Qur'an&Sunnahالقرآن

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)

Ebû Hâmid Muhammed el-Gazâlî · FA

Orijinal Metin (FA)

وعمر عبدا لعزیز مپمانی داشت 4 چراغ همی بمرد؛ مپمان وت :روغن بیاورم + گت : نه که خدمت فرمودن مپمانر آزمر وت‌نیست »گفت : علام را بیدار کنم ؟ گفت :نه که پیشین خوابست که بحفته است » مس خودبرخاست ودبه‌بیاورد وروعن اندر کرد » مهمان گفت :حود بیاوردی با امبرالمومنین « گفت : آری» بشدم عمر بودم ‏ و باز ا تفه همان عمر م . دیگر آنکه حوایج بر گیردکه با سرای برد » ورسول - علیه‌السلم - چیزی بر گرفته بود وهمی برد » یکی خواست که ازوی فرا ستاند نگذاشت و گفت :خداو ند کالابدین اولیتر . و بوهر بره هزم بریشت ناده بود» همی‌شد اندر بازار و همی گفت امیر را راه دهید اندرآن وقت که امیر بود . ۶مر - رضی ال عنه - اندر بازار همی‌شد» دوشت اندر دست چب درآ ویخته بود ودره اندر دست راست . ددگر أ که بیردن نشودتا جامه بتحمل نبود . عمر را رضی الندعنه -دیدند آندر بازاروچپارده باره بر ازاروی دوخته بعضی ازادی-م . و امیر اامقمنیین علی - رضی ال عنه - حامه مختصر داشت ؛ با وی عتاب کر دند » گفت دل بدین خاشم شود ودیگران اقتدا کنند و درو بشانر فرا دل خوشی بود . طاوس همی گوید : چون‌جامه بشویم دل‌خود را باز نیابم بچندروز تا شوخگن شود ؛ یعنی رعونتی‌د کبری يابماندر دل‌خویش, عمرعبدالعزیز را پیش از خلافت جامه خریدندی بپز ار درم » گفتی‌سخت شنکست ولیکن نرم‌ثرارین‌هیباست » وپس از خالافت حامه خر ,د ندی ره پنج درم ا کف تب کتییتا ۵ و لیکن ازین درشت بر هیبایست » پس از وی سوّ ال کر دند که از ری ۱8 کوزت آخدای تعالی هرا نفسی‌داده است چشنده وبا ۱ » هرچه بحشد بدرحه ِ« ,ازدو رای آن , تااکنون که خالافت بافت ۰ ورای این هیج 0 نسدت کنون بیادشاهی ابدی می‌بازد و ۱ ن‌طلب همست سه: )۱( یازیدن : هواومیل شدید بچیزی در سرداشتن . همی کند . و گمان میرکه حامهٌ یکو همه از تکیر بوذ : که کس باشد که نکویی اندرهمه چیز دوست دارد» و نشان آن بود که اندر خلوت نیز دوست دارد ؛ وکس باشدکه تکبر بجامهٌ کهنه کند که خویشتن را بزاهدی فرا نماید . عیسی -علیه السلم گفت : چیست که حامه رهبانان بوشیدید و باطنها بصورت یگ کردید» حامه ملولك اندر بوشید ودل از بیم خدای تعالی نرم گردانید ۱ عمر - رضی‌النه عنه - به شام رسید وحامه خاق داشت ؛ گفتند انجا دشمنانند اگر حامة ویر پوشی چه باشد ؟ گفت خدای تعالی ما را باسلام عزیز کردست ‏ اندر هیچ‌چیز دیگر ءزطلب‌نکنيم .

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وعمر عبدا لعزیز مپمانی داشت 4 چراغ همی بمرد؛ مپمان وت :روغن بیاورم + گت : نه که خدمت فرمودن مپمانر آزمر وت‌نیست »گفت : علام را بیدار کنم ؟ گفت :نه که پیشین خوابست که بحفته است » مس خودبرخاست ودبه‌بیاورد وروعن اندر کرد » مهمان گفت :حود بیاوردی با امبرالمومنین « گفت : آری» بشدم عمر بودم ‏ و باز ا تفه همان عمر م . دیگر آنکه حوایج بر گیردکه با سرای برد » ورسول - علیه‌السلم - چیزی بر گرفته بود وهمی برد » یکی خواست که ازوی فرا ستاند نگذاشت و گفت :خداو ند کالابدین اولیتر . و بوهر بره هزم بریشت ناده بود» همی‌شد اندر بازار و همی گفت امیر را راه دهید اندرآن وقت که امیر بود . ۶مر - رضی ال عنه - اندر بازار همی‌شد» دوشت اندر دست چب درآ ویخته بود ودره اندر دست راست . ددگر أ که بیردن نشودتا جامه بتحمل نبود . عمر را رضی الندعنه -دیدند آندر بازاروچپارده باره بر ازاروی دوخته بعضی ازادی-م . و امیر اامقمنیین علی - رضی ال عنه - حامه مختصر داشت ؛ با وی عتاب کر دند » گفت دل بدین خاشم شود ودیگران اقتدا کنند و درو بشانر فرا دل خوشی بود . طاوس همی گوید : چون‌جامه بشویم دل‌خود را باز نیابم بچندروز تا شوخگن شود ؛ یعنی رعونتی‌د کبری يابماندر دل‌خویش, عمرعبدالعزیز را پیش از خلافت جامه خریدندی بپز ار درم » گفتی‌سخت شنکست ولیکن نرم‌ثرارین‌هیباست » وپس از خالافت حامه خر ,د ندی ره پنج درم ا کف تب کتییتا ۵ و لیکن ازین درشت بر هیبایست » پس از وی سوّ ال کر دند که از ری ۱8 کوزت آخدای تعالی هرا نفسی‌داده است چشنده وبا ۱ » هرچه بحشد بدرحه ِ« ,ازدو رای آن , تااکنون که خالافت بافت ۰ ورای این هیج 0 نسدت کنون بیادشاهی ابدی می‌بازد و ۱ ن‌طلب همست سه: )۱( یازیدن : هواومیل شدید بچیزی در سرداشتن . همی کند . و گمان میرکه حامهٌ یکو همه از تکیر بوذ : که کس باشد که نکویی اندرهمه چیز دوست دارد» و نشان آن بود که اندر خلوت نیز دوست دارد ؛ وکس باشدکه تکبر بجامهٌ کهنه کند که خویشتن را بزاهدی فرا نماید . عیسی -علیه السلم گفت : چیست که حامه رهبانان بوشیدید و باطنها بصورت یگ کردید» حامه ملولك اندر بوشید ودل از بیم خدای تعالی نرم گردانید ۱ عمر - رضی‌النه عنه - به شام رسید وحامه خاق داشت ؛ گفتند انجا دشمنانند اگر حامة ویر پوشی چه باشد ؟ گفت خدای تعالی ما را باسلام عزیز کردست ‏ اندر هیچ‌چیز دیگر ءزطلب‌نکنيم .

Orijinal Metin (FA)

واندرحمله‌هر که خواهد که تواضم بیاموژد » سیرت بیغاهبر- صلی‌العلیهوسلم بباید دانستن وبوی اقتدا کردن : بوسعید خدری همی‌گوید که : رسول_-علیهالسلم- ستور را علف دادی » وشترببستی وخانه برفتی » و ننک را بدوشیدی » و نعلین بر دوختی » وجامه را پاره برزدی » وباخادم خویش نان‌خوردی» وچون خادم‌مانده‌شدی از دستای کردن ویرا باری دادی » واز بازار چیزی خربدی واندر کوشة ازار باخانه بسردی» و بر درویش و تسوانگر وخرد و بزرگ ابتدا کردی بسلام و دست فترا ایفات دادی» و عیداتت ده و آزادو سیاه و سید آندر دین فزق نکردی ۱ وحامهُ شب و روز هردو داشتی » وهر بشو لیده وخاله لودء که ویرا بدعوت خواندی احایت کردی » وهرچه‌یش‌وی نهادندی- اگرچه اندكگ بودی - حقار نداشتی » وطعام شب بامداد را ننپادی ؛ نس و رود و کریم طبم و نیکومعاشرت‌بود و گشاده ردی بود بی‌خنده » واندوهگین بود بی‌ترش‌رو ی » متواضم بود بی مذلت » 2 با هبیت بود بی درشتی؛ سخی بود بی اسر اف ۰ رحیم بو د برهمگنان وتشگک 9 بود » هميشه سراندرپیش افکنده داشتیدبپیچ کس طمم نداشتی . پس‌هر که سعادت خواهد بوی اقتدا کند»واز بن بود ک4حق‌تعالی بروی‌ثنا گفت:«وا نك لعلی خلق عظم (1۳» ۱ ول ج بتمصیل ۱ اماعلا جشفعیل نست که‌نگاه کندتاتکیر بجه‌می کند:ا گر بسیب فسپ‌هم ی کنده بابد که نسب خویش بداند که حق تعالی ببان کر ده است و گفته :« و بدا خاقالانسان- می طبن » م جعل اسله هم سلالة من ماع مهین» گفت: اصل تو ازخاکست‌ونسب نازك‌دل رقیق لالب ۰ خلق وخوی تو بزرك است - ۳ ازنطفه » پس نطفه پدرست وخالك جد » وازین دوخوارتر نیست» اکرگویی آخر پدر اندرمیانست. میان تو وپدر تونطفه وعلقه ومضفه‌و بسیاری رسواییپاست » چرااندرین ننگری؛ وعجبتر آ نکه‌پدرت اگرخاك بیختی ۳" با حجامی کردی‌تواز وی‌نک‌داشتی که او دست بخاك وخون کرده است » و توخود ازخاك وخونی چرا فخرهمی کنی ؟ ورچون ٍن بشناختی متل توچون کسی بو د که‌بندار دعلو ی است ‏ دو گو اه گو اهي‌دهند که او بنیه‌است رفرزند فلان‌حجاماست و دیراردشن گردانند که چنین است » چون ۱ ین بدانست دیگر ۳ نکندو نیز نتو اند کر د. ودیگر آنکه‌هر که پنسب نازدبدیگر ی ناژ ندیم بود» وفضل باید که درتو باشد ک اگرازبول آدمی‌کرهی خیزد ویر افضل نبود بر کرمی که از بول اسب خیزد ؛ و اگر گیر بییب جمال میکند ‏ باید که هر که بجمال خویش فخرمی کند اندر باطان خویش و ۳ فضایح سب ) ونگاه کند که اندرشکم وی واندرمتانه وی‌واندر رد وی واندربینی‌ویه گوش وی واندر همه‌اعضاء وی جه رسواییست که هرروزبدست حویش بشوید ازخو بشتن . که نه طافت آن دار دکه آن بحشم بیند بو ی‌آن شنود 2 هجیشه و ! و آنگاه نگاه کند که آفر ینش وی ازخون حیص و نطفه است ۶ بر آه گذر بول گذرد تااندر وحودآید . طا و وس یکی‌را دید که‌همی‌خر امید و این رفتن کسی‌نیس تکه‌داند که ندرشکم خود چه دارد . و آدمی اگريك‌روزخویشتن نشو یب همه هز بلها از وي پاکیز مر باشد » واندر مز بل هیچ پلید تر از ان شبات که از وی بیفتد » و آنگاه حمال صورت وی‌نه بوی است تابدان فخر کند » وزشتی کت ان ,د بان نیستبکه بریشان عیب کند » وجمال وی نیزاعتماد را نشاید » که بيك بیماری تبام گر دد و ابله وبرا از همه زب » بدین ضعیفی کبر نشاید آورد ۱ اما آ نیکه‌تیکتر شوت کند ۳ اندیشه کید که ار یت کت.

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

واندرحمله‌هر که خواهد که تواضم بیاموژد » سیرت بیغاهبر- صلی‌العلیهوسلم بباید دانستن وبوی اقتدا کردن : بوسعید خدری همی‌گوید که : رسول_-علیهالسلم- ستور را علف دادی » وشترببستی وخانه برفتی » و ننک را بدوشیدی » و نعلین بر دوختی » وجامه را پاره برزدی » وباخادم خویش نان‌خوردی» وچون خادم‌مانده‌شدی از دستای کردن ویرا باری دادی » واز بازار چیزی خربدی واندر کوشة ازار باخانه بسردی» و بر درویش و تسوانگر وخرد و بزرگ ابتدا کردی بسلام و دست فترا ایفات دادی» و عیداتت ده و آزادو سیاه و سید آندر دین فزق نکردی ۱ وحامهُ شب و روز هردو داشتی » وهر بشو لیده وخاله لودء که ویرا بدعوت خواندی احایت کردی » وهرچه‌یش‌وی نهادندی- اگرچه اندكگ بودی - حقار نداشتی » وطعام شب بامداد را ننپادی ؛ نس و رود و کریم طبم و نیکومعاشرت‌بود و گشاده ردی بود بی‌خنده » واندوهگین بود بی‌ترش‌رو ی » متواضم بود بی مذلت » 2 با هبیت بود بی درشتی؛ سخی بود بی اسر اف ۰ رحیم بو د برهمگنان وتشگک 9 بود » هميشه سراندرپیش افکنده داشتیدبپیچ کس طمم نداشتی . پس‌هر که سعادت خواهد بوی اقتدا کند»واز بن بود ک4حق‌تعالی بروی‌ثنا گفت:«وا نك لعلی خلق عظم (1۳» ۱ ول ج بتمصیل ۱ اماعلا جشفعیل نست که‌نگاه کندتاتکیر بجه‌می کند:ا گر بسیب فسپ‌هم ی کنده بابد که نسب خویش بداند که حق تعالی ببان کر ده است و گفته :« و بدا خاقالانسان- می طبن » م جعل اسله هم سلالة من ماع مهین» گفت: اصل تو ازخاکست‌ونسب نازك‌دل رقیق لالب ۰ خلق وخوی تو بزرك است - ۳ ازنطفه » پس نطفه پدرست وخالك جد » وازین دوخوارتر نیست» اکرگویی آخر پدر اندرمیانست. میان تو وپدر تونطفه وعلقه ومضفه‌و بسیاری رسواییپاست » چرااندرین ننگری؛ وعجبتر آ نکه‌پدرت اگرخاك بیختی ۳" با حجامی کردی‌تواز وی‌نک‌داشتی که او دست بخاك وخون کرده است » و توخود ازخاك وخونی چرا فخرهمی کنی ؟ ورچون ٍن بشناختی متل توچون کسی بو د که‌بندار دعلو ی است ‏ دو گو اه گو اهي‌دهند که او بنیه‌است رفرزند فلان‌حجاماست و دیراردشن گردانند که چنین است » چون ۱ ین بدانست دیگر ۳ نکندو نیز نتو اند کر د. ودیگر آنکه‌هر که پنسب نازدبدیگر ی ناژ ندیم بود» وفضل باید که درتو باشد ک اگرازبول آدمی‌کرهی خیزد ویر افضل نبود بر کرمی که از بول اسب خیزد ؛ و اگر گیر بییب جمال میکند ‏ باید که هر که بجمال خویش فخرمی کند اندر باطان خویش و ۳ فضایح سب ) ونگاه کند که اندرشکم وی واندرمتانه وی‌واندر رد وی واندربینی‌ویه گوش وی واندر همه‌اعضاء وی جه رسواییست که هرروزبدست حویش بشوید ازخو بشتن . که نه طافت آن دار دکه آن بحشم بیند بو ی‌آن شنود 2 هجیشه و ! و آنگاه نگاه کند که آفر ینش وی ازخون حیص و نطفه است ۶ بر آه گذر بول گذرد تااندر وحودآید . طا و وس یکی‌را دید که‌همی‌خر امید و این رفتن کسی‌نیس تکه‌داند که ندرشکم خود چه دارد . و آدمی اگريك‌روزخویشتن نشو یب همه هز بلها از وي پاکیز مر باشد » واندر مز بل هیچ پلید تر از ان شبات که از وی بیفتد » و آنگاه حمال صورت وی‌نه بوی است تابدان فخر کند » وزشتی کت ان ,د بان نیستبکه بریشان عیب کند » وجمال وی نیزاعتماد را نشاید » که بيك بیماری تبام گر دد و ابله وبرا از همه زب » بدین ضعیفی کبر نشاید آورد ۱ اما آ نیکه‌تیکتر شوت کند ۳ اندیشه کید که ار یت کت.

Orijinal Metin (FA)

ازوی‌بدرد خیزد هیچ کس از وی عاحزتر نباشد ‏ وا گرمگسی چیزی از وی اندر ربابد ازوی عاجز آ بده و اگريشة اندر گوش وی شود عاحز شود دبیم آن‌بود که هللالك شود » وا گرخاری دریای وی‌شود برحای بماند ؛ وا نگاه‌اگر بسیاری قوت دار د گاو وشررو بیل ازویفو یار بود» و چه فخربود بحیزی که گاو وخراندران سبقت دارد ؛ ۷ اما اکرتکبررتوانگریو چا کرو فلا و بولا بت‌ساطان کند این همه‌چیزع بود که از دات وی بیرون بود ؛ ؛ اگرمال دزد برد و ویر ازولایت عزل کنندببست‌دي جه داش شد ؟ و ناسر جیود بود 45 مال بیشتر از وی دارد و بسبیازب بی عقل بودچون و دو احجلانی! "مردم که ده چند او ولایت دارد . و درحمله هرچه بتونبود از تونبود » وهرچه ازتو نبود تکیروفنعربدان زشت. بود » اینپمه عاریت باشد وانین هیچ چیز بتونیست » و نچه از حملة این اسیاب بوي تکبرتوان کرد اندر ظاهر عام‌وعبادنست وعلاج‌این دشوارترست» کهاین ن کم [ ی‌است و عم نز دخدای تعالی‌عز یز رعظیماست وازصفات حق‌ته‌الی است ِ» س دشواربود برعالم که بخویشتن التفات نکند + و این بدووحه آسان‌شود ۱ و سوه اول 1 5 بداند که حون برعالم عظیم: نرست وخطر وی فش ۱ که ازجاهل کارها فرو گذارندواز عال‌فرونگذارند . وجنایت‌عال‌فاش‌تر » واخباریکه اندرخطرعالم آ مده‌است‌تأمل بباید کرد» که‌اندر قر آن حق‌تعالیعالمرا که ندرعلمعقصر بودبخری فانندف کزن ۳۹ ی گوید: : «خرواری تاب‌در بشت‌دارد مد ُل الحمار یحمل ۱ اسغار آ». وحای دیگر سگ ث ماننده میکند دهمی کول کر خلت ان تجمل علیه الهث . او تتر که بلهث ۲ » یمنی اگر : داد واگر نداند طبع خویش نگذارد ِ واز سك وخرجه تین زر بود ؟ و بحقیقت ۳ اندر آخرت نات نخواهد بافت جمله‌جمادات از وی فاضلتر > تا بحیوانات چه ره د ! و بدین بودکه از اصحابه یکی همی گفت : کاشت؟ ی من هر ی بو دمی ؛ و یکی همی گفت > کاش؟ ی گو سفندی ۳ دمی ان خر ارت اگر بداند بروای ۳ بو نو 3:: : تااگر ۳ 1 از خویشتن جاهل‌تر. ۱ 3 : وی ندانست » آندر معصبت معذورست ووی ازمن بهتر ؛ و اگر ۳ بیند که ۱ از وی عالم تر ب-ود» نا که هن ندانم و وی از من واگ دبري زاتتف کووة : وی جق تعالی را طاعت از من بیش کرده است و وی از من بپتر ؛ و اگر کودکی رابیندگوید : هن کناه بسیاردارم . او هنوز کودكك است وچندان که هن 9 ندارد و از هن بپترست ) رکه اگر کاری ز اند ۳۳۹۹ نکند و گو بدا باشد که مسلمه ان شود وعاقیت ق 1 بابد مر خانمت کفه بود . چه سیار و هر وویسحت یت سس سرب سپس سوت اه سس تست : )۱ مرردمان پست . -1۱۲- رادید تن اژ اسلام که بروی تتکیر کرد و آن ۳۹ اندر علم خدای تعالی خطا بود . پس‌چون بزد گی اندر نحات آخرتست و آن غیب است ‏ ی بغوف آن مشغول‌باشد تابتکیر نیر دازد . ۱ در وه دوم آنکه بداند که کیر خدای رارسد و بس : هر که باوی منازعت کند خدای و ی دشمن‌دارد ؛ که‌هر ۳ را گفت که ۳ نزديك من‌قدر آنو وت بود که‌تو خودر قدرنشناسی؛ ۳ گرعاقیت خویش‌همی داند که سعادت‌خواهد بودبمثل »بدین معرفت‌هم کبر ازوی بشود » و بدین‌سیب‌بود کهانبیا - علیپمالسلام , متوأضم‌بودند که دانستند که حقتعالی بز زیت و . و اما عاید باید که پرعالم ۱ ۳۹ چه عابدنبود 3 ۳ نکند و گوید که : با که ء علم شفیم وی ب‌اشد و سات وی 935 .

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

ازوی‌بدرد خیزد هیچ کس از وی عاحزتر نباشد ‏ وا گرمگسی چیزی از وی اندر ربابد ازوی عاجز آ بده و اگريشة اندر گوش وی شود عاحز شود دبیم آن‌بود که هللالك شود » وا گرخاری دریای وی‌شود برحای بماند ؛ وا نگاه‌اگر بسیاری قوت دار د گاو وشررو بیل ازویفو یار بود» و چه فخربود بحیزی که گاو وخراندران سبقت دارد ؛ ۷ اما اکرتکبررتوانگریو چا کرو فلا و بولا بت‌ساطان کند این همه‌چیزع بود که از دات وی بیرون بود ؛ ؛ اگرمال دزد برد و ویر ازولایت عزل کنندببست‌دي جه داش شد ؟ و ناسر جیود بود 45 مال بیشتر از وی دارد و بسبیازب بی عقل بودچون و دو احجلانی! "مردم که ده چند او ولایت دارد . و درحمله هرچه بتونبود از تونبود » وهرچه ازتو نبود تکیروفنعربدان زشت. بود » اینپمه عاریت باشد وانین هیچ چیز بتونیست » و نچه از حملة این اسیاب بوي تکبرتوان کرد اندر ظاهر عام‌وعبادنست وعلاج‌این دشوارترست» کهاین ن کم [ ی‌است و عم نز دخدای تعالی‌عز یز رعظیماست وازصفات حق‌ته‌الی است ِ» س دشواربود برعالم که بخویشتن التفات نکند + و این بدووحه آسان‌شود ۱ و سوه اول 1 5 بداند که حون برعالم عظیم: نرست وخطر وی فش ۱ که ازجاهل کارها فرو گذارندواز عال‌فرونگذارند . وجنایت‌عال‌فاش‌تر » واخباریکه اندرخطرعالم آ مده‌است‌تأمل بباید کرد» که‌اندر قر آن حق‌تعالیعالمرا که ندرعلمعقصر بودبخری فانندف کزن ۳۹ ی گوید: : «خرواری تاب‌در بشت‌دارد مد ُل الحمار یحمل ۱ اسغار آ». وحای دیگر سگ ث ماننده میکند دهمی کول کر خلت ان تجمل علیه الهث . او تتر که بلهث ۲ » یمنی اگر : داد واگر نداند طبع خویش نگذارد ِ واز سك وخرجه تین زر بود ؟ و بحقیقت ۳ اندر آخرت نات نخواهد بافت جمله‌جمادات از وی فاضلتر > تا بحیوانات چه ره د ! و بدین بودکه از اصحابه یکی همی گفت : کاشت؟ ی من هر ی بو دمی ؛ و یکی همی گفت > کاش؟ ی گو سفندی ۳ دمی ان خر ارت اگر بداند بروای ۳ بو نو 3:: : تااگر ۳ 1 از خویشتن جاهل‌تر. ۱ 3 : وی ندانست » آندر معصبت معذورست ووی ازمن بهتر ؛ و اگر ۳ بیند که ۱ از وی عالم تر ب-ود» نا که هن ندانم و وی از من واگ دبري زاتتف کووة : وی جق تعالی را طاعت از من بیش کرده است و وی از من بپتر ؛ و اگر کودکی رابیندگوید : هن کناه بسیاردارم . او هنوز کودكك است وچندان که هن 9 ندارد و از هن بپترست ) رکه اگر کاری ز اند ۳۳۹۹ نکند و گو بدا باشد که مسلمه ان شود وعاقیت ق 1 بابد مر خانمت کفه بود . چه سیار و هر وویسحت یت سس سرب سپس سوت اه سس تست : )۱ مرردمان پست . -1۱۲- رادید تن اژ اسلام که بروی تتکیر کرد و آن ۳۹ اندر علم خدای تعالی خطا بود . پس‌چون بزد گی اندر نحات آخرتست و آن غیب است ‏ ی بغوف آن مشغول‌باشد تابتکیر نیر دازد . ۱ در وه دوم آنکه بداند که کیر خدای رارسد و بس : هر که باوی منازعت کند خدای و ی دشمن‌دارد ؛ که‌هر ۳ را گفت که ۳ نزديك من‌قدر آنو وت بود که‌تو خودر قدرنشناسی؛ ۳ گرعاقیت خویش‌همی داند که سعادت‌خواهد بودبمثل »بدین معرفت‌هم کبر ازوی بشود » و بدین‌سیب‌بود کهانبیا - علیپمالسلام , متوأضم‌بودند که دانستند که حقتعالی بز زیت و . و اما عاید باید که پرعالم ۱ ۳۹ چه عابدنبود 3 ۳ نکند و گوید که : با که ء علم شفیم وی ب‌اشد و سات وی 935 .

Orijinal Metin (FA)

و رسول - علیهالسلم کر «فصضل عالم بر عابد چون فصل منست بر یکی از اصحاب من» ؛ و ۳ حاهل باشد و <ال وی هستور باشد گوید : بود او خود از من عابدترست و خویشتن مشپور نکرده است ‏ وا گر مفسدی باشد گوید : بسیار گذاه است که بردل من رود ازوسواس وخواطر که آن از فسق ظاهرتر بود» و باشدکه اندر باطن گناهی است که من از آن غافلم که همه عمل بدان حبطه شود وا ندر باطن وی خلفی لیکو ست که گناهان وی کفارت کند » بلکه باشد که وی تو به کند وخاتمت نبکو یابدوبرمن خطارود که انمان‌بدر ۰ رك اندر خطر افتد . واندر حمله چون‌روا باشد که نام‌وی بنزد حق تعالی از آشقیا بود که ر کردن از جپاست ‏ و ازین سیب استگه بزر گانو علماو وت ۱ همیشه متو اضغ بوده‌اند . ۱ ۱ بیدا گر دز دن و«جب تن آن بدانکه عجب از کارهای مذموم است . و رسول - علیه‌السلم - گفت :« سه چیز مپلك است : بخلو هواوعجب» و گنت : «ا گرمعصیت نگ ترسم بر شمااز چیزیکه بثر اشخار کاموهتضانت و آن عجب‌است» . وعا یمه را ر ضی الهعنها گفتند مرد کی بل گر دار باشد؛ گقت :چون‌بندارد که 9 و کر دار است‌و آن بندارعجب بود. ا بن مسعود رضی لنه‌عنه یت گر ید : هلاگمر داندر دو چیز ست : عجب ونومیدی . و ازین سیب ۸ بلکات گفته‌ا ند که : نومیداندر طلب‌سست بود اف خطوت ۳ همحنان ,که بندار د که خود بی نیازست ازطلب . و مطر ف 1 ید : همه‌شب بخسیم و بامداد شکسته وترسان برخیزم دوستر دارم از آانکه همه شب نماز کنم وبامداد تکیر و عجب کنم و بشر بو مخصور يك روزنماز بامداد در ازهمی کر د یکی بتعجب اندر عیادت‌وی نگر بست » چون‌سلام باز داد گفت : با حوانمرد تعجب‌هکن » که ابلیس مدنماء دراز عبادت همی کرد وخانمت وی‌دانیکه چه‌بود ۳ وبدانکه از عجب آفتبا تو لد کند : تکن گیل بود که خود را از دیگرال‌بپتر داند » و دیگر انکه گناهان خود را با باد تیاورد ؛ و آنجه با باد آورد بتدار اه آن مشذول نشو د و بندار د که‌خو ۳1۳ زیده است ‏ وآندر عبادت ك« گو ی نباشدو بندار د‌ که خود از آن , ی‌نیار ست ۱ و أفت عبادت خو د بنداند وطلب ند ویندار د که خود بی‌آفت ست , وهراس از دل وی بشود وازمکر حق تعالی ایمن بود؛ و خویشتن را بنزد حق تمالی محلی به شک بعبادتی که آن خود نعمت حق تعالی اش بر وی او بر خویشتن نا گوید وتز کیت کند . وچون بعلم خویش معجب بود از کسی سوال‌نگند واگر با وی بخلاف رأی وی چیزی گویند نشنود و ناقص ماند و نصیحت کس‌نشنود .

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و رسول - علیهالسلم کر «فصضل عالم بر عابد چون فصل منست بر یکی از اصحاب من» ؛ و ۳ حاهل باشد و <ال وی هستور باشد گوید : بود او خود از من عابدترست و خویشتن مشپور نکرده است ‏ وا گر مفسدی باشد گوید : بسیار گذاه است که بردل من رود ازوسواس وخواطر که آن از فسق ظاهرتر بود» و باشدکه اندر باطن گناهی است که من از آن غافلم که همه عمل بدان حبطه شود وا ندر باطن وی خلفی لیکو ست که گناهان وی کفارت کند » بلکه باشد که وی تو به کند وخاتمت نبکو یابدوبرمن خطارود که انمان‌بدر ۰ رك اندر خطر افتد . واندر حمله چون‌روا باشد که نام‌وی بنزد حق تعالی از آشقیا بود که ر کردن از جپاست ‏ و ازین سیب استگه بزر گانو علماو وت ۱ همیشه متو اضغ بوده‌اند . ۱ ۱ بیدا گر دز دن و«جب تن آن بدانکه عجب از کارهای مذموم است . و رسول - علیه‌السلم - گفت :« سه چیز مپلك است : بخلو هواوعجب» و گنت : «ا گرمعصیت نگ ترسم بر شمااز چیزیکه بثر اشخار کاموهتضانت و آن عجب‌است» . وعا یمه را ر ضی الهعنها گفتند مرد کی بل گر دار باشد؛ گقت :چون‌بندارد که 9 و کر دار است‌و آن بندارعجب بود. ا بن مسعود رضی لنه‌عنه یت گر ید : هلاگمر داندر دو چیز ست : عجب ونومیدی . و ازین سیب ۸ بلکات گفته‌ا ند که : نومیداندر طلب‌سست بود اف خطوت ۳ همحنان ,که بندار د که خود بی نیازست ازطلب . و مطر ف 1 ید : همه‌شب بخسیم و بامداد شکسته وترسان برخیزم دوستر دارم از آانکه همه شب نماز کنم وبامداد تکیر و عجب کنم و بشر بو مخصور يك روزنماز بامداد در ازهمی کر د یکی بتعجب اندر عیادت‌وی نگر بست » چون‌سلام باز داد گفت : با حوانمرد تعجب‌هکن » که ابلیس مدنماء دراز عبادت همی کرد وخانمت وی‌دانیکه چه‌بود ۳ وبدانکه از عجب آفتبا تو لد کند : تکن گیل بود که خود را از دیگرال‌بپتر داند » و دیگر انکه گناهان خود را با باد تیاورد ؛ و آنجه با باد آورد بتدار اه آن مشذول نشو د و بندار د که‌خو ۳1۳ زیده است ‏ وآندر عبادت ك« گو ی نباشدو بندار د‌ که خود از آن , ی‌نیار ست ۱ و أفت عبادت خو د بنداند وطلب ند ویندار د که خود بی‌آفت ست , وهراس از دل وی بشود وازمکر حق تعالی ایمن بود؛ و خویشتن را بنزد حق تمالی محلی به شک بعبادتی که آن خود نعمت حق تعالی اش بر وی او بر خویشتن نا گوید وتز کیت کند . وچون بعلم خویش معجب بود از کسی سوال‌نگند واگر با وی بخلاف رأی وی چیزی گویند نشنود و ناقص ماند و نصیحت کس‌نشنود .

Orijinal Metin (FA)

سوفرت ۶ب و ادلال بدانکه هر کر حق تعالی نعمتی داد چون علم وتوفیق عبادت دعر ۳9 ,و از روال آن هراسان بود وهمی: ترسد که ازوی بازستانند » این‌هعجب نبود» وا گر ترسان نباشد و بدان شاد بود ازآن وحه که نعمت وعطیت حق تعالی است نه ا زآن وحه که صفت ویست ‏ هم معجب نباشد » اما ا گر شاد بدان بودکه صفت ویست » واز آن‌غافل ماندکه این نعمت حق تعالی است ‏ و ازهراس آن خالی بود» این شادی بدین صفت عجب باشد ؛ واگر باز آن بوم خود را حقی دا ندبر خدای تمالی ۱ واین عبادت خویش خدمتی‌سندیده داند » این‌را ادلال کی » که خود راد"( همی‌داند» وچون 2 را چیزی دهد وان عظیم بود آندر دل وی معجب بود ,واگربا 111 بوم ار وی حدمت وم کاقات بیو سل ادلال این بو ۵ . ورسول ۱ - علیه‌السام گفت که 8 3 ۳۹ )۱ کسی که وی‌را ف و ار ات ۲ خدمت و کار خویش ناز بدن نت : دستاو بز وو سیله ناز ۰ تا تین و بت مه و و 0 ۳ ۵ ها و و و اج ها ار هه ی ۵ هر و و و وک بو ر ثی کن‌سو) بداندالت کند از سر وی : 9 4 ی گرهمی‌خندی و بتقصیر خویش مثری » بپتر از آنکه #می گریی 5 1 ن کاری دانی » بیدا کردن ولا ج عجب بدانکه عجب بیمادیی است که علت آن حهل محص است ‏ و علاج اه فت محض است ؛ پس کسی که شب و روز اندر علم و عىادنست گوییم که : عجب تو از آنست که این برتو همی رود دتو راه گذر آنی یا از آنکه از تو در وجود می‌آید و قوت تو حاصل میشود؟ اگر از آزست که درتو میرود وتو راه کِ۳۹ نی ز راه گذری را عجب رسد » که راه گذر هسخری باشدو کار بوی‌نبود » ووی‌اندر میا نه که بود ۶و گر و یی هن همی کنم‌دبقو ت‌وقدرن هدست ‏ هیچ دا ی ۲ اين‌فو ت وقدرن‌وارادتو اعضا که این عمل بدان بود از کیجا آوردی + اکر گویی بخواست من بود این عمل » گویم این خواست ر واین داعبه را که آفرید و که مسلط کرد برتو و کی سلیبلة قپراندر ۱ کردن و افگند وفرا کار داشت »که هر کهرا داعیه بردی مسلط کر دند و را مو کلی فرستادند که خلاف آن نتواندکرد ؛ و داعیه نه ازدیست که دیرا بقپر فرا کار دارد؛ پس همه نعمت خداو ندستوعجب تو بخویشتن‌از حیلست» که بتو هیچ چیز نیست ۳ باید که تعجب تو بفضل حق تعالی بود» که بسیار خلق را غافل گرداند و داعیهُ ایشان بکارهاء بد صرف کرد ۳ از عنایت خویش استخلاض‌فرستاد وداعبه زا برتو مسلط کرد وترا بسلسلهة قپر بحضرت عزت خود همی‌برد » وا گر بادشاهی اندر غلامان‌خود نظر کند واز میان همه یکی را خلعت دهدبی‌سیبی وخدمتی که‌از پیش کرده بود‌باید که تعجب وی از فصل ملك بود که ۱ ی‌استحقاق وبر تخصیص کرد نه‌بیخود , تین کر گو ید : ملاك حکیماستتا اندر من صفت‌استحقاق‌ندیدی 1 ن‌خلعت خاص بمن نفر ستادی؛ گویند تو صفت استحقاق از کجا آوردی ؛ اگر همه از عطاء ماك است پس ترا جای عجب نیست ؛ و همحنان بو د که ملت‌تر اسبی‌دهد عجب‌نیاوردی ؛ وانگاه غلزمی‌دهد عجب آور ی و گو ی مراعلامی داد که اسب داشتم و دیگر ان نداشتند » وچون اسب شرودی داده باشد حای عجب نود بلکه‌چنان ن و د که هرد بسك راز بتو دهد .

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سوفرت ۶ب و ادلال بدانکه هر کر حق تعالی نعمتی داد چون علم وتوفیق عبادت دعر ۳9 ,و از روال آن هراسان بود وهمی: ترسد که ازوی بازستانند » این‌هعجب نبود» وا گر ترسان نباشد و بدان شاد بود ازآن وحه که نعمت وعطیت حق تعالی است نه ا زآن وحه که صفت ویست ‏ هم معجب نباشد » اما ا گر شاد بدان بودکه صفت ویست » واز آن‌غافل ماندکه این نعمت حق تعالی است ‏ و ازهراس آن خالی بود» این شادی بدین صفت عجب باشد ؛ واگر باز آن بوم خود را حقی دا ندبر خدای تمالی ۱ واین عبادت خویش خدمتی‌سندیده داند » این‌را ادلال کی » که خود راد"( همی‌داند» وچون 2 را چیزی دهد وان عظیم بود آندر دل وی معجب بود ,واگربا 111 بوم ار وی حدمت وم کاقات بیو سل ادلال این بو ۵ . ورسول ۱ - علیه‌السام گفت که 8 3 ۳۹ )۱ کسی که وی‌را ف و ار ات ۲ خدمت و کار خویش ناز بدن نت : دستاو بز وو سیله ناز ۰ تا تین و بت مه و و 0 ۳ ۵ ها و و و اج ها ار هه ی ۵ هر و و و وک بو ر ثی کن‌سو) بداندالت کند از سر وی : 9 4 ی گرهمی‌خندی و بتقصیر خویش مثری » بپتر از آنکه #می گریی 5 1 ن کاری دانی » بیدا کردن ولا ج عجب بدانکه عجب بیمادیی است که علت آن حهل محص است ‏ و علاج اه فت محض است ؛ پس کسی که شب و روز اندر علم و عىادنست گوییم که : عجب تو از آنست که این برتو همی رود دتو راه گذر آنی یا از آنکه از تو در وجود می‌آید و قوت تو حاصل میشود؟ اگر از آزست که درتو میرود وتو راه کِ۳۹ نی ز راه گذری را عجب رسد » که راه گذر هسخری باشدو کار بوی‌نبود » ووی‌اندر میا نه که بود ۶و گر و یی هن همی کنم‌دبقو ت‌وقدرن هدست ‏ هیچ دا ی ۲ اين‌فو ت وقدرن‌وارادتو اعضا که این عمل بدان بود از کیجا آوردی + اکر گویی بخواست من بود این عمل » گویم این خواست ر واین داعبه را که آفرید و که مسلط کرد برتو و کی سلیبلة قپراندر ۱ کردن و افگند وفرا کار داشت »که هر کهرا داعیه بردی مسلط کر دند و را مو کلی فرستادند که خلاف آن نتواندکرد ؛ و داعیه نه ازدیست که دیرا بقپر فرا کار دارد؛ پس همه نعمت خداو ندستوعجب تو بخویشتن‌از حیلست» که بتو هیچ چیز نیست ۳ باید که تعجب تو بفضل حق تعالی بود» که بسیار خلق را غافل گرداند و داعیهُ ایشان بکارهاء بد صرف کرد ۳ از عنایت خویش استخلاض‌فرستاد وداعبه زا برتو مسلط کرد وترا بسلسلهة قپر بحضرت عزت خود همی‌برد » وا گر بادشاهی اندر غلامان‌خود نظر کند واز میان همه یکی را خلعت دهدبی‌سیبی وخدمتی که‌از پیش کرده بود‌باید که تعجب وی از فصل ملك بود که ۱ ی‌استحقاق وبر تخصیص کرد نه‌بیخود , تین کر گو ید : ملاك حکیماستتا اندر من صفت‌استحقاق‌ندیدی 1 ن‌خلعت خاص بمن نفر ستادی؛ گویند تو صفت استحقاق از کجا آوردی ؛ اگر همه از عطاء ماك است پس ترا جای عجب نیست ؛ و همحنان بو د که ملت‌تر اسبی‌دهد عجب‌نیاوردی ؛ وانگاه غلزمی‌دهد عجب آور ی و گو ی مراعلامی داد که اسب داشتم و دیگر ان نداشتند » وچون اسب شرودی داده باشد حای عجب نود بلکه‌چنان ن و د که هرد بسك راز بتو دهد .

Orijinal Metin (FA)

همحنین ۱ 5 1 + مرا توفیق‌عباد تحت دادم اتتت کر وا فوتت داشتم » ؛ گوبنداین‌دوستی الا نیز ۳1 تو کی اف‌کند؛ اکر کوه ی‌دوست‌ازان وارمد شنم که هنشت ون ۳۳ ال وی‌ياش» گویند این معرفت و این دیدار که‌داد ؛ پس چون‌هحه از بست‌باید که عجب تو بخود نبود محود وفسل‌وی‌بود که‌این‌صفات در توبیافرید » و داعیه وقدرت وارادات‌بیافرید» اماتودر میان‌هیجکس نه‌ایو بتوهیچ‌چیز نیست‌جز آ نکر آه گنر قدرت‌حق‌تعالی‌ایو پس, _فصل. [ سلو ال و حجو اب ] سثو ال : ا گر کسی گوید که : چون هن نمی کنم و همه وی می‌کند » ثواب از کمجا بیوسم وبيابم » وبدین شك نیست که مارا ثواب از اعم‌ال مادهند که باختیار بود» چواب حقیقی آ نست که : تو راه گذرقدرتیو بس » و توهیج کس :هو مار مبت- اذ میت » و لک الله‌زمی» آ نحه کردی نت و کردی که وی‌کرد» ولکن چون‌حرکت بس ازعلم وقدرن وار ادت آفر یف ) بنداشتی که نو 5 دی » وسراین دقیق است و هم نکنی » وباشد که اندر کتاب تو کل وتوحید بدین اشارتی زود ؛ اما اکنون برخدفهم ۳7 مرا چبزی گفته ادید هسنامجت سر ده گیر وچنان گر که عمل تو قدرت تست ولیکن عمل توبی قدرت و ارادت وعلم ممکن ی بس‌کلید عمل تو این هرسه است ؛ و این هرسه عطیت خحق‌تعالی‌است . پس اکر خز یه باشد محکم واندر وی نعمت بسیار بود وتو ازان عاجز که کلید تونداری» خازن‌کاید بتودهد تو دست فراکنی وازان سب یی بر یی« پوت نبا تک نی کید بو داد بابک بدست فر نی ؟ یایند بدانی که چون کلمد بدست تو 9 بدست فر اگرفتن ۳1 س ق#دری نباشد ,قدرا نرا بود که‌کلید بتوداد» ونعمت ازجیت وی بود » پس ت قدرت و که کلید اعمال‌است‌عظا ازحق تعالی‌است ». یس تعیب از فضل وی کن که کلید خزبنه عطاعت بتوداد و ازهمه فاسقاین منح کرد 4 و کلرد هعصیت دست دیگران داد و در خز این طاعت بریشان بست بی آ نکه ازیشان حنایتی بود » بلکه بخدلی خودنکرد بی که از نوخدمتی؛بود» بلکه بفضل خویش کرد ؟ مس هر که حقیقت توحید؛شناخت هر گزویر عجب نمود ۱ وعجب أ نکه عاقل دردیش تعجب کند که حاهل را مالی دهد» و گویه من عاقلم چرامرا مخروم کرد » واین قدرنشناسد که عقل بپترین نمتهاست و و و 5 ان ۵ سا طخ سب ها ها هماج و وا نا ما هخا او هخا شاد او تاو و و واه ۵ و ان و وا و و۵ و وا ها دا ان ۵ واه ان ۵ 0۵ و و 6 ی و و و و و ادها و و با 8 او و ۵ ام ام وا و وا جرا ار ها خر مه با سر سا خن نو وا و اه اجه جک سا ما نو وچ و و ماما 1 نیز وی داده ات ۱ اگرهردو بوی دادی و 1 ن‌ دیگررا ازهر دومحر وم کردی‌بعدل نزديك نبودی» و باشد که این عاقل که شکابت می کند اگر گویند عقل خویش بامال‌وی بدل کن نکند و ۳ نیکوودردیش رن‌زشتی ر سید بایبر ایة سباز وید این جه حکمت است که نعمت بزشتی دهد که بروی نزیبد ؛ واين مقدار نداند که نکه بوی داده است بپترست ‏ وا گرهردو بوی دادی بعدل نزدیکتر نبودی ۱ داین چنان بود که بادشاهی یکی را اسبی دهدو دیگر ی را غلامی؛تعجب کند که اسب من دارم‌چر اعلام بدیگری می‌دهد ؟ این ازجهپاست ۳ ازین بود که داود - علبه‌السلام - تکبار کت بار خدایا هیچ شب نیاید که نه یکی از آل‌داوه تا روزنماز کند وهیچ روزنباید که ۳ یکی روزه دارد.

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

همحنین ۱ 5 1 + مرا توفیق‌عباد تحت دادم اتتت کر وا فوتت داشتم » ؛ گوبنداین‌دوستی الا نیز ۳1 تو کی اف‌کند؛ اکر کوه ی‌دوست‌ازان وارمد شنم که هنشت ون ۳۳ ال وی‌ياش» گویند این معرفت و این دیدار که‌داد ؛ پس چون‌هحه از بست‌باید که عجب تو بخود نبود محود وفسل‌وی‌بود که‌این‌صفات در توبیافرید » و داعیه وقدرت وارادات‌بیافرید» اماتودر میان‌هیجکس نه‌ایو بتوهیچ‌چیز نیست‌جز آ نکر آه گنر قدرت‌حق‌تعالی‌ایو پس, _فصل. [ سلو ال و حجو اب ] سثو ال : ا گر کسی گوید که : چون هن نمی کنم و همه وی می‌کند » ثواب از کمجا بیوسم وبيابم » وبدین شك نیست که مارا ثواب از اعم‌ال مادهند که باختیار بود» چواب حقیقی آ نست که : تو راه گذرقدرتیو بس » و توهیج کس :هو مار مبت- اذ میت » و لک الله‌زمی» آ نحه کردی نت و کردی که وی‌کرد» ولکن چون‌حرکت بس ازعلم وقدرن وار ادت آفر یف ) بنداشتی که نو 5 دی » وسراین دقیق است و هم نکنی » وباشد که اندر کتاب تو کل وتوحید بدین اشارتی زود ؛ اما اکنون برخدفهم ۳7 مرا چبزی گفته ادید هسنامجت سر ده گیر وچنان گر که عمل تو قدرت تست ولیکن عمل توبی قدرت و ارادت وعلم ممکن ی بس‌کلید عمل تو این هرسه است ؛ و این هرسه عطیت خحق‌تعالی‌است . پس اکر خز یه باشد محکم واندر وی نعمت بسیار بود وتو ازان عاجز که کلید تونداری» خازن‌کاید بتودهد تو دست فراکنی وازان سب یی بر یی« پوت نبا تک نی کید بو داد بابک بدست فر نی ؟ یایند بدانی که چون کلمد بدست تو 9 بدست فر اگرفتن ۳1 س ق#دری نباشد ,قدرا نرا بود که‌کلید بتوداد» ونعمت ازجیت وی بود » پس ت قدرت و که کلید اعمال‌است‌عظا ازحق تعالی‌است ». یس تعیب از فضل وی کن که کلید خزبنه عطاعت بتوداد و ازهمه فاسقاین منح کرد 4 و کلرد هعصیت دست دیگران داد و در خز این طاعت بریشان بست بی آ نکه ازیشان حنایتی بود » بلکه بخدلی خودنکرد بی که از نوخدمتی؛بود» بلکه بفضل خویش کرد ؟ مس هر که حقیقت توحید؛شناخت هر گزویر عجب نمود ۱ وعجب أ نکه عاقل دردیش تعجب کند که حاهل را مالی دهد» و گویه من عاقلم چرامرا مخروم کرد » واین قدرنشناسد که عقل بپترین نمتهاست و و و 5 ان ۵ سا طخ سب ها ها هماج و وا نا ما هخا او هخا شاد او تاو و و واه ۵ و ان و وا و و۵ و وا ها دا ان ۵ واه ان ۵ 0۵ و و 6 ی و و و و و ادها و و با 8 او و ۵ ام ام وا و وا جرا ار ها خر مه با سر سا خن نو وا و اه اجه جک سا ما نو وچ و و ماما 1 نیز وی داده ات ۱ اگرهردو بوی دادی و 1 ن‌ دیگررا ازهر دومحر وم کردی‌بعدل نزديك نبودی» و باشد که این عاقل که شکابت می کند اگر گویند عقل خویش بامال‌وی بدل کن نکند و ۳ نیکوودردیش رن‌زشتی ر سید بایبر ایة سباز وید این جه حکمت است که نعمت بزشتی دهد که بروی نزیبد ؛ واين مقدار نداند که نکه بوی داده است بپترست ‏ وا گرهردو بوی دادی بعدل نزدیکتر نبودی ۱ داین چنان بود که بادشاهی یکی را اسبی دهدو دیگر ی را غلامی؛تعجب کند که اسب من دارم‌چر اعلام بدیگری می‌دهد ؟ این ازجهپاست ۳ ازین بود که داود - علبه‌السلام - تکبار کت بار خدایا هیچ شب نیاید که نه یکی از آل‌داوه تا روزنماز کند وهیچ روزنباید که ۳ یکی روزه دارد.

Orijinal Metin (FA)

وحی آ مد که‌ایشانر ااین از کیحا 9 اگرتوفیق ه ن نبود؟ اکتون ترا يك لحظه بخود باز گذارم » چون بوی باز گذاشت آن خطا برفت که‌اندرهمه عمر حسرت وندامت آن بود . و ابوب - علیه‌السلام د گفنت : بارخدایا این همه بلا بر من ریختی و مك دره هوای خویش بر مراد تو اختمار ت دم » میغی نا گاه بدیدا مدوازآن منادی شنید بده‌هز ار آو از که آن صبر لو از کجا مد ؛ چون بدانست بار ۳ سرکرد و گفت : بار خدایا از فضل تسو بود و توبه کردم . و حق تعالی همی گوید : )») و لو لاو لاله علیکمو رحمتههاز کي‌منکم می احدا بد آو لک الل4 یز کی من بشاء» « گرنه فضل ما بودی هیحکس دا پپاکی خود راه ندادیمی تا بکاری دیگررسد؛ ‏ و ِ سول - علیه لسلام - ازین ۰ گفت که : هییی؟ س بعمل خویش بنجات درسید گفتند : ونه تو «گفت : ونه من‌الا پرحمت حق‌تعالی. وازین بود که بزر گان صحابه‌همی گفتند کاش؟ ی‌ماخاکی بودیمیو باخود نبودیم‌ی: ی که‌این بشناسدوی‌خودبعجب 22 -فصل. وجب قدرت و جه او سب حمافت محض(مت بدانکه ۳1 وهی راجهل‌بجایی باشد که‌عجب او رندبحیزی که‌آن بدیشان نست و بقدرت‌ایشان تعلق ندارد » چون‌3در ت وحمال ونسب ‏ واین‌حول است هرچه‌تمامتر چها در عالم و عابد گو بد که‌علم من‌<اصل کردم وعبادت‌من کردم خیال اورا جای‌هست اما این‌دیگر خودحماقت محض است . و کس بود که عجب بنسب ظالمان و سلاطین کند وا ۳ اشان را ببنندی که در دو رخ بحه‌صفت باشند و اندر قيامت که خصمان تا چ هت و و ۵ و و ۵ ۵ ۵ب با نب با ۵ نب جا جد چ ط0 17۳ 0 و و و وا و و ها و هب ام مج هب با ماه او و اه چا ۵ و ها و ۵ اه اه ۵ و و و اج چا اس ها ۵ ۵ و و ۵ و ۵ هت فا جه استخفاف کنند » ارءشان نگ ث دار ندی » پلکه هیچ سب شر یفتر ازنسب رسول - علیه السلاع - نیست وعجب بدان باطل است» و عجب گروهی بدانجا رسد که‌بندارند که ایشانر خود معصیت زیان‌نداردو نخواهد داشت وهر چه‌خواهند همی : واین مقدار ندانند که‌چون خلاف جد وپدر خود کنند یات ک ازیشان قطم کرده باشند ؛ وایشان شرف درتقوی و درتواضم دانستند نه در نسب) و - ار شنت ایشان کسانی بودند که‌سگان دوزخ‌بوند ؛ ورسول-علیه‌السالام - منع کرد ازفخر نسب و گنت :« همه از آدم اند و آدم ازخالك ». وچون بلال بانك‌نماز کرد بزر گان‌قریش گفتند : این‌غلام سیاه‌راچه‌محل بود که این‌و یر مسلم بود ؟ اد ات بیامد که :«آن) کر مکم عند الله اتقيکم ۰۳۲ , وچون‌این آ بت فرو آ مد که :« و انذر عشیر لك الاقر بیی»() فاطمه را - رضی‌الهعنپاگفت : با دختر محمد تدببر خودکن که‌فردا من‌ترا سودندارم وصفیه را که عمهٌوی‌بود گفت : باعمه‌محمد بکار مشفول شو که هن ترا دست نگیرم وا گر خویشانرا قرابت وی کفایت بودی بایستی که فاطمه را از رنج تقوی برهانیدی تاخوش‌همی زیستی‌وهردو جبان دیرا می‌بودی .

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وحی آ مد که‌ایشانر ااین از کیحا 9 اگرتوفیق ه ن نبود؟ اکتون ترا يك لحظه بخود باز گذارم » چون بوی باز گذاشت آن خطا برفت که‌اندرهمه عمر حسرت وندامت آن بود . و ابوب - علیه‌السلام د گفنت : بارخدایا این همه بلا بر من ریختی و مك دره هوای خویش بر مراد تو اختمار ت دم » میغی نا گاه بدیدا مدوازآن منادی شنید بده‌هز ار آو از که آن صبر لو از کجا مد ؛ چون بدانست بار ۳ سرکرد و گفت : بار خدایا از فضل تسو بود و توبه کردم . و حق تعالی همی گوید : )») و لو لاو لاله علیکمو رحمتههاز کي‌منکم می احدا بد آو لک الل4 یز کی من بشاء» « گرنه فضل ما بودی هیحکس دا پپاکی خود راه ندادیمی تا بکاری دیگررسد؛ ‏ و ِ سول - علیه لسلام - ازین ۰ گفت که : هییی؟ س بعمل خویش بنجات درسید گفتند : ونه تو «گفت : ونه من‌الا پرحمت حق‌تعالی. وازین بود که بزر گان صحابه‌همی گفتند کاش؟ ی‌ماخاکی بودیمیو باخود نبودیم‌ی: ی که‌این بشناسدوی‌خودبعجب 22 -فصل. وجب قدرت و جه او سب حمافت محض(مت بدانکه ۳1 وهی راجهل‌بجایی باشد که‌عجب او رندبحیزی که‌آن بدیشان نست و بقدرت‌ایشان تعلق ندارد » چون‌3در ت وحمال ونسب ‏ واین‌حول است هرچه‌تمامتر چها در عالم و عابد گو بد که‌علم من‌<اصل کردم وعبادت‌من کردم خیال اورا جای‌هست اما این‌دیگر خودحماقت محض است . و کس بود که عجب بنسب ظالمان و سلاطین کند وا ۳ اشان را ببنندی که در دو رخ بحه‌صفت باشند و اندر قيامت که خصمان تا چ هت و و ۵ و و ۵ ۵ ۵ب با نب با ۵ نب جا جد چ ط0 17۳ 0 و و و وا و و ها و هب ام مج هب با ماه او و اه چا ۵ و ها و ۵ اه اه ۵ و و و اج چا اس ها ۵ ۵ و و ۵ و ۵ هت فا جه استخفاف کنند » ارءشان نگ ث دار ندی » پلکه هیچ سب شر یفتر ازنسب رسول - علیه السلاع - نیست وعجب بدان باطل است» و عجب گروهی بدانجا رسد که‌بندارند که ایشانر خود معصیت زیان‌نداردو نخواهد داشت وهر چه‌خواهند همی : واین مقدار ندانند که‌چون خلاف جد وپدر خود کنند یات ک ازیشان قطم کرده باشند ؛ وایشان شرف درتقوی و درتواضم دانستند نه در نسب) و - ار شنت ایشان کسانی بودند که‌سگان دوزخ‌بوند ؛ ورسول-علیه‌السالام - منع کرد ازفخر نسب و گنت :« همه از آدم اند و آدم ازخالك ». وچون بلال بانك‌نماز کرد بزر گان‌قریش گفتند : این‌غلام سیاه‌راچه‌محل بود که این‌و یر مسلم بود ؟ اد ات بیامد که :«آن) کر مکم عند الله اتقيکم ۰۳۲ , وچون‌این آ بت فرو آ مد که :« و انذر عشیر لك الاقر بیی»() فاطمه را - رضی‌الهعنپاگفت : با دختر محمد تدببر خودکن که‌فردا من‌ترا سودندارم وصفیه را که عمهٌوی‌بود گفت : باعمه‌محمد بکار مشفول شو که هن ترا دست نگیرم وا گر خویشانرا قرابت وی کفایت بودی بایستی که فاطمه را از رنج تقوی برهانیدی تاخوش‌همی زیستی‌وهردو جبان دیرا می‌بودی .

Orijinal Metin (FA)

اما اندر جمله قرابت رازیادت امیدی است شفاعت وی ؛ ولکن باشد که کناه چنان‌بود که شفاعت نبذبرد : و له همه کناهی شفاعت پذیرد » چنانکه‌<ق‌تعالی گفت : « و لابشفعون‌الالمن ار تضی (" و فران‌رفتن برامید شفاعت همحنان بودکه بیمار احتما نکند وهرچیز همی‌خورد بر اعتماد آنکه یدرم طبیب استادی است ؛ اورا گویند بیماری باشد که چنان گردد که علاج نپذیرد و استادی طیب سود ندارد ؛ باید که مزاج چنان‌بود که طبیب آ نراعلاج تواند کرد و نه هر که بنزديك ملوك مجلی دارد همه کناه را شماعت تواند کرد بالکه کسیکه ملك ویر دشمن دارد شفاعت هیحکس سذ‌برد » و هیچ گناهی نبودکه نتواند بود که سیب مقت باشد که‌خدای‌تعالی سخط خویش اندر معصیت پوشیده بکرده است ؛ باشدکه آنحه‌کمتر دانی سیب مقت أن‌بود : چنانکه‌حق تعالی گفت :« و ت<سیو نه هینأوهو عند اللهءظیم » شما آ سان‌همی گرید و بنزديك خدای‌تعالی بزرك است » وهمهمسلمان را نیزامیدشفاعت‌هراس برنخیزد » و با هراس عجب‌ف راهم نیاید , «و الله اعلمواحکم » ارجند ترین شما پیش خداو ند پرهیز کار ترین شمایند . و بترسان خانواده و تزدیکان خود دا. ‏ میانجی نخواهند شد جز برای کسیکه خداو ندخشنود باشد . رز 5 ات۱ اصل هم ازدر علا ج فلت و لا ل وظرود وثر شتگی و گمان مسطو از دن بو شعن "ودآنگه هر که از سعادت آخخر ت محروم ماند از آن بود که راه ترفت :وهز که راه ثر فت از آن بود. که‌یا ندانست ویانتوانست وهر که‌نتوانست از آن‌پو د ک4اسیر شپوت بود و با شوت خود بر نیامد » وهر که‌ندانست از آن بود که با غاقل نود وبی خبر بود یار اه گم کرد ۳ هم اندر راه بو عی‌از بندار از راه بیفتاد اماآن شقاو ن که از نا نوانستن‌خیزد شرح کردیم » ومثل این قوم چنان بود که کسی‌را راهی بباندرفت وابرراه عقبهاء تتنک ودشوارست وی ضعیف بود وعقبه نتواند گذاشت وهلاك شود وعقبات این راه چون شپوت جاه است دشهوت‌مال وشپوت شنکم و فرج است »واین شپو ات که‌گفتيم کس باشد که یلك عقمه بنگذار د واندر دوم عاحز آرد ۰و و بود که دو بگذارد واندر سوم‌عاخز 1 بد وهمحئین تام عقبات باز نس‌بشت :۵4 اف‌کند بهقصد نرشاد » اهنا شقاوت که بسیب نادانستن است از سه جنس است :یکی ففات است و بی خبری که ۳ نادانی گو مد » و متال این جون کح بود 1 بر رام خفته ماند» قافله "برود خجون کی "ویرا بنداز نکند هلاك شود » دوم جنس علاای نت که انا ۱ گنراهی گونند ومثل ین چون کسی نو د که معصد وی از سوای مشرق بودروی ۱ مانب ِ آورد دهمی‌رود هر جدد سشتر رود دور ار ماند ) واین ضلال [: بهبنل آویند » اما آ که از راست وجچب شود وصلاات بود ولیکن:بعید نباشد ما سس سور ونر باشدکه آنرافر یفتگی و نندار گو یند :و مثل این چون کسی‌بود که‌بنعج واه رفت ویر ادر بادیه بزرخالص حاحت بود ون جه دازدهمی‌فرو شد و بازر نمی کند ولنکن ژر که #قمی‌هنتاند لب بود یا هفشوش ۰ ووی نداند همی‌بندارد که زادحاضل کرد و مراد بخو اهسد بافت » چون بیاد-ه رسد زر عرضه ۳ ۰ هیچ ۳۹ اند روی د» حسرت 3 تشتو بر دزدست وی بماندو انسذر خحق این قو 0 اه «قرهل بتکم بالاخسر یی اعها لا لذ بر خل سعیهم فی‌الحیوه الد بناو هم حون صنعا» » گفت : خاسرترین‌اندر قیامت کسانی‌باشند کهرنج‌برده باشندو پندار ند که کاری ۳-1 دنه تاه کنر همه‌غاط کرده‌باشند» وتقصیر این کس از آن بوده‌باشد که اول همی ۳ عاضوا افی سامو ختی ۹ ستدیتاخالص از نمیر هبشناختی ۱ ۳۹ امو ۱ سستی بر ۳ رافء رضه کردی» 5 رنتوانستی سناگ‌زر «دست ۱ وردی ۶ ص راف‌مل سر ست و استاد 1 داد کهبدرحه بران رسبل بااندر 4 مس بسبری باشد و کارخو : س عرص همیکند 4 ۳ ازین هردو عاحز أآ ید سنگک زر شهوت وبست ‏ هرجچه هوا رطبع وی بدان میل کند باید که بدأ ند که باطلتت 1 واندرین نیز علاط افتد ولیکن عالس ۱ ن‌بود که صو اب ۱ ید بس نادانی اصل اواست اندر شقاوت » و این سه‌جنس است » و تفصیل این هر سه و علاج‌دی فر بضه بودشذاختن : که اصل نخستان شناختن داماشت نگاه رفن راه وجون هر دو حاصل‌شو دهیچبافی نماند .

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

اما اندر جمله قرابت رازیادت امیدی است شفاعت وی ؛ ولکن باشد که کناه چنان‌بود که شفاعت نبذبرد : و له همه کناهی شفاعت پذیرد » چنانکه‌<ق‌تعالی گفت : « و لابشفعون‌الالمن ار تضی (" و فران‌رفتن برامید شفاعت همحنان بودکه بیمار احتما نکند وهرچیز همی‌خورد بر اعتماد آنکه یدرم طبیب استادی است ؛ اورا گویند بیماری باشد که چنان گردد که علاج نپذیرد و استادی طیب سود ندارد ؛ باید که مزاج چنان‌بود که طبیب آ نراعلاج تواند کرد و نه هر که بنزديك ملوك مجلی دارد همه کناه را شماعت تواند کرد بالکه کسیکه ملك ویر دشمن دارد شفاعت هیحکس سذ‌برد » و هیچ گناهی نبودکه نتواند بود که سیب مقت باشد که‌خدای‌تعالی سخط خویش اندر معصیت پوشیده بکرده است ؛ باشدکه آنحه‌کمتر دانی سیب مقت أن‌بود : چنانکه‌حق تعالی گفت :« و ت<سیو نه هینأوهو عند اللهءظیم » شما آ سان‌همی گرید و بنزديك خدای‌تعالی بزرك است » وهمهمسلمان را نیزامیدشفاعت‌هراس برنخیزد » و با هراس عجب‌ف راهم نیاید , «و الله اعلمواحکم » ارجند ترین شما پیش خداو ند پرهیز کار ترین شمایند . و بترسان خانواده و تزدیکان خود دا. ‏ میانجی نخواهند شد جز برای کسیکه خداو ندخشنود باشد . رز 5 ات۱ اصل هم ازدر علا ج فلت و لا ل وظرود وثر شتگی و گمان مسطو از دن بو شعن "ودآنگه هر که از سعادت آخخر ت محروم ماند از آن بود که راه ترفت :وهز که راه ثر فت از آن بود. که‌یا ندانست ویانتوانست وهر که‌نتوانست از آن‌پو د ک4اسیر شپوت بود و با شوت خود بر نیامد » وهر که‌ندانست از آن بود که با غاقل نود وبی خبر بود یار اه گم کرد ۳ هم اندر راه بو عی‌از بندار از راه بیفتاد اماآن شقاو ن که از نا نوانستن‌خیزد شرح کردیم » ومثل این قوم چنان بود که کسی‌را راهی بباندرفت وابرراه عقبهاء تتنک ودشوارست وی ضعیف بود وعقبه نتواند گذاشت وهلاك شود وعقبات این راه چون شپوت جاه است دشهوت‌مال وشپوت شنکم و فرج است »واین شپو ات که‌گفتيم کس باشد که یلك عقمه بنگذار د واندر دوم عاحز آرد ۰و و بود که دو بگذارد واندر سوم‌عاخز 1 بد وهمحئین تام عقبات باز نس‌بشت :۵4 اف‌کند بهقصد نرشاد » اهنا شقاوت که بسیب نادانستن است از سه جنس است :یکی ففات است و بی خبری که ۳ نادانی گو مد » و متال این جون کح بود 1 بر رام خفته ماند» قافله "برود خجون کی "ویرا بنداز نکند هلاك شود » دوم جنس علاای نت که انا ۱ گنراهی گونند ومثل ین چون کسی نو د که معصد وی از سوای مشرق بودروی ۱ مانب ِ آورد دهمی‌رود هر جدد سشتر رود دور ار ماند ) واین ضلال [: بهبنل آویند » اما آ که از راست وجچب شود وصلاات بود ولیکن:بعید نباشد ما سس سور ونر باشدکه آنرافر یفتگی و نندار گو یند :و مثل این چون کسی‌بود که‌بنعج واه رفت ویر ادر بادیه بزرخالص حاحت بود ون جه دازدهمی‌فرو شد و بازر نمی کند ولنکن ژر که #قمی‌هنتاند لب بود یا هفشوش ۰ ووی نداند همی‌بندارد که زادحاضل کرد و مراد بخو اهسد بافت » چون بیاد-ه رسد زر عرضه ۳ ۰ هیچ ۳۹ اند روی د» حسرت 3 تشتو بر دزدست وی بماندو انسذر خحق این قو 0 اه «قرهل بتکم بالاخسر یی اعها لا لذ بر خل سعیهم فی‌الحیوه الد بناو هم حون صنعا» » گفت : خاسرترین‌اندر قیامت کسانی‌باشند کهرنج‌برده باشندو پندار ند که کاری ۳-1 دنه تاه کنر همه‌غاط کرده‌باشند» وتقصیر این کس از آن بوده‌باشد که اول همی ۳ عاضوا افی سامو ختی ۹ ستدیتاخالص از نمیر هبشناختی ۱ ۳۹ امو ۱ سستی بر ۳ رافء رضه کردی» 5 رنتوانستی سناگ‌زر «دست ۱ وردی ۶ ص راف‌مل سر ست و استاد 1 داد کهبدرحه بران رسبل بااندر 4 مس بسبری باشد و کارخو : س عرص همیکند 4 ۳ ازین هردو عاحز أآ ید سنگک زر شهوت وبست ‏ هرجچه هوا رطبع وی بدان میل کند باید که بدأ ند که باطلتت 1 واندرین نیز علاط افتد ولیکن عالس ۱ ن‌بود که صو اب ۱ ید بس نادانی اصل اواست اندر شقاوت » و این سه‌جنس است » و تفصیل این هر سه و علاج‌دی فر بضه بودشذاختن : که اصل نخستان شناختن داماشت نگاه رفن راه وجون هر دو حاصل‌شو دهیچبافی نماند .

Orijinal Metin (FA)

وازین بود که ابو بکر - رضی‌الله ءنه_اندر دعا برین افتصار 1 دو گنت:«ار تا لوق سوه و ار دبا آثاعه»حن بمائما جنانکه‌هست؛ وقدرن وقوت ده‌تا ازبی وی بردیم » . وه‌ااندرین اصول که گذشت علاج نا توانستن بگفتيم 4 بیدا کر دن ولا ج عفات رنادآنی مدآنکه بسشتر خلق که محجوب‌اند بسبب غفان‌اند » وهماناکه ازصد نود و نه ازین باشد > و هعد 0 عفات آنست که از کار ارت خ, ندارند » وا گر خبردارندی تقصیر نگ دندی : که 1 دمی راچنان فر بدا ند که چون‌خطر سد حذر کند اگرچه‌برنج بسیارحاجت آید ۱ دلیکن این‌خطر بنور نبوت بتواز‌دید پابمنادی نبوت که‌بدییگران رسد بابمنادی علما که ورثه انبیااند : هر که برسر راه خفته‌ماند وی‌را هیچعلاج‌نبود حز که سداری مشفق فر اوی رسد ووی‌را سدار کند » این ببدارمشفق بیغمبرست ونایبان وی علماء دیرن , وهمه انبیا را بدین فرستاده‌اند » چن‌انکه حق‌تعالی همی 9 بد : «لتنذر قوما ما انذر آباوهم فهیم غافاون» و کنت : « لتنذر قوماً ما اتبهم من ندبر ۳۳۰ قباك »هم ی گوید ‏ ترا که محمدی بدان فرستادیم تا خلق را از خواب عفلت بیدار کنی فقب ‏ : «ای الا سان لفی حسر » همه رایر کنار 1] دوزخ فریده‌اند : فاما من طفی و ] ثر الحیوخ‌الد بافان لححیم هی‌اله‌آوی »و اما می خاف مقام ر به‌و نهی اللشی عن‌الهوی » فان الجنةهی‌المآوی ؛ هر که روی‌بدنیا ۱ ورد واذبی هو فراشدن گبرد بدورخ افتاد ؛ که‌مژل هوای وی چوت. حصرری‌است بسرچاه دوزخ فراکرده » هر که برحصیر برود لابد اندر چاه افتد» وهر که شوت را خلاف کرد بسیشت افتاد . ومثل شپوت چون عقبهُ است برراه بپشت که هر که از وی اندر گذشت لا بدیمپشت سل , واز ین گفت صاحب‌شر ع-علیه السلام ت «عفت! لججنه_ بالمکاره و شتا لنار بالشهو ات ؛ مس هر که از خلق که اندر بادیه است جون عرتنقز زر 2 و کرد و امثال این وم که اندرمیان اشان علمانه‌اند » اندر خواب عفلت بماندند » که کس ایشانرا بیدار ثکر د , خود ازخطر آخر ت بی <برند بدان سیب راه نمی‌رو ند » و هر که اندر روستاهااند همحنین که عالم اندر میانه بشان کمتر باشد » که روستا تقو رن ی هت ِ جنانکه اندرخبرست ٍ «امل الکفور هم اهل القبور» و هر که اندرشپری است که اندر وی عالم وواعظ برمنیرسخن گوی نیست » و یا عالم ان شپر بدنیاً مشغولست و به‌صیبت دین مشغول نیست هم اندرغفات بماندند » که این عالم نیزغافل‌وخفته‌است دیگری راچون پیدار کند » واگرعالم شهری برمنبرهمی‌رود ومجلس همی‌گوید چنانکه عادت مخ کران پی حاصلست : سجمی وطاماتی و نکتة و وعدهُ رحمتی وعشوهٌ همی‌دهد که‌مر دما گمانی افتد که پر صفت باشد رحمت‌ایشانز اندرخواهد بافت » حال این وم از حال عافلان بر شد 4 ومدل وی جون خفته است بر سرراه که کسی و پر سدار کند وشرابی فر وی دهد که مست شود و سفتد 4 این‌مد‌بر پیش‌ازین چنان‌بود که سان‌بیدارشدی‌بپر اوازی که بشنیدی اکنون جذان ۳ بنجاه‌ل‌گدبر سر و یز نند گاهی تیا بد » هر عاعی که درچنین مجلسی بشید بدین‌صفت شد که نیزخطر خرت اندردل وی فرو نیایده وهرچه با وی گوبی گوید: ای مر دخدای کریم و رحیم است واز گناه من دیرا چه زیان » وببشت فراخ ازانست که مارااندران حای تیوه ؟

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وازین بود که ابو بکر - رضی‌الله ءنه_اندر دعا برین افتصار 1 دو گنت:«ار تا لوق سوه و ار دبا آثاعه»حن بمائما جنانکه‌هست؛ وقدرن وقوت ده‌تا ازبی وی بردیم » . وه‌ااندرین اصول که گذشت علاج نا توانستن بگفتيم 4 بیدا کر دن ولا ج عفات رنادآنی مدآنکه بسشتر خلق که محجوب‌اند بسبب غفان‌اند » وهماناکه ازصد نود و نه ازین باشد > و هعد 0 عفات آنست که از کار ارت خ, ندارند » وا گر خبردارندی تقصیر نگ دندی : که 1 دمی راچنان فر بدا ند که چون‌خطر سد حذر کند اگرچه‌برنج بسیارحاجت آید ۱ دلیکن این‌خطر بنور نبوت بتواز‌دید پابمنادی نبوت که‌بدییگران رسد بابمنادی علما که ورثه انبیااند : هر که برسر راه خفته‌ماند وی‌را هیچعلاج‌نبود حز که سداری مشفق فر اوی رسد ووی‌را سدار کند » این ببدارمشفق بیغمبرست ونایبان وی علماء دیرن , وهمه انبیا را بدین فرستاده‌اند » چن‌انکه حق‌تعالی همی 9 بد : «لتنذر قوما ما انذر آباوهم فهیم غافاون» و کنت : « لتنذر قوماً ما اتبهم من ندبر ۳۳۰ قباك »هم ی گوید ‏ ترا که محمدی بدان فرستادیم تا خلق را از خواب عفلت بیدار کنی فقب ‏ : «ای الا سان لفی حسر » همه رایر کنار 1] دوزخ فریده‌اند : فاما من طفی و ] ثر الحیوخ‌الد بافان لححیم هی‌اله‌آوی »و اما می خاف مقام ر به‌و نهی اللشی عن‌الهوی » فان الجنةهی‌المآوی ؛ هر که روی‌بدنیا ۱ ورد واذبی هو فراشدن گبرد بدورخ افتاد ؛ که‌مژل هوای وی چوت. حصرری‌است بسرچاه دوزخ فراکرده » هر که برحصیر برود لابد اندر چاه افتد» وهر که شوت را خلاف کرد بسیشت افتاد . ومثل شپوت چون عقبهُ است برراه بپشت که هر که از وی اندر گذشت لا بدیمپشت سل , واز ین گفت صاحب‌شر ع-علیه السلام ت «عفت! لججنه_ بالمکاره و شتا لنار بالشهو ات ؛ مس هر که از خلق که اندر بادیه است جون عرتنقز زر 2 و کرد و امثال این وم که اندرمیان اشان علمانه‌اند » اندر خواب عفلت بماندند » که کس ایشانرا بیدار ثکر د , خود ازخطر آخر ت بی <برند بدان سیب راه نمی‌رو ند » و هر که اندر روستاهااند همحنین که عالم اندر میانه بشان کمتر باشد » که روستا تقو رن ی هت ِ جنانکه اندرخبرست ٍ «امل الکفور هم اهل القبور» و هر که اندرشپری است که اندر وی عالم وواعظ برمنیرسخن گوی نیست » و یا عالم ان شپر بدنیاً مشغولست و به‌صیبت دین مشغول نیست هم اندرغفات بماندند » که این عالم نیزغافل‌وخفته‌است دیگری راچون پیدار کند » واگرعالم شهری برمنبرهمی‌رود ومجلس همی‌گوید چنانکه عادت مخ کران پی حاصلست : سجمی وطاماتی و نکتة و وعدهُ رحمتی وعشوهٌ همی‌دهد که‌مر دما گمانی افتد که پر صفت باشد رحمت‌ایشانز اندرخواهد بافت » حال این وم از حال عافلان بر شد 4 ومدل وی جون خفته است بر سرراه که کسی و پر سدار کند وشرابی فر وی دهد که مست شود و سفتد 4 این‌مد‌بر پیش‌ازین چنان‌بود که سان‌بیدارشدی‌بپر اوازی که بشنیدی اکنون جذان ۳ بنجاه‌ل‌گدبر سر و یز نند گاهی تیا بد » هر عاعی که درچنین مجلسی بشید بدین‌صفت شد که نیزخطر خرت اندردل وی فرو نیایده وهرچه با وی گوبی گوید: ای مر دخدای کریم و رحیم است واز گناه من دیرا چه زیان » وببشت فراخ ازانست که مارااندران حای تیوه ؟

Orijinal Metin (FA)

و امثال این ترهاتا ندز دماع اشان بر ژید ؛ ومنل وی جون طبیبی بود که ببمار را که‌اندرحرارت بر خطرهلاکست انگیین‌دهد و گوید انگیین شفاست »انگبین را شفاست که علت سردی بود ؛ و ابات واخبار رحا وامید خدای تعالی ششاشنت گردا کرد بپشت را سختیپا فر گرفته است » و گردا گرد دوزخ دا شپوتها وخوشیها . ۶ ان وا ادا ۷۳ ر او 1 9 ۱ نکه‌چندانمعصیت کر ده باشد که نومبد شده بود » وازنومیدی توبه نکند و گوید توب من هر گزنپذیرد این دیرا شفاست» که گفت : « قل‌یاعبادی الذین اسرفوا علی اسهم لاتقنطوا می‌ر حمةالل4 »بشرطآنکه آ نیت که‌بدین. پیوسته است برخوانی : « و انیبو! الی ر بکم و اسلمو آله می‌قبل ان‌یأتیکم العذاب ثم لا تتصرون(؟ ) » با دی بگونومید مش و کهحق‌تعالی گناهان‌بیامرزد چون‌باز گردی وتوبه کنی داحسی‌وماانزل "۳" را انباع " کنی » وبیماردیگ رکسی بود که‌خوف‌بروی غالب بود چنانکه هیچ ازعبادت نیاساید و بیم آن بودکه خودرا از جهد بسیار هلا کند : که بشب هیچ نخسید وطعام اندك مایه خورد وامماداین ؛ ویرا با بات رجامرهم باشد . اما چون این با غلافان و دلیران گوبی چون نمك بودکه برسوخته کرده‌باشند که علت زیادت کند » و چنانکه طبیب حرارت را بان‌گبین علاج کر ده باشد و اندر خون بیماری شده » این عالم همحنان اندرخون دین مردمان باشد درئیق دجال بود و مدد ! بلیس بود » و اندر هر شپری که عالمی چنین بود ابلیس در چنان شهر نشود + که خودوی نیات‌دارد . اما ا گرسخن واعظ بشرط شرع و تخویف و انزار(؟ ) بود ) لیکن سبرت وی مخالف گفتار بودو بردنیا حربص باشد » غفلت‌مردمان هم بسخن وی بر نخبزد . ومئل وی چون کسی بود که طبق لوزننه اندرپیش گیرد وهمی‌خورد و فرباد همی کند که ای مر دمان زنهار هیچ کس گرد این مگردید که بر زهرست : این ت ار شود که مردمان بران حریص‌شوند و کون این اران همی گوید تا همه‌ویر باشد وهیچ کس بر وی زحمت نکند ؛ اما چون‌کردار و گنتار هردو بشرط بود و از جنس گفتار وسیرت سلف باشد » عافلان‌بقول وی ازخواب غفلت بیدارشو ند اگرویرا قبولی باشد اندرمیان خلق؛ اما گر قبول نباشد» و با گر وهی سخن‌همی نشنو ند و ۳1 وهی حاضر نیایند » واندران غفات بمانند و اجب باشد که چندانکه تواند ازبس ایشان‌فرا- شود و بخانة ایشان همی شود و دعوت همی کند ۱ س‌اذین معلو مشد که خلق ازهز ار نبصده نودو نه اندرححاب غفلت‌اند وازخطر بکو ای بند گان من که بر نفس خود ستم کرده‌اید از بخشایش خداوندی نومید نباشيد ۰ و بخدا باز گردید وخودر بدو باز گذارید پیش از [ نکه عذاب برشما پیاید ویار و ب-اوری نباشد . (۳ نیکو تر ین [ نچه ذر ستاده شده . ۰3 ببر وی کردن . (ه) ترساندن .

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و امثال این ترهاتا ندز دماع اشان بر ژید ؛ ومنل وی جون طبیبی بود که ببمار را که‌اندرحرارت بر خطرهلاکست انگیین‌دهد و گوید انگیین شفاست »انگبین را شفاست که علت سردی بود ؛ و ابات واخبار رحا وامید خدای تعالی ششاشنت گردا کرد بپشت را سختیپا فر گرفته است » و گردا گرد دوزخ دا شپوتها وخوشیها . ۶ ان وا ادا ۷۳ ر او 1 9 ۱ نکه‌چندانمعصیت کر ده باشد که نومبد شده بود » وازنومیدی توبه نکند و گوید توب من هر گزنپذیرد این دیرا شفاست» که گفت : « قل‌یاعبادی الذین اسرفوا علی اسهم لاتقنطوا می‌ر حمةالل4 »بشرطآنکه آ نیت که‌بدین. پیوسته است برخوانی : « و انیبو! الی ر بکم و اسلمو آله می‌قبل ان‌یأتیکم العذاب ثم لا تتصرون(؟ ) » با دی بگونومید مش و کهحق‌تعالی گناهان‌بیامرزد چون‌باز گردی وتوبه کنی داحسی‌وماانزل "۳" را انباع " کنی » وبیماردیگ رکسی بود که‌خوف‌بروی غالب بود چنانکه هیچ ازعبادت نیاساید و بیم آن بودکه خودرا از جهد بسیار هلا کند : که بشب هیچ نخسید وطعام اندك مایه خورد وامماداین ؛ ویرا با بات رجامرهم باشد . اما چون این با غلافان و دلیران گوبی چون نمك بودکه برسوخته کرده‌باشند که علت زیادت کند » و چنانکه طبیب حرارت را بان‌گبین علاج کر ده باشد و اندر خون بیماری شده » این عالم همحنان اندرخون دین مردمان باشد درئیق دجال بود و مدد ! بلیس بود » و اندر هر شپری که عالمی چنین بود ابلیس در چنان شهر نشود + که خودوی نیات‌دارد . اما ا گرسخن واعظ بشرط شرع و تخویف و انزار(؟ ) بود ) لیکن سبرت وی مخالف گفتار بودو بردنیا حربص باشد » غفلت‌مردمان هم بسخن وی بر نخبزد . ومئل وی چون کسی بود که طبق لوزننه اندرپیش گیرد وهمی‌خورد و فرباد همی کند که ای مر دمان زنهار هیچ کس گرد این مگردید که بر زهرست : این ت ار شود که مردمان بران حریص‌شوند و کون این اران همی گوید تا همه‌ویر باشد وهیچ کس بر وی زحمت نکند ؛ اما چون‌کردار و گنتار هردو بشرط بود و از جنس گفتار وسیرت سلف باشد » عافلان‌بقول وی ازخواب غفلت بیدارشو ند اگرویرا قبولی باشد اندرمیان خلق؛ اما گر قبول نباشد» و با گر وهی سخن‌همی نشنو ند و ۳1 وهی حاضر نیایند » واندران غفات بمانند و اجب باشد که چندانکه تواند ازبس ایشان‌فرا- شود و بخانة ایشان همی شود و دعوت همی کند ۱ س‌اذین معلو مشد که خلق ازهز ار نبصده نودو نه اندرححاب غفلت‌اند وازخطر بکو ای بند گان من که بر نفس خود ستم کرده‌اید از بخشایش خداوندی نومید نباشيد ۰ و بخدا باز گردید وخودر بدو باز گذارید پیش از [ نکه عذاب برشما پیاید ویار و ب-اوری نباشد . (۳ نیکو تر ین [ نچه ذر ستاده شده . ۰3 ببر وی کردن . (ه) ترساندن .

%0
10 Bölüm