Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۱ - حکایت عارف دل بیدار شب زنده دار عارفی از ظلمت شب نور یاب دیده فرو بست به کلی ز خواب شب که ز خورشید نظر دوختی شمع نظر تا سحر افروختی هر مژه از دیده خونابه ده بود به ابروش همانا گره روزی ازو کرد فضولی سؤال کای نزده راه تو خواب و خیال چون دل بیدار تو از خواب رست دیده چرا بایدت از خواب بست رنج نخفتن چو گران داردت یکدمه راحت چه زیان داردت گفت نشاید که خدای جهان هر شبی آید ز نخست آسمان بانگ زند کز صف دوران راه کیست که آید به درم عذرخواه تا کرم خویش سفیرش کنم رحمت خود عذر پذیرش کنم من به چنین حال نهم سر به خواب گوش بخوابانم ازین خوش خطاب او نظر لطف به من کرده باز دیده اقبال من از وی فراز هر که کند دعوی سودای او خواب کنان از رخ زیبای او دعویش از صدق بود بی فروغ چون نفس صبح نخستین دروغ جامی اگر دیده تو روشن است در دلت از روضه جان روزن است سخت قدم باش درین ره نه سست چشم بر آن دار که چشمش به توست جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۲ - مقاله یازدهم در نشان دادن از حال صوفیان که نشان ایشان بی نشانی است و زندگانی ایشان در جان فشانی ای ز صفت تیره دلان خم زده وز صفت اهل صفا دم زده دل نشده صاف ز نام آوری نام برآورده به صوفیگری شیوه صوفی چه بود نیستی چند تو بر هستی خود ایستی گم شو ازین هستی پر اشتلم بلکه شو از گم شدگی نیز گم ناشده از خویش تهی همچو نی دم زدنت زانکه نه یی تا به کی گر تو نیی این همه آوازه چیست هر نفس این زمزمه تازه چیست نی چه بود آن که به دستان خویش دم نزند جز ز نیستان خویش بادیه هستی خود بسپرد پی به نیستان عدم آورد چون ز نیستان شکرافشان شود بهر حریفان شکرستان شود از شکرستان چو برآرد نفس طوطی جان ها شود آنجا مگس بر لبت این لاف که چون نی نیم در دلت اندیشه که جز کی کیم قالب تو رومی و دل زنگی است رو که نه این شیوه یکرنگی است با تن رومی دل زنگی که چه رنگ یکی گیر دو رنگی که چه رنگ دو رنگی به دو رنگان گذار زانکه دو رنگی همه عیب است و عار به که شفا جو ز مسیحا شوی بو که ازین عیب مبرا شوی خشک ز روزه شکمت طبلسان گشته علم بر کتفت طیلسان سر نزده از دلت انصاف فقر چند بدین طبل و علم لاف فقر خرقه صد پاره که داری به دوش بر سر صد عیب بود پرده پوش دلق ورع را چو بود تار سست کی شود از خرقه پاره درست رشته تسبیح تو دام ریاست مهره آن دانه مرغ هواست دانه و دام از پی آن گستری تا غذی از گرسنه مرغی خوری هست ز مسواک چه سوهان تو تیز به خوان همه دندان تو تیزی دندانت به سوهان بسای از سر هر سفره مشو لقمه خای شرح محاسن چو دهد شانه ات سر به قبایح نهد افسانه ات نیست به روی تو یکی مو سیاه چند کنی نامه سیاه از گناه شکل کمان راست قدت شرح ده بهر کمان تو عصا گشته زه تا به کمانت فلک این چله بست تیر جوانیت برون شد ز شست نوبت پیریست جوانی مکن میل سوی نیل امانی مکن بر سر سجاده چو پا سایدت پا ز رعونت به زمین نایدت رخ به زمین سای به وقت نماز زانکه مصلاست حجاب نیاز از کجی و کجروی اندیشه کن پیروی راستروان پیشه کن مدعیی خرقه تقوا مپوش متقیی جام تمنا منوش زهد می آلوده نیرزد به هیچ مس زراندوده نیرزد به هیچ صورت و معنیت به هم راست دار تات شوند اهل صفا خواستگار یا ز سرت خرقه تقوا بکش یا قدم از راه تمنا بکش

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۱ - حکایت عارف دل بیدار شب زنده دار عارفی از ظلمت شب نور یاب دیده فرو بست به کلی ز خواب شب که ز خورشید نظر دوختی شمع نظر تا سحر افروختی هر مژه از دیده خونابه ده بود به ابروش همانا گره روزی ازو کرد فضولی سؤال کای نزده راه تو خواب و خیال چون دل بیدار تو از خواب رست دیده چرا بایدت از خواب بست رنج نخفتن چو گران داردت یکدمه راحت چه زیان داردت گفت نشاید که خدای جهان هر شبی آید ز نخست آسمان بانگ زند کز صف دوران راه کیست که آید به درم عذرخواه تا کرم خویش سفیرش کنم رحمت خود عذر پذیرش کنم من به چنین حال نهم سر به خواب گوش بخوابانم ازین خوش خطاب او نظر لطف به من کرده باز دیده اقبال من از وی فراز هر که کند دعوی سودای او خواب کنان از رخ زیبای او دعویش از صدق بود بی فروغ چون نفس صبح نخستین دروغ جامی اگر دیده تو روشن است در دلت از روضه جان روزن است سخت قدم باش درین ره نه سست چشم بر آن دار که چشمش به توست جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۲ - مقاله یازدهم در نشان دادن از حال صوفیان که نشان ایشان بی نشانی است و زندگانی ایشان در جان فشانی ای ز صفت تیره دلان خم زده وز صفت اهل صفا دم زده دل نشده صاف ز نام آوری نام برآورده به صوفیگری شیوه صوفی چه بود نیستی چند تو بر هستی خود ایستی گم شو ازین هستی پر اشتلم بلکه شو از گم شدگی نیز گم ناشده از خویش تهی همچو نی دم زدنت زانکه نه یی تا به کی گر تو نیی این همه آوازه چیست هر نفس این زمزمه تازه چیست نی چه بود آن که به دستان خویش دم نزند جز ز نیستان خویش بادیه هستی خود بسپرد پی به نیستان عدم آورد چون ز نیستان شکرافشان شود بهر حریفان شکرستان شود از شکرستان چو برآرد نفس طوطی جان ها شود آنجا مگس بر لبت این لاف که چون نی نیم در دلت اندیشه که جز کی کیم قالب تو رومی و دل زنگی است رو که نه این شیوه یکرنگی است با تن رومی دل زنگی که چه رنگ یکی گیر دو رنگی که چه رنگ دو رنگی به دو رنگان گذار زانکه دو رنگی همه عیب است و عار به که شفا جو ز مسیحا شوی بو که ازین عیب مبرا شوی خشک ز روزه شکمت طبلسان گشته علم بر کتفت طیلسان سر نزده از دلت انصاف فقر چند بدین طبل و علم لاف فقر خرقه صد پاره که داری به دوش بر سر صد عیب بود پرده پوش دلق ورع را چو بود تار سست کی شود از خرقه پاره درست رشته تسبیح تو دام ریاست مهره آن دانه مرغ هواست دانه و دام از پی آن گستری تا غذی از گرسنه مرغی خوری هست ز مسواک چه سوهان تو تیز به خوان همه دندان تو تیزی دندانت به سوهان بسای از سر هر سفره مشو لقمه خای شرح محاسن چو دهد شانه ات سر به قبایح نهد افسانه ات نیست به روی تو یکی مو سیاه چند کنی نامه سیاه از گناه شکل کمان راست قدت شرح ده بهر کمان تو عصا گشته زه تا به کمانت فلک این چله بست تیر جوانیت برون شد ز شست نوبت پیریست جوانی مکن میل سوی نیل امانی مکن بر سر سجاده چو پا سایدت پا ز رعونت به زمین نایدت رخ به زمین سای به وقت نماز زانکه مصلاست حجاب نیاز از کجی و کجروی اندیشه کن پیروی راستروان پیشه کن مدعیی خرقه تقوا مپوش متقیی جام تمنا منوش زهد می آلوده نیرزد به هیچ مس زراندوده نیرزد به هیچ صورت و معنیت به هم راست دار تات شوند اهل صفا خواستگار یا ز سرت خرقه تقوا بکش یا قدم از راه تمنا بکش

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۳ - حکایت صوفیی که در سماع غنای مغنیه خرقه فقر از سر برکشید و از لجه بی آرام بحر حقیقت به ساحت ساحل مجاز آرمید کعبه روی از سر وجد عظیم در صف پیران حرم شد مقیم مرغ دل او چو زدی پر و بال رستی از این دامگه پر وبال وجد الهیش رهاندی ز خویش جذب حقش بازستادی ز خویش آمدی از هستی خود گشته صاف رقص کنان گرد حرم در طواف روزی از آنجا که قضا ره زدش زخم بلا بر دل آگه زدش مطربه ای رونق کارش ببرد وز دل و جان صبر و قرارش ببرد ذوق می عشوه و نازش چشید دل ز حقیقت به مجازش کشید بود همان حالت وجدش به جای لیک ازان شاهد دستانسرای خرقه به پیران حرم داد و گفت سر خود از خلق چه دارم نهفت در دل من وجد الهی نماند جنبش من جز به ملاهی نماند ز آتش اغیار درونم به جوش خرقه اصحاب چه دارم به دوش خوش نبود بتکده دل زان نگار خلعت اسلام به بر کعبه وار تا به حقیقت نکشید آن مجاز باز نیامد به سر خرقه باز جامی ازین قاعده دلپذیر تا بتوانی سبق صدق گیر زانکه درین مزرع مرد آزمای هیچ نیرزد جو گندم نمای جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۴ - مقاله دوازدهم در شرح حال علمای از عمل دور و سف های به جهل و جدل مغرور ای علم علم برافراخته چون علم از علم سرافراخته خویشتن از علم علم ساختی چون عمل آمد علم انداختی لاف درستیست علم سازیت حجت سستی علم اندازیت دعوی دانش کنی از جاهلی حاصل تحصیل تو بی حاصلی خواجه زند بانگ که صنعتورم مس شود از جودت صنعت زرم لیکن اگر دست به جیبش نهی چون کف مفلس بود از زر تهی کیسه چو خالی بود از زر و سیم دعوی اکسیر چه سود از حکیم جمع کتب از سره و ناسره کرده چو خشت است به گردت خره آن خره کن رخنه که از چار حد بست میان تو و مقصود سد هر ورقی زان کتب آمد حجاب زان حجب توی به تو رخ بتاب تا ببری از همه فردا سبق زان کتب امروز بگردان ورق علم که خوانده به ره ناصواب باشد ازان علم سیه رو کتاب نور دل از سینه سینا مجوی روشنی از چشم نه بینا مجوی جانب کفر است اشارات او باعث خوف است بشارات او فکر شفایش همه بیماری است میل نجاتش ز گرفتاری است قاعده طب که به قانون نهاد پای نه از قاعده بیرون نهاد لیک نهان ساخت بر اهل طلب روی مسبب به حجاب سبب خاصیت علم سبب سوزی است شیوه جاهل سبب آموزی است طب ز نبی جوی که طب النبی سازدت از جمله علل اجنبی از مرض جهل شفا بخشدت وز کدر نفس صفا بخشدت تابد از اسباب و علل روی تو واکند از هر چه نه حق خوی تو عمر تو شد صرف اصول و فروع هیچ نیفتاد به اصلت رجوع هیچ وقوفت ز مقاصد چو نیست از طلب آن به مواقف مایست بر تو چو نگشاد ز مفتاح راه دولت فتح از در فتاح خواه گر ز موانع دل تو صاف نیست کشف موانع حد کشاف نیست نور هدایت ز هدایه مجوی راه نهایت به نهایه مپوی ترک نفاق و کم تلبیس گیر علم ز سرچشمه تقدیس گیر هر چه نه قال الله و قال الرسول هست بر اهل فضلیت فضول فضل خدا بین و فضولی مکن جهل ز حد رفت جهولی مکن علم چو دادت ز عمل سر مپیچ دانش بی کار نیرزد به هیچ چون به بساط عملت سود پای بی عملان را به عمل ره نمای بایدت اول ادب اندوختن پس دگران را ادب آموختن چون دگران را شوی آموزگار کم طلب آن را عوض از روزگار علم بود و جوهر و باقی سفال آن چو حقیقت دگران چو خیال بیع جواهر به سفالی که چه بذل حقایق به خیالی که چه

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۳ - حکایت صوفیی که در سماع غنای مغنیه خرقه فقر از سر برکشید و از لجه بی آرام بحر حقیقت به ساحت ساحل مجاز آرمید کعبه روی از سر وجد عظیم در صف پیران حرم شد مقیم مرغ دل او چو زدی پر و بال رستی از این دامگه پر وبال وجد الهیش رهاندی ز خویش جذب حقش بازستادی ز خویش آمدی از هستی خود گشته صاف رقص کنان گرد حرم در طواف روزی از آنجا که قضا ره زدش زخم بلا بر دل آگه زدش مطربه ای رونق کارش ببرد وز دل و جان صبر و قرارش ببرد ذوق می عشوه و نازش چشید دل ز حقیقت به مجازش کشید بود همان حالت وجدش به جای لیک ازان شاهد دستانسرای خرقه به پیران حرم داد و گفت سر خود از خلق چه دارم نهفت در دل من وجد الهی نماند جنبش من جز به ملاهی نماند ز آتش اغیار درونم به جوش خرقه اصحاب چه دارم به دوش خوش نبود بتکده دل زان نگار خلعت اسلام به بر کعبه وار تا به حقیقت نکشید آن مجاز باز نیامد به سر خرقه باز جامی ازین قاعده دلپذیر تا بتوانی سبق صدق گیر زانکه درین مزرع مرد آزمای هیچ نیرزد جو گندم نمای جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۴ - مقاله دوازدهم در شرح حال علمای از عمل دور و سف های به جهل و جدل مغرور ای علم علم برافراخته چون علم از علم سرافراخته خویشتن از علم علم ساختی چون عمل آمد علم انداختی لاف درستیست علم سازیت حجت سستی علم اندازیت دعوی دانش کنی از جاهلی حاصل تحصیل تو بی حاصلی خواجه زند بانگ که صنعتورم مس شود از جودت صنعت زرم لیکن اگر دست به جیبش نهی چون کف مفلس بود از زر تهی کیسه چو خالی بود از زر و سیم دعوی اکسیر چه سود از حکیم جمع کتب از سره و ناسره کرده چو خشت است به گردت خره آن خره کن رخنه که از چار حد بست میان تو و مقصود سد هر ورقی زان کتب آمد حجاب زان حجب توی به تو رخ بتاب تا ببری از همه فردا سبق زان کتب امروز بگردان ورق علم که خوانده به ره ناصواب باشد ازان علم سیه رو کتاب نور دل از سینه سینا مجوی روشنی از چشم نه بینا مجوی جانب کفر است اشارات او باعث خوف است بشارات او فکر شفایش همه بیماری است میل نجاتش ز گرفتاری است قاعده طب که به قانون نهاد پای نه از قاعده بیرون نهاد لیک نهان ساخت بر اهل طلب روی مسبب به حجاب سبب خاصیت علم سبب سوزی است شیوه جاهل سبب آموزی است طب ز نبی جوی که طب النبی سازدت از جمله علل اجنبی از مرض جهل شفا بخشدت وز کدر نفس صفا بخشدت تابد از اسباب و علل روی تو واکند از هر چه نه حق خوی تو عمر تو شد صرف اصول و فروع هیچ نیفتاد به اصلت رجوع هیچ وقوفت ز مقاصد چو نیست از طلب آن به مواقف مایست بر تو چو نگشاد ز مفتاح راه دولت فتح از در فتاح خواه گر ز موانع دل تو صاف نیست کشف موانع حد کشاف نیست نور هدایت ز هدایه مجوی راه نهایت به نهایه مپوی ترک نفاق و کم تلبیس گیر علم ز سرچشمه تقدیس گیر هر چه نه قال الله و قال الرسول هست بر اهل فضلیت فضول فضل خدا بین و فضولی مکن جهل ز حد رفت جهولی مکن علم چو دادت ز عمل سر مپیچ دانش بی کار نیرزد به هیچ چون به بساط عملت سود پای بی عملان را به عمل ره نمای بایدت اول ادب اندوختن پس دگران را ادب آموختن چون دگران را شوی آموزگار کم طلب آن را عوض از روزگار علم بود و جوهر و باقی سفال آن چو حقیقت دگران چو خیال بیع جواهر به سفالی که چه بذل حقایق به خیالی که چه

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۵ - حکایت آن عالم در چاه افتاده که دست به شاگرد خود نداد تا جزای آخرت از دست ندهد عالمی از چاه جهالت برون در رهی افتاد به چاهی درون هیچ مدد دست ندادش به راه ماند در آن راه چو یوسف به چاه سایه صفت در تگ چاه آرمید سایه شخصی به سر چاه دید نعره برآورد که ای رهنورد از ره احسان و مروت مگرد پای مروت به سر چاه نه دست به افتاده از راه ده راهرو آمد به سر چاه و گفت دست بده ای به غم و آه جفت گفت نخست از کرم عام خویش گو خبرم از لقب و نام خویش گفت که شاگرد کمین توام در ره دین خاک نشین توام گفت که حاشا که ازین چاه پست در زنم امروز به دست تو دست من که به تعلیم میان بسته ام از غرض سود و زیان رسته ام کوششم از روی خردمندی است خاص پی فضل خداوندی است کی به جزای دگر آلایمش وز غرض آلودگی افزایمش در تک این چاه نشینم اسیر تا شودم بی غرضی دستگیر پایه علمم چو بلند اوفتاد هر چه جز آنم نه پسند اوفتاد همت جامی که بلندی گرفت از شرف علم پسندی گرفت علم پسندید ز طبع بلند هر چه پسندید همانش بسند جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۶ - مقاله سیزدهم در مخاطبه سلاطین که اگر بر دیگران می تابند آسمان عدل را چشمه آفتابند و اگر همه گرد خود می گردند طوفان ظلم را گرداب ای به سرت افسر فرماندهی افسرت از گوهر احسان تهی زیور سر افسر ازان گوهر است خالی ازان مایه درد سر است گرد میان تو مرصع کمر مهره و مار آمده با یکدگر لیک نه آن مهره که روز شمار نفع رساند به تو ز آسیب مار تخت زرت آتش و گوهر در او هست درخشنده چو اخگر در او شعله به جان در زده آن آتشت لیک ز بس بیخودی آید خوشت چون به خود آیی ز شراب غرور آورد آن سوختگی بر تو زور هر دمت از درد دو صد قطره خون از بن هر موی تراود برون سود سر ایوان تو را بر سپهر شمسه آن گشت معارض به مهر قصر تو چون کاخ فلک سر بلند حادثه را قاصر از آنجا کمند حارس و بواب تو بر بد سگال بسته پی حفظ تو راه خیال لیک نیارند به مکر و حیل بستن آن رخنه که آید اجل زود بود کاید اجل از کمین شیشه عمر تو زند بر زمین نقد حیات تو به غارت برد خصم تو را بخت بشارت برد کنگر کاخ تو به خاک افکند طاق بلندت به مغاک افکند افسرت از فرق فتد زیر پای پایه تخت تو بلغزد ز جای روزی ازین واقعه اندیشه کن قاعده دادگری پیشه کن ظلم تو را بیخ چو محکم کند ظلم تو ظلم همه عالم بود خواجه به خانه چون بود دف سرای اهل سرایش همه کوبند پای شهری از آشوب تو غارت شود تات یکی خانه عمارت شود کاش کنی ترک عمارتگری تا نکشد کار به غارتگری باغی از آسیب تو گردد تلف تات درآید ته سیبی به کف به که ازان سیب شکیبت بود ور نه به هر سیب حسیبت بود میوه و مرغ سر خوانت مقیم از حرم بیوه و باغ یتیم مطبخیت هیمه ز خوی درشت می کشد از پشته هر کوژپشت باز تو را میر شکاران به فن طعمه ده از جوژه هر پیرزن بارگی خاص تو را هر پسین کاه و جو از توبره خوشه چین گوش کنیزان تو را داده بهر از زر دریوزه گدایان شهر چند کنی ظلم به هر بوم و مرز چند گهی رسم و ره عدل ورز بین که ازین هر دو کدام است به هر چند نه به بر رخ آن دست نه ظلم نهد دام سراب غرور عدل دهد جام شراب سرور هان که جگر سوخته و دل کباب باز نمانی به سراب از شراب شهر و ده آباد به عدل است و بس طبع جهان شاد به عدل است و بس تو چو شبانی و رعیت همه در کنف رحمت تو چون رمه وای شبانی که کند کار گرگ همچو سگ زرد شود یار گرگ بره کند باز ز پستان میش تا دردش گرگ به دندان خویش عدل تو گر فیض رسانی کند بر رمه ها گرگ شبانی کند پنجه کند شانه به دشت و دره شانه زند گردن و پشت بره

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۵ - حکایت آن عالم در چاه افتاده که دست به شاگرد خود نداد تا جزای آخرت از دست ندهد عالمی از چاه جهالت برون در رهی افتاد به چاهی درون هیچ مدد دست ندادش به راه ماند در آن راه چو یوسف به چاه سایه صفت در تگ چاه آرمید سایه شخصی به سر چاه دید نعره برآورد که ای رهنورد از ره احسان و مروت مگرد پای مروت به سر چاه نه دست به افتاده از راه ده راهرو آمد به سر چاه و گفت دست بده ای به غم و آه جفت گفت نخست از کرم عام خویش گو خبرم از لقب و نام خویش گفت که شاگرد کمین توام در ره دین خاک نشین توام گفت که حاشا که ازین چاه پست در زنم امروز به دست تو دست من که به تعلیم میان بسته ام از غرض سود و زیان رسته ام کوششم از روی خردمندی است خاص پی فضل خداوندی است کی به جزای دگر آلایمش وز غرض آلودگی افزایمش در تک این چاه نشینم اسیر تا شودم بی غرضی دستگیر پایه علمم چو بلند اوفتاد هر چه جز آنم نه پسند اوفتاد همت جامی که بلندی گرفت از شرف علم پسندی گرفت علم پسندید ز طبع بلند هر چه پسندید همانش بسند جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۶ - مقاله سیزدهم در مخاطبه سلاطین که اگر بر دیگران می تابند آسمان عدل را چشمه آفتابند و اگر همه گرد خود می گردند طوفان ظلم را گرداب ای به سرت افسر فرماندهی افسرت از گوهر احسان تهی زیور سر افسر ازان گوهر است خالی ازان مایه درد سر است گرد میان تو مرصع کمر مهره و مار آمده با یکدگر لیک نه آن مهره که روز شمار نفع رساند به تو ز آسیب مار تخت زرت آتش و گوهر در او هست درخشنده چو اخگر در او شعله به جان در زده آن آتشت لیک ز بس بیخودی آید خوشت چون به خود آیی ز شراب غرور آورد آن سوختگی بر تو زور هر دمت از درد دو صد قطره خون از بن هر موی تراود برون سود سر ایوان تو را بر سپهر شمسه آن گشت معارض به مهر قصر تو چون کاخ فلک سر بلند حادثه را قاصر از آنجا کمند حارس و بواب تو بر بد سگال بسته پی حفظ تو راه خیال لیک نیارند به مکر و حیل بستن آن رخنه که آید اجل زود بود کاید اجل از کمین شیشه عمر تو زند بر زمین نقد حیات تو به غارت برد خصم تو را بخت بشارت برد کنگر کاخ تو به خاک افکند طاق بلندت به مغاک افکند افسرت از فرق فتد زیر پای پایه تخت تو بلغزد ز جای روزی ازین واقعه اندیشه کن قاعده دادگری پیشه کن ظلم تو را بیخ چو محکم کند ظلم تو ظلم همه عالم بود خواجه به خانه چون بود دف سرای اهل سرایش همه کوبند پای شهری از آشوب تو غارت شود تات یکی خانه عمارت شود کاش کنی ترک عمارتگری تا نکشد کار به غارتگری باغی از آسیب تو گردد تلف تات درآید ته سیبی به کف به که ازان سیب شکیبت بود ور نه به هر سیب حسیبت بود میوه و مرغ سر خوانت مقیم از حرم بیوه و باغ یتیم مطبخیت هیمه ز خوی درشت می کشد از پشته هر کوژپشت باز تو را میر شکاران به فن طعمه ده از جوژه هر پیرزن بارگی خاص تو را هر پسین کاه و جو از توبره خوشه چین گوش کنیزان تو را داده بهر از زر دریوزه گدایان شهر چند کنی ظلم به هر بوم و مرز چند گهی رسم و ره عدل ورز بین که ازین هر دو کدام است به هر چند نه به بر رخ آن دست نه ظلم نهد دام سراب غرور عدل دهد جام شراب سرور هان که جگر سوخته و دل کباب باز نمانی به سراب از شراب شهر و ده آباد به عدل است و بس طبع جهان شاد به عدل است و بس تو چو شبانی و رعیت همه در کنف رحمت تو چون رمه وای شبانی که کند کار گرگ همچو سگ زرد شود یار گرگ بره کند باز ز پستان میش تا دردش گرگ به دندان خویش عدل تو گر فیض رسانی کند بر رمه ها گرگ شبانی کند پنجه کند شانه به دشت و دره شانه زند گردن و پشت بره

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۷ - حکایت عمر عبدالعزیز که در همه عمر عزیز از افسر عین عدالت سربلند بود و از حلقه میم مروت کمربند چون ثمر دوحه عبدالعزیز دولت دین شد شرف ملک نیز قاعده عدل عمر تازه کرد ملک و خلافت به یک اندازه کرد کوه نشینان که ز ظلم سپاه خاسته بودند ز سرهای راه پویه کنان بر سر راه آمدند بهر خبر پرسی شاه آمدند کان شه پیشین ستمگر چه شد حال وی ازگردش اختر چه شد وین شه عادل دل فیروز روز کیست که شد نیر عالم فروز رهسپری گفت چه سان یافتید این خبر خیر که بشتافتید مژده رساندند که بودی دلیر بر رمه زین پیش بسی گرگ و شیر بر رمه از گرگ دلیری نماند شیر به خونخواری شیری نماند بره و گرگند به هم گشته رام آهو و شیرند به هم در خرام این همه از دولت این خسرو است کز قدمش رسم عدالت نو است آن ز خساست صفت گرگ داشت بر سر ما گرگ دگر می گماشت وین ز کرم چون به بزرگی رسید گرگ ز سر کسوت گرگی کشید هست درین مرحله خرد و بزرگ با دهن یوسف و دندان گرگ گرچه بود خوش لب خندانشان جامی و صد زخم ز دندانشان جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۸ - مقاله چهاردهم در اشارت به حال وزیران و دبیران که رقم عدالت و ظلم بر صفحات ایام از رشحات اقلام ایشان است ای چو قلم صورت خود کرده راست میل رقم های کج از تو خطاست تا قلم آسا به سر خود روی گرچه همه نیک روی بد روی هر که به یک حرف قلم کج نهاد حرف وی از لوح بقا محو باد چند به دفتر رقم ناصواب یاد کن از دفتر یوم الحساب تو به سه انگشت شده خامه زن خلق ده انگشت ز تو در دهن آنکه تو خوانیش صریر قلم از رقمت هست نفیر قلم خط که ورق تر کند از دست تو خاک به سر بر کند از دست تو جنبش کلک تو ز کم کاستی برده ز بالای الف راستی وز قلمت قاف جهان تا به قاف پر شکن و تاب شده همچو کاف نوک قلم از سر گزلک مخار تیز مکن بیهده دندان مار عاقبت آن مار ز راه ستیز بر تو زند زخم ز دندان تیز بلکه زده زخم تو ز افسردگی نیستی آگاه ز آزردگی مو که زند بر سر کلکت گه از ره معنیت بود پند ده کای به خرد گشته سمر تا به چند جهد به کاری که به مو نیست بند چند مددگاری ظالم کنی وز مددش کسب مظالم کنی تا ببری از دل ظالم غبار گردن مظلوم کنی زیر بار خرمن دهقان که به خون جگر کشته وی آمده در ده به بر سوخته خرمن بیداد توست دانه و کاهش شده بر باد توست دانه کنی نقل به انبار شاه کاه بری بهر ستور سپاه حصه دهقان چو شوی غور رس دانه اشک و که رویست و بس مایه تاجر که در آوارگی جمع نشد جز به جگرخوارگی شد ز براتت همه صرف زکات در کف قبض است هنوز از برات کاسب بیچاره که در شهر و کوی ز آبله دست کند آبروی در کف از آیین ستمکاریش هیچ بجز آبله نگذاریش خارکش پیر که چون خارپشت خم بودش پشت ز خار درشت چون شود از خار تهی پشت او قیمت آن را کشی از مشت او گاوک شیر آور هر پیر زال خرج شد از تو به خراجات سال گرسنه و تشنه شده گوشه گیر خون جگر می خورد اکنون چو شیر مال یتیمان به رهت پایمال حاصل سایل ز تو ذل سؤال زیور طفلانت ز طبع لییم هست زر سایل و در یتیم نقل شب عیش تو نقل سخن نو به نو از تیردلان کهن مطرب تو آن که به بانگ بلند مال فلان گوید چونست و چند حیله به صد گونه نمودن توان وز کفش آن مال ربودن توان کار تو شد بار دل صد هزار شرم نمی داری ازین کار و بار پیش مکن دست تطاول برون کز تو قلمرو چو قلم شد نگون شه ز تو بدنام و رعیت خراب ملک ز غوغای تو در اضطراب کن نظر تجربه در همسران تا نشوی تجربه دیگران تجربه چوب به پهلوست سخت به که به عبرت نگری بر درخت لیک سر تجربه گیریت نیست تجربه جز حرص وزیریت نیست

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۷ - حکایت عمر عبدالعزیز که در همه عمر عزیز از افسر عین عدالت سربلند بود و از حلقه میم مروت کمربند چون ثمر دوحه عبدالعزیز دولت دین شد شرف ملک نیز قاعده عدل عمر تازه کرد ملک و خلافت به یک اندازه کرد کوه نشینان که ز ظلم سپاه خاسته بودند ز سرهای راه پویه کنان بر سر راه آمدند بهر خبر پرسی شاه آمدند کان شه پیشین ستمگر چه شد حال وی ازگردش اختر چه شد وین شه عادل دل فیروز روز کیست که شد نیر عالم فروز رهسپری گفت چه سان یافتید این خبر خیر که بشتافتید مژده رساندند که بودی دلیر بر رمه زین پیش بسی گرگ و شیر بر رمه از گرگ دلیری نماند شیر به خونخواری شیری نماند بره و گرگند به هم گشته رام آهو و شیرند به هم در خرام این همه از دولت این خسرو است کز قدمش رسم عدالت نو است آن ز خساست صفت گرگ داشت بر سر ما گرگ دگر می گماشت وین ز کرم چون به بزرگی رسید گرگ ز سر کسوت گرگی کشید هست درین مرحله خرد و بزرگ با دهن یوسف و دندان گرگ گرچه بود خوش لب خندانشان جامی و صد زخم ز دندانشان جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۸ - مقاله چهاردهم در اشارت به حال وزیران و دبیران که رقم عدالت و ظلم بر صفحات ایام از رشحات اقلام ایشان است ای چو قلم صورت خود کرده راست میل رقم های کج از تو خطاست تا قلم آسا به سر خود روی گرچه همه نیک روی بد روی هر که به یک حرف قلم کج نهاد حرف وی از لوح بقا محو باد چند به دفتر رقم ناصواب یاد کن از دفتر یوم الحساب تو به سه انگشت شده خامه زن خلق ده انگشت ز تو در دهن آنکه تو خوانیش صریر قلم از رقمت هست نفیر قلم خط که ورق تر کند از دست تو خاک به سر بر کند از دست تو جنبش کلک تو ز کم کاستی برده ز بالای الف راستی وز قلمت قاف جهان تا به قاف پر شکن و تاب شده همچو کاف نوک قلم از سر گزلک مخار تیز مکن بیهده دندان مار عاقبت آن مار ز راه ستیز بر تو زند زخم ز دندان تیز بلکه زده زخم تو ز افسردگی نیستی آگاه ز آزردگی مو که زند بر سر کلکت گه از ره معنیت بود پند ده کای به خرد گشته سمر تا به چند جهد به کاری که به مو نیست بند چند مددگاری ظالم کنی وز مددش کسب مظالم کنی تا ببری از دل ظالم غبار گردن مظلوم کنی زیر بار خرمن دهقان که به خون جگر کشته وی آمده در ده به بر سوخته خرمن بیداد توست دانه و کاهش شده بر باد توست دانه کنی نقل به انبار شاه کاه بری بهر ستور سپاه حصه دهقان چو شوی غور رس دانه اشک و که رویست و بس مایه تاجر که در آوارگی جمع نشد جز به جگرخوارگی شد ز براتت همه صرف زکات در کف قبض است هنوز از برات کاسب بیچاره که در شهر و کوی ز آبله دست کند آبروی در کف از آیین ستمکاریش هیچ بجز آبله نگذاریش خارکش پیر که چون خارپشت خم بودش پشت ز خار درشت چون شود از خار تهی پشت او قیمت آن را کشی از مشت او گاوک شیر آور هر پیر زال خرج شد از تو به خراجات سال گرسنه و تشنه شده گوشه گیر خون جگر می خورد اکنون چو شیر مال یتیمان به رهت پایمال حاصل سایل ز تو ذل سؤال زیور طفلانت ز طبع لییم هست زر سایل و در یتیم نقل شب عیش تو نقل سخن نو به نو از تیردلان کهن مطرب تو آن که به بانگ بلند مال فلان گوید چونست و چند حیله به صد گونه نمودن توان وز کفش آن مال ربودن توان کار تو شد بار دل صد هزار شرم نمی داری ازین کار و بار پیش مکن دست تطاول برون کز تو قلمرو چو قلم شد نگون شه ز تو بدنام و رعیت خراب ملک ز غوغای تو در اضطراب کن نظر تجربه در همسران تا نشوی تجربه دیگران تجربه چوب به پهلوست سخت به که به عبرت نگری بر درخت لیک سر تجربه گیریت نیست تجربه جز حرص وزیریت نیست

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۹ - حکایت درازدستی که دست وی به بریدن از قلم وزارت کوتاه نشد بود یکی شاه که در ملک و مال عهد وزیری چو رسیدی به سال دست قلم ساش جدا ساختی چون قلم از بند و برانداختی هر که گرفتی ز هوا دست او پایه اقبال شدی پست او دست وزارت به وی آراستی جان حسود از حسدش کاستی روزی ازین قاعده ناپسند ساخت جدا دست وزیری ز بند دست بریده به هوا برفکند تاش بگیرند صلا درفکند چشم خرد کرد فراز آن وزیر دست دگر کرد دراز آن وزیر دست خود از بیخردی خود گرفت بهر وزارت ره مسند گرفت تجربه نگرفت ز دست نخست دست خود از دست دگر نیز شست جامی ازان پیش که تیغ اجل دست تو کوتاه کند از عمل دست امل از همه کوتاه کن در صف کوته املان راه کن جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۰ - مقاله پانزدهم در تنبیه آنان که صبح شیب از شب شباب ایشان دمیده است و در آن صبحگاهی نسیم آگاهی به مشام ایشان نرسیده ای تنت از شمع گدازنده تر شعله زنان آتش شیبت ز سر داده سر سبز تو آتش فشان از شجر اخضر و نارش نشان چرخ که بر فرق تو کافور ریخت بر تو هم از شعر تو کافور بیخت تا که کند سردی کافور سرد بر دل گرمت هوس خواب و خورد کرده شب موی تو تصویر صبح روز اجل راست تباشیر صبح گردش دولابی چرخ برین بر سر آرام گرفته زمین کالبد جوجو آزادگان در ته سنگ ستم افتادگان آردکنان بس که بفرسود و کاست موی تو پر گرد ازان آسیاست پشت تو مانند کمان گشته کوز خشک شده پوست بر آن همچو توز رشته اشک تو بر آن بسته زه ناوک آه تو بر آن تیر نه جز پی آن نیست که کاری کنی در ره مقصود شکاری کنی قد تو لام و الف آمد عصا هر دو پی نفی وجود تو لا یعنی از آیینه لوح وجود نفی شود صورت بود تو زود یک نشناسی ز دو وقت شمار تا نکند شیشه دو چشم تو چار پا به دم مار ز نادیدنت خلق به فریاد ز نشنیدنت سنگ به دندانت شدی لخت لخت موم کنون پیش تو چون سنگ سخت با همه رخنه که به دندان توست نامده یک حرف برون زان درست نایدت از دست که جنبی زجای تا نشود دست مددگار پای لرزش دست تو به هنگام کار برده ز دست تو برون اختیار چون گره سیم شده مشت تو رفته چو سیماب ز انگشت تو قوت امساک نماندت به دست گرچه که امساک تو را دست بست قاعده حرص جز امساک نیست چاره امساک بجز خاک نیست پیش که با خاک روی خاک شو پیش که ناپاک روی پاک شو پیر شدی شیوه پیرانه گیر شیوه پیرانه خوش آید ز پیر دست ز فتراک جوانان بدار عشق و جوانی به جوانان گذار چون تو ازین پیری خویشی ملول کی کندت طبع جوانان قبول

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴۹ - حکایت درازدستی که دست وی به بریدن از قلم وزارت کوتاه نشد بود یکی شاه که در ملک و مال عهد وزیری چو رسیدی به سال دست قلم ساش جدا ساختی چون قلم از بند و برانداختی هر که گرفتی ز هوا دست او پایه اقبال شدی پست او دست وزارت به وی آراستی جان حسود از حسدش کاستی روزی ازین قاعده ناپسند ساخت جدا دست وزیری ز بند دست بریده به هوا برفکند تاش بگیرند صلا درفکند چشم خرد کرد فراز آن وزیر دست دگر کرد دراز آن وزیر دست خود از بیخردی خود گرفت بهر وزارت ره مسند گرفت تجربه نگرفت ز دست نخست دست خود از دست دگر نیز شست جامی ازان پیش که تیغ اجل دست تو کوتاه کند از عمل دست امل از همه کوتاه کن در صف کوته املان راه کن جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۰ - مقاله پانزدهم در تنبیه آنان که صبح شیب از شب شباب ایشان دمیده است و در آن صبحگاهی نسیم آگاهی به مشام ایشان نرسیده ای تنت از شمع گدازنده تر شعله زنان آتش شیبت ز سر داده سر سبز تو آتش فشان از شجر اخضر و نارش نشان چرخ که بر فرق تو کافور ریخت بر تو هم از شعر تو کافور بیخت تا که کند سردی کافور سرد بر دل گرمت هوس خواب و خورد کرده شب موی تو تصویر صبح روز اجل راست تباشیر صبح گردش دولابی چرخ برین بر سر آرام گرفته زمین کالبد جوجو آزادگان در ته سنگ ستم افتادگان آردکنان بس که بفرسود و کاست موی تو پر گرد ازان آسیاست پشت تو مانند کمان گشته کوز خشک شده پوست بر آن همچو توز رشته اشک تو بر آن بسته زه ناوک آه تو بر آن تیر نه جز پی آن نیست که کاری کنی در ره مقصود شکاری کنی قد تو لام و الف آمد عصا هر دو پی نفی وجود تو لا یعنی از آیینه لوح وجود نفی شود صورت بود تو زود یک نشناسی ز دو وقت شمار تا نکند شیشه دو چشم تو چار پا به دم مار ز نادیدنت خلق به فریاد ز نشنیدنت سنگ به دندانت شدی لخت لخت موم کنون پیش تو چون سنگ سخت با همه رخنه که به دندان توست نامده یک حرف برون زان درست نایدت از دست که جنبی زجای تا نشود دست مددگار پای لرزش دست تو به هنگام کار برده ز دست تو برون اختیار چون گره سیم شده مشت تو رفته چو سیماب ز انگشت تو قوت امساک نماندت به دست گرچه که امساک تو را دست بست قاعده حرص جز امساک نیست چاره امساک بجز خاک نیست پیش که با خاک روی خاک شو پیش که ناپاک روی پاک شو پیر شدی شیوه پیرانه گیر شیوه پیرانه خوش آید ز پیر دست ز فتراک جوانان بدار عشق و جوانی به جوانان گذار چون تو ازین پیری خویشی ملول کی کندت طبع جوانان قبول

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۱ - حکایت سرد شدن پیر سفید موی از نفس آن خورشید گرم خوی که با زلف شبرنگ دم از صبح سفید مویی زد فصل خزان کز دم باد وزان کارگه رنگرزان شد رزان باغ جوان صورت پیری گرفت سبزه تر رنگ زریری گرفت برگ درختان ز سر شاخسار مختلف الوان چو گل اندر بهار موی سفیدی به قد خم شده سینه اش آتشکده غم شده پای نشست از ته دامان کشید رخت تماشا به گلستان کشید از ره فکرت قدمی می نهاد وز سر عبرت نظری می گشاد دید که با گیسوی چون پر زاغ کبک خرامی شده طاووس باغ معجر کافوری او مشک پوش گوهر و زر زآمدنش در خروش رنگ حنا را ز کفش خون جگر هر سر انگشت چو عناب تر پنجه مرجان زده انگشت او گوهر خود یافته در مشت او گشته ز هر ناخن او در خضاب بدر و هلالی ز شفق رنگ یاب پیر چو آن دید دل از دست داد پشت دو تا روی به پایش نهاد گفت بدین صورت زیبا که یی آدمیی یا پریی یا کیی ناز جوانی ز سر خود بنه داد دل پی سپر خود بده نیم دمی همدم من بنده باش جمع کن پیر پراکنده باش غنچه نوشین به تبسم گشود گفت که دیر آمده ای خیز زود روی به ره کن ببر از من امید زانکه سرم هست چو معجر سفید بلکه تو گویی به سر این معجرم شعر سفید است ز موی سرم پیر چو از موی شنید این خبر خاست چو مو حالی و پیچید سر تازه گل از پیر چو آن شیوه دید پرده کافور ز سنبل کشید موی خود آورد ز معجر برون چون شبه شبرنگ و چو شب قیرگون پیر بنالید که ای در فروغ مه ز تو کم بهر چه بود این دروغ گفت پی آنکه کنم آگهت کانچه زند از طلب ما رهت زان سبب افتاده ز راهیم ما هر چه نخواهی تو نخواهیم ما پیر شدی جامی و عمرت ز شصت رشته پیوند به هفتاد بست یاد جوانی و جوانان مکن قبله جان جز در جانان مکن جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۲ - مقاله شانزدهم در شرح حال نو رسیدگان غره به عهد جوانی که غره ماه عیش و کامرانی است ای شده با موی سیاه از غرور از نفر موی سفیدان نفور رخ ز سفید به سیاهی منه نور الهی به ملاهی مدره طفلی و چون شیر شده موی پیر هست عجب نفرت طفلان ز شیر زاغ سیاهی تو درین بوم بیم کی هلد این باز سفیدت سلیم تکیه بر اسباب جوانی مکن هر چه توان تا بتوانی مکن بازوی تو گر به مثل آهن است پوست اگر بر تن تو جوشن است دست اجل موم کند آهنت تیغ قضا چاک زند جوشنت خم نکنی بهر خدا پشت خویش سخت کمانی مکن ای سست کیش قوت بسیار تو چون کم شود گر همه تیر است قدت خم شود پیش که سازد فلک عشوه ده پشت تو را همچو کمان تن چو زه باش کمان در پی طاعت وران گوشه گزین از ره تحسین گران بر تن خود راه ریاضت گشای از تن خود کم کن و در جان فزای سالک ره خشک بدن به بود تک نزند اسب که فربه بود ناشده پشت تو ز پیران راه راست همی رو پی پیران راه بر صف دینند چو پیران امیر باش به فتراک امیران اسیر تا نه از ایشان به اسیری رسی کی بود امکان که به پیری رسی بر در هر پیر کمربندیت به که به سر تاج خداوندیت پایه آن تاج بود بس بلند کنگر آن را کمر آمد کمند کوه که صد کان گهر یافته ست تاج بلندی ز کمر یافته ست سرکشی کاف برون کن ز سر میم صفت بند گره بر کمر در قدم پیر سبک سایه شو وز گهرش گنج گرانمایه شو چون تو به خدمت مددش می کنی آن مدد از بهر خودش می کنی آب چو ریزی به کفش در وضو چهره اقبال دهی شست و شو سنگ ز راهش چو نهی بر کران پله طاعات کنی زان گران کفش تهی چون نهیش پیش پای بر سر افلاک شوی کفش سای رکوه که در همرهی او بری آب ز سرچشمه حیوان خوری خاک رهش را به مژه روب پاک تا شودت دیده جان سرمه ناک غاشیه دولت او کش به دوش تا شودت ستر کرم عیب پوش تا نشوی پیر چو پیران کار دست خود از دامن خدمت مدار پایه پیری به جوانی مجوی راه ارادت به امانی مپوی ترسمت آن پایه نگردد به ساز مانی از آداب جوانیت باز

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۱ - حکایت سرد شدن پیر سفید موی از نفس آن خورشید گرم خوی که با زلف شبرنگ دم از صبح سفید مویی زد فصل خزان کز دم باد وزان کارگه رنگرزان شد رزان باغ جوان صورت پیری گرفت سبزه تر رنگ زریری گرفت برگ درختان ز سر شاخسار مختلف الوان چو گل اندر بهار موی سفیدی به قد خم شده سینه اش آتشکده غم شده پای نشست از ته دامان کشید رخت تماشا به گلستان کشید از ره فکرت قدمی می نهاد وز سر عبرت نظری می گشاد دید که با گیسوی چون پر زاغ کبک خرامی شده طاووس باغ معجر کافوری او مشک پوش گوهر و زر زآمدنش در خروش رنگ حنا را ز کفش خون جگر هر سر انگشت چو عناب تر پنجه مرجان زده انگشت او گوهر خود یافته در مشت او گشته ز هر ناخن او در خضاب بدر و هلالی ز شفق رنگ یاب پیر چو آن دید دل از دست داد پشت دو تا روی به پایش نهاد گفت بدین صورت زیبا که یی آدمیی یا پریی یا کیی ناز جوانی ز سر خود بنه داد دل پی سپر خود بده نیم دمی همدم من بنده باش جمع کن پیر پراکنده باش غنچه نوشین به تبسم گشود گفت که دیر آمده ای خیز زود روی به ره کن ببر از من امید زانکه سرم هست چو معجر سفید بلکه تو گویی به سر این معجرم شعر سفید است ز موی سرم پیر چو از موی شنید این خبر خاست چو مو حالی و پیچید سر تازه گل از پیر چو آن شیوه دید پرده کافور ز سنبل کشید موی خود آورد ز معجر برون چون شبه شبرنگ و چو شب قیرگون پیر بنالید که ای در فروغ مه ز تو کم بهر چه بود این دروغ گفت پی آنکه کنم آگهت کانچه زند از طلب ما رهت زان سبب افتاده ز راهیم ما هر چه نخواهی تو نخواهیم ما پیر شدی جامی و عمرت ز شصت رشته پیوند به هفتاد بست یاد جوانی و جوانان مکن قبله جان جز در جانان مکن جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۲ - مقاله شانزدهم در شرح حال نو رسیدگان غره به عهد جوانی که غره ماه عیش و کامرانی است ای شده با موی سیاه از غرور از نفر موی سفیدان نفور رخ ز سفید به سیاهی منه نور الهی به ملاهی مدره طفلی و چون شیر شده موی پیر هست عجب نفرت طفلان ز شیر زاغ سیاهی تو درین بوم بیم کی هلد این باز سفیدت سلیم تکیه بر اسباب جوانی مکن هر چه توان تا بتوانی مکن بازوی تو گر به مثل آهن است پوست اگر بر تن تو جوشن است دست اجل موم کند آهنت تیغ قضا چاک زند جوشنت خم نکنی بهر خدا پشت خویش سخت کمانی مکن ای سست کیش قوت بسیار تو چون کم شود گر همه تیر است قدت خم شود پیش که سازد فلک عشوه ده پشت تو را همچو کمان تن چو زه باش کمان در پی طاعت وران گوشه گزین از ره تحسین گران بر تن خود راه ریاضت گشای از تن خود کم کن و در جان فزای سالک ره خشک بدن به بود تک نزند اسب که فربه بود ناشده پشت تو ز پیران راه راست همی رو پی پیران راه بر صف دینند چو پیران امیر باش به فتراک امیران اسیر تا نه از ایشان به اسیری رسی کی بود امکان که به پیری رسی بر در هر پیر کمربندیت به که به سر تاج خداوندیت پایه آن تاج بود بس بلند کنگر آن را کمر آمد کمند کوه که صد کان گهر یافته ست تاج بلندی ز کمر یافته ست سرکشی کاف برون کن ز سر میم صفت بند گره بر کمر در قدم پیر سبک سایه شو وز گهرش گنج گرانمایه شو چون تو به خدمت مددش می کنی آن مدد از بهر خودش می کنی آب چو ریزی به کفش در وضو چهره اقبال دهی شست و شو سنگ ز راهش چو نهی بر کران پله طاعات کنی زان گران کفش تهی چون نهیش پیش پای بر سر افلاک شوی کفش سای رکوه که در همرهی او بری آب ز سرچشمه حیوان خوری خاک رهش را به مژه روب پاک تا شودت دیده جان سرمه ناک غاشیه دولت او کش به دوش تا شودت ستر کرم عیب پوش تا نشوی پیر چو پیران کار دست خود از دامن خدمت مدار پایه پیری به جوانی مجوی راه ارادت به امانی مپوی ترسمت آن پایه نگردد به ساز مانی از آداب جوانیت باز

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۳ - حکایت زاغی که چند روز در قفای کبکی دوید و از رفتار خود بازمانده به وی نرسید زاغی از آنجا که فراغی گزید رخت خود از باغ به راغی کشید زنگ زدود آینه باغ را خال سیه گشت رخ راغ را دید یکی عرصه به دامان کوه عرضه ده مخزن پنهان کوه سبزه و لاله چو لب مهوشان داده ز فیروزه و لعلش نشان نادره کبکی به جمال تمام شاهد آن روضه فیروزه فام فاخته گون صدره به بر کرده تنگ دوخته بر صدره سجاف دورنگ تیهو و دراج بدو عشقباز بر همه از گردن و سر سرفراز پایچه ها برزده تا ساق پای کرده ز چستی به سر تیغ جای بر سر هر سنگ زده قهقهه پی سپرش هم ره و هم بیرهه تیزرو و تیزدو و تیزگام خوش پرش و خوش روش و خوش خرام هم حرکاتش متناسب به هم هم خطواتش متقارب به هم زاغ چو دید آن ره و رفتار را وان روش و جنبش هموار را با دلی از دور گرفتار او رفت به شاگردی رفتار او باز کشید از روش خویش پای وز پی او کرد به تقلید جای بر قدم او قدمی می کشید وز قلم پا رقمی می کشید در پی اش القصه در آن مرغزار رفت بر این قاعده روزی سه چار عاقبت از خامی خود سوخته ره روی کبک نیاموخته کرد فرامش ره و رفتار خویش ماند غرامت زده از وار خویش هر کس ازین دایره تیزرو هست درین دیر به واری گرو جامی و از وار همه سادگی تاجور مسند آزادگی جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۴ - مقاله هفدهم در اشارت به حسن خوبان و جمال محبوبان که دلفریب ترین گل این بهارستانند و ناشکیب ترین نقش این نگارستان نقش سراپرده شاهیست حسن لمعه خورشید الهیست حسن حسن که در پرده آب و گل است تازه کن عهد قدیم دل است آن که شد این سلسله بنیاد ازو لایحه حسن دهد یاد ازو ما که چنین کشته هر مهوشیم سوخته خرمن ز همان آتشیم در دل هر سوخته جوشی که هست بر لب هر خسته خروشی که هست یک شرر از گرمی آن آتش است وقت کسی خوش که به آتش خوش است ای که چو شکل خوشت آراستند فتنه ارباب نظر خواستند قد تو سرویست بهشتی چمن روی تو شمعیست سپهر انجمن صورت موزون تو نظم جمال مطلع آن جبهه فرخنده فال جبهه ات از نور چو مطلع نوشت ابرویت از مشک دو مصرع نوشت سطری از ابروی تو خوشتر نبود لیک کج آمد چو به مسطر نبود تابد ازان مطلع مهر ارتفاع بر مه رخسار تو هر دم شعاع هست دو چشمت ز شعاعش دو عین بینی سیمین الفی بین بین چشمه نوشت که عجب جانفزاست از لب تو تا به لب آب بقاست خضر خطت خرقه کبود آمده بر لب آن چشمه فرود آمده گوی زنخدان تو با گوی سیم هست چو سیبی ز لطافت دو نیم آب لطافت چکد از غبغبت نیست بسی راه ازان تا لبت بلکه خوی طلعت رخشان توست گرد شده زیر زنخدان توست خال زنخدانت به دلتنگیی مانده به گرداب بلا زنگیی بر لبت آن دانه مشکین که هست تخم غم هر دل غمگین که هست مشک به رخسار چو گلنار تو نقطه زده بر خوی رخسار تو ورد طری لرزه کنان بر تنت کبک دری طوق کش گردنت سینه تو چون دل عشاق صاف جیب کسان چاک ازو تا به ناف از ستم بازوی تو کرده بیم زان زده در ساعد تو پنجه سیم با تو اگر دولت همزانویی هست نصیب کسی آن هم تویی بهر تماشاگری روی خویش آینه کن لیک ز زانوی خویش نیست به تو همقدمی حد کس سایه تو همقدم توست و بس صد پی اگر از قدم فکر و رای از سرت آییم فرو تا به پای یک به یک اعضای تو موزون بود هر یک ازان دیگری افزون بود جلوه حسن تو در افزونی است آیینه چونی و بیچونی است صورت چونی شده از وی عیان معنی بیچون شده در وی نهان قبله هر دیده ور این آینه ست منظر اهل نظر این آینه ست جلوه این آینه نور بار از نظر بی بصران دور دار کور چه داند که در آیینه چیست عکس خود افکنده بر آیینه کیست چهره نهان دار که آلودگان جز ره بیهوده نپیمودگان چون به جمال تو نظر واکنند آرزوی خویش تماشا کنند دیده شهوت نتوانند بست از غرض خاطر صورت پرست با تو بجز راه هوا نسپرند جز به غرض روی تو را ننگرند روی غرض چون نبود نورمند زود ازین آینه دلپسند سیر شود چشم غرض بینشان رنج و ملالت شود آیینشان از نظر انداخته خوارش کنند تیره رخ از گرد و غبارش کنند

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۳ - حکایت زاغی که چند روز در قفای کبکی دوید و از رفتار خود بازمانده به وی نرسید زاغی از آنجا که فراغی گزید رخت خود از باغ به راغی کشید زنگ زدود آینه باغ را خال سیه گشت رخ راغ را دید یکی عرصه به دامان کوه عرضه ده مخزن پنهان کوه سبزه و لاله چو لب مهوشان داده ز فیروزه و لعلش نشان نادره کبکی به جمال تمام شاهد آن روضه فیروزه فام فاخته گون صدره به بر کرده تنگ دوخته بر صدره سجاف دورنگ تیهو و دراج بدو عشقباز بر همه از گردن و سر سرفراز پایچه ها برزده تا ساق پای کرده ز چستی به سر تیغ جای بر سر هر سنگ زده قهقهه پی سپرش هم ره و هم بیرهه تیزرو و تیزدو و تیزگام خوش پرش و خوش روش و خوش خرام هم حرکاتش متناسب به هم هم خطواتش متقارب به هم زاغ چو دید آن ره و رفتار را وان روش و جنبش هموار را با دلی از دور گرفتار او رفت به شاگردی رفتار او باز کشید از روش خویش پای وز پی او کرد به تقلید جای بر قدم او قدمی می کشید وز قلم پا رقمی می کشید در پی اش القصه در آن مرغزار رفت بر این قاعده روزی سه چار عاقبت از خامی خود سوخته ره روی کبک نیاموخته کرد فرامش ره و رفتار خویش ماند غرامت زده از وار خویش هر کس ازین دایره تیزرو هست درین دیر به واری گرو جامی و از وار همه سادگی تاجور مسند آزادگی جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۴ - مقاله هفدهم در اشارت به حسن خوبان و جمال محبوبان که دلفریب ترین گل این بهارستانند و ناشکیب ترین نقش این نگارستان نقش سراپرده شاهیست حسن لمعه خورشید الهیست حسن حسن که در پرده آب و گل است تازه کن عهد قدیم دل است آن که شد این سلسله بنیاد ازو لایحه حسن دهد یاد ازو ما که چنین کشته هر مهوشیم سوخته خرمن ز همان آتشیم در دل هر سوخته جوشی که هست بر لب هر خسته خروشی که هست یک شرر از گرمی آن آتش است وقت کسی خوش که به آتش خوش است ای که چو شکل خوشت آراستند فتنه ارباب نظر خواستند قد تو سرویست بهشتی چمن روی تو شمعیست سپهر انجمن صورت موزون تو نظم جمال مطلع آن جبهه فرخنده فال جبهه ات از نور چو مطلع نوشت ابرویت از مشک دو مصرع نوشت سطری از ابروی تو خوشتر نبود لیک کج آمد چو به مسطر نبود تابد ازان مطلع مهر ارتفاع بر مه رخسار تو هر دم شعاع هست دو چشمت ز شعاعش دو عین بینی سیمین الفی بین بین چشمه نوشت که عجب جانفزاست از لب تو تا به لب آب بقاست خضر خطت خرقه کبود آمده بر لب آن چشمه فرود آمده گوی زنخدان تو با گوی سیم هست چو سیبی ز لطافت دو نیم آب لطافت چکد از غبغبت نیست بسی راه ازان تا لبت بلکه خوی طلعت رخشان توست گرد شده زیر زنخدان توست خال زنخدانت به دلتنگیی مانده به گرداب بلا زنگیی بر لبت آن دانه مشکین که هست تخم غم هر دل غمگین که هست مشک به رخسار چو گلنار تو نقطه زده بر خوی رخسار تو ورد طری لرزه کنان بر تنت کبک دری طوق کش گردنت سینه تو چون دل عشاق صاف جیب کسان چاک ازو تا به ناف از ستم بازوی تو کرده بیم زان زده در ساعد تو پنجه سیم با تو اگر دولت همزانویی هست نصیب کسی آن هم تویی بهر تماشاگری روی خویش آینه کن لیک ز زانوی خویش نیست به تو همقدمی حد کس سایه تو همقدم توست و بس صد پی اگر از قدم فکر و رای از سرت آییم فرو تا به پای یک به یک اعضای تو موزون بود هر یک ازان دیگری افزون بود جلوه حسن تو در افزونی است آیینه چونی و بیچونی است صورت چونی شده از وی عیان معنی بیچون شده در وی نهان قبله هر دیده ور این آینه ست منظر اهل نظر این آینه ست جلوه این آینه نور بار از نظر بی بصران دور دار کور چه داند که در آیینه چیست عکس خود افکنده بر آیینه کیست چهره نهان دار که آلودگان جز ره بیهوده نپیمودگان چون به جمال تو نظر واکنند آرزوی خویش تماشا کنند دیده شهوت نتوانند بست از غرض خاطر صورت پرست با تو بجز راه هوا نسپرند جز به غرض روی تو را ننگرند روی غرض چون نبود نورمند زود ازین آینه دلپسند سیر شود چشم غرض بینشان رنج و ملالت شود آیینشان از نظر انداخته خوارش کنند تیره رخ از گرد و غبارش کنند

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۵ - حکایت زنگی که روی خود را در آیینه بی زنگ دید و به عکس روی خود آیینه را نپسندید دیو نژادی چو یکی تیره ابر لب چو خم نیل کبود و سطبر زنگ چو انگشت نیفروخته چهره چو چوبین طبقی سوخته مانده دهن چون دهن جیفه باز ناشده همچون در محنت فراز یافت به ره آینه ای گردناک ساخت به دامن رخش از گرد پاک دیده چو بر روی ویش آرمید شکلی از انسان که شنیدی بدید آب دهان بر رخ پاکش فکند وز کف خود خوار به خاکش فکند گفت که تا قدر تو نشناختند بر رهت این گونه نینداختند پیش کسان پستی مقدار تو نیست جز از زشتی دیدار تو طینت اگر پاک چو من بودیت کی به گل و خاک وطن بودیت از بد و نیکی که پی اندر پی است بهره هر چیز به قدر وی است چون به رخ خویش نظر کم گشاد عیب بر آیینه نه بر خود نهاد بود همه نور و صفا آینه شد ز رخش عیب نما آینه طلعت او بود بدانسان سیاه آینه را چیست ندانم گناه جامی ازین گنبد آیینه رنگ هر چه نماید به گه صلح و جنگ کان سبب راحت و آزار توست چون نگری صورت کردار توست جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۶ - مقاله هژدهم در اشارت به عشق که شور آن نمک خوان جگرخواران است و جراحت آن راحت جان دلفگاران رونق ایام جوانیست عشق مایه کام دو جهانیست عشق میل تحرک به فلک عشق داد ذوق تجرد به ملک عشق داد چون گل جان بوی تعشق گرفت با گل تن رنگ تعلق گرفت رابطه جان و تن ما ازوست مردن ما زیستن ما ازوست علوی و سفلی همه بند ویند پست شو قدر بلند ویند مه که به شب نوردهی یافته پرتوی از مهر بر او تافته خاک ز گردون نشود تابناک تا اثر مهر نیفتد به خاک چون به تن آزاده ز مهر است دل سنگ سیاهیست در آن تیره گل هر که نه در آتش عشق است غرق از دل او تا به صنوبر چه فرق کار صنوبر چو بود غافلی از غم عشق او که و صاحبدلی زندگی دل به غم عاشقیست تارک جان بر قدم عاشقیست تا نشود عشق به دل پردگی گرمی دل نیست جز افسردگی ای شده کار تو بد از نیکوان جفت صد اندوه ز طاق ابروان حال تو از خال سیاهان تباه روز تو از مشک عذاران سیاه رهزن خوابت شده چشمان مست توبه تو یافته زیشان شکست هر که شد از سروقدان سرفراز ساخت سرت پست به خاک نیاز هر که به رخ نقطه سودا نهاد داغ غمت بر دل شیدا نهاد هر که به لب آب حیات آمدت رخ ز خطش در ظلمات آمدت گه دم از اندیشه ماهی زنی ماه فلک بینی و آهی زنی گه ز گلی خرم و خندان شوی نغمه سرا بلبل بستان شوی گه به غزالی دل شیدا دهی روی چو دیوانه به صحرا نهی یار هم آغوش به هر باده نوش تو پس زانوی غم اندر خروش یار هم آواز به هر حیله ساز تو ز تب فرقت او در گداز یار هم آهنگ به هر سینه تنگ تو ز دلش کوفته بر سینه سنگ زیرکیی ورز و چنان گیر یار کش بود اندر دل و جانت قرار محرم خلوتگه رازت شود مونس شب های درازت شود جغد نیی جلوه به هر کاخ چند مرغ نیی نغمه ز هر شاخ چند جلوه گر کنگر یک کاخ شو نغمه زن طارم یک شاخ شو رو به یکی آر که فرخندگیست ترک دویی کن که پراکندگیست میوه مقصود کی آرد درخت تا نکند پای به یک جای سخت

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۵ - حکایت زنگی که روی خود را در آیینه بی زنگ دید و به عکس روی خود آیینه را نپسندید دیو نژادی چو یکی تیره ابر لب چو خم نیل کبود و سطبر زنگ چو انگشت نیفروخته چهره چو چوبین طبقی سوخته مانده دهن چون دهن جیفه باز ناشده همچون در محنت فراز یافت به ره آینه ای گردناک ساخت به دامن رخش از گرد پاک دیده چو بر روی ویش آرمید شکلی از انسان که شنیدی بدید آب دهان بر رخ پاکش فکند وز کف خود خوار به خاکش فکند گفت که تا قدر تو نشناختند بر رهت این گونه نینداختند پیش کسان پستی مقدار تو نیست جز از زشتی دیدار تو طینت اگر پاک چو من بودیت کی به گل و خاک وطن بودیت از بد و نیکی که پی اندر پی است بهره هر چیز به قدر وی است چون به رخ خویش نظر کم گشاد عیب بر آیینه نه بر خود نهاد بود همه نور و صفا آینه شد ز رخش عیب نما آینه طلعت او بود بدانسان سیاه آینه را چیست ندانم گناه جامی ازین گنبد آیینه رنگ هر چه نماید به گه صلح و جنگ کان سبب راحت و آزار توست چون نگری صورت کردار توست جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۶ - مقاله هژدهم در اشارت به عشق که شور آن نمک خوان جگرخواران است و جراحت آن راحت جان دلفگاران رونق ایام جوانیست عشق مایه کام دو جهانیست عشق میل تحرک به فلک عشق داد ذوق تجرد به ملک عشق داد چون گل جان بوی تعشق گرفت با گل تن رنگ تعلق گرفت رابطه جان و تن ما ازوست مردن ما زیستن ما ازوست علوی و سفلی همه بند ویند پست شو قدر بلند ویند مه که به شب نوردهی یافته پرتوی از مهر بر او تافته خاک ز گردون نشود تابناک تا اثر مهر نیفتد به خاک چون به تن آزاده ز مهر است دل سنگ سیاهیست در آن تیره گل هر که نه در آتش عشق است غرق از دل او تا به صنوبر چه فرق کار صنوبر چو بود غافلی از غم عشق او که و صاحبدلی زندگی دل به غم عاشقیست تارک جان بر قدم عاشقیست تا نشود عشق به دل پردگی گرمی دل نیست جز افسردگی ای شده کار تو بد از نیکوان جفت صد اندوه ز طاق ابروان حال تو از خال سیاهان تباه روز تو از مشک عذاران سیاه رهزن خوابت شده چشمان مست توبه تو یافته زیشان شکست هر که شد از سروقدان سرفراز ساخت سرت پست به خاک نیاز هر که به رخ نقطه سودا نهاد داغ غمت بر دل شیدا نهاد هر که به لب آب حیات آمدت رخ ز خطش در ظلمات آمدت گه دم از اندیشه ماهی زنی ماه فلک بینی و آهی زنی گه ز گلی خرم و خندان شوی نغمه سرا بلبل بستان شوی گه به غزالی دل شیدا دهی روی چو دیوانه به صحرا نهی یار هم آغوش به هر باده نوش تو پس زانوی غم اندر خروش یار هم آواز به هر حیله ساز تو ز تب فرقت او در گداز یار هم آهنگ به هر سینه تنگ تو ز دلش کوفته بر سینه سنگ زیرکیی ورز و چنان گیر یار کش بود اندر دل و جانت قرار محرم خلوتگه رازت شود مونس شب های درازت شود جغد نیی جلوه به هر کاخ چند مرغ نیی نغمه ز هر شاخ چند جلوه گر کنگر یک کاخ شو نغمه زن طارم یک شاخ شو رو به یکی آر که فرخندگیست ترک دویی کن که پراکندگیست میوه مقصود کی آرد درخت تا نکند پای به یک جای سخت

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۷ - حکایت عاشقی که در حضور معشوق به قصد دیگری دیده گشاد و بدان کج نظری از نظر معشوق افتاد بوالهوسی بر سر راهی رسید جلوه کنان چارده ماهی بدید هاله شده گرد قمر معجرش خیمه زده بر مه و خور چادرش نغمه سرا جنبش خلخال او نافه گشا زلف ز دنبال او نعره برآورد که ای خودپرست پای مکن تیز که رفتم ز دست از تو به فریاد شدم همنفس راه کرم گیر و به فریاد رس تازه صنم چون شعف او بدید وان همه شور و شغب او شنید چون گل خندان ز دم او شکفت غنچه نوشین شکفانید و گفت خواهر من می رسد اینک ز پی به ز چو من صد سر یک موی وی نیست ز خوبان سخن آنجا که اوست من کیم و صد چو من آنجا که اوست با شرف حسن خداداد من رفته به شاگردیش استاد من ساده دل آن وسوسه چون گوش کرد قاعده کار فراموش کرد در غلط افتاد ز گفتار او چشم وفا تافت ز دیدار او کرد بسی در ره بیره نگاه دید رهی دور و کسی نی به راه بار دگر لب به سخن باز کرد لابه گری پیش وی آغاز کرد بانگ زد آن ماه که ای هرزه گوی به که بگردانی ازین هرزه روی قبله مقصود یکی بیش نیست قاصد آن قبله دو اندیش نیست شرط طلب ترک دویی کردن است روی ارادت به یک آوردن است چون ز یکی رو به دو آورده ای رسم نو است اینکه تو آورده ای چند کشیدن ز دو بینان گزند دیده دل جامی از اینان ببند چشم تو را گر نه غبار شکیست چون ز دو عالم نه رخت در یکیست جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۸ - مقاله نوزدهم در حسب حال خام طمعانی که از شعر شعر دامی بر ساخته اند و در دست و پای هر پخته و خامی انداخته بحر ازل موج کرم برگرفت دامن ساحل همه گوهر گرفت جوهری طبع سخن پروران کرد نگاهی به فراست در آن هر چه سزا بود به سفتن بسفت وانچه نه در پرده نسیان نهفت زان گهر سفته هزاران هزار گوش جهان را شده بین گوشوار حیف که این قوم گهر ناشناس مهره کش سلک امید و هراس هر چه بر آن نام گهر بسته اند مهره صفت بر دم خر بسته اند گوهر کرده ز شرف زهرگی زان شرف افتاده به خر مهرگی ای که رسد از دل دانشورت مرسله بر مرسله زان گوهرت پرده گشای هنر خویش باش نرخ فزای گهر خویش باش باش به دکانچه دوران به هوش جنس گران را مشو ارزان فروش داشت فلک چون به تو ارزانیش تو مده ارزان ز گران جانیش چند ز تار طمع و پود لاف بر قد هر سفله شوی حله باف چند نهی نام لییمان کریم چند کنی وصف سفیهان حلیم آن که به صد نیش یکی قطره خون ناید از امساک ز دستش برون نام کفش قلزم احسان کنی وصف به بحر گهر افشان کنی وان که به تعلیمگه ماه و سال شکل الف را نشناسد ز دال عارف آغاز ازل خوانیش واقف انجام ابد دانیش وان که چو از گربه برآید خروش رو نهد از بیم به سوراخ موش شیر ژیان ببر بیان گوییش بلکه دلاورتر ازان گوییش این همه اندیشه ناراست چیست این همه آیین کم و کاست چیست این همه از حرص و طمع زاده است خود که ز خرص و طمع آزاده است دور بود جوع طمع از شبع گرسنه چشمند حروف طمع شب که طمع بر تو کمین آورد پشت قناعت به زمین آورد رخت به بیغوله ماتم کشی بیهده ای چند فراهم کشی پوست کنی معنی استاد را عور کنی طرفه بغداد را برکشی از شاهد اطلس لباس اطلس و سازیش لباس از پلاس قافیه معیوب و روی ناروا علت وزنش الم بی دوا صدر و عجز بی مزه و خام ازو حشو خبر داده خود این نام ازو از تعب طبع کج اندیش خویش چون شوی آسوده نهی پیش خویش کهنه دواتی چو دلت تار و تنگ کاغذی از تیره رخت برده رنگ خامه چو نظم سخنت سخت سست املی ناراست خط نادرست گشته دو تا میل سوادش کنی واسطه نیل مرادش کنی در سر دستار زنی صبحگاه قطره زنان تا در اصحاب جاه خواجه به رویی که مبیناد کس منتظر او منشیناد کس چون بدر آید پس صد انتظار بر زبر بهتری از خود سوار پیش دوی بوسه به پایش دهی لابه کنان داد ثنایش دهی رقعه شعر آوری از سر برون صد رقم از حرص و طمع در درون آردش آن رقعه که صدپاره باد نامه عصیان و قیامت به یاد تا نخورد زخم سفاهت ز تو رقعه ستاند به کراهت ز تو او ز زبان طلبت در گریز حرص تو دندان طمع کرده تیز بیهده گفتار تو در مدح کس نقش بر آب است و گره بر نفس مزد بر آن بیهده بیهوده است خاصه ازان کس که نفرموده است طرفه که کاری به تبرع کنی باز بر آن مزد توقع کنی سوخت جهان از طمع خام تو خلق به جان آمد از ابرام تو ترک لجاج و کم ابرام گیر یکدم ازین دغدغه آرام گیر خواجه ز فضل تو به صد دل ملول تو ز ندیمیش زبان پر فضول تو به حضورش به سرور آمده او ز حضور تو نفور آمده منتظر وقت نشسته که چون با تو دهد نفرت خاطر برون

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۷ - حکایت عاشقی که در حضور معشوق به قصد دیگری دیده گشاد و بدان کج نظری از نظر معشوق افتاد بوالهوسی بر سر راهی رسید جلوه کنان چارده ماهی بدید هاله شده گرد قمر معجرش خیمه زده بر مه و خور چادرش نغمه سرا جنبش خلخال او نافه گشا زلف ز دنبال او نعره برآورد که ای خودپرست پای مکن تیز که رفتم ز دست از تو به فریاد شدم همنفس راه کرم گیر و به فریاد رس تازه صنم چون شعف او بدید وان همه شور و شغب او شنید چون گل خندان ز دم او شکفت غنچه نوشین شکفانید و گفت خواهر من می رسد اینک ز پی به ز چو من صد سر یک موی وی نیست ز خوبان سخن آنجا که اوست من کیم و صد چو من آنجا که اوست با شرف حسن خداداد من رفته به شاگردیش استاد من ساده دل آن وسوسه چون گوش کرد قاعده کار فراموش کرد در غلط افتاد ز گفتار او چشم وفا تافت ز دیدار او کرد بسی در ره بیره نگاه دید رهی دور و کسی نی به راه بار دگر لب به سخن باز کرد لابه گری پیش وی آغاز کرد بانگ زد آن ماه که ای هرزه گوی به که بگردانی ازین هرزه روی قبله مقصود یکی بیش نیست قاصد آن قبله دو اندیش نیست شرط طلب ترک دویی کردن است روی ارادت به یک آوردن است چون ز یکی رو به دو آورده ای رسم نو است اینکه تو آورده ای چند کشیدن ز دو بینان گزند دیده دل جامی از اینان ببند چشم تو را گر نه غبار شکیست چون ز دو عالم نه رخت در یکیست جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۸ - مقاله نوزدهم در حسب حال خام طمعانی که از شعر شعر دامی بر ساخته اند و در دست و پای هر پخته و خامی انداخته بحر ازل موج کرم برگرفت دامن ساحل همه گوهر گرفت جوهری طبع سخن پروران کرد نگاهی به فراست در آن هر چه سزا بود به سفتن بسفت وانچه نه در پرده نسیان نهفت زان گهر سفته هزاران هزار گوش جهان را شده بین گوشوار حیف که این قوم گهر ناشناس مهره کش سلک امید و هراس هر چه بر آن نام گهر بسته اند مهره صفت بر دم خر بسته اند گوهر کرده ز شرف زهرگی زان شرف افتاده به خر مهرگی ای که رسد از دل دانشورت مرسله بر مرسله زان گوهرت پرده گشای هنر خویش باش نرخ فزای گهر خویش باش باش به دکانچه دوران به هوش جنس گران را مشو ارزان فروش داشت فلک چون به تو ارزانیش تو مده ارزان ز گران جانیش چند ز تار طمع و پود لاف بر قد هر سفله شوی حله باف چند نهی نام لییمان کریم چند کنی وصف سفیهان حلیم آن که به صد نیش یکی قطره خون ناید از امساک ز دستش برون نام کفش قلزم احسان کنی وصف به بحر گهر افشان کنی وان که به تعلیمگه ماه و سال شکل الف را نشناسد ز دال عارف آغاز ازل خوانیش واقف انجام ابد دانیش وان که چو از گربه برآید خروش رو نهد از بیم به سوراخ موش شیر ژیان ببر بیان گوییش بلکه دلاورتر ازان گوییش این همه اندیشه ناراست چیست این همه آیین کم و کاست چیست این همه از حرص و طمع زاده است خود که ز خرص و طمع آزاده است دور بود جوع طمع از شبع گرسنه چشمند حروف طمع شب که طمع بر تو کمین آورد پشت قناعت به زمین آورد رخت به بیغوله ماتم کشی بیهده ای چند فراهم کشی پوست کنی معنی استاد را عور کنی طرفه بغداد را برکشی از شاهد اطلس لباس اطلس و سازیش لباس از پلاس قافیه معیوب و روی ناروا علت وزنش الم بی دوا صدر و عجز بی مزه و خام ازو حشو خبر داده خود این نام ازو از تعب طبع کج اندیش خویش چون شوی آسوده نهی پیش خویش کهنه دواتی چو دلت تار و تنگ کاغذی از تیره رخت برده رنگ خامه چو نظم سخنت سخت سست املی ناراست خط نادرست گشته دو تا میل سوادش کنی واسطه نیل مرادش کنی در سر دستار زنی صبحگاه قطره زنان تا در اصحاب جاه خواجه به رویی که مبیناد کس منتظر او منشیناد کس چون بدر آید پس صد انتظار بر زبر بهتری از خود سوار پیش دوی بوسه به پایش دهی لابه کنان داد ثنایش دهی رقعه شعر آوری از سر برون صد رقم از حرص و طمع در درون آردش آن رقعه که صدپاره باد نامه عصیان و قیامت به یاد تا نخورد زخم سفاهت ز تو رقعه ستاند به کراهت ز تو او ز زبان طلبت در گریز حرص تو دندان طمع کرده تیز بیهده گفتار تو در مدح کس نقش بر آب است و گره بر نفس مزد بر آن بیهده بیهوده است خاصه ازان کس که نفرموده است طرفه که کاری به تبرع کنی باز بر آن مزد توقع کنی سوخت جهان از طمع خام تو خلق به جان آمد از ابرام تو ترک لجاج و کم ابرام گیر یکدم ازین دغدغه آرام گیر خواجه ز فضل تو به صد دل ملول تو ز ندیمیش زبان پر فضول تو به حضورش به سرور آمده او ز حضور تو نفور آمده منتظر وقت نشسته که چون با تو دهد نفرت خاطر برون

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۹ - حکایت مدح گفتن لاغری شاعر خواجه را که بر وی لباس آسودگی از فربهی تنگ آمده بود فربهی از خوان سخن پروری شاعریش کرده لقب لاغری گفت به نظم خوش و شعر فصیح بهر یکی خواجه فربه مدیح خواجه مسکین چو مدیحش شنید بوی توقع به مشامش رسید کرد ازان نامه پر رنگ و ریو خاطر او رم چو ز لاحول دیو خاست ازان انجمن پر گزند کرد توجه سوی قصر بند چون نفس از فربهیش گشت تنگ در رهش افتاد زمانی درنگ گفت بدو لاغری مدح سنج فربهیت می دهد ای خواجه رنج خواجه ازان نکته چو گل بر شکفت با دل صد پاره بخندید و گفت رنج همه گرچه ز تن پروریست رنج من اکنون همه از لاغریست لاغری از فربهیم دست برد در کف صد محنت و رنجم سپرد جان تو جامی به درون لاغر است حرص تو از جان تو فربه تر است عمر گرانمایه به سر می بری غافل ازین فربهی و لاغری

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵۹ - حکایت مدح گفتن لاغری شاعر خواجه را که بر وی لباس آسودگی از فربهی تنگ آمده بود فربهی از خوان سخن پروری شاعریش کرده لقب لاغری گفت به نظم خوش و شعر فصیح بهر یکی خواجه فربه مدیح خواجه مسکین چو مدیحش شنید بوی توقع به مشامش رسید کرد ازان نامه پر رنگ و ریو خاطر او رم چو ز لاحول دیو خاست ازان انجمن پر گزند کرد توجه سوی قصر بند چون نفس از فربهیش گشت تنگ در رهش افتاد زمانی درنگ گفت بدو لاغری مدح سنج فربهیت می دهد ای خواجه رنج خواجه ازان نکته چو گل بر شکفت با دل صد پاره بخندید و گفت رنج همه گرچه ز تن پروریست رنج من اکنون همه از لاغریست لاغری از فربهیم دست برد در کف صد محنت و رنجم سپرد جان تو جامی به درون لاغر است حرص تو از جان تو فربه تر است عمر گرانمایه به سر می بری غافل ازین فربهی و لاغری

%0
10 Bölüm