عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد تاجری مالی و ملکی چند داشت یک کنیزک با لبی چون قند داشت ناگهش بفروخت تا آواره شد بس پشیمان گشت و بس بیچاره شد رفت پیش خواجه او بی قرار می خریدش باز افزون از هزار ز آرزوی او جگر می سوختش خواجه او باز می نفروختش مرد می شد در میان ره مدام خاک بر سر می فشاندی بردوام زار می گفتی که این داغم بس است وین چنین داغی سزای آن کس است کز حماقت رفت چشم عقل دوخت دلبر خود را به دیناری فروخت روز بازاری چنین آراسته تو زیان خویش را برخاسته هر نفس ز انفاس عمرت گوهر ی ست سوی حق هر ذره ای نو رهبر ی ست از قدم تا فرق نعمت های اوست عرضه ده بر خویش نعمت های دوست تا بدانی کز که دور افتاده ای در جدایی بس صبور افتاده ای حق تو را پرورده در صد عز و ناز تو ز نادانی به غیری مانده باز عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت خسروی که سگ تازی خود را رها کرد خسروی می رفت در دشت شکار گفت ای سگبان سگ تازی بیار بود خسرو را سگی آموخته جلدش از اکسون و اطلس دوخته از گهر طوقی مرصع ساخته فخر را در گردنش انداخته از زرش خلخال و دست ابرنجنش رشته ابریشمین در گردنش شاه آن سگ را سگ بخرد گرفت رشته آن سگ به دست خود گرفت شاه می شد در قفاش آن سگ دوان در ره سگ بود لختی استخوان سگ نمی شد کاستخوان افتاده بود بنگرست آن شاه سگ استاده بود آتش غیرت چنان بر شاه زد کاتش اندر آن سگ گمراه زد گفت آخر پیش چون من پادشاه سوی غیری چون توان کردن نگاه رشته را بگسست و گفتش این زمان سر دهید این بی ادب را در جهان گر بخوردی سوزن آن سگ صد هزار بهترش بودی که بی آن رشته کار مرد سگبان گفت سگ آراستست جمله اندام سگ پر خواستست گرچه این سگ دشت و صحرا را سزاست اطلس و زر و گهر ما را هواست شاه گفتا هم چنان بگذار و رو دل ز سیم و زر او بگذار و رو تا اگر باخویش آید بعد ازین خویش را آراسته بیند چنین یادش آید کاشنایی یافتست وز چو من شاهی جدایی یافتست ای در اول آشنایی یافته و آخر از غفلت جدایی یافته پای در عشق حقیقی نه تمام نوش کن با اژدها مردانه جام زانکه اینجا پای داو اژدهاست عاشقان را سربریدن خون بهاست آنچ جان مرد را شوری دهد اژدها را صورت موری دهد عاشقانش گر یکی و گر صداند در ره او تشنه خون خوداند
عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد تاجری مالی و ملکی چند داشت یک کنیزک با لبی چون قند داشت ناگهش بفروخت تا آواره شد بس پشیمان گشت و بس بیچاره شد رفت پیش خواجه او بی قرار می خریدش باز افزون از هزار ز آرزوی او جگر می سوختش خواجه او باز می نفروختش مرد می شد در میان ره مدام خاک بر سر می فشاندی بردوام زار می گفتی که این داغم بس است وین چنین داغی سزای آن کس است کز حماقت رفت چشم عقل دوخت دلبر خود را به دیناری فروخت روز بازاری چنین آراسته تو زیان خویش را برخاسته هر نفس ز انفاس عمرت گوهر ی ست سوی حق هر ذره ای نو رهبر ی ست از قدم تا فرق نعمت های اوست عرضه ده بر خویش نعمت های دوست تا بدانی کز که دور افتاده ای در جدایی بس صبور افتاده ای حق تو را پرورده در صد عز و ناز تو ز نادانی به غیری مانده باز عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت خسروی که سگ تازی خود را رها کرد خسروی می رفت در دشت شکار گفت ای سگبان سگ تازی بیار بود خسرو را سگی آموخته جلدش از اکسون و اطلس دوخته از گهر طوقی مرصع ساخته فخر را در گردنش انداخته از زرش خلخال و دست ابرنجنش رشته ابریشمین در گردنش شاه آن سگ را سگ بخرد گرفت رشته آن سگ به دست خود گرفت شاه می شد در قفاش آن سگ دوان در ره سگ بود لختی استخوان سگ نمی شد کاستخوان افتاده بود بنگرست آن شاه سگ استاده بود آتش غیرت چنان بر شاه زد کاتش اندر آن سگ گمراه زد گفت آخر پیش چون من پادشاه سوی غیری چون توان کردن نگاه رشته را بگسست و گفتش این زمان سر دهید این بی ادب را در جهان گر بخوردی سوزن آن سگ صد هزار بهترش بودی که بی آن رشته کار مرد سگبان گفت سگ آراستست جمله اندام سگ پر خواستست گرچه این سگ دشت و صحرا را سزاست اطلس و زر و گهر ما را هواست شاه گفتا هم چنان بگذار و رو دل ز سیم و زر او بگذار و رو تا اگر باخویش آید بعد ازین خویش را آراسته بیند چنین یادش آید کاشنایی یافتست وز چو من شاهی جدایی یافتست ای در اول آشنایی یافته و آخر از غفلت جدایی یافته پای در عشق حقیقی نه تمام نوش کن با اژدها مردانه جام زانکه اینجا پای داو اژدهاست عاشقان را سربریدن خون بهاست آنچ جان مرد را شوری دهد اژدها را صورت موری دهد عاشقانش گر یکی و گر صداند در ره او تشنه خون خوداند