مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۳ سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی رقاص کن دلی و اصل شادی ای آنکه هزار مرده را جان دادی شاگرد تو می شوم که بس استادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۴ سرمستم و سرمستم و سرمست کسی می خوردم و می خوردم و از دست کسی همچون قدحم شکست وانگه پرکرد آخر ز گزاف نیست اشکست کسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۵ سوگند همی خورد پریر آن ساقی می گفت به حق صحبت مشتاقی گر باده دهم به شهری و آفاقی عقلی نگذارم به جهان من باقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۶ شادی شادی و ای حریفان شادی زان سوسن آزاد هزار آزادی می گفت که دادی عاشقی من دادم آری دادی مها و دادی دادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۷ شب رفت و دلت نگشت سیر ای ایچی دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی خفتند حریفان همه چاره ات اینست کاندر می لعل و در سر خود پیچی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۸ شمشیر اگر گردن جان ببریدی بل احیاء بربهم که شنیدی روح یحیی اگر نه باقی بودی در خون سر او سه ماه کی گردیدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۹ شمعی است دل مراد افروختنی چاکیست ز هجر دوست بردوختنی ای بی خبر از ساختن و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۰ صد روز دراز گر به هم پیوندی جان را نشود از این فغان خرسندی ای آن که به این حدیث ما می خندی مجنون نشدی هنوز دانشمندی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۱ عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی دزدی کنی و ز پاسبان اندیشی دعوی محبت کنی ای بی معنی وانگه ز زبان این و آن اندیشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۲ عالم سبز است و هر طرف بستانی از عکس جمال گل رخی خندانی هر سو گهریست مشتعل از کانی هر سو جانیست متصل با جانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۳ عاینت حمامة تحاکی حالی تبکی و تصیح فوق غصن عالی او ناله همی کرد و منش می گفتم می نال بر این پرده که خوش می نالی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۴ عشق آن نبود که هر زمان برخیزی وز زیر دو پای خویش گردانگیزی عشق آن باشد که چون درآیی به سماع جان در بازی وز دو جهان برخیزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۵ عشقت صنما چه دلبریها کردی در کشتن بنده ساحریها کردی بخشی همه عشقت به سمرقند دلم آگاه نی چه کافریها کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۶ عید آمد و عید بس مبارک عیدی گر گردون را دهان بدی خندیدی این هست ولیک اگر ز من بشنیدی افسوس که عید عید ما را دیدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۷ عید آمد و هرکس قدری مقداری آراسته خود را ز پی دیداری ما را چو توی عید بکن تیماری ای خلعت گل فکنده بر هر خاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۸ غم را دیدم گرفته جام دردی گفتم که غما خبر بود رخ زردی گفتا چکنم که شادیی آوردی بازار مرا خراب و کاسد کردی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۳ سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی رقاص کن دلی و اصل شادی ای آنکه هزار مرده را جان دادی شاگرد تو می شوم که بس استادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۴ سرمستم و سرمستم و سرمست کسی می خوردم و می خوردم و از دست کسی همچون قدحم شکست وانگه پرکرد آخر ز گزاف نیست اشکست کسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۵ سوگند همی خورد پریر آن ساقی می گفت به حق صحبت مشتاقی گر باده دهم به شهری و آفاقی عقلی نگذارم به جهان من باقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۶ شادی شادی و ای حریفان شادی زان سوسن آزاد هزار آزادی می گفت که دادی عاشقی من دادم آری دادی مها و دادی دادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۷ شب رفت و دلت نگشت سیر ای ایچی دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی خفتند حریفان همه چاره ات اینست کاندر می لعل و در سر خود پیچی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۸ شمشیر اگر گردن جان ببریدی بل احیاء بربهم که شنیدی روح یحیی اگر نه باقی بودی در خون سر او سه ماه کی گردیدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۹ شمعی است دل مراد افروختنی چاکیست ز هجر دوست بردوختنی ای بی خبر از ساختن و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۰ صد روز دراز گر به هم پیوندی جان را نشود از این فغان خرسندی ای آن که به این حدیث ما می خندی مجنون نشدی هنوز دانشمندی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۱ عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی دزدی کنی و ز پاسبان اندیشی دعوی محبت کنی ای بی معنی وانگه ز زبان این و آن اندیشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۲ عالم سبز است و هر طرف بستانی از عکس جمال گل رخی خندانی هر سو گهریست مشتعل از کانی هر سو جانیست متصل با جانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۳ عاینت حمامة تحاکی حالی تبکی و تصیح فوق غصن عالی او ناله همی کرد و منش می گفتم می نال بر این پرده که خوش می نالی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۴ عشق آن نبود که هر زمان برخیزی وز زیر دو پای خویش گردانگیزی عشق آن باشد که چون درآیی به سماع جان در بازی وز دو جهان برخیزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۵ عشقت صنما چه دلبریها کردی در کشتن بنده ساحریها کردی بخشی همه عشقت به سمرقند دلم آگاه نی چه کافریها کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۶ عید آمد و عید بس مبارک عیدی گر گردون را دهان بدی خندیدی این هست ولیک اگر ز من بشنیدی افسوس که عید عید ما را دیدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۷ عید آمد و هرکس قدری مقداری آراسته خود را ز پی دیداری ما را چو توی عید بکن تیماری ای خلعت گل فکنده بر هر خاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۸ غم را دیدم گرفته جام دردی گفتم که غما خبر بود رخ زردی گفتا چکنم که شادیی آوردی بازار مرا خراب و کاسد کردی