا بشناختند گفتند: به چه آمده‌ای؟ گفتم: آمده‌ام که شبلی را ببینم. به وی راه هست؟ گفتند: ھست . اما زینهار که دعوی به سر وی نبری! گفتم: نبرم. چون به نزدیک وی درآمدم و آن روز آدینه بود ړوز صدمت و شور وی گفتم: سلام علیک. گفت: و علیک السلام, أیْش آنت أبادک اللّه؟ و عادت وى E ‏ گفتم : ین ار نظام کر ر رر ارت وی گفت: مقام خود معلوم کن که خود کجایی! من گفتم اگر بگویم هم نپذیرد, از وی گریختم و پاره‌ای دورتر شدم که وی را سیر ببینم و بروم» ناگاه ډرویشی درآمد و گفت: سلام علیک. شبلی گفت: وعلیک السلام. یش آنت آبادک اللّه؟ آن درویش گفت:؛ مُحال. گفت: در چەای؟ گت فی جال اورا ان خوش افد خد من این کاندة رزوی كرف برفتم. » 23- ابو عبدالله الحَضرّمی» رحمه الله تعالی مرتعش گوید که: «ابوعبدالله حضرّمی را از تصوف سؤال کردم و بيست پال بود که سخن نگفته بود, مرا از قرآن جواب گفت گفت: رجال صَدفوا ما عاهدوا الل عَلَبّه ( 3/احزاب). گفتم: صفت آیشان چون است؟ گفت: ليرت لبهم طَرَفَهُمْ غ افده ر هواءٌ(43/ابراهیم). گفتم: محل ایشان از احوال کجاست؟ گفت: في مَفْعَدِ صوق عِنڌ لیک مُقتدر(55/قمر) . گفتم: زیادت کن! گفت: ان السَمُعَ وَالبَصَرَ وَالفُؤاد كل کل اوٌلئک کان عله مَسَئولاً. »(36/اسراء). 4- ابو عبدالله الشالمی»ء قدس الله تعالى روحه نام وی محمدبن احمدبن سالم البَصّری است. به بصره بود شاگرد سهل تستری است. سی سال یا شصت سال پا وی می‌بوده و طریقت إز وی گرفته. شيخ الاسلام گفت که: «انوغنداللة سالمی فته بود که الله تعالى در ازل همه چیز می‌دید. وی را مهجور کردند بدت سنت یح ابو گند الله خف گوید گه: «این قدم دهر بود. » شیح الاسلام گفت که: «ابوعبداللّه خفیف انصاف نداده است. ممکن است که او دیدار علم را گفته باشد . “« 83 انوشنداللة شالفی را بر دند كه به جه جو قفا نة اوكا الله را در هان خاو گفت: «به لطافت زبان. و حسن اخلاق و تازه رویی و سخای نفس,. و قلت اعتراض و پذیرفتن عذر هر که عذر خواهد پیش ایشان» و تمامی شفقت بر همة خلق نیکوکار ایشان و بدکار ایشان. » و هم وی گفته که: «دیدار منت کلید دوستی است. » 5- ابوطالب محمدبن علي بن عطيّة الحارثی المکگئ. الله تعالى قالوا اا ا ا ا ا الأرض. ثم دخل البصرة و قدم بغداد و توفی بها فی جمادی الاخری,. سنة ست و ثمانين و ثلثماية. و نسبت وی در تصوف به شيخ عارف ابوالحسن محمدبن ابی عبدالله احمدبن سالم البصری است و انتساب شيخ ابوالحسن به پدر خود ابوعبدالله احمدبن سالم و انتساب پدر وی به سهل بن عبدالله الئستری, قدس الله تعالی ارواحهم. 16- ابو عىدالله جاو پاره‌اى صوفی همدانی» رحمه الله از کبار مشایخ است. چاوپاره نام جایی است به تعر روم. وی بود که ید کرد پود که «چیزی که مرا دل از آن برَمَد و فور شود نخورم. » وقتی در مسجد شونیزيٌه بود طعام آورذند: دل وی از اق برمید: نمی خورد. ياران وی را گفتند: «هر ساعت خلاف 1 بخور! » بخورد. ان شب در مسجد بماند, وی را احتلام افتاد. در خواب با وی گفتند: «چیزی خوری که دل تو از آن برمد. ندانی که به تو بلا رسد؟ » وی گفته که: «از شپخ ابوبکر زقاق مصری پرسیدم که: صحبت با که دارم ؟ گفت: ا آن کس که هرچه الله تعالی از تو داند با ابو بگویی. از تو نرمد و از تو تبْرّد.

Orijinal Metin (FA)

» شيخ الاسلام گفت که: «قبول و صحبت پس از عیب دیدن درست اید که ادمی مجرای عیب است. چون به هنر و نیکویی صحبت پیوندی. چون عیب پدید آید صحبت ببری. آن نه صحبت است. صحبت پس از شناخت عیب است,» مگر عیب دینی و بدعتی باشد که آن دیگر است, که چشم از آن پوشیدن مداهنت و مخنٹّی بود در دین» مگر به ضرورت. ان عیب که نه در دیانت و بدعت باشد جدا بود. ادمی نه معصوم است, از وی عیب و جرم آید. که کفور و جهول و ظلوم است. » شافعی گوید رضی اللّه عنه که: «نه دوست تو بود هر که ترا با او مدارا بايد کرد. » شیخ الاسلام گفت: «هر که چون از تو عیب و خطا آید, از وی عذر باید خواست و اگر با تو نیکی کند شکر بايد گفت. آن نه دوستی و صحبت باشد. » شخصی یحیی مَعاذ را پرسید که: «صحبت با که دارم؟ » گفت: «با آن که چون بيمار شوی به پرسیدن تو اید و چون از تو جرمی بیند خود از تو عذر خواهد. » و از شرایط صحبت است که: حق صحبت بدهی و حق خود طلب نکنی,» و عیب خود ببینی و عیب دیگران را عذر خواهی. و خلق را زیر قدر و جبر مضطر و مقهور بینی تا خصومت برخیزد. و تاوان را بر خود لازم گیری و عذر نیاری. » وقتی امیر کافور به شیح ابوعبدالله جاۇپارهاى بسیاری زر فرستاد. وی نپذیرفت و باز فرستاد. یعنی لشکری است. کافور گفت: دای سَرد! لَه مافي السموات وما في الأرض وما بيتهما و ما تحت الثرى( (6/طه) ) أبن الكافور؟ » 8 لاہ کھت کت دای ف اکور هه ار وار اوک اعا ان ازمر ا ته بود. » شیخ ابوعلی کاتب را گفتند که: «فلان کس از لشکری چیزی نمی‌ستاند و فلان کس فی ایو کے کاک تھی ساد ارک ی ھاو وان کک میس ا دار ع 84 می‌ستاند. » شیخ الاسلام گفت که: «بعضی از مشایخ چنین می‌کردند و ان ایشان را از عين درست می‌آمد. چون با علم بودند نکردند و آن نادر باشد. و آن اخوات دارد. که همه چیزها, نیک و بد و شادی و غم و نعمت و بلا از یک جای می‌دیدندرو جز وی نمی‌دیدند. اما چون کسی که وی را آن عین و دیدار نباشد مثل ایشان بکند. الك الى ردد وه رة و دين و شريعت در سر ان كند. اعاذنا اللة وَجميع المسلمينَ عن ذلک. » 7- ابوبکر الوژاق الثرمذی» قڈس الله تعالی سڑه و قبر وی انجاست. اما به بلخ بودی. خال ابوعیسی ترمذی است, صاحب مَسند. احمد خضرویه را دیده بود و با وی صحبت داشته. وی را تصانیف بسیار بوده و تورات و انجیل و زبور و کتب اسمانی خوانده بود. وی را دیوان شعر است. وی گفته: «اگر طمع را بپرسند که: پدر تو کیست؟ گوید: شک در مقدور. و اگر گویند: شنت ون امسات ل وای وای وشو عا و یه کون جرهان . “« وان ابوبكر الوراق يمغ اصحاته عن الأسفار و السياحات و يقول: «مفتاع كل بركة الصبرٌّ في ,مَوضع ارادتک إلى ان تصح چ لک الأرادة, فاذا صخت لک الأرادة فقر ظهَرَ ليک أوائل البَركة. » شیخ الأسلام گفت: «هر که اکنون به سفر پشود. بترک نهاز و ترک مذهب گفته بود از عصمت حق بيرون رفته باشد. إن الل مَعَ الذين افوا لذن هه سور( 18/نحل). » و هم ابوبکر وراق گفته که: «مردمان سه گروه‌اند: یکی امراء دوم علماء سيم فقرا. چون امرا تباه شوند, معاش و اکتساب رعیت تباه شود و چون علما تباه شوند. طاعت و ورزش شریعت تباه شود و چون فقرا تباه شوند. خویهای خلایق تباه شود.

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» شيخ الاسلام گفت که: «قبول و صحبت پس از عیب دیدن درست اید که ادمی مجرای عیب است. چون به هنر و نیکویی صحبت پیوندی. چون عیب پدید آید صحبت ببری. آن نه صحبت است. صحبت پس از شناخت عیب است,» مگر عیب دینی و بدعتی باشد که آن دیگر است, که چشم از آن پوشیدن مداهنت و مخنٹّی بود در دین» مگر به ضرورت. ان عیب که نه در دیانت و بدعت باشد جدا بود. ادمی نه معصوم است, از وی عیب و جرم آید. که کفور و جهول و ظلوم است. » شافعی گوید رضی اللّه عنه که: «نه دوست تو بود هر که ترا با او مدارا بايد کرد. » شیخ الاسلام گفت: «هر که چون از تو عیب و خطا آید, از وی عذر باید خواست و اگر با تو نیکی کند شکر بايد گفت. آن نه دوستی و صحبت باشد. » شخصی یحیی مَعاذ را پرسید که: «صحبت با که دارم؟ » گفت: «با آن که چون بيمار شوی به پرسیدن تو اید و چون از تو جرمی بیند خود از تو عذر خواهد. » و از شرایط صحبت است که: حق صحبت بدهی و حق خود طلب نکنی,» و عیب خود ببینی و عیب دیگران را عذر خواهی. و خلق را زیر قدر و جبر مضطر و مقهور بینی تا خصومت برخیزد. و تاوان را بر خود لازم گیری و عذر نیاری. » وقتی امیر کافور به شیح ابوعبدالله جاۇپارهاى بسیاری زر فرستاد. وی نپذیرفت و باز فرستاد. یعنی لشکری است. کافور گفت: دای سَرد! لَه مافي السموات وما في الأرض وما بيتهما و ما تحت الثرى( (6/طه) ) أبن الكافور؟ » 8 لاہ کھت کت دای ف اکور هه ار وار اوک اعا ان ازمر ا ته بود. » شیخ ابوعلی کاتب را گفتند که: «فلان کس از لشکری چیزی نمی‌ستاند و فلان کس فی ایو کے کاک تھی ساد ارک ی ھاو وان کک میس ا دار ع 84 می‌ستاند. » شیخ الاسلام گفت که: «بعضی از مشایخ چنین می‌کردند و ان ایشان را از عين درست می‌آمد. چون با علم بودند نکردند و آن نادر باشد. و آن اخوات دارد. که همه چیزها, نیک و بد و شادی و غم و نعمت و بلا از یک جای می‌دیدندرو جز وی نمی‌دیدند. اما چون کسی که وی را آن عین و دیدار نباشد مثل ایشان بکند. الك الى ردد وه رة و دين و شريعت در سر ان كند. اعاذنا اللة وَجميع المسلمينَ عن ذلک. » 7- ابوبکر الوژاق الثرمذی» قڈس الله تعالی سڑه و قبر وی انجاست. اما به بلخ بودی. خال ابوعیسی ترمذی است, صاحب مَسند. احمد خضرویه را دیده بود و با وی صحبت داشته. وی را تصانیف بسیار بوده و تورات و انجیل و زبور و کتب اسمانی خوانده بود. وی را دیوان شعر است. وی گفته: «اگر طمع را بپرسند که: پدر تو کیست؟ گوید: شک در مقدور. و اگر گویند: شنت ون امسات ل وای وای وشو عا و یه کون جرهان . “« وان ابوبكر الوراق يمغ اصحاته عن الأسفار و السياحات و يقول: «مفتاع كل بركة الصبرٌّ في ,مَوضع ارادتک إلى ان تصح چ لک الأرادة, فاذا صخت لک الأرادة فقر ظهَرَ ليک أوائل البَركة. » شیخ الأسلام گفت: «هر که اکنون به سفر پشود. بترک نهاز و ترک مذهب گفته بود از عصمت حق بيرون رفته باشد. إن الل مَعَ الذين افوا لذن هه سور( 18/نحل). » و هم ابوبکر وراق گفته که: «مردمان سه گروه‌اند: یکی امراء دوم علماء سيم فقرا. چون امرا تباه شوند, معاش و اکتساب رعیت تباه شود و چون علما تباه شوند. طاعت و ورزش شریعت تباه شود و چون فقرا تباه شوند. خویهای خلایق تباه شود.

Orijinal Metin (FA)

و فساد امراة ظلة اشد و فاد قلا به ظح :فسا قفرا ا 8- ابوالقاسم رازی» رحمه الله تعالی نام وی جعفر بن احمدبن محمد است. به نشابور نشستی و صحبت با ابن عطا و فن ات الوا الي و ودار رج الل وال اف ف قال ها داشت جمله را بر این طایفه خرج کرد چنانکه درویش از دنیا بیرون رفت. مشایخ ری گفته اند: «چهار چیز در ابوالقاسم رازی جمع بود که کس را نبود: جمال؛ و مال وزهد بکمال؛ و سخاوت تمام . « و در دعوتی با صوفیان حاضر بود و جعفر لدی نیز آنجا بود. چون سفره بنهادند, ابوالقاسم دست نمی‌برد. گفتند: «موافقت بايد کرد. » گفت: «صایمم. » جعفر خلدی گفت: «اگر ثواب روزۀ تو بر تو دوستر از شادی دل برادران است, روزه مگشای! » حالی دست به طعام برد. 9 وفات وی در سنة ٿثمان و سبعین و تلثماتة بوده. » 9- ابوالقاسم الحكيم الشمرقندى,. رحمه الله تعالی وقد الوا فی ويه لم گل تَر من اقرش إلى الری إلا إلى الله سحانه و کان مُعامَلئه مَعَ الْحَلق طاآبا لحْظوظهم دون حَظه. از مشایخ صحبت داشته با ابوبکر وراق. وی را سخنان نیکوست در معاملات و e‏ 85 بمقبرة جاکردیزه. وی گفته: 3 اکن بشو بار مضطفى . صا الله عله و سلح يعافر 3وا بودی در ایام ما ارا وکر وران ودی ار عام ویو که وی و شت وو و کاو و ل و ف. » گویند که روزی ابوالقاسم حکیم در سرای خود نشسته بود. ابوطاهر که از بزرگان آن وقت بود به در سرای وی آمد. بنگریست حوض آب دید و سروهاء بازگردید و بر دکانی نشست . شیخ ابوالقاسم غلام را گفت: «تبری بیار و ان سروها را بیفکن! » آنگاه گفت: «برو و ابوطاهر را بخوان! » چون درآمد گفت: ‏ جاب شد از میان برداشتیم. لکن با حق صحبت چنان که درختی ترا از وی نشود. » روزی نشسته بود ميان خلق حکم همی کرد. یکی از بزرگان به زیارت وی آمد وی را چنان مشغول دید. سجاده بر روی حوض انداخت و نماز کرد. چون فارغ گشت, شيخ ابوالقاسم مراو را گفت: «ای برادر! این خود کودکان کنند. مرد ان است که در ميان چندین شغل دل با خدای عژڙوجل نگاه تواند داشت. » 0- بكر شغدی. » رحمه الله تعالی ا ر اس و ای جلا اک اتو ووا وی گفته که: «ابوبکر وراق مردی کریم بود. خدای را به مزد کار نکردی که به تعظیم کردی. » 1 ال نن :كوه رجه الله الى وی نیز از مریدان ابوبکر وراق بود از بلخ؛ و سخنان وی یاد داشتی و پیوسته از ان 2- ابوذر الترمذی» رحمه الله تعالى از مشایخ, خراسان بود و صاحب کرامات. ابو دال خفیف گفته است: «ما جمعی بودیم که با ابوذر صحبت می‌داشتیم. هر e‏ چیزی بایستی. ابوذر برخاستی و در نماز ایستادی. حالىی آن چیز پدید مدی. »> 195 انی د وح ال حا وی نیز از شغد سمرقند است. و شاگرد ابوبکر وراق» تا روز وفات وی با وی می‌بود. وی گفته که ابوبکر وراق گفت که: «سخن افزونی دل را سخت کند. » شت الاشلام کیت که کین ار او کف اند که ۶ خیات فقاوان و خو فراوان و گت فراوان دل سخت کند. » و ابوبکر وراق گفته که: «آن گفت فراوان در خیر و شر است. » یکی از این طایفه گفته است که: «با ابوبکر وراق در راه می‌رفتم. بر یک سوی ردای وی حرف خا ديدم نوشته؛ و بر دیگر سوی میم. بپرسیدم که: آن چیست؟ گفت: ان را نوشته‌ام تا هرگاه خا بینم اخلاصم یاد آید و هرگه میم بینم مروتم یاد آید.

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و فساد امراة ظلة اشد و فاد قلا به ظح :فسا قفرا ا 8- ابوالقاسم رازی» رحمه الله تعالی نام وی جعفر بن احمدبن محمد است. به نشابور نشستی و صحبت با ابن عطا و فن ات الوا الي و ودار رج الل وال اف ف قال ها داشت جمله را بر این طایفه خرج کرد چنانکه درویش از دنیا بیرون رفت. مشایخ ری گفته اند: «چهار چیز در ابوالقاسم رازی جمع بود که کس را نبود: جمال؛ و مال وزهد بکمال؛ و سخاوت تمام . « و در دعوتی با صوفیان حاضر بود و جعفر لدی نیز آنجا بود. چون سفره بنهادند, ابوالقاسم دست نمی‌برد. گفتند: «موافقت بايد کرد. » گفت: «صایمم. » جعفر خلدی گفت: «اگر ثواب روزۀ تو بر تو دوستر از شادی دل برادران است, روزه مگشای! » حالی دست به طعام برد. 9 وفات وی در سنة ٿثمان و سبعین و تلثماتة بوده. » 9- ابوالقاسم الحكيم الشمرقندى,. رحمه الله تعالی وقد الوا فی ويه لم گل تَر من اقرش إلى الری إلا إلى الله سحانه و کان مُعامَلئه مَعَ الْحَلق طاآبا لحْظوظهم دون حَظه. از مشایخ صحبت داشته با ابوبکر وراق. وی را سخنان نیکوست در معاملات و e‏ 85 بمقبرة جاکردیزه. وی گفته: 3 اکن بشو بار مضطفى . صا الله عله و سلح يعافر 3وا بودی در ایام ما ارا وکر وران ودی ار عام ویو که وی و شت وو و کاو و ل و ف. » گویند که روزی ابوالقاسم حکیم در سرای خود نشسته بود. ابوطاهر که از بزرگان آن وقت بود به در سرای وی آمد. بنگریست حوض آب دید و سروهاء بازگردید و بر دکانی نشست . شیخ ابوالقاسم غلام را گفت: «تبری بیار و ان سروها را بیفکن! » آنگاه گفت: «برو و ابوطاهر را بخوان! » چون درآمد گفت: ‏ جاب شد از میان برداشتیم. لکن با حق صحبت چنان که درختی ترا از وی نشود. » روزی نشسته بود ميان خلق حکم همی کرد. یکی از بزرگان به زیارت وی آمد وی را چنان مشغول دید. سجاده بر روی حوض انداخت و نماز کرد. چون فارغ گشت, شيخ ابوالقاسم مراو را گفت: «ای برادر! این خود کودکان کنند. مرد ان است که در ميان چندین شغل دل با خدای عژڙوجل نگاه تواند داشت. » 0- بكر شغدی. » رحمه الله تعالی ا ر اس و ای جلا اک اتو ووا وی گفته که: «ابوبکر وراق مردی کریم بود. خدای را به مزد کار نکردی که به تعظیم کردی. » 1 ال نن :كوه رجه الله الى وی نیز از مریدان ابوبکر وراق بود از بلخ؛ و سخنان وی یاد داشتی و پیوسته از ان 2- ابوذر الترمذی» رحمه الله تعالى از مشایخ, خراسان بود و صاحب کرامات. ابو دال خفیف گفته است: «ما جمعی بودیم که با ابوذر صحبت می‌داشتیم. هر e‏ چیزی بایستی. ابوذر برخاستی و در نماز ایستادی. حالىی آن چیز پدید مدی. »> 195 انی د وح ال حا وی نیز از شغد سمرقند است. و شاگرد ابوبکر وراق» تا روز وفات وی با وی می‌بود. وی گفته که ابوبکر وراق گفت که: «سخن افزونی دل را سخت کند. » شت الاشلام کیت که کین ار او کف اند که ۶ خیات فقاوان و خو فراوان و گت فراوان دل سخت کند. » و ابوبکر وراق گفته که: «آن گفت فراوان در خیر و شر است. » یکی از این طایفه گفته است که: «با ابوبکر وراق در راه می‌رفتم. بر یک سوی ردای وی حرف خا ديدم نوشته؛ و بر دیگر سوی میم. بپرسیدم که: آن چیست؟ گفت: ان را نوشته‌ام تا هرگاه خا بینم اخلاصم یاد آید و هرگه میم بینم مروتم یاد آید.

Orijinal Metin (FA)

» اعلام فت خاش ان ددر اا او سی دوو واا مروت برای آن بود تا ناگوار نباشی. » و هم ابوبکر وراق گفته که: «تصفية عبودیت» اثبات مجوسیت است و انکار ربوبیت . « و هم وی گفته که: «عارف نبود آن که علم معرفت گوید پیش ابنای دنیا. » شیخ الاسلام گفت که ابوبکر وراق گفته که: «محمد مسلم حصیر باف در مهمانی بود با یوسف خیاط ترمذی. میزبان به چیزی مشغول بود. محمد مسلم گفت: زود باشید 86 که من کاری دارم ! وی زاهد بود و عابد. دل وی به ورد معلق بود. یوسف خیاط گفت: ترا جز آن کاری هست که الله تعالی پیش تو آرد و نیز تو بر آن نیت از خانه بیرون آمذه‌ای که به خانه ناز . شوی؟ سئ سال اشت که هرگز بر آن تیت از خانة یرون نیامده‌ام که به خانه باز روم. . “« ابوبکر وراق گوید که: «آن دو پسخن یوسف به از صد ساله عبارت محمد مسلم. » وهم ابوبکر وراق_,گفته: «رما أصَلي ركعتَيْنِ وانصرف هنْهُماء و أتا بمَلْزِلَّة مَنْ يَلْصَرِفُ مِنَ السْرَقَةُ من الْحَياء . « 24 تخمذس لخن الخو كرك رحمة الله ال است. شیخ ابوبکر واسطی با جلالت خود از وی حکایت کند. ابوبکر واسطی,. امام توحید. گوید که محمد حسن جوهری گفت که: «مردی ذوالنون مصری را گفت: مرا دعایی کن! گفت: ای جوانمرد! اگر ترا کاری در سابق تقدیر حق پیش شده باشد. بسیار دعاهای ناکرده که مستجاب است واگر نشده باشد, غرق شده را در آب از بانگ چه سود جز غرق شدن و زیادتی آب در گلو رفتن؟ » شيخ الاسلام گفت: «شخصی پیری را گفت: مرا دعایی کن! گفت: آنچه ترا در سابق علم حق رفته است به از معارضه. » یکی از پیران گوید: «اگر : نه آن بودی که وی گفته که مرا بخوانید و از من خواهید که: اغُوني أَسَتَجِب لَكَمْ (60/غافر)ء وما حَلَفْتْ الجِنّ و الأئسَ إلا لتقدۇن (56/ذاريات). ای لِيَڏْعٌوني, من هرگز دعا کدی لکن کف قو که بخواه! می‌خواهم. » شيخ الاسلام گفت: «دعا صوفیان را نه مذهب است. که ایشان حکم سابق را فی نگرند که همه بودنيها ببوده. » با حفص بغاوردان 5 پاسی از شب رمی‌گفت: «کاری که بوده است. , نابوده چون کنم؟ چون کنم؟ چون کنم؟ همه خلق برآنند که چه خواهد بود. حکیم در آن است که چه بود. « شيخ الاسلام گفت: «این نه آن است که دعا نباید کرد ورد نباید خواند. من هر شبانروزی ورد خود بخوانم و آن دویست فصل دعاست. لیکن هیچ چیز نمی‌خواهم. آن ذکر زبان بود فرمانبرداری را و همت غیر آن. » 5 انو گی گتایی دو ر15 ر خة الله الى از قهستان عراق بوده. به دینور. مردی بزرگ است. از قدمای اصحاب جنید و اقران وی. او را ریاضات بسیار و سفرهای معروف است. جنید گوید: «اگر نه ابوبکر کسایی بودی من در عراق نبودی. » جنید را به وی مکاتبات است و رسایل نیکو. پیش از جنید برفته از دنیا. از جنید هزار فسا پرسیده بود همه را جواب نوشته بود و به وی فرستاده؛ چون وی را وقت وفات نزدیک آمد. همه را بشست. خبر وفات وی به جنید رسید, گفت: «کاش آن مسأله‌ها را که از من پرسیده بود بشستی! » گفتند: «بشست. » جنید شادمان گشت. شيخ السلام گفت: «جنید نه از ان می‌ترسید که ان به دست عام افتد. یا به دست سلطان. از ان می‌ترسید که به دست صوفیان اقتد و از آن :دکانۍ برساز ند نئ به سخن گفتن و قبول جستن. » شیخ الاسلام گفت که جنید گفت: «از هزار صوفۍ یکی عالم بود. صوفی را آ ن بود که می‌شنود و می‌داند.

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» اعلام فت خاش ان ددر اا او سی دوو واا مروت برای آن بود تا ناگوار نباشی. » و هم ابوبکر وراق گفته که: «تصفية عبودیت» اثبات مجوسیت است و انکار ربوبیت . « و هم وی گفته که: «عارف نبود آن که علم معرفت گوید پیش ابنای دنیا. » شیخ الاسلام گفت که ابوبکر وراق گفته که: «محمد مسلم حصیر باف در مهمانی بود با یوسف خیاط ترمذی. میزبان به چیزی مشغول بود. محمد مسلم گفت: زود باشید 86 که من کاری دارم ! وی زاهد بود و عابد. دل وی به ورد معلق بود. یوسف خیاط گفت: ترا جز آن کاری هست که الله تعالی پیش تو آرد و نیز تو بر آن نیت از خانه بیرون آمذه‌ای که به خانه ناز . شوی؟ سئ سال اشت که هرگز بر آن تیت از خانة یرون نیامده‌ام که به خانه باز روم. . “« ابوبکر وراق گوید که: «آن دو پسخن یوسف به از صد ساله عبارت محمد مسلم. » وهم ابوبکر وراق_,گفته: «رما أصَلي ركعتَيْنِ وانصرف هنْهُماء و أتا بمَلْزِلَّة مَنْ يَلْصَرِفُ مِنَ السْرَقَةُ من الْحَياء . « 24 تخمذس لخن الخو كرك رحمة الله ال است. شیخ ابوبکر واسطی با جلالت خود از وی حکایت کند. ابوبکر واسطی,. امام توحید. گوید که محمد حسن جوهری گفت که: «مردی ذوالنون مصری را گفت: مرا دعایی کن! گفت: ای جوانمرد! اگر ترا کاری در سابق تقدیر حق پیش شده باشد. بسیار دعاهای ناکرده که مستجاب است واگر نشده باشد, غرق شده را در آب از بانگ چه سود جز غرق شدن و زیادتی آب در گلو رفتن؟ » شيخ الاسلام گفت: «شخصی پیری را گفت: مرا دعایی کن! گفت: آنچه ترا در سابق علم حق رفته است به از معارضه. » یکی از پیران گوید: «اگر : نه آن بودی که وی گفته که مرا بخوانید و از من خواهید که: اغُوني أَسَتَجِب لَكَمْ (60/غافر)ء وما حَلَفْتْ الجِنّ و الأئسَ إلا لتقدۇن (56/ذاريات). ای لِيَڏْعٌوني, من هرگز دعا کدی لکن کف قو که بخواه! می‌خواهم. » شيخ الاسلام گفت: «دعا صوفیان را نه مذهب است. که ایشان حکم سابق را فی نگرند که همه بودنيها ببوده. » با حفص بغاوردان 5 پاسی از شب رمی‌گفت: «کاری که بوده است. , نابوده چون کنم؟ چون کنم؟ چون کنم؟ همه خلق برآنند که چه خواهد بود. حکیم در آن است که چه بود. « شيخ الاسلام گفت: «این نه آن است که دعا نباید کرد ورد نباید خواند. من هر شبانروزی ورد خود بخوانم و آن دویست فصل دعاست. لیکن هیچ چیز نمی‌خواهم. آن ذکر زبان بود فرمانبرداری را و همت غیر آن. » 5 انو گی گتایی دو ر15 ر خة الله الى از قهستان عراق بوده. به دینور. مردی بزرگ است. از قدمای اصحاب جنید و اقران وی. او را ریاضات بسیار و سفرهای معروف است. جنید گوید: «اگر نه ابوبکر کسایی بودی من در عراق نبودی. » جنید را به وی مکاتبات است و رسایل نیکو. پیش از جنید برفته از دنیا. از جنید هزار فسا پرسیده بود همه را جواب نوشته بود و به وی فرستاده؛ چون وی را وقت وفات نزدیک آمد. همه را بشست. خبر وفات وی به جنید رسید, گفت: «کاش آن مسأله‌ها را که از من پرسیده بود بشستی! » گفتند: «بشست. » جنید شادمان گشت. شيخ السلام گفت: «جنید نه از ان می‌ترسید که ان به دست عام افتد. یا به دست سلطان. از ان می‌ترسید که به دست صوفیان اقتد و از آن :دکانۍ برساز ند نئ به سخن گفتن و قبول جستن. » شیخ الاسلام گفت که جنید گفت: «از هزار صوفۍ یکی عالم بود. صوفی را آ ن بود که می‌شنود و می‌داند.

Orijinal Metin (FA)

از این قوم دل فصیح بود نه زبان. » شخ الاسلاة کھت که رونة ته که ۶ جون جال ار ر د سان و الارن وغ را هلاک کردند. » شخ ابوالکو شای که که چون نوکر کسابی کر وات شی ار س وک 87 آواز قرآن خواندن شنیدندی. » 6- ابوعلی الجوزجانی» رحمه الله تعالى از طبقة ثانیه است. نام وی حسن بن على است. از بزرگان مشایخ خراسان اسټ» در وقت خود بی‌نظیر بود. وی را تصانیف است در معاملات و رؤیت آفات. رما يتكلم فى شيءِ هِنَ العلوم المعارف والجکم. صحبت داشته با محمدبن علی ترمذی و محمد فضل بلخی» ,و قريب السّن است به ايشان. وی گفته: «الْخَلق كلهم في مَيادين الْعَفْلَّة کون وَعلى الظنون بعتمدۇنَ. وَعندهم اڻهم في الحَقيقَة يَتَقَلبونَ. وَعَن المكاشَقة يتطقونَ . « و هم وی گفته: «بدبخت آن کس است که حق سبحانه گناه وی را بر وی بپوشاند وی آن را اظهار کند. » 7 5 2138 خمد و اكد افا انى الور ر خمهما الله ال از طبقة ثانیه‌اند, از بزرگان مشایخ عراق, و از اقران جنید. صحبت داشته‌اند با سر سَقَطی و ابوالفتح حمال و حارث محاسبی و بشر حافی؛ و طریقة ایشان در ورع نزدیک است به طريقة بشر حافی. کنیت محمد ابوالحسن است, شاگرد بشر حافی است. وی گوید: «وقتی نماز شام تمام کردم پای فرو کردم. هاتفی آواز داد و گفت: هذا تجالس الملوک؟ » و هم وی گوید: «از آداب فقیر در فقر آن است که ملامت و سرزنش نکند گرفتاران به محبت دنیا را و بر ایشان رحمت و شفقت کند و دعای خير کند ایشان را تا خدای تعالی خلاصی دهدشان از انچه درانند. » و هم وی گوید: «هلاک مردم در دو چیز است: اشتغال به نافله و تضییع فریضه و عمل کردن به جوارږح بی موافقت دل . « وَسْئل عن الوّلى. فقالّ: «مَنْ يوالي اولياءَ الله ه وَبُعادي أعداتّه. » و احمدبن ابی الورد گوید: «چون الله تعالی و سه چیز بیفزاید: وی در سه چیز بیفزاید: چون در جاه وی بیفزاید» وی در تواضع و فروتنی بیفزاید. و چون در مال وی بیفزاید, وی در سخاوت بیفزاید و چون در عمر وی بیفزاید وی در اجتهاد در عبادت بیفزاید. » 9- طاهر مَفْدسی» رحمه اللّه تعالی از طبقة ثالثه است. از وگان مشایخ شام و قدمای ایشان بود. ذوالنون مصری را دیده. و با یحیی جلا صحبت داشته. عالم بوده. ذوالنون و گویند شبلی وی را حبر الشام خوانده. طاهر مقدسی گوید که ذوالنون مصری مړا گفت: «ألعمل في ذات الَو جَهل. وَالْكلامُ في حَقيقَة الْمَعْرِقَة. حَيْرَّ, وَالأشارة عَنِ الْمُشير شرك. » شيخ الاسلام گفت که: «سخن در ذات حق جه است, که هیچ کس را در ذات الله سخن نیست, و روا نبود که گوید مگر آن که الله تعالی خود را و پیغمبر وی گفت وی راء و کیفیت ان دانستنی نیست, و جز تصدیق و تسلیم در ان روی نیست و سخن در حقیقت معرفت حيرت است,» که او خود را شناسد بحق الحقيقة, دیگر همه عاجزند و ا خود معرفت می‌انگارد. »>_ِ مصطفی می‌گوید صلی الله عليه و سلُم در ڈ ‏ تعالی: «لا أبلغ مِذحَتَک ولا أحضی ناء غلنک نت كما ات على مک و خق تقالی می گوید: «ۇلایجیطون به غلا > (110/طه) از وی همین دانی که اوت خدای۔ گان بیهمتا و اشازت از مشیر شرت:است ‏ عغنی شر کی فی که اشارت :از 88 اشارت کننده‌ای بابد واو خود به دوگانگی ,درنیاید. هست به حقفيیقت اوست. و دیگز e‏ ألاكل شىءٍ ماحَلا الله باطل. طاهر مَقّدسی گوید: «اگر مردمان نور عارف بینند در آن بسوزند و اگر عارف نور وجود ببیند در آن بسوزد.

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

از این قوم دل فصیح بود نه زبان. » شخ الاسلاة کھت که رونة ته که ۶ جون جال ار ر د سان و الارن وغ را هلاک کردند. » شخ ابوالکو شای که که چون نوکر کسابی کر وات شی ار س وک 87 آواز قرآن خواندن شنیدندی. » 6- ابوعلی الجوزجانی» رحمه الله تعالى از طبقة ثانیه است. نام وی حسن بن على است. از بزرگان مشایخ خراسان اسټ» در وقت خود بی‌نظیر بود. وی را تصانیف است در معاملات و رؤیت آفات. رما يتكلم فى شيءِ هِنَ العلوم المعارف والجکم. صحبت داشته با محمدبن علی ترمذی و محمد فضل بلخی» ,و قريب السّن است به ايشان. وی گفته: «الْخَلق كلهم في مَيادين الْعَفْلَّة کون وَعلى الظنون بعتمدۇنَ. وَعندهم اڻهم في الحَقيقَة يَتَقَلبونَ. وَعَن المكاشَقة يتطقونَ . « و هم وی گفته: «بدبخت آن کس است که حق سبحانه گناه وی را بر وی بپوشاند وی آن را اظهار کند. » 7 5 2138 خمد و اكد افا انى الور ر خمهما الله ال از طبقة ثانیه‌اند, از بزرگان مشایخ عراق, و از اقران جنید. صحبت داشته‌اند با سر سَقَطی و ابوالفتح حمال و حارث محاسبی و بشر حافی؛ و طریقة ایشان در ورع نزدیک است به طريقة بشر حافی. کنیت محمد ابوالحسن است, شاگرد بشر حافی است. وی گوید: «وقتی نماز شام تمام کردم پای فرو کردم. هاتفی آواز داد و گفت: هذا تجالس الملوک؟ » و هم وی گوید: «از آداب فقیر در فقر آن است که ملامت و سرزنش نکند گرفتاران به محبت دنیا را و بر ایشان رحمت و شفقت کند و دعای خير کند ایشان را تا خدای تعالی خلاصی دهدشان از انچه درانند. » و هم وی گوید: «هلاک مردم در دو چیز است: اشتغال به نافله و تضییع فریضه و عمل کردن به جوارږح بی موافقت دل . « وَسْئل عن الوّلى. فقالّ: «مَنْ يوالي اولياءَ الله ه وَبُعادي أعداتّه. » و احمدبن ابی الورد گوید: «چون الله تعالی و سه چیز بیفزاید: وی در سه چیز بیفزاید: چون در جاه وی بیفزاید» وی در تواضع و فروتنی بیفزاید. و چون در مال وی بیفزاید, وی در سخاوت بیفزاید و چون در عمر وی بیفزاید وی در اجتهاد در عبادت بیفزاید. » 9- طاهر مَفْدسی» رحمه اللّه تعالی از طبقة ثالثه است. از وگان مشایخ شام و قدمای ایشان بود. ذوالنون مصری را دیده. و با یحیی جلا صحبت داشته. عالم بوده. ذوالنون و گویند شبلی وی را حبر الشام خوانده. طاهر مقدسی گوید که ذوالنون مصری مړا گفت: «ألعمل في ذات الَو جَهل. وَالْكلامُ في حَقيقَة الْمَعْرِقَة. حَيْرَّ, وَالأشارة عَنِ الْمُشير شرك. » شيخ الاسلام گفت که: «سخن در ذات حق جه است, که هیچ کس را در ذات الله سخن نیست, و روا نبود که گوید مگر آن که الله تعالی خود را و پیغمبر وی گفت وی راء و کیفیت ان دانستنی نیست, و جز تصدیق و تسلیم در ان روی نیست و سخن در حقیقت معرفت حيرت است,» که او خود را شناسد بحق الحقيقة, دیگر همه عاجزند و ا خود معرفت می‌انگارد. »>_ِ مصطفی می‌گوید صلی الله عليه و سلُم در ڈ ‏ تعالی: «لا أبلغ مِذحَتَک ولا أحضی ناء غلنک نت كما ات على مک و خق تقالی می گوید: «ۇلایجیطون به غلا > (110/طه) از وی همین دانی که اوت خدای۔ گان بیهمتا و اشازت از مشیر شرت:است ‏ عغنی شر کی فی که اشارت :از 88 اشارت کننده‌ای بابد واو خود به دوگانگی ,درنیاید. هست به حقفيیقت اوست. و دیگز e‏ ألاكل شىءٍ ماحَلا الله باطل. طاهر مَقّدسی گوید: «اگر مردمان نور عارف بینند در آن بسوزند و اگر عارف نور وجود ببیند در آن بسوزد.

Orijinal Metin (FA)

» و هم وی گويد: «حد المَعْرِفَة النَجَرّدٌ مِنَ اللفولى يرخا فا جل و 0- اتوتغقوپ الو سى ر خمة الله تغالى نام وی یوسف بن حَمدان است. استاد ابویعقوب تهر جوریٍ إست. از قدمای مشایخ است. عالم بوده»؛ صاحب تصانیف. در بصره می‌بوده در اله رى است در چهار فرسنگی بصره و از بصره قدیمی‌تر, و قيل انها مِنَ جنان الڈنیا از دنیا برفته. وی گفته: «هرکه علم توحید گوید به تکلف؛ در شرک است. » شيخ الاسلام گفت: «هر که علم تصوف گوید به تکلف. او در شرک است. و هر که E‏ سخن به زندگانی بايد گفت و ان وقت بايد گفت که در سکوت از خدای تعالی بترسی. سخن جنایت است تحقيق آن را مباح کند. کلام این طایفه نه چون کلام دیگران است. چون زندگانی نباشد می‌برد تا به زاق و اکت اناا هی افد اند که چون فرق نای از حه 5و خند :اما E‏ خراز گوید: «لا يَصْلَّځُ هذا العِلمُ إلا لِمَنْ َير عن وَجْده وَيلطق عن فعلهِ. » 11- ابويعقوب تهر جوری» قدس الله تعالىی روحه از طبقة رابعه است. نام وی اسحاق بن محمد. , از علمای مشایخ است. با جنید و عمرو بن عثمان مکی صحبت داشته. شاگرد ابویعقوب سوسی است. سالها در مکه مجاور بوده و انجا برفته از دنيا. در سنة ثلاثين و تلثمائة. شيخ الاسلام گفت که: «من یک تن دیده‌ام که می‌گفت که: من وی را دیده‌ام. اما مرا يقین نشد. » ابویعقوب نهرجوری گوید که: «به این کار نرسی تا به ترک علم و عمل و خلق نگویی, یعنی به دل و همت از علم و خبر برگذری, نه آن که دست بازداری و عمل از بهر ثواب گنی نی او را ت نراۍ نوات پاسی و در خلا و فلا با او ماس اء مل و قو اب آن. » ابراهیم بن فاتک گوید که ابویعقوب نهرجوری گوید: «الڈنيا بَجْرُ, والأِرَة ساحل, و المَرَكب الثقوى, و الاس على سَقر. » وانشد للٹھرجوری ہے س ° ةَ ھِ ألغلم وك وطا . الاو افندى لي ن الت فلم و لل ولاتلة أقامَ علفُْك لي قَاحَتَةٌ عندك لي مَقامَ شاهد دل غير متهم و هم ابویعقوب گوید: «أعَرَفُ الئاس بالل أْشَدَهُم تَحَيْراً فيه. » و هم وی گوید: «مَنْ أَحَد التوحيد بالتفليد, فهو عن الطريق بعيڈ. » 2- ابویعقوب الرّبّات» رحمه الله تعالى جنید گوید: «با جمعی از اصحاب در خانة ابویعقوب زیات بکوفتیم. گفت: شما را با خدای تعالی مشغولیی نبود که از مشغولی آمدن به من مشغول گرداند؟ من گفتم که: چون آمدن ما به تو از جملۀ مفشغولۍ به خق است به آن از حق سبخانه بزیدة نمی‌ شویم. » ابویعقوب از بعض مریدان پرسید که: «قرآن یاد داری؟ » گفت: «نی. » گفت: «واعَوثاه بالله! مریدی که قرآن یاد ندارد. چون ترنجی است که بوی ندارد. پس به چه چیز تتعم می‌کند؛ و به چه چیز ترم می‌کند و به چه چیز با پروردگار خود راز می‌گوید؟ » 89 w کنیت وی ابوجعفر است. از بصره بود و با ابوحاتم عطار صحبت داشته و استاد و پیر‎ ابویعقوب زياٹ بود. مدتی در مسجد شونیزیه بر توکل نشست. ‎ وی گفته: «هرکه به طلب قوت برخاست. نام فقر از او برخاست. »‎ وفات أو در سنة سبعین و ماتين بود. ‎ 4- ابویعقوب مَزابلی» رحمه الله تعالی بغدادی است, از اقران جنید. وی را پرسیدند که: «تصوف چیست؟ » گفت: «حال ا فيها مَعالم الألسانتة . « 5- ابویعقوب رحمه الله تعالى تب الچنيد ۇراسَلە. وی به مکه 0 اقطع در حال رفتن بو e ‏ اگر ےه ‏ وی عرضه کن! مرا فریب دادند که من کودک بوډم. بر بالین وی بنشستم. . به من نگریست, گفتم: اها الشيخ!

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» و هم وی گويد: «حد المَعْرِفَة النَجَرّدٌ مِنَ اللفولى يرخا فا جل و 0- اتوتغقوپ الو سى ر خمة الله تغالى نام وی یوسف بن حَمدان است. استاد ابویعقوب تهر جوریٍ إست. از قدمای مشایخ است. عالم بوده»؛ صاحب تصانیف. در بصره می‌بوده در اله رى است در چهار فرسنگی بصره و از بصره قدیمی‌تر, و قيل انها مِنَ جنان الڈنیا از دنیا برفته. وی گفته: «هرکه علم توحید گوید به تکلف؛ در شرک است. » شيخ الاسلام گفت: «هر که علم تصوف گوید به تکلف. او در شرک است. و هر که E‏ سخن به زندگانی بايد گفت و ان وقت بايد گفت که در سکوت از خدای تعالی بترسی. سخن جنایت است تحقيق آن را مباح کند. کلام این طایفه نه چون کلام دیگران است. چون زندگانی نباشد می‌برد تا به زاق و اکت اناا هی افد اند که چون فرق نای از حه 5و خند :اما E‏ خراز گوید: «لا يَصْلَّځُ هذا العِلمُ إلا لِمَنْ َير عن وَجْده وَيلطق عن فعلهِ. » 11- ابويعقوب تهر جوری» قدس الله تعالىی روحه از طبقة رابعه است. نام وی اسحاق بن محمد. , از علمای مشایخ است. با جنید و عمرو بن عثمان مکی صحبت داشته. شاگرد ابویعقوب سوسی است. سالها در مکه مجاور بوده و انجا برفته از دنيا. در سنة ثلاثين و تلثمائة. شيخ الاسلام گفت که: «من یک تن دیده‌ام که می‌گفت که: من وی را دیده‌ام. اما مرا يقین نشد. » ابویعقوب نهرجوری گوید که: «به این کار نرسی تا به ترک علم و عمل و خلق نگویی, یعنی به دل و همت از علم و خبر برگذری, نه آن که دست بازداری و عمل از بهر ثواب گنی نی او را ت نراۍ نوات پاسی و در خلا و فلا با او ماس اء مل و قو اب آن. » ابراهیم بن فاتک گوید که ابویعقوب نهرجوری گوید: «الڈنيا بَجْرُ, والأِرَة ساحل, و المَرَكب الثقوى, و الاس على سَقر. » وانشد للٹھرجوری ہے س ° ةَ ھِ ألغلم وك وطا . الاو افندى لي ن الت فلم و لل ولاتلة أقامَ علفُْك لي قَاحَتَةٌ عندك لي مَقامَ شاهد دل غير متهم و هم ابویعقوب گوید: «أعَرَفُ الئاس بالل أْشَدَهُم تَحَيْراً فيه. » و هم وی گوید: «مَنْ أَحَد التوحيد بالتفليد, فهو عن الطريق بعيڈ. » 2- ابویعقوب الرّبّات» رحمه الله تعالى جنید گوید: «با جمعی از اصحاب در خانة ابویعقوب زیات بکوفتیم. گفت: شما را با خدای تعالی مشغولیی نبود که از مشغولی آمدن به من مشغول گرداند؟ من گفتم که: چون آمدن ما به تو از جملۀ مفشغولۍ به خق است به آن از حق سبخانه بزیدة نمی‌ شویم. » ابویعقوب از بعض مریدان پرسید که: «قرآن یاد داری؟ » گفت: «نی. » گفت: «واعَوثاه بالله! مریدی که قرآن یاد ندارد. چون ترنجی است که بوی ندارد. پس به چه چیز تتعم می‌کند؛ و به چه چیز ترم می‌کند و به چه چیز با پروردگار خود راز می‌گوید؟ » 89 w کنیت وی ابوجعفر است. از بصره بود و با ابوحاتم عطار صحبت داشته و استاد و پیر‎ ابویعقوب زياٹ بود. مدتی در مسجد شونیزیه بر توکل نشست. ‎ وی گفته: «هرکه به طلب قوت برخاست. نام فقر از او برخاست. »‎ وفات أو در سنة سبعین و ماتين بود. ‎ 4- ابویعقوب مَزابلی» رحمه الله تعالی بغدادی است, از اقران جنید. وی را پرسیدند که: «تصوف چیست؟ » گفت: «حال ا فيها مَعالم الألسانتة . « 5- ابویعقوب رحمه الله تعالى تب الچنيد ۇراسَلە. وی به مکه 0 اقطع در حال رفتن بو e ‏ اگر ےه ‏ وی عرضه کن! مرا فریب دادند که من کودک بوډم. بر بالین وی بنشستم. . به من نگریست, گفتم: اها الشيخ!

Orijinal Metin (FA)

تشهد أَنْ لا اله الا الله. وی گفت: نای تعنی؟ بعرة هَن لايذوق الموت ما بقی بيني وَبَيتَه إلا حجاب الغرّة. گفت: مرا می‌خواهی به این شهادت گفتن: به عزت آن که هرگز مرگ نچشد. که نماند ميان من و او مگر پردۀ عرّت. » شیح الاسلام گفت که :«پردة عزت اویی اوست, که او اوست و تو تو. » ابوالحسن مُزين به زوزگار فی گفتی که کرای چون من آمد که شهادت بر دوستی از دوستان او عرضه کند. « شیح ابوعبدالله خفيیف گفته است که: «مرد در الوهيت می‌سوخت . آمدند 9 از ورای پردۀ عزت شهادت بر وی عرضه می‌کردند! » شيخ N‏ «شیخ ابوعبدالله طاقی محتضر بود. یکی شهادت بر وی عرضه کرد. گفت: خاموش ! قومی بی ادبان و بی حرمتان آمده‌اند و شهادت بر دوستی از دوستان او عرضه می‌کنند! تو آن خود بگوی که من آن خود گفته‌ام. 5ى مُسْلماً وال الال 1017و ان قت وان بداد» _ وقتی جماعتی بر پیری از مشایخ شهادت عرضه کردند. وی از ان غیرت برجست و بر کے یک شوادت عرص وی کرد تا همه نکشاد نزار نهادو جان: یداد کی بن :ار وفات وی را به خواب دید. گفت: «حال تو چون است؟ » گفت: «سخت نيکو. » گفت: «ایمان ببردی؟ » گفت: «برد. » گفت:«به در مرگ شهادت نگفتی. » گفت: «آَنْ خود در من رسته بود. » 6- ابویعقوب بن زیزی» رحمه الله تعالی شيخ ابوعبدالله خف وید که این :زیری در نیما گی خاضر دوو فال این بی تو اش دت ما الى حر فاش ولم لق ل انال ر وقت ابن زیزی خوش شد. e E‏ کرد و چشم خود در اسمان دوخت و می گفت: بگوی. و الله که غیر من کسی نمی‌شنود. ناگاه خون از رگهای گردن وی بگشاد که پنداشتی از آنجا فصد کرده‌اند. و همچنان می‌بود تا بیهوش بیفتاد. ‏ موضع بستند. » و هم شیخ ابوعبدالله خفیف گوید که: «میان ابراهیم خواص و ابن زیزی نقاری واقع شد. ابن زیزی وی را گفت: چند دعوی کنی و صولت بر ما که به توکل به بادیه 90 زیی ایی نچا خو یوار ار مرک و ر کوو شه اشات: کوت اشک اکر دغوق وکل فی کنی: چنانکه من گویم ترا به بادیه درآی! ابراهیم خواص در غضب شد و بیرون رفت. ابن زیزی در عقب وی برفت و ازار و ردایی ا و از آبگینه. چون به وی رسید گفت: مرقع خود بکش و اینها را بپوش! مرقع را بکشید و آنها را پوشید. رکوه را از وی بستد و کوزۀ آبگینه را به وی داد و گفت: برو! چون اا کرد و بازگشت. ابن زیزی مرقع و رکوۀ وی را برداشت و استقبال وی کرد و گفت: اکنون هرچه خواهی بپوش! و خواص را از بس که ریاضت و فاقه کشیيده بود مويها ریخته بود ابن زیزی را گفت: قتلتني أَبْعَدَک اللة! » و هم وی گفته که شیخ ابوطالب خزرج گفت که: «میان من و ابن زیزی در اخلاص سخنی می‌گذشت, و اصحاب بر آن بودند که شب در خانۀ من باشند. هر وقت که من سخن گفتم. گفت: ‏ و ق و ا ار ا رفت. گفتیم مگر طهارت می‌کند. او خود با خود فی داشته است. آنجا پنهان می کرده. سن رون :افد چون پاشسۍ از شب کذشت :و فردم ارام گرفتند, ما با خاطر خوش و وقت صافی نشسته بودیم که ابن زیزی برخاست, و دف پنهان کرده را بیرون آورد و آغاز دف زدن و سرود گفتن کرد. همة همسایگان جمع شدند و نظاره می‌کردند با همسایگان گفت: شاید که چون ابوطالب با شما تنها باشد, چنینها نکند. ما این از وی أقو ةا و او شيخ ماست در این کارها.

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

تشهد أَنْ لا اله الا الله. وی گفت: نای تعنی؟ بعرة هَن لايذوق الموت ما بقی بيني وَبَيتَه إلا حجاب الغرّة. گفت: مرا می‌خواهی به این شهادت گفتن: به عزت آن که هرگز مرگ نچشد. که نماند ميان من و او مگر پردۀ عرّت. » شیح الاسلام گفت که :«پردة عزت اویی اوست, که او اوست و تو تو. » ابوالحسن مُزين به زوزگار فی گفتی که کرای چون من آمد که شهادت بر دوستی از دوستان او عرضه کند. « شیح ابوعبدالله خفيیف گفته است که: «مرد در الوهيت می‌سوخت . آمدند 9 از ورای پردۀ عزت شهادت بر وی عرضه می‌کردند! » شيخ N‏ «شیخ ابوعبدالله طاقی محتضر بود. یکی شهادت بر وی عرضه کرد. گفت: خاموش ! قومی بی ادبان و بی حرمتان آمده‌اند و شهادت بر دوستی از دوستان او عرضه می‌کنند! تو آن خود بگوی که من آن خود گفته‌ام. 5ى مُسْلماً وال الال 1017و ان قت وان بداد» _ وقتی جماعتی بر پیری از مشایخ شهادت عرضه کردند. وی از ان غیرت برجست و بر کے یک شوادت عرص وی کرد تا همه نکشاد نزار نهادو جان: یداد کی بن :ار وفات وی را به خواب دید. گفت: «حال تو چون است؟ » گفت: «سخت نيکو. » گفت: «ایمان ببردی؟ » گفت: «برد. » گفت:«به در مرگ شهادت نگفتی. » گفت: «آَنْ خود در من رسته بود. » 6- ابویعقوب بن زیزی» رحمه الله تعالی شيخ ابوعبدالله خف وید که این :زیری در نیما گی خاضر دوو فال این بی تو اش دت ما الى حر فاش ولم لق ل انال ر وقت ابن زیزی خوش شد. e E‏ کرد و چشم خود در اسمان دوخت و می گفت: بگوی. و الله که غیر من کسی نمی‌شنود. ناگاه خون از رگهای گردن وی بگشاد که پنداشتی از آنجا فصد کرده‌اند. و همچنان می‌بود تا بیهوش بیفتاد. ‏ موضع بستند. » و هم شیخ ابوعبدالله خفیف گوید که: «میان ابراهیم خواص و ابن زیزی نقاری واقع شد. ابن زیزی وی را گفت: چند دعوی کنی و صولت بر ما که به توکل به بادیه 90 زیی ایی نچا خو یوار ار مرک و ر کوو شه اشات: کوت اشک اکر دغوق وکل فی کنی: چنانکه من گویم ترا به بادیه درآی! ابراهیم خواص در غضب شد و بیرون رفت. ابن زیزی در عقب وی برفت و ازار و ردایی ا و از آبگینه. چون به وی رسید گفت: مرقع خود بکش و اینها را بپوش! مرقع را بکشید و آنها را پوشید. رکوه را از وی بستد و کوزۀ آبگینه را به وی داد و گفت: برو! چون اا کرد و بازگشت. ابن زیزی مرقع و رکوۀ وی را برداشت و استقبال وی کرد و گفت: اکنون هرچه خواهی بپوش! و خواص را از بس که ریاضت و فاقه کشیيده بود مويها ریخته بود ابن زیزی را گفت: قتلتني أَبْعَدَک اللة! » و هم وی گفته که شیخ ابوطالب خزرج گفت که: «میان من و ابن زیزی در اخلاص سخنی می‌گذشت, و اصحاب بر آن بودند که شب در خانۀ من باشند. هر وقت که من سخن گفتم. گفت: ‏ و ق و ا ار ا رفت. گفتیم مگر طهارت می‌کند. او خود با خود فی داشته است. آنجا پنهان می کرده. سن رون :افد چون پاشسۍ از شب کذشت :و فردم ارام گرفتند, ما با خاطر خوش و وقت صافی نشسته بودیم که ابن زیزی برخاست, و دف پنهان کرده را بیرون آورد و آغاز دف زدن و سرود گفتن کرد. همة همسایگان جمع شدند و نظاره می‌کردند با همسایگان گفت: شاید که چون ابوطالب با شما تنها باشد, چنینها نکند. ما این از وی أقو ةا و او شيخ ماست در این کارها.

Orijinal Metin (FA)

پس دف می‌زد و سرود می‌گفت و بازی اوا ا ا ور و ا خالی کدف و فوشا رر چون بامداد شد. گفتم: توبه کردم که دیگر هرگز ذکر اخلاص نکنم. » . ° ّ 7- ابويعقوب مَذکوری» رحمه الله تعالىی از وی پرسیدند که: «توکل چیست؟ » گفت: «ترک اختيار. » و از سهل تستّری پرسیدند. گفت: «ترک تدبیر. “»> و از بشر حافی بزنښدند: گفت؟ «رضا . “« و از ابوحفص حداد پرسیدند. گفت: «تبری از توان خود. » و از حلاج پرسیدند. گفت: «دیدن مسبب. » و از فتح موصلی پرسیدند. گفت: «ملال از سبب. » و از شقیق پرسیدند, گفت: «دیدار در عجز غرق. » و از شبلی پرسیدند, گفت: «در دیدار دل فراموش کردن همه کس. » w از مشایخ نصيبین است. لی ار اده مر ھی د به کال خواستن که آن وت کک بود اسب در زمین کسی کرده و کر وک او و میدانی افتاد. شطلئ افد وی هنوز به تُوی در این کار آمده بود و اول اړادت وی بود. مردی فربه بود شبلی دست به سر وی فرود آورد. گفت: «< جَبَرّک الله! » ابویعقوب گفت: «امين! :« فردمان: گند «این چیست که وی را گفت. چنانکه کودکان زا کويند؟ » ي پس از آن ابویعقوب را بود آنچه. بود. 4 شبلی گوید که: «چون دست به سر وی فرود آوردم و گفتم حبر ک الله هیچ موی نبود بر تن وی که نگفت: اف 9- ابویعقوب خراط عشقلانی» رحمه الله وی گفته که: «بر ابوالحسین نوری درآمدم, و با خود مګبره‌ای داشتم. مرا گفت: ای پسر! می خواهی که چیزی نویسی؟ گفتم: آری. بیتی چند بر بدیهه املاء کرد که: بیسن ته خاضل می انات ان که هرجه تھا در این آوزای انات ھی کد و قى نو ننسذة ها ان را اهجو کرد و انم لاخرم اها :نة بست ان آاشات از ادراکى و كهد انحه 91 مقصود است محجوب گشتید و بر ما به سبب این محو, ابواب ادراک و فهم مقصود a‏ وان فو وا ی است محجوب می‌دارید؟ » w ر‎ شيخ الاسلام گفت که: «من وی را دیده‌ام. پیری روشن بود صاحبِ وقت و کرامات. e E O‏ او را e‏ جماعتی معڈلان نشسته بودند. 0¢ و0 ~~ ووه ٣٢‏ بي برایشان خواند ک2 1 و وک غ ‏ قدس الله تعالی سره فاد فی ا اوح دار ضحت داس و وار ری قطي الات ك رة و گفته‌اند که مرید سرئ بود و از اقران جنید است, از طبقة ثانیه و استاد نوری و ابن عطا و جریری است. و ابراهیم خواص و شبلی هر دو در مجلس وی توبه کردند. شبلی را به جنید فرستاد. حفظ حرمت جنید را و جنید گفته است: «خیژ خیرٌنا. » عمر وی دراز کشید. شیخ الاسلام گفت که: «وی نه کرباس بافتی. که وی سخن بافتی. » جعفر خّلدی گفته است که: «خیر نساج را پرسیدم که: پیشة تو بافندگی بود؟ گفت: نی . گفتم: پس چرا ترا نساج گویند؟ گفت: با خداوند سبحانه عهد کرده بودم که هرگز نخورم. روزی نفس بر من غالب شد مقداری رطب گرفتم. کک : O E‏ ا ا o o ‏ گرد آمدند و گفتند: اللا ایز لام سح خن من حيیران ماندم و دانستم که به چه گرفتار شدم. و جنایت خود را شناختم. پس مرا به آنجا که دیگر غلامان وی بافندگی می‌کردند برد و گفت: ای بندۀ بدکار! از خواجة خود می‌گریزی؟ درآی و همان کار که پیش از این می‌کردی می‌کن! من پای خود را در کارگاه و آویختم و کرباس فی اھ نانک وا سالا ان کار کرذة مودت چهار ماه با وی بماندم و بافندگی می کردم.

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

پس دف می‌زد و سرود می‌گفت و بازی اوا ا ا ور و ا خالی کدف و فوشا رر چون بامداد شد. گفتم: توبه کردم که دیگر هرگز ذکر اخلاص نکنم. » . ° ّ 7- ابويعقوب مَذکوری» رحمه الله تعالىی از وی پرسیدند که: «توکل چیست؟ » گفت: «ترک اختيار. » و از سهل تستّری پرسیدند. گفت: «ترک تدبیر. “»> و از بشر حافی بزنښدند: گفت؟ «رضا . “« و از ابوحفص حداد پرسیدند. گفت: «تبری از توان خود. » و از حلاج پرسیدند. گفت: «دیدن مسبب. » و از فتح موصلی پرسیدند. گفت: «ملال از سبب. » و از شقیق پرسیدند, گفت: «دیدار در عجز غرق. » و از شبلی پرسیدند, گفت: «در دیدار دل فراموش کردن همه کس. » w از مشایخ نصيبین است. لی ار اده مر ھی د به کال خواستن که آن وت کک بود اسب در زمین کسی کرده و کر وک او و میدانی افتاد. شطلئ افد وی هنوز به تُوی در این کار آمده بود و اول اړادت وی بود. مردی فربه بود شبلی دست به سر وی فرود آورد. گفت: «< جَبَرّک الله! » ابویعقوب گفت: «امين! :« فردمان: گند «این چیست که وی را گفت. چنانکه کودکان زا کويند؟ » ي پس از آن ابویعقوب را بود آنچه. بود. 4 شبلی گوید که: «چون دست به سر وی فرود آوردم و گفتم حبر ک الله هیچ موی نبود بر تن وی که نگفت: اف 9- ابویعقوب خراط عشقلانی» رحمه الله وی گفته که: «بر ابوالحسین نوری درآمدم, و با خود مګبره‌ای داشتم. مرا گفت: ای پسر! می خواهی که چیزی نویسی؟ گفتم: آری. بیتی چند بر بدیهه املاء کرد که: بیسن ته خاضل می انات ان که هرجه تھا در این آوزای انات ھی کد و قى نو ننسذة ها ان را اهجو کرد و انم لاخرم اها :نة بست ان آاشات از ادراکى و كهد انحه 91 مقصود است محجوب گشتید و بر ما به سبب این محو, ابواب ادراک و فهم مقصود a‏ وان فو وا ی است محجوب می‌دارید؟ » w ر‎ شيخ الاسلام گفت که: «من وی را دیده‌ام. پیری روشن بود صاحبِ وقت و کرامات. e E O‏ او را e‏ جماعتی معڈلان نشسته بودند. 0¢ و0 ~~ ووه ٣٢‏ بي برایشان خواند ک2 1 و وک غ ‏ قدس الله تعالی سره فاد فی ا اوح دار ضحت داس و وار ری قطي الات ك رة و گفته‌اند که مرید سرئ بود و از اقران جنید است, از طبقة ثانیه و استاد نوری و ابن عطا و جریری است. و ابراهیم خواص و شبلی هر دو در مجلس وی توبه کردند. شبلی را به جنید فرستاد. حفظ حرمت جنید را و جنید گفته است: «خیژ خیرٌنا. » عمر وی دراز کشید. شیخ الاسلام گفت که: «وی نه کرباس بافتی. که وی سخن بافتی. » جعفر خّلدی گفته است که: «خیر نساج را پرسیدم که: پیشة تو بافندگی بود؟ گفت: نی . گفتم: پس چرا ترا نساج گویند؟ گفت: با خداوند سبحانه عهد کرده بودم که هرگز نخورم. روزی نفس بر من غالب شد مقداری رطب گرفتم. کک : O E‏ ا ا o o ‏ گرد آمدند و گفتند: اللا ایز لام سح خن من حيیران ماندم و دانستم که به چه گرفتار شدم. و جنایت خود را شناختم. پس مرا به آنجا که دیگر غلامان وی بافندگی می‌کردند برد و گفت: ای بندۀ بدکار! از خواجة خود می‌گریزی؟ درآی و همان کار که پیش از این می‌کردی می‌کن! من پای خود را در کارگاه و آویختم و کرباس فی اھ نانک وا سالا ان کار کرذة مودت چهار ماه با وی بماندم و بافندگی می کردم.

%0
10 Bölüm