مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۹ روزی که مرا به نزد تو دورانست ساقی و شراب و قدح و دورانست واندم که مرا تجلی احسانست جان در تن من چو موسی عمرانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۰ زان روز که چشم من به رویت نگریست یک دم نگذشت کز غمت خون نگریست زهرم بادا که بی تو می گیرم جام مرگم بادا که بی تو می باید زیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۱ زان روی که دل بسته آن زنجیر است در دامن تو دست زدن تقدیر است چون دست به دامنش زدم گفت بهل گفتم که خموش روز گیراگیر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۲ زان رونق هر سماع آواز دف است زانست که دف زخم و ستم را هدف است می گوید دف که آن کسی دست ببرد کاین زخم پیاپی دل او را شرف است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۳ زان می خوردم که روح پیمانه اوست زان مست شدم که عقل دیوانه اوست شمعی به من آمد آتشی در من زد آن شمع که آفتاب پروانه اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۴ زان می مستم که نقش جامش عشق است وان اسب سواری که لجامش عشق است عشق مه من کار عظیمی است و لیک من بنده آنم که غلامش عشق است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۵ سرسبز بود خاک که آبش یار است خاصه خاکی که ناطق و بیدار است این خاک ز مشاطه خود بی خبر است خوش بی خبر است از آنکه زو هشیار است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۶ سر سخن دوست نمیارم گفت دریست گرانبها نمیارم سفت ترسم که بخواب دربگویم سخنی شب هاست که از بیم نمیارم خفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۷ سرگشته چو آسیای گردان کنمت بی سر گردان چو گوی گردان کنمت گفتی بروم با دگری درسازم با هر که بسازی زود ویران کنمت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۸ سرگشته دلا به دوست از جان راهست ای گمشده آشکار و پنهان راهست گر شش جهتت بسته شود باک مدار کز قعر نهادت سوی جانان راهست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۹ سرمایه عقل مرد دیوانگیست دیوانه عشق مرد فرزانگیست آنکس که شد آشنای دل از ره درد با خویشتنش هزار بیگانگیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۰ سلطان ملاحت مه موزون منست در سلسله اش این دل مفتون منست بر خاک درش خون جگر می ریزم هرچند که خاک آن به از خون منست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۱ سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت در عالم حسن آب زلف تو نداشت هر چند که لاف آبداری می زد پیچید بسی و تاب زلف تو نداشت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۲ شاگرد تو است دل که عشق آموز است ماننده شب گرفته پای روز است هرجا که روم صورت عشق است بپیش زیرا روغن در پی روغن سوز است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۳ شاهی که شفیع هر گنه بود برفت وانشب که به از هزار مه بود برفت گر باز آید مرا نبیند تو بگوی کو همچو شما بر سر ره بود برفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۴ شب رو که شبت راهبر اسرار است زیرا که نهان ز دیده اغیار است دل عشق آلود و دیده ها خواب آلود تا صبح جمال یار ما را کار است
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۹ روزی که مرا به نزد تو دورانست ساقی و شراب و قدح و دورانست واندم که مرا تجلی احسانست جان در تن من چو موسی عمرانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۰ زان روز که چشم من به رویت نگریست یک دم نگذشت کز غمت خون نگریست زهرم بادا که بی تو می گیرم جام مرگم بادا که بی تو می باید زیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۱ زان روی که دل بسته آن زنجیر است در دامن تو دست زدن تقدیر است چون دست به دامنش زدم گفت بهل گفتم که خموش روز گیراگیر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۲ زان رونق هر سماع آواز دف است زانست که دف زخم و ستم را هدف است می گوید دف که آن کسی دست ببرد کاین زخم پیاپی دل او را شرف است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۳ زان می خوردم که روح پیمانه اوست زان مست شدم که عقل دیوانه اوست شمعی به من آمد آتشی در من زد آن شمع که آفتاب پروانه اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۴ زان می مستم که نقش جامش عشق است وان اسب سواری که لجامش عشق است عشق مه من کار عظیمی است و لیک من بنده آنم که غلامش عشق است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۵ سرسبز بود خاک که آبش یار است خاصه خاکی که ناطق و بیدار است این خاک ز مشاطه خود بی خبر است خوش بی خبر است از آنکه زو هشیار است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۶ سر سخن دوست نمیارم گفت دریست گرانبها نمیارم سفت ترسم که بخواب دربگویم سخنی شب هاست که از بیم نمیارم خفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۷ سرگشته چو آسیای گردان کنمت بی سر گردان چو گوی گردان کنمت گفتی بروم با دگری درسازم با هر که بسازی زود ویران کنمت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۸ سرگشته دلا به دوست از جان راهست ای گمشده آشکار و پنهان راهست گر شش جهتت بسته شود باک مدار کز قعر نهادت سوی جانان راهست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۹ سرمایه عقل مرد دیوانگیست دیوانه عشق مرد فرزانگیست آنکس که شد آشنای دل از ره درد با خویشتنش هزار بیگانگیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۰ سلطان ملاحت مه موزون منست در سلسله اش این دل مفتون منست بر خاک درش خون جگر می ریزم هرچند که خاک آن به از خون منست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۱ سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت در عالم حسن آب زلف تو نداشت هر چند که لاف آبداری می زد پیچید بسی و تاب زلف تو نداشت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۲ شاگرد تو است دل که عشق آموز است ماننده شب گرفته پای روز است هرجا که روم صورت عشق است بپیش زیرا روغن در پی روغن سوز است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۳ شاهی که شفیع هر گنه بود برفت وانشب که به از هزار مه بود برفت گر باز آید مرا نبیند تو بگوی کو همچو شما بر سر ره بود برفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۴ شب رو که شبت راهبر اسرار است زیرا که نهان ز دیده اغیار است دل عشق آلود و دیده ها خواب آلود تا صبح جمال یار ما را کار است