چون وی برفت» شیخ در میان سرای بزانو تت و دیا بها قان رد او اد و هد د ی ات که اک ا ته انارت میکرد. ناگاه بگریست. چندانۍ که از آب چشمش زمین تر شد مدهوش گشت. روی بر زمین نهاد. ناگاه امیر زندان درآمد, وی بازنشست, گفت: چه بود ترا؟ گفت: مرا آزاد کرد. گفت: حال چون شد؟ گفت: مرا چون پیش خلیفه بردند, گفت: و ر آن بودم که ترا حالی بکشم, در این ساعت دلم با تو خوش شد. برو که عفو کردم! پس شیخ خواست که روی خویش پاک کند, از وی تا آن ریسمان که ملْشفه بر آن بود, بیست گز بود دست فراز کرد و منشفه برداشت. ندانم که دستش دراز شد یا مِنْشفه پیش وی آمد! آنگاه بیرون آمدم؛ پیش ابن عطا رفتم و پیغام بگزاردم. گفت: اگر وی را شتی بکگوی اکر هرا نگدارتد» O E بودند. رهبانان را گفت: «اين قنديلها کی برافروزند؟ » گفتند: «سحرگاه. » گفت: «تا سحر دير بود . » به انگشت سّبابه اشارت کرد و گفت: «الله! » نوری از انگشتش بیرون آمد و چهارصد قندیل به آن نور برافروخت و آن نور به انگشتش بازآمد. رهبانان گفتند: «تو بر کدام هلّتی؟ » گفت: «بر ملت حنیفیان. کمتر حنیفیام از امت محمد صلی الله علیه و سلّم. » آن گه رهبانان را گفت: «کدام دوستر میدارید: : نشستن من پیش شما یا رفتن؟ » گفتند: «حکم تراست. » گفت: «یارانم گرسنهاند و بی نفقه. » سیزده هزار درم پیش شيخ آوردند. نوز اض بزنیامده بود که جوله را ضزف کرد آن گه بیرون رفت. شخصی طوطییۍ داشت بمرد. حلاج گفت: «خواهی که وی را زنده کنم؟ » گفت: «خواهم. » اشارت کرد به انگشت. وی برخاست زنده. وی را پرسیدند که: «توحید چیست؟ » گفت: «إفراد القدم عَنِ الحَدَثِ. کر شخ الاسلام گفت: انی که تود ضوقان جستة؟ تفر الخدت و كام الارل 2 179- فارس بن عکیسی الىغدادىی» رحمه الله کنیت وي ابوالقاسه است. از خلفای حسین منصور حلاج است. و کان فارس البغدادئ رحمه الله مِنْ مُتكلمي مشايخ القَوّم وَالمُدَققينَ فى العبارات, له كلام حسنْ فى الأحوال و الأشارات. به خراسان آمد و از آنجا به سمرقند رفت و اقامت کرد تا از دنیا برفت. و معاصر شيخ عَلم الهّدى. ابومنصور ماثریدی. ا است و قى الشيخ أبومنصور سنة خمس 9 ثلاثین و ثلثمائه. و فارس رحمه الله تعالی معاصر شیخ ابوالقاسم حکیم سمرقندی نیز بوده است و قد مَرَّ تاریخ وفاته. و شيخ ابومنصور و شيخ ابوالقاسم در صحبت یکدیگر بودهاند و طریق مصاحبت نودو اند نا . ان زهان که هرک اتان. را از هم جدا ساخته. و سنگ تفرقه در ميان 103 انداخته و فارس بغدادی مقبول همه بوده است, تصحیح حال وی کردهاند و سخنان وی را در مصتُفات خود آورده. شيخ عارف. ابوبکر بن اسحاق الکلابادیى البخارى هة ال در کتب خود سخنان بی واسطه از وی بسیار روایت کرده. و شيحج ابوعبدالرحمان السلمى و امام قشیری به یک واسطه یا بیشټر و غير ایشان نیز. فاس گوید که: «حلاج را پرسیدم که: مرید کیست؟ » گفت: «هو الژامی باۋل قصده , الف الل سحا ا د ی صل جرد ان اسك کار جس اة د ودا تعالی را سازد و تا به وی نرسد به هیچ چیز نیارامد و به هیچ کس نپردازد. » و هم گفته: «خاطرٌ الحق هو الذي لا بُعارصّةُ شىءٌ. » اولاق ت که ر جاح قار یاو کو و نازایست ندندو کا نهای فجهول و جل ته وی هنوت دارند و آنچه درست شود از وی پیدا بودرو شعر وی فصیح بود.
چون وی برفت» شیخ در میان سرای بزانو تت و دیا بها قان رد او اد و هد د ی ات که اک ا ته انارت میکرد. ناگاه بگریست. چندانۍ که از آب چشمش زمین تر شد مدهوش گشت. روی بر زمین نهاد. ناگاه امیر زندان درآمد, وی بازنشست, گفت: چه بود ترا؟ گفت: مرا آزاد کرد. گفت: حال چون شد؟ گفت: مرا چون پیش خلیفه بردند, گفت: و ر آن بودم که ترا حالی بکشم, در این ساعت دلم با تو خوش شد. برو که عفو کردم! پس شیخ خواست که روی خویش پاک کند, از وی تا آن ریسمان که ملْشفه بر آن بود, بیست گز بود دست فراز کرد و منشفه برداشت. ندانم که دستش دراز شد یا مِنْشفه پیش وی آمد! آنگاه بیرون آمدم؛ پیش ابن عطا رفتم و پیغام بگزاردم. گفت: اگر وی را شتی بکگوی اکر هرا نگدارتد» O E بودند. رهبانان را گفت: «اين قنديلها کی برافروزند؟ » گفتند: «سحرگاه. » گفت: «تا سحر دير بود . » به انگشت سّبابه اشارت کرد و گفت: «الله! » نوری از انگشتش بیرون آمد و چهارصد قندیل به آن نور برافروخت و آن نور به انگشتش بازآمد. رهبانان گفتند: «تو بر کدام هلّتی؟ » گفت: «بر ملت حنیفیان. کمتر حنیفیام از امت محمد صلی الله علیه و سلّم. » آن گه رهبانان را گفت: «کدام دوستر میدارید: : نشستن من پیش شما یا رفتن؟ » گفتند: «حکم تراست. » گفت: «یارانم گرسنهاند و بی نفقه. » سیزده هزار درم پیش شيخ آوردند. نوز اض بزنیامده بود که جوله را ضزف کرد آن گه بیرون رفت. شخصی طوطییۍ داشت بمرد. حلاج گفت: «خواهی که وی را زنده کنم؟ » گفت: «خواهم. » اشارت کرد به انگشت. وی برخاست زنده. وی را پرسیدند که: «توحید چیست؟ » گفت: «إفراد القدم عَنِ الحَدَثِ. کر شخ الاسلام گفت: انی که تود ضوقان جستة؟ تفر الخدت و كام الارل 2 179- فارس بن عکیسی الىغدادىی» رحمه الله کنیت وي ابوالقاسه است. از خلفای حسین منصور حلاج است. و کان فارس البغدادئ رحمه الله مِنْ مُتكلمي مشايخ القَوّم وَالمُدَققينَ فى العبارات, له كلام حسنْ فى الأحوال و الأشارات. به خراسان آمد و از آنجا به سمرقند رفت و اقامت کرد تا از دنیا برفت. و معاصر شيخ عَلم الهّدى. ابومنصور ماثریدی. ا است و قى الشيخ أبومنصور سنة خمس 9 ثلاثین و ثلثمائه. و فارس رحمه الله تعالی معاصر شیخ ابوالقاسم حکیم سمرقندی نیز بوده است و قد مَرَّ تاریخ وفاته. و شيخ ابومنصور و شيخ ابوالقاسم در صحبت یکدیگر بودهاند و طریق مصاحبت نودو اند نا . ان زهان که هرک اتان. را از هم جدا ساخته. و سنگ تفرقه در ميان 103 انداخته و فارس بغدادی مقبول همه بوده است, تصحیح حال وی کردهاند و سخنان وی را در مصتُفات خود آورده. شيخ عارف. ابوبکر بن اسحاق الکلابادیى البخارى هة ال در کتب خود سخنان بی واسطه از وی بسیار روایت کرده. و شيحج ابوعبدالرحمان السلمى و امام قشیری به یک واسطه یا بیشټر و غير ایشان نیز. فاس گوید که: «حلاج را پرسیدم که: مرید کیست؟ » گفت: «هو الژامی باۋل قصده , الف الل سحا ا د ی صل جرد ان اسك کار جس اة د ودا تعالی را سازد و تا به وی نرسد به هیچ چیز نیارامد و به هیچ کس نپردازد. » و هم گفته: «خاطرٌ الحق هو الذي لا بُعارصّةُ شىءٌ. » اولاق ت که ر جاح قار یاو کو و نازایست ندندو کا نهای فجهول و جل ته وی هنوت دارند و آنچه درست شود از وی پیدا بودرو شعر وی فصیح بود.