Qur'an&Sunnahالقرآن

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)

Ebû Hâmid Muhammed el-Gazâlî · FA

Orijinal Metin (FA)

جنانکه رسول ‏ علیه السلم گفت واز ان عبارت کر د که «[ ۷ رواح جنود مجندة " فماً - تماری منها اثتاف و مائنا کرمنها اختلف » ,عنیکه‌ارواح را با يك دیگر آشنایی باشد وبیگانگی باشد : چون دراصل آشنابی افتاده باشد با یکدیگرالفت گیرند» د این ۳ عبارت ازان مناسبت است که گفته آ مد که راه بتفصىل آن نتوان برد . رود 1 ردن حقیقت تیکو بی که جمست بد آنگه کسی که بسا بم نز دیکست و راه حز باحساس چشم نداند » باشد که گوید تبون هیچ معنی ندارد حز آنکه روی سرخ وسیید و اعضا متناسب بود و خاین ان باشکل ولون آید , وهرچه شکل ولون ندارد ممکن نبود که نیکو بود » و این خطا است : چه عقلا گویند که این خطی نیکوست و آوازی نیکو و اسبی نیکو و سرای دشهربی نیکو دباغی نیکو ؟ پس معنی نیکویی آن بود که هر کمال که بوی لابق بود حاصل بود و هیچ چیز درنباید » و کمال خط تناسب حروف وی بود و دیگر معانی . و شك نیست که در و بخط نیکو و سرای نیکو و اسب یر لذتی است » بس نیکو بی بصورت‌روی مخصوص ثبست ؛ کن این‌همه‌محسوس. - است بحشم ظاهر و باشد که کسی بدین اقر ار دهد ولکن گوید که چیزی که بجشم آن را نتوان دید نیکوچون بود ؛ واین نیزجهل است : که ما می گویم که‌فلان خلق و ۳ ر تن‌چپارم نیکو دار د 2 مرو نی نیکو داره ‌ وگو دس علم با 2دع سوت تیکو بود» 2 شحاعت با سخاوت سخت سک بود » و برهبز کار ی رقناعتو کو ناه طمعی‌از همه چیز تن ره این وامیال این معر وفست و بن همه بحشم ظاهر نتوان دید » بلکه ببصبرت عقل در توان یافت ‏ و در کتاب ر یاضةالشی بگفته‌ايم که صورت دو است : ظاهر و باطن » و خلق کن صورت باطنست ومحیو ست بطبع » و دلیل بدین آنه کین شافعی را دوست دارد بلکه ابو بکر و عمر را دوست دارد محال نبود » و چگونه محال بود » که کس بود که درین دوستی مال وحان بذل گند ؛ وین دوستی برای شگلوصو رت ایشان نبود » که ایشان را خود ندبده سوت ابغان اکنون خاکی شاخ ات بلکه این دوستی بر ای حمال صورت باطن ات انس و آن عم و نوی و سباستست و امثال ادن » وهم‌چنین ببخاهیر ان را بدین دوست دارند ؛ و هر که صدرق را دوست دارد بپرصورت که باشد دوست دارد ؛ که وبرا بدان صفت دوست دارد کهو ی صد لق بدانست » و صدق و علم صفت يك جزوست از دات صدیق که جزه لابتجزی گویند » این نه شکل دارد و نه لون ؛ واین نزديك گردهی جای گیرست و نزديك گروهی‌جای 5 ات ایس تفت که یرت ویر اون ولون نست ومحبو تک نه بوست و 0 ظاهر. پس هر که را عقل بود حمال باطن انکار نکند و ۳ دوست‌نردارد از صورت ظاهر که سیارفرق بود مبان کسی که صودای را دور ست دارد که بردیو ار نقش کنند و میان کسی که بیغامیری را دوست دارد » بلکه کو دلد خرد چون خ.

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جنانکه رسول ‏ علیه السلم گفت واز ان عبارت کر د که «[ ۷ رواح جنود مجندة " فماً - تماری منها اثتاف و مائنا کرمنها اختلف » ,عنیکه‌ارواح را با يك دیگر آشنایی باشد وبیگانگی باشد : چون دراصل آشنابی افتاده باشد با یکدیگرالفت گیرند» د این ۳ عبارت ازان مناسبت است که گفته آ مد که راه بتفصىل آن نتوان برد . رود 1 ردن حقیقت تیکو بی که جمست بد آنگه کسی که بسا بم نز دیکست و راه حز باحساس چشم نداند » باشد که گوید تبون هیچ معنی ندارد حز آنکه روی سرخ وسیید و اعضا متناسب بود و خاین ان باشکل ولون آید , وهرچه شکل ولون ندارد ممکن نبود که نیکو بود » و این خطا است : چه عقلا گویند که این خطی نیکوست و آوازی نیکو و اسبی نیکو و سرای دشهربی نیکو دباغی نیکو ؟ پس معنی نیکویی آن بود که هر کمال که بوی لابق بود حاصل بود و هیچ چیز درنباید » و کمال خط تناسب حروف وی بود و دیگر معانی . و شك نیست که در و بخط نیکو و سرای نیکو و اسب یر لذتی است » بس نیکو بی بصورت‌روی مخصوص ثبست ؛ کن این‌همه‌محسوس. - است بحشم ظاهر و باشد که کسی بدین اقر ار دهد ولکن گوید که چیزی که بجشم آن را نتوان دید نیکوچون بود ؛ واین نیزجهل است : که ما می گویم که‌فلان خلق و ۳ ر تن‌چپارم نیکو دار د 2 مرو نی نیکو داره ‌ وگو دس علم با 2دع سوت تیکو بود» 2 شحاعت با سخاوت سخت سک بود » و برهبز کار ی رقناعتو کو ناه طمعی‌از همه چیز تن ره این وامیال این معر وفست و بن همه بحشم ظاهر نتوان دید » بلکه ببصبرت عقل در توان یافت ‏ و در کتاب ر یاضةالشی بگفته‌ايم که صورت دو است : ظاهر و باطن » و خلق کن صورت باطنست ومحیو ست بطبع » و دلیل بدین آنه کین شافعی را دوست دارد بلکه ابو بکر و عمر را دوست دارد محال نبود » و چگونه محال بود » که کس بود که درین دوستی مال وحان بذل گند ؛ وین دوستی برای شگلوصو رت ایشان نبود » که ایشان را خود ندبده سوت ابغان اکنون خاکی شاخ ات بلکه این دوستی بر ای حمال صورت باطن ات انس و آن عم و نوی و سباستست و امثال ادن » وهم‌چنین ببخاهیر ان را بدین دوست دارند ؛ و هر که صدرق را دوست دارد بپرصورت که باشد دوست دارد ؛ که وبرا بدان صفت دوست دارد کهو ی صد لق بدانست » و صدق و علم صفت يك جزوست از دات صدیق که جزه لابتجزی گویند » این نه شکل دارد و نه لون ؛ واین نزديك گردهی جای گیرست و نزديك گروهی‌جای 5 ات ایس تفت که یرت ویر اون ولون نست ومحبو تک نه بوست و 0 ظاهر. پس هر که را عقل بود حمال باطن انکار نکند و ۳ دوست‌نردارد از صورت ظاهر که سیارفرق بود مبان کسی که صودای را دور ست دارد که بردیو ار نقش کنند و میان کسی که بیغامیری را دوست دارد » بلکه کو دلد خرد چون خ.

Orijinal Metin (FA)

واهند که ی را دوست دارد از مردگان چشم و ابروی و بر ات بلکه سخاوتو علم و قدرت وی صفت کنند » وچون خواهند که دشمن دارد زشتی باطل وی حکایت گنند ز۵ رشتی ظاهر ۰ 2 بدین سیب صحاب۵ را 3 ست دار ند و ابو جهل را دشمن ۱ س بیدا شد که حمال دو است : ظاهرو باطن ‏ وحمال صورت باطن محبوبست هم‌چون ظاهر 4 بلکه محبوب ترست نزديك آنکه اند کی‌عقل دارد . ۱ [بیدا کر دن نکه مستحق دوستی بحقیقت ] سول ی سم هرز و جل بدانکه مستحق دوستی جز خدای تعالی نیست و هر که دیگری را - ۳ ات سرت دازحپل‌بو دمگر بدانو حه که تمان‌بوی دار ی سول‌را _صلو اداطفله دوست داشتن هم چون دوستی وی‌بود ؛ که هر که ۳ را دوست دارد رسول ذیرا ومحبوب ویرا دوست دارد » بس‌دوستی علما ومتقیان همان دوستی خدای تعالی بود ؛ واین بدان بدانی که باسباب دوستی نگاه و : اماسیب اول نست که دود را و کمال خود را دورس دارد» واز ضرورت‌این آنستکه حق‌تعالی را دوست دارد: که هستی وی وهستی کمالدی و صفات وی همه از هستی‌و ست » گر نه فضل وی بودی بأفرینش وی هست نبودی ‏ و اگر نه فصل‌او بودی نگاداشتو ی‌نماندی‌وا گر نه فضل‌او بودی‌بافرینش اعضا واوصاف و کمالوی از دی ناقص ثر نبودی» سءجب از آن کسی که از گر ما کرد وسابة , رگ درختی را دوست دارد و درخت را که قوام سایه‌بویست دوست ندارد ‏ خود نداند که قو ام هسنی دات و صفات ودعابحق است‌چگو نویر دوس ندارد؛ مگر که‌این‌خودنداند و شك‌نمست که حاهل ویرا دوست ندارد که دوستی وی ثمرت معرفت وی است سیب دوع نکه کسی را دوست دارد که باای نیگویی کند ؛ و بدیر _ سیب ون ۱5 دوست دارد جز حق تعالی از حپل باشد: که باوی هیچ کس نیکویی تتواند کرد و نکرده ات مگرحق تعالی» وانواع احسان وی بابند گان خود درشمارنداند 1 ردن ؛ جنا نکه در کتاب یر و تفشکر گفته مه اما آن احسان که از دیگر ان میبینی آن از حهلست: 1 هیچ بتو ندهد تا نگاه که ذیرا مو 7 بشر ستد که خلاف آن‌نتو ان کرد: که دردل وی‌افکند که‌صواب ومنععت ری دردین ودنبا در آنست که‌چیزی‌فراوی دهد تابمر ادخوه بش رسده‌یس آن‌وی‌بخو به: بشتئن داد که ازتوسبیی ساخت تاباواب آخرت رسید بایثنا و نام تیکو باغیر آن . اما آن بحقیقت حق‌سبحانه وتعالی بتوداد که بی‌غرضی ویر مو کلی کرد و بدین اعتقاد داعبه گماشت 5 آن بتوتسلیم کرد ؛ وا بن دراصل‌شکر بیان کرده‌ايم . سیب سیم آنکه شوه گر را دوست دارد اکرچه بای نیکویی نکرده باشد چنانکه هر که بشنود که درمغرب مثلا بادشاهی نیکو کارست عادل ومشفق برخلق که خزانه حوش بر ای دروشان دارد و رضا ندهد که هیچ کس ظلم کند در مملکت‌وی ضر ورت طبع ویرا دوست دارد گرچه داند که هرگز ویرا نخواهد دید و از وی ۱ ۰ 0 ۳.

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

واهند که ی را دوست دارد از مردگان چشم و ابروی و بر ات بلکه سخاوتو علم و قدرت وی صفت کنند » وچون خواهند که دشمن دارد زشتی باطل وی حکایت گنند ز۵ رشتی ظاهر ۰ 2 بدین سیب صحاب۵ را 3 ست دار ند و ابو جهل را دشمن ۱ س بیدا شد که حمال دو است : ظاهرو باطن ‏ وحمال صورت باطن محبوبست هم‌چون ظاهر 4 بلکه محبوب ترست نزديك آنکه اند کی‌عقل دارد . ۱ [بیدا کر دن نکه مستحق دوستی بحقیقت ] سول ی سم هرز و جل بدانکه مستحق دوستی جز خدای تعالی نیست و هر که دیگری را - ۳ ات سرت دازحپل‌بو دمگر بدانو حه که تمان‌بوی دار ی سول‌را _صلو اداطفله دوست داشتن هم چون دوستی وی‌بود ؛ که هر که ۳ را دوست دارد رسول ذیرا ومحبوب ویرا دوست دارد » بس‌دوستی علما ومتقیان همان دوستی خدای تعالی بود ؛ واین بدان بدانی که باسباب دوستی نگاه و : اماسیب اول نست که دود را و کمال خود را دورس دارد» واز ضرورت‌این آنستکه حق‌تعالی را دوست دارد: که هستی وی وهستی کمالدی و صفات وی همه از هستی‌و ست » گر نه فضل وی بودی بأفرینش وی هست نبودی ‏ و اگر نه فصل‌او بودی نگاداشتو ی‌نماندی‌وا گر نه فضل‌او بودی‌بافرینش اعضا واوصاف و کمالوی از دی ناقص ثر نبودی» سءجب از آن کسی که از گر ما کرد وسابة , رگ درختی را دوست دارد و درخت را که قوام سایه‌بویست دوست ندارد ‏ خود نداند که قو ام هسنی دات و صفات ودعابحق است‌چگو نویر دوس ندارد؛ مگر که‌این‌خودنداند و شك‌نمست که حاهل ویرا دوست ندارد که دوستی وی ثمرت معرفت وی است سیب دوع نکه کسی را دوست دارد که باای نیگویی کند ؛ و بدیر _ سیب ون ۱5 دوست دارد جز حق تعالی از حپل باشد: که باوی هیچ کس نیکویی تتواند کرد و نکرده ات مگرحق تعالی» وانواع احسان وی بابند گان خود درشمارنداند 1 ردن ؛ جنا نکه در کتاب یر و تفشکر گفته مه اما آن احسان که از دیگر ان میبینی آن از حهلست: 1 هیچ بتو ندهد تا نگاه که ذیرا مو 7 بشر ستد که خلاف آن‌نتو ان کرد: که دردل وی‌افکند که‌صواب ومنععت ری دردین ودنبا در آنست که‌چیزی‌فراوی دهد تابمر ادخوه بش رسده‌یس آن‌وی‌بخو به: بشتئن داد که ازتوسبیی ساخت تاباواب آخرت رسید بایثنا و نام تیکو باغیر آن . اما آن بحقیقت حق‌سبحانه وتعالی بتوداد که بی‌غرضی ویر مو کلی کرد و بدین اعتقاد داعبه گماشت 5 آن بتوتسلیم کرد ؛ وا بن دراصل‌شکر بیان کرده‌ايم . سیب سیم آنکه شوه گر را دوست دارد اکرچه بای نیکویی نکرده باشد چنانکه هر که بشنود که درمغرب مثلا بادشاهی نیکو کارست عادل ومشفق برخلق که خزانه حوش بر ای دروشان دارد و رضا ندهد که هیچ کس ظلم کند در مملکت‌وی ضر ورت طبع ویرا دوست دارد گرچه داند که هرگز ویرا نخواهد دید و از وی ۱ ۰ 0 ۳.

Orijinal Metin (FA)

- ر کن‌چپارم نیکویی نخواهد رسمد) بدرن سب حزحق‌تعالی ر دوست داشتن ای 3 احسان خو دز ازوی‌نست,وهر که درعالم احسان کند بالژ ام وفر مان وی گنده آنگاه ان نعمت که بدست خلق خدای است خود چندست؛ احسان نست که همه خلایق را بیافر ید وهمه را هرچه بایست بداد تاا نچه نیزحاحت نبود و لکن و و ار این ور ۱ ل بود بداد؛ وان بدان‌,داند که در ملکوت ۱ سمان ورمین‌ودر نیات وحیوان‌تأمل کند ناوات ند وانعام واحسان سشهایت سد, سوب چهار ۱ فتای که اسی ر بر ای حمال دورست دارد؛ ۳ بر أی‌حمال هعانی ِ چنانکه شافعی را وعلی را دوستن دارد 9 دیگری اف 2 عمر رادوست- آدارد» و دیگری هم ۵4 ۳ دزست دارد 4 بلکه بیغه‌یر آن را دوست دارد 4 رسیت ابر دوستی حمال معانی و صفات دات اشانست و حاصل‌ان جون تا با سه - جزء رد: یکی جمالعام که علم وعالم هجو بست از نکه #« ۳ وش دفست» هر جدد علم بیشتر ومعلوم شریفتر ان جمال بیشتر ؛ و شریفترین علمها معرفت خدای تعالی - است ومع رفت حضرت‌الپیت. که مشتمل است برملابکه و کتب ورسل و شرایم و انسا ۰ و تذدبیر ملك و ملکوت ۳ دنبا و حرت ‏ و صدمان وانسا م<بوب از انندکه اشان را دردن معلوم کمالی یت : درم با قدرت ۱ ر[_ جون قدرت ارشان دسر اصلاح نفس خود و اصالاح ند گان خدای تعالی و سیاست بشان و ننظام‌داشتن فا دنبا و نظام حعیقت در 4 سیم بائدز به ۱ رل و پا کی از عیتب ر‌ نقص س خبایث اخلاق بان ۲ و 9 از ابشان این فا ور نه افعال ابشان 4 که هرفعل که ره ذسشمبت ۱ 9 ما بودان محمود نیو د: : چون فعلی که بنقاق بو د بایغفلت بو ۵ » س هثر که بددور صفأث پکمال" تربود دوستی وی زیادت بود, وازینست که مثلا صدیق را از شافعسی دوستر دارد و پیفامبر را از صدیق دوستردارد ۱ وا کنون درین سه صفت نگاه کن ۳ خدای تعالی مستحق‌این دزستی هست ویر این صفات هطست : وت هیچ سلیم‌دل‌نیست که نه این ۳ داند که علم او لین و اوه ء از آدمیان وفرشتگان در حثب علم حق تعالی ناچیزست هم راگفته ی "و مااو نیتم می لعلي لا قایلا » بلکه همه عالم ا کرفراهم ایند تا عجایب حکمت وی در آفرینش مورچه بدانند نتوانند : و ان -۸۳۰- صرصب بر ۱ در که‌دا نندازوی‌دانند که‌در ایشان‌بسافر بدچنا 7 ۳ ت«حلق الا نسان‌عامه ‏ لبیان! ۱( و آنگاه علوم خلق متناهی ست وعلم وی بی نهایت » با 1 ن جه اشافت گنرد ؟ و عم خلق از ویست بس همه علم و وعلم وی‌ازخلق نست ‏ اما اگردرقدرت‌نگری قدرت نیزمحبو ست وبدین سب اقتهاعت علی را دوست دارند وسیاست عمر را که آن نوعی از درس , وقدرت همه خلق درحنب قدرت حق‌تعالی چه ب‌اشد ) بلکه همه عاحزاند الاآن در که وی ابشان را قدرت داد » وچون همه رااژ آن عاجز کرد که ۳1 فک ازیشان چیزی بر بایدباز نتوانندستد » همه عاحز باشند ۰ پس قدرت‌وی ش ثهایت است که سمان وذمین و هر چه درمیان نست ازجن وانس وحیوان ونبات ۱ همه از قدرت دست ‏ و بر امثال این الی غیر نبایت فادرزت ‏ پس چگونه روا بود ۳ سبب فدرت دیگری را جزوی دوسن دارند ؟ اما صفت ندز به وپاکی از عبوب 3 ۱ دمی مم راکمال این کجا : او ازی بود ؟

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

- ر کن‌چپارم نیکویی نخواهد رسمد) بدرن سب حزحق‌تعالی ر دوست داشتن ای 3 احسان خو دز ازوی‌نست,وهر که درعالم احسان کند بالژ ام وفر مان وی گنده آنگاه ان نعمت که بدست خلق خدای است خود چندست؛ احسان نست که همه خلایق را بیافر ید وهمه را هرچه بایست بداد تاا نچه نیزحاحت نبود و لکن و و ار این ور ۱ ل بود بداد؛ وان بدان‌,داند که در ملکوت ۱ سمان ورمین‌ودر نیات وحیوان‌تأمل کند ناوات ند وانعام واحسان سشهایت سد, سوب چهار ۱ فتای که اسی ر بر ای حمال دورست دارد؛ ۳ بر أی‌حمال هعانی ِ چنانکه شافعی را وعلی را دوستن دارد 9 دیگری اف 2 عمر رادوست- آدارد» و دیگری هم ۵4 ۳ دزست دارد 4 بلکه بیغه‌یر آن را دوست دارد 4 رسیت ابر دوستی حمال معانی و صفات دات اشانست و حاصل‌ان جون تا با سه - جزء رد: یکی جمالعام که علم وعالم هجو بست از نکه #« ۳ وش دفست» هر جدد علم بیشتر ومعلوم شریفتر ان جمال بیشتر ؛ و شریفترین علمها معرفت خدای تعالی - است ومع رفت حضرت‌الپیت. که مشتمل است برملابکه و کتب ورسل و شرایم و انسا ۰ و تذدبیر ملك و ملکوت ۳ دنبا و حرت ‏ و صدمان وانسا م<بوب از انندکه اشان را دردن معلوم کمالی یت : درم با قدرت ۱ ر[_ جون قدرت ارشان دسر اصلاح نفس خود و اصالاح ند گان خدای تعالی و سیاست بشان و ننظام‌داشتن فا دنبا و نظام حعیقت در 4 سیم بائدز به ۱ رل و پا کی از عیتب ر‌ نقص س خبایث اخلاق بان ۲ و 9 از ابشان این فا ور نه افعال ابشان 4 که هرفعل که ره ذسشمبت ۱ 9 ما بودان محمود نیو د: : چون فعلی که بنقاق بو د بایغفلت بو ۵ » س هثر که بددور صفأث پکمال" تربود دوستی وی زیادت بود, وازینست که مثلا صدیق را از شافعسی دوستر دارد و پیفامبر را از صدیق دوستردارد ۱ وا کنون درین سه صفت نگاه کن ۳ خدای تعالی مستحق‌این دزستی هست ویر این صفات هطست : وت هیچ سلیم‌دل‌نیست که نه این ۳ داند که علم او لین و اوه ء از آدمیان وفرشتگان در حثب علم حق تعالی ناچیزست هم راگفته ی "و مااو نیتم می لعلي لا قایلا » بلکه همه عالم ا کرفراهم ایند تا عجایب حکمت وی در آفرینش مورچه بدانند نتوانند : و ان -۸۳۰- صرصب بر ۱ در که‌دا نندازوی‌دانند که‌در ایشان‌بسافر بدچنا 7 ۳ ت«حلق الا نسان‌عامه ‏ لبیان! ۱( و آنگاه علوم خلق متناهی ست وعلم وی بی نهایت » با 1 ن جه اشافت گنرد ؟ و عم خلق از ویست بس همه علم و وعلم وی‌ازخلق نست ‏ اما اگردرقدرت‌نگری قدرت نیزمحبو ست وبدین سب اقتهاعت علی را دوست دارند وسیاست عمر را که آن نوعی از درس , وقدرت همه خلق درحنب قدرت حق‌تعالی چه ب‌اشد ) بلکه همه عاحزاند الاآن در که وی ابشان را قدرت داد » وچون همه رااژ آن عاجز کرد که ۳1 فک ازیشان چیزی بر بایدباز نتوانندستد » همه عاحز باشند ۰ پس قدرت‌وی ش ثهایت است که سمان وذمین و هر چه درمیان نست ازجن وانس وحیوان ونبات ۱ همه از قدرت دست ‏ و بر امثال این الی غیر نبایت فادرزت ‏ پس چگونه روا بود ۳ سبب فدرت دیگری را جزوی دوسن دارند ؟ اما صفت ندز به وپاکی از عبوب 3 ۱ دمی مم راکمال این کجا : او ازی بود ؟

Orijinal Metin (FA)

و اول نقصان وی نست که رژده است وهستی وی ۱ بوی نبست ؛ بلکه آفریده است وچه نقص بود از , وا آنگاه جاهلست بباطسن خویش ابحیزی دیگرچه رسد ۰ گرب رگ را در دماع وی خلال رسد دیوانه شود قدارن جنشت تست وب‌اشد که‌علاج آن‌پیش وی بود و نداند » وعجزوی وجپل وی جو ن <ساب بر 1 ی که جندست ) علم وقدر ت وی در آن محتصر ل دد اکر جه صدیق است واگر چه بیغاهیر رت » بس با ازعیو ب‌آنست که علم وی بی نپایتست که ۱ کدورت حپل را بوی راه نیست وقدرت وی بکمال از انست که هفت آسمان و دمین درقبضه قدرت وی است وا گرهمه را هلا کند دربزر کی و بادشاهی وی هیچ نقصان نبود » وا کرصدهزارعالم دیگر را دریلث لحظه بیافریند تواند و يك دره برعظمت وی زیادت نشود » که زیادت را بدان راه نیست بلکه نقصان خود درحق بس هر که ویرا دوست ندارد بلکه دیگری را دوستردارد آزغایت جپاست و این دوسنی کیال ار از آنکه بسیب احسان بود :که آن بژ بادت و قصان نعمت می‌افز ید ومی‌کاهد » دچون سیب این بود درهمه احوال عشق وی بکمال بود » و برای‌این‌بود که بداود - علیه‌السلم وحی آمدکه دوسترین بندگان من کسی است که‌عرانه برای اه ۷ ر کن‌چبار) بیم دطمم برستد ولکن تاحق ربوبیت من گز ارده باشد : و در ز بور ات 29 وت ظالمتر از ا نکه مرا برای بیشت ودودخ شرت ور بپشت‌ودوزخ نیافریدمی مستحق طاعت نبودهی ؟ سبپ پنجم در دوستی‌مناسیت است ‏ و آدمی را نیز باحق تعالی مناسبتی‌خاص هست که «قل‌الروح می‌امر ر بی» اثارت بدانست » وان‌اله ملق آ دم علی و ر ره اشارت بدانست و بن که گفت : ده هن بمن تقرب می کند تا ویرا دوست گیرم»چون اورا اس تسه شمو بصروز بان‌وی باشم» وا ین که گفت :مر طت‌فلم تمد : فی- با مو سی بیمار شدم بعیادت نیامدی ؛ گفت توخداو ند عاله ی چگو نه بیمارشو ی گفت فلات بنده بیمار بود گر وی عیادت کر دی مر عبادت کر ده‌بودی » و حدیث‌مناسیت صورتآدم با حضرت الپیت درعنوان کتاب بعضی شر ح کر مرا رن و آن‌دیگر معا: ات شرح‌نتوان کرد ,که افپام‌خلق‌طاقت 1 ن ندارد » که زیرکان سیار درین ی بعص میگ افتاذه ند که بتدأ عقهانن صورت حرصورت ظاهر نیاشد ی وبعبی بحلول وانیاد افتاده‌اند ۰ دفیم آن همه دشخوار بود . ر‌ مقصود أْ نست ؟ 4چون اسبابدو سد ی‌دانستی بدانی که ‌ رد2ستی که ح: ردرستی ۱ حق. تعالی ات از حرل و 2بدین سلیم دلی آن متکلم بشناسی که گفت ءِ جرزجدس خو درا دوست‌نتوان داشت » چون‌وی جنس مائیست دوستی همکن نیست . پس‌معنی دی فرمان برداری بود که این بیحار] بله ار دسنی حزشپوت که رنان رابدوست دار ند فپم نکرده است » دشک نیست که‌این شپوت مجانست خواهد ؛ اما این‌ددستی که ما شرح کردیم جمال و کمال معانی است نه مجانست درصورت ‏ که نکه‌پیفا‌بررا دوست دارد نه بدان دارد که ی تدرهم جون وی سرو روی و دست و بای دارد » بلکه ازانکه درمعانی‌مناسبت دارد » که دی نیزهم جون وی حیوعالم وم رید ومتکلم وسمیع 2 «صر ست این صفات در وی بکمالست واصل این همانخت اینیجا نیز هست دلکن تفاودت در کمال صفات بی نپایتست ‏ وهرتباعد و دوری که از زیادت کمال خیزد دوستی کند » اما اصل دی را که با بر مناسیت بو د منقطم نکند وهمه کس‌بدین قدر مناسبت هن ۱ دف و بشتاسنتد اگر چه ان که سر و حقبقت مذاسیت است که‌ان ال تسالی خلق آدم علی صورثه نشناسند .

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و اول نقصان وی نست که رژده است وهستی وی ۱ بوی نبست ؛ بلکه آفریده است وچه نقص بود از , وا آنگاه جاهلست بباطسن خویش ابحیزی دیگرچه رسد ۰ گرب رگ را در دماع وی خلال رسد دیوانه شود قدارن جنشت تست وب‌اشد که‌علاج آن‌پیش وی بود و نداند » وعجزوی وجپل وی جو ن <ساب بر 1 ی که جندست ) علم وقدر ت وی در آن محتصر ل دد اکر جه صدیق است واگر چه بیغاهیر رت » بس با ازعیو ب‌آنست که علم وی بی نپایتست که ۱ کدورت حپل را بوی راه نیست وقدرت وی بکمال از انست که هفت آسمان و دمین درقبضه قدرت وی است وا گرهمه را هلا کند دربزر کی و بادشاهی وی هیچ نقصان نبود » وا کرصدهزارعالم دیگر را دریلث لحظه بیافریند تواند و يك دره برعظمت وی زیادت نشود » که زیادت را بدان راه نیست بلکه نقصان خود درحق بس هر که ویرا دوست ندارد بلکه دیگری را دوستردارد آزغایت جپاست و این دوسنی کیال ار از آنکه بسیب احسان بود :که آن بژ بادت و قصان نعمت می‌افز ید ومی‌کاهد » دچون سیب این بود درهمه احوال عشق وی بکمال بود » و برای‌این‌بود که بداود - علیه‌السلم وحی آمدکه دوسترین بندگان من کسی است که‌عرانه برای اه ۷ ر کن‌چبار) بیم دطمم برستد ولکن تاحق ربوبیت من گز ارده باشد : و در ز بور ات 29 وت ظالمتر از ا نکه مرا برای بیشت ودودخ شرت ور بپشت‌ودوزخ نیافریدمی مستحق طاعت نبودهی ؟ سبپ پنجم در دوستی‌مناسیت است ‏ و آدمی را نیز باحق تعالی مناسبتی‌خاص هست که «قل‌الروح می‌امر ر بی» اثارت بدانست » وان‌اله ملق آ دم علی و ر ره اشارت بدانست و بن که گفت : ده هن بمن تقرب می کند تا ویرا دوست گیرم»چون اورا اس تسه شمو بصروز بان‌وی باشم» وا ین که گفت :مر طت‌فلم تمد : فی- با مو سی بیمار شدم بعیادت نیامدی ؛ گفت توخداو ند عاله ی چگو نه بیمارشو ی گفت فلات بنده بیمار بود گر وی عیادت کر دی مر عبادت کر ده‌بودی » و حدیث‌مناسیت صورتآدم با حضرت الپیت درعنوان کتاب بعضی شر ح کر مرا رن و آن‌دیگر معا: ات شرح‌نتوان کرد ,که افپام‌خلق‌طاقت 1 ن ندارد » که زیرکان سیار درین ی بعص میگ افتاذه ند که بتدأ عقهانن صورت حرصورت ظاهر نیاشد ی وبعبی بحلول وانیاد افتاده‌اند ۰ دفیم آن همه دشخوار بود . ر‌ مقصود أْ نست ؟ 4چون اسبابدو سد ی‌دانستی بدانی که ‌ رد2ستی که ح: ردرستی ۱ حق. تعالی ات از حرل و 2بدین سلیم دلی آن متکلم بشناسی که گفت ءِ جرزجدس خو درا دوست‌نتوان داشت » چون‌وی جنس مائیست دوستی همکن نیست . پس‌معنی دی فرمان برداری بود که این بیحار] بله ار دسنی حزشپوت که رنان رابدوست دار ند فپم نکرده است » دشک نیست که‌این شپوت مجانست خواهد ؛ اما این‌ددستی که ما شرح کردیم جمال و کمال معانی است نه مجانست درصورت ‏ که نکه‌پیفا‌بررا دوست دارد نه بدان دارد که ی تدرهم جون وی سرو روی و دست و بای دارد » بلکه ازانکه درمعانی‌مناسبت دارد » که دی نیزهم جون وی حیوعالم وم رید ومتکلم وسمیع 2 «صر ست این صفات در وی بکمالست واصل این همانخت اینیجا نیز هست دلکن تفاودت در کمال صفات بی نپایتست ‏ وهرتباعد و دوری که از زیادت کمال خیزد دوستی کند » اما اصل دی را که با بر مناسیت بو د منقطم نکند وهمه کس‌بدین قدر مناسبت هن ۱ دف و بشتاسنتد اگر چه ان که سر و حقبقت مذاسیت است که‌ان ال تسالی خلق آدم علی صورثه نشناسند .

Orijinal Metin (FA)

س۸۳۸- ۱ ۰ [ یل کر دن آ زکهم بجلذت چو ن‌لذت‌دیدار ] ‌ سعق تعالی نیست بدآنکه این مذهب همه مسلمانانست بزبان» و لکن ۳1 از خویشتن تحقیق این جویند تا دیداز چیزی که بویت ِ" نبود وشکل ولون ندارد چه لذت دارد؛ این زدا نزن ولکن ز بان اثرار می دهند از "۳ نکه درشرع ۹ است ؛ ولکن م در باطن وی هیچ شوق نبود ؛ بدا نکه آ نحه نداند بدان مشتاق چون باشد ؟ وهرچند تحفیق این سر در کتاب دشیخوار بود لکن ما باشارتی معتصر تعر یف کنیم + بدا 5 -۵ این بر چپار اصل است : يکي آنکه بدانی که دیدار خدای تعالی از دیدار هرچ-ه <زوست خوشتر » و دور بم آ نکه‌پدا نی هعر تخد یتعالی از معر فت‌هر چه‌حز و بست خو شترو صیم آنکه ۳ نی که دار ادر علم و معرفت راجت و خوشی‌است بی آنکه ش را و چشم را در آن نصمب بود » چپارم آنکه بدا نی که <وشی -4 از خاصیت دل بود از هر خوشی که از چشم و گوش و حواس را باشد غالب تر و قوی‌تر» چون اینهمه بدانیبضر ور ت معلوم‌شود که ممکن فسات 15 خوتر از دیدار حق‌تعالی چیزی بود . اصل اورل [آنکه 5 وت دل‌درمعر وي ات ی 4 و + ۱ [زدر ان ] اد ی ای 1 ی ن بدانکه در آدمی قوتها نپاده ند دهریکی را بر ی کار ی فریده‌اند و هقتصی طبم که ویر اندران لذت وی است ‏ و لذت وی در مقتضی طبیع وی است : جنانکه قوت خشم را برای غلبه وانتقام آفریده است ولذت وی در انست » وقوت سمع و بصر ودیگر را بدین قیاس‌کن که این هریکی لذتی دارد» واين لذات مختلف‌اند که لنت مباشرت مخالف لذت خشم راندن است "و نیز تفاوت است درقوت ؛ که ب‌ضی قوی- ترست که لذت چشم از صورتهاء نیکو غالب ترست از لذت بینی از بویهاه خوش ؛ و در دل ادمی نیز وئی آفریده‌اند که ار اعفل گویندونور گویند » و آنرا بر ای‌عر فت )۱ طرف مکان مه ۲- و ام جیز ها افریده‌اند ۵5 در 2 تباید » وطبع وی نیز انست و لذت وی در اسمت ) تابدان بدا ند که‌این عالم ۱ فر بده‌است وویرا «مدبری حکیم وفادر حاحتست زهمسته باو فائم اس 1 رهمحنین صفات صانع وحکمت‌وی دز افراش بدا ژد این هم 4 درحس وخبال تباید 1 بلکه صنعتهاه باريك ین وت بداند و استنماط کند » ول نیادن اصل سخن و نبادن کتات و نیادن هندیته وعلما؛ دبگر باريك » وی را دربن همه لذت بود تا اگر بروی تا گنند بعلم چیزی ازرآء وحقیر شاد شود وا کر گویند نداند رنجور شود » که علم کمال خود شناسد » بلکه 5۱ ر برسرشطر نج بنشیند ویرا گوبند که تعلیم مکن وبا وی شرطها بسیار برود طاقت آن ندارد , که از شادیو لذت آن مقدار علم خسیس‌بی‌طاقت بو د وخواهد که بدأن‌تفاخر گزد ‌ وچگونه علم حوش نباشد وبدان تفاخر کید 1 وعلم صعن حق‌تعالی است _ + چبر باشد نز درك 1 دمی خوشتر از کمال وی ؛ و چه کمال بود عظیم تر تر از کمالی که «صفت حق تعالی حاصل ۱ د؟ دبس بدین اصل بدانستی که در حمله دل ر از دوع رفت لذتست که چشم ر وتن ر در آن : نصیب نباشد .

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

س۸۳۸- ۱ ۰ [ یل کر دن آ زکهم بجلذت چو ن‌لذت‌دیدار ] ‌ سعق تعالی نیست بدآنکه این مذهب همه مسلمانانست بزبان» و لکن ۳1 از خویشتن تحقیق این جویند تا دیداز چیزی که بویت ِ" نبود وشکل ولون ندارد چه لذت دارد؛ این زدا نزن ولکن ز بان اثرار می دهند از "۳ نکه درشرع ۹ است ؛ ولکن م در باطن وی هیچ شوق نبود ؛ بدا نکه آ نحه نداند بدان مشتاق چون باشد ؟ وهرچند تحفیق این سر در کتاب دشیخوار بود لکن ما باشارتی معتصر تعر یف کنیم + بدا 5 -۵ این بر چپار اصل است : يکي آنکه بدانی که دیدار خدای تعالی از دیدار هرچ-ه <زوست خوشتر » و دور بم آ نکه‌پدا نی هعر تخد یتعالی از معر فت‌هر چه‌حز و بست خو شترو صیم آنکه ۳ نی که دار ادر علم و معرفت راجت و خوشی‌است بی آنکه ش را و چشم را در آن نصمب بود » چپارم آنکه بدا نی که <وشی -4 از خاصیت دل بود از هر خوشی که از چشم و گوش و حواس را باشد غالب تر و قوی‌تر» چون اینهمه بدانیبضر ور ت معلوم‌شود که ممکن فسات 15 خوتر از دیدار حق‌تعالی چیزی بود . اصل اورل [آنکه 5 وت دل‌درمعر وي ات ی 4 و + ۱ [زدر ان ] اد ی ای 1 ی ن بدانکه در آدمی قوتها نپاده ند دهریکی را بر ی کار ی فریده‌اند و هقتصی طبم که ویر اندران لذت وی است ‏ و لذت وی در مقتضی طبیع وی است : جنانکه قوت خشم را برای غلبه وانتقام آفریده است ولذت وی در انست » وقوت سمع و بصر ودیگر را بدین قیاس‌کن که این هریکی لذتی دارد» واين لذات مختلف‌اند که لنت مباشرت مخالف لذت خشم راندن است "و نیز تفاوت است درقوت ؛ که ب‌ضی قوی- ترست که لذت چشم از صورتهاء نیکو غالب ترست از لذت بینی از بویهاه خوش ؛ و در دل ادمی نیز وئی آفریده‌اند که ار اعفل گویندونور گویند » و آنرا بر ای‌عر فت )۱ طرف مکان مه ۲- و ام جیز ها افریده‌اند ۵5 در 2 تباید » وطبع وی نیز انست و لذت وی در اسمت ) تابدان بدا ند که‌این عالم ۱ فر بده‌است وویرا «مدبری حکیم وفادر حاحتست زهمسته باو فائم اس 1 رهمحنین صفات صانع وحکمت‌وی دز افراش بدا ژد این هم 4 درحس وخبال تباید 1 بلکه صنعتهاه باريك ین وت بداند و استنماط کند » ول نیادن اصل سخن و نبادن کتات و نیادن هندیته وعلما؛ دبگر باريك » وی را دربن همه لذت بود تا اگر بروی تا گنند بعلم چیزی ازرآء وحقیر شاد شود وا کر گویند نداند رنجور شود » که علم کمال خود شناسد » بلکه 5۱ ر برسرشطر نج بنشیند ویرا گوبند که تعلیم مکن وبا وی شرطها بسیار برود طاقت آن ندارد , که از شادیو لذت آن مقدار علم خسیس‌بی‌طاقت بو د وخواهد که بدأن‌تفاخر گزد ‌ وچگونه علم حوش نباشد وبدان تفاخر کید 1 وعلم صعن حق‌تعالی است _ + چبر باشد نز درك 1 دمی خوشتر از کمال وی ؛ و چه کمال بود عظیم تر تر از کمالی که «صفت حق تعالی حاصل ۱ د؟ دبس بدین اصل بدانستی که در حمله دل ر از دوع رفت لذتست که چشم ر وتن ر در آن : نصیب نباشد .

Orijinal Metin (FA)

اصل دروم [ نکه اذت و علمو معر ذت که بدل ور داز لذت ] محجیو سأت و (ذت سوت و گر ژو 9 بدانکه هر که شطر نج هی بازد وهمه روز نان اخورده» ویرا گویند نان ۳ ی‌<ورد دورد وهمحنان ی‌بازد 0 تابدانیم که لذزت وی در شطر نج ووی‌تر و بپترست از و9 خوردن 2 بدین سیت ۲ راد کرد‌قوت لذت بدان شاد یم که جولن‌هر دو فراه آیند یکی‌را تقدیم کند ۰ جون این بدانستی بدان که تا لذت قو تاه باطن بروی مستولی‌تر:چه گرعاقل را مخیر کنندمیانآ نکه لوزینه ومرغ بربان‌خورد باکاری بکند که در آن دشمنی مغلوب شود وز ناش ویر هسلم گردد » البته ریاست 1 وغلیه اختبار کند 4 مگر که «ور نظروی تمام نشده باشد» چون 5و داد که هرد نشده با بعتوه "پس آنکس را که هم شپوت طعام باشد رهم شهوت حاه و زباست و طلب حاه فراییش دارد» بدانیم م که این لذت + قوک‌تر و همحنینعالم‌را کهعلم ساب خواند له - یل ۲ ۳ باهندسه باطب باعام شر «عت با نیجه باشد 4 و بر در آن‌لذتی‌باشده جون ناو۵ص یود 2 بکمال بو د ۱ ‌ بر همه لذنها تقدیم کند؛ مگر که در علم نافص بودو لذت ان تمام نبافته. پس‌بدین معلوم شد که‌لذت علم وععرفت از همه لذتهاددیگرغالبترست » لکن کسی‌را 1 ناقص نبود وهردو شپو تن دروی فر یده باشند. که 1 چه کو ود لذت گو زباختن بر لذت مباشرت ولذت ریاست تقدیم کند» مادرشك نیو فتیم که این از نقصان دی‌است» که ویر ۱ ن شپوت مت بدلیل نکه جون هردوشروت‌فراهم اید ان تقدیم کند که اصل‌سیم آیکه هعر وی نی فعالی از همه هر راو دبگر سوو مر وب مت نزد او رتست : چون بدانستی کهعلمو معرفت‌خوش است‌شك‌نیست که بعضی ازعلوم‌خوشترست که هر جند معلوم بزر گتر وشر فتر علم وی‌خوشتر : که علم نبادن شطر نج ازعلم باختن شطرنج خوشتر؛ وءلم مبیاست مملکت و وزارت از ءام درزی وبرزگری خوشترس علم معانی شرع و اسرار ان از علم نحو ولغت خوشتره و اسرار کار «ذیر در وزارت رد نستن از دانستن کارهاه احل بازار خوشتر و اسر از سلطان دا نستن از اسراروزیر ۳ استن خو شدر ». یس ‌هر جدد معلو 6 شر بفتر علو ی لذیذثر و خوشتر؟ س نگاه کن که در وجود هیچ چیز شریفتر و عظیم‌تر وبا کمال تر و با حلال تر از خداو ند عالم که آفریدگار همه کمالبا 3 جمالیا وی است هست ؛ وتدبیر هیچ سلطان در نگاه داشت هملکت خود چو ن :دبیروی در ملگوت آسمان و زمین و نظام کار این حبان ؟ و هیچ حضرت ۰ ثر وبا کمال‌تر از <ضرت العنت هست ۱ ! س تک ۳ همکن بو د که نظارچیز خوشتر ازنظار؛ این حضرت باشد - اگر کسی‌را چشم آن‌باشد - یا دانستن اسر از مملکتی خوشتر از دانستن اسر ار این مملکت باشد ؟ س بدین معلو م شد که معرفت حقتعالی ومعرفت صفات وی ومعر فت‌ملکو ت‌ ومملکت وی ومعروفت اسرار البیت وی از همه معر فتم آخوشتر که مع(وم این معروت : ۲ ۲ ۱ از همه شریفتر ؛ و این گفتن ان ۱ اضافت کنی استحقاق آن نماند که شربف گوبی بانوانی گفتن که‌این شریفتر. پس‌عارف خطا - فلط . ۱ -۸6۱- ر کن‌چپار؟

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

اصل دروم [ نکه اذت و علمو معر ذت که بدل ور داز لذت ] محجیو سأت و (ذت سوت و گر ژو 9 بدانکه هر که شطر نج هی بازد وهمه روز نان اخورده» ویرا گویند نان ۳ ی‌<ورد دورد وهمحنان ی‌بازد 0 تابدانیم که لذزت وی در شطر نج ووی‌تر و بپترست از و9 خوردن 2 بدین سیت ۲ راد کرد‌قوت لذت بدان شاد یم که جولن‌هر دو فراه آیند یکی‌را تقدیم کند ۰ جون این بدانستی بدان که تا لذت قو تاه باطن بروی مستولی‌تر:چه گرعاقل را مخیر کنندمیانآ نکه لوزینه ومرغ بربان‌خورد باکاری بکند که در آن دشمنی مغلوب شود وز ناش ویر هسلم گردد » البته ریاست 1 وغلیه اختبار کند 4 مگر که «ور نظروی تمام نشده باشد» چون 5و داد که هرد نشده با بعتوه "پس آنکس را که هم شپوت طعام باشد رهم شهوت حاه و زباست و طلب حاه فراییش دارد» بدانیم م که این لذت + قوک‌تر و همحنینعالم‌را کهعلم ساب خواند له - یل ۲ ۳ باهندسه باطب باعام شر «عت با نیجه باشد 4 و بر در آن‌لذتی‌باشده جون ناو۵ص یود 2 بکمال بو د ۱ ‌ بر همه لذنها تقدیم کند؛ مگر که در علم نافص بودو لذت ان تمام نبافته. پس‌بدین معلوم شد که‌لذت علم وععرفت از همه لذتهاددیگرغالبترست » لکن کسی‌را 1 ناقص نبود وهردو شپو تن دروی فر یده باشند. که 1 چه کو ود لذت گو زباختن بر لذت مباشرت ولذت ریاست تقدیم کند» مادرشك نیو فتیم که این از نقصان دی‌است» که ویر ۱ ن شپوت مت بدلیل نکه جون هردوشروت‌فراهم اید ان تقدیم کند که اصل‌سیم آیکه هعر وی نی فعالی از همه هر راو دبگر سوو مر وب مت نزد او رتست : چون بدانستی کهعلمو معرفت‌خوش است‌شك‌نیست که بعضی ازعلوم‌خوشترست که هر جند معلوم بزر گتر وشر فتر علم وی‌خوشتر : که علم نبادن شطر نج ازعلم باختن شطرنج خوشتر؛ وءلم مبیاست مملکت و وزارت از ءام درزی وبرزگری خوشترس علم معانی شرع و اسرار ان از علم نحو ولغت خوشتره و اسرار کار «ذیر در وزارت رد نستن از دانستن کارهاه احل بازار خوشتر و اسر از سلطان دا نستن از اسراروزیر ۳ استن خو شدر ». یس ‌هر جدد معلو 6 شر بفتر علو ی لذیذثر و خوشتر؟ س نگاه کن که در وجود هیچ چیز شریفتر و عظیم‌تر وبا کمال تر و با حلال تر از خداو ند عالم که آفریدگار همه کمالبا 3 جمالیا وی است هست ؛ وتدبیر هیچ سلطان در نگاه داشت هملکت خود چو ن :دبیروی در ملگوت آسمان و زمین و نظام کار این حبان ؟ و هیچ حضرت ۰ ثر وبا کمال‌تر از <ضرت العنت هست ۱ ! س تک ۳ همکن بو د که نظارچیز خوشتر ازنظار؛ این حضرت باشد - اگر کسی‌را چشم آن‌باشد - یا دانستن اسر از مملکتی خوشتر از دانستن اسر ار این مملکت باشد ؟ س بدین معلو م شد که معرفت حقتعالی ومعرفت صفات وی ومعر فت‌ملکو ت‌ ومملکت وی ومعروفت اسرار البیت وی از همه معر فتم آخوشتر که مع(وم این معروت : ۲ ۲ ۱ از همه شریفتر ؛ و این گفتن ان ۱ اضافت کنی استحقاق آن نماند که شربف گوبی بانوانی گفتن که‌این شریفتر. پس‌عارف خطا - فلط . ۱ -۸6۱- ر کن‌چپار؟

Orijinal Metin (FA)

در بن <پان‌هممشه4در بپشتی راشد 45« عر صها آهر ض السموات و الارض ۰ که ببشتر بود که بپناء سمالو دمین متناهی‌است و مىدان هعر فت‌متناهی نیست ۸ بستانی که نماشا گاه عار فا یمه مت کناره ندارد ۳ أ سمان وزمین کناره دارد» و میو هاء این ستان زه مقطوع بود و نه ممنوع بلکه بردو ام : و«قطو ها دانی»" بود که نر ديك‌تر ارچیزی 1 هم از دات وی‌بود جه باشد؛ ومز احمت وعل و حسد را بدین راه نبود که‌هر چند عارف بیشتر بود انس ببشتر باشد » وچنان پشت بود که بسبباری اهل‌وی تنگ نشود بلکه فر اخ‌تر شود . اصل چهار م [ [ نگه(دت فظر از ات معر فت مبشتر ] بدانگه‌دانستنی بردو قسم است : بعضی آنست که در خیال آید چون الوان و اشکال» 2 «صی لو بر درباید 5 درخیال‌نباید چون حق‌تعالی‌وصفات وی) بلکه‌چون بعضی از صفات توجون درت وعلم وارادت و <,وة ۵5 این همه را چگونگی نیت در خرال نیارد بلکه‌خشم وعشق وشهوت ودرد وراحت وا اک نکی زدارد و در خیال نیاید عقل‌همه را دریابد ؛ وهرچه در خیال آید ادرالك تو انرا بر دو درچه است:ییکی نکه‌درخیال‌حاضر یدچنانکه گویی که‌در وی مین‌گری» واین ناقص‌نرست ودیگر نکه درچشم اید واين کاملتر ستءلاجرم [ذزن دردیبذار معشوق‌بیش از سم که لذت درخیال وی ؛ نه۵ از نکه در دیدار صورتی دیگرست مخالف ان یا ۳ از ان » بلکه همانست و لکن روشن‌تر ست ؛ چنانکه از معشوق بوقت چاشتگاه‌لنت بیش‌بابی از أ نکه بوفت تست بر مدن به از نکه صورت میگردد ولکن از ۱ نگ روشن‌تر شود » هه‌حنین ۱ نحه درخبال نیاید وعقل ۱ زر درباید دودرحه‌دارد . یکی‌را هعرفت گویند , ورای این درحه‌ای ذن‌گرشت که نرا ریت ومذاهده گویند ۰ ونسمت ان ۳ معرفت در کمال روشتی هم جون دیدارست با خرال ‌ بلکه چشم ححاست از دبدار ز۵ از خبال تااز بش بر نخیزد ان مشاهده‌ممکن نگردد همحنین علافه ۱ دهی با این تن که توبات از اب و خاک و مشغولی وی بشپو ات این عالسم 4 ححا:ست از بپشتی که بپنای آن حون پهنای [ سما نها و زمین ! سرت ۰ (۲( همو ه های آن‌در دستر س‌است ۲ ی و ی ار و با عم اس و با و ال و و ها ما اج و اس و ما هه ها سا وم و ما ها ما جع وس سم سس سس اس و و و رخ سم و و ۵ ال ما ها و و و او و و ود هد و و و ۵ ۵ ۵ و ۵ ۵ ار و لا ۵ ۵ ها ۳ مشاهده نه از معر فت 6 و ۳ این ححاب بر تحمر ۵ تک ۱ دد )» و از ین گفت :۵ : ِ 3 موی را ۳ علی4ا اسلم 3 ۳ "6 س‌جون مشاهده تماهترست 2 روسمتر » لا بل لذت‌ ان مر 4 همچنان که در دبدار وخبال ۰ و بدآنگه حقیقت انست که همین معر فت ات ط4/دز۱ ن جمان بصفتی دیگر شود که با اول هیچ نزدیکی ندارد ؛ چنانکه نطفه که مردمی شود و دانهُ خرماکه درختی شود وبگمال رسد وبا اپن گردش بغابت روشن شود )9 نر مشاهده و نظر ودیدار گو یند : چه دیدار عبارنست از کمالادراك» واين مشاهده کمال این‌ادرا کست و بر ای نستکه این مشاهده حبت ۲ اقتضا نکند جنا نکه معرفت درین حپان حبت افتضا تک د. پس تخم دیدار معرفتست وهر کرا معرفت نیست از دب-دارمحجوبست <یوا, ابدی که ‌ که لك ندارد زر صو رت زدد ) و وه ؟

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

در بن <پان‌هممشه4در بپشتی راشد 45« عر صها آهر ض السموات و الارض ۰ که ببشتر بود که بپناء سمالو دمین متناهی‌است و مىدان هعر فت‌متناهی نیست ۸ بستانی که نماشا گاه عار فا یمه مت کناره ندارد ۳ أ سمان وزمین کناره دارد» و میو هاء این ستان زه مقطوع بود و نه ممنوع بلکه بردو ام : و«قطو ها دانی»" بود که نر ديك‌تر ارچیزی 1 هم از دات وی‌بود جه باشد؛ ومز احمت وعل و حسد را بدین راه نبود که‌هر چند عارف بیشتر بود انس ببشتر باشد » وچنان پشت بود که بسبباری اهل‌وی تنگ نشود بلکه فر اخ‌تر شود . اصل چهار م [ [ نگه(دت فظر از ات معر فت مبشتر ] بدانگه‌دانستنی بردو قسم است : بعضی آنست که در خیال آید چون الوان و اشکال» 2 «صی لو بر درباید 5 درخیال‌نباید چون حق‌تعالی‌وصفات وی) بلکه‌چون بعضی از صفات توجون درت وعلم وارادت و <,وة ۵5 این همه را چگونگی نیت در خرال نیارد بلکه‌خشم وعشق وشهوت ودرد وراحت وا اک نکی زدارد و در خیال نیاید عقل‌همه را دریابد ؛ وهرچه در خیال آید ادرالك تو انرا بر دو درچه است:ییکی نکه‌درخیال‌حاضر یدچنانکه گویی که‌در وی مین‌گری» واین ناقص‌نرست ودیگر نکه درچشم اید واين کاملتر ستءلاجرم [ذزن دردیبذار معشوق‌بیش از سم که لذت درخیال وی ؛ نه۵ از نکه در دیدار صورتی دیگرست مخالف ان یا ۳ از ان » بلکه همانست و لکن روشن‌تر ست ؛ چنانکه از معشوق بوقت چاشتگاه‌لنت بیش‌بابی از أ نکه بوفت تست بر مدن به از نکه صورت میگردد ولکن از ۱ نگ روشن‌تر شود » هه‌حنین ۱ نحه درخبال نیاید وعقل ۱ زر درباید دودرحه‌دارد . یکی‌را هعرفت گویند , ورای این درحه‌ای ذن‌گرشت که نرا ریت ومذاهده گویند ۰ ونسمت ان ۳ معرفت در کمال روشتی هم جون دیدارست با خرال ‌ بلکه چشم ححاست از دبدار ز۵ از خبال تااز بش بر نخیزد ان مشاهده‌ممکن نگردد همحنین علافه ۱ دهی با این تن که توبات از اب و خاک و مشغولی وی بشپو ات این عالسم 4 ححا:ست از بپشتی که بپنای آن حون پهنای [ سما نها و زمین ! سرت ۰ (۲( همو ه های آن‌در دستر س‌است ۲ ی و ی ار و با عم اس و با و ال و و ها ما اج و اس و ما هه ها سا وم و ما ها ما جع وس سم سس سس اس و و و رخ سم و و ۵ ال ما ها و و و او و و ود هد و و و ۵ ۵ ۵ و ۵ ۵ ار و لا ۵ ۵ ها ۳ مشاهده نه از معر فت 6 و ۳ این ححاب بر تحمر ۵ تک ۱ دد )» و از ین گفت :۵ : ِ 3 موی را ۳ علی4ا اسلم 3 ۳ "6 س‌جون مشاهده تماهترست 2 روسمتر » لا بل لذت‌ ان مر 4 همچنان که در دبدار وخبال ۰ و بدآنگه حقیقت انست که همین معر فت ات ط4/دز۱ ن جمان بصفتی دیگر شود که با اول هیچ نزدیکی ندارد ؛ چنانکه نطفه که مردمی شود و دانهُ خرماکه درختی شود وبگمال رسد وبا اپن گردش بغابت روشن شود )9 نر مشاهده و نظر ودیدار گو یند : چه دیدار عبارنست از کمالادراك» واين مشاهده کمال این‌ادرا کست و بر ای نستکه این مشاهده حبت ۲ اقتضا نکند جنا نکه معرفت درین حپان حبت افتضا تک د. پس تخم دیدار معرفتست وهر کرا معرفت نیست از دب-دارمحجوبست <یوا, ابدی که ‌ که لك ندارد زر صو رت زدد ) و وه ؟

Orijinal Metin (FA)

امه وت "ماه مشاهده ج ی "۱ ر ‌ 1 ی 7 ر تمامتر ۹ ی کمن مبر که دم ۵ خلق در دمدار ولذت دردار ۳ بر باشٌند بلکه ۳ را بر قدر معرت وی بود . و «ان‌الله وتحای (لناس عامه ولابی بکر خاصة این بود ؛ نه آن که وی تنها بسند و دیگران تتتیتت:؟ بلکه انکه وی بیزد دیگران حجود تسد ,که ان حاصل وی بود که نح<م ان هعرفتی بود که یر ان نداشتند 4 و انکه گفت : « فصل و بکر نه بمازو نهروزره سیار ست‌ولکن بدآن‌سر که دردل‌وی قرار گرفتست » آن سرنوعی از معرفتست وتخم آن‌دیدارست که خاصیگی ویراخواهد بو ۵ ۰ (س ماوت دردازر خلق با ۱ نکه دبدار خلق ات چون تقاوت صورتا بو ۵ که در پینهاء مختلف بدیدار ید از يك‌صورت : که بعضی که بود و بعضی «4 »9 بعضی روسثر و بعصی تار یك‌ثر ۹ وبعضی کوز و ب‌ضی‌راست ۹ تابود که در کی بجایی‌رسد که سر ناخوش و کربه نو ۵ 4 2 هر که این دل <وش مدان عاام بر د وتاريث بو د یا که ۹ انجه راحت دیگران باشد هم آن بعینه سبب رنج وی‌گردد ؛ یس مان مبر که آن لذت که ببغامیر ان با بنداز دردار دیگر ان بیابند ۵ و ۱ ن<۵4 عالمان بابئد دیگر ان‌ازءوام بیاید 4 9 ۱ نحه عالمان متقی رمجبت تباید عالمان ی و ماون مبان عارفی که هر کز مر ندواهی ۵ رد . ۲۱( طرف ۳9 و مکان ۰ ) ۳( خداو ند تجلی میکند بر ای هر دم بطور عموم و برای ابوبکر بشکل خاص . -۸۳- ر کن‌چبارم دوستی حق تعالی بروی غالب بود ومیان عارفی که دوستی بروی چنان غالب نبود در لذت بود نه در دیدار ‏ که هردو بک تن که تخم دیداز هعرفتست و تخم «ردو برابر است ‏ و لکن مثل آیشان چون دو دزن باشد که دبدار چشم ایشان برابر بود » نیکویی را دمددط ولکن یکی عاشق بو د ودیگر نیو د » لا یف لذت عاشق بیش بود » 2 اگر یکی عاشق تربود لذت وی بیشتر بود. پس معرفت در کمال سعادت کفایت‌نیست تاهج تزا افو دو محبت بدان غالب شود که محیت دنیا از دل وی باك شود ؛ واین حز بزهدو تموی‌حاصل نیاید یس عارف زاهد را لذت کاملتر بود . فصل ۱ تاو ت لت دردار / لژزت هعر بت 1 همانا که گوبی که اگر لذت دیدار از جنس لذت معرفتست این پس لذ:-ی نیست ؛ وین از آن‌گو بی که از لذات معرفت خود خبر نداری » لکن باشد که سخنی چند بپم باژ نهاده باشی دیادگرفته باشی ازکتابی یا از کسی بباموخته و آنرا معرفت نام کر ده » بیج حال از آن لذت نیابی » و بدانکه کسی ترینة 1 را لوزینه نام کند وی از آن لذت لوزينة نیابد .

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

امه وت "ماه مشاهده ج ی "۱ ر ‌ 1 ی 7 ر تمامتر ۹ ی کمن مبر که دم ۵ خلق در دمدار ولذت دردار ۳ بر باشٌند بلکه ۳ را بر قدر معرت وی بود . و «ان‌الله وتحای (لناس عامه ولابی بکر خاصة این بود ؛ نه آن که وی تنها بسند و دیگران تتتیتت:؟ بلکه انکه وی بیزد دیگران حجود تسد ,که ان حاصل وی بود که نح<م ان هعرفتی بود که یر ان نداشتند 4 و انکه گفت : « فصل و بکر نه بمازو نهروزره سیار ست‌ولکن بدآن‌سر که دردل‌وی قرار گرفتست » آن سرنوعی از معرفتست وتخم آن‌دیدارست که خاصیگی ویراخواهد بو ۵ ۰ (س ماوت دردازر خلق با ۱ نکه دبدار خلق ات چون تقاوت صورتا بو ۵ که در پینهاء مختلف بدیدار ید از يك‌صورت : که بعضی که بود و بعضی «4 »9 بعضی روسثر و بعصی تار یك‌ثر ۹ وبعضی کوز و ب‌ضی‌راست ۹ تابود که در کی بجایی‌رسد که سر ناخوش و کربه نو ۵ 4 2 هر که این دل <وش مدان عاام بر د وتاريث بو د یا که ۹ انجه راحت دیگران باشد هم آن بعینه سبب رنج وی‌گردد ؛ یس مان مبر که آن لذت که ببغامیر ان با بنداز دردار دیگر ان بیابند ۵ و ۱ ن<۵4 عالمان بابئد دیگر ان‌ازءوام بیاید 4 9 ۱ نحه عالمان متقی رمجبت تباید عالمان ی و ماون مبان عارفی که هر کز مر ندواهی ۵ رد . ۲۱( طرف ۳9 و مکان ۰ ) ۳( خداو ند تجلی میکند بر ای هر دم بطور عموم و برای ابوبکر بشکل خاص . -۸۳- ر کن‌چبارم دوستی حق تعالی بروی غالب بود ومیان عارفی که دوستی بروی چنان غالب نبود در لذت بود نه در دیدار ‏ که هردو بک تن که تخم دیداز هعرفتست و تخم «ردو برابر است ‏ و لکن مثل آیشان چون دو دزن باشد که دبدار چشم ایشان برابر بود » نیکویی را دمددط ولکن یکی عاشق بو د ودیگر نیو د » لا یف لذت عاشق بیش بود » 2 اگر یکی عاشق تربود لذت وی بیشتر بود. پس معرفت در کمال سعادت کفایت‌نیست تاهج تزا افو دو محبت بدان غالب شود که محیت دنیا از دل وی باك شود ؛ واین حز بزهدو تموی‌حاصل نیاید یس عارف زاهد را لذت کاملتر بود . فصل ۱ تاو ت لت دردار / لژزت هعر بت 1 همانا که گوبی که اگر لذت دیدار از جنس لذت معرفتست این پس لذ:-ی نیست ؛ وین از آن‌گو بی که از لذات معرفت خود خبر نداری » لکن باشد که سخنی چند بپم باژ نهاده باشی دیادگرفته باشی ازکتابی یا از کسی بباموخته و آنرا معرفت نام کر ده » بیج حال از آن لذت نیابی » و بدانکه کسی ترینة 1 را لوزینه نام کند وی از آن لذت لوزينة نیابد .

Orijinal Metin (FA)

اما آنکه حقیقت معرفت بحشد در آن چندان لذت یابد که ۳3 درین جپان بپشت بءو‌ویر دهندمعرفت دو ستر دارد » جنانکه عاقل لذت ماطنت از لذت فرج وشکم دوستر دارد :ابا اگر چه لذت معرفت عظیمست‌ولکن بالذت دیدار آخرت هیچ نزدیکی ندارد؛ واین‌خود نان هم توان کرد: عاشقی‌تقدیر کن که در معشوق می‌نگرد بوقت صبیح که هنوز روشن نشده است » بوقعی که عشق بروی ضعیف بود وشهوت ناقص ودرحامةهُ دی که دم وزنبور بود » و بر می‌گز دو بازان نیز بکارهاء دیگر مشغول بو د واز هرجبری می‌هر اسف »شكت شنت ۸5 لذت وی‌ضعیف بود» شیر نا گاه آفتب براید و بغایت روشن شود و شوت وعشق وی بغایت فوی شود ومشفله وهر اس از دل وی شود واز درد زنبور خلاص یابد » لذتی عظیم یابسد که باز آ نکه ازییش بو د هیج نزدیکی ون »حالعارف درد ابا چسسن ات »وتاریکی مثال ضعف معرفت است درین حران . که کویی که از «س‌برده ببرون می‌نگر د. وضعیفی عشق سیب نقصان اخقست که ‌ درین <ران بود ناقص بود و آن عشق پمال نر سرد ) خوراك فقیرانه ای است که از نان خشکه وسبزی و ادویه وسر که سازند . مر ‌ م4 ٩. ‏ ۲ ی یه وه ۲ تم ی وج و ۵ هچ ها و 5 با ۵ و و 5 بل هه و و ۵ 8 و و ۵ وا و اد با و و او و و ۵ او و و اس و ۵ج با ۵ 5 با ۵ با و که با هه ۵ و ها ها سا و و 8ج سر ار ون ها ام ها و اج او وا مد و و اج و و و و و و وا ۳3 ورنبور متل شپوات دنماست؛ وعم رن کت هیباشد س ۳ معر قتست ؛ ومشغله و هر اس‌مثل اندیشه / زند گانی‌وهعشیت و بدست 1 وردن قوتو امثال استتت 4 ویمر گ امه برخزد رشهوب دیدارتمام شود وپوشید کی بکشف بدل‌شود ۱ دعم و اندوه ومشفله دئیا منقطع شود ۰ 2 بدین سب آن لذت بغایت کمال رسداگرچه بر قدر معر وت ۳ نت 4 وجنا: ننکه لن: که گرسنه 5 از بوی طعام با لذت حجوردن ت نصل تِ حود ۹ ت :4 سول سود دزیا : ۳۴ سم ۲ عرت 4 ول چسم دلیا او هم ک بی که معر فت دردل دو د ودردار در چم 4 ادن چگو زد بود ؟ ۳ ۹ دبدار را د,دار ۳ آن گنت اند که تال رسیدن خیال بود؛ نه بدانگه در چم بود ) که اگر دبدار در بیشانی آفریدندی هم‌دیدار بودی » س درحای وی آدیختن فضول بود ) بلکه چون لفظ دیدار آمده است‌وظاهر ۱ ل ۳ ات بابد که أاعتة اد کنی که‌در آخرت چشم رااندران نصءب 2 4 وبدانی که چشم آخرت نهچون چشم دنیابود : که این چشم جز جوت نبیند وان چشم بی‌جهت بیند» و بیش‌ازین روا نیست عامی را که ازین گوید و بحث کنده که این بر فدر فقوت وی نات : 45 درود گری کار پوزینه نسست.

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

اما آنکه حقیقت معرفت بحشد در آن چندان لذت یابد که ۳3 درین جپان بپشت بءو‌ویر دهندمعرفت دو ستر دارد » جنانکه عاقل لذت ماطنت از لذت فرج وشکم دوستر دارد :ابا اگر چه لذت معرفت عظیمست‌ولکن بالذت دیدار آخرت هیچ نزدیکی ندارد؛ واین‌خود نان هم توان کرد: عاشقی‌تقدیر کن که در معشوق می‌نگرد بوقت صبیح که هنوز روشن نشده است » بوقعی که عشق بروی ضعیف بود وشهوت ناقص ودرحامةهُ دی که دم وزنبور بود » و بر می‌گز دو بازان نیز بکارهاء دیگر مشغول بو د واز هرجبری می‌هر اسف »شكت شنت ۸5 لذت وی‌ضعیف بود» شیر نا گاه آفتب براید و بغایت روشن شود و شوت وعشق وی بغایت فوی شود ومشفله وهر اس از دل وی شود واز درد زنبور خلاص یابد » لذتی عظیم یابسد که باز آ نکه ازییش بو د هیج نزدیکی ون »حالعارف درد ابا چسسن ات »وتاریکی مثال ضعف معرفت است درین حران . که کویی که از «س‌برده ببرون می‌نگر د. وضعیفی عشق سیب نقصان اخقست که ‌ درین <ران بود ناقص بود و آن عشق پمال نر سرد ) خوراك فقیرانه ای است که از نان خشکه وسبزی و ادویه وسر که سازند . مر ‌ م4 ٩. ‏ ۲ ی یه وه ۲ تم ی وج و ۵ هچ ها و 5 با ۵ و و 5 بل هه و و ۵ 8 و و ۵ وا و اد با و و او و و ۵ او و و اس و ۵ج با ۵ 5 با ۵ با و که با هه ۵ و ها ها سا و و 8ج سر ار ون ها ام ها و اج او وا مد و و اج و و و و و و وا ۳3 ورنبور متل شپوات دنماست؛ وعم رن کت هیباشد س ۳ معر قتست ؛ ومشغله و هر اس‌مثل اندیشه / زند گانی‌وهعشیت و بدست 1 وردن قوتو امثال استتت 4 ویمر گ امه برخزد رشهوب دیدارتمام شود وپوشید کی بکشف بدل‌شود ۱ دعم و اندوه ومشفله دئیا منقطع شود ۰ 2 بدین سب آن لذت بغایت کمال رسداگرچه بر قدر معر وت ۳ نت 4 وجنا: ننکه لن: که گرسنه 5 از بوی طعام با لذت حجوردن ت نصل تِ حود ۹ ت :4 سول سود دزیا : ۳۴ سم ۲ عرت 4 ول چسم دلیا او هم ک بی که معر فت دردل دو د ودردار در چم 4 ادن چگو زد بود ؟ ۳ ۹ دبدار را د,دار ۳ آن گنت اند که تال رسیدن خیال بود؛ نه بدانگه در چم بود ) که اگر دبدار در بیشانی آفریدندی هم‌دیدار بودی » س درحای وی آدیختن فضول بود ) بلکه چون لفظ دیدار آمده است‌وظاهر ۱ ل ۳ ات بابد که أاعتة اد کنی که‌در آخرت چشم رااندران نصءب 2 4 وبدانی که چشم آخرت نهچون چشم دنیابود : که این چشم جز جوت نبیند وان چشم بی‌جهت بیند» و بیش‌ازین روا نیست عامی را که ازین گوید و بحث کنده که این بر فدر فقوت وی نات : 45 درود گری کار پوزینه نسست.

Orijinal Metin (FA)

هر دانشمند که رنج درفته وحدیث ونفسسر برده است درین معنی‌هم عامی است این نه کارویست, بلکه نکه رنج در کلام برده است‌هم‌درحقیقت این عامیست چهمتکلم شحنه و بدرقه عامیست ‏ تا[ نجاعامی اعتقاد کرده است وی بحدیث بر وی نگاه‌دارد سر دوه ازوی دفع می کند و راه ان درحیل بدا ند 1 اما معرفت خود گویی دیگر بدین اقتصار کنیم ۱ ۱ - فصل - لدت هعر هت و دو سئی شدای ر اچگو ده هو ان بدست و رد هماناگویی که لذتی که لذت ببشت دران فراموش شود هیچ‌گونه نزديك من صورت نمی دشد - هر چند که سخ<ن بسیاز ددان بگفتها: نش ند پتر هن چست 5 ر آن لذت مود بازی ابمان بدان تا رن بدانکه عللاج این چپاز جبز ست : ۲ ۳ ر گن‌چپار اه ات ات وا ما واه وا ها و وا ها و ها او ها و سا و و سا ما و ۵ 8 اه 8 و 8 ار ال ام دا ها و او وا و وا ام ها و عم سس سا و و مد و و ها 5 سا ور سا ها و و ها و و و و هه و اد ما و و اس ها معا و و و وا وا و و اه و و و وا هو مها و ۵ یکی آنکه این سخنپا که کفته ‏ اف ات و در وی بسسار اندیشه کنی هت معلوم شود ,که بيك 4 ك راه که سخنی در گوش ره دردل فرو مایت دو که بدانی که صفات آ دی در 9 ت و لذت‌بيك راه نیأفر بده‌ا ند : ول شهوت کود 4 درخوردن بود وحز آن نداند؟ چون بانزده‌ساله شد لذت و شروت‌زنان دروی بدیدار آید تاهمه را در طلب آن فرو گذارد چون نزديك بت ساله شد لذت رباست وتفاخر و نکاثر وطلب‌حاه دروی تا و ن ۳ درحات (ذات دنیاست ‏ جنانکه در قر آن گفت:« نما لحیو ة) لد ایا لو لو وزینة و تفاخر بینکم و تکاثر یا لاموال و الاو لاد» س‌چون آذین بر گذرد اکردنیا 9 باطن وبرا تبتاه نکید ودل وی سمار نگ داند لذت معر فت علم‌و آفر بد گار عالمو اسر ار ماو ملکو ت‌ دردی بدید ید » و چنانکه هرجه باز س بو د گذشته دران مختصر بود » ان نیز همه دران مختصر شود ولذت پشت اذت‌شکم وفر ج وچشم بیش تست که در بستانی تماشا م ی کند وطعام می‌خورد ودر سبزه ۳ روان و کوشکیاء نارین می‌نگرد » و این ی خود دراین حهان‌درحنب شهوت ریاست واستیلا و فرمان دادن حقیر ومختصر شُو د» :ا بمعرفت چه‌رسد : که رهبان باشد که صومعه برخوشتن زندان کند وقوت خویش با قدرنخودی آ ورد درشره حاه وقبول ولذت آن ۰ بس‌وی لذت جاه از بپشت دوستر میدارد؛ که بپشت بیش‌از لذت فر ج و شکم وچشم نیست. پس لذت حاه کههمه شهوأت را مختصر »۳ د درلذت معرفت‌فروشود و بدین همه ایمان داری که بدین همه رسیده‌ای » و کودك که بشهوت جاه نرسیده باشد بدین ایمان ندارد وا کرخواه ی که ۱ بر! لذت ریاست معلوم کنی نتوانی کرد . عارف دردست‌تو و نایناه ی توه‌چنانست که تودر دست کودك دلکن ِا راندك مایه عقل داری وتامل ک: نی این بوشیده‌نماند. ولا سیم آ: نکه در احوال عارفان نظاره کد ی دسخن اشان بشنوی» کمخت ۳ عزین (۱ اگر چه از شهوت مباشرت‌ولذت آن خبر ندارد لک ن چوق مردان می بید که هرچه دارند درطلب آن خرج همی‌کنند» دیرا علمی ضروری حاصل آبد که ایشان را لذفی ژشهونی ( رل این‌که وبر است. ر !

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

هر دانشمند که رنج درفته وحدیث ونفسسر برده است درین معنی‌هم عامی است این نه کارویست, بلکه نکه رنج در کلام برده است‌هم‌درحقیقت این عامیست چهمتکلم شحنه و بدرقه عامیست ‏ تا[ نجاعامی اعتقاد کرده است وی بحدیث بر وی نگاه‌دارد سر دوه ازوی دفع می کند و راه ان درحیل بدا ند 1 اما معرفت خود گویی دیگر بدین اقتصار کنیم ۱ ۱ - فصل - لدت هعر هت و دو سئی شدای ر اچگو ده هو ان بدست و رد هماناگویی که لذتی که لذت ببشت دران فراموش شود هیچ‌گونه نزديك من صورت نمی دشد - هر چند که سخ<ن بسیاز ددان بگفتها: نش ند پتر هن چست 5 ر آن لذت مود بازی ابمان بدان تا رن بدانکه عللاج این چپاز جبز ست : ۲ ۳ ر گن‌چپار اه ات ات وا ما واه وا ها و وا ها و ها او ها و سا و و سا ما و ۵ 8 اه 8 و 8 ار ال ام دا ها و او وا و وا ام ها و عم سس سا و و مد و و ها 5 سا ور سا ها و و ها و و و و هه و اد ما و و اس ها معا و و و وا وا و و اه و و و وا هو مها و ۵ یکی آنکه این سخنپا که کفته ‏ اف ات و در وی بسسار اندیشه کنی هت معلوم شود ,که بيك 4 ك راه که سخنی در گوش ره دردل فرو مایت دو که بدانی که صفات آ دی در 9 ت و لذت‌بيك راه نیأفر بده‌ا ند : ول شهوت کود 4 درخوردن بود وحز آن نداند؟ چون بانزده‌ساله شد لذت و شروت‌زنان دروی بدیدار آید تاهمه را در طلب آن فرو گذارد چون نزديك بت ساله شد لذت رباست وتفاخر و نکاثر وطلب‌حاه دروی تا و ن ۳ درحات (ذات دنیاست ‏ جنانکه در قر آن گفت:« نما لحیو ة) لد ایا لو لو وزینة و تفاخر بینکم و تکاثر یا لاموال و الاو لاد» س‌چون آذین بر گذرد اکردنیا 9 باطن وبرا تبتاه نکید ودل وی سمار نگ داند لذت معر فت علم‌و آفر بد گار عالمو اسر ار ماو ملکو ت‌ دردی بدید ید » و چنانکه هرجه باز س بو د گذشته دران مختصر بود » ان نیز همه دران مختصر شود ولذت پشت اذت‌شکم وفر ج وچشم بیش تست که در بستانی تماشا م ی کند وطعام می‌خورد ودر سبزه ۳ روان و کوشکیاء نارین می‌نگرد » و این ی خود دراین حهان‌درحنب شهوت ریاست واستیلا و فرمان دادن حقیر ومختصر شُو د» :ا بمعرفت چه‌رسد : که رهبان باشد که صومعه برخوشتن زندان کند وقوت خویش با قدرنخودی آ ورد درشره حاه وقبول ولذت آن ۰ بس‌وی لذت جاه از بپشت دوستر میدارد؛ که بپشت بیش‌از لذت فر ج و شکم وچشم نیست. پس لذت حاه کههمه شهوأت را مختصر »۳ د درلذت معرفت‌فروشود و بدین همه ایمان داری که بدین همه رسیده‌ای » و کودك که بشهوت جاه نرسیده باشد بدین ایمان ندارد وا کرخواه ی که ۱ بر! لذت ریاست معلوم کنی نتوانی کرد . عارف دردست‌تو و نایناه ی توه‌چنانست که تودر دست کودك دلکن ِا راندك مایه عقل داری وتامل ک: نی این بوشیده‌نماند. ولا سیم آ: نکه در احوال عارفان نظاره کد ی دسخن اشان بشنوی» کمخت ۳ عزین (۱ اگر چه از شهوت مباشرت‌ولذت آن خبر ندارد لک ن چوق مردان می بید که هرچه دارند درطلب آن خرج همی‌کنند» دیرا علمی ضروری حاصل آبد که ایشان را لذفی ژشهونی ( رل این‌که وبر است. ر !

%0
10 Bölüm