Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵ از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا او مسیح روزگار و درد چشمم بی دوا گرچه درد عشق او خود راحت جان منست خون جانم گر بریزد او بود صد خونبها عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد من بگفتم کیست بر در باز کن در اندرآ گفت آخر چون درآید خانه تا سر آتش است می بسوزد هر دو عالم را ز آتش های لا گفتمش تو غم مخور پا اندرون نه مردوار تا کند پاکت ز هستی هست گردی ز اجتبا عاقبت بینی مکن تا عاقبت بینی شوی تا چو شیر حق باشی در شجاعت لافتی تا ببینی هستی ات چون از عدم سر برزند روح مطلق کامکار و شهسوار هل اتی جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله دید گشته در هستی شهید و در عدم او مرتضی آن عدم نامی که هستی موج ها دارد از او کز نهیب و موج او گردان شد صد آسیا اندر آن موج اندرآیی چون بپرسندت از این تو بگویی صوفیم صوفی بخواند مامضی از میان شمع بینی برفروزد شمع تو نور شمعت اندرآمیزد به نور اولیا مر تو را جایی برد آن موج دریا در فنا دررباید جانت را او از سزا و ناسزا لیک از آسیب جانت وز صفای سینه ات بی تو داده باغ هستی را بسی نشو و نما در جهان محو باشی هست مطلق کامران در حریم محو باشی پیشوا و مقتدا دیده های کون در رویت نیارد بنگرید تا که نجهد دیده اش از شعشعه آن کبریا ناگهان گردی بخیزد زان سوی محو فنا که تو را وهمی نبوده زان طریق ماورا شعله های نور بینی از میان گردها محو گردد نور تو از پرتو آن شعله ها زو فروآ تو ز تخت و سجده ای کن زانک هست آن شعاع شمس دین شهریار اصفیا ور کسی منکر شود اندر جبین او نگر تا ببینی داغ فرعونی بر آن جا قد طغی تا نیارد سجده ای بر خاک تبریز صفا کم نگردد از جبینش داغ نفرین خدا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶ ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا مشکل و شوریده ام چون زلف تو چون زلف تو ای گشاد مشکلم بیا بیا بیا بیا از ره منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو ای تو راه و منزلم بیا بیا بیا بیا درربودی از زمین یک مشت گل یک مشت گل در میان آن گلم بیا بیا بیا بیا تا ز نیکی وز بدی من واقفم من واقفم از جمالت غافلم بیا بیا بیا بیا تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو غافلم نی عاقلم باری بیا رویی نما شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبی ای عجوبه واصلم بیا بیا بیا بیا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷ ای هوس های دلم باری بیا رویی نما ای مراد و حاصلم باری بیا رویی نما مشکل و شوریده ام چون زلف تو چون زلف تو ای گشاد مشکلم باری بیا رویی نما از ره و منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو ای تو راه و منزلم باری بیا رویی نما درربودی از زمین یک مشت گل یک مشت گل در میان آن گلم باری بیا رویی نما تا ز نیکی وز بدی من واقفم من واقفم از جمالت غافلم باری بیا رویی نما تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو غافلم نی عاقلم باری بیا رویی نما شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبی ای عجوبه واصلم باری بیا رویی نما

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵ از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا او مسیح روزگار و درد چشمم بی دوا گرچه درد عشق او خود راحت جان منست خون جانم گر بریزد او بود صد خونبها عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد من بگفتم کیست بر در باز کن در اندرآ گفت آخر چون درآید خانه تا سر آتش است می بسوزد هر دو عالم را ز آتش های لا گفتمش تو غم مخور پا اندرون نه مردوار تا کند پاکت ز هستی هست گردی ز اجتبا عاقبت بینی مکن تا عاقبت بینی شوی تا چو شیر حق باشی در شجاعت لافتی تا ببینی هستی ات چون از عدم سر برزند روح مطلق کامکار و شهسوار هل اتی جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله دید گشته در هستی شهید و در عدم او مرتضی آن عدم نامی که هستی موج ها دارد از او کز نهیب و موج او گردان شد صد آسیا اندر آن موج اندرآیی چون بپرسندت از این تو بگویی صوفیم صوفی بخواند مامضی از میان شمع بینی برفروزد شمع تو نور شمعت اندرآمیزد به نور اولیا مر تو را جایی برد آن موج دریا در فنا دررباید جانت را او از سزا و ناسزا لیک از آسیب جانت وز صفای سینه ات بی تو داده باغ هستی را بسی نشو و نما در جهان محو باشی هست مطلق کامران در حریم محو باشی پیشوا و مقتدا دیده های کون در رویت نیارد بنگرید تا که نجهد دیده اش از شعشعه آن کبریا ناگهان گردی بخیزد زان سوی محو فنا که تو را وهمی نبوده زان طریق ماورا شعله های نور بینی از میان گردها محو گردد نور تو از پرتو آن شعله ها زو فروآ تو ز تخت و سجده ای کن زانک هست آن شعاع شمس دین شهریار اصفیا ور کسی منکر شود اندر جبین او نگر تا ببینی داغ فرعونی بر آن جا قد طغی تا نیارد سجده ای بر خاک تبریز صفا کم نگردد از جبینش داغ نفرین خدا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶ ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا مشکل و شوریده ام چون زلف تو چون زلف تو ای گشاد مشکلم بیا بیا بیا بیا از ره منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو ای تو راه و منزلم بیا بیا بیا بیا درربودی از زمین یک مشت گل یک مشت گل در میان آن گلم بیا بیا بیا بیا تا ز نیکی وز بدی من واقفم من واقفم از جمالت غافلم بیا بیا بیا بیا تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو غافلم نی عاقلم باری بیا رویی نما شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبی ای عجوبه واصلم بیا بیا بیا بیا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷ ای هوس های دلم باری بیا رویی نما ای مراد و حاصلم باری بیا رویی نما مشکل و شوریده ام چون زلف تو چون زلف تو ای گشاد مشکلم باری بیا رویی نما از ره و منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو ای تو راه و منزلم باری بیا رویی نما درربودی از زمین یک مشت گل یک مشت گل در میان آن گلم باری بیا رویی نما تا ز نیکی وز بدی من واقفم من واقفم از جمالت غافلم باری بیا رویی نما تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو غافلم نی عاقلم باری بیا رویی نما شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبی ای عجوبه واصلم باری بیا رویی نما

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸ امتزاج روح ها در وقت صلح و جنگ ها با کسی باید که روحش هست صافی صفا چون تغیر هست در جان وقت جنگ و آشتی آن نه یک روحست تنها بلک گشتستند جدا چون بخواهد دل سلام آن یکی همچون عروس مر زفاف صحبت داماد دشمن روی را باز چون میلی بود سویی بدان ماند که او میل دارد سوی داماد لطیف دلربا از نظرها امتزاج و از سخن ها امتزاج وز حکایت امتزاج و از فکر آمیزها همچنانک امتزاج ظاهرست اندر رکوع وز تصافح وز عناق و قبله و مدح و دعا بر تفاوت این تمازج ها ز میل و نیم میل وز سر کره و کراهت وز پی ترس و حیا آن رکوع باتأنی وان ثنای نرم نرم هم مراتب در معانی در صورها مجتبا این همه بازیچه گردد چون رسیدی در کسی کش سما سجده اش برد وان عرش گوید مرحبا آن خداوند لطیف بنده پرور شمس دین کو رهاند مر شما را زین خیال بی وفا با عدم تا چند باشی خایف و امیدوار این همه تأثیر خشم اوست تا وقت رضا هستی جان اوست حقا چونک هستی زو بتافت لاجرم در نیستی می ساز با قید هوا گه به تسبیع هوا و گه به تسبیع خیال گه به تسبیع کلام و گه به تسبیع لقا گه خیال خوش بود در طنز همچون احتلام گه خیال بد بود همچون که خواب ناسزا وانگهی تخییل ها خوشتر از این قوم رذیل اینت هستی کو بود کمتر ز تخییل عما پس از آن سوی عدم بدتر از این از صد عدم این عدم ها بر مراتب بود همچون که بقا تا نیاید ظل میمون خداوندی او هیچ بندی از تو نگشاید یقین می دان دلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹ ای ز مقدارت هزاران فخر بی مقدار را داد گلزار جمالت جان شیرین خار را ای ملوکان جهان روح بر درگاه تو در سجودافتادگان و منتظر مر بار را عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کند چونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارها کس ندیدی خالی از گل سال ها گلزار را محو می گردد دلم در پرتو دلدار من می نتانم فرق کردن از دلم دلدار را دایما فخرست جان را از هوای او چنان کو ز مستی می نداند فخر را و عار را هست غاری جان رهبانان عشقت معتکف کرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تو نخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شد ای وصال موسی وش اندرربا این مار را ای خداوند شمس دین از آتش هجران تو رشک نور باقی ست صد آفرین این نار را

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸ امتزاج روح ها در وقت صلح و جنگ ها با کسی باید که روحش هست صافی صفا چون تغیر هست در جان وقت جنگ و آشتی آن نه یک روحست تنها بلک گشتستند جدا چون بخواهد دل سلام آن یکی همچون عروس مر زفاف صحبت داماد دشمن روی را باز چون میلی بود سویی بدان ماند که او میل دارد سوی داماد لطیف دلربا از نظرها امتزاج و از سخن ها امتزاج وز حکایت امتزاج و از فکر آمیزها همچنانک امتزاج ظاهرست اندر رکوع وز تصافح وز عناق و قبله و مدح و دعا بر تفاوت این تمازج ها ز میل و نیم میل وز سر کره و کراهت وز پی ترس و حیا آن رکوع باتأنی وان ثنای نرم نرم هم مراتب در معانی در صورها مجتبا این همه بازیچه گردد چون رسیدی در کسی کش سما سجده اش برد وان عرش گوید مرحبا آن خداوند لطیف بنده پرور شمس دین کو رهاند مر شما را زین خیال بی وفا با عدم تا چند باشی خایف و امیدوار این همه تأثیر خشم اوست تا وقت رضا هستی جان اوست حقا چونک هستی زو بتافت لاجرم در نیستی می ساز با قید هوا گه به تسبیع هوا و گه به تسبیع خیال گه به تسبیع کلام و گه به تسبیع لقا گه خیال خوش بود در طنز همچون احتلام گه خیال بد بود همچون که خواب ناسزا وانگهی تخییل ها خوشتر از این قوم رذیل اینت هستی کو بود کمتر ز تخییل عما پس از آن سوی عدم بدتر از این از صد عدم این عدم ها بر مراتب بود همچون که بقا تا نیاید ظل میمون خداوندی او هیچ بندی از تو نگشاید یقین می دان دلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹ ای ز مقدارت هزاران فخر بی مقدار را داد گلزار جمالت جان شیرین خار را ای ملوکان جهان روح بر درگاه تو در سجودافتادگان و منتظر مر بار را عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کند چونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارها کس ندیدی خالی از گل سال ها گلزار را محو می گردد دلم در پرتو دلدار من می نتانم فرق کردن از دلم دلدار را دایما فخرست جان را از هوای او چنان کو ز مستی می نداند فخر را و عار را هست غاری جان رهبانان عشقت معتکف کرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تو نخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شد ای وصال موسی وش اندرربا این مار را ای خداوند شمس دین از آتش هجران تو رشک نور باقی ست صد آفرین این نار را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰ مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را که سزا نیست سلح ها به جز از تیغ زنان را چه کند بنده صورت کمر عشق خدا را چه کند عورت مسکین سپر و گرز و سنان را چو میان نیست کمر را به کجا بندد آخر که وی از سنگ کشیدن بشکستست میان را زر و سیم و در و گوهر نه که سنگیست مزور ز پی سنگ کشیدن چو خری ساخته جان را منشین با دو سه ابله که بمانی ز چنین ره تو ز مردان خدا جو صفت جان و جهان را سوی آن چشم نظر کن که بود مست تجلی که در آن چشم بیابی گهر عین و عیان را تو در آن سایه بنه سر که شجر را کند اخضر که بدان جاست مجاری همگی امن و امان را گذر از خواب برادر به شب تیره چو اختر که به شب باید جستن وطن یار نهان را به نظربخش نظر کن ز میش بلبله تر کن سوی آن دور سفر کن چه کنی دور زمان را بپران تیر نظر را به مؤثر ده اثر را تبع تیر نظر دان تن مانند کمان را چو عدواید تو گردد چو کرم قید تو گردد چو یقین صید تو گردد بدران دام گمان را سوی حق چون بشتابی تو چو خورشید بتابی چو چنان سود بیابی چه کنی سود و زیان را هله ای ترش چو آلو بشنو بانگ تعالوا که گشادست به دعوت مه جاوید دهان را من از این فاتحه بستم لب خود باقی از او جو که درآکند به گوهر دهن فاتحه خوان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱ چو فرستاد عنایت به زمین مشعله ها را که بدر پرده تن را و ببین مشعله ها را تو چرا منکر نوری مگر از اصل تو کوری وگر از اصل تو دوری چه از این مشعله ها را خردا چند به هوشی خردا چند بپوشی تو عزبخانه مه را تو چنین مشعله ها را بنگر رزم جهان را بنگر لشکر جان را که به مردی بگشادند کمین مشعله ها را تو اگر خواب درآیی ور از این باب درآیی تو بدانی و ببینی به یقین مشعله ها را تو صلاح دل و دین را چو بدان چشم ببینی به خدا روح امینی و امین مشعله ها را

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰ مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را که سزا نیست سلح ها به جز از تیغ زنان را چه کند بنده صورت کمر عشق خدا را چه کند عورت مسکین سپر و گرز و سنان را چو میان نیست کمر را به کجا بندد آخر که وی از سنگ کشیدن بشکستست میان را زر و سیم و در و گوهر نه که سنگیست مزور ز پی سنگ کشیدن چو خری ساخته جان را منشین با دو سه ابله که بمانی ز چنین ره تو ز مردان خدا جو صفت جان و جهان را سوی آن چشم نظر کن که بود مست تجلی که در آن چشم بیابی گهر عین و عیان را تو در آن سایه بنه سر که شجر را کند اخضر که بدان جاست مجاری همگی امن و امان را گذر از خواب برادر به شب تیره چو اختر که به شب باید جستن وطن یار نهان را به نظربخش نظر کن ز میش بلبله تر کن سوی آن دور سفر کن چه کنی دور زمان را بپران تیر نظر را به مؤثر ده اثر را تبع تیر نظر دان تن مانند کمان را چو عدواید تو گردد چو کرم قید تو گردد چو یقین صید تو گردد بدران دام گمان را سوی حق چون بشتابی تو چو خورشید بتابی چو چنان سود بیابی چه کنی سود و زیان را هله ای ترش چو آلو بشنو بانگ تعالوا که گشادست به دعوت مه جاوید دهان را من از این فاتحه بستم لب خود باقی از او جو که درآکند به گوهر دهن فاتحه خوان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱ چو فرستاد عنایت به زمین مشعله ها را که بدر پرده تن را و ببین مشعله ها را تو چرا منکر نوری مگر از اصل تو کوری وگر از اصل تو دوری چه از این مشعله ها را خردا چند به هوشی خردا چند بپوشی تو عزبخانه مه را تو چنین مشعله ها را بنگر رزم جهان را بنگر لشکر جان را که به مردی بگشادند کمین مشعله ها را تو اگر خواب درآیی ور از این باب درآیی تو بدانی و ببینی به یقین مشعله ها را تو صلاح دل و دین را چو بدان چشم ببینی به خدا روح امینی و امین مشعله ها را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲ تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را به سلاح احدی تو ره ما را بزدی تو همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را بطلب امن و امان را بگزین گوش گران را بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳ بروید ای حریفان بکشید یار ما را به من آورید آخر صنم گریزپا را به ترانه های شیرین به بهانه های زرین بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را به مبارکی و شادی چو نگار من درآید بنشین نظاره می کن تو عجایب خدا را چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان که رخ چو آفتابش بکشد چراغ ها را برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من برسان سلام و خدمت تو عقیق بی بها را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴ چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا ز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شد که فکند در دماغم هوسش هزار سودا همه کس خلاص جوید ز بلا و حبس من نی چه روم چه روی آرم به برون و یار این جا که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت او که نشد به غیر آتش دل انگبین مصفا نظری به سوی خویشان نظری برو پریشان نظری بدان تمنا نظری بدین تماشا چو بود حریف یوسف نرمد کسی چو دارد به میان حبس بستان و که خاصه یوسف ما بدود به چشم و دیده سوی حبس هر کی او را ز چنین شکرستانی برسد چنین تقاضا من از اختران شنیدم که کسی اگر بیابد اثری ز نور آن مه خبری کنید ما را چو بدین گهر رسیدی رسدت که از کرامت بنهی قدم چو موسی گذری ز هفت دریا خبرش ز رشک جان ها نرسد به ماه و اختر که چو ماه او برآید بگدازد آسمان ها خجلم ز وصف رویش به خدا دهان ببندم چه برد ز آب دریا و ز بحر مشک سقا

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲ تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را به سلاح احدی تو ره ما را بزدی تو همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را بطلب امن و امان را بگزین گوش گران را بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳ بروید ای حریفان بکشید یار ما را به من آورید آخر صنم گریزپا را به ترانه های شیرین به بهانه های زرین بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را به مبارکی و شادی چو نگار من درآید بنشین نظاره می کن تو عجایب خدا را چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان که رخ چو آفتابش بکشد چراغ ها را برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من برسان سلام و خدمت تو عقیق بی بها را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴ چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا ز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شد که فکند در دماغم هوسش هزار سودا همه کس خلاص جوید ز بلا و حبس من نی چه روم چه روی آرم به برون و یار این جا که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت او که نشد به غیر آتش دل انگبین مصفا نظری به سوی خویشان نظری برو پریشان نظری بدان تمنا نظری بدین تماشا چو بود حریف یوسف نرمد کسی چو دارد به میان حبس بستان و که خاصه یوسف ما بدود به چشم و دیده سوی حبس هر کی او را ز چنین شکرستانی برسد چنین تقاضا من از اختران شنیدم که کسی اگر بیابد اثری ز نور آن مه خبری کنید ما را چو بدین گهر رسیدی رسدت که از کرامت بنهی قدم چو موسی گذری ز هفت دریا خبرش ز رشک جان ها نرسد به ماه و اختر که چو ماه او برآید بگدازد آسمان ها خجلم ز وصف رویش به خدا دهان ببندم چه برد ز آب دریا و ز بحر مشک سقا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵ اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا بستان ز من شرابی که قیامت است حقا چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اول دومش نعوذبالله چه کنم صفت سوم را غم و مصلحت نماند همه را فرو دراند پس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا تو اسیر بو و رنگی به مثال نقش سنگی بجهی چو آب چشمه ز درون سنگ خارا بده آن می رواقی هله ای کریم ساقی چو چنان شوم بگویم سخن تو بی محابا قدحی گران به من ده به غلام خویشتن ده بنگر که از خمارت نگران شدم به بالا نگران شدم بدان سو که تو کرده ای مرا خو که روانه باد آن جو که روانه شد ز دریا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶ چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا صنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا ز بگاه میر خوبان به شکار می خرامد که به تیر غمزه او دل ما شکار بادا به دو چشم من ز چشمش چه پیام هاست هر دم که دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادا در زاهدی شکستم به دعا نمود نفرین که برو که روزگارت همه بی قرار بادا نه قرار ماند و نی دل به دعای او ز یاری که به خون ماست تشنه که خداش یار بادا تن ما به ماه ماند که ز عشق می گدازد دل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادا به گداز ماه منگر به گسستگی زهره تو حلاوت غمش بین که یکش هزار بادا چه عروسیست در جان که جهان ز عکس رویش چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا به عذار جسم منگر که بپوسد و بریزد به عذار جان نگر که خوش و خوش عذار بادا تن تیره همچو زاغی و جهان تن زمستان که به رغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا که قوام این دو ناخوش به چهار عنصر آمد که قوام بندگانت به جز این چهار بادا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷ کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا دست خود بر سر رنجور بنه که چونی از گناهش بمیندیش و به کین دست مخا آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زده ست گستران بر سر او سایه احسان و رضا این مقصر به دو صد رنج سزاوار شده ست لیک ز آن لطف به جز عفو و کرم نیست سزا آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردی مچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا تا تو برداشته ای دل ز من و مسکن من بند بشکست و درآمد سوی من سیل بلا تو شفایی چو بیایی خوش و رو بنمایی سپه رنج گریزند و نمایند قفا به طبیبش چه حواله کنی ای آب حیات از همان جا که رسد درد همان جاست دوا همه عالم چو تنند و تو سر و جان همه کی شود زنده تنی که سر او گشت جدا ای تو سرچشمه حیوان و حیات همگان جوی ما خشک شده ست آب از این سو بگشا جز از این چند سخن در دل رنجور بماند تا نبیند رخ خوب تو نگوید به خدا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸ ای بروییده به ناخواست به مانند گیا چون تو را نیست نمک خواه برو خواه بیا هر که را نیست نمک گرچه نماید خدمت خدمت او به حقیقت همه زرقست و ریا برو ای غصه دمی زحمت خود کوته کن باده عشق بیا زود که جانت بزیا

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵ اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا بستان ز من شرابی که قیامت است حقا چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اول دومش نعوذبالله چه کنم صفت سوم را غم و مصلحت نماند همه را فرو دراند پس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا تو اسیر بو و رنگی به مثال نقش سنگی بجهی چو آب چشمه ز درون سنگ خارا بده آن می رواقی هله ای کریم ساقی چو چنان شوم بگویم سخن تو بی محابا قدحی گران به من ده به غلام خویشتن ده بنگر که از خمارت نگران شدم به بالا نگران شدم بدان سو که تو کرده ای مرا خو که روانه باد آن جو که روانه شد ز دریا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶ چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا صنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا ز بگاه میر خوبان به شکار می خرامد که به تیر غمزه او دل ما شکار بادا به دو چشم من ز چشمش چه پیام هاست هر دم که دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادا در زاهدی شکستم به دعا نمود نفرین که برو که روزگارت همه بی قرار بادا نه قرار ماند و نی دل به دعای او ز یاری که به خون ماست تشنه که خداش یار بادا تن ما به ماه ماند که ز عشق می گدازد دل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادا به گداز ماه منگر به گسستگی زهره تو حلاوت غمش بین که یکش هزار بادا چه عروسیست در جان که جهان ز عکس رویش چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا به عذار جسم منگر که بپوسد و بریزد به عذار جان نگر که خوش و خوش عذار بادا تن تیره همچو زاغی و جهان تن زمستان که به رغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا که قوام این دو ناخوش به چهار عنصر آمد که قوام بندگانت به جز این چهار بادا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷ کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا دست خود بر سر رنجور بنه که چونی از گناهش بمیندیش و به کین دست مخا آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زده ست گستران بر سر او سایه احسان و رضا این مقصر به دو صد رنج سزاوار شده ست لیک ز آن لطف به جز عفو و کرم نیست سزا آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردی مچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا تا تو برداشته ای دل ز من و مسکن من بند بشکست و درآمد سوی من سیل بلا تو شفایی چو بیایی خوش و رو بنمایی سپه رنج گریزند و نمایند قفا به طبیبش چه حواله کنی ای آب حیات از همان جا که رسد درد همان جاست دوا همه عالم چو تنند و تو سر و جان همه کی شود زنده تنی که سر او گشت جدا ای تو سرچشمه حیوان و حیات همگان جوی ما خشک شده ست آب از این سو بگشا جز از این چند سخن در دل رنجور بماند تا نبیند رخ خوب تو نگوید به خدا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸ ای بروییده به ناخواست به مانند گیا چون تو را نیست نمک خواه برو خواه بیا هر که را نیست نمک گرچه نماید خدمت خدمت او به حقیقت همه زرقست و ریا برو ای غصه دمی زحمت خود کوته کن باده عشق بیا زود که جانت بزیا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹ رو ترش کن که همه روترشانند این جا کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا لنگ رو چونک در این کوی همه لنگانند لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا زعفران بر رخ خود مال اگر مه رویی روی خوب ار بنمایی بخوری زخم قفا آینه زیر بغل زن چو ببینی زشتی ور نه بدنام کنی آینه را ای مولا تا که هشیاری و با خویش مدارا می کن چونک سرمست شدی هر چه که بادا بادا ساغری چند بخور از کف ساقی وصال چونک بر کار شدی برجه و در رقص درآ گرد آن نقطه چو پرگار همی زن چرخی این چنین چرخ فریضه ست چنین دایره را بازگو آنچ بگفتی که فراموشم شد سلم الله علیک ای مه و مه پاره ما سلم الله علیک ای همه ایام تو خوش سلم الله علیک ای دم یحیی الموتی چشم بد دور از آن رو که چو بربود دلی هیچ سودش نکند چاره و لا حول و لا ما به دریوزه حسن تو ز دور آمده ایم ماه را از رخ پرنور بود جود و سخا ماه بشنود دعای من و کف ها برداشت پیش ماه تو و می گفت مرا نیز مها مه و خورشید و فلک ها و معانی و عقول سوی ما محتشمانند و به سوی تو گدا غیرتت لب بگزید و به دلم گفت خموش دل من تن زد و بنشست و بیفکند لوا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰ تا به شب ای عارف شیرین نوا آن مایی آن مایی آن ما تا به شب امروز ما را عشرتست الصلا ای پاکبازان الصلا درخرام ای جان جان هر سماع مه لقایی مه لقایی مه لقا در میان شکران گل ریز کن مرحبا ای کان شکر مرحبا عمر را نبود وفا الا تو عمر باوفایی باوفایی باوفا بس غریبی بس غریبی بس غریب از کجایی از کجایی از کجا با که می باشی و همراز تو کیست با خدایی با خدایی با خدا ای گزیده نقش از نقاش خود کی جدایی کی جدایی کی جدا با همه بیگانه ای و با غمش آشنایی آشنایی آشنا جزو جزو تو فکنده در فلک ربنا و ربنا و ربنا دل شکسته هین چرایی برشکن قلب ها و قلب ها و قلب ها آخر ای جان اول هر چیز را منتهایی منتهایی منتها یوسفا در چاه شاهی تو و لیک بی لوایی بی لوایی بی لوا چاه را چون قصر قیصر کرده ای کیمیایی کیمیایی کیمیا یک ولی کی خوانمت که صد هزار اولیایی اولیایی اولیا حشرگاه هر حسینی گر کنون کربلایی کربلایی کربلا مشک را بربند ای جان گرچه تو خوش سقایی خوش سقایی خوش سقا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱ چون نمایی آن رخ گلرنگ را از طرب در چرخ آری سنگ را بار دیگر سر برون کن از حجاب از برای عاشقان دنگ را تا که دانش گم کند مر راه را تا که عاقل بشکند فرهنگ را تا که آب از عکس تو گوهر شود تا که آتش واهلد مر جنگ را من نخواهم ماه را با حسن تو وان دو سه قندیلک آونگ را من نگویم آینه با روی تو آسمان کهنه پرزنگ را دردمیدی و آفریدی باز تو شکل دیگر این جهان تنگ را در هوای چشم چون مریخ او ساز ده ای زهره باز آن چنگ را

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹ رو ترش کن که همه روترشانند این جا کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا لنگ رو چونک در این کوی همه لنگانند لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا زعفران بر رخ خود مال اگر مه رویی روی خوب ار بنمایی بخوری زخم قفا آینه زیر بغل زن چو ببینی زشتی ور نه بدنام کنی آینه را ای مولا تا که هشیاری و با خویش مدارا می کن چونک سرمست شدی هر چه که بادا بادا ساغری چند بخور از کف ساقی وصال چونک بر کار شدی برجه و در رقص درآ گرد آن نقطه چو پرگار همی زن چرخی این چنین چرخ فریضه ست چنین دایره را بازگو آنچ بگفتی که فراموشم شد سلم الله علیک ای مه و مه پاره ما سلم الله علیک ای همه ایام تو خوش سلم الله علیک ای دم یحیی الموتی چشم بد دور از آن رو که چو بربود دلی هیچ سودش نکند چاره و لا حول و لا ما به دریوزه حسن تو ز دور آمده ایم ماه را از رخ پرنور بود جود و سخا ماه بشنود دعای من و کف ها برداشت پیش ماه تو و می گفت مرا نیز مها مه و خورشید و فلک ها و معانی و عقول سوی ما محتشمانند و به سوی تو گدا غیرتت لب بگزید و به دلم گفت خموش دل من تن زد و بنشست و بیفکند لوا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰ تا به شب ای عارف شیرین نوا آن مایی آن مایی آن ما تا به شب امروز ما را عشرتست الصلا ای پاکبازان الصلا درخرام ای جان جان هر سماع مه لقایی مه لقایی مه لقا در میان شکران گل ریز کن مرحبا ای کان شکر مرحبا عمر را نبود وفا الا تو عمر باوفایی باوفایی باوفا بس غریبی بس غریبی بس غریب از کجایی از کجایی از کجا با که می باشی و همراز تو کیست با خدایی با خدایی با خدا ای گزیده نقش از نقاش خود کی جدایی کی جدایی کی جدا با همه بیگانه ای و با غمش آشنایی آشنایی آشنا جزو جزو تو فکنده در فلک ربنا و ربنا و ربنا دل شکسته هین چرایی برشکن قلب ها و قلب ها و قلب ها آخر ای جان اول هر چیز را منتهایی منتهایی منتها یوسفا در چاه شاهی تو و لیک بی لوایی بی لوایی بی لوا چاه را چون قصر قیصر کرده ای کیمیایی کیمیایی کیمیا یک ولی کی خوانمت که صد هزار اولیایی اولیایی اولیا حشرگاه هر حسینی گر کنون کربلایی کربلایی کربلا مشک را بربند ای جان گرچه تو خوش سقایی خوش سقایی خوش سقا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱ چون نمایی آن رخ گلرنگ را از طرب در چرخ آری سنگ را بار دیگر سر برون کن از حجاب از برای عاشقان دنگ را تا که دانش گم کند مر راه را تا که عاقل بشکند فرهنگ را تا که آب از عکس تو گوهر شود تا که آتش واهلد مر جنگ را من نخواهم ماه را با حسن تو وان دو سه قندیلک آونگ را من نگویم آینه با روی تو آسمان کهنه پرزنگ را دردمیدی و آفریدی باز تو شکل دیگر این جهان تنگ را در هوای چشم چون مریخ او ساز ده ای زهره باز آن چنگ را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲ در میان عاشقان عاقل مبا خاصه اندر عشق این لعلین قبا دور بادا عاقلان از عاشقان دور بادا بوی گلخن از صبا گر درآید عاقلی گو راه نیست ور درآید عاشقی صد مرحبا مجلس ایثار و عقل سخت گیر صرفه اندر عاشقی باشد وبا ننگ آید عشق را از نور عقل بد بود پیری در ایام صبا خانه بازآ عاشقا تو زوترک عمر خود بی عاشقی باشد هبا جان نگیرد شمس تبریزی به دست دست بر دل نه برون رو قالبا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳ از یکی آتش برآوردم تو را در دگر آتش بگستردم تو را از دل من زاده ای همچون سخن چون سخن آخر فروخوردم تو را با منی وز من نمی داری خبر جادو ام من جادویی کردم تو را تا نیفتد بر جمالت چشم بد گوش مالیدم بیازردم تو را دایم اقبالت جوان شد ز آنچ داد این کف دست جوانمردم تو را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴ ز آتش شهوت برآوردم تو را و اندر آتش بازگستردم تو را از دل من زاده ای همچون سخن چون سخن من هم فروخوردم تو را با منی وز من نمی دانی خبر چشم بستم جادوی کردم تو را تا نیازارد تو را هر چشم بد از برای آن بیازردم تو را رو جوامردی کن و رحمت فشان من به رحمت بس جوامردم تو را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵ از ورای سر دل بین شیوه ها شکل مجنون عاشقان زین شیوه ها عاشقان را دین و کیش دیگرست اصل و فرع و سر آن دین شیوه ها دل سخن چینست از چین ضمیر وحی جویان اندر آن چین شیوه ها جان شده بی عقل و دین از بس که دید زان پری تازه آیین شیوه ها از دغا و مکر گوناگون او شیوه ها گم کرده مسکین شیوه ها پرده دار روح ما را قصه کرد زان صنم بی کبر و بی کین شیوه ها شیوه ها از جسم باشد یا ز جان این عجب بی آن و بی این شیوه ها مرد خودبین غرقه شیوه خودست خود نبیند جان خودبین شیوه ها شمس تبریزی جوانم کرد باز تا ببینم بعد ستین شیوه ها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶ روح زیتونیست عاشق نار را نار می جوید چو عاشق یار را روح زیتونی بیفزا ای چراغ ای معطل کرده دست افزار را جان شهوانی که از شهوت زهد دل ندارد دیدن دلدار را پس به علت دوست دارد دوست را بر امید خلد و خوف نار را چون شکستی جان ناری را ببین در پی او جان پرانوار را گر نبودی جان اخوان پس جهود کی جدا کردی دو نیکوکار را جان شهوت جان اخوان دان از آنک نار بیند نور موسی وار را جان شهوانی ست از بی حکمتی یاوه کرده نطق طوطی وار را گشت بیمار و زبان تو گرفت روی سوی قبله کن بیمار را قبله شمس الدین تبریزی بود نور دیده مر دل و دیدار را

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲ در میان عاشقان عاقل مبا خاصه اندر عشق این لعلین قبا دور بادا عاقلان از عاشقان دور بادا بوی گلخن از صبا گر درآید عاقلی گو راه نیست ور درآید عاشقی صد مرحبا مجلس ایثار و عقل سخت گیر صرفه اندر عاشقی باشد وبا ننگ آید عشق را از نور عقل بد بود پیری در ایام صبا خانه بازآ عاشقا تو زوترک عمر خود بی عاشقی باشد هبا جان نگیرد شمس تبریزی به دست دست بر دل نه برون رو قالبا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳ از یکی آتش برآوردم تو را در دگر آتش بگستردم تو را از دل من زاده ای همچون سخن چون سخن آخر فروخوردم تو را با منی وز من نمی داری خبر جادو ام من جادویی کردم تو را تا نیفتد بر جمالت چشم بد گوش مالیدم بیازردم تو را دایم اقبالت جوان شد ز آنچ داد این کف دست جوانمردم تو را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴ ز آتش شهوت برآوردم تو را و اندر آتش بازگستردم تو را از دل من زاده ای همچون سخن چون سخن من هم فروخوردم تو را با منی وز من نمی دانی خبر چشم بستم جادوی کردم تو را تا نیازارد تو را هر چشم بد از برای آن بیازردم تو را رو جوامردی کن و رحمت فشان من به رحمت بس جوامردم تو را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵ از ورای سر دل بین شیوه ها شکل مجنون عاشقان زین شیوه ها عاشقان را دین و کیش دیگرست اصل و فرع و سر آن دین شیوه ها دل سخن چینست از چین ضمیر وحی جویان اندر آن چین شیوه ها جان شده بی عقل و دین از بس که دید زان پری تازه آیین شیوه ها از دغا و مکر گوناگون او شیوه ها گم کرده مسکین شیوه ها پرده دار روح ما را قصه کرد زان صنم بی کبر و بی کین شیوه ها شیوه ها از جسم باشد یا ز جان این عجب بی آن و بی این شیوه ها مرد خودبین غرقه شیوه خودست خود نبیند جان خودبین شیوه ها شمس تبریزی جوانم کرد باز تا ببینم بعد ستین شیوه ها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶ روح زیتونیست عاشق نار را نار می جوید چو عاشق یار را روح زیتونی بیفزا ای چراغ ای معطل کرده دست افزار را جان شهوانی که از شهوت زهد دل ندارد دیدن دلدار را پس به علت دوست دارد دوست را بر امید خلد و خوف نار را چون شکستی جان ناری را ببین در پی او جان پرانوار را گر نبودی جان اخوان پس جهود کی جدا کردی دو نیکوکار را جان شهوت جان اخوان دان از آنک نار بیند نور موسی وار را جان شهوانی ست از بی حکمتی یاوه کرده نطق طوطی وار را گشت بیمار و زبان تو گرفت روی سوی قبله کن بیمار را قبله شمس الدین تبریزی بود نور دیده مر دل و دیدار را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷ ای بگفته در دلم اسرارها وی برای بنده پخته کارها ای خیالت غمگسار سینه ها ای جمالت رونق گلزارها ای عطای دست شادی بخش تو دست این مسکین گرفته بارها ای کف چون بحر گوهرداد تو از کف پایم بکنده خارها ای ببخشیده بسی سرها عوض چون دهند از بهر تو دستارها خود چه باشد هر دو عالم پیش تو دانه افتاده از انبارها آفتاب فضل عالم پرورت کرده بر هر ذره ای ایثارها چاره ای نبود جز از بیچارگی گرچه حیله می کنیم و چاره ها نورهای شمس تبریزی چو تافت ایمنیم از دوزخ و از نارها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸ می شدی غافل ز اسرار قضا زخم خوردی از سلحدار قضا این چه کار افتاد آخر ناگهان این چنین باشد چنین کار قضا هیچ گل دیدی که خندد در جهان کو نشد گرینده از خار قضا هیچ بختی در جهان رونق گرفت کو نشد محبوس و بیمار قضا هیچ کس دزدیده روی عیش دید کو نشد آونگ بر دار قضا هیچ کس را مکر و فن سودی نکرد پیش بازی های مکار قضا این قضا را دوستان خدمت کنند جان کنند از صدق ایثار قضا گرچه صورت مرد جان باقی بماند در عنایت های بسیار قضا جوز بشکست و بمانده مغز روح رفت در حلوا ز انبار قضا آنک سوی نار شد بی مغز بود مغز او پوسید از انکار قضا آنک سوی یار شد مسعود بود مغز جان بگزید و شد یار قضا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹ گر تو عودی سوی این مجمر بیا ور برانندت ز بام از در بیا یوسفی از چاه و زندان چاره نیست سوی زهر قهر چون شکر بیا گفتنت الله اکبر رسمی است گر تو را آن اکبری اکبر بیا چون می احمر سگان هم می خورند گر تو شیری چون می احمر بیا زر چه جویی مس خود را زر بساز گر نباشد زر تو سیمین بر بیا اغنیا خشک و فقیران چشم تر عاشقا بی شکل خشک و تر بیا گر صفت های ملک را محرمی چون ملک بی ماده و بی نر بیا ور صفات دل گرفتی در سفر همچو دل بی پا بیا بی سر بیا چون لب لعلش صلایی می دهد گر نه ای چون خاره و مرمر بیا چون ز شمس الدین جهان پرنور شد سوی تبریز آ دلا بر سر بیا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰ ای تو آب زندگانی فاسقنا ای تو دریای معانی فاسقنا ما سبوهای طلب آورده ایم سوی تو ای خضر ثانی فاسقنا ماهیان جان ما زنهارخواه از تو ای دریای جانی فاسقنا از ره هجر آمده و آورده ما عجز خود را ارمغانی فاسقنا داستان خسروان بشنیده ایم تو فزون از داستانی فاسقنا در گمان و وسوسه افتاده عقل زانک تو فوق گمانی فاسقنا نیم عاقل چه زند با عشق تو تو جنون عاقلانی فاسقنا کعبه عالم ز تو تبریز شد شمس حق رکن یمانی فاسقنا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱ دل چو دانه ما مثال آسیا آسیا کی داند این گردش چرا تن چو سنگ و آب او اندیشه ها سنگ گوید آب داند ماجرا آب گوید آسیابان را بپرس کاو فکند اندر نشیب این آب را آسیابان گویدت ک ای نان خوار گر نگردد این که باشد نانبا ماجرا بسیار خواهد شد خمش از خدا واپرس تا گوید تو را

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷ ای بگفته در دلم اسرارها وی برای بنده پخته کارها ای خیالت غمگسار سینه ها ای جمالت رونق گلزارها ای عطای دست شادی بخش تو دست این مسکین گرفته بارها ای کف چون بحر گوهرداد تو از کف پایم بکنده خارها ای ببخشیده بسی سرها عوض چون دهند از بهر تو دستارها خود چه باشد هر دو عالم پیش تو دانه افتاده از انبارها آفتاب فضل عالم پرورت کرده بر هر ذره ای ایثارها چاره ای نبود جز از بیچارگی گرچه حیله می کنیم و چاره ها نورهای شمس تبریزی چو تافت ایمنیم از دوزخ و از نارها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸ می شدی غافل ز اسرار قضا زخم خوردی از سلحدار قضا این چه کار افتاد آخر ناگهان این چنین باشد چنین کار قضا هیچ گل دیدی که خندد در جهان کو نشد گرینده از خار قضا هیچ بختی در جهان رونق گرفت کو نشد محبوس و بیمار قضا هیچ کس دزدیده روی عیش دید کو نشد آونگ بر دار قضا هیچ کس را مکر و فن سودی نکرد پیش بازی های مکار قضا این قضا را دوستان خدمت کنند جان کنند از صدق ایثار قضا گرچه صورت مرد جان باقی بماند در عنایت های بسیار قضا جوز بشکست و بمانده مغز روح رفت در حلوا ز انبار قضا آنک سوی نار شد بی مغز بود مغز او پوسید از انکار قضا آنک سوی یار شد مسعود بود مغز جان بگزید و شد یار قضا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹ گر تو عودی سوی این مجمر بیا ور برانندت ز بام از در بیا یوسفی از چاه و زندان چاره نیست سوی زهر قهر چون شکر بیا گفتنت الله اکبر رسمی است گر تو را آن اکبری اکبر بیا چون می احمر سگان هم می خورند گر تو شیری چون می احمر بیا زر چه جویی مس خود را زر بساز گر نباشد زر تو سیمین بر بیا اغنیا خشک و فقیران چشم تر عاشقا بی شکل خشک و تر بیا گر صفت های ملک را محرمی چون ملک بی ماده و بی نر بیا ور صفات دل گرفتی در سفر همچو دل بی پا بیا بی سر بیا چون لب لعلش صلایی می دهد گر نه ای چون خاره و مرمر بیا چون ز شمس الدین جهان پرنور شد سوی تبریز آ دلا بر سر بیا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰ ای تو آب زندگانی فاسقنا ای تو دریای معانی فاسقنا ما سبوهای طلب آورده ایم سوی تو ای خضر ثانی فاسقنا ماهیان جان ما زنهارخواه از تو ای دریای جانی فاسقنا از ره هجر آمده و آورده ما عجز خود را ارمغانی فاسقنا داستان خسروان بشنیده ایم تو فزون از داستانی فاسقنا در گمان و وسوسه افتاده عقل زانک تو فوق گمانی فاسقنا نیم عاقل چه زند با عشق تو تو جنون عاقلانی فاسقنا کعبه عالم ز تو تبریز شد شمس حق رکن یمانی فاسقنا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱ دل چو دانه ما مثال آسیا آسیا کی داند این گردش چرا تن چو سنگ و آب او اندیشه ها سنگ گوید آب داند ماجرا آب گوید آسیابان را بپرس کاو فکند اندر نشیب این آب را آسیابان گویدت ک ای نان خوار گر نگردد این که باشد نانبا ماجرا بسیار خواهد شد خمش از خدا واپرس تا گوید تو را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲ در میان عاشقان عاقل مبا خاصه در عشق چنین شیرین لقا دور بادا عاقلان از عاشقان دور بادا بوی گلخن از صبا گر درآید عاقلی گو راه نیست ور درآید عاشقی صد مرحبا عقل تا تدبیر و اندیشه کند رفته باشد عشق تا هفتم سما عقل تا جوید شتر از بهر حج رفته باشد عشق بر کوه صفا عشق آمد این دهانم را گرفت که گذر از شعر و بر شعرا برآ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳ ای دل رفته ز جا باز میا به فنا ساز و در این ساز میا روح را عالم ارواح به است قالب از روح بپرداز میا اندر آبی که بدو زنده شد آب خویش را آب درانداز میا آخر عشق به از اول اوست تو ز آخر سوی آغاز میا تا فسرده نشوی همچو جماد هم در آن آتش بگداز میا بشنو آواز روان ها ز عدم چو عدم هیچ به آواز میا راز که آواز دهد راز نماند مده آواز تو ای راز میا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴ من رسیدم به لب جوی وفا دیدم آن جا صنمی روح فزا سپه او همه خورشید پرست همچو خورشید همه بی سر و پا بشنو از آیت قرآن مجید گر تو باور نکنی قول مرا إنى وجدت ٱمرأة تملکهم وأوتيت من کل شىءۢ ولها چونک خورشید نمودی رخ خود سجده دادیش چو سایه همه را من چو هدهد بپریدم به هوا تا رسیدم به در شهر سبا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵ از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا هر ذره خاک ما را آورد در علالا سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی اشکوفه ها شکفته وز چشم بد نهفته غیرت مرا بگفته می خور دهان میالا ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودی چون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا ابرت نبات بارد جورت حیات آرد درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا ای عشق با توستم وز باده تو مستم وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلی ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد سروت اگر بخوانم آن راستست الا سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد جز اصل اصل جان ها اصلی ندارد اصلا خورشید را کسوفی مه را بود خسوفی گر تو خلیل وقتی این هر دو را بگو لا گویند جمله یاران باطل شدند و مردند باطل نگردد آن کاو بر حق کند تولا این خنده های خلقان برقی ست دم بریده جز خنده ای که باشد در جان ز رب اعلا آب حیات حق است وان کاو گریخت در حق هم روح شد غلامش هم روح قدس لالا

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲ در میان عاشقان عاقل مبا خاصه در عشق چنین شیرین لقا دور بادا عاقلان از عاشقان دور بادا بوی گلخن از صبا گر درآید عاقلی گو راه نیست ور درآید عاشقی صد مرحبا عقل تا تدبیر و اندیشه کند رفته باشد عشق تا هفتم سما عقل تا جوید شتر از بهر حج رفته باشد عشق بر کوه صفا عشق آمد این دهانم را گرفت که گذر از شعر و بر شعرا برآ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳ ای دل رفته ز جا باز میا به فنا ساز و در این ساز میا روح را عالم ارواح به است قالب از روح بپرداز میا اندر آبی که بدو زنده شد آب خویش را آب درانداز میا آخر عشق به از اول اوست تو ز آخر سوی آغاز میا تا فسرده نشوی همچو جماد هم در آن آتش بگداز میا بشنو آواز روان ها ز عدم چو عدم هیچ به آواز میا راز که آواز دهد راز نماند مده آواز تو ای راز میا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴ من رسیدم به لب جوی وفا دیدم آن جا صنمی روح فزا سپه او همه خورشید پرست همچو خورشید همه بی سر و پا بشنو از آیت قرآن مجید گر تو باور نکنی قول مرا إنى وجدت ٱمرأة تملکهم وأوتيت من کل شىءۢ ولها چونک خورشید نمودی رخ خود سجده دادیش چو سایه همه را من چو هدهد بپریدم به هوا تا رسیدم به در شهر سبا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵ از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا هر ذره خاک ما را آورد در علالا سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی اشکوفه ها شکفته وز چشم بد نهفته غیرت مرا بگفته می خور دهان میالا ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودی چون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا ابرت نبات بارد جورت حیات آرد درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا ای عشق با توستم وز باده تو مستم وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلی ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد سروت اگر بخوانم آن راستست الا سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد جز اصل اصل جان ها اصلی ندارد اصلا خورشید را کسوفی مه را بود خسوفی گر تو خلیل وقتی این هر دو را بگو لا گویند جمله یاران باطل شدند و مردند باطل نگردد آن کاو بر حق کند تولا این خنده های خلقان برقی ست دم بریده جز خنده ای که باشد در جان ز رب اعلا آب حیات حق است وان کاو گریخت در حق هم روح شد غلامش هم روح قدس لالا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶ ای میرآب بگشا آن چشمه روان را تا چشم ها گشاید ز اشکوفه بوستان را آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم است زان مردمک چو دریا کردست دیدگان را هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیند کاندر شکم ز لطفت رقص است کودکان را اندر شکم چه باشد و اندر عدم چه باشد کاندر لحد ز نورت رقص است استخوان را بر پرده های دنیا بسیار رقص کردیم چابک شوید یاران مر رقص آن جهان را جان ها چو می برقصد با کندهای قالب خاصه چو بسکلاند این کنده گران را پس ز اول ولادت بودیم پای کوبان در ظلمت رحم ها از بهر شکر جان را پس جمله صوفیانیم از خانقه رسیده رقصان و شکرگویان این لوت رایگان را این لوت را اگر جان بدهیم رایگانست خود چیست جان صوفی این گنج شایگان را چون خوان این جهان را سرپوش آسمانست از خوان حق چه گویم زهره بود زبان را ما صوفیان راهیم ما طبل خوار شاهیم پاینده دار یا رب این کاسه را و خوان را در کاسه های شاهان جز کاسه شست ما نی هر خام درنیابد این کاسه را و نان را از کاسه های نعمت تا کاسه ملوث پیش مگس چه فرق است آن ننگ میزبان را وان کس که کس بود او ناخورده و چشیده گه می گزد زبان را گه می زند دهان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷ از سینه پاک کردم افکار فلسفی را در دیده جای کردم اشکال یوسفی را نادر جمال باید کاندر زبان نیاید تا سجده راست آید مر آدم صفی را طوری چگونه طوری نوری چگونه نوری هر لحظه نور بخشد صد شمع منطفی را خورشید چون برآید هر ذره رو نماید نوری دگر بباید ذرات مختفی را اصل وجودها او دریای جودها او چون صید می کند او اشیاء منتفی را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸ اینجا کسی ست پنهان خود را مگیر تنها بس تیز گوش دارد مگشا به بد زبان را بر چشمه ضمیر ت کرد آن پری وثاقی هر صورت خیالت از وی شده ست پیدا هر جا که چشمه باشد باشد مقام پریان با احتیاط باید بودن تو را در آنجا این پنج چشمه حس تا بر تنت روان است ز اشراق آن پری دان گه بسته گاه مجری وان پنج حس باطن چون وهم و چون تصور هم پنج چشمه می دان پویان به سوی مرعی هر چشمه را دو مشرف پنجاه میرابند صورت به تو نمایند اندر زمان اجلا زخمت رسد ز پریان گر باادب نباشی کاین گونه شهره پریان تندند و بی محابا تقدیر می فریبد تدبیر را که برجه مکر ش گلیم برده از صد هزار چون ما مرغان در قفس بین در شست ماهیان بین دل های نوحه گر بین زان مکرساز دانا دزدیده چشم مگشا بر هر بت از خیانت تا نفکند ز چشمت آن شهریار بینا مانده ست چند بیتی این چشمه گشت غایر برجوشد آن ز چشمه چون برجهیم فردا

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶ ای میرآب بگشا آن چشمه روان را تا چشم ها گشاید ز اشکوفه بوستان را آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم است زان مردمک چو دریا کردست دیدگان را هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیند کاندر شکم ز لطفت رقص است کودکان را اندر شکم چه باشد و اندر عدم چه باشد کاندر لحد ز نورت رقص است استخوان را بر پرده های دنیا بسیار رقص کردیم چابک شوید یاران مر رقص آن جهان را جان ها چو می برقصد با کندهای قالب خاصه چو بسکلاند این کنده گران را پس ز اول ولادت بودیم پای کوبان در ظلمت رحم ها از بهر شکر جان را پس جمله صوفیانیم از خانقه رسیده رقصان و شکرگویان این لوت رایگان را این لوت را اگر جان بدهیم رایگانست خود چیست جان صوفی این گنج شایگان را چون خوان این جهان را سرپوش آسمانست از خوان حق چه گویم زهره بود زبان را ما صوفیان راهیم ما طبل خوار شاهیم پاینده دار یا رب این کاسه را و خوان را در کاسه های شاهان جز کاسه شست ما نی هر خام درنیابد این کاسه را و نان را از کاسه های نعمت تا کاسه ملوث پیش مگس چه فرق است آن ننگ میزبان را وان کس که کس بود او ناخورده و چشیده گه می گزد زبان را گه می زند دهان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷ از سینه پاک کردم افکار فلسفی را در دیده جای کردم اشکال یوسفی را نادر جمال باید کاندر زبان نیاید تا سجده راست آید مر آدم صفی را طوری چگونه طوری نوری چگونه نوری هر لحظه نور بخشد صد شمع منطفی را خورشید چون برآید هر ذره رو نماید نوری دگر بباید ذرات مختفی را اصل وجودها او دریای جودها او چون صید می کند او اشیاء منتفی را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸ اینجا کسی ست پنهان خود را مگیر تنها بس تیز گوش دارد مگشا به بد زبان را بر چشمه ضمیر ت کرد آن پری وثاقی هر صورت خیالت از وی شده ست پیدا هر جا که چشمه باشد باشد مقام پریان با احتیاط باید بودن تو را در آنجا این پنج چشمه حس تا بر تنت روان است ز اشراق آن پری دان گه بسته گاه مجری وان پنج حس باطن چون وهم و چون تصور هم پنج چشمه می دان پویان به سوی مرعی هر چشمه را دو مشرف پنجاه میرابند صورت به تو نمایند اندر زمان اجلا زخمت رسد ز پریان گر باادب نباشی کاین گونه شهره پریان تندند و بی محابا تقدیر می فریبد تدبیر را که برجه مکر ش گلیم برده از صد هزار چون ما مرغان در قفس بین در شست ماهیان بین دل های نوحه گر بین زان مکرساز دانا دزدیده چشم مگشا بر هر بت از خیانت تا نفکند ز چشمت آن شهریار بینا مانده ست چند بیتی این چشمه گشت غایر برجوشد آن ز چشمه چون برجهیم فردا

%0
10 Bölüm