مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۰ خدایگان جمال و خلاصه خوبی به جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی بیا بیا که حیات و نجات خلق توی بیا بیا که تو چشم و چراغ یعقوبی قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت ز آب و گل برود تیرگی و محجوبی ز تاب تو برسد سنگ ها به یاقوتی ز طالبیت رسد طالبی به مطلوبی بیا بیا که جمال و جلال می بخشی بیا بیا که دوای هزار ایوبی بیا بیا تو اگر چه نرفته ای هرگز ولیک هر سخنی گویمت به مرغوبی به جای جان تو نشین که هزار چون جانی محب و عاشق خود را تو کش که محبوبی اگر نه شاه جهان اوست ای جهان دژم به جان او که بگویی چرا در آشوبی گهی ز رایت سبزش لطیف و سرسبزی ز قلب لشکر هیجاش گاه مقلوبی دمی چو فکرت نقاش نقش ها سازی گهی چو دسته فراش فرش ها روبی چو نقش را تو بروبی خلاصه آن را فرشتگی دهی و پر و بال کروبی خموش آب نگهدار همچو مشک درست ور از شکاف بریزی بدانک معیوبی به شمس مفخر تبریز از آن رسید دلت که چست دلدل دل می نمود مرکوبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۱ به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی عجب عجب به کدامین ره از جهان رفتی بسی زدی پر و بال و قفس دراشکستی هوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی تو باز خاص بدی در وثاق پیرزنی چو طبل باز شنیدی به لامکان رفتی بدی تو بلبل مستی میانه جغدان رسید بوی گلستان به گل ستان رفتی بسی خمار کشیدی از این خمیر ترش به عاقبت به خرابات جاودان رفتی پی نشانه دولت چو تیر راست شدی بدان نشانه پریدی و زین کمان رفتی نشان های کژت داد این جهان چو غول نشان گذاشتی و سوی بی نشان رفتی تو تاج را چه کنی چونک آفتاب شدی کمر چرا طلبی چونک از میان رفتی دو چشم کشته شنیدم که سوی جان نگرد چرا به جان نگری چون به جان جان رفتی دلا چه نادره مرغی که در شکار شکور تو با دو پر چو سپر جانب سنان رفتی گل از خزان بگریزد عجب چه شوخ گلی که پیش باد خزانی خزان خزان رفتی ز آسمان تو چو باران به بام عالم خاک به هر طرف بدویدی به ناودان رفتی خموش باش مکش رنج گفت و گوی بخسب که در پناه چنان یار مهربان رفتی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۰ خدایگان جمال و خلاصه خوبی به جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی بیا بیا که حیات و نجات خلق توی بیا بیا که تو چشم و چراغ یعقوبی قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت ز آب و گل برود تیرگی و محجوبی ز تاب تو برسد سنگ ها به یاقوتی ز طالبیت رسد طالبی به مطلوبی بیا بیا که جمال و جلال می بخشی بیا بیا که دوای هزار ایوبی بیا بیا تو اگر چه نرفته ای هرگز ولیک هر سخنی گویمت به مرغوبی به جای جان تو نشین که هزار چون جانی محب و عاشق خود را تو کش که محبوبی اگر نه شاه جهان اوست ای جهان دژم به جان او که بگویی چرا در آشوبی گهی ز رایت سبزش لطیف و سرسبزی ز قلب لشکر هیجاش گاه مقلوبی دمی چو فکرت نقاش نقش ها سازی گهی چو دسته فراش فرش ها روبی چو نقش را تو بروبی خلاصه آن را فرشتگی دهی و پر و بال کروبی خموش آب نگهدار همچو مشک درست ور از شکاف بریزی بدانک معیوبی به شمس مفخر تبریز از آن رسید دلت که چست دلدل دل می نمود مرکوبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۱ به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی عجب عجب به کدامین ره از جهان رفتی بسی زدی پر و بال و قفس دراشکستی هوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی تو باز خاص بدی در وثاق پیرزنی چو طبل باز شنیدی به لامکان رفتی بدی تو بلبل مستی میانه جغدان رسید بوی گلستان به گل ستان رفتی بسی خمار کشیدی از این خمیر ترش به عاقبت به خرابات جاودان رفتی پی نشانه دولت چو تیر راست شدی بدان نشانه پریدی و زین کمان رفتی نشان های کژت داد این جهان چو غول نشان گذاشتی و سوی بی نشان رفتی تو تاج را چه کنی چونک آفتاب شدی کمر چرا طلبی چونک از میان رفتی دو چشم کشته شنیدم که سوی جان نگرد چرا به جان نگری چون به جان جان رفتی دلا چه نادره مرغی که در شکار شکور تو با دو پر چو سپر جانب سنان رفتی گل از خزان بگریزد عجب چه شوخ گلی که پیش باد خزانی خزان خزان رفتی ز آسمان تو چو باران به بام عالم خاک به هر طرف بدویدی به ناودان رفتی خموش باش مکش رنج گفت و گوی بخسب که در پناه چنان یار مهربان رفتی