مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۹ ای ببرده دل تو قصد جان مکن و آنچ من کردم تو جانا آن مکن بنگر اندر درد من گر صاف نیست درد خود مفرستم و درمان مکن داد ایمان داد زلف کافرت یک سر مویی ز کفر ایمان مکن عادت خوبان جفا باشد جفا هم بر آن عادت بر او احسان مکن گرچه دل بر مرگ خود بنهاده ایم در جفا آهسته تر چندان مکن عیش ما را مرگ باشد پرده دار پرده پوش و مرگ را خندان مکن ای زلیخا فتنه عشق از تو است یوسفی را هرزه در زندان مکن چون سر رندان نداری وقت عیش وعده ها اندر سر رندان مکن نور چشم عاشقان آخر توی عیش ها بر کوری ایشان مکن نقدکی را از یکی مفلس مبر از حریصی نقد او در کان مکن شب روان را همچو استاره مسوز راه خود را پر ز رهبانان مکن شمس تبریزی یکی رویی نمای تا ابد تو روی با جانان مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۰ ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد این مستان و این بستان مکن چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسکین و سرگردان مکن بر درختی کآشیان مرغ توست شاخ مشکن مرغ را پران مکن جمع و شمع خویش را برهم مزن دشمنان را کور کن شادان مکن گرچه دزدان خصم روز روشنند آنچ می خواهد دل ایشان مکن کعبه اقبال این حلقه است و بس کعبه امید را ویران مکن این طناب خیمه را برهم مزن خیمه توست آخر ای سلطان مکن نیست در عالم ز هجران تلخ تر هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۱ صبحدم شد زود برخیز ای جوان رخت بربند و برس در کاروان کاروان رفت و تو غافل خفته ای در زیانی در زیانی در زیان عمر را ضایع مکن در معصیت تا تر و تازه بمانی جاودان نفس شومت را بکش کان دیو توست تا ز جیبت سر برآرد حوریان چون بکشتی نفس شومت را یقین پای نه بر بام هفتم آسمان چون نماز و روزه ات مقبول شد پهلوانی پهلوانی پهلوان پاک باش و خاک این درگاه باش کبر کم کن در سماع عاشقان گر سماع عاشقان را منکری حشر گردی در قیامت با سگان گر غلام شمس تبریزی شدی نعره زن کالحمد لک یا مستعان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۲ ای زیان و ای زیان و ای زیان هوشیاری در میان مستیان گر بیاید هوشیاری راه نیست ور بیاید مست گیر اندرکشان گر خماری باده خواهی اندرآ نان پرستی رو که این جا نیست نان آنک او نان را بت خود کرده است کی درآید در میان این بتان ور درآید چادر اندر رو کشند تا نبیند رویشان آن قلتبان سیمبر خواهیم و زیبا همچو خویش سیم نستانیم پیدا و نهان آنک او خوبی به سیم و زر فروخت روسپی باشد نه حوران جنان تا نگردی پاک دل چون جبرییل گرچه گنجی درنگنجی در جهان چشم خود را شسته عارف بیست سال مشک مشک آورده از اشک روان معتمد شو تا درآیی در حرم اولا بربند از گفتن دهان شمس تبریزی گشاید راه شرق چون شوی بسته دهان و رازدان
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۹ ای ببرده دل تو قصد جان مکن و آنچ من کردم تو جانا آن مکن بنگر اندر درد من گر صاف نیست درد خود مفرستم و درمان مکن داد ایمان داد زلف کافرت یک سر مویی ز کفر ایمان مکن عادت خوبان جفا باشد جفا هم بر آن عادت بر او احسان مکن گرچه دل بر مرگ خود بنهاده ایم در جفا آهسته تر چندان مکن عیش ما را مرگ باشد پرده دار پرده پوش و مرگ را خندان مکن ای زلیخا فتنه عشق از تو است یوسفی را هرزه در زندان مکن چون سر رندان نداری وقت عیش وعده ها اندر سر رندان مکن نور چشم عاشقان آخر توی عیش ها بر کوری ایشان مکن نقدکی را از یکی مفلس مبر از حریصی نقد او در کان مکن شب روان را همچو استاره مسوز راه خود را پر ز رهبانان مکن شمس تبریزی یکی رویی نمای تا ابد تو روی با جانان مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۰ ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد این مستان و این بستان مکن چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسکین و سرگردان مکن بر درختی کآشیان مرغ توست شاخ مشکن مرغ را پران مکن جمع و شمع خویش را برهم مزن دشمنان را کور کن شادان مکن گرچه دزدان خصم روز روشنند آنچ می خواهد دل ایشان مکن کعبه اقبال این حلقه است و بس کعبه امید را ویران مکن این طناب خیمه را برهم مزن خیمه توست آخر ای سلطان مکن نیست در عالم ز هجران تلخ تر هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۱ صبحدم شد زود برخیز ای جوان رخت بربند و برس در کاروان کاروان رفت و تو غافل خفته ای در زیانی در زیانی در زیان عمر را ضایع مکن در معصیت تا تر و تازه بمانی جاودان نفس شومت را بکش کان دیو توست تا ز جیبت سر برآرد حوریان چون بکشتی نفس شومت را یقین پای نه بر بام هفتم آسمان چون نماز و روزه ات مقبول شد پهلوانی پهلوانی پهلوان پاک باش و خاک این درگاه باش کبر کم کن در سماع عاشقان گر سماع عاشقان را منکری حشر گردی در قیامت با سگان گر غلام شمس تبریزی شدی نعره زن کالحمد لک یا مستعان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۲ ای زیان و ای زیان و ای زیان هوشیاری در میان مستیان گر بیاید هوشیاری راه نیست ور بیاید مست گیر اندرکشان گر خماری باده خواهی اندرآ نان پرستی رو که این جا نیست نان آنک او نان را بت خود کرده است کی درآید در میان این بتان ور درآید چادر اندر رو کشند تا نبیند رویشان آن قلتبان سیمبر خواهیم و زیبا همچو خویش سیم نستانیم پیدا و نهان آنک او خوبی به سیم و زر فروخت روسپی باشد نه حوران جنان تا نگردی پاک دل چون جبرییل گرچه گنجی درنگنجی در جهان چشم خود را شسته عارف بیست سال مشک مشک آورده از اشک روان معتمد شو تا درآیی در حرم اولا بربند از گفتن دهان شمس تبریزی گشاید راه شرق چون شوی بسته دهان و رازدان