Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۴ کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد وان دل که برون ز چرخ ازرق باشد تخم غم را کجا پذیرد چو زمین آن کز هوسش فلک معلق باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۵ کی گفت که آن زنده جاوید بمرد کی گفت که آفتاب امید بمرد آن دشمن خورشید در آمد بر بام دو دیده ببست و گفت خورشید بمرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۶ لبهای تو آنگه که با ستیز بود در هر دو جهان از تو شکرریز بود گر در دل تنگ خود تو ماهی بینی از من بشنو که شمس تبریز بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۷ لعلیست که او شکر فروشی داند وز عالم غیب باده نوشی داند نامش گویم و لیک دستوری نیست من بنده آنم که خموشی داند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۸ ما بسته بدیم بند دیگر آمد بیدل شده و نژند دیگر آمد در حلقه زلف او گرفتار بدیم در گردن ما کمند دیگر آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۹ هر لحظه میی به جان سرمست دهد تا جان و دلم به وصل پیوست دهد این طرفه که یک قطره آب آمده است تا دریای پر گهرش دست دهد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۰ ما می خواهیم و دیگران میخواهند تا بخت کرا بود کرا راه دهند ما زان غم او به بازی و خنداخند عقل و ادب و هرچه بد از ما برکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۱ ماهی که کمر گرد قمر می بندد غمگینم از اینکه خوشدلم نپسندد چون بیندم او که من چنین گریانم پنهان پنهان شکر شکر میخندد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۲ ماییم ز عشق یافته مرهم خود بر عشق نثار کرده هر دم دم خود تا هر دم ما حوصله عشق رود در هر دم ما عشق بیابد دم خود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۳ مردان رهت که سر معنی دانند از دیده کوته نظران پنهانند این طرفه تر آنکه هرکه حق را بشناخت مؤمنشد و خلق کافرش میخوانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۴ مردان رهش زنده به جان دگرند مرغان هواش ز آشیان دگرند منگر تو بدین دیده بدیشان کایشان بیرون ز دو کون در جهان دگرند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۵ مردیکه به هست و نیست قانع گردد هست و عدم او را همه تابع گردد موقوف صفات و فعل کی باشد او کز صنع برون آید و صانع گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۶ مرغ دل من ز بسکه پرواز آورد عالم عالم جهان جهان راز آورد چندان به همه سوی جهان بیرون شد کاین هر دو جهان به قطره ای باز آورد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۷ مرغی که ز باغ پاکبازان باشد هم سرکش و هم سرخوش و شادان باشد گر سر بکشد ز سرکشان میرسدش کاندر سر او غرور بازان باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۸ مرغی ملکی زانسوی گردون بپرد آن سوی که سوی نیست بیچون بپرد آن مرغ که از بیضه سیمرغ بزاد جز جانب سیمرغ بگو چون بپرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۹ مستان غمت بار دگر شوریدند دیوانه دلانت سر مه را دیدند آمد سر مه سلسله را جنبانید بر آهن سرد عقل را بندیدند

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۴ کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد وان دل که برون ز چرخ ازرق باشد تخم غم را کجا پذیرد چو زمین آن کز هوسش فلک معلق باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۵ کی گفت که آن زنده جاوید بمرد کی گفت که آفتاب امید بمرد آن دشمن خورشید در آمد بر بام دو دیده ببست و گفت خورشید بمرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۶ لبهای تو آنگه که با ستیز بود در هر دو جهان از تو شکرریز بود گر در دل تنگ خود تو ماهی بینی از من بشنو که شمس تبریز بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۷ لعلیست که او شکر فروشی داند وز عالم غیب باده نوشی داند نامش گویم و لیک دستوری نیست من بنده آنم که خموشی داند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۸ ما بسته بدیم بند دیگر آمد بیدل شده و نژند دیگر آمد در حلقه زلف او گرفتار بدیم در گردن ما کمند دیگر آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۹ هر لحظه میی به جان سرمست دهد تا جان و دلم به وصل پیوست دهد این طرفه که یک قطره آب آمده است تا دریای پر گهرش دست دهد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۰ ما می خواهیم و دیگران میخواهند تا بخت کرا بود کرا راه دهند ما زان غم او به بازی و خنداخند عقل و ادب و هرچه بد از ما برکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۱ ماهی که کمر گرد قمر می بندد غمگینم از اینکه خوشدلم نپسندد چون بیندم او که من چنین گریانم پنهان پنهان شکر شکر میخندد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۲ ماییم ز عشق یافته مرهم خود بر عشق نثار کرده هر دم دم خود تا هر دم ما حوصله عشق رود در هر دم ما عشق بیابد دم خود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۳ مردان رهت که سر معنی دانند از دیده کوته نظران پنهانند این طرفه تر آنکه هرکه حق را بشناخت مؤمنشد و خلق کافرش میخوانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۴ مردان رهش زنده به جان دگرند مرغان هواش ز آشیان دگرند منگر تو بدین دیده بدیشان کایشان بیرون ز دو کون در جهان دگرند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۵ مردیکه به هست و نیست قانع گردد هست و عدم او را همه تابع گردد موقوف صفات و فعل کی باشد او کز صنع برون آید و صانع گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۶ مرغ دل من ز بسکه پرواز آورد عالم عالم جهان جهان راز آورد چندان به همه سوی جهان بیرون شد کاین هر دو جهان به قطره ای باز آورد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۷ مرغی که ز باغ پاکبازان باشد هم سرکش و هم سرخوش و شادان باشد گر سر بکشد ز سرکشان میرسدش کاندر سر او غرور بازان باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۸ مرغی ملکی زانسوی گردون بپرد آن سوی که سوی نیست بیچون بپرد آن مرغ که از بیضه سیمرغ بزاد جز جانب سیمرغ بگو چون بپرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۹ مستان غمت بار دگر شوریدند دیوانه دلانت سر مه را دیدند آمد سر مه سلسله را جنبانید بر آهن سرد عقل را بندیدند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۰ مشکین رسنت چو پرده ماه شود بس پرده نشین که ضال و گمراه شود ور چاه زنخدانت ببیند یوسف آید که بر آن رسن در این چاه شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۱ مطرب خواهم که عاشق مست بود در کوی خرابات تو پابست بود گر نیست بود شاه و گر هست بود یارب بده آن کس که ازین دست بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۲ معشوقه چو آفتاب تابان گردد عاشق به مثال ذره گردان گردد چون باد بهار عشق جنبان گردد هر شاخ که خشک نیست رقصان گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۳ معشوقه خانگی بکاری ناید کو عشوه نماید و وفا ننماید معشوقه کسی باید کاندر لب گور از باغ فلک هزار در بگشاید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۴ مگذار که غصه در میانت گیرد یا وسوسه های این جهانت گیرد رو شربت عشق در دهان نه شب و روز زان پیش که حکم حق دهانت گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۵ مگذار که وسوسه زبونت گیرد چون مار به حیله و فسونت گیرد تا آن مه بی چون کند آهنگ گرفت حیران شود آسمان که چونت گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۶ من بنده آن قوم که خود را دانند هردم دل خود را ز علط برهانند از ذات و صفات خویش خالی گردند وز لوح وجود خود اناالحق خوانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۷ من بنده یاری که ملالش نبود کانرا که ملالست وصالش نبود گوییکه خیالست و ترا نیست وصال تا تیره بود آب خیالش نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۸ من بی خبرم خدای خود میداند کاندر دل من مرا چه میخنداند باری دل من شاخ گلی را ماند کش باد صبا بلطف می افشاند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۹ من چوب گرفتم به کفم عود آمد من بد کردم بدیم مسعود آمد گوید که در صفر سفر نیکو نیست کردم سفر و مرا چنین سود آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۰ مه را طرفی به ماه رو می ماند چیزیش بدان فرشته خو می ماند نی نی ز کجا تا به کجا مه که بود جان بنده او بدو خود او می ماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۱ مه رویان را یکان یکان برشمرید باشد به غلط نام مه ما ببرید ای انجمنی که در پس پرده درید بر دیده پر آتش من در گذرید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۲ می آ ید یار و چون شکر میخندد وز مرتبه بر شمس و قمر میخندد این یک نظری که در جهان محرم او است هم پنهانی بدان نظر می خندد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۳ می جوشد دل که تا به جوش تو رسد بی هوش شده است تا به هوش تو رسد می نوشد زهر تا بنوش تو رسد چون حلقه شده است تا بگوش تو رسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۴ می گوید عشق هرکه جان پیش کشد صد جان و هزار جان عوض بیش کشد در گوش تو بین عشق چها میگوید تا گوش کشانت بسوی خویش کشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۵ نی آب روان ز ماهیان سیر شود نی ماهی از آن آب روان سیر شود نی جان جهان ز عاشقان تنگ آید نی عاشق از آن جان جهان سیر شود

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۰ مشکین رسنت چو پرده ماه شود بس پرده نشین که ضال و گمراه شود ور چاه زنخدانت ببیند یوسف آید که بر آن رسن در این چاه شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۱ مطرب خواهم که عاشق مست بود در کوی خرابات تو پابست بود گر نیست بود شاه و گر هست بود یارب بده آن کس که ازین دست بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۲ معشوقه چو آفتاب تابان گردد عاشق به مثال ذره گردان گردد چون باد بهار عشق جنبان گردد هر شاخ که خشک نیست رقصان گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۳ معشوقه خانگی بکاری ناید کو عشوه نماید و وفا ننماید معشوقه کسی باید کاندر لب گور از باغ فلک هزار در بگشاید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۴ مگذار که غصه در میانت گیرد یا وسوسه های این جهانت گیرد رو شربت عشق در دهان نه شب و روز زان پیش که حکم حق دهانت گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۵ مگذار که وسوسه زبونت گیرد چون مار به حیله و فسونت گیرد تا آن مه بی چون کند آهنگ گرفت حیران شود آسمان که چونت گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۶ من بنده آن قوم که خود را دانند هردم دل خود را ز علط برهانند از ذات و صفات خویش خالی گردند وز لوح وجود خود اناالحق خوانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۷ من بنده یاری که ملالش نبود کانرا که ملالست وصالش نبود گوییکه خیالست و ترا نیست وصال تا تیره بود آب خیالش نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۸ من بی خبرم خدای خود میداند کاندر دل من مرا چه میخنداند باری دل من شاخ گلی را ماند کش باد صبا بلطف می افشاند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۹ من چوب گرفتم به کفم عود آمد من بد کردم بدیم مسعود آمد گوید که در صفر سفر نیکو نیست کردم سفر و مرا چنین سود آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۰ مه را طرفی به ماه رو می ماند چیزیش بدان فرشته خو می ماند نی نی ز کجا تا به کجا مه که بود جان بنده او بدو خود او می ماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۱ مه رویان را یکان یکان برشمرید باشد به غلط نام مه ما ببرید ای انجمنی که در پس پرده درید بر دیده پر آتش من در گذرید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۲ می آ ید یار و چون شکر میخندد وز مرتبه بر شمس و قمر میخندد این یک نظری که در جهان محرم او است هم پنهانی بدان نظر می خندد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۳ می جوشد دل که تا به جوش تو رسد بی هوش شده است تا به هوش تو رسد می نوشد زهر تا بنوش تو رسد چون حلقه شده است تا بگوش تو رسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۴ می گوید عشق هرکه جان پیش کشد صد جان و هزار جان عوض بیش کشد در گوش تو بین عشق چها میگوید تا گوش کشانت بسوی خویش کشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۵ نی آب روان ز ماهیان سیر شود نی ماهی از آن آب روان سیر شود نی جان جهان ز عاشقان تنگ آید نی عاشق از آن جان جهان سیر شود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۶ گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی به هستیت بگرایند ور پست شوی نگنجی در عالم وانگاه تو را بی تو به تو بنمایند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۷ و هو معکم از او خبر می آید در سینه از این خبر شرر می آید زانی ناخوش که خویش نشناخته ای چون بشناسی دگر چه در می آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۸ هان ای دل خسته وقت مرهم آمد خوش خوش نفسی بزن که آن دم آمد یاریکه از او کار شود یاران را در صورت آدمی به عالم آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۹ هر جا به جهان تخم وفا برکارند آن تخم ز خرمنگه ما می آ رند هرجا ز طرب ساز نی بردارند آن شادی ماست آن خود پندارند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۰ هر چند دلم رضا او می جوید او از سر شمشیر سخن می گوید خون از سر انگشت فرو می چکدش او دست به خون من چرا می شوید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۱ هرچیز که بسیار شود خوار شود گر خوار شود به خانه پار شود گر سیر شود از همه بیزار شود یارش به بهای جان خریدار شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۲ هر دل که بسوی دلربایی نرود والله که به جز سوی فنایی نرود ای شاد کبوتری که صید عشق است چندانکه برانیش بجایی نرود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۳ هر روز دلم نو شکری نوش کند کز ذوق گذشته ها فراموش کند اول باده ز عاشقی نوش کند آنگاه دهد به ما و مدهوش کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۴ هر شب که دل سپهر گلشن گردد عالم همه ساکن چو دل من گردد صد آه برآورم ز آیینه دل آیینه دل ز آه روشن گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۵ هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند آن شب همه جان شوند هرجا که تنند در چادر شب چه دختران دارد عشق گر غم آید سبلت و ریشش بکنند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۶ هر عمر که بی دیدن اصحاب بود یا مرگ بود به طبع یا خواب بود آبی که ترا تیره کند زهر بود زهری که ترا صاف کند آب بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۷ هر عمر که بی دیدن اصحاب بود یا مرگ بود به طبع یا خواب بود آبی که ترا تیره کند زهر بود زهری که ترا صاف کند آب بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۸ هر قبض اثر علت اولی باشد صورت همه مقبول هیولی باشد هر جزو ز کل بود ولی لازم نیست کانجا همه کل قابل اجزا باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۹ هرگز حق صحبت قدیمت نبود واندیشه این سیه گلیمت نبود بر دیده نشینی و بدل درباشی ور آتش و آب هیچ بیمت نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۰ هر کو بگشاده گرهی می بندد بر حال خود و حال جهان میخندد گویند سخن ز وصل و هجران آخر چیزیکه جدا نگشت چون پیوندد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۱ هر لحظه همی خوانمش از راه بعید کو سوره یوسف است و قرآن مجید گفتم که دلم خون شد و از دیده دوید گفت آنکه ترا دید کس را ندوید

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۶ گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی به هستیت بگرایند ور پست شوی نگنجی در عالم وانگاه تو را بی تو به تو بنمایند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۷ و هو معکم از او خبر می آید در سینه از این خبر شرر می آید زانی ناخوش که خویش نشناخته ای چون بشناسی دگر چه در می آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۸ هان ای دل خسته وقت مرهم آمد خوش خوش نفسی بزن که آن دم آمد یاریکه از او کار شود یاران را در صورت آدمی به عالم آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۹ هر جا به جهان تخم وفا برکارند آن تخم ز خرمنگه ما می آ رند هرجا ز طرب ساز نی بردارند آن شادی ماست آن خود پندارند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۰ هر چند دلم رضا او می جوید او از سر شمشیر سخن می گوید خون از سر انگشت فرو می چکدش او دست به خون من چرا می شوید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۱ هرچیز که بسیار شود خوار شود گر خوار شود به خانه پار شود گر سیر شود از همه بیزار شود یارش به بهای جان خریدار شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۲ هر دل که بسوی دلربایی نرود والله که به جز سوی فنایی نرود ای شاد کبوتری که صید عشق است چندانکه برانیش بجایی نرود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۳ هر روز دلم نو شکری نوش کند کز ذوق گذشته ها فراموش کند اول باده ز عاشقی نوش کند آنگاه دهد به ما و مدهوش کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۴ هر شب که دل سپهر گلشن گردد عالم همه ساکن چو دل من گردد صد آه برآورم ز آیینه دل آیینه دل ز آه روشن گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۵ هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند آن شب همه جان شوند هرجا که تنند در چادر شب چه دختران دارد عشق گر غم آید سبلت و ریشش بکنند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۶ هر عمر که بی دیدن اصحاب بود یا مرگ بود به طبع یا خواب بود آبی که ترا تیره کند زهر بود زهری که ترا صاف کند آب بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۷ هر عمر که بی دیدن اصحاب بود یا مرگ بود به طبع یا خواب بود آبی که ترا تیره کند زهر بود زهری که ترا صاف کند آب بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۸ هر قبض اثر علت اولی باشد صورت همه مقبول هیولی باشد هر جزو ز کل بود ولی لازم نیست کانجا همه کل قابل اجزا باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۹ هرگز حق صحبت قدیمت نبود واندیشه این سیه گلیمت نبود بر دیده نشینی و بدل درباشی ور آتش و آب هیچ بیمت نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۰ هر کو بگشاده گرهی می بندد بر حال خود و حال جهان میخندد گویند سخن ز وصل و هجران آخر چیزیکه جدا نگشت چون پیوندد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۱ هر لحظه همی خوانمش از راه بعید کو سوره یوسف است و قرآن مجید گفتم که دلم خون شد و از دیده دوید گفت آنکه ترا دید کس را ندوید

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۲ هر لقمه خوش که بر دهان میگردد میجوشد و صافش همه جان میگردد خورشید و مه و فلک از آن میگردد تا هرچه نهان بود عیان میگردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۳ هر موی زلف او یکی جان دارد ما را چو سر زلف پریشان دارد دانی که مرا غم فراوان از چیست زانست که او ناز فراوان دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۴ هستی اثری ز نرگس مست تو بود آب رخ نیستی هم از هست تو بود گفتم که مگر دست کسی در تو رسد چون به دیدم که خود همه دست تو بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۵ هشدار که فضل حق بناگاه آید ناگاه آید بر دل آگاه آید خرگاه وجود خود ز خود خالی کن چون خالی شد شاه به خرگاه آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۶ هل تا برود سرش به دیوار آید سر بشکند و جامه به خون آلاید آید بر من سوزن و انگشت گزان کان گفته سخنهای منش یاد آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۷ هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد گر من میرم مرا مگویید که مرد کو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۸ همواره خوشی و دلکشی نامیزد هشدار مکن کژ که قدح میریزد در عالم باد خاک بر سر کردن شک نیست که هر لحظه غباری خیزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۹ یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد خونابه ز دیده ام چکیدن گیرد هرجا خبر دوست رسیدن گیرد بیچاره دلم ز خود رمیدن گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۰ یاران یاران ز هم جدایی مکنید در سر هوس گریز پایی نکنید چون جمله یکید دو هوایی مکنید فرمود وفا که بی وفایی مکنید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۱ یاری خواهم که فتنه انگیز بود آتشدل و خونخواره و خونریز بود با چرخ و ستارگان به استیز بود در بحر رود چو آتش تیز بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۲ یاریکه مرا در غم خود می بندد غمگینم از آنکه خوشدلم نپسندد چون بیند او مرا که من غمگینم پنهان پنهان شکر شکر می خندد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۳ یک سو مشکوة امر پیغام نهاد یک سوی دگر هزار گون دام نهاد هر نیک و بدی که اول و آخر رفت او کرد ولی بهانه بر عام نهاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۴ یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود علم همه انبیات معلوم شود آن صورت غیبی که جهان طالب اوست در آینه فهم تو مفهوم شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۵ آن جمع کن جان پراکنده بیار وان مستی هر خواجه و هر بنده بیار آواز بکش رضای پاینده بیار ز آواز سرافیل شوم زنده بیار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۶ آن زلف سیاه و قد رعناش نگر شیرینی آن لعل شکرخاش نگر گفتم که زکوة حسن یک بوسه بده برگشت و به خنده گفت سوداش نگر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۷ آن ساقی روح دردهد جام آخر این مرغ اسیر بجهد از دام آخر گردد فلک تند مرا رام آخر وز کرده پشیمان شود ایام آخر

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۲ هر لقمه خوش که بر دهان میگردد میجوشد و صافش همه جان میگردد خورشید و مه و فلک از آن میگردد تا هرچه نهان بود عیان میگردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۳ هر موی زلف او یکی جان دارد ما را چو سر زلف پریشان دارد دانی که مرا غم فراوان از چیست زانست که او ناز فراوان دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۴ هستی اثری ز نرگس مست تو بود آب رخ نیستی هم از هست تو بود گفتم که مگر دست کسی در تو رسد چون به دیدم که خود همه دست تو بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۵ هشدار که فضل حق بناگاه آید ناگاه آید بر دل آگاه آید خرگاه وجود خود ز خود خالی کن چون خالی شد شاه به خرگاه آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۶ هل تا برود سرش به دیوار آید سر بشکند و جامه به خون آلاید آید بر من سوزن و انگشت گزان کان گفته سخنهای منش یاد آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۷ هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد گر من میرم مرا مگویید که مرد کو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۸ همواره خوشی و دلکشی نامیزد هشدار مکن کژ که قدح میریزد در عالم باد خاک بر سر کردن شک نیست که هر لحظه غباری خیزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۹ یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد خونابه ز دیده ام چکیدن گیرد هرجا خبر دوست رسیدن گیرد بیچاره دلم ز خود رمیدن گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۰ یاران یاران ز هم جدایی مکنید در سر هوس گریز پایی نکنید چون جمله یکید دو هوایی مکنید فرمود وفا که بی وفایی مکنید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۱ یاری خواهم که فتنه انگیز بود آتشدل و خونخواره و خونریز بود با چرخ و ستارگان به استیز بود در بحر رود چو آتش تیز بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۲ یاریکه مرا در غم خود می بندد غمگینم از آنکه خوشدلم نپسندد چون بیند او مرا که من غمگینم پنهان پنهان شکر شکر می خندد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۳ یک سو مشکوة امر پیغام نهاد یک سوی دگر هزار گون دام نهاد هر نیک و بدی که اول و آخر رفت او کرد ولی بهانه بر عام نهاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۴ یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود علم همه انبیات معلوم شود آن صورت غیبی که جهان طالب اوست در آینه فهم تو مفهوم شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۵ آن جمع کن جان پراکنده بیار وان مستی هر خواجه و هر بنده بیار آواز بکش رضای پاینده بیار ز آواز سرافیل شوم زنده بیار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۶ آن زلف سیاه و قد رعناش نگر شیرینی آن لعل شکرخاش نگر گفتم که زکوة حسن یک بوسه بده برگشت و به خنده گفت سوداش نگر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۷ آن ساقی روح دردهد جام آخر این مرغ اسیر بجهد از دام آخر گردد فلک تند مرا رام آخر وز کرده پشیمان شود ایام آخر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۸ آن کس که ترا دیده بود ای دلبر او چون نگرد بسوی معشوق دگر در دیده هر آنکه کرد سوی تو نظر تاریک نماید به خدا شمس و قمر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۹ از عاشق بدنام بیا ننگ مدار ورنه برو این مصطبه را تنگ مدار از دردی خم به جز مرا دنگ مدار ای خونی خونخواره ز ما چنگ مدار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۰ امروز من از تشنه دهانی و خمار نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار می آیم و می روم چو انگور افشار آخر قدح شیره به عصار بسیار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۱ اندیشه دهرت ز چه بگداخت جگر طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر پندار که نطفه ای نینداخت پدر انگار که گلخنی نپرداخت قدر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۲ ای آمده ز آسمان درین عالم دیر و آورده خبرهای سموات به زیر ز آواز تو آدمی کجا گردد سیر یارب تو بده دمدمه پنجه شیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۳ ای آنکه دلت باید بر وی مگذر زاهد شو و از چشم به خوبان منگر اما چه کند چشم که بیرون و درون بیچاره عشق اوست بیچاره نظر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۴ ای بوده سماع آسمانرا ره و در وی بوده سماع مرغ جانرا سر و پر اما به حضور تست آن چیز دگر مانند نماز از پس پیغمبر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۵ ای خاک درت ز آب کوثر خوشتر اندر ره تو پای من از سر خوشتر چون بانگ دف عشق ترا ماه شنید مه گشت دو تا و گفت چنبر خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۶ ای دلبر عیار دل نیکوفر از جمله نیکوان توی نیکوتر ای از شکرت دهان گلها پر زر وز هجر کبود پوش تو نیلوفر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۷ ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار گر دیده وری ز هر سه بندی زنار در توبه نیستی شو و باک مدار کاین فقر منزه است ز یار و اغیار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۸ ای زاده ساقی هله از غم بگذر ای همدم روح قدس از دم بگذر گفتی که ز غم گریختم شاد شدم شادی روان خود از این هم بگذر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۹ ای ظل تو از سایه طوبی خوشتر ای رنج تو از راحت عقبی خوشتر پیش از رخ تو طالب معنی بودم ای نقش تو از هزار معنی خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۰ ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر آتش به من اندر زن کاتش خوشتر هر شش جهت از عشق خوش آباد شدست با این همه بیرون شدن از شش خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۱ ای مرد سماع معده را خالی دار زیرا چو تهیست نی کند ناله زار چون پر کردی شکم ز لوت بسیار خالی مانی ز دلبر و بوس و کنار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۲ این صورت باغست و در او نیست ثمر تو رنجه مشو بیهده سوگند مخور یا کار معلق و فریبست و غرر خود از تو نجست کس از این جنس خبر

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۸ آن کس که ترا دیده بود ای دلبر او چون نگرد بسوی معشوق دگر در دیده هر آنکه کرد سوی تو نظر تاریک نماید به خدا شمس و قمر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۹ از عاشق بدنام بیا ننگ مدار ورنه برو این مصطبه را تنگ مدار از دردی خم به جز مرا دنگ مدار ای خونی خونخواره ز ما چنگ مدار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۰ امروز من از تشنه دهانی و خمار نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار می آیم و می روم چو انگور افشار آخر قدح شیره به عصار بسیار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۱ اندیشه دهرت ز چه بگداخت جگر طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر پندار که نطفه ای نینداخت پدر انگار که گلخنی نپرداخت قدر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۲ ای آمده ز آسمان درین عالم دیر و آورده خبرهای سموات به زیر ز آواز تو آدمی کجا گردد سیر یارب تو بده دمدمه پنجه شیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۳ ای آنکه دلت باید بر وی مگذر زاهد شو و از چشم به خوبان منگر اما چه کند چشم که بیرون و درون بیچاره عشق اوست بیچاره نظر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۴ ای بوده سماع آسمانرا ره و در وی بوده سماع مرغ جانرا سر و پر اما به حضور تست آن چیز دگر مانند نماز از پس پیغمبر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۵ ای خاک درت ز آب کوثر خوشتر اندر ره تو پای من از سر خوشتر چون بانگ دف عشق ترا ماه شنید مه گشت دو تا و گفت چنبر خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۶ ای دلبر عیار دل نیکوفر از جمله نیکوان توی نیکوتر ای از شکرت دهان گلها پر زر وز هجر کبود پوش تو نیلوفر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۷ ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار گر دیده وری ز هر سه بندی زنار در توبه نیستی شو و باک مدار کاین فقر منزه است ز یار و اغیار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۸ ای زاده ساقی هله از غم بگذر ای همدم روح قدس از دم بگذر گفتی که ز غم گریختم شاد شدم شادی روان خود از این هم بگذر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۹ ای ظل تو از سایه طوبی خوشتر ای رنج تو از راحت عقبی خوشتر پیش از رخ تو طالب معنی بودم ای نقش تو از هزار معنی خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۰ ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر آتش به من اندر زن کاتش خوشتر هر شش جهت از عشق خوش آباد شدست با این همه بیرون شدن از شش خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۱ ای مرد سماع معده را خالی دار زیرا چو تهیست نی کند ناله زار چون پر کردی شکم ز لوت بسیار خالی مانی ز دلبر و بوس و کنار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۲ این صورت باغست و در او نیست ثمر تو رنجه مشو بیهده سوگند مخور یا کار معلق و فریبست و غرر خود از تو نجست کس از این جنس خبر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۳ بالا بنگر دو چشم را بالا دار صاحب نظری کن و نظر با ما دار مردانه و مرد روی دل اینجا دار آوردم و آمدم تو دانی یاد آر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۴ بالا منشین که هست پستی خوشتر هشیار مشو که هست مستی خوشتر در هستی دوست نیست گردان خود را کان نیستی از هزار هستی خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۵ با همت باز باش و یا هیبت شیر در مخزن جان درآی با دیده سیر رو زود بدانجا که نه زود است و نه دیر بر بالا رو که خود نه بالا است نه زیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۶ بسیار بخوانده ام دستان و سمر از عاشق و معشوق و غم و خون جگر پای علم عشق همه عشق تو است تو خود دگری شها و عشق تو دگر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۷ تا بتوانی مدام می باش به ذکر کز ذکر ترا راه نمایند به فکر محرم چو شدی در حرم اجلالش بینی به یقین جمال معشوقه بکر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۸ تا چند کشی سخره نفس بیکار تا چند خوری چو اشتران خوشه خار تا چند دوی از پی نان و دینار ای کافر و کافر بچه آخر دین دار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۹ چون از رخ یار دور گشتم به بهار با غم بچه کار آید و عیشم بچه کار از باغ بجای سبزه گو خار بروی وز ابر بجای قطره گو سنگ ببار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۰ چون بت رخ تست بت پرستی خوشتر چون باده ز جام تست مستی خوشتر در هستی عشق تو چنین نیست شدم کان نیستی از هزار هستی خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۱ چون دید رخ زرد من آن شهره نگار گفتا که دگر به وصلم امید مدار زیرا که تو ضد ما شدی در دیدار تو رنگ خزان داری و من رنگ بهار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۲ خواهی بستان حلقه مستان بنگر خواهی سر خر به خودپرستان بنگر اکنون سر خر نیز به بستان آمد کون خر اگر نه ای به بستان بنگر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۳ خورشید همی زرد شود بر دیوار ما نیز همی زرد شویم از غم یار گاه از غم یار و گه ز نادیدن یار گر کار چنین ماند خدایا زنهار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۴ در باغ در نیامدم گرد آور درویش و تهی روم من راهگذر خواهی که برون روم مرا بگشا در ور نگشایی گمان بد نیز مبر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۵ در خاک در وفای آن سیمین بر میکار دل و دیده میندیش ز بر از من بشنو تا نشوی زیر و زبر والله که خبر نداری از زیر و زبر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۶ در مصطبه ها گرد و خرابات نگر پیچیدن مستان به ملاقات نگر در کعبه عشق سوی میقات نگر هیهات شنو ز روح و هیهات نگر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۷ در نوبت عشق چشم باشد در بار چون او بگذشت دل بروید چو بهار این دم چو بهار است ز روی دلدار چون کار به نوبت است دم را هشدار

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۳ بالا بنگر دو چشم را بالا دار صاحب نظری کن و نظر با ما دار مردانه و مرد روی دل اینجا دار آوردم و آمدم تو دانی یاد آر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۴ بالا منشین که هست پستی خوشتر هشیار مشو که هست مستی خوشتر در هستی دوست نیست گردان خود را کان نیستی از هزار هستی خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۵ با همت باز باش و یا هیبت شیر در مخزن جان درآی با دیده سیر رو زود بدانجا که نه زود است و نه دیر بر بالا رو که خود نه بالا است نه زیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۶ بسیار بخوانده ام دستان و سمر از عاشق و معشوق و غم و خون جگر پای علم عشق همه عشق تو است تو خود دگری شها و عشق تو دگر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۷ تا بتوانی مدام می باش به ذکر کز ذکر ترا راه نمایند به فکر محرم چو شدی در حرم اجلالش بینی به یقین جمال معشوقه بکر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۸ تا چند کشی سخره نفس بیکار تا چند خوری چو اشتران خوشه خار تا چند دوی از پی نان و دینار ای کافر و کافر بچه آخر دین دار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۹ چون از رخ یار دور گشتم به بهار با غم بچه کار آید و عیشم بچه کار از باغ بجای سبزه گو خار بروی وز ابر بجای قطره گو سنگ ببار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۰ چون بت رخ تست بت پرستی خوشتر چون باده ز جام تست مستی خوشتر در هستی عشق تو چنین نیست شدم کان نیستی از هزار هستی خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۱ چون دید رخ زرد من آن شهره نگار گفتا که دگر به وصلم امید مدار زیرا که تو ضد ما شدی در دیدار تو رنگ خزان داری و من رنگ بهار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۲ خواهی بستان حلقه مستان بنگر خواهی سر خر به خودپرستان بنگر اکنون سر خر نیز به بستان آمد کون خر اگر نه ای به بستان بنگر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۳ خورشید همی زرد شود بر دیوار ما نیز همی زرد شویم از غم یار گاه از غم یار و گه ز نادیدن یار گر کار چنین ماند خدایا زنهار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۴ در باغ در نیامدم گرد آور درویش و تهی روم من راهگذر خواهی که برون روم مرا بگشا در ور نگشایی گمان بد نیز مبر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۵ در خاک در وفای آن سیمین بر میکار دل و دیده میندیش ز بر از من بشنو تا نشوی زیر و زبر والله که خبر نداری از زیر و زبر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۶ در مصطبه ها گرد و خرابات نگر پیچیدن مستان به ملاقات نگر در کعبه عشق سوی میقات نگر هیهات شنو ز روح و هیهات نگر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۷ در نوبت عشق چشم باشد در بار چون او بگذشت دل بروید چو بهار این دم چو بهار است ز روی دلدار چون کار به نوبت است دم را هشدار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۸ دست و دل ما هرچه تهی تر خوشتر و آزادی دل ز هرچه خوشتر خوشتر عیش خوش مفلسانه یک چشم زدن از حشمت صد هزار قیصر خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۹ دوری ز برادر منافق بهتر پرهیز ز یار ناموافق بهتر خاک قدم یار موافق حقا از خون برادر منافق بهتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۰ رفتم به سر گور کریم دلدار میتافت ز گلزار تنش چون گلزار در خاک ندا کردم خاکا زنهار آن یار وفادار مرا نیکو دار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۱ روی چو مهت پیش چراغ اولی تر روی حبشی کرده به داغ اولی تر این حلقه چو باغست تو بلبل ما را رقص بلبل میان باغ اولی تر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۲ زان ابروی چون کمانت ای بدر منیر دل شیشه پرخون شود از ضربت تیر گویم ز دل و شیشه و خون چیست نظیر بردارم جام باده و گوید گیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۳ ساقی گفتم ترا می ساده بیار وان زنده کن مردم آزاده بیار گفتی که در این دور فلک بادی هست تا باد رسیدن ای صنم باده بیار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۴ سیلاب گرفت گرد ویرانه عمر آغاز پری نهاد پیمانه عمر خوش باش که تا چشم زنی خود بکشد حمال زمانه رخت از خانه عمر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۵ طبعم چو حیات یافت از جلوه فکر آورد عروس نظم در حجره ذکر در هر بیتی هزار دختر بنمود هر یک به مثال مریم آبستن و بکر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۶ فرمود خدا به وحی کای پیغمبر جز در صف عاشقان بمنشین بگذر هر چند ز آتشت جهان گرم شود آتش میرد ز صحبت خاکستر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۷ گر جان داری بیار جان باز آخر آنجای که برده ای ز آغاز آخر یک نکته شنید جان از آنجا آمد صد نکته شنید چون نشد باز آخر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۸ گر در سر و چشم عقل داری و بصر بفروش زبان را و سر از تیغ بخر ماهی طمع از زبان گویا ببرید ز این رو نبرند از تن ماهی سر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۹ گر گل کارم بیتو نروید جز خار ور بیضه طاوس نهم گردد مار ور بر گیرم رباب بر درد تار ور هشت بهشت برزنم گردد چار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۰ گفتم بنما که چون کنم بمیر گفتم که شد آب روغنم گفت بمیر گفتم که شوم شمع من پروانه ای رو تو شمع روشنم گفت بمیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۱ گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر گفتم جگرم گفت سرابی کم گیر گفتم که دلم گفت کبابی کم گیر گفتم که تنم گفت خرابی کم گیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۲ گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهار تا هردو یکی نشد نیامد گل و خار در ظاهر خار و گل مخالف دیدار بر چشم خلاف دید خندد گلزار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۳ گفتی که بیا که باغ خندید و بهار شمعست و شراب و شاهدان چو نگار آنجا که تو نیستی از اینهام چه سود و آنجا که تو هستی خود از اینها بچه کار

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۸ دست و دل ما هرچه تهی تر خوشتر و آزادی دل ز هرچه خوشتر خوشتر عیش خوش مفلسانه یک چشم زدن از حشمت صد هزار قیصر خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۹ دوری ز برادر منافق بهتر پرهیز ز یار ناموافق بهتر خاک قدم یار موافق حقا از خون برادر منافق بهتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۰ رفتم به سر گور کریم دلدار میتافت ز گلزار تنش چون گلزار در خاک ندا کردم خاکا زنهار آن یار وفادار مرا نیکو دار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۱ روی چو مهت پیش چراغ اولی تر روی حبشی کرده به داغ اولی تر این حلقه چو باغست تو بلبل ما را رقص بلبل میان باغ اولی تر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۲ زان ابروی چون کمانت ای بدر منیر دل شیشه پرخون شود از ضربت تیر گویم ز دل و شیشه و خون چیست نظیر بردارم جام باده و گوید گیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۳ ساقی گفتم ترا می ساده بیار وان زنده کن مردم آزاده بیار گفتی که در این دور فلک بادی هست تا باد رسیدن ای صنم باده بیار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۴ سیلاب گرفت گرد ویرانه عمر آغاز پری نهاد پیمانه عمر خوش باش که تا چشم زنی خود بکشد حمال زمانه رخت از خانه عمر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۵ طبعم چو حیات یافت از جلوه فکر آورد عروس نظم در حجره ذکر در هر بیتی هزار دختر بنمود هر یک به مثال مریم آبستن و بکر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۶ فرمود خدا به وحی کای پیغمبر جز در صف عاشقان بمنشین بگذر هر چند ز آتشت جهان گرم شود آتش میرد ز صحبت خاکستر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۷ گر جان داری بیار جان باز آخر آنجای که برده ای ز آغاز آخر یک نکته شنید جان از آنجا آمد صد نکته شنید چون نشد باز آخر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۸ گر در سر و چشم عقل داری و بصر بفروش زبان را و سر از تیغ بخر ماهی طمع از زبان گویا ببرید ز این رو نبرند از تن ماهی سر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۹ گر گل کارم بیتو نروید جز خار ور بیضه طاوس نهم گردد مار ور بر گیرم رباب بر درد تار ور هشت بهشت برزنم گردد چار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۰ گفتم بنما که چون کنم بمیر گفتم که شد آب روغنم گفت بمیر گفتم که شوم شمع من پروانه ای رو تو شمع روشنم گفت بمیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۱ گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر گفتم جگرم گفت سرابی کم گیر گفتم که دلم گفت کبابی کم گیر گفتم که تنم گفت خرابی کم گیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۲ گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهار تا هردو یکی نشد نیامد گل و خار در ظاهر خار و گل مخالف دیدار بر چشم خلاف دید خندد گلزار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۳ گفتی که بیا که باغ خندید و بهار شمعست و شراب و شاهدان چو نگار آنجا که تو نیستی از اینهام چه سود و آنجا که تو هستی خود از اینها بچه کار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۴ گوش ما را بی دم اسرار مدار چشم ما را بی رخ دلدار مدار بزم ما را بی می خمار مدار ما را نفسی بیخودت ای یار مدار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۵ ای بسته حجاب پردها را بردار تا کس نرود دگر به صید مردار رحم آر که مسیریان را از جوع آب گرمی شدست یلغون بازار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۶ ماییم چو حال عاشقان زیر و زبر وز دلبر ما هر دو جهان زیر و زبر از زیر و زبر منزه آمد شه ما وانکس که از او جست نشان زیر و زبر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۷ مجموع تن و قالب خود را بنگر جوقی مستند و خفته بر همدیگر مونس خواهی صلای بیداری زن بر خفته منه پای و ازو در مگذر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۸ مجنون و پریشان توام دستم گیر سرگشته و حیران توام دستم گیر هر بیسر و پای دستگیری دارد من بیسر و بی پای توام دستم گیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۹ من دم نزنم از این جهان دمگیر من در طربم همه جهان ماتم گیر بیدق ببری ز ما ولی شه نبری ما و رخ شه هزار بیدق کم گیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۰ من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهار تا این دو یکی نشد نیامد گل و خار این خار و گل ارچه شد مخالف دیدار بر چشم خلاف بین بخند ای گلزار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۱ من مسخره تو نیستم ای فاجر تا مسخرگی نمایمت بس نادر ویران کنمت چنانکه باید کردن عاجز شود از عمارتت هر عامر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۲ می آید گرگ نزد ما وقت سحر هم فربه میرباید و هم لاغر تا چند کنی خرخر اندر بستر بر وی زن آب ای که خاکت بر سر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۳ هر دم دل جمع را برنجاند یار ماننده چرخیان بگرداند یار یکدم همه را براند از پیش و دمی چون فاتحه شان به عشق برخواند یار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۴ هر دم دل خسته ام برنجاند یار یا سنگدلست یا نمیداند یار از دیده به خون نبشته ام قصه خویش می بیند و هیچ بر نمیخواند یار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۵ هین وقت صبوحست می ناب بیار زیرا مرگست زندگانی هشیار یا ناله این رباب بی دل بپذیر یا پاس دل کباب پر داغ بدار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۶ آمد آمد آنکه نرفت او هرگز بیرون نبد آن آب از این جو هرگز او نافه مشک و ما همه بوی وییم از نافه شنیده ای جدا بو هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۷ آمد بر من دوش نگاری سر تیز شیرین سخنی شکر لبی شورانگیز با روی چو آفتاب بیدارم کرد یعنی که چو آفتاب دیدی برخیز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۸ آمد دی دیوانه و شبهای دراز ماییم و شب تیره و سودای دراز ما را سر خواب نیست دل یاوه شده است آنرا که دلیست تا کند پای دراز

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۴ گوش ما را بی دم اسرار مدار چشم ما را بی رخ دلدار مدار بزم ما را بی می خمار مدار ما را نفسی بیخودت ای یار مدار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۵ ای بسته حجاب پردها را بردار تا کس نرود دگر به صید مردار رحم آر که مسیریان را از جوع آب گرمی شدست یلغون بازار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۶ ماییم چو حال عاشقان زیر و زبر وز دلبر ما هر دو جهان زیر و زبر از زیر و زبر منزه آمد شه ما وانکس که از او جست نشان زیر و زبر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۷ مجموع تن و قالب خود را بنگر جوقی مستند و خفته بر همدیگر مونس خواهی صلای بیداری زن بر خفته منه پای و ازو در مگذر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۸ مجنون و پریشان توام دستم گیر سرگشته و حیران توام دستم گیر هر بیسر و پای دستگیری دارد من بیسر و بی پای توام دستم گیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۹ من دم نزنم از این جهان دمگیر من در طربم همه جهان ماتم گیر بیدق ببری ز ما ولی شه نبری ما و رخ شه هزار بیدق کم گیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۰ من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهار تا این دو یکی نشد نیامد گل و خار این خار و گل ارچه شد مخالف دیدار بر چشم خلاف بین بخند ای گلزار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۱ من مسخره تو نیستم ای فاجر تا مسخرگی نمایمت بس نادر ویران کنمت چنانکه باید کردن عاجز شود از عمارتت هر عامر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۲ می آید گرگ نزد ما وقت سحر هم فربه میرباید و هم لاغر تا چند کنی خرخر اندر بستر بر وی زن آب ای که خاکت بر سر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۳ هر دم دل جمع را برنجاند یار ماننده چرخیان بگرداند یار یکدم همه را براند از پیش و دمی چون فاتحه شان به عشق برخواند یار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۴ هر دم دل خسته ام برنجاند یار یا سنگدلست یا نمیداند یار از دیده به خون نبشته ام قصه خویش می بیند و هیچ بر نمیخواند یار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۵ هین وقت صبوحست می ناب بیار زیرا مرگست زندگانی هشیار یا ناله این رباب بی دل بپذیر یا پاس دل کباب پر داغ بدار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۶ آمد آمد آنکه نرفت او هرگز بیرون نبد آن آب از این جو هرگز او نافه مشک و ما همه بوی وییم از نافه شنیده ای جدا بو هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۷ آمد بر من دوش نگاری سر تیز شیرین سخنی شکر لبی شورانگیز با روی چو آفتاب بیدارم کرد یعنی که چو آفتاب دیدی برخیز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۸ آمد دی دیوانه و شبهای دراز ماییم و شب تیره و سودای دراز ما را سر خواب نیست دل یاوه شده است آنرا که دلیست تا کند پای دراز

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۹ آن تاب که من دانم و تو ای دل سوز ای دوست شب و روز ز دل می افروز نی نی که غلط گفتم ای عشق آموز عشق تو و سودای تو آنگه شب و روز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۰ آن یار نهان کشید باز دستم امروز از دست شدم بند گسستم امروز یک مست نیم هزار مستم امروز دیوانه دیوانه پرستم امروز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۱ ای تنگ شکر از ترشان چشم بدوز آتش بزن و هرچه به جز عشق بسوز دکان شکرفروش و آنگه ترشی برف و سرمای وآنگهی فصل تموز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۲ ای جان سماع و روزه و حج و نماز وی از تو حقیقت شده بازی و مجاز امروز منم مطربت ای شمع طراز وز چرخ بود نثار و قوال انداز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۳ ای جان لطیف بیغم عشق مساز در هر نفسش هزار روزه است و نماز پیداست سراپا همه سودا و مجاز آخر به گزاف نیست این ریش دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۴ ای دل ز جفای دلستانان مگریز دزدی خواهی ز پاسبانان مگریز می جوی نشان ز بی نشانان مگریز صد جان بده و ز درد جانان مگریز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۵ ای دل همه رخت را در این کوی انداز پیراهن یوسف است بر روی انداز ماهی بچه ای عمر نداری بی آب اندیشه مکن خویش در این جوی انداز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۶ ای ذره ز خورشید توانی بگریز چون نتوانی گریخت با وی مستیز تو همچو سبویی و قضا همچون سنگ با سنگ مپیچ و آب خود را بمریز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۷ ای صلح تو با بنده همه جنگ آمیز تا کی بود این دوستی ننگ آمیز آمیزش من با تو اگر میجویی دریاب ز آب دیده رنگ آمیز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۸ ای عشق تو داده باز جان را پرواز لطف تو کشیده چنگ جان را در ساز یک ذره عنایت تو ای بنده نواز بهتر ز هزار ساله تسبیح و نماز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۹ ای عشق نخسبی و نخفتی هرگز در دیده خفتگان نیفتی هرگز باقی سخنی هست نگویم او را تو نیز نگویی و نگفتی هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۰ ای کرده ز نقش آدمی چنگی ساز جانها همه اقوال تو از روی نیاز ای لعل لبت توانگری عمر دراز یک هدیه از آن لعل به قوال انداز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۱ ای لاله بیا و از رخم رنگ آموز وی زهره بیا و از دلم چنگ آموز و آنگه که نوای وصل آهنگ کند ای بخت بد بیا و آهنگ آموز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۲ امروز خوشم به جان تو فردا نیز هم آبم و هم گوهرم و دریا نیز هم کار و گیای دوست کارافزا نیز هر لاف که دل زند بگویم ما نیز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۳ امروز مرو از برم ای یار بساز ای گلبن صد برگ بدین خار بساز ای عشوه فروش با خریدار بساز ای ماه تمام با شب تار بساز

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۹ آن تاب که من دانم و تو ای دل سوز ای دوست شب و روز ز دل می افروز نی نی که غلط گفتم ای عشق آموز عشق تو و سودای تو آنگه شب و روز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۰ آن یار نهان کشید باز دستم امروز از دست شدم بند گسستم امروز یک مست نیم هزار مستم امروز دیوانه دیوانه پرستم امروز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۱ ای تنگ شکر از ترشان چشم بدوز آتش بزن و هرچه به جز عشق بسوز دکان شکرفروش و آنگه ترشی برف و سرمای وآنگهی فصل تموز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۲ ای جان سماع و روزه و حج و نماز وی از تو حقیقت شده بازی و مجاز امروز منم مطربت ای شمع طراز وز چرخ بود نثار و قوال انداز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۳ ای جان لطیف بیغم عشق مساز در هر نفسش هزار روزه است و نماز پیداست سراپا همه سودا و مجاز آخر به گزاف نیست این ریش دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۴ ای دل ز جفای دلستانان مگریز دزدی خواهی ز پاسبانان مگریز می جوی نشان ز بی نشانان مگریز صد جان بده و ز درد جانان مگریز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۵ ای دل همه رخت را در این کوی انداز پیراهن یوسف است بر روی انداز ماهی بچه ای عمر نداری بی آب اندیشه مکن خویش در این جوی انداز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۶ ای ذره ز خورشید توانی بگریز چون نتوانی گریخت با وی مستیز تو همچو سبویی و قضا همچون سنگ با سنگ مپیچ و آب خود را بمریز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۷ ای صلح تو با بنده همه جنگ آمیز تا کی بود این دوستی ننگ آمیز آمیزش من با تو اگر میجویی دریاب ز آب دیده رنگ آمیز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۸ ای عشق تو داده باز جان را پرواز لطف تو کشیده چنگ جان را در ساز یک ذره عنایت تو ای بنده نواز بهتر ز هزار ساله تسبیح و نماز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۹ ای عشق نخسبی و نخفتی هرگز در دیده خفتگان نیفتی هرگز باقی سخنی هست نگویم او را تو نیز نگویی و نگفتی هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۰ ای کرده ز نقش آدمی چنگی ساز جانها همه اقوال تو از روی نیاز ای لعل لبت توانگری عمر دراز یک هدیه از آن لعل به قوال انداز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۱ ای لاله بیا و از رخم رنگ آموز وی زهره بیا و از دلم چنگ آموز و آنگه که نوای وصل آهنگ کند ای بخت بد بیا و آهنگ آموز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۲ امروز خوشم به جان تو فردا نیز هم آبم و هم گوهرم و دریا نیز هم کار و گیای دوست کارافزا نیز هر لاف که دل زند بگویم ما نیز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۳ امروز مرو از برم ای یار بساز ای گلبن صد برگ بدین خار بساز ای عشوه فروش با خریدار بساز ای ماه تمام با شب تار بساز

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۴ امشب که گشاده است صنم با ما راز ای شب چه شبی که عمر تو باد دراز زاغان سیاه امشب اندر طربند با باز سپید جان شده در پرواز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۵ بازآمدم اینک که زنم آتش نیز در توبه و در گناه و زهد و پرهیز آورده ام آتشی که می فرماید کای هرچه به جز خداست از جا برخیز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۶ بازی بودم پریده از عالم راز تا بو که برم ز شیب صیدی بفراز اینجا چه نیافتم کسی را دمساز زان در که بیامدم برون رفتم باز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۷ بنمای بمن رخ ای شمع طراز تا ناز کنم نه روزه دارم نه نماز تا با تو بوم مجاز من جمله نماز چون بی تو بوم نماز من جمله مجاز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۸ جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز تا پیشتر از مرگ نمیری دو سه روز دنیا زن پیریست چه باشد گر تو با پیر زنی انس نگیری دو سه روز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۹ زنها مشو غره به بیباکی باز زیرا که پری دارد از دولت باز مرغی تو ولیک مرغ مسکین و مجاز با باز شهنشاه تو شطرنج مباز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۰ درد تو علاج کس پذیرد هرگز یا از تو مراد میگریزد هرگز گفتی که نهال صبر در دل کشتی گیرم که بکاشتم بگیرد هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۱ در سر هوس عشق تو دارم همه روز در عشق تو مست و بیقرارم همه روز مر مستان را خمار یک روزه بود من آن مستم که در خمارم همه روز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۲ دل آمد و گفت هست سوداش دراز شب آمد و گفت زلف زیباش دراز سرو آمد و گفت قد و بالاش دراز او عمر عزیز ماست گو باش دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۳ دل بر سر تو بدل نجوید هرگز جز وصل تو هیچ گل نبوید هرگز صحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی دگر نروید هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۴ زین سنگدلان نشد دلی نرم هنوز زین یخ صفتان یکی نشد گرم هنوز نگرفت دباغت آخر این چرم هنوز نگرفت یکی را ز خدا شرم هنوز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۵ شب گشت و خبر نیست مرا از شب و روز روز است شبم ز روی آن روز افروز ای شب شب از آنی که از او بیخبری وی روز برو ز روی او روز آموز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۶ صد بار بگفتمت ز مستان مگریز جان در کفمان سپار و بستان مگریز از من بشنو گریز پا سر نبرد گر جان خواهی ز حلقه جان مگریز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۷ صد بار بگفت یار هرجا مگریز گر بگریزی به جز سوی ما مگریز هر گه ز خیال گرگ ترسان گردی در شهر گریز سوی صحرا مگریز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۸ گر بکشندم نگردم از عشق توباز زیرا که ز چنگ ما برون شد آواز گویند مرا سرت ببریم به گاز پیراهن عمر خود چه کوته چه دراز

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۴ امشب که گشاده است صنم با ما راز ای شب چه شبی که عمر تو باد دراز زاغان سیاه امشب اندر طربند با باز سپید جان شده در پرواز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۵ بازآمدم اینک که زنم آتش نیز در توبه و در گناه و زهد و پرهیز آورده ام آتشی که می فرماید کای هرچه به جز خداست از جا برخیز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۶ بازی بودم پریده از عالم راز تا بو که برم ز شیب صیدی بفراز اینجا چه نیافتم کسی را دمساز زان در که بیامدم برون رفتم باز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۷ بنمای بمن رخ ای شمع طراز تا ناز کنم نه روزه دارم نه نماز تا با تو بوم مجاز من جمله نماز چون بی تو بوم نماز من جمله مجاز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۸ جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز تا پیشتر از مرگ نمیری دو سه روز دنیا زن پیریست چه باشد گر تو با پیر زنی انس نگیری دو سه روز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۹ زنها مشو غره به بیباکی باز زیرا که پری دارد از دولت باز مرغی تو ولیک مرغ مسکین و مجاز با باز شهنشاه تو شطرنج مباز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۰ درد تو علاج کس پذیرد هرگز یا از تو مراد میگریزد هرگز گفتی که نهال صبر در دل کشتی گیرم که بکاشتم بگیرد هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۱ در سر هوس عشق تو دارم همه روز در عشق تو مست و بیقرارم همه روز مر مستان را خمار یک روزه بود من آن مستم که در خمارم همه روز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۲ دل آمد و گفت هست سوداش دراز شب آمد و گفت زلف زیباش دراز سرو آمد و گفت قد و بالاش دراز او عمر عزیز ماست گو باش دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۳ دل بر سر تو بدل نجوید هرگز جز وصل تو هیچ گل نبوید هرگز صحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی دگر نروید هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۴ زین سنگدلان نشد دلی نرم هنوز زین یخ صفتان یکی نشد گرم هنوز نگرفت دباغت آخر این چرم هنوز نگرفت یکی را ز خدا شرم هنوز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۵ شب گشت و خبر نیست مرا از شب و روز روز است شبم ز روی آن روز افروز ای شب شب از آنی که از او بیخبری وی روز برو ز روی او روز آموز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۶ صد بار بگفتمت ز مستان مگریز جان در کفمان سپار و بستان مگریز از من بشنو گریز پا سر نبرد گر جان خواهی ز حلقه جان مگریز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۷ صد بار بگفت یار هرجا مگریز گر بگریزی به جز سوی ما مگریز هر گه ز خیال گرگ ترسان گردی در شهر گریز سوی صحرا مگریز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۸ گر بکشندم نگردم از عشق توباز زیرا که ز چنگ ما برون شد آواز گویند مرا سرت ببریم به گاز پیراهن عمر خود چه کوته چه دراز

%0
10 Bölüm
Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî) · 117 · Qur'an & Sunnah