Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۲ - گفتار در احتیاج به طبیب که حفظ صحت به رأی وی منوط است و معالجه مرض به تدبیر وی مشروط دل بود اوستاد کارگزار تن به دستش نهاده آلت کار کارش از بهر راحت دو سرای یاری خلق و بندگی خدای شغل استاد را به هر حالت شرط باشد درستی آلت اول آلت درست می باید تا ازو کارها درست آید تا قلم را نخست دست دبیر نتراشد به گزلک تدبیر نرود بر مراد دل قلمش خوش نیاید به چشم کس رقمش تا نه گزلک ز صنعت سکاک شود از کندی و درشتی پاک کی قلم را توان تراشیدن روی دفتر به آن خراشیدن همچنین تن که آلت دل توست کارهای دلت به اوست درست حارسی بایدش دقیقه شناس کش ز آفات دهر دارد پاس حفظ صحت کند به زور آغاز صحت رفته را بیارد باز در مزاجت گر اختلال افتد منحرف گشته ز اعتدال افتد کند از یاوری علم و عمل انحرافش به اعتدال بدل کیست حارس طبیب روشن رای سوده در راه کسب حکمت پای برده در علم محنت تحصیل کرده آن را ز آزمون تکمیل مقبلی مشفقی نکوکاری خاطری زو ندیده آزاری با همه بذله گوی و خندان روی با همه مهربان و نیکو خوی نه در ابروش چین ز سنگدلی نه گره بر جبین ز تنگدلی طلعت او شفای بیماران خنده اش راحت جگر خواران مترقب لقای یزدان را مترصد رضای رضوان را دست او در سبب چو اهل حجاب دل او با مسبب الاسباب جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۳ - امام شافعی رضی الله عنه فرموده است که می بایستی طبیب اسلامیان دانایان پارسا بودی نه یهود و ترسا شافعی آن امام مطلبی گفتی این نکته با ذکی و غبی که دریغا که دانش اندوزان شمع علم شریعت افروزان علم طب را که کار ایشان بود به نصاری گذاشتند و یهود ساختند آن گروه فرزانه آشنا را رهین بیگانه گرچه بر طب چو علم های دگر نتوان یافت جز به کسب ظفر آن نه چون دیگران در او کافیست اصل در وی طبیعت صافیست بس دقایق در او که پیش آید که به درس و کتاب نگشاید فطنتی یابد اندر او ازلی که خفیات ازان شوند جلی آن نه مقدور سعی انسانی ست بلکه فیضی ز فضل یزدانی ست

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۲ - گفتار در احتیاج به طبیب که حفظ صحت به رأی وی منوط است و معالجه مرض به تدبیر وی مشروط دل بود اوستاد کارگزار تن به دستش نهاده آلت کار کارش از بهر راحت دو سرای یاری خلق و بندگی خدای شغل استاد را به هر حالت شرط باشد درستی آلت اول آلت درست می باید تا ازو کارها درست آید تا قلم را نخست دست دبیر نتراشد به گزلک تدبیر نرود بر مراد دل قلمش خوش نیاید به چشم کس رقمش تا نه گزلک ز صنعت سکاک شود از کندی و درشتی پاک کی قلم را توان تراشیدن روی دفتر به آن خراشیدن همچنین تن که آلت دل توست کارهای دلت به اوست درست حارسی بایدش دقیقه شناس کش ز آفات دهر دارد پاس حفظ صحت کند به زور آغاز صحت رفته را بیارد باز در مزاجت گر اختلال افتد منحرف گشته ز اعتدال افتد کند از یاوری علم و عمل انحرافش به اعتدال بدل کیست حارس طبیب روشن رای سوده در راه کسب حکمت پای برده در علم محنت تحصیل کرده آن را ز آزمون تکمیل مقبلی مشفقی نکوکاری خاطری زو ندیده آزاری با همه بذله گوی و خندان روی با همه مهربان و نیکو خوی نه در ابروش چین ز سنگدلی نه گره بر جبین ز تنگدلی طلعت او شفای بیماران خنده اش راحت جگر خواران مترقب لقای یزدان را مترصد رضای رضوان را دست او در سبب چو اهل حجاب دل او با مسبب الاسباب جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۳ - امام شافعی رضی الله عنه فرموده است که می بایستی طبیب اسلامیان دانایان پارسا بودی نه یهود و ترسا شافعی آن امام مطلبی گفتی این نکته با ذکی و غبی که دریغا که دانش اندوزان شمع علم شریعت افروزان علم طب را که کار ایشان بود به نصاری گذاشتند و یهود ساختند آن گروه فرزانه آشنا را رهین بیگانه گرچه بر طب چو علم های دگر نتوان یافت جز به کسب ظفر آن نه چون دیگران در او کافیست اصل در وی طبیعت صافیست بس دقایق در او که پیش آید که به درس و کتاب نگشاید فطنتی یابد اندر او ازلی که خفیات ازان شوند جلی آن نه مقدور سعی انسانی ست بلکه فیضی ز فضل یزدانی ست

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۴ - قصه آن طبیب که آفت رسیده ای را بی وجود اسباب معالجه کرد به یکی از ملوک سامانی داشت دوران طبیبی ارزانی در همه کارها بدو همدم در همه رازها بدو محرم دادیش در حضور خود پیوست نبض جمع مخدرات به دست روزی از گفت و گوی خلق خلاص بود با او درون خلوت خاص پای نامحرمان از آنجا پی نامه محرمان از آنجا طی ناگه آمد کنیزکی چون ماه خوان به کف پیش شاه گشت دو تاه تا نهد خوان خوردنی به زمین ریخت خلطی به پشت او رنگین الف قامتش چون دال بماند خم چو پیران دیر سال بماند کرد چندان که زور راست نشد پشت او آنچنان که خواست نشد گفت با آن حکیم شاه کریم کای شفابخش هر مزاج سقیم هم درین دم گشای دست علاج وارهانش ازین فساد مزاج ماند حیران حکیم چون اسباب بود بهر علاج او نایاب دست زد معجرش ز فرق کشید جامه اش را ز پیش و پس بدرید از زهارش گشاد بند ازار کرد بیرونش از سرین شلوار غرقه شد زان خجالت اندر خوی خلط بگداخت در مفاصل وی قامت خود چو سرو بستان راست کرد و آزاد از زمین برخاست در طبیبی چو نیک ماهر بود پیش او سر کار ظاهر بود چون بماند از علاج جسمانی دست زد در علاج نفسانی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۵ - معالجه کردن ابوعلی سینا آن صاحب ماخولیا را که طبیبان از معالجه وی عاجز مانده بودند بود در عهد بوعلی سینا آن به کنه اصول طب بینا ز آل بویه یکی ستوده خصال شد ز ماخولیا پریشان حال بانگ می زد که کم بود در ده هیچ گاوی به سان من فربه آشپز گر پزد هریسه ز من گرددش گنج سیم کیسه ز من زود باشید و حلق من ببرید به دکان هریسه پز سپرید صبح تا شام حال او این بود با حریفان مقال او این بود نگذشتی ز روز و شب دانگی که چو گاوان نبودیش بانگی که به زودی به کارد یا خنجر بکشیدم که می شوم لاغر تا به جایی رسید کو نه غذا خورد از دست هیچ کس نه دوا اهل طب راه عجز بسپردند استعانت به بوعلی بردند گفت سویش قدم نهید از راه مژده گویان که بامداد پگاه که رسد بهر کشتنت به شتاب شنه در دست خواجه قصاب رفت ازین مژده زور گرانیها کرد اظهار شادمانی ها بامدادان که بوعلی برخاست شد سوی منزلش که گاو کجاست آمد و خفت در میان سرای که منم گاو هان و هان پیش آی بوعلی دست و پاش سخت ببست کارد بر کارد تیز کرد و نشست برد قصاب وار کف سویش دید هنجار پشت و پهلویش گفت کین گاو لاغر است هنوز مصلحت نیست کشتنش امروز چند روزیش بر علف بندید یک زمانش گرسنه مپسندید تا چو فربه شود برانم تیغ نبود افسوس ذبح او و دریغ دست و پایش ز بند بگشادند خوردنی هاش پیش بنهادند هر چه دادندش از غذا و دوا همه را خورد بی خلاف و ابا تا چو گاوان ازان شود فربه شد خود او از خیال گاوی به

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۴ - قصه آن طبیب که آفت رسیده ای را بی وجود اسباب معالجه کرد به یکی از ملوک سامانی داشت دوران طبیبی ارزانی در همه کارها بدو همدم در همه رازها بدو محرم دادیش در حضور خود پیوست نبض جمع مخدرات به دست روزی از گفت و گوی خلق خلاص بود با او درون خلوت خاص پای نامحرمان از آنجا پی نامه محرمان از آنجا طی ناگه آمد کنیزکی چون ماه خوان به کف پیش شاه گشت دو تاه تا نهد خوان خوردنی به زمین ریخت خلطی به پشت او رنگین الف قامتش چون دال بماند خم چو پیران دیر سال بماند کرد چندان که زور راست نشد پشت او آنچنان که خواست نشد گفت با آن حکیم شاه کریم کای شفابخش هر مزاج سقیم هم درین دم گشای دست علاج وارهانش ازین فساد مزاج ماند حیران حکیم چون اسباب بود بهر علاج او نایاب دست زد معجرش ز فرق کشید جامه اش را ز پیش و پس بدرید از زهارش گشاد بند ازار کرد بیرونش از سرین شلوار غرقه شد زان خجالت اندر خوی خلط بگداخت در مفاصل وی قامت خود چو سرو بستان راست کرد و آزاد از زمین برخاست در طبیبی چو نیک ماهر بود پیش او سر کار ظاهر بود چون بماند از علاج جسمانی دست زد در علاج نفسانی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۵ - معالجه کردن ابوعلی سینا آن صاحب ماخولیا را که طبیبان از معالجه وی عاجز مانده بودند بود در عهد بوعلی سینا آن به کنه اصول طب بینا ز آل بویه یکی ستوده خصال شد ز ماخولیا پریشان حال بانگ می زد که کم بود در ده هیچ گاوی به سان من فربه آشپز گر پزد هریسه ز من گرددش گنج سیم کیسه ز من زود باشید و حلق من ببرید به دکان هریسه پز سپرید صبح تا شام حال او این بود با حریفان مقال او این بود نگذشتی ز روز و شب دانگی که چو گاوان نبودیش بانگی که به زودی به کارد یا خنجر بکشیدم که می شوم لاغر تا به جایی رسید کو نه غذا خورد از دست هیچ کس نه دوا اهل طب راه عجز بسپردند استعانت به بوعلی بردند گفت سویش قدم نهید از راه مژده گویان که بامداد پگاه که رسد بهر کشتنت به شتاب شنه در دست خواجه قصاب رفت ازین مژده زور گرانیها کرد اظهار شادمانی ها بامدادان که بوعلی برخاست شد سوی منزلش که گاو کجاست آمد و خفت در میان سرای که منم گاو هان و هان پیش آی بوعلی دست و پاش سخت ببست کارد بر کارد تیز کرد و نشست برد قصاب وار کف سویش دید هنجار پشت و پهلویش گفت کین گاو لاغر است هنوز مصلحت نیست کشتنش امروز چند روزیش بر علف بندید یک زمانش گرسنه مپسندید تا چو فربه شود برانم تیغ نبود افسوس ذبح او و دریغ دست و پایش ز بند بگشادند خوردنی هاش پیش بنهادند هر چه دادندش از غذا و دوا همه را خورد بی خلاف و ابا تا چو گاوان ازان شود فربه شد خود او از خیال گاوی به

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۶ - گفتار در تعریف و توصیف شعر و تقسیم آن به دو قسم متقابل که یکی آسایش جانست و دیگری کاهش دل شعر چه بود نوای مرغ خرد شعر چه بود مثال ملک ابد می شود قدر مرغ ازو روشن که به گلخن در است یا گلشن می سراید ز گلشن ملکوت می کشد زان حریم قوت و قوت مستمع را ز فتح باب فتوح می دهد کام جان و راحت روح یا خود از گلخن هوا و هوس می زند دم ز دودناک نفس سامعان را ز ذکر لابه و لاغ محنت خاطر است و رنج دماغ گر بود لفظ و معنیش با هم این دقیق و لطیف و آن محکم صیت او راه آسمان گیرد نام شاعر هم جهان گیرد ور بود از طبیعت تاریک معنی او کثیف و لفظ رکیک نرود از بروت او بالا پیش ریشش بماند آن کالا شعر باید چو چشمه سار زلال از عقود لآل مالامال نشود آب او حجاب گهر بلکه گردد ز آب تازه و تر نه چو آن چشمه گل آلوده که در او قعر آب ننموده نتوانی در او گهر جستن بل کزو دست بایدت شستن لفظ او تیره معنیش تاریک ره به معنی ز لفظ او باریک تا به فکرت درون نرنجانی نکنی فهم آن به آسانی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۷ - اشارت به بعضی از شعرای ماتقدم که از سلاطین پیشین تربیت ها یافتند و نام اینان به واسطه مدایح آنان بر صحیفه روزگار بماند حبذا شاعران مدحت سنج پرده در مدح شهریاران رنج نام ایشان ز جنبش اقلام ثبت کرده به دفتر ایام گر نمانده ست جسمشان زنده اسمشان زنده ایست پاینده رودکی آن که در همی سفتی مدح سامانیان همی گفتی چون به آن قوم همسفر می رفت نه به آیین مختصر می رفت صله نظم های همچو درش بود در بار چارصد شترش چون شتر زین رباط بیرون راند بر زمین غیر شعر هیچ نماند نام او را که می برند امروز هست ازان شعر انجمن افروز همچنین نام آل سامان را نیک کاران و نیکنامان را زنده از نظم خویش می دارد وز پس پرده پیش می آرد عنصری آن که داشت عنصر پاک کم چو اویی فتد ز عنصر خاک گوهر سلک چار عنصر بود گوش گیتی ز نظم او پر بود رودکی آنچه ز آل سامان یافت او ز محمود بیشتر زان یافت صله اش ساز و برگ خوشنودی صله کش پیل های محمودی مشک مدحش به آب شعر سرشت کاخ اقبال را کتابه نوشت صد ره از جای رفت کاخ و سرای ماند جاوید آن کتابه به جای وان معزی که خاص سنجر بود در فصاحت زبان چو خنجر بود خنجر آبدار و پر گوهر گوهرش مدح شاه دین پرور چون به مدحش شدی چو خنجر تیز کردیش دست شاه گوهر ریز گرچه صد گنج دست شاه فشاند بر زمین غیر مدح شاه نماند انوری هم چو مدح سنجر گفت وین گرانمایه در به وصفش سفت گر دل و دست بحر و کان باشد دل و دست خدایگان باشد بحر شد خشک و کان به زلزله ریخت وان در از رشته بقا نگسیخت با همه طمطراق خاقانی بهر تاج آوران شروانی گرچه دارد ز نغز گفتاری مدح های هزار دیناری نقد اهل جهان ز دینارش نیست جز نقدهای گفتارش رفت سعدی و دم ز یکرنگی زدن او به سعد بن زنگی به ز سعد و سرای و ایوانش ذکر سعدیست در گلستانش از سنایی و از نظامی دان که ز دام اوفتادگان جهان چون درین دامگاه یاد آرند زان دو بهرامشاه یاد آرند کو ظهیر آن به مدح نغمه سرای کرده نه کرسی فلک ته پای تا ببوسد رکاب ممدوحش گردد ابواب رزق مفتوحش نیست اکنون ز چاپلوسی او جز حدیث رکاب بوسی او از کمال گروه ساعدیان نیست چیزی بجز سخن به میان بود سلمان درین خراب آباد مدح گوی اویس با دل شاد بر زبان آنچه مانده زیشان است چند بیتی ز نظم سلمان است ای بس ایوان بر کشیده به چرخ وی بسا قصر سر کشیده به چرخ که برافراختند تاجوران یادگاری به عالم گذران تا ازین کوچگه چو درگذرند جمع آیندگان در آن نگرند یاد پیشینیان کنند از پس به ثناشان برآورند نفس چشم پوشیده چند بنشینی خیز و چشمی گشای تا بینی قصرها پست از زلازل دهر قصریان بند در سلاسل قهر زان بناها نمانده است آثار جز کتابه به دفتر اشعار وان عمارات را نه سر نه بن است آنچه باقیست زان همین سخن است یادگاری درین رباط کهن نیست بهتر ز نظم و نثر سخن به سخن زنگها زدوده شود به سخن بندها گشوده شود بس گره کافتد از زمانه به کار که نماید گشادنش دشوار ناگه از شیوه سخنرانی نهد آن کار رو به آسانی

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۶ - گفتار در تعریف و توصیف شعر و تقسیم آن به دو قسم متقابل که یکی آسایش جانست و دیگری کاهش دل شعر چه بود نوای مرغ خرد شعر چه بود مثال ملک ابد می شود قدر مرغ ازو روشن که به گلخن در است یا گلشن می سراید ز گلشن ملکوت می کشد زان حریم قوت و قوت مستمع را ز فتح باب فتوح می دهد کام جان و راحت روح یا خود از گلخن هوا و هوس می زند دم ز دودناک نفس سامعان را ز ذکر لابه و لاغ محنت خاطر است و رنج دماغ گر بود لفظ و معنیش با هم این دقیق و لطیف و آن محکم صیت او راه آسمان گیرد نام شاعر هم جهان گیرد ور بود از طبیعت تاریک معنی او کثیف و لفظ رکیک نرود از بروت او بالا پیش ریشش بماند آن کالا شعر باید چو چشمه سار زلال از عقود لآل مالامال نشود آب او حجاب گهر بلکه گردد ز آب تازه و تر نه چو آن چشمه گل آلوده که در او قعر آب ننموده نتوانی در او گهر جستن بل کزو دست بایدت شستن لفظ او تیره معنیش تاریک ره به معنی ز لفظ او باریک تا به فکرت درون نرنجانی نکنی فهم آن به آسانی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۷ - اشارت به بعضی از شعرای ماتقدم که از سلاطین پیشین تربیت ها یافتند و نام اینان به واسطه مدایح آنان بر صحیفه روزگار بماند حبذا شاعران مدحت سنج پرده در مدح شهریاران رنج نام ایشان ز جنبش اقلام ثبت کرده به دفتر ایام گر نمانده ست جسمشان زنده اسمشان زنده ایست پاینده رودکی آن که در همی سفتی مدح سامانیان همی گفتی چون به آن قوم همسفر می رفت نه به آیین مختصر می رفت صله نظم های همچو درش بود در بار چارصد شترش چون شتر زین رباط بیرون راند بر زمین غیر شعر هیچ نماند نام او را که می برند امروز هست ازان شعر انجمن افروز همچنین نام آل سامان را نیک کاران و نیکنامان را زنده از نظم خویش می دارد وز پس پرده پیش می آرد عنصری آن که داشت عنصر پاک کم چو اویی فتد ز عنصر خاک گوهر سلک چار عنصر بود گوش گیتی ز نظم او پر بود رودکی آنچه ز آل سامان یافت او ز محمود بیشتر زان یافت صله اش ساز و برگ خوشنودی صله کش پیل های محمودی مشک مدحش به آب شعر سرشت کاخ اقبال را کتابه نوشت صد ره از جای رفت کاخ و سرای ماند جاوید آن کتابه به جای وان معزی که خاص سنجر بود در فصاحت زبان چو خنجر بود خنجر آبدار و پر گوهر گوهرش مدح شاه دین پرور چون به مدحش شدی چو خنجر تیز کردیش دست شاه گوهر ریز گرچه صد گنج دست شاه فشاند بر زمین غیر مدح شاه نماند انوری هم چو مدح سنجر گفت وین گرانمایه در به وصفش سفت گر دل و دست بحر و کان باشد دل و دست خدایگان باشد بحر شد خشک و کان به زلزله ریخت وان در از رشته بقا نگسیخت با همه طمطراق خاقانی بهر تاج آوران شروانی گرچه دارد ز نغز گفتاری مدح های هزار دیناری نقد اهل جهان ز دینارش نیست جز نقدهای گفتارش رفت سعدی و دم ز یکرنگی زدن او به سعد بن زنگی به ز سعد و سرای و ایوانش ذکر سعدیست در گلستانش از سنایی و از نظامی دان که ز دام اوفتادگان جهان چون درین دامگاه یاد آرند زان دو بهرامشاه یاد آرند کو ظهیر آن به مدح نغمه سرای کرده نه کرسی فلک ته پای تا ببوسد رکاب ممدوحش گردد ابواب رزق مفتوحش نیست اکنون ز چاپلوسی او جز حدیث رکاب بوسی او از کمال گروه ساعدیان نیست چیزی بجز سخن به میان بود سلمان درین خراب آباد مدح گوی اویس با دل شاد بر زبان آنچه مانده زیشان است چند بیتی ز نظم سلمان است ای بس ایوان بر کشیده به چرخ وی بسا قصر سر کشیده به چرخ که برافراختند تاجوران یادگاری به عالم گذران تا ازین کوچگه چو درگذرند جمع آیندگان در آن نگرند یاد پیشینیان کنند از پس به ثناشان برآورند نفس چشم پوشیده چند بنشینی خیز و چشمی گشای تا بینی قصرها پست از زلازل دهر قصریان بند در سلاسل قهر زان بناها نمانده است آثار جز کتابه به دفتر اشعار وان عمارات را نه سر نه بن است آنچه باقیست زان همین سخن است یادگاری درین رباط کهن نیست بهتر ز نظم و نثر سخن به سخن زنگها زدوده شود به سخن بندها گشوده شود بس گره کافتد از زمانه به کار که نماید گشادنش دشوار ناگه از شیوه سخنرانی نهد آن کار رو به آسانی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۸ - گشادن عنصری به یک دو بیتی گرهی را که از بریدن زلف ایاز بر دل محمود افتاده بود و آن دو بیت این است: گر عیب سر زلف بت از کاستن است چه جای به غم نشستن و خاستن است وقت طرب و نشاط و می خواستن است کآرایش سرو هم ز پیراستن است بود ایاز آن به نیکویی ممتاز از همه لعبتان چین و طراز آفتابی ز آسمان امید سروی از باغ رحمت جاوید جبهه اش نور صبح بهروزی کار او روز دولت افروزی ابرویش قبله صفا کیشان طاق محراب طاعت اندیشان چشم او شیر گیر آهوی مست صفت شیران ازو گرفته شکست دهنی همچو عیش عاشق تنگ دو لبش با سرشک او یکرنگ غبغبش بود با ذقن به دو نیم سیبی از میوه زار باغ نعیم بر لبش همچو خضر تازه نبات آمده تر برون ز آب حیات متناسب ز فرق تا به قدم متواضع ز شاه تا به حشم هم ادب هم جمال با هم داشت آنچه بیرون ازین بود کم داشت در ادای حقوق خدمت شاه ننشستی ز پای بیگه و گاه خاطر شاه بود شیفته اش وز جمال و ادب فریفته اش یک شبی شه به بزم باده نشست یافت تأثیر باده بر وی دست دست عشقش بتافت دامن عقل شوق وصلش بسوخت خرمن عقل نقد جان در ره نیاز نهاد چشم بر طلعت ایاز گشاد دید زلفی که از بناگوشش سرنگون سر نهاده بر دوشش بند در بند و حلقه در حلقه بند صد جان و دل به هر حلقه سنبل خم گرفته تاب زده حلقه بر روی آفتاب زده خواست تا بر میان به هر تاری بندد از دست عشق زناری رسم دین از میانه برگیرد شیوه کافری ز سر گیرد عصمتش بانگ زد که هان محمود سایه ات باد بر جهان ممدود پیش ازان کت به کفر افتد کار تیغ برکش به قطع این زنار خجنر اندر کف ایاز نهاد گفت کن لطف هر چه باداباد قطع کن این کمند مشکین را ور نه بر باد می دهم دین را گفت ایاز از کجا برم ای شاه تا که باشد به موجب دلخواه گفت از نیمه زانکه نیمشب است رفته یک نیمه زین شب طرب است سازش از نیم زلف خویش تمام تا رسیم از شب تمام به کام چون ایاز این سخن ز شاه شنید نیمی از زلف خویشتن ببرید بوسه داد و به پیش شاه نهاد شاه دست کرم به بذل گشاد ریخت چندان در و زر و گوهر بهر فرمان شنیدنش بر سر که دگر پیش آن شه والا نتوانست کرد سر بالا شب بدینها به آخر انجامید هر کس از شغل خود بیارامید کرد بر شاه زور مستی و خواب سر به بالین نهاد مست و خراب خواب شب کرد و صبحدم برخاست با نسیم سحر به هم برخاست از حدیث شبانه یاد آورد روز بد را ترانه یاد آورد زلف ببریده را گرفت به دست همچو ماتم رسیدگان بنشست با دل خویش برگرفت خروش که چه بد بود آنچه کردم دوش بود عمر دراز زلف ایاز روی برتافتم ز عمر دراز نیمی از عمر خویش کم کردم بر خود و عمر خود ستم کردم صبر و هوشش فتاده در کم و کاست گه به جا می نشست و گه می خاست روز بگذشت و او قرار نیافت هیچ کس ز اهل بار بار نیافت بر در بار جمله صف بستند منتظر بهر بار بنشستند عنصری را شدند راهنمای که برو خویش را به شاه نمای بو که این عقده را گشاد دهی رنج و اندوه او به باد دهی عنصری را چو دید شاه از دور گفت هستم ز شغل دوش نفور حسب حالم ترانه ای ده ساز که به عیش شبانم آیم باز گفت شاها به باغ ملک تو در هست سروی ایاز تازه و تر دل پریشان مکن که گستاخی برد از سرو تازه بر شاخی باغبان سرو را چو پیراید جز به پیراستن نیاراید یک دوبیتی هم اندرین معنا کرد بر مطربان شاه املا در حریفان فتاد جوش و خروش برگرفتند بانگ نوشانوش وقت شه زان ترانه خرم شد ساغر خرمی دمادم شد دست همت ز تاج و تخت فشاند عنصری را به پیش تخت نشاند داد فرمان که گوهر آوردند دهنش را سه باره پر کردند آن دهانی که ریخت بر وی در ساختش از سه باره گوهر پر رفت آن عقد گوهرش ز دهان ماند این سفته در به گوش جهان آنچه باقی اگر چه خاک در است به ز فانی اگر چه گنج زر است

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۸ - گشادن عنصری به یک دو بیتی گرهی را که از بریدن زلف ایاز بر دل محمود افتاده بود و آن دو بیت این است: گر عیب سر زلف بت از کاستن است چه جای به غم نشستن و خاستن است وقت طرب و نشاط و می خواستن است کآرایش سرو هم ز پیراستن است بود ایاز آن به نیکویی ممتاز از همه لعبتان چین و طراز آفتابی ز آسمان امید سروی از باغ رحمت جاوید جبهه اش نور صبح بهروزی کار او روز دولت افروزی ابرویش قبله صفا کیشان طاق محراب طاعت اندیشان چشم او شیر گیر آهوی مست صفت شیران ازو گرفته شکست دهنی همچو عیش عاشق تنگ دو لبش با سرشک او یکرنگ غبغبش بود با ذقن به دو نیم سیبی از میوه زار باغ نعیم بر لبش همچو خضر تازه نبات آمده تر برون ز آب حیات متناسب ز فرق تا به قدم متواضع ز شاه تا به حشم هم ادب هم جمال با هم داشت آنچه بیرون ازین بود کم داشت در ادای حقوق خدمت شاه ننشستی ز پای بیگه و گاه خاطر شاه بود شیفته اش وز جمال و ادب فریفته اش یک شبی شه به بزم باده نشست یافت تأثیر باده بر وی دست دست عشقش بتافت دامن عقل شوق وصلش بسوخت خرمن عقل نقد جان در ره نیاز نهاد چشم بر طلعت ایاز گشاد دید زلفی که از بناگوشش سرنگون سر نهاده بر دوشش بند در بند و حلقه در حلقه بند صد جان و دل به هر حلقه سنبل خم گرفته تاب زده حلقه بر روی آفتاب زده خواست تا بر میان به هر تاری بندد از دست عشق زناری رسم دین از میانه برگیرد شیوه کافری ز سر گیرد عصمتش بانگ زد که هان محمود سایه ات باد بر جهان ممدود پیش ازان کت به کفر افتد کار تیغ برکش به قطع این زنار خجنر اندر کف ایاز نهاد گفت کن لطف هر چه باداباد قطع کن این کمند مشکین را ور نه بر باد می دهم دین را گفت ایاز از کجا برم ای شاه تا که باشد به موجب دلخواه گفت از نیمه زانکه نیمشب است رفته یک نیمه زین شب طرب است سازش از نیم زلف خویش تمام تا رسیم از شب تمام به کام چون ایاز این سخن ز شاه شنید نیمی از زلف خویشتن ببرید بوسه داد و به پیش شاه نهاد شاه دست کرم به بذل گشاد ریخت چندان در و زر و گوهر بهر فرمان شنیدنش بر سر که دگر پیش آن شه والا نتوانست کرد سر بالا شب بدینها به آخر انجامید هر کس از شغل خود بیارامید کرد بر شاه زور مستی و خواب سر به بالین نهاد مست و خراب خواب شب کرد و صبحدم برخاست با نسیم سحر به هم برخاست از حدیث شبانه یاد آورد روز بد را ترانه یاد آورد زلف ببریده را گرفت به دست همچو ماتم رسیدگان بنشست با دل خویش برگرفت خروش که چه بد بود آنچه کردم دوش بود عمر دراز زلف ایاز روی برتافتم ز عمر دراز نیمی از عمر خویش کم کردم بر خود و عمر خود ستم کردم صبر و هوشش فتاده در کم و کاست گه به جا می نشست و گه می خاست روز بگذشت و او قرار نیافت هیچ کس ز اهل بار بار نیافت بر در بار جمله صف بستند منتظر بهر بار بنشستند عنصری را شدند راهنمای که برو خویش را به شاه نمای بو که این عقده را گشاد دهی رنج و اندوه او به باد دهی عنصری را چو دید شاه از دور گفت هستم ز شغل دوش نفور حسب حالم ترانه ای ده ساز که به عیش شبانم آیم باز گفت شاها به باغ ملک تو در هست سروی ایاز تازه و تر دل پریشان مکن که گستاخی برد از سرو تازه بر شاخی باغبان سرو را چو پیراید جز به پیراستن نیاراید یک دوبیتی هم اندرین معنا کرد بر مطربان شاه املا در حریفان فتاد جوش و خروش برگرفتند بانگ نوشانوش وقت شه زان ترانه خرم شد ساغر خرمی دمادم شد دست همت ز تاج و تخت فشاند عنصری را به پیش تخت نشاند داد فرمان که گوهر آوردند دهنش را سه باره پر کردند آن دهانی که ریخت بر وی در ساختش از سه باره گوهر پر رفت آن عقد گوهرش ز دهان ماند این سفته در به گوش جهان آنچه باقی اگر چه خاک در است به ز فانی اگر چه گنج زر است

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۹ - مقاوله شاعر مادح با خواجه ممدوح شاعری را به خواجه ممدوح که بر او ریخت بدره های فتوح روزی اندر میان نقار افتاد هر دو را زان نقار کار افتاد گفت خواجه که شرم باد تو را زانچه گویی نماند یاد تو را زان همه زر که عاری از همه عیب بارها ریختم تو را در جیب گفت شاعر که راست می گویی زین سخن راه راست می پویی لیک زان غافلی که من کردم که تو را قبله سخن کردم شعر من هست مرغ فرخ فال وز مدیح تو نامه هاش به بال تو نشسته درون دروازه کرده از تو جهان پرآوازه زر که دادی به من خدای گواست که ازان یک درم نمانده به جاست آن رفیق هزار قافله رفت وین ز راه شکم به مزبله رفت زان فروزد سخن گزار چراغ زین بسوزد به رهگذار دماغ زان به سر تاج افتخارت ماند زین به فرقم غبار غارت ماند هر یکی را ذخیره چیست ببین با دل تنگ و تیره کیست ببین جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۵۰ - حکایت منت نهادن سفله بازاری با عارف از لباس ذل طمع عاری عارفی بود در زمین هری نام او سکه نگین هری همتش دست در خدای زده بر همه خلق پشت پای زده یکی از سفلگان بازاری نقد بازار او دل آزاری پیش عارف دم ارادت زد زان ارادت در سعادت زد صبح تا شام خدمتش کردی خوان کشیدی و سفره آوردی لیک چون سفله بود و طبع پرست بود آن پیش چشم او پیوست روزه بگشاد روزی از خوانش ریگی آمد ازان به دندانش آن همه خدمت و ارادت او گشت مغلوب رسم و عادت او گویی آن ریگ بود سنگ فسان کرد ازان سنگ تیز تیغ زبان لطف و احسان خود شمار گرفت هر یکی را نه صد هزار گرفت که فلان چاشتت چه آوردم یا فلان شب چه خدمتت کردم زان مزعفر برنجها که ز قند داشت شیرینیش به جان پیوند زان حلاوای شکر و بادام لب و دندان ازان رسیده به کام زان ترش آشهای صفرا کش برده طعمش ز اهل صفرا هش عارف از گفت و گوی او آشفت می شنیدم که زیر لب می گفت که دو سه سال دیگ شویه خویش که به میل دل دو رویه خویش داده بود از هوای گوناگون کرد در یک تغاره جمع اکنون همه را ریخت بهر خجلت من بر سر و روی و ریش و سبلت من این چه آلودگیست کامد پیش زین سفیهم ز نفس ساده خویش به همه آب های روی زمین نتوان یافتن خلاص از این هیچ کس آشنای سفله مباد منت آش و نان او مگشاد خون دل به ز دیده پالودن که ز پالوده اش لب آلودن

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴۹ - مقاوله شاعر مادح با خواجه ممدوح شاعری را به خواجه ممدوح که بر او ریخت بدره های فتوح روزی اندر میان نقار افتاد هر دو را زان نقار کار افتاد گفت خواجه که شرم باد تو را زانچه گویی نماند یاد تو را زان همه زر که عاری از همه عیب بارها ریختم تو را در جیب گفت شاعر که راست می گویی زین سخن راه راست می پویی لیک زان غافلی که من کردم که تو را قبله سخن کردم شعر من هست مرغ فرخ فال وز مدیح تو نامه هاش به بال تو نشسته درون دروازه کرده از تو جهان پرآوازه زر که دادی به من خدای گواست که ازان یک درم نمانده به جاست آن رفیق هزار قافله رفت وین ز راه شکم به مزبله رفت زان فروزد سخن گزار چراغ زین بسوزد به رهگذار دماغ زان به سر تاج افتخارت ماند زین به فرقم غبار غارت ماند هر یکی را ذخیره چیست ببین با دل تنگ و تیره کیست ببین جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۵۰ - حکایت منت نهادن سفله بازاری با عارف از لباس ذل طمع عاری عارفی بود در زمین هری نام او سکه نگین هری همتش دست در خدای زده بر همه خلق پشت پای زده یکی از سفلگان بازاری نقد بازار او دل آزاری پیش عارف دم ارادت زد زان ارادت در سعادت زد صبح تا شام خدمتش کردی خوان کشیدی و سفره آوردی لیک چون سفله بود و طبع پرست بود آن پیش چشم او پیوست روزه بگشاد روزی از خوانش ریگی آمد ازان به دندانش آن همه خدمت و ارادت او گشت مغلوب رسم و عادت او گویی آن ریگ بود سنگ فسان کرد ازان سنگ تیز تیغ زبان لطف و احسان خود شمار گرفت هر یکی را نه صد هزار گرفت که فلان چاشتت چه آوردم یا فلان شب چه خدمتت کردم زان مزعفر برنجها که ز قند داشت شیرینیش به جان پیوند زان حلاوای شکر و بادام لب و دندان ازان رسیده به کام زان ترش آشهای صفرا کش برده طعمش ز اهل صفرا هش عارف از گفت و گوی او آشفت می شنیدم که زیر لب می گفت که دو سه سال دیگ شویه خویش که به میل دل دو رویه خویش داده بود از هوای گوناگون کرد در یک تغاره جمع اکنون همه را ریخت بهر خجلت من بر سر و روی و ریش و سبلت من این چه آلودگیست کامد پیش زین سفیهم ز نفس ساده خویش به همه آب های روی زمین نتوان یافتن خلاص از این هیچ کس آشنای سفله مباد منت آش و نان او مگشاد خون دل به ز دیده پالودن که ز پالوده اش لب آلودن

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۵۱ - خاتمه کتاب جامی از شعر و شاعری باز آی با خموشی ز شعر دمساز آی شعر شعر خیال بافتن است بهر آن شعر مو شکافتن است گر چو استاد کارگر همه سال شعر بافی کنی بدین منوال به عبث شکل موشکافی چند شعر گویی و شعر بافی چند نکند با تو بیش ازین ایام کت به بافندگی برآرد نام نیست از نام و ننگ رنگ تو را گر ازین نام نیست ننگ تو را نه چه گفتم چه جای این سخن است رای دانا ورای این سخن است هست همت چو مغز و کار چو پوست کار هر کس به قدر همت اوست کار فرخنده گشته از فرهنگ کارگر را در او چه تهمت ننگ همت مرد چون بلند بود در همه کار ارجمند بود نرسد جز بلند معراجی خیر نساج را ز نساجی کار کاید ز کارخانه خیر در دو عالم بود نشانه خیر نکند کز طبع خرده دان زاید بهر شاهان خرده دان شاید مدح دونان به نغز گفتاری خرده دان را بود نگونساری شیوه مادحی چو گیری پیش مدح شاهان سرفراز اندیش خاصه شاهی که از مسافت دور مدت قطع آن سنین و شهور مخلصی را به تنگنای خمول بسته بر خود در خروج و دخول نه ز نظمش جواهر منظوم خوانده از نامه ثنا مرقوم نه ز نثرش لآلی منثور دیده در نامه دعا مسطور به کرامند تحفه یاد کند به گرامی هدیه شاد کند چیست آن تحفه بدره زر ناب وان هدیه عطیه نایاب بدره ای بی شمار بدر در او اخترانی بلند قدر در او بدر تدویر و آفتاب درخش لون شان طبع را مسرت بخش عدد اخترانش بی شتلم از اصول عدد دوازدهم بر نصاب کواکب مرصود گر شود کسر وی ز وی مفقود لعبتانند جمله زرد لباس به دو رویی به شهر روی شناس روی سایند اگر به سنگ سیاه زان شود تابناک سنگ چو ماه رسته هر یک ز داغ آتش و دود آتشین داغ بهر جان حسود آنچه زین بیشتر ز شاه سعید به فقیران نیکخواه رسید کف جود ویش مضاعف ساخت بحر را شرمسار زان کف ساخت شاهدی کان سلاسل الذهب است که ز بختش رسیده این لقب است پایه ای دارد آنچنان عالی که هلال آمدش به خلخالی پای همت کشید ازان خلخال کافسری بایدم گران مثقال زان زری کامد از خزینه شاه با خردمند قاصدی همراه تا کنم زان به نیروی امید افسر سرفرازی جاوید گرچه زانجا که هست پایه فقر که مبادا زوال سایه فقر همه ملک جهان حقیر بود زانکه آخر فناپذیر بود لیک از آنجا که تحفه شاهیست یاد کرد کمین هوا خواهیست برق نور است زاسمان بلند بر زمین فرود قدر نژند قدر آن را قیاس نتوان کرد جز ز شکرش اساس نتوان کرد با دهان ز قیل و قال خموش می کنم از زبان حال خروش آن خروشی که گوش جان شنود بلکه اهل خرد به آن گرود گوش سر از سماع آن معزول گوش سر بر سماع آن مجبول تا بود در زمانه گفت و شنفت تا بود قول آشکار و نهفت گوش دهر از دعای شه پر باد داعیان را به آن تفاخر باد هر دعا را بقای آن مضمون به سعادات سرمدی مقرون همه مقبول و مستجاب شده همه مقرون به فتح باب شده بر همین نکته ختم شد مقصود لله الحمد و العلی والجود

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۵۱ - خاتمه کتاب جامی از شعر و شاعری باز آی با خموشی ز شعر دمساز آی شعر شعر خیال بافتن است بهر آن شعر مو شکافتن است گر چو استاد کارگر همه سال شعر بافی کنی بدین منوال به عبث شکل موشکافی چند شعر گویی و شعر بافی چند نکند با تو بیش ازین ایام کت به بافندگی برآرد نام نیست از نام و ننگ رنگ تو را گر ازین نام نیست ننگ تو را نه چه گفتم چه جای این سخن است رای دانا ورای این سخن است هست همت چو مغز و کار چو پوست کار هر کس به قدر همت اوست کار فرخنده گشته از فرهنگ کارگر را در او چه تهمت ننگ همت مرد چون بلند بود در همه کار ارجمند بود نرسد جز بلند معراجی خیر نساج را ز نساجی کار کاید ز کارخانه خیر در دو عالم بود نشانه خیر نکند کز طبع خرده دان زاید بهر شاهان خرده دان شاید مدح دونان به نغز گفتاری خرده دان را بود نگونساری شیوه مادحی چو گیری پیش مدح شاهان سرفراز اندیش خاصه شاهی که از مسافت دور مدت قطع آن سنین و شهور مخلصی را به تنگنای خمول بسته بر خود در خروج و دخول نه ز نظمش جواهر منظوم خوانده از نامه ثنا مرقوم نه ز نثرش لآلی منثور دیده در نامه دعا مسطور به کرامند تحفه یاد کند به گرامی هدیه شاد کند چیست آن تحفه بدره زر ناب وان هدیه عطیه نایاب بدره ای بی شمار بدر در او اخترانی بلند قدر در او بدر تدویر و آفتاب درخش لون شان طبع را مسرت بخش عدد اخترانش بی شتلم از اصول عدد دوازدهم بر نصاب کواکب مرصود گر شود کسر وی ز وی مفقود لعبتانند جمله زرد لباس به دو رویی به شهر روی شناس روی سایند اگر به سنگ سیاه زان شود تابناک سنگ چو ماه رسته هر یک ز داغ آتش و دود آتشین داغ بهر جان حسود آنچه زین بیشتر ز شاه سعید به فقیران نیکخواه رسید کف جود ویش مضاعف ساخت بحر را شرمسار زان کف ساخت شاهدی کان سلاسل الذهب است که ز بختش رسیده این لقب است پایه ای دارد آنچنان عالی که هلال آمدش به خلخالی پای همت کشید ازان خلخال کافسری بایدم گران مثقال زان زری کامد از خزینه شاه با خردمند قاصدی همراه تا کنم زان به نیروی امید افسر سرفرازی جاوید گرچه زانجا که هست پایه فقر که مبادا زوال سایه فقر همه ملک جهان حقیر بود زانکه آخر فناپذیر بود لیک از آنجا که تحفه شاهیست یاد کرد کمین هوا خواهیست برق نور است زاسمان بلند بر زمین فرود قدر نژند قدر آن را قیاس نتوان کرد جز ز شکرش اساس نتوان کرد با دهان ز قیل و قال خموش می کنم از زبان حال خروش آن خروشی که گوش جان شنود بلکه اهل خرد به آن گرود گوش سر از سماع آن معزول گوش سر بر سماع آن مجبول تا بود در زمانه گفت و شنفت تا بود قول آشکار و نهفت گوش دهر از دعای شه پر باد داعیان را به آن تفاخر باد هر دعا را بقای آن مضمون به سعادات سرمدی مقرون همه مقبول و مستجاب شده همه مقرون به فتح باب شده بر همین نکته ختم شد مقصود لله الحمد و العلی والجود

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱ - آغاز ای به یادت تازه جان عاشقان زآب لطفت تر زبان عاشقان از تو بر عالم فتاده سایه ای خوبرویان را شده سرمایه ای عاشقان افتاده آن سایه اند مانده در سودا از آن سرمایه اند تا ز لیلی سر حسنت سر نزد عشق او آتش به مجنون در نزد تا لب شیرین نکردی چون شکر آن دو عاشق را نشد پرخون جگر تا نشد عذرا ز تو سیمین عذار دیده وامق نشد سیماب بار گفت وگوی حسن و عشق از توست و بس عاشق و معشوق نبود جز تو کس ای به پیشت حسن خوبان پرده ای تو به پرده روی پنهان کرده ای پرده را از حسن خود پروردگی می دهی زان دل برد چون پردگی بس که روی خوب تو با پرده ساخت پرده را از روی تو نتوان شناخت تا به کی در پرده باشی عشوه ساز عالمی با نقش پرده عشق باز وقت شد کین پرده بگشایی ز پیش خالی از پرده نمایی روی خویش در تماشای خودم بیخود کنی فارغ از تمییز نیک و بد کنی عاشقی باشم به تو افروخته دیده را از دیگران بردوخته ای در اطوار حقایق سیر تو نیست در کار خلایق غیر تو گرچه باشم ناظر از هر منظری جز تو در عالم نبینم دیگری جلوه گر در صورت عالم تویی خرده دان در کسوت آدم تویی از حریم تو دویی را بار نیست گفت و گوی اندک و بسیار نیست از دویی خواهم که یکتایم کنی در مقامات یکی جایم کنی تا چو آن کرد رهیده از دویی این منم گویم خدایا یا تویی گر منم این علم و قدرت از کجاست ور تویی این عجز و سستی از که خاست جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲ - حکایت آن کرد که در انبوهی شهر کدویی بر پای خود بست تا خود را گم نکند کردی از آشوب گردش های دهر کرد از صحرا و کوه آهنگ شهر دید شهری پر فغان و پر خروش آمده ز انبوهی مردم به جوش بی قراران جهان در هر مقر در تک و پو بر خلاف یکدگر آن یکی را از برون عزم درون وان دگر را از درون میل برون آن یکی را از یمین رو در شمال وان دگر سوی یمین جنبش سگال کرد مسکین چون بدید آن کار و بار از میانه کرد جا بر یک کنار گفت اگر جا بر صف مردم کنم جای آن دارد که خود را گم کنم یک نشانه بهر خود ناکرده ساز خویشتن را چون توانم یافت باز اتفاقا یک کدو بودش به دست آن کدو بهر نشان بر پای بست تا چو خود را گم کند در شهر و کو بازیابد چون ببیند آن کدو زیرکی آن راز را دانست و زود در پی اش افتاد تا جایی غنود آن کدو را حالی از وی باز کرد بر تن خود بست و خواب آغاز کرد کرد چون بیدار شد دید آن کدو بسته بر پای کسی پهلوی او بانگ بر وی زد که خیز ای سست کیش کز تو حیران مانده ام در کار خویش این منم یا تو نمی دانم درست گر منم چون این کدو بر پای توست ور تویی این من کجایم کیستم در شماری می نیایم چیستم ای خدا آن کرد بی سرمایه ام از همه کردان فروتر پایه ام ده ز فضلت رونقی این کرد را کن ز لطفت راوقی این درد را تا ز هر آلایشی صافی شوم اهل دل را شربتی شافی شوم جامی آسا یک به یک را شادکام خم خم ار نبود رسانم جام جام ور به من این مکرمت باشد بدیع خواجه کونین را آرم شفیع

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱ - آغاز ای به یادت تازه جان عاشقان زآب لطفت تر زبان عاشقان از تو بر عالم فتاده سایه ای خوبرویان را شده سرمایه ای عاشقان افتاده آن سایه اند مانده در سودا از آن سرمایه اند تا ز لیلی سر حسنت سر نزد عشق او آتش به مجنون در نزد تا لب شیرین نکردی چون شکر آن دو عاشق را نشد پرخون جگر تا نشد عذرا ز تو سیمین عذار دیده وامق نشد سیماب بار گفت وگوی حسن و عشق از توست و بس عاشق و معشوق نبود جز تو کس ای به پیشت حسن خوبان پرده ای تو به پرده روی پنهان کرده ای پرده را از حسن خود پروردگی می دهی زان دل برد چون پردگی بس که روی خوب تو با پرده ساخت پرده را از روی تو نتوان شناخت تا به کی در پرده باشی عشوه ساز عالمی با نقش پرده عشق باز وقت شد کین پرده بگشایی ز پیش خالی از پرده نمایی روی خویش در تماشای خودم بیخود کنی فارغ از تمییز نیک و بد کنی عاشقی باشم به تو افروخته دیده را از دیگران بردوخته ای در اطوار حقایق سیر تو نیست در کار خلایق غیر تو گرچه باشم ناظر از هر منظری جز تو در عالم نبینم دیگری جلوه گر در صورت عالم تویی خرده دان در کسوت آدم تویی از حریم تو دویی را بار نیست گفت و گوی اندک و بسیار نیست از دویی خواهم که یکتایم کنی در مقامات یکی جایم کنی تا چو آن کرد رهیده از دویی این منم گویم خدایا یا تویی گر منم این علم و قدرت از کجاست ور تویی این عجز و سستی از که خاست جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲ - حکایت آن کرد که در انبوهی شهر کدویی بر پای خود بست تا خود را گم نکند کردی از آشوب گردش های دهر کرد از صحرا و کوه آهنگ شهر دید شهری پر فغان و پر خروش آمده ز انبوهی مردم به جوش بی قراران جهان در هر مقر در تک و پو بر خلاف یکدگر آن یکی را از برون عزم درون وان دگر را از درون میل برون آن یکی را از یمین رو در شمال وان دگر سوی یمین جنبش سگال کرد مسکین چون بدید آن کار و بار از میانه کرد جا بر یک کنار گفت اگر جا بر صف مردم کنم جای آن دارد که خود را گم کنم یک نشانه بهر خود ناکرده ساز خویشتن را چون توانم یافت باز اتفاقا یک کدو بودش به دست آن کدو بهر نشان بر پای بست تا چو خود را گم کند در شهر و کو بازیابد چون ببیند آن کدو زیرکی آن راز را دانست و زود در پی اش افتاد تا جایی غنود آن کدو را حالی از وی باز کرد بر تن خود بست و خواب آغاز کرد کرد چون بیدار شد دید آن کدو بسته بر پای کسی پهلوی او بانگ بر وی زد که خیز ای سست کیش کز تو حیران مانده ام در کار خویش این منم یا تو نمی دانم درست گر منم چون این کدو بر پای توست ور تویی این من کجایم کیستم در شماری می نیایم چیستم ای خدا آن کرد بی سرمایه ام از همه کردان فروتر پایه ام ده ز فضلت رونقی این کرد را کن ز لطفت راوقی این درد را تا ز هر آلایشی صافی شوم اهل دل را شربتی شافی شوم جامی آسا یک به یک را شادکام خم خم ار نبود رسانم جام جام ور به من این مکرمت باشد بدیع خواجه کونین را آرم شفیع

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳ - نعت خواجه ای که ربقه بندگیش طوق گردن سر بلندان است و داغ غلامیش نشان دولت ارجمندان خواجه ای کش خیل شاهان بنده اند حلقه حکمش به گوش افکنده اند مقبلان را قبله جان روی اوست کعبه امید خاک کوی اوست کویش آمد کعبه هر محرمی کعبه را نبود گزیر از زمزمی زمزم آن چشم های پر نم است آب روی عارفان زان زمزم است نعره زمزم فشانان از غمش ناله گردونچه های زمزمش کعبه بی وی از بتان پر سنگ بود بر خداجویان حریمش تنگ بود سعی او از بیخ و بن برکندشان در بیابان عدم افکندشان شارع دین پاک گشت از سنگلاخ بر خدا جویان شد آن میدان فراخ شد قدمگاه خلیل او را به کام عالی از یمن قدومش آن مقام بر حجر نام یمین الله نهاد بر یمین الله به حرمت بوسه داد دست کم داده ست در روی زمین هیچ کس را دستبوسی اینچنین مروه را رو در صفا بود از ازل سعی او مشکور در سهل و جبل نسخه کونین را دیباچه اوست جمله عالم مفلسند و خواجه اوست طعمه از خوان عطایش می خوریم زله از نزل نوالش می بریم خلقی از کم طاعتی در خشکسال از کفش دارند امید نوال هر که چیند ریزه زین خوان کرم از گزند قحطسال او را چه غم جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴ - حکایت آن غلام نخوت‌کیش که به واسطهٔ مکنت خواجهٔ خویش از محنت قحط و تنگ‌سالی بی‌باک بود و لاابالی در دیار مصر قحطی خاست سخت کز فزع هر کس به نیل انداخت رخت چون به سوی نان رهی نشناختند رخت هستی را در آب انداختند بود جانی قیمت هر تای نان نان همی گفتند و می دادند جان بخردی زیبا غلامی را بدید کاو به فخر و ناز دامن می کشید طلعتی چون قرص خور آراسته نی ز کم خواری مه آسا کاسته تازه روی و خنده ناک و شادکام هر طرف چون شاخ خرم در خرام بخردش گفت ای غلام از فخر و ناز چند باشی سرکش و گردن فراز از غم نان عالمی خوار و دژم تو چرایی اینچنین فارغ ز غم گفت بر سر خواجه ای دارم کریم هستم از انعام او غرق نعیم خوان پر از نان خانه اش پر گندم است نام قحط از خان و مان او گم است چون نباشم خرم و شاد اینچنین وز گزند قحط آزاد اینچنین

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳ - نعت خواجه ای که ربقه بندگیش طوق گردن سر بلندان است و داغ غلامیش نشان دولت ارجمندان خواجه ای کش خیل شاهان بنده اند حلقه حکمش به گوش افکنده اند مقبلان را قبله جان روی اوست کعبه امید خاک کوی اوست کویش آمد کعبه هر محرمی کعبه را نبود گزیر از زمزمی زمزم آن چشم های پر نم است آب روی عارفان زان زمزم است نعره زمزم فشانان از غمش ناله گردونچه های زمزمش کعبه بی وی از بتان پر سنگ بود بر خداجویان حریمش تنگ بود سعی او از بیخ و بن برکندشان در بیابان عدم افکندشان شارع دین پاک گشت از سنگلاخ بر خدا جویان شد آن میدان فراخ شد قدمگاه خلیل او را به کام عالی از یمن قدومش آن مقام بر حجر نام یمین الله نهاد بر یمین الله به حرمت بوسه داد دست کم داده ست در روی زمین هیچ کس را دستبوسی اینچنین مروه را رو در صفا بود از ازل سعی او مشکور در سهل و جبل نسخه کونین را دیباچه اوست جمله عالم مفلسند و خواجه اوست طعمه از خوان عطایش می خوریم زله از نزل نوالش می بریم خلقی از کم طاعتی در خشکسال از کفش دارند امید نوال هر که چیند ریزه زین خوان کرم از گزند قحطسال او را چه غم جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴ - حکایت آن غلام نخوت‌کیش که به واسطهٔ مکنت خواجهٔ خویش از محنت قحط و تنگ‌سالی بی‌باک بود و لاابالی در دیار مصر قحطی خاست سخت کز فزع هر کس به نیل انداخت رخت چون به سوی نان رهی نشناختند رخت هستی را در آب انداختند بود جانی قیمت هر تای نان نان همی گفتند و می دادند جان بخردی زیبا غلامی را بدید کاو به فخر و ناز دامن می کشید طلعتی چون قرص خور آراسته نی ز کم خواری مه آسا کاسته تازه روی و خنده ناک و شادکام هر طرف چون شاخ خرم در خرام بخردش گفت ای غلام از فخر و ناز چند باشی سرکش و گردن فراز از غم نان عالمی خوار و دژم تو چرایی اینچنین فارغ ز غم گفت بر سر خواجه ای دارم کریم هستم از انعام او غرق نعیم خوان پر از نان خانه اش پر گندم است نام قحط از خان و مان او گم است چون نباشم خرم و شاد اینچنین وز گزند قحط آزاد اینچنین

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵ - در مدح پادشاه دین پناه ظل الله فی الارضین علی مفارق الضعفاء و المساکین در خم این گنبد عالی اساس چیست شغل شاکر منعم شناس در مقام شاکری بودن مقیم بر کرم های جهاندار کریم آن کرم خاصه که حکمش شامل است وان وجود پادشاه عادل است شاه عادل نیست جز ظل اله خلق را ضل اله آمد پناه هر چه ذات شخص ازان پیرایه بست پیش دانا مثل آن در سایه هست هست ازین رو سایه عین سایه دار هان و هان تا ننگری در سایه خوار سایه عکس ذات صاحب سایه است وز صفات ذات او پر مایه است هر چه در ذاتش نهان است از صفات باشد از سایه هویدا در جهات از شکوه خسروان کامکار می شود فر الهی آشکار ور بر این دعوی تو را باید گواه رو نظر کن در شه عالم پناه شهریاری کان یسار و یم یمین عرصه ملک جمش زیر نگین شاه یعقوب آن جهانداری که هست با علوش ذروه افلاک پست ملک هستی فسحت میدان او گوی گردون در خم چوگان او خاک نعل رخش او بوسد هلال پشت کوز او بر این معنیست دال بر سر این طارم دور از گزند قدر او زین خاکبوسی شد بلند دست او رسم کرم را تازه کرد جود حاتم را بلند آوازه کرد نام او دیباچه دیوان عدل حکم او سنجیده میزان عدل نور عدلش در شبستان عدم کرده حبس ظلمت ظلم و ستم شد ز حسن خلق مشهور ز من هست میراث وی این خلق حسن والدش موکب به دار الخلد راند از وی این خلق حسن میراث ماند پایه ای از تخت او چرخ کبود تاجداران پیش تختش در سجود پیش تختش کس ز سجده سر نتافت هر که سر برتافت از وی سر نیافت سروری سر خاک راهش کردن است آبرو رو در رهش آوردن است هر که را سر در ره او خاک شد خاک او تاج سر افلاک شد هر که را خاک درش داد آبروی شد هر آب رو به چشمش آب جوی مدح او خواهم که گویم سال ها یابم از مداحیش اقبال ها لیک کوته می کنم این باب را مختصر می سازم این اطناب را جرم خورشید از افق گشته بلند عالمی از پرتو او بهره مند نیست حد ذره بی دست و پای تا به مدح او شود دستانسرای مدح او گفتن نه حد هر کس است نام او گفتم همین مدحش بس است جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶ - حکایت آن شاعر که دعوی مداحی شاه کرد و نامه ای مختصر به نام شاه پیش آورد شاعری شد پیش شاه نامور کای ز رفعت سوده در افلاک سر در مدیحت تازه شعری گفته ام گوهری روشن چو شعری سفته ام گرچه خلقی در مدحت سفته اند اینچنین مدحی تو را کم گفته اند نامه ای آنگه به دست شاه داد کرده نام شاه و بس در وی سواد شاه گفتش کای تهی از عقل و هوش به که باشی از چنین مدحی خموش نیست نقش نامه ات جز نام و بس ذکر نام کس نباشد مدح کس نی به ملک و عدل وصفم کرده ای نی حدیث تخت و تاج آورده ای دور ازین اوصاف چون نامم بری آن نباشد شیوه مدح آوری گفت شاها تو بدین فرخنده نام یافتی شهرت به اوصاف کرام هر که خواند نام تو یا بشنود جز بدین اوصاف ذهنش کی رود چون بود نامت بر این اوصاف دال دفتری باشد ز اوصاف کمال گرچه حرفی غیر ازین مذکور نیست مدح تو گر خوانم آن را دور نیست

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵ - در مدح پادشاه دین پناه ظل الله فی الارضین علی مفارق الضعفاء و المساکین در خم این گنبد عالی اساس چیست شغل شاکر منعم شناس در مقام شاکری بودن مقیم بر کرم های جهاندار کریم آن کرم خاصه که حکمش شامل است وان وجود پادشاه عادل است شاه عادل نیست جز ظل اله خلق را ضل اله آمد پناه هر چه ذات شخص ازان پیرایه بست پیش دانا مثل آن در سایه هست هست ازین رو سایه عین سایه دار هان و هان تا ننگری در سایه خوار سایه عکس ذات صاحب سایه است وز صفات ذات او پر مایه است هر چه در ذاتش نهان است از صفات باشد از سایه هویدا در جهات از شکوه خسروان کامکار می شود فر الهی آشکار ور بر این دعوی تو را باید گواه رو نظر کن در شه عالم پناه شهریاری کان یسار و یم یمین عرصه ملک جمش زیر نگین شاه یعقوب آن جهانداری که هست با علوش ذروه افلاک پست ملک هستی فسحت میدان او گوی گردون در خم چوگان او خاک نعل رخش او بوسد هلال پشت کوز او بر این معنیست دال بر سر این طارم دور از گزند قدر او زین خاکبوسی شد بلند دست او رسم کرم را تازه کرد جود حاتم را بلند آوازه کرد نام او دیباچه دیوان عدل حکم او سنجیده میزان عدل نور عدلش در شبستان عدم کرده حبس ظلمت ظلم و ستم شد ز حسن خلق مشهور ز من هست میراث وی این خلق حسن والدش موکب به دار الخلد راند از وی این خلق حسن میراث ماند پایه ای از تخت او چرخ کبود تاجداران پیش تختش در سجود پیش تختش کس ز سجده سر نتافت هر که سر برتافت از وی سر نیافت سروری سر خاک راهش کردن است آبرو رو در رهش آوردن است هر که را سر در ره او خاک شد خاک او تاج سر افلاک شد هر که را خاک درش داد آبروی شد هر آب رو به چشمش آب جوی مدح او خواهم که گویم سال ها یابم از مداحیش اقبال ها لیک کوته می کنم این باب را مختصر می سازم این اطناب را جرم خورشید از افق گشته بلند عالمی از پرتو او بهره مند نیست حد ذره بی دست و پای تا به مدح او شود دستانسرای مدح او گفتن نه حد هر کس است نام او گفتم همین مدحش بس است جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶ - حکایت آن شاعر که دعوی مداحی شاه کرد و نامه ای مختصر به نام شاه پیش آورد شاعری شد پیش شاه نامور کای ز رفعت سوده در افلاک سر در مدیحت تازه شعری گفته ام گوهری روشن چو شعری سفته ام گرچه خلقی در مدحت سفته اند اینچنین مدحی تو را کم گفته اند نامه ای آنگه به دست شاه داد کرده نام شاه و بس در وی سواد شاه گفتش کای تهی از عقل و هوش به که باشی از چنین مدحی خموش نیست نقش نامه ات جز نام و بس ذکر نام کس نباشد مدح کس نی به ملک و عدل وصفم کرده ای نی حدیث تخت و تاج آورده ای دور ازین اوصاف چون نامم بری آن نباشد شیوه مدح آوری گفت شاها تو بدین فرخنده نام یافتی شهرت به اوصاف کرام هر که خواند نام تو یا بشنود جز بدین اوصاف ذهنش کی رود چون بود نامت بر این اوصاف دال دفتری باشد ز اوصاف کمال گرچه حرفی غیر ازین مذکور نیست مدح تو گر خوانم آن را دور نیست

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷ - اظهار عجز از استیفای ثنا کردن و دست تضرع به ادای دعا برآوردن به که اکنون اعتراف آرم به عجز نعره اقرار بردارم به عجز پیش ارباب ذکا اینست دین سر لا احصی ثنا اینست این چون ثنایش را نمی یارم شمار به که گیرد بر دعا کارم قرار نی دعایی کاید از هر سست رای مختصر بر عز و جاه این سرای بل دعایی چون دعای اهل دل بر کرم های الهی مشتمل هم نشاط و کامرانی آورد هم حیات جاودانی آورد شاه را روی دل اندر دین کند دولت دینداریش آیین کند شغل او بر موجب فرمان شود تخم دولت های جاویدان شود تا بود این طارم نیلوفری جلوه گاه آفتاب خاوری تخت شاهی جلوه گاه شاه باد خاطرش ز اسرار دین آگاه باد بادش از فضل ازل هر دم مدد تا شود شایسته ملک ابد نیکخواهانش زهر آفت سلیم بر طریق نیکخواهی مستقیم شاه را فضل و هنر بی حد بود عد آن کی طاقت بخرد بود جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۸ - انتقال به مدح گوهر کان فتوت و مشید ارکان اخوت والی ملک جاه و جمال یوسف مصر فضل و افضال اعز الله تعالی انصاره و ضاعف اقتداره نیکخواهی خاصه کو را یاور است گشته پیدا با وی از یک گوهر است کرده جا در سایه اقبال او سایه وار افتاده در دنبال او هر کجا این آفتاب آن پرتو است هر کجا آن پیشوا این پیرو است گرچه بر مهد خلافت زاده است بر خلافش یک قدم ننهاده است والی مصر جلال و احتشام بود از آن رو یوسفش کردند نام رشک یوسف طلعت زیبای او چون زلیخا عالمی شیدای او هر که می آرد رخش را در نظر می زند گلبانگ ما هذا بشر گرچه هست او یک برادر شاه را هست با صد جان برابر شاه را آمد او شه را برادر یار هم در زمانه باشد این بسیار کم گفت با دانشوری آن ساده مرد کای به دانش نزد هر آزاده فرد باز کن زین نکته پوشیده پوست که برادر به بود یا یار و دوست گفت نبود نزد دانا هیچ چیز زان برادر به که باشد یار نیز بر سر گردون خدایا ماه و سال تا فراق فرقدان باشد محال این دو اختر را به هم تابنده وار بر سریر مکرمت پاینده دار

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷ - اظهار عجز از استیفای ثنا کردن و دست تضرع به ادای دعا برآوردن به که اکنون اعتراف آرم به عجز نعره اقرار بردارم به عجز پیش ارباب ذکا اینست دین سر لا احصی ثنا اینست این چون ثنایش را نمی یارم شمار به که گیرد بر دعا کارم قرار نی دعایی کاید از هر سست رای مختصر بر عز و جاه این سرای بل دعایی چون دعای اهل دل بر کرم های الهی مشتمل هم نشاط و کامرانی آورد هم حیات جاودانی آورد شاه را روی دل اندر دین کند دولت دینداریش آیین کند شغل او بر موجب فرمان شود تخم دولت های جاویدان شود تا بود این طارم نیلوفری جلوه گاه آفتاب خاوری تخت شاهی جلوه گاه شاه باد خاطرش ز اسرار دین آگاه باد بادش از فضل ازل هر دم مدد تا شود شایسته ملک ابد نیکخواهانش زهر آفت سلیم بر طریق نیکخواهی مستقیم شاه را فضل و هنر بی حد بود عد آن کی طاقت بخرد بود جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۸ - انتقال به مدح گوهر کان فتوت و مشید ارکان اخوت والی ملک جاه و جمال یوسف مصر فضل و افضال اعز الله تعالی انصاره و ضاعف اقتداره نیکخواهی خاصه کو را یاور است گشته پیدا با وی از یک گوهر است کرده جا در سایه اقبال او سایه وار افتاده در دنبال او هر کجا این آفتاب آن پرتو است هر کجا آن پیشوا این پیرو است گرچه بر مهد خلافت زاده است بر خلافش یک قدم ننهاده است والی مصر جلال و احتشام بود از آن رو یوسفش کردند نام رشک یوسف طلعت زیبای او چون زلیخا عالمی شیدای او هر که می آرد رخش را در نظر می زند گلبانگ ما هذا بشر گرچه هست او یک برادر شاه را هست با صد جان برابر شاه را آمد او شه را برادر یار هم در زمانه باشد این بسیار کم گفت با دانشوری آن ساده مرد کای به دانش نزد هر آزاده فرد باز کن زین نکته پوشیده پوست که برادر به بود یا یار و دوست گفت نبود نزد دانا هیچ چیز زان برادر به که باشد یار نیز بر سر گردون خدایا ماه و سال تا فراق فرقدان باشد محال این دو اختر را به هم تابنده وار بر سریر مکرمت پاینده دار

%0
10 Bölüm