Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت دیوانۀ چوب سوار یکی دیوانه چوبی بر نشسته بتگ می شد چو اسپی تنگ بسته دهانی داشت همچون گل ز خنده چو بلبل جوش در عالم فکنده یکی پرسید ازو کای مرد درگاه چنین گرم ازچه می تازی تودر راه چنین گفت او که در میدان عالم هوس دارم سواری کرد یک دم که چون دستم فرو بندند ناکام نجنبد یک سر مویم بر اندام اگر هستی درین میدان تو بر کار نصیب خویشتن مردانه بردار چو از ماضی و مستقبل خبر نیست بجز عمر تو نقدی ما حضر نیست مده این نقد را بر نسیه بر باد که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد چو یک نقطه ست از عمر تو بر کار هزاران چرخ زن بر وی چو پرگار خوشی با نقد این الوقت می ساز چو بیکاران به پیش و پس مشو باز اگر تو پس روی و پیش آیی بلای روزگار خویش آیی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت سپهدار که قلعۀ کرد با دیوانه سپهداری برای کوتوالی بجایی قلعه می کرد عالی یکی دیوانه آمد پدیدار به پیش خویش خواندش آن سپهدار بدو گفتا ببین کین قلعه چونست ز رفعت جفت طاق سر نگونست ازین قلعه کسی کاعزاز دارد ببین تا چه بلا زو باز دارد زبان بگشاد آن دیوانه حالی بدو گفتا تو مردی تیره حالی بلا چون ز آسمان می افتد آغاز بقلعه می روی پیش بلا باز بلای خویشتن چون تو تمامی بلایی نیز مطلب ای گرامی ز خویش و از بلای خویش آنگاه خلاصی باشدت کلی درین راه که افتاده شوی و پست گردی نمانی زنده تا که هست گردی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت سلطان محمود با مظلوم مگر محمود می شد بامدادی کسی آمد وزو می خواست دادی فغان می کرد و پیشش راه بگرفت درآمد پس عنان شاه بگرفت یکی پرسید کان مظلومت ای شاه فلان وقتت عنان بگرفت در راه عنان نکشیدی آنگه باز هیچی کنون پس این عنان بهر چه پیچی شهش گفتا که بودم آن زمان مست که بگرفت او عنان من بیک دست کنون هر موی این مظلوم دستیست که از هر موی وی بر من شکستیست چو چندین دست بینم در عنانم اگر دستم دهد چون اسپ رانم گرفتارم میان این همه دست نمی دانم که چون بیرون توان جست چو افتادن درین ره سود مردست بیفتد هر که اینجا اهل دردست بلندی چون درین ره پست گیرند عنان پادشه بی دست گیرند کسی باید بخون درگشته صد بار که تا گردد ز افتادن خبردار کسی کاندر میان ناز باشد کجا برهاندش در باز باشد عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت مجنون یکی پرسید از مجنون که چونی که بس بیچاره و بس زبونی چنین گفت او که هستم من خری پیر بدن سوراخ از بار گلوگیر تنم گرچه نزار و ناتوانست همه روزی همه بارش گرانست وگر آسایشی را بعد صد غم ز پشتش جامه برگیرند یک دم هزاران خرمگس آید گزنده همه در ریش او نیش اوفکنده که گویم کاش این بیچاره هرگز ندیدی از چنین آسایشی عز اگر باشی تو کار افتاده راه چنین کارت بسی افتد باکراه چو کار افتادگی نبود بغایت ترا بس خنده آید زین حکایت چو مشغولی بناز و کامرانی تو کار افتادگی را می ندانی کسی باید مرا افتاده در کار بروزی ماتم خود کرده صد بار بحق زنده شده وز خویش مرده نه از پس ماندگان کز پیش مرده تو تا عاشق نگردی نیک جانباز نیابی سر کار افتادگان باز کسی کو در میان ناز ماندست ز جان بازان عاشق باز ماندست

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت دیوانۀ چوب سوار یکی دیوانه چوبی بر نشسته بتگ می شد چو اسپی تنگ بسته دهانی داشت همچون گل ز خنده چو بلبل جوش در عالم فکنده یکی پرسید ازو کای مرد درگاه چنین گرم ازچه می تازی تودر راه چنین گفت او که در میدان عالم هوس دارم سواری کرد یک دم که چون دستم فرو بندند ناکام نجنبد یک سر مویم بر اندام اگر هستی درین میدان تو بر کار نصیب خویشتن مردانه بردار چو از ماضی و مستقبل خبر نیست بجز عمر تو نقدی ما حضر نیست مده این نقد را بر نسیه بر باد که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد چو یک نقطه ست از عمر تو بر کار هزاران چرخ زن بر وی چو پرگار خوشی با نقد این الوقت می ساز چو بیکاران به پیش و پس مشو باز اگر تو پس روی و پیش آیی بلای روزگار خویش آیی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت سپهدار که قلعۀ کرد با دیوانه سپهداری برای کوتوالی بجایی قلعه می کرد عالی یکی دیوانه آمد پدیدار به پیش خویش خواندش آن سپهدار بدو گفتا ببین کین قلعه چونست ز رفعت جفت طاق سر نگونست ازین قلعه کسی کاعزاز دارد ببین تا چه بلا زو باز دارد زبان بگشاد آن دیوانه حالی بدو گفتا تو مردی تیره حالی بلا چون ز آسمان می افتد آغاز بقلعه می روی پیش بلا باز بلای خویشتن چون تو تمامی بلایی نیز مطلب ای گرامی ز خویش و از بلای خویش آنگاه خلاصی باشدت کلی درین راه که افتاده شوی و پست گردی نمانی زنده تا که هست گردی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت سلطان محمود با مظلوم مگر محمود می شد بامدادی کسی آمد وزو می خواست دادی فغان می کرد و پیشش راه بگرفت درآمد پس عنان شاه بگرفت یکی پرسید کان مظلومت ای شاه فلان وقتت عنان بگرفت در راه عنان نکشیدی آنگه باز هیچی کنون پس این عنان بهر چه پیچی شهش گفتا که بودم آن زمان مست که بگرفت او عنان من بیک دست کنون هر موی این مظلوم دستیست که از هر موی وی بر من شکستیست چو چندین دست بینم در عنانم اگر دستم دهد چون اسپ رانم گرفتارم میان این همه دست نمی دانم که چون بیرون توان جست چو افتادن درین ره سود مردست بیفتد هر که اینجا اهل دردست بلندی چون درین ره پست گیرند عنان پادشه بی دست گیرند کسی باید بخون درگشته صد بار که تا گردد ز افتادن خبردار کسی کاندر میان ناز باشد کجا برهاندش در باز باشد عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت مجنون یکی پرسید از مجنون که چونی که بس بیچاره و بس زبونی چنین گفت او که هستم من خری پیر بدن سوراخ از بار گلوگیر تنم گرچه نزار و ناتوانست همه روزی همه بارش گرانست وگر آسایشی را بعد صد غم ز پشتش جامه برگیرند یک دم هزاران خرمگس آید گزنده همه در ریش او نیش اوفکنده که گویم کاش این بیچاره هرگز ندیدی از چنین آسایشی عز اگر باشی تو کار افتاده راه چنین کارت بسی افتد باکراه چو کار افتادگی نبود بغایت ترا بس خنده آید زین حکایت چو مشغولی بناز و کامرانی تو کار افتادگی را می ندانی کسی باید مرا افتاده در کار بروزی ماتم خود کرده صد بار بحق زنده شده وز خویش مرده نه از پس ماندگان کز پیش مرده تو تا عاشق نگردی نیک جانباز نیابی سر کار افتادگان باز کسی کو در میان ناز ماندست ز جان بازان عاشق باز ماندست

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت جوان نمک فروش که بر ایاز عاشق شد جوانی بود سرگردان همیشه نمک بفروختن بودیش پیشه بگرد شهر می کردی تگ و تاز بهر کوچه فرو می دادی آواز ایاز دلستان را دید یک روز بسوخت از پای تا فرقش در آن سوز جهان در عشق وی بر وی سیه شد ولیکن بود روشن کان ز مه شد جهان از مه سیه چون گردد آخر که تا دل زو بصد خون گردد آخر شبانروزی دلی پر خون چو مستی همه بر درگه سلطان نشستی میان خاک راه افتاده بودی نمک در پیش خود بنهاده بودی نبودی بی نمک در عشق آن ماه ازان افتاده شور افتاد در راه گهی آواز دردادی بخواری گهی کردی چو آتش بیقراری ایاز سیم بر چون بر گذشتی ز اشکش آب او از سرگذشتی بیفتادی و عقل از وی برفتی ز مدهوشیش جان از تن نهفتی ز سوز عشق آن مبهوت گمراه مگر محمود را کردند آگاه زمانی سر به پیش افکند محمود گهی نالید و گه می سوخت چون عود بدل با خویش گفت این حد او نیست که عشق و مال با شرکت نکو نیست بخواند القصه او را پادشا زود نمک بر سر درآمد آن گدا زود زبان بگشاد محمود و بدو گفت که بپذیر ای گدا از من نکو گفت بترک عشق این بت روی من گوی و یا نه ترک جان خویشتن گوی جوابش داد عاشق گفت ای شاه تو بر تختی و من استاده بر راه ایازت را تو داری جاودانه مرا زو نیست حاصل جز فسانه میان عز و ناز و پادشاهی نشسته پیش تست آن را که خواهی چوآن بت را تو داری من چه جویم چو او با تست من ترک که گویم مرا عشقست از وی جاودانه که دایم می زند در جان زبانه دمی گر عشق او بیشم نگردد بجز قربان شدن کیشم نگردد چو بکشد عشق او روزیم صد راه نترسم هم اگر می بکشدم شاه که عاشق هیچ برجانی نلرزد که در چشمش جوی جانی نیرزد شهش گفت ای ز سر تا پا همه ننگ تو با من کی توانی بود هم سنگ تو هرگز عشق نتوانی نکو باخت بچه سرمایه خواهی عشق او باخت گدا گفتش که این سرمایه پیوست ترا یک ذره نیست اما مرا هست تو چون پر آلتی از نوع شاهی ولیکن بی نمک چندان که خواهی چو من دارم نمک تا چند بازی ز عشق بی نمک چندین چه نازی تو مال و ملک و زر و زور داری نمک باید چو من گر شور داری شهش گفتا که حجت گوی عاشق ترا دیدم نه در عشق لایق گدا گفتش اگر من حجت آرم وگر عاشق شوم باکی ندارم تو از ملکت همی بر سر نیایی نپردازی بعشق از پادشایی من از عشق ایاز تو زمانی نپردازم به سودای جهانی من از وی می نپردازم بدو کون تو با وی می نپردازی ز صد لون کنون تو عشق خویش و عشق من بین تفاوت زین گدا و خویشتن بین شهش گفت ای گدای زینهاری کدامین جای او را دوست داری چنین گفت او که من زهره ندارم که عشق آن صنم در خاطر آرم ندارم جای آن هرگز چه سازم که با یک جای آن بت عشق بازم که گر یک موی او بینم زمانی شود هر موی من آتش فشانی ندارم طاقت یک جای او من چه گردم گرد سر تا پای او من شهش گفتا که از سر تا بپایش چو عاشق نیستی بر هیچ جایش ز عشق او چرا پس بیقراری بگو تا از کجاست این دوستداری چنین گفت او که جانم پر خروشش تو می دانی که چیست از در گوشش چو آمد حلقه گوشش پدیدار بجانم حلقه گوشش خریدار هوای عشق آن بت را نیم کس که عشق در گوش او مرا بس شهش گفت آنکه زین گوهر نشان یافت ز بحر جسم یا از بحر جان یافت گدا گفتش چنین در ای جهاندار ز بحر عشق او آمد پدیدار چو بحر عشق را غواص گردی بخلوت آن گهر را خاص گردی شهش گفتا درین بحر ای جوانمرد چگونه عزم غواصی توان کرد گداگفتش که تو با پیل و لشکر ز مشرق تا بمغرب ملک و کشور درین دریا ندانی بود غواص که این را مفردی باید باخلاص دو عالم را برافکنده بیک بار فرو رفته بدین دریا نگونسار نفس بگرفته دست از جان بشسته گهر در قعر دریا باز جسته تو بگشاده همه عالم پر و بال نیابی بوی آن در در همه حال شهش گفتا که سلطان هیچ نشتافت چنین دری که گفتی رایگان یافت ببین اینک که در گوش ایازست که آن حلقه بگوش حق شناسست مرا بی آنکه باید شد نگونسار چنین دری بدست آمد بیکبار تو جان می کن که این در خاصه ماست مرا در و ترا گرداب دریاست گدا گفتش که به زین کن تفکر تو هرگز کی بدست آورده در که این در آن تو آنگاه بودی که اندر گوش شاهنشاه بودی چو در گوش تو نبود ای سرافراز ترا با در چه کار این در مکن باز اگر شاه جهان بودی وفا کوش شهستی نه غلامش حلقه در گوش خوش اندر رفته عاشق تا بعیوق فکنده حلقه اندر گوش معشوق اگر عاشق تویی چندین مزن جوش تو می باید که باشی حلقه در گوش چو تو در گوش آن حلقه نداری مزن از عشق دم گر هوشیاری ز خجلت شاه گویی غرق خون شد فرود آمد ز تخت و اندرون شد گدا را با نمک از پیش راندند ندانم تا سخن بر خویش خواندند

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت جوان نمک فروش که بر ایاز عاشق شد جوانی بود سرگردان همیشه نمک بفروختن بودیش پیشه بگرد شهر می کردی تگ و تاز بهر کوچه فرو می دادی آواز ایاز دلستان را دید یک روز بسوخت از پای تا فرقش در آن سوز جهان در عشق وی بر وی سیه شد ولیکن بود روشن کان ز مه شد جهان از مه سیه چون گردد آخر که تا دل زو بصد خون گردد آخر شبانروزی دلی پر خون چو مستی همه بر درگه سلطان نشستی میان خاک راه افتاده بودی نمک در پیش خود بنهاده بودی نبودی بی نمک در عشق آن ماه ازان افتاده شور افتاد در راه گهی آواز دردادی بخواری گهی کردی چو آتش بیقراری ایاز سیم بر چون بر گذشتی ز اشکش آب او از سرگذشتی بیفتادی و عقل از وی برفتی ز مدهوشیش جان از تن نهفتی ز سوز عشق آن مبهوت گمراه مگر محمود را کردند آگاه زمانی سر به پیش افکند محمود گهی نالید و گه می سوخت چون عود بدل با خویش گفت این حد او نیست که عشق و مال با شرکت نکو نیست بخواند القصه او را پادشا زود نمک بر سر درآمد آن گدا زود زبان بگشاد محمود و بدو گفت که بپذیر ای گدا از من نکو گفت بترک عشق این بت روی من گوی و یا نه ترک جان خویشتن گوی جوابش داد عاشق گفت ای شاه تو بر تختی و من استاده بر راه ایازت را تو داری جاودانه مرا زو نیست حاصل جز فسانه میان عز و ناز و پادشاهی نشسته پیش تست آن را که خواهی چوآن بت را تو داری من چه جویم چو او با تست من ترک که گویم مرا عشقست از وی جاودانه که دایم می زند در جان زبانه دمی گر عشق او بیشم نگردد بجز قربان شدن کیشم نگردد چو بکشد عشق او روزیم صد راه نترسم هم اگر می بکشدم شاه که عاشق هیچ برجانی نلرزد که در چشمش جوی جانی نیرزد شهش گفت ای ز سر تا پا همه ننگ تو با من کی توانی بود هم سنگ تو هرگز عشق نتوانی نکو باخت بچه سرمایه خواهی عشق او باخت گدا گفتش که این سرمایه پیوست ترا یک ذره نیست اما مرا هست تو چون پر آلتی از نوع شاهی ولیکن بی نمک چندان که خواهی چو من دارم نمک تا چند بازی ز عشق بی نمک چندین چه نازی تو مال و ملک و زر و زور داری نمک باید چو من گر شور داری شهش گفتا که حجت گوی عاشق ترا دیدم نه در عشق لایق گدا گفتش اگر من حجت آرم وگر عاشق شوم باکی ندارم تو از ملکت همی بر سر نیایی نپردازی بعشق از پادشایی من از عشق ایاز تو زمانی نپردازم به سودای جهانی من از وی می نپردازم بدو کون تو با وی می نپردازی ز صد لون کنون تو عشق خویش و عشق من بین تفاوت زین گدا و خویشتن بین شهش گفت ای گدای زینهاری کدامین جای او را دوست داری چنین گفت او که من زهره ندارم که عشق آن صنم در خاطر آرم ندارم جای آن هرگز چه سازم که با یک جای آن بت عشق بازم که گر یک موی او بینم زمانی شود هر موی من آتش فشانی ندارم طاقت یک جای او من چه گردم گرد سر تا پای او من شهش گفتا که از سر تا بپایش چو عاشق نیستی بر هیچ جایش ز عشق او چرا پس بیقراری بگو تا از کجاست این دوستداری چنین گفت او که جانم پر خروشش تو می دانی که چیست از در گوشش چو آمد حلقه گوشش پدیدار بجانم حلقه گوشش خریدار هوای عشق آن بت را نیم کس که عشق در گوش او مرا بس شهش گفت آنکه زین گوهر نشان یافت ز بحر جسم یا از بحر جان یافت گدا گفتش چنین در ای جهاندار ز بحر عشق او آمد پدیدار چو بحر عشق را غواص گردی بخلوت آن گهر را خاص گردی شهش گفتا درین بحر ای جوانمرد چگونه عزم غواصی توان کرد گداگفتش که تو با پیل و لشکر ز مشرق تا بمغرب ملک و کشور درین دریا ندانی بود غواص که این را مفردی باید باخلاص دو عالم را برافکنده بیک بار فرو رفته بدین دریا نگونسار نفس بگرفته دست از جان بشسته گهر در قعر دریا باز جسته تو بگشاده همه عالم پر و بال نیابی بوی آن در در همه حال شهش گفتا که سلطان هیچ نشتافت چنین دری که گفتی رایگان یافت ببین اینک که در گوش ایازست که آن حلقه بگوش حق شناسست مرا بی آنکه باید شد نگونسار چنین دری بدست آمد بیکبار تو جان می کن که این در خاصه ماست مرا در و ترا گرداب دریاست گدا گفتش که به زین کن تفکر تو هرگز کی بدست آورده در که این در آن تو آنگاه بودی که اندر گوش شاهنشاه بودی چو در گوش تو نبود ای سرافراز ترا با در چه کار این در مکن باز اگر شاه جهان بودی وفا کوش شهستی نه غلامش حلقه در گوش خوش اندر رفته عاشق تا بعیوق فکنده حلقه اندر گوش معشوق اگر عاشق تویی چندین مزن جوش تو می باید که باشی حلقه در گوش چو تو در گوش آن حلقه نداری مزن از عشق دم گر هوشیاری ز خجلت شاه گویی غرق خون شد فرود آمد ز تخت و اندرون شد گدا را با نمک از پیش راندند ندانم تا سخن بر خویش خواندند

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » المقالة الخامس عشر درآمد پنچمین فرزند هشیار پدر راگفت کای دریای اسرار من آن انگشتری خواهم باخلاص که در ملکت سلیمان گشت ازان خاص پری و دیو در فرمانش آمد بساط ملک شادروانش آمد زنام آن نگینش شد نه از غیر رموز مور کشف و منطق طیر گر آن انگشتری در دستم آید فلک با این بلندی پستم آید عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » جواب پدر پدر گفتش چرا ملکت بکارست که گر دستت دهد ناپایدارست چنین ملکی چنان به هم تو دانی که در باقی کنی چون هست فانی وگر در ملک ظلمی کرده باشی که تا یک گرده روزی خورده باشی جهان چون حسرت آبادیست جمله کفی خاکست یا بادیست جمله مشو غره بملک باد و خاکی بجانی کرده پیوند هلاکی کرا آن زندگی با برگ باشد که انجامش بزاری مرگ باشد جهان پر نوش داروی الهی مکش خود را بزهر پادشاهی اگرچه روستم را دل بپژمرد چه سود ازنوش دارو چون پسر مرد طلب کن ای پسر ملکی دگر را که سر باید برید آنجا پسر را جهان را پادشاهانی که بودند که سر در گنبد گردنده سودند بملک اندر نبودی پشتشان گرم مگر بر پشتی آن پاره چرم همه در زیر چرم آرام کرده درفش کاویانش نام کرده ز ملکی چون نمی گیری کناره که بر پایست از یک چرم پاره چو شاهی از درفش لخت چرمست بغایت کفشگر زان پشت گرمست مرا ملکی که اصلش چرم باشد بدان گر فخر آرم شرم باشد چو سر کارها معلوم گردد بسا آهن که در دم موم گردد در آن موضع که عقل آنجاست مدهوش اگر کوهست گردد عهن منفوش چو ملک این جهانی بس جهانست چو نیکو بنگری ملک آن جهانست زهی آدم که پیگ عشق دریافت بیک گندم ز ملک خلد سر تافت اگر خواهی که یابی ملک جاوید ترا قرصی ز عالم بس چو خورشید عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت سلطان محمود در شکار کردن مگر محمود می شد در شکاری جداماند او ز لشکر برکناری بنزدیکش یکی ده بود می دید بجایی بر سر ده دود می دید فرس می راند شه تا پیش آن زود نشسته دید زالی پیش آن دود بدو گفت آمدت مهمان خلیفه چه آتش میکنی هان ای عفیفه چنین دادش جواب آن زال آنگاه که خود را ملک می جوشم من ای شاه شهش گفتا بگو ای پیر عاجز که ملکم می دهی گفتا نه هرگز که من ملک از برای خویش جوشم بملکت ملک خود را کی فروشم نیم ملک ترا هرگز خریدار که ملک من به از ملک تو صد بار جهانی خصم دارد ملکت از پس مرا بی آن همه غم ملک خود بس چو شه در ملک پیر زال نگریست بسی از ملک خود برخویش بگریست بآخر یافت مشتی ملک ازان زال بدادش بدره و رفت در حال چو جوجو در حساب آرند یکسر ز ملک زال ملکی نیست برتر اگرچه روستم صاحب کمالیست ولی در آرزوی ملک زالیست طریقت چیست عین راه دیدن سبکباری کم آزاری گزیدن بمشتی ملک پر کردن شکم را جوی انگاشتن ملک و حشم را چو ملک بی زوالی نیست امروز چه جویی چون کمالی نیست امروز درین عالم کمال امکان ندارد که گرماهست جز نقصان ندارد در اول می فزاید تا دو هفته دو هفته نیز می گردد نهفته تو اکنون زین مثال آگاه گردی که دایم ناقصی گر ماه گردی ندارد هیچ اینجا پایداری پس اینجا خواه عزت خواه خواری چو ملک این جهان ناپایدارست ترا در بیقراری چون قرارست

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » المقالة الخامس عشر درآمد پنچمین فرزند هشیار پدر راگفت کای دریای اسرار من آن انگشتری خواهم باخلاص که در ملکت سلیمان گشت ازان خاص پری و دیو در فرمانش آمد بساط ملک شادروانش آمد زنام آن نگینش شد نه از غیر رموز مور کشف و منطق طیر گر آن انگشتری در دستم آید فلک با این بلندی پستم آید عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » جواب پدر پدر گفتش چرا ملکت بکارست که گر دستت دهد ناپایدارست چنین ملکی چنان به هم تو دانی که در باقی کنی چون هست فانی وگر در ملک ظلمی کرده باشی که تا یک گرده روزی خورده باشی جهان چون حسرت آبادیست جمله کفی خاکست یا بادیست جمله مشو غره بملک باد و خاکی بجانی کرده پیوند هلاکی کرا آن زندگی با برگ باشد که انجامش بزاری مرگ باشد جهان پر نوش داروی الهی مکش خود را بزهر پادشاهی اگرچه روستم را دل بپژمرد چه سود ازنوش دارو چون پسر مرد طلب کن ای پسر ملکی دگر را که سر باید برید آنجا پسر را جهان را پادشاهانی که بودند که سر در گنبد گردنده سودند بملک اندر نبودی پشتشان گرم مگر بر پشتی آن پاره چرم همه در زیر چرم آرام کرده درفش کاویانش نام کرده ز ملکی چون نمی گیری کناره که بر پایست از یک چرم پاره چو شاهی از درفش لخت چرمست بغایت کفشگر زان پشت گرمست مرا ملکی که اصلش چرم باشد بدان گر فخر آرم شرم باشد چو سر کارها معلوم گردد بسا آهن که در دم موم گردد در آن موضع که عقل آنجاست مدهوش اگر کوهست گردد عهن منفوش چو ملک این جهانی بس جهانست چو نیکو بنگری ملک آن جهانست زهی آدم که پیگ عشق دریافت بیک گندم ز ملک خلد سر تافت اگر خواهی که یابی ملک جاوید ترا قرصی ز عالم بس چو خورشید عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت سلطان محمود در شکار کردن مگر محمود می شد در شکاری جداماند او ز لشکر برکناری بنزدیکش یکی ده بود می دید بجایی بر سر ده دود می دید فرس می راند شه تا پیش آن زود نشسته دید زالی پیش آن دود بدو گفت آمدت مهمان خلیفه چه آتش میکنی هان ای عفیفه چنین دادش جواب آن زال آنگاه که خود را ملک می جوشم من ای شاه شهش گفتا بگو ای پیر عاجز که ملکم می دهی گفتا نه هرگز که من ملک از برای خویش جوشم بملکت ملک خود را کی فروشم نیم ملک ترا هرگز خریدار که ملک من به از ملک تو صد بار جهانی خصم دارد ملکت از پس مرا بی آن همه غم ملک خود بس چو شه در ملک پیر زال نگریست بسی از ملک خود برخویش بگریست بآخر یافت مشتی ملک ازان زال بدادش بدره و رفت در حال چو جوجو در حساب آرند یکسر ز ملک زال ملکی نیست برتر اگرچه روستم صاحب کمالیست ولی در آرزوی ملک زالیست طریقت چیست عین راه دیدن سبکباری کم آزاری گزیدن بمشتی ملک پر کردن شکم را جوی انگاشتن ملک و حشم را چو ملک بی زوالی نیست امروز چه جویی چون کمالی نیست امروز درین عالم کمال امکان ندارد که گرماهست جز نقصان ندارد در اول می فزاید تا دو هفته دو هفته نیز می گردد نهفته تو اکنون زین مثال آگاه گردی که دایم ناقصی گر ماه گردی ندارد هیچ اینجا پایداری پس اینجا خواه عزت خواه خواری چو ملک این جهان ناپایدارست ترا در بیقراری چون قرارست

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت شیخ و مرغ همای مگر می رفت شیخی کاردیده بره در دید طاقی برکشیده همایی کرده از کج بر سر او بگسترده ز هم بال و پر او زبان بگشاد و گفت ای مرغ ناساز تو بی شرمک بدینجا آمدی باز بهر یک چند بگشایی پری تو نشینی پس بقصر دیگری تو نیاید از تو کس را سایه داری که نا پایندگی سرمایه داری اگر پایندگی بودی جهان را هویدایی نبودی عقل و جان را همه دنیا سرابی می نماید جهانی ملک خوابی می نماید خرت در گل ازان سخت اوفتادست که در تعبیر خر بخت اوفتادست چو خر باشد کسی را بخت اینجا بلاشک کار باشد سخت اینجا اگر غربال پندار خود از آب برآری عالمی بینی همه خواب عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت محمد غزالی با سلطان سنجر بسنجر گفت غزالی که ای شاه برون نیست از دو حال تو درین راه اگر بیداری اینجا چون نشینی که تا برهم زنی دیده نه بینی وگر تو خفته این پادشایی نه بینی هیچ تا دیده گشایی بملکی چند نازی چند خندی که تا چشمی گشایی و ببندی ازو آثار در عالم نه بینی کم از هیچی بود آن هم نه بینی تو گر خود یزدجرد پادشایی بکشته عاقبت در آسیایی اگر آگه نه زان آسیا تو یکی بنگر بدین چرخ دو تا تو چو افتادی بدین چرخ دو تا در شوی آخر بپای آسیا در درین آتش چه عودی چه گیایی بخسپد شب چه شاهی چه گدایی عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت سلطان محمود با آن مرد که همنام او بود مگر محمود می شد با سپاهی ز هامون تا بگردون پایگاهی سپه می راند هر سویی شتابان که تا صیدی بیابد در بیابان خمیده پشت پیری دید غمناک برهنه پای و سر با روی پر خاک درمنه می کشید و آه می کرد میان خار خود را راه می کرد شه آمد پیشش و گفت ای گرامی زبان بگشای و بر گو تا چه نامی چنین گفتا که من محمود نامم چو هم نام تو ام این خود تمامم شهش گفتا که ماندم در شکی من تو یک محمود باشی و یکی من تو یک محمود و من محمود دیگر کجا باشیم ما هر دو برابر جوابش داد پیر و گفت ای شاه همی چون هر دو برخیزیم از راه رویم اول دو گز زینجا فروتر بمحمودی شویم آنگه برابر برابر گر نیم با تو که خردم برابر گردم آن ساعت که مردم تو خوش بر تخت روکین نیلگون سقف کند از چوب تختت تخته وقف چه خواهی کرد ملکی درجهانی که نتوانی که خوش باشی زمانی بنتوانی شدن تنها براهی نه کارت راست آید بی سپاهی نه هم بی چاشنی گیری خوری آب نه شب بی پاسبانی آیدت خواب غم ملکی چرا چندان خوری تو که نتوانی که در وی نان خوری تو اگر همچون کیانت تخت عاجست وگر برتر ز نوشروانت تاجست نصیبت زان چنان تاجی و تختی نخواهد بود الا خاک لختی چه ملکست این و تو چه پادشایی که با میر اجل برمی نیایی اگر یک گرده هر روزت تمامست چو تو دو گرده می جویی حرامست

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت شیخ و مرغ همای مگر می رفت شیخی کاردیده بره در دید طاقی برکشیده همایی کرده از کج بر سر او بگسترده ز هم بال و پر او زبان بگشاد و گفت ای مرغ ناساز تو بی شرمک بدینجا آمدی باز بهر یک چند بگشایی پری تو نشینی پس بقصر دیگری تو نیاید از تو کس را سایه داری که نا پایندگی سرمایه داری اگر پایندگی بودی جهان را هویدایی نبودی عقل و جان را همه دنیا سرابی می نماید جهانی ملک خوابی می نماید خرت در گل ازان سخت اوفتادست که در تعبیر خر بخت اوفتادست چو خر باشد کسی را بخت اینجا بلاشک کار باشد سخت اینجا اگر غربال پندار خود از آب برآری عالمی بینی همه خواب عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت محمد غزالی با سلطان سنجر بسنجر گفت غزالی که ای شاه برون نیست از دو حال تو درین راه اگر بیداری اینجا چون نشینی که تا برهم زنی دیده نه بینی وگر تو خفته این پادشایی نه بینی هیچ تا دیده گشایی بملکی چند نازی چند خندی که تا چشمی گشایی و ببندی ازو آثار در عالم نه بینی کم از هیچی بود آن هم نه بینی تو گر خود یزدجرد پادشایی بکشته عاقبت در آسیایی اگر آگه نه زان آسیا تو یکی بنگر بدین چرخ دو تا تو چو افتادی بدین چرخ دو تا در شوی آخر بپای آسیا در درین آتش چه عودی چه گیایی بخسپد شب چه شاهی چه گدایی عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت سلطان محمود با آن مرد که همنام او بود مگر محمود می شد با سپاهی ز هامون تا بگردون پایگاهی سپه می راند هر سویی شتابان که تا صیدی بیابد در بیابان خمیده پشت پیری دید غمناک برهنه پای و سر با روی پر خاک درمنه می کشید و آه می کرد میان خار خود را راه می کرد شه آمد پیشش و گفت ای گرامی زبان بگشای و بر گو تا چه نامی چنین گفتا که من محمود نامم چو هم نام تو ام این خود تمامم شهش گفتا که ماندم در شکی من تو یک محمود باشی و یکی من تو یک محمود و من محمود دیگر کجا باشیم ما هر دو برابر جوابش داد پیر و گفت ای شاه همی چون هر دو برخیزیم از راه رویم اول دو گز زینجا فروتر بمحمودی شویم آنگه برابر برابر گر نیم با تو که خردم برابر گردم آن ساعت که مردم تو خوش بر تخت روکین نیلگون سقف کند از چوب تختت تخته وقف چه خواهی کرد ملکی درجهانی که نتوانی که خوش باشی زمانی بنتوانی شدن تنها براهی نه کارت راست آید بی سپاهی نه هم بی چاشنی گیری خوری آب نه شب بی پاسبانی آیدت خواب غم ملکی چرا چندان خوری تو که نتوانی که در وی نان خوری تو اگر همچون کیانت تخت عاجست وگر برتر ز نوشروانت تاجست نصیبت زان چنان تاجی و تختی نخواهد بود الا خاک لختی چه ملکست این و تو چه پادشایی که با میر اجل برمی نیایی اگر یک گرده هر روزت تمامست چو تو دو گرده می جویی حرامست

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت سلطان محمود و گازر مگر می رفت محمود جهاندار بره درگازری را دید در کار کشیده پشته کرباس دربند بدو گفت این همه کرباس را چند جوابش دادگازر کای شهنشاه ترا کرباس ده گز بس درین راه چو زین جمله ترا ده گز پسندست چرا پرسی ز جمله تا بچندست چو این بشنید گریان گشت ازو شاه غریبی خشت زن را دید ناگاه رخ از خورشید چون انگشت کرده ره صحرا همه پر خشت کرده شهش گفتا همه خشتت بچندست چنین گفت او که ده خشتت پسندست چو ده خشتت ازین جمله تمامست چه می خواهی دگر جمله حرامست وبال تست اگر خوبی وگر زشت فزون از ده گزی کرباس وده خشت ز دنیا این دو چیزت هم وثاقست دگر چون زین گذشتی طم طراقست ترا زین کار اگر سودی رسیدست جهان انگار تا رودی رسیدست ز نف شوم بگذر با خردساز بترک ملک گوی و کارخود ساز چو تو از ملک جز یک دم نداری بکن کاری که این دم هم نداری چو شه بشنود گفت آن دو تن را بخاک افکند حالی خویشتن را بسی بگریست تا بی خویشتن شد بآخر کارساز آن دو تن شد بسی زر داد آن دو مهربان را بشهر آمد بگفت این داستان را چو قسمت این دو چیزست از زمانه چه خواهی کرد این مردارخانه اگر تو بر فلک بهرام زوری بروز واپسین بهرام گوری وگر از پرده رخشانی چو یاقوت شوی بهرام چوبین زیر تابوت بترس ای گورخان از گورخانه که باید خفت چند آری بهانه بنه رگ راست تا این کوژ رفتار نگرداند ترا در تو گرفتار عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت حکیم با ذوالقرنین حکیمی دید ذوالقرنین در راه بذوالقرنین گفت آن مرد درگاه که آخر گرد عالم چند گردی که عالم جمله پر آشوب کردی سکندر گفت نیمی از اقالیم نهادم راست باقی ماند یک نیم کنون من می روم عزم من این راست که تا آن نیمه دیگر کنم راست حکیمش گفت نیست این داد دادن ترا رگ راست می باید نهادن چو می دانی که بر می بایدت خاست بنه رگ راست چون عالم نهی راست که تو گر فی المثل شیر نبردی چو راه گور گیری مور گردی چو در دنیا ترا اندک قرارست ولی درگور سالی صد هزارست بدنیا در چرا کاشانه سازی که هم در گور به گر خانه سازی چو کسری گر کنی طاق دلارام ز کسری جبر نپذیرد سر انجام نمی بینی که اینها کاخترانند چه گر بر فرق گردون خانه دانند همه سرگشته می گردند در سوز ازین خانه بدان خانه شب و روز چو می بینند کان جز دامشان نیست دمی در خانه آرامشان نیست اگرچه شاه عالی ذات گردند ولی در خانه هم مات گردند تو هم گر خانه سازی درین راه درو میری چو کرم پیله ناگاه بسی بارست ای دیوانه بر تو فرود آید بآخر خانه بر تو مشو دلشاد از کاشانه خویش مکن دل تنگ از ویرانه خویش که نه دلتنگ مانی تو نه شادی که هم این بگذرد هم آن چو بادی

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت سلطان محمود و گازر مگر می رفت محمود جهاندار بره درگازری را دید در کار کشیده پشته کرباس دربند بدو گفت این همه کرباس را چند جوابش دادگازر کای شهنشاه ترا کرباس ده گز بس درین راه چو زین جمله ترا ده گز پسندست چرا پرسی ز جمله تا بچندست چو این بشنید گریان گشت ازو شاه غریبی خشت زن را دید ناگاه رخ از خورشید چون انگشت کرده ره صحرا همه پر خشت کرده شهش گفتا همه خشتت بچندست چنین گفت او که ده خشتت پسندست چو ده خشتت ازین جمله تمامست چه می خواهی دگر جمله حرامست وبال تست اگر خوبی وگر زشت فزون از ده گزی کرباس وده خشت ز دنیا این دو چیزت هم وثاقست دگر چون زین گذشتی طم طراقست ترا زین کار اگر سودی رسیدست جهان انگار تا رودی رسیدست ز نف شوم بگذر با خردساز بترک ملک گوی و کارخود ساز چو تو از ملک جز یک دم نداری بکن کاری که این دم هم نداری چو شه بشنود گفت آن دو تن را بخاک افکند حالی خویشتن را بسی بگریست تا بی خویشتن شد بآخر کارساز آن دو تن شد بسی زر داد آن دو مهربان را بشهر آمد بگفت این داستان را چو قسمت این دو چیزست از زمانه چه خواهی کرد این مردارخانه اگر تو بر فلک بهرام زوری بروز واپسین بهرام گوری وگر از پرده رخشانی چو یاقوت شوی بهرام چوبین زیر تابوت بترس ای گورخان از گورخانه که باید خفت چند آری بهانه بنه رگ راست تا این کوژ رفتار نگرداند ترا در تو گرفتار عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت حکیم با ذوالقرنین حکیمی دید ذوالقرنین در راه بذوالقرنین گفت آن مرد درگاه که آخر گرد عالم چند گردی که عالم جمله پر آشوب کردی سکندر گفت نیمی از اقالیم نهادم راست باقی ماند یک نیم کنون من می روم عزم من این راست که تا آن نیمه دیگر کنم راست حکیمش گفت نیست این داد دادن ترا رگ راست می باید نهادن چو می دانی که بر می بایدت خاست بنه رگ راست چون عالم نهی راست که تو گر فی المثل شیر نبردی چو راه گور گیری مور گردی چو در دنیا ترا اندک قرارست ولی درگور سالی صد هزارست بدنیا در چرا کاشانه سازی که هم در گور به گر خانه سازی چو کسری گر کنی طاق دلارام ز کسری جبر نپذیرد سر انجام نمی بینی که اینها کاخترانند چه گر بر فرق گردون خانه دانند همه سرگشته می گردند در سوز ازین خانه بدان خانه شب و روز چو می بینند کان جز دامشان نیست دمی در خانه آرامشان نیست اگرچه شاه عالی ذات گردند ولی در خانه هم مات گردند تو هم گر خانه سازی درین راه درو میری چو کرم پیله ناگاه بسی بارست ای دیوانه بر تو فرود آید بآخر خانه بر تو مشو دلشاد از کاشانه خویش مکن دل تنگ از ویرانه خویش که نه دلتنگ مانی تو نه شادی که هم این بگذرد هم آن چو بادی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت پادشاه و انگشتری جهان را پادشاهی پاک دین بود که ملک عالمش زیر نگین بود نبودش در همه عالم نظیری که بودش از همه عالم گزیری سواد ملکش از مه تا به ماهی ز شرقش تا به غربش پادشاهی حکیمانی که پیش شاه بودند که اجری خواره درگاه بودند چنین گفت ای عجب روزی به ایشان که حالی می رود بر من پریشان دلم را آرزویی بس عجب خاست نمی دانم که این از چه سبب خاست مرا سازید یک انگشتری پاک که هر وقتی که باشم نیک غمناک چو در وی بنگرم دل شاد گردم ز دست ترک غم آزاد گردم وگر دل شاد گردم نیز از بخت چو در وی بنگرم غمگین شوم سخت حکیمان زو امان جستند یک چند نشستند آن بزرگان خردمند بسی اندیشه و فکرت بکردند بسی خونابه حسرت بخوردند به آخر اتفاقی جزم کردند به یک ره بر نگینی عزم کردند که بنگارند بر وی این رقم زود که آخر بگذرد این نیز هم زود چو ملک این جهان ملکی رونده ست به ملک آن جهان شد هر که زنده ست اگر آن ملک خواهی این فدا کن به ابراهیم ادهم اقتدا کن عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت ابراهیم ادهم با خضر علیه السلام نشسته بود ابراهیم ادهم پس و پیشش غلامان دست بر هم یکی تاج مرصع بر سر او بغلطاقی مغرق در بر او درآمد خضر بی فرمان در ایوان بصورة چون یکی مرد شتربان غلامان را ز بیمش دم فرو شد کسی کو را بدید از هم فرو شد چو ابرهیم او را دید ناگاه بدو گفتا که دادت ای گدا راه خضر گفتا که نبود جایم اینجا رباطیست این فرو می آیم اینجا زبان بگشاد ابراهیم ادهم که هست این قصر سلطان معظم رباطش از چه می خوانی تو غافل مگر دیوانه ای مرد عاقل زبان بگشاد خضر و گفت ای شاه کرا بودست اول این وطنگاه چنین گفت او که اول راه اینجا فلانی بود دایم شاه اینجا ز بعد او فلانی پس فلانی کنون اینجا منم شاه جهانی خضر گفتش که گر شه را خبر نیست رباط اینست و بس چیزی دگر نیست چو می آیند و می گذرند پیوست نشستن در رباطی چون دهد دست چو پیش از تو بسی شاهان گذشتند نکو خواهان و بد خواهان گذشتند ترا هم نیز جان خواهان درآیند وزین کهنه رباطت در ربایند درین کهنه رباط آسودنت چیست نه زینجایی تو اینجا بودنت چیست چو ابراهیم این بشنید در گشت چو گویی زین سخن زیر و زبر گشت روان شد خضر و او از پی دوان شد ز دام خضر بیرون کی توان شد بسی سوگند دادش کای جوانمرد قبولم کن کنون گر می توان کرد چو تخمی در دلم کشتی نهانی کنون آبی بده ای زندگانی بگفت این وز قفای او روان شد که تا مردی ز مردان جهان شد رباط کهنه دنیا برانداخت جهانداری بدرویشی درانداخت بزرگانی که سر فقر دیدند بملک نقد درویشی خریدند ز نقش پادشایی باز رستند بمعنی از گدایی باز رستند که گرچه ملک دنیی پادشاییست ولی چون بنگری اصلش گداییست

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت پادشاه و انگشتری جهان را پادشاهی پاک دین بود که ملک عالمش زیر نگین بود نبودش در همه عالم نظیری که بودش از همه عالم گزیری سواد ملکش از مه تا به ماهی ز شرقش تا به غربش پادشاهی حکیمانی که پیش شاه بودند که اجری خواره درگاه بودند چنین گفت ای عجب روزی به ایشان که حالی می رود بر من پریشان دلم را آرزویی بس عجب خاست نمی دانم که این از چه سبب خاست مرا سازید یک انگشتری پاک که هر وقتی که باشم نیک غمناک چو در وی بنگرم دل شاد گردم ز دست ترک غم آزاد گردم وگر دل شاد گردم نیز از بخت چو در وی بنگرم غمگین شوم سخت حکیمان زو امان جستند یک چند نشستند آن بزرگان خردمند بسی اندیشه و فکرت بکردند بسی خونابه حسرت بخوردند به آخر اتفاقی جزم کردند به یک ره بر نگینی عزم کردند که بنگارند بر وی این رقم زود که آخر بگذرد این نیز هم زود چو ملک این جهان ملکی رونده ست به ملک آن جهان شد هر که زنده ست اگر آن ملک خواهی این فدا کن به ابراهیم ادهم اقتدا کن عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت ابراهیم ادهم با خضر علیه السلام نشسته بود ابراهیم ادهم پس و پیشش غلامان دست بر هم یکی تاج مرصع بر سر او بغلطاقی مغرق در بر او درآمد خضر بی فرمان در ایوان بصورة چون یکی مرد شتربان غلامان را ز بیمش دم فرو شد کسی کو را بدید از هم فرو شد چو ابرهیم او را دید ناگاه بدو گفتا که دادت ای گدا راه خضر گفتا که نبود جایم اینجا رباطیست این فرو می آیم اینجا زبان بگشاد ابراهیم ادهم که هست این قصر سلطان معظم رباطش از چه می خوانی تو غافل مگر دیوانه ای مرد عاقل زبان بگشاد خضر و گفت ای شاه کرا بودست اول این وطنگاه چنین گفت او که اول راه اینجا فلانی بود دایم شاه اینجا ز بعد او فلانی پس فلانی کنون اینجا منم شاه جهانی خضر گفتش که گر شه را خبر نیست رباط اینست و بس چیزی دگر نیست چو می آیند و می گذرند پیوست نشستن در رباطی چون دهد دست چو پیش از تو بسی شاهان گذشتند نکو خواهان و بد خواهان گذشتند ترا هم نیز جان خواهان درآیند وزین کهنه رباطت در ربایند درین کهنه رباط آسودنت چیست نه زینجایی تو اینجا بودنت چیست چو ابراهیم این بشنید در گشت چو گویی زین سخن زیر و زبر گشت روان شد خضر و او از پی دوان شد ز دام خضر بیرون کی توان شد بسی سوگند دادش کای جوانمرد قبولم کن کنون گر می توان کرد چو تخمی در دلم کشتی نهانی کنون آبی بده ای زندگانی بگفت این وز قفای او روان شد که تا مردی ز مردان جهان شد رباط کهنه دنیا برانداخت جهانداری بدرویشی درانداخت بزرگانی که سر فقر دیدند بملک نقد درویشی خریدند ز نقش پادشایی باز رستند بمعنی از گدایی باز رستند که گرچه ملک دنیی پادشاییست ولی چون بنگری اصلش گداییست

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت محمود با درویش بر سر راه مگر محمود می شد با سپاهی رسیدش پیش درویشی براهی سلامی کرد شاه او را دران دشت علیکی گفت آن درویش و بگذشت بلشکر گفت شاه پاک عنصر که بینید آن گدا با آن تکبر بدو درویش گفت ار هوشمندی گدا خود چون تویی بر من چه بندی که در صد شهر وده افزون رسیدم بهر مسجد گدایی تودیدم چو جوجو نیم جو بر هر سرایی نوشتند از پی چون تو گدایی ندیدم هیچ بازار و دکانی که از ظلمت نبود آنجا فغانی کنون گر بینش چشمت تمامست ز ما هر دو گدا بنگر کدامست عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت سنجر که پیش رکن الدین اکّاف رفت مگر شد سنجر پاکیزه اوصاف بخلوة پیش رکن الدین اکاف زبان بگشاد شیخ و گفت آنگاه کزین شاهی نیاید ننگت ای شاه که هرگز پیر زالی پر نیازی نسازد خویشتن را پی پیازی که تا زان پی پیاز آن زن زال بنستانی تو چیزی در همه حال شهش گفتا که شیخا من ندانم که چون از پی پیازی می ستانم چنین گفت او که زالی ناتوانی بخون دل بریسید ریسمانی چو بفروشد باندک سیم ای شاه خرد پیه و پیاز و هیزم آنگاه هم از بازار تره می ستانی هم از هیزم هم پی می ندانی ز یک یک بز مواشی می بخواهی گدایی به بسی زین پادشاهی شه آفاق نقد خویشتن یافت ز کوة از پی پیاز پیرزن یافت دل سنجر ازان تشویر خون شد ببخشید از سر ناز و برون شد گدا در راه او چون پادشاهست شه دنیا گدای خاک راهست گدای راه او با هیچ در دست بدان ماند که در دستش همه هست شهی کورا هزاران گنج کم نیست بدان ماند که نقدش یک درم نیست درین ره سیم و زر حرمت ندارد که حرمت جز قوی همت ندارد برای یک درم درمانده باشد ولی دست ازجهان افشانده باشد عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت آن مرد که صرّۀ در میان درمنه یافت برای درمنه برخاست آن پاک درمنه چون برون می کرد از خاک برون افتاد حالی صره زر ازان غم دست می زد سخت بر سر بحق گفتا که کردی تیره روزم چه خواهم از تو چیزی تا بسوزم چرا چیزی دهی از پیشگاهم که در حالم بسوزد می نخواهم من از تو عدل می خواهم ستم نه درمنه بایدم اما درم نه اگر تو همتی داری چو مردان بهمت خویشتن را مرد گردان ز شاهت گر امید زر و سیمست دل و جان ترا پیوسته بیمست چرا باید طلب کردن زر و سیم چو آخر جانت باید کرد تسلیم بترک سیم و زر گو جان نگه دار که جان بهتر بسی از سیم بسیار چنین آوازه محمود ازان یافت که جان او ز درویشی نشان یافت که گر در ملک کردی کبر پیشه نکردی خلق ذکر او همیشه چو سلطان می شود از فقر مذکور توانی شد تو هم در فقر مشهور که شاهانی که سر فقر دیدند پناه از سایه زالی گزیدند

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت محمود با درویش بر سر راه مگر محمود می شد با سپاهی رسیدش پیش درویشی براهی سلامی کرد شاه او را دران دشت علیکی گفت آن درویش و بگذشت بلشکر گفت شاه پاک عنصر که بینید آن گدا با آن تکبر بدو درویش گفت ار هوشمندی گدا خود چون تویی بر من چه بندی که در صد شهر وده افزون رسیدم بهر مسجد گدایی تودیدم چو جوجو نیم جو بر هر سرایی نوشتند از پی چون تو گدایی ندیدم هیچ بازار و دکانی که از ظلمت نبود آنجا فغانی کنون گر بینش چشمت تمامست ز ما هر دو گدا بنگر کدامست عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت سنجر که پیش رکن الدین اکّاف رفت مگر شد سنجر پاکیزه اوصاف بخلوة پیش رکن الدین اکاف زبان بگشاد شیخ و گفت آنگاه کزین شاهی نیاید ننگت ای شاه که هرگز پیر زالی پر نیازی نسازد خویشتن را پی پیازی که تا زان پی پیاز آن زن زال بنستانی تو چیزی در همه حال شهش گفتا که شیخا من ندانم که چون از پی پیازی می ستانم چنین گفت او که زالی ناتوانی بخون دل بریسید ریسمانی چو بفروشد باندک سیم ای شاه خرد پیه و پیاز و هیزم آنگاه هم از بازار تره می ستانی هم از هیزم هم پی می ندانی ز یک یک بز مواشی می بخواهی گدایی به بسی زین پادشاهی شه آفاق نقد خویشتن یافت ز کوة از پی پیاز پیرزن یافت دل سنجر ازان تشویر خون شد ببخشید از سر ناز و برون شد گدا در راه او چون پادشاهست شه دنیا گدای خاک راهست گدای راه او با هیچ در دست بدان ماند که در دستش همه هست شهی کورا هزاران گنج کم نیست بدان ماند که نقدش یک درم نیست درین ره سیم و زر حرمت ندارد که حرمت جز قوی همت ندارد برای یک درم درمانده باشد ولی دست ازجهان افشانده باشد عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت آن مرد که صرّۀ در میان درمنه یافت برای درمنه برخاست آن پاک درمنه چون برون می کرد از خاک برون افتاد حالی صره زر ازان غم دست می زد سخت بر سر بحق گفتا که کردی تیره روزم چه خواهم از تو چیزی تا بسوزم چرا چیزی دهی از پیشگاهم که در حالم بسوزد می نخواهم من از تو عدل می خواهم ستم نه درمنه بایدم اما درم نه اگر تو همتی داری چو مردان بهمت خویشتن را مرد گردان ز شاهت گر امید زر و سیمست دل و جان ترا پیوسته بیمست چرا باید طلب کردن زر و سیم چو آخر جانت باید کرد تسلیم بترک سیم و زر گو جان نگه دار که جان بهتر بسی از سیم بسیار چنین آوازه محمود ازان یافت که جان او ز درویشی نشان یافت که گر در ملک کردی کبر پیشه نکردی خلق ذکر او همیشه چو سلطان می شود از فقر مذکور توانی شد تو هم در فقر مشهور که شاهانی که سر فقر دیدند پناه از سایه زالی گزیدند

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت سلطان محمود با پیرزن مگر یک روز محمود نکو روی ز لشکر اوفتاده بود یک سوی بره در پیشش آمد پیرزالی عصایی چون الف قدی چو دالی یکی انبان بگردن برنهاده که سوی آسیا می شد پیاده شهش گفتا چو در تو زور و تگ نیست که در انبان رگست و در تو رگ نیست بیار انبان چو سر محکم ببستی به پیش اسب من نه باز رستی نهاد آن پیرزن انبانش در پیش چو بادی شد روان یک رانش از پیش چو پیشی یافت اسب شاه ازان زال زبان بگشاد وشه را گفت در حال که گر با من نه استی ای شه امروز نه استم با تو من فردا در آن سوز چو ابرش گرم کردی در دویدن که در گرد تو می نتوان رسیدن اگر فردا بسی مرکب بتازی تو هم در گرد من نرسی چه سازی مکن امروز این تعجیل ای شاه که تا فردا بهم باشیم در راه شه از گفتار آن زن خون فشان شد عنان برتافت با او هم عنان شد اگر درس وفا تعلیق داری چو محمودت دهد توفیق یاری کرم اینست و عهد این و وفا این نکوکاری و تسلیم و رضا این اگر زین نافه هرگز بوی بردی ز نه چوگان گردون گوی بردی وگر نه اوفتادی در ندامت که هرگز برنخیزی تا قیامت تو ای مرد گدا احسان درآموز گدایی از چینن سلطان درآموز عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » المقالة السادس عشر پسر گفتش که هرگز آدمی زاد ندیدم ز آرزوی ملک آزاد نمی دانم من از مه تا بماهی کسی را کو نخواهد پادشاهی کمال ملک نتوان داد از دست که بهر ملک تن جان داد از دست نکو گفت آن حکیم مشتری فش که گر شاهی بود روزی بود خوش عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » جواب پدر پدر گفتش که ملک این جهانی که ملکی است بی پاداش فانی برای آن چنین بگزیده تو که ملک آخرت نشنیده تو اگر زان ملک تو آگاه گردی هم اینجا بر دو عالم شاه گردی بزرگانی که ملک آن ملک دیدند بیک جو ملک دنیا کی خریدند چو می دیدند ملک جاودانی برافشاندند ملک این جهانی

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم » حکایت سلطان محمود با پیرزن مگر یک روز محمود نکو روی ز لشکر اوفتاده بود یک سوی بره در پیشش آمد پیرزالی عصایی چون الف قدی چو دالی یکی انبان بگردن برنهاده که سوی آسیا می شد پیاده شهش گفتا چو در تو زور و تگ نیست که در انبان رگست و در تو رگ نیست بیار انبان چو سر محکم ببستی به پیش اسب من نه باز رستی نهاد آن پیرزن انبانش در پیش چو بادی شد روان یک رانش از پیش چو پیشی یافت اسب شاه ازان زال زبان بگشاد وشه را گفت در حال که گر با من نه استی ای شه امروز نه استم با تو من فردا در آن سوز چو ابرش گرم کردی در دویدن که در گرد تو می نتوان رسیدن اگر فردا بسی مرکب بتازی تو هم در گرد من نرسی چه سازی مکن امروز این تعجیل ای شاه که تا فردا بهم باشیم در راه شه از گفتار آن زن خون فشان شد عنان برتافت با او هم عنان شد اگر درس وفا تعلیق داری چو محمودت دهد توفیق یاری کرم اینست و عهد این و وفا این نکوکاری و تسلیم و رضا این اگر زین نافه هرگز بوی بردی ز نه چوگان گردون گوی بردی وگر نه اوفتادی در ندامت که هرگز برنخیزی تا قیامت تو ای مرد گدا احسان درآموز گدایی از چینن سلطان درآموز عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » المقالة السادس عشر پسر گفتش که هرگز آدمی زاد ندیدم ز آرزوی ملک آزاد نمی دانم من از مه تا بماهی کسی را کو نخواهد پادشاهی کمال ملک نتوان داد از دست که بهر ملک تن جان داد از دست نکو گفت آن حکیم مشتری فش که گر شاهی بود روزی بود خوش عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » جواب پدر پدر گفتش که ملک این جهانی که ملکی است بی پاداش فانی برای آن چنین بگزیده تو که ملک آخرت نشنیده تو اگر زان ملک تو آگاه گردی هم اینجا بر دو عالم شاه گردی بزرگانی که ملک آن ملک دیدند بیک جو ملک دنیا کی خریدند چو می دیدند ملک جاودانی برافشاندند ملک این جهانی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت پسر هارون الرشید زبیده را ز هارون یک پسر بود که در خلوت ز عالم بیخبر بود برون نگذاشتی مادر ز ایوانش که زیر پرده می پرورد چون جانش چو قوت یافت عقل بی قیاسش به جوش آمد دل حکمت شناسش بمادر گفت عالم این سرایست و یا بیرون این بسیار جایست جز این جایی اگر هست آشکاره بگو تا پیش گیرم من نظاره دل مادر بسوخت الحق برو سخت بدو گفت ای گرامی و نکوبخت ز قصر این لحظه بیرونت فرستم بصحرا و بهامونت فرستم برای او خری مصری بیاراست غلامی و دو خادم کرد درخواست برون بردند تنها آن پسر را که تا بگشاد بر عالم نظر را ندیده بود عالم آن یگانه تعجب کرد از رسم زمانه قضا را دید تابوتی که در راه گروهی خلق می بردند ناگاه همه در گریه و زاری بمانده ز گریه در جگرخواری بمانده پسر پرسید آن ساعت زخادم که مردن بر همه خلقست لازم جوابش داد کان جسمی که جان یافت ز دست مرگ نتواند امان یافت نباشد مرگ را عامی و خاصی کزو ممکن نشد کس را خلاصی پسر گفتا چنین کاریم در پیش چرا جانم نترسد سخت بر خویش چو سنگ از مرگ خواهد گشت چون موم بباید کرد زود این حال معلوم چو شیر مرگ را بر وی کمین بود تماشا کردن کودک چنین بود شبانگاهی چو پیش مادر آمد نشاط و دلخوشی بر وی سرآمد همه شب می نخفت از هیبت مرگ شکسته شاخ می لرزید چون برگ بوقت صبحدم بگریخت از شهر بترک لطف گفت از هیبت قهر طلب می کرد هارون هر زمانش نمی یافت از کسی نام و نشانش چنین گفت آنکه مردی پاک دل بود که وقتی در سرایم کار گل بود ز خانه چون برون رفتم ببازار یکی مزدور را گشتم طلبکار جوانی را نحیف و زرد دیدم ز سر تا پاش عین درد دیدم نهاده تیشه و زنبیل در پیش شده واله نه با خویش و نه بی خویش بدو گفتم توانی کار گل کرد توانم گفت اما نه بدل کرد بدو گفتم مرا شاید تو برخیز چنین گفت آن جوانمرد بپرهیز که من شنبه کنم کار و دگر نه مرا خواهی همین روز و اگر نه چو روز شنبهش بودی سر کار به سبتی زین سبب شد نام بردار ببردم آخر او را سوی خانه دو مرده کار من کرد آن یگانه شدم در هفته دیگر به بازار طلب کردم زهر سوییش بسیار مرا گفتند او دیوانه باشد همیشه در فلان ویرانه باشد شدم او را در آن ویرانه دیدم ز خلق عالمش بیگانه دیدم بزاری و نزاری اوفتاده بدام مرگ و خواری اوفتاده بدو گفتم که چون بیمار و زاری ز من آید ترا تیمار دادی بیا درخانه ما آی امروز که کس را می نه بینم بر تودلسوز اجابت می نکرد القصه برخاست برای من بجای آورد درخواست چو آمد در وثاق من چنان شد کزان سان ناتوان خود کی توان شد جهانی درد مجری گشت در وی نشان مرگ پیدا گشت بر وی مرا گفتا سه حاجت دارم ای دوست برون می باید آمد با تو از پوست بدو گفتم که هر حاجت که خواهی بخواه ای محرم سر الهی بمن گفت آن زمان کم جان برآید ز قعر چاه این زندان برآید رسن در گردنم بند و برویم درافکن پس بکش بر چار سویم بگو کین کار کار اهل دینست جزای من عصی الجبار اینست کسی کو عاصی جبار باشد چنین هم سرنگون هم خوار باشد دوم کهنه گلیمی هست پاکم کفن زین ساز و با این نه بخاکم که با این طاعت بسیار کردم مگر در خاک برخوردار کردم سیم این مصحفم بستان و بشناس که بودست آن عبدالله عباس که هارون این حمایل کرده بودی ز چشم دیگران در پرده بودی بر هارون بر این مصحف ببغداد بدو گوی آنکه این مصحف بمن داد سلامت گفت و گفتا گوش میدار که در غفلت نمیری همچو من زار که من در غفلت و پندار مردم ندیدم زندگی مردار مردم بگوی مادرم را کز دعایی فراموشم مکن در هیچ جایی بگفت این و بکرد آهی و جان داد عفاالله جز چنین جان چون توان داد بدل گفتم که می باید رسن خواست که حالی آن وصیت راکنم راست رسن در گردنش کردم بزاری کشیدم روی بر خاکش بخواری یکی هاتف زبان بگشاد ناگاه که ای از جهل محض افتاده از راه نداری شرم تو از جهل بسیار کنی با دوستان ما چنین کار رسن در گردن شخصی میفگن که چون چنبر نهادش چرخ گردن چه می خواهی ازین غم کشته راه فلا تحزن فانا قد غفرناه چو بشنیدم من آن آواز عالی ز هیبت شد دو دستم سست حالی بدل گفتم که ای غافل بپرهیز چه جای این رسن بازیست برخیز شدم یاران خود را پیش خواندم سخن از حال آن درویش راندم همه جمع آمدند و با دلی پاک گلیمش را کفن کردند در خاک چو فارغ گشتم از کار جوان من گرفتم مصحف و گشتم روان من ستادم بر در هارون سحرگاه که تا هارون پدیدار آمد از راه نمودم مصحف و بستد ز من شاد مرا گفتا چه کس این مصحفت داد بدو گفتم یکی مزدورکاری جوانی لاغری زردی نزاری چو گفتم ای عجب مزدورکارش پدید آمد دو چشم سیل بارش بسی بگریست تا شد هوش از وی چو بنشست اندکی آن جوش از وی مرا گفتا کجاست آن سرو آزاد بدو گفتم که سلطان را بقا باد چو این بشنید بخروشید بسیار برفت از هوش آن داننده هشیار نه چندان ریخت اشک و کرد فریاد که آن هرگز کسی را خود بود یاد بگردون می رسید آواز آهش نگه می داشت از هر سو سپاهش پس آنگه گفت آن ساعت که جان داد چه گفت از من ترا و چه نشان داد بدو گفتم که آن ساعت چنین گفت که باید با امیرالمؤمنین گفت کزین شاهی مشو زنهار مغرور سخن بشنو ازین درویش مزدور در آن کن جهد کز من پند گیری میان ملک مرداری نمیری که گر مردار میری ای یگانه چو مرداری بمانی جاودانه بدنیا مبتلا تا چند باشی پی دین گیر تا خرسند باشی که دنیا پرده جان تو باشد ولی دین شمع ایمان تو باشد اگرملک همه عالم بگیری همه بر تو نشنید چون بمیری تو مردی نازکی پرورده در ناز ز حمالی خلقی خوی کن باز کنون من گفتم و رفتم تو مپسند که ننیوشی چنین وقتی چنین پند ز سر در درد هارون تازه تر شد ز حیرت هر دم از نوعی دگر شد بآخر با وثاقش برد با خویش که تا بنشست پیش پرده درویش زبیده در پس آن پرده آمد که تا پیشش حکایت کرده آمد چنین گفت او که چون آنجا رسیدم که در خاکش فکندم می کشیدم برآمد از پس پرده خروشی چو دریا زان زنان برخاست جوشی زبیده گفت ای فریادم از تو خدا بستاند آخر دادم از تو جگرگوشه مرا در مستمندی نترسیدی که بر روی او فکندی خلیفه زاده را نشناختی تو رسن در گردنش انداختی تو دریغا ای غریب و ای جوانم دریغا نور چشم و شمع جانم چو بادی عزم ره ناگاه کردی که جان مادر آتشگاه کردی دریغا ای لطیف نازنینم که ماندی همچو گنجی در زمینم چه گویم گورش القصه نشان خواست بزینت مشهدی کرد آن زمان راست خبر گوینده را بسیار زر داد ولی هارونش از زن بیشتر داد توانگر گشت آن مرد خبرگوی کنون این رفت اگر داری دگرگوی چه خواهی کرد ملکی را که ناکام بلای جان تو باشد سرانجام اگر شاهی عالم خانه داری شوی شهمات آن خانه بزاری چرا در کلبه بنشسته راست کزو ناکام بر می بایدت خاست چرا معشوقه خواهی که پیوست غم آن عاقبت گرداندت پست چرا جمع آوری چیزی بصد عز که یک جو زان نخواهی خورد هرگز اگر تو دشمن ملکی پدر باش وگر در ملک هارونی پسر باش ز حال آن پسر دادم نشانیت کنون حال پدر گویم زمانیت

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت پسر هارون الرشید زبیده را ز هارون یک پسر بود که در خلوت ز عالم بیخبر بود برون نگذاشتی مادر ز ایوانش که زیر پرده می پرورد چون جانش چو قوت یافت عقل بی قیاسش به جوش آمد دل حکمت شناسش بمادر گفت عالم این سرایست و یا بیرون این بسیار جایست جز این جایی اگر هست آشکاره بگو تا پیش گیرم من نظاره دل مادر بسوخت الحق برو سخت بدو گفت ای گرامی و نکوبخت ز قصر این لحظه بیرونت فرستم بصحرا و بهامونت فرستم برای او خری مصری بیاراست غلامی و دو خادم کرد درخواست برون بردند تنها آن پسر را که تا بگشاد بر عالم نظر را ندیده بود عالم آن یگانه تعجب کرد از رسم زمانه قضا را دید تابوتی که در راه گروهی خلق می بردند ناگاه همه در گریه و زاری بمانده ز گریه در جگرخواری بمانده پسر پرسید آن ساعت زخادم که مردن بر همه خلقست لازم جوابش داد کان جسمی که جان یافت ز دست مرگ نتواند امان یافت نباشد مرگ را عامی و خاصی کزو ممکن نشد کس را خلاصی پسر گفتا چنین کاریم در پیش چرا جانم نترسد سخت بر خویش چو سنگ از مرگ خواهد گشت چون موم بباید کرد زود این حال معلوم چو شیر مرگ را بر وی کمین بود تماشا کردن کودک چنین بود شبانگاهی چو پیش مادر آمد نشاط و دلخوشی بر وی سرآمد همه شب می نخفت از هیبت مرگ شکسته شاخ می لرزید چون برگ بوقت صبحدم بگریخت از شهر بترک لطف گفت از هیبت قهر طلب می کرد هارون هر زمانش نمی یافت از کسی نام و نشانش چنین گفت آنکه مردی پاک دل بود که وقتی در سرایم کار گل بود ز خانه چون برون رفتم ببازار یکی مزدور را گشتم طلبکار جوانی را نحیف و زرد دیدم ز سر تا پاش عین درد دیدم نهاده تیشه و زنبیل در پیش شده واله نه با خویش و نه بی خویش بدو گفتم توانی کار گل کرد توانم گفت اما نه بدل کرد بدو گفتم مرا شاید تو برخیز چنین گفت آن جوانمرد بپرهیز که من شنبه کنم کار و دگر نه مرا خواهی همین روز و اگر نه چو روز شنبهش بودی سر کار به سبتی زین سبب شد نام بردار ببردم آخر او را سوی خانه دو مرده کار من کرد آن یگانه شدم در هفته دیگر به بازار طلب کردم زهر سوییش بسیار مرا گفتند او دیوانه باشد همیشه در فلان ویرانه باشد شدم او را در آن ویرانه دیدم ز خلق عالمش بیگانه دیدم بزاری و نزاری اوفتاده بدام مرگ و خواری اوفتاده بدو گفتم که چون بیمار و زاری ز من آید ترا تیمار دادی بیا درخانه ما آی امروز که کس را می نه بینم بر تودلسوز اجابت می نکرد القصه برخاست برای من بجای آورد درخواست چو آمد در وثاق من چنان شد کزان سان ناتوان خود کی توان شد جهانی درد مجری گشت در وی نشان مرگ پیدا گشت بر وی مرا گفتا سه حاجت دارم ای دوست برون می باید آمد با تو از پوست بدو گفتم که هر حاجت که خواهی بخواه ای محرم سر الهی بمن گفت آن زمان کم جان برآید ز قعر چاه این زندان برآید رسن در گردنم بند و برویم درافکن پس بکش بر چار سویم بگو کین کار کار اهل دینست جزای من عصی الجبار اینست کسی کو عاصی جبار باشد چنین هم سرنگون هم خوار باشد دوم کهنه گلیمی هست پاکم کفن زین ساز و با این نه بخاکم که با این طاعت بسیار کردم مگر در خاک برخوردار کردم سیم این مصحفم بستان و بشناس که بودست آن عبدالله عباس که هارون این حمایل کرده بودی ز چشم دیگران در پرده بودی بر هارون بر این مصحف ببغداد بدو گوی آنکه این مصحف بمن داد سلامت گفت و گفتا گوش میدار که در غفلت نمیری همچو من زار که من در غفلت و پندار مردم ندیدم زندگی مردار مردم بگوی مادرم را کز دعایی فراموشم مکن در هیچ جایی بگفت این و بکرد آهی و جان داد عفاالله جز چنین جان چون توان داد بدل گفتم که می باید رسن خواست که حالی آن وصیت راکنم راست رسن در گردنش کردم بزاری کشیدم روی بر خاکش بخواری یکی هاتف زبان بگشاد ناگاه که ای از جهل محض افتاده از راه نداری شرم تو از جهل بسیار کنی با دوستان ما چنین کار رسن در گردن شخصی میفگن که چون چنبر نهادش چرخ گردن چه می خواهی ازین غم کشته راه فلا تحزن فانا قد غفرناه چو بشنیدم من آن آواز عالی ز هیبت شد دو دستم سست حالی بدل گفتم که ای غافل بپرهیز چه جای این رسن بازیست برخیز شدم یاران خود را پیش خواندم سخن از حال آن درویش راندم همه جمع آمدند و با دلی پاک گلیمش را کفن کردند در خاک چو فارغ گشتم از کار جوان من گرفتم مصحف و گشتم روان من ستادم بر در هارون سحرگاه که تا هارون پدیدار آمد از راه نمودم مصحف و بستد ز من شاد مرا گفتا چه کس این مصحفت داد بدو گفتم یکی مزدورکاری جوانی لاغری زردی نزاری چو گفتم ای عجب مزدورکارش پدید آمد دو چشم سیل بارش بسی بگریست تا شد هوش از وی چو بنشست اندکی آن جوش از وی مرا گفتا کجاست آن سرو آزاد بدو گفتم که سلطان را بقا باد چو این بشنید بخروشید بسیار برفت از هوش آن داننده هشیار نه چندان ریخت اشک و کرد فریاد که آن هرگز کسی را خود بود یاد بگردون می رسید آواز آهش نگه می داشت از هر سو سپاهش پس آنگه گفت آن ساعت که جان داد چه گفت از من ترا و چه نشان داد بدو گفتم که آن ساعت چنین گفت که باید با امیرالمؤمنین گفت کزین شاهی مشو زنهار مغرور سخن بشنو ازین درویش مزدور در آن کن جهد کز من پند گیری میان ملک مرداری نمیری که گر مردار میری ای یگانه چو مرداری بمانی جاودانه بدنیا مبتلا تا چند باشی پی دین گیر تا خرسند باشی که دنیا پرده جان تو باشد ولی دین شمع ایمان تو باشد اگرملک همه عالم بگیری همه بر تو نشنید چون بمیری تو مردی نازکی پرورده در ناز ز حمالی خلقی خوی کن باز کنون من گفتم و رفتم تو مپسند که ننیوشی چنین وقتی چنین پند ز سر در درد هارون تازه تر شد ز حیرت هر دم از نوعی دگر شد بآخر با وثاقش برد با خویش که تا بنشست پیش پرده درویش زبیده در پس آن پرده آمد که تا پیشش حکایت کرده آمد چنین گفت او که چون آنجا رسیدم که در خاکش فکندم می کشیدم برآمد از پس پرده خروشی چو دریا زان زنان برخاست جوشی زبیده گفت ای فریادم از تو خدا بستاند آخر دادم از تو جگرگوشه مرا در مستمندی نترسیدی که بر روی او فکندی خلیفه زاده را نشناختی تو رسن در گردنش انداختی تو دریغا ای غریب و ای جوانم دریغا نور چشم و شمع جانم چو بادی عزم ره ناگاه کردی که جان مادر آتشگاه کردی دریغا ای لطیف نازنینم که ماندی همچو گنجی در زمینم چه گویم گورش القصه نشان خواست بزینت مشهدی کرد آن زمان راست خبر گوینده را بسیار زر داد ولی هارونش از زن بیشتر داد توانگر گشت آن مرد خبرگوی کنون این رفت اگر داری دگرگوی چه خواهی کرد ملکی را که ناکام بلای جان تو باشد سرانجام اگر شاهی عالم خانه داری شوی شهمات آن خانه بزاری چرا در کلبه بنشسته راست کزو ناکام بر می بایدت خاست چرا معشوقه خواهی که پیوست غم آن عاقبت گرداندت پست چرا جمع آوری چیزی بصد عز که یک جو زان نخواهی خورد هرگز اگر تو دشمن ملکی پدر باش وگر در ملک هارونی پسر باش ز حال آن پسر دادم نشانیت کنون حال پدر گویم زمانیت

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت هارون با بهلول مگر روزی گذر می کرد هارون رسید آنجایگه بهلول مجنون زبان بگشاد کای هارون غم خوار قوی در خشم شد هارون بیکبار سپه را گفت کیست این بی سر و پای که می خواند بنامم در چنین جای بدو گفتند بهلولست ای شاه روان شد پیش او هارون هم آنگاه بدو گفتا ندانی احترامم که می خوانی تو بی حاصل بنامم نمی دانی مرا ای مرد مجنون که بر خاکت بریزم خون هم اکنون جوابش داد مرد پر معانی که می دانم تو این نیکو توانی که در مشرق اگر زالیست باقی که بر سنگ آیدش پای اتفاقی وگر جایی پلی باشد شکسته که گرداند بزی را پای بسته تو گر در مغربی از تو نترسند بترس ای بیخبر کز تو بپرسند بسی بگریست زو هارون بزاری بدو گفتا اگر تو وام داری بگو تا جمله بگزارم بیکبار جوابش داد بهلول نکوکار که تو وامی بوامی می گزاری چو مال خویشتن یک جو نداری ترا گر مال مال مردمانست که نیست آن تو هر چت این زمانست برو مال مسلمانان ز پس ده که گفتت مال کس بستان بکس ده نصیحت خواست از بهلول هارون بدو گفت آن زمان بهلول مجنون که ای استاده در دنیا چنین راست نشان اهل دوزخ در تو پیداست ز رویت محو گردان آن نشانی وگرنه گفتم و رفتم تو دانی دگر ره گفت اگر دوزخ نشینم کجا شد آن همه اعمال دینم بدو گفتا ببین هر ماه و هر سال که همچون اهل دوزخ داری احوال دگر ره گفت اگرچه بوالفضولم نسب نقدست باری از رسولم بدو گفتا که چون قرآن شنیدی فلا انساب بینهم ندیدی دگر ره گفت هان ای کم بضاعت امیدم منقطع نیست از شفاعت بدو گفتا که بی اذن الهی شفاعت نکند او زین می چه خواهی سپه را گفت هارون هین برانید که او ما را بکشت و می ندانید چو نه ملکست اینجا و نه مالک نجات تست اگر گردی تو هالک چو سنگی صد هزاران سال برجای بمی ماند نمی مانی تو بر پای چه خواهی کرد درجایی درنگی که آنجا بیش ماند از تو سنگی دلا کم گیر چرخ سرنگون را چه خواهی کرد این دریای خون را زهی خوش طعم دیگ چرب روغن که از مرگش بود زرین نهنبن قدم باید بگردون بر نهادن سر این دیگ پر خون بر نهادن چو پر خون اوفتاد این دیگ پر جوش مزن انگشت در وی سر فرو پوش شفق خونست و دایم چرخ گردون سر بریده می گردد در آن خون جهانی خلق بین در هم فتاده همه از بهر زیر خاک زاده همه خاک زمین خون سیاهست سیاوش وار خلقی بی گناهست عیان بینی اگر باشی تو با هش ز یک یک ذره خون صد سیاوش

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت هارون با بهلول مگر روزی گذر می کرد هارون رسید آنجایگه بهلول مجنون زبان بگشاد کای هارون غم خوار قوی در خشم شد هارون بیکبار سپه را گفت کیست این بی سر و پای که می خواند بنامم در چنین جای بدو گفتند بهلولست ای شاه روان شد پیش او هارون هم آنگاه بدو گفتا ندانی احترامم که می خوانی تو بی حاصل بنامم نمی دانی مرا ای مرد مجنون که بر خاکت بریزم خون هم اکنون جوابش داد مرد پر معانی که می دانم تو این نیکو توانی که در مشرق اگر زالیست باقی که بر سنگ آیدش پای اتفاقی وگر جایی پلی باشد شکسته که گرداند بزی را پای بسته تو گر در مغربی از تو نترسند بترس ای بیخبر کز تو بپرسند بسی بگریست زو هارون بزاری بدو گفتا اگر تو وام داری بگو تا جمله بگزارم بیکبار جوابش داد بهلول نکوکار که تو وامی بوامی می گزاری چو مال خویشتن یک جو نداری ترا گر مال مال مردمانست که نیست آن تو هر چت این زمانست برو مال مسلمانان ز پس ده که گفتت مال کس بستان بکس ده نصیحت خواست از بهلول هارون بدو گفت آن زمان بهلول مجنون که ای استاده در دنیا چنین راست نشان اهل دوزخ در تو پیداست ز رویت محو گردان آن نشانی وگرنه گفتم و رفتم تو دانی دگر ره گفت اگر دوزخ نشینم کجا شد آن همه اعمال دینم بدو گفتا ببین هر ماه و هر سال که همچون اهل دوزخ داری احوال دگر ره گفت اگرچه بوالفضولم نسب نقدست باری از رسولم بدو گفتا که چون قرآن شنیدی فلا انساب بینهم ندیدی دگر ره گفت هان ای کم بضاعت امیدم منقطع نیست از شفاعت بدو گفتا که بی اذن الهی شفاعت نکند او زین می چه خواهی سپه را گفت هارون هین برانید که او ما را بکشت و می ندانید چو نه ملکست اینجا و نه مالک نجات تست اگر گردی تو هالک چو سنگی صد هزاران سال برجای بمی ماند نمی مانی تو بر پای چه خواهی کرد درجایی درنگی که آنجا بیش ماند از تو سنگی دلا کم گیر چرخ سرنگون را چه خواهی کرد این دریای خون را زهی خوش طعم دیگ چرب روغن که از مرگش بود زرین نهنبن قدم باید بگردون بر نهادن سر این دیگ پر خون بر نهادن چو پر خون اوفتاد این دیگ پر جوش مزن انگشت در وی سر فرو پوش شفق خونست و دایم چرخ گردون سر بریده می گردد در آن خون جهانی خلق بین در هم فتاده همه از بهر زیر خاک زاده همه خاک زمین خون سیاهست سیاوش وار خلقی بی گناهست عیان بینی اگر باشی تو با هش ز یک یک ذره خون صد سیاوش

%0
10 Bölüm