مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۰ هذا طبیبی عند الدوآء هذا حبیبی عند الوء هذا لباسی هذا کناسی هذا شرابی هذا غذایی هذا انیسی عندالفراق هذا خلاصی عند البء قالوا تسلی حاشا و کلا قلبی مقیم وسط الوفء این کان احمد قلبی تعمد روحی فداه عند الفنء ان کان شاکی یبغی هلاکی سمعا و طاعه ذا مشتهایی هذا سلحدار لایدخل الدار الا بدینار عند الابء مونی حیاتی حصدی نباتی حبسی نجاتی مقتی بقایی یا من یلمنی مالک و مالی صبری محال فی الاتقء روحی مصیب قلبی مصاف صبری مذاب فی حرنایی انا نسینا ما قد لقینا لما راینا بدر الضیء یا ذوفنونی ابصر جنونی فوق الظنون خرق الحیاء امروز دلبر یکبار دیگر آمد که گیرد مرغ هوایی گر او پذیرد ده ده بگیرد لیکن بخیل است در رخ نمایی بر گرد دلبر پانصد کبوتر پر می فشانند بهر گوایی ای نیم مرده پران شو اینجا کاینجا نماند بی اشتهایی مستان کم زن رستند از تن دزدم گلیمی من از کسایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۱ یا ساقی الحی اسمع سؤالی انشد فادی واخبر بحال قالو تسلی حاشا و کلا عشق تجلی من ذی الجلال العشق فنی والشوق دنی والخمر منی والسکر حالی عشق وجیهی بحر یلیه والحوت فیه روح الرجال انتم شفایی انتم دوایی انتم رجایی انتم کمالی الفخ کامن والعشق آمن والرب ضامن کی لاتبالی عشق موبد فتلی تعمد و انا معود بأس النزال گفتم که ما را هنگامه بنما گفت اینک اما تو در جوالی بدران جوال و سر را برون کن تا خود ببینی کندر وصالی اندر ره جان پا را مرنجان زیرا همایی با پر و بالی گفتم که عاشق بیند مرافق گفتا که لالا ان کان سالی گفتم که بکشی تو بی گنه را گفتا کذا هوالوصل غالی گفتم چه نوشم زان شهد گفتا مومت نباشد هان تا نمالی انعم صباحا واطلب رباحا وابسط جناحا فالقصر عالی می نال چون نا خوش همنشینا حقست بینا هر چون که نالی انا وجدنا درا فقدنا لما ولجنا موج اللیالی می گرد شب ها گرد طلب ها تا پیشت آید نیکو سگالی می گرد شب در مانند اختر ان اللیالی بحراللالی دارم رسولی اما ملولی یارب خلص عن ذی الملال عندی شراب لوذقت منه بس شیرگیری گرچه شغالی درکش چو افیون واره تو اکنون گه در جوابی گه در سوالی من سخت مستم به خود خوشستم یا من تلمنی لم تدر حالی جانا فرود آ از بام بالا وانعم بوصل فالبیت خالی گفتم که بشنو رمزی ز بنده گفتا که اسکت یا ذاالمقال گفتم خموشی صعبست گفتا یا ذاالمقال صرذاالمعالی کس نیست محرم کوتاه کن دم والله اعلم والله تالی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۰ هذا طبیبی عند الدوآء هذا حبیبی عند الوء هذا لباسی هذا کناسی هذا شرابی هذا غذایی هذا انیسی عندالفراق هذا خلاصی عند البء قالوا تسلی حاشا و کلا قلبی مقیم وسط الوفء این کان احمد قلبی تعمد روحی فداه عند الفنء ان کان شاکی یبغی هلاکی سمعا و طاعه ذا مشتهایی هذا سلحدار لایدخل الدار الا بدینار عند الابء مونی حیاتی حصدی نباتی حبسی نجاتی مقتی بقایی یا من یلمنی مالک و مالی صبری محال فی الاتقء روحی مصیب قلبی مصاف صبری مذاب فی حرنایی انا نسینا ما قد لقینا لما راینا بدر الضیء یا ذوفنونی ابصر جنونی فوق الظنون خرق الحیاء امروز دلبر یکبار دیگر آمد که گیرد مرغ هوایی گر او پذیرد ده ده بگیرد لیکن بخیل است در رخ نمایی بر گرد دلبر پانصد کبوتر پر می فشانند بهر گوایی ای نیم مرده پران شو اینجا کاینجا نماند بی اشتهایی مستان کم زن رستند از تن دزدم گلیمی من از کسایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۱ یا ساقی الحی اسمع سؤالی انشد فادی واخبر بحال قالو تسلی حاشا و کلا عشق تجلی من ذی الجلال العشق فنی والشوق دنی والخمر منی والسکر حالی عشق وجیهی بحر یلیه والحوت فیه روح الرجال انتم شفایی انتم دوایی انتم رجایی انتم کمالی الفخ کامن والعشق آمن والرب ضامن کی لاتبالی عشق موبد فتلی تعمد و انا معود بأس النزال گفتم که ما را هنگامه بنما گفت اینک اما تو در جوالی بدران جوال و سر را برون کن تا خود ببینی کندر وصالی اندر ره جان پا را مرنجان زیرا همایی با پر و بالی گفتم که عاشق بیند مرافق گفتا که لالا ان کان سالی گفتم که بکشی تو بی گنه را گفتا کذا هوالوصل غالی گفتم چه نوشم زان شهد گفتا مومت نباشد هان تا نمالی انعم صباحا واطلب رباحا وابسط جناحا فالقصر عالی می نال چون نا خوش همنشینا حقست بینا هر چون که نالی انا وجدنا درا فقدنا لما ولجنا موج اللیالی می گرد شب ها گرد طلب ها تا پیشت آید نیکو سگالی می گرد شب در مانند اختر ان اللیالی بحراللالی دارم رسولی اما ملولی یارب خلص عن ذی الملال عندی شراب لوذقت منه بس شیرگیری گرچه شغالی درکش چو افیون واره تو اکنون گه در جوابی گه در سوالی من سخت مستم به خود خوشستم یا من تلمنی لم تدر حالی جانا فرود آ از بام بالا وانعم بوصل فالبیت خالی گفتم که بشنو رمزی ز بنده گفتا که اسکت یا ذاالمقال گفتم خموشی صعبست گفتا یا ذاالمقال صرذاالمعالی کس نیست محرم کوتاه کن دم والله اعلم والله تالی