Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۶ سبک بنواز ای مطرب ربابی بگردان زوتر ای ساقی شرابی که آورد آن پری رو رنگ دیگر ز چشمه زندگی جوشید آبی چه آتش زد نهان دلبر به دل ها که مجلس پر شد از بوی کبابی چرا ای پیر مجلس چنگ پرفن نگویی ناله نی را جوابی نی نه چشم زان چشمان چه گوید چنین بیدار باشد مست خوابی دل سنگین چو یابد تاب آن چشم شود در حال او در خوشابی گدازد هر دو عالم بحر گیرد چون آن مه رو براندازد نقابی ایا ساقی به اصحاب سعادت بده حالی تو باری خمر نابی قدم تا فرق پر دارید از این می که بوی شمس تبریزی بیابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۷ سلام علیک ای مقصود هستی هم از آغاز روز امروز مستی توی می واجب آید باده خوردن توی بت واجب آید بت پرستی به دوران تو منسوخ است شیشه بگردان آن سبوهای دودستی بیا بشنو حدیث پوست کنده همه مغزم چو در مغزم نشستی هلا ای یوسف خوبان به مصر آ ز قعر چه به حبل الله رستی بگیر ای چرخ پیر چنبری پشت رسن را سخت کز چنبر بجستی منم لولی و سرنا خوش نوازم بده شکر نیم را چون شکستی به دو بوسه مخا از خشم لب را تو ده نان چون دکان ها را ببستی بلی گو نی مگو ای صورت عشق که سلطان بلی شاه الستی بلی تو برآردمان به بالا بلی ما فرود آرد به پستی خمش کن عشق خود مجنون خویش است نه لیلی گنجد و نی فاطمستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۸ اگر خورشید جاویدان نگشتی درخت و رخت بازرگان نگشتی دو دست کفشگر گر ساکنستی همیشه گربه در انبان نگشتی اگر نه عشوه های باد بودی سر شاخ گل خندان نگشتی چه گویم گر نبودی آن که دانی به هر دم این نگشتی آن نگشتی فلک چتر است و سلطان عقل کلی نگشتی چتر اگر سلطان نگشتی اگر آواز سرهنگان نبودی نگشتی اختر و کیوان نگشتی کریمی گر ندادی ابر و باران یکی جرعه به گرد خوان نگشتی درونت گر نبودی کیمیاگر به هر دم خون و بلغم جان نگشتی نهان از عالم ار نی عالمستی دل تاریک تو میدان نگشتی نهان دار این سخن را ز آنک زرها اگر پنهان نبودی کان نگشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۹ ز ما برگشتی و با گل فتادی دو چشم خویش سوی گل گشادی ز شرم روی ما گل از تو بگریخت ز گل واگشتی اینجا سر نهادی نهادی سر که پای من ببوسی نیابی بوسه گل را بوسه دادی بدان لب ها که بوی گل گرفته ست نیابی بوسه گرچه اوستادی برای رفع بویش این دو لب را همی مالم به خاکت من ز شادی کجا بردارم این لب از تو ای خاک ولی فتنه توی گل را تو زادی تو آن خاکی که از حق لطف دزدی تو دزدی و مریدی و مرادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۰ چنین باشد چنین گوید منادی که بی رنجی نبینی هیچ شادی چه مایه رنج ها دیدی تو هر روز تأمل کن از آن روزی که زادی چه خون از چشم و دل ها برگشاده ست که تا تو چشم در عالم گشادی خداوندا اگر آهن بدیدی ز اول آن کشاکش کش تو دادی ز بیم و ترس آهن آب گشتی گدازیدی نپذرفتی جمادی ولیک آن را نهان کردی ز آهن به هر روز اندک اندک می نهادی چو آهن گشت آیینه به آخر بگفتا شکر ای سلطان هادی

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۶ سبک بنواز ای مطرب ربابی بگردان زوتر ای ساقی شرابی که آورد آن پری رو رنگ دیگر ز چشمه زندگی جوشید آبی چه آتش زد نهان دلبر به دل ها که مجلس پر شد از بوی کبابی چرا ای پیر مجلس چنگ پرفن نگویی ناله نی را جوابی نی نه چشم زان چشمان چه گوید چنین بیدار باشد مست خوابی دل سنگین چو یابد تاب آن چشم شود در حال او در خوشابی گدازد هر دو عالم بحر گیرد چون آن مه رو براندازد نقابی ایا ساقی به اصحاب سعادت بده حالی تو باری خمر نابی قدم تا فرق پر دارید از این می که بوی شمس تبریزی بیابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۷ سلام علیک ای مقصود هستی هم از آغاز روز امروز مستی توی می واجب آید باده خوردن توی بت واجب آید بت پرستی به دوران تو منسوخ است شیشه بگردان آن سبوهای دودستی بیا بشنو حدیث پوست کنده همه مغزم چو در مغزم نشستی هلا ای یوسف خوبان به مصر آ ز قعر چه به حبل الله رستی بگیر ای چرخ پیر چنبری پشت رسن را سخت کز چنبر بجستی منم لولی و سرنا خوش نوازم بده شکر نیم را چون شکستی به دو بوسه مخا از خشم لب را تو ده نان چون دکان ها را ببستی بلی گو نی مگو ای صورت عشق که سلطان بلی شاه الستی بلی تو برآردمان به بالا بلی ما فرود آرد به پستی خمش کن عشق خود مجنون خویش است نه لیلی گنجد و نی فاطمستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۸ اگر خورشید جاویدان نگشتی درخت و رخت بازرگان نگشتی دو دست کفشگر گر ساکنستی همیشه گربه در انبان نگشتی اگر نه عشوه های باد بودی سر شاخ گل خندان نگشتی چه گویم گر نبودی آن که دانی به هر دم این نگشتی آن نگشتی فلک چتر است و سلطان عقل کلی نگشتی چتر اگر سلطان نگشتی اگر آواز سرهنگان نبودی نگشتی اختر و کیوان نگشتی کریمی گر ندادی ابر و باران یکی جرعه به گرد خوان نگشتی درونت گر نبودی کیمیاگر به هر دم خون و بلغم جان نگشتی نهان از عالم ار نی عالمستی دل تاریک تو میدان نگشتی نهان دار این سخن را ز آنک زرها اگر پنهان نبودی کان نگشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۹ ز ما برگشتی و با گل فتادی دو چشم خویش سوی گل گشادی ز شرم روی ما گل از تو بگریخت ز گل واگشتی اینجا سر نهادی نهادی سر که پای من ببوسی نیابی بوسه گل را بوسه دادی بدان لب ها که بوی گل گرفته ست نیابی بوسه گرچه اوستادی برای رفع بویش این دو لب را همی مالم به خاکت من ز شادی کجا بردارم این لب از تو ای خاک ولی فتنه توی گل را تو زادی تو آن خاکی که از حق لطف دزدی تو دزدی و مریدی و مرادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۰ چنین باشد چنین گوید منادی که بی رنجی نبینی هیچ شادی چه مایه رنج ها دیدی تو هر روز تأمل کن از آن روزی که زادی چه خون از چشم و دل ها برگشاده ست که تا تو چشم در عالم گشادی خداوندا اگر آهن بدیدی ز اول آن کشاکش کش تو دادی ز بیم و ترس آهن آب گشتی گدازیدی نپذرفتی جمادی ولیک آن را نهان کردی ز آهن به هر روز اندک اندک می نهادی چو آهن گشت آیینه به آخر بگفتا شکر ای سلطان هادی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۱ کجا شد عهد و پیمان را چه کردی امانت های چون جان را چه کردی چرا کاهل شدی در عشقبازی سبک روحی مرغان را چه کردی نشاط عاشقی گنجی است پنهان چه کردی گنج پنهان را چه کردی تو را با من نه عهدی بود ز اول بیا بنشین بگو آن را چه کردی چنان ابری به پیش ما چه بستی چنان خورشید خندان را چه کردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۲ به بخت و طالع ما ای افندی سفر کردی از این جا ای افندی چراغم مرد و دودم رفت بالا دو چشمم ماند بالا ای افندی زمین تا آسمان دود سیاه ست سیه پوشید سودا ای افندی در این عالم مرا تنها تو بودی بماندم بی تو تنها ای افندی کجا بختی که اندر آتش تو ببیند حال ما را ای افندی همی گویم افندی ای افندی جوابم گوی و بازآ ای افندی چه بازآیم چه گویم من که رفتم ورای هفت دریا ای افندی چه حیران و چه دشمن کام گشتم تو رحمت کن خدایا ای افندی همی ترسم که تا آن رحمت آید نماند بنده برجا ای افندی تتیپایش افندی این چه کردی تتیپا ثا تتیپا ای افندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۳ نگارا تو گلی یا جمله قندی که چون بینی مرا چون گل بخندی نگارا تو به بستان آن درختی که چون دیدم تو را بیخم بکندی چه کم گردد ز حسنت گر بپرسی که چونی در فراقم دردمندی من آنم کز فراقت مستمندم تو آنی که هلاک مستمندی در این مطبخ هزاران جان به خرج است ببین تو ای دل مسکین که چندی چو حلقه بر درت سر می زنم من چه چاره چون تو بر بام بلندی بیا ای زلف چوگان حکم داری که چون گویم در این میدان فکندی سپند از بهر آن باشد که سوزد دلا می سوز دلبر را سپندی بیا ای جام عشق شمس تبریز که درد کهنه را تو سودمندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۴ شنودم من که چاکر را ستودی کی باشم من تو لطف خود نمودی تو کان لعل و جان کهربایی به رحمت برگ کاهی را ربودی یکی آهن بدم بی قدر و قیمت توام آیینه ای کردی زدودی ز طوفان فناام واخریدی که هم نوحی و هم کشتی جودی دلا گر سوختی چون عود بوده وگر خامی بسوز اکنون که عودی به زیر سایه اقبال خفتم برون پنج حس راهم گشودی بدان ره بی پر و بی پا و بی سر به شرق و غرب شاید شد به زودی در آن ره نیست خار اختیاری نه ترسایی است آن جا نه جهودی برون از خطه چرخ کبودش رهیده جان ز کوری و کبودی چه می گریی بر خندندگان رو چه می پایی همان جا رو که بودی از این شهدی که صد گون نیش دارد بجز دنبل ببین چیزی فزودی

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۱ کجا شد عهد و پیمان را چه کردی امانت های چون جان را چه کردی چرا کاهل شدی در عشقبازی سبک روحی مرغان را چه کردی نشاط عاشقی گنجی است پنهان چه کردی گنج پنهان را چه کردی تو را با من نه عهدی بود ز اول بیا بنشین بگو آن را چه کردی چنان ابری به پیش ما چه بستی چنان خورشید خندان را چه کردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۲ به بخت و طالع ما ای افندی سفر کردی از این جا ای افندی چراغم مرد و دودم رفت بالا دو چشمم ماند بالا ای افندی زمین تا آسمان دود سیاه ست سیه پوشید سودا ای افندی در این عالم مرا تنها تو بودی بماندم بی تو تنها ای افندی کجا بختی که اندر آتش تو ببیند حال ما را ای افندی همی گویم افندی ای افندی جوابم گوی و بازآ ای افندی چه بازآیم چه گویم من که رفتم ورای هفت دریا ای افندی چه حیران و چه دشمن کام گشتم تو رحمت کن خدایا ای افندی همی ترسم که تا آن رحمت آید نماند بنده برجا ای افندی تتیپایش افندی این چه کردی تتیپا ثا تتیپا ای افندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۳ نگارا تو گلی یا جمله قندی که چون بینی مرا چون گل بخندی نگارا تو به بستان آن درختی که چون دیدم تو را بیخم بکندی چه کم گردد ز حسنت گر بپرسی که چونی در فراقم دردمندی من آنم کز فراقت مستمندم تو آنی که هلاک مستمندی در این مطبخ هزاران جان به خرج است ببین تو ای دل مسکین که چندی چو حلقه بر درت سر می زنم من چه چاره چون تو بر بام بلندی بیا ای زلف چوگان حکم داری که چون گویم در این میدان فکندی سپند از بهر آن باشد که سوزد دلا می سوز دلبر را سپندی بیا ای جام عشق شمس تبریز که درد کهنه را تو سودمندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۴ شنودم من که چاکر را ستودی کی باشم من تو لطف خود نمودی تو کان لعل و جان کهربایی به رحمت برگ کاهی را ربودی یکی آهن بدم بی قدر و قیمت توام آیینه ای کردی زدودی ز طوفان فناام واخریدی که هم نوحی و هم کشتی جودی دلا گر سوختی چون عود بوده وگر خامی بسوز اکنون که عودی به زیر سایه اقبال خفتم برون پنج حس راهم گشودی بدان ره بی پر و بی پا و بی سر به شرق و غرب شاید شد به زودی در آن ره نیست خار اختیاری نه ترسایی است آن جا نه جهودی برون از خطه چرخ کبودش رهیده جان ز کوری و کبودی چه می گریی بر خندندگان رو چه می پایی همان جا رو که بودی از این شهدی که صد گون نیش دارد بجز دنبل ببین چیزی فزودی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۵ دگرباره شه ساقی رسیدی مرا در حلقه مستان کشیدی دگرباره شکستی توبه ها را به جامی پرده ها را بردریدی دگربار ای خیال فتنه انگیز چو می بر مغز مستان بردویدی بیا ای آهو از نافت پدید است که از نسرین و نیلوفر چریدی همه صحرا گل است و ارغوان است بدان یک دم که در صحرا دمیدی مکن ای آسمان ناموس کم کن که از سودای ماه من خمیدی بگو ای جان وگر نی من بگویم که از شرم جمالش ناپدیدی بگویم ای بهشت این دم به گوشت که بی او بسته ای و بی کلیدی چو خاتونان مصری ای شفق تو چو دیدی یوسفم را کف بریدی بدیدم دوش کبریتی به دستت یقین کردم که دیکی می پزیدی تو هم ای دل در آن مطبخ که او بود پس دیوار چیزی می شنیدی نه عیدی که دو بار آید به سالی به رغم عید هر روزی تو عیدی خداوندا به قدرت بی نظیری که حسنی لانظیری برتنیدی چنین نوری دهی اشکمبه ای را چنینی را گزافه کی گزیدی بگو ای گل که این لطف از کی داری نه خار خشک بودی می خلیدی تو هم ای چشم جنس خاک بودی بگفتی من چه بینم هم بدیدی تو هم ای پای برجا مانده بودی دوانیدت دواننده دویدی دم عیسی و علمش را عدوی عجب ای خر بدین دعوت رسیدی چو مال این علم ماند مرد ریگت نه تو مانی نه علمی که گزیدی جهان پیر را گفتم جوان شو ببین بخت جوان تا کی قدیدی بیا امید بین که نیک نبود در این امید بی حد ناامیدی بدو پیوندم از گفتن ببرم نبرم زان شهی که تو بریدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۶ اگر یار مرا از من برآری من او گشتم بگو با او چه داری میان ما چو تو مویی نبینی تو مانی در میان شرمساری ببین عیب ار چه عاشق گشت رسوا نباشد عار گر بحری است عاری بیا ای دست اندر آب کرده کلوخ خشک خواهی تا برآری تو خواهی همچو ابر بازگونه که باران از زمین بر چرخ باری چو ناخن نیز نگذارد تو را عشق روا باشد که آن سر را بخاری قراری یابی آنگه بر لب عشق چو ساکن گشته ای در بی قراری مکن یاد کسی ای جان شیرین که نشناسد خزان را از بهاری نداند عطسه را زان لاغ دیگر نداند شیر از روبه عیاری بگفتم ای ونک غوطی بخوردم در آن موج لطیف شهریاری شدم از کار من از شمس تبریز بیا در کار گر تو مرد کاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۷ صلا ای صوفیان کامروز باری سماع است و وصال و عیش آری بکن ای موسی جان خلع نعلین که اندر گلشن جان نیست خاری کبوترها سراسر باز گردند که افتاد این شکاران را شکاری شود سرهای مستان فارغ از درد چو سر درکرد خمر بی خماری بخور که ساعتی دیگر نبینی ز مشرق تا به مغرب هوشیاری برآور بینی و بوی دگر جوی که این بینی است آن بو را مهاری

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۵ دگرباره شه ساقی رسیدی مرا در حلقه مستان کشیدی دگرباره شکستی توبه ها را به جامی پرده ها را بردریدی دگربار ای خیال فتنه انگیز چو می بر مغز مستان بردویدی بیا ای آهو از نافت پدید است که از نسرین و نیلوفر چریدی همه صحرا گل است و ارغوان است بدان یک دم که در صحرا دمیدی مکن ای آسمان ناموس کم کن که از سودای ماه من خمیدی بگو ای جان وگر نی من بگویم که از شرم جمالش ناپدیدی بگویم ای بهشت این دم به گوشت که بی او بسته ای و بی کلیدی چو خاتونان مصری ای شفق تو چو دیدی یوسفم را کف بریدی بدیدم دوش کبریتی به دستت یقین کردم که دیکی می پزیدی تو هم ای دل در آن مطبخ که او بود پس دیوار چیزی می شنیدی نه عیدی که دو بار آید به سالی به رغم عید هر روزی تو عیدی خداوندا به قدرت بی نظیری که حسنی لانظیری برتنیدی چنین نوری دهی اشکمبه ای را چنینی را گزافه کی گزیدی بگو ای گل که این لطف از کی داری نه خار خشک بودی می خلیدی تو هم ای چشم جنس خاک بودی بگفتی من چه بینم هم بدیدی تو هم ای پای برجا مانده بودی دوانیدت دواننده دویدی دم عیسی و علمش را عدوی عجب ای خر بدین دعوت رسیدی چو مال این علم ماند مرد ریگت نه تو مانی نه علمی که گزیدی جهان پیر را گفتم جوان شو ببین بخت جوان تا کی قدیدی بیا امید بین که نیک نبود در این امید بی حد ناامیدی بدو پیوندم از گفتن ببرم نبرم زان شهی که تو بریدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۶ اگر یار مرا از من برآری من او گشتم بگو با او چه داری میان ما چو تو مویی نبینی تو مانی در میان شرمساری ببین عیب ار چه عاشق گشت رسوا نباشد عار گر بحری است عاری بیا ای دست اندر آب کرده کلوخ خشک خواهی تا برآری تو خواهی همچو ابر بازگونه که باران از زمین بر چرخ باری چو ناخن نیز نگذارد تو را عشق روا باشد که آن سر را بخاری قراری یابی آنگه بر لب عشق چو ساکن گشته ای در بی قراری مکن یاد کسی ای جان شیرین که نشناسد خزان را از بهاری نداند عطسه را زان لاغ دیگر نداند شیر از روبه عیاری بگفتم ای ونک غوطی بخوردم در آن موج لطیف شهریاری شدم از کار من از شمس تبریز بیا در کار گر تو مرد کاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۷ صلا ای صوفیان کامروز باری سماع است و وصال و عیش آری بکن ای موسی جان خلع نعلین که اندر گلشن جان نیست خاری کبوترها سراسر باز گردند که افتاد این شکاران را شکاری شود سرهای مستان فارغ از درد چو سر درکرد خمر بی خماری بخور که ساعتی دیگر نبینی ز مشرق تا به مغرب هوشیاری برآور بینی و بوی دگر جوی که این بینی است آن بو را مهاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۸ صلا ای صوفیان کامروز باری سماع است و شراب و عیش آری صلا که ساعتی دیگر نیابی ز مشرق تا به مغرب هوشیاری چنان در بحر مستی غرق گردند که دل در عشق خوبی خوش عذاری از این مستان ننوشی های و هویی وزین خوبان نبینی گوشواری در این مستان کجا وهمی رسیدی گر این مستان ننالند از خماری به صد عالم نگنجد از جلالت چنین سلطان و اعظم شهریاری ولیکن چون غبار انگیخت اسپش به وهم آمد کر و فر سواری دهان بربند کاین جا یک نظر نیست که بشناسد سواری از غباری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۹ منم غرقه درون جوی باری نهانم می خلد در آب خاری اگر چه خار را من می نبینم نیم خالی ز زخم خار باری ندانم تا چه خار است اندر این جوی که خالی نیست جان از خارخاری تنم را بین که صورتگر ز سوزن بر او بنگاشت هر سویی نگاری چو پیراهن برون افکندم از سر به دریا درشدم مرغاب واری که غسل آرم برون آیم به پاکی به خنده گفت موج بحر کاری مثال کاسه چوبین بگشتم بر آن آبی که دارد سهم ناری نمی دانم که آن ساحل کجا شد که پیدا نیست دریا را کناری تو شمس الدین تبریز ار ملولی به هر لحظه چه افروزی شراری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۰ چو عشق آمد که جان با من سپاری چرا زوتر نگویی کآری آری جهان سوزید ز آتش های خوبان جمال عشق و روی عشق باری چو جان بیند جمال عشق گوید شدم از دست و دست از من نداری بدیدم عشق را چون برج نوری درون برج نوری اه چه ناری چو اشترمرغ جان ها گرد آن برج غذاشان آتشی بس خوشگواری ز دور استاده جانم در تماشا به پیش آمد مرا خوش شهسواری یکی رویی چو ماهی ماه سوزی یکی مریخ چشمی پرخماری که جان ها پیش روی او خیالی جهان در پای اسب او غباری همی رست از غبار نعل اسبش بیابان در بیابان خوش عذاری همی تازید عقلم اندک اندک همی پرید از سر چون طیاری همین دانم دگر از من مپرسید که صد من نیست آن جا در شماری من آن آبم که ریگ عشق خوردش چه ریگی بلک بحر بی کناری چو لاله کفته ای در شهر تبریز شدم بر دست شمس الدین نگاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۱ نگفتم دوش ای زین بخاری که نتوانی رضا دادن به خواری در آن جان ها که شکر روید از حق شکر باشد ز هر حسیش جاری اگر صد خنب سرکه درکشد او نه تلخی بینی او را نی نزاری خدایت چون سر مستی نداده ست حذر کن تا سر مستی نخاری از آن سر چون سر جان را شراب است همی نوشد شراب اختیاری ز تو خنده همی پنهان کند او که او خمری است و تو مسکین خماری چو داد آن خواجه را سرکه فروشی چه شیرین کرد بر وی سوکواری گوارش خر از آن رخسار چون ماه کز آن یابند مردان خوشگواری درآید در تن تو نور آن ماه چنان کاندر زمین لطف بهاری ببخشد مر تو را هم خلعت سبز رهاند مر تو را از خاکساری تصورها همه زین بوی برده برون روژیده از دل چون دراری تفضل ایها الساقی و اوفر و لکن لا براح مستعار و صبحنا بخمر مستطاب فان الیمن جما فی ابتکار و مسینا بخمر من صبوح و دم و اسلم ایا خیر المداری

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۸ صلا ای صوفیان کامروز باری سماع است و شراب و عیش آری صلا که ساعتی دیگر نیابی ز مشرق تا به مغرب هوشیاری چنان در بحر مستی غرق گردند که دل در عشق خوبی خوش عذاری از این مستان ننوشی های و هویی وزین خوبان نبینی گوشواری در این مستان کجا وهمی رسیدی گر این مستان ننالند از خماری به صد عالم نگنجد از جلالت چنین سلطان و اعظم شهریاری ولیکن چون غبار انگیخت اسپش به وهم آمد کر و فر سواری دهان بربند کاین جا یک نظر نیست که بشناسد سواری از غباری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۹ منم غرقه درون جوی باری نهانم می خلد در آب خاری اگر چه خار را من می نبینم نیم خالی ز زخم خار باری ندانم تا چه خار است اندر این جوی که خالی نیست جان از خارخاری تنم را بین که صورتگر ز سوزن بر او بنگاشت هر سویی نگاری چو پیراهن برون افکندم از سر به دریا درشدم مرغاب واری که غسل آرم برون آیم به پاکی به خنده گفت موج بحر کاری مثال کاسه چوبین بگشتم بر آن آبی که دارد سهم ناری نمی دانم که آن ساحل کجا شد که پیدا نیست دریا را کناری تو شمس الدین تبریز ار ملولی به هر لحظه چه افروزی شراری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۰ چو عشق آمد که جان با من سپاری چرا زوتر نگویی کآری آری جهان سوزید ز آتش های خوبان جمال عشق و روی عشق باری چو جان بیند جمال عشق گوید شدم از دست و دست از من نداری بدیدم عشق را چون برج نوری درون برج نوری اه چه ناری چو اشترمرغ جان ها گرد آن برج غذاشان آتشی بس خوشگواری ز دور استاده جانم در تماشا به پیش آمد مرا خوش شهسواری یکی رویی چو ماهی ماه سوزی یکی مریخ چشمی پرخماری که جان ها پیش روی او خیالی جهان در پای اسب او غباری همی رست از غبار نعل اسبش بیابان در بیابان خوش عذاری همی تازید عقلم اندک اندک همی پرید از سر چون طیاری همین دانم دگر از من مپرسید که صد من نیست آن جا در شماری من آن آبم که ریگ عشق خوردش چه ریگی بلک بحر بی کناری چو لاله کفته ای در شهر تبریز شدم بر دست شمس الدین نگاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۱ نگفتم دوش ای زین بخاری که نتوانی رضا دادن به خواری در آن جان ها که شکر روید از حق شکر باشد ز هر حسیش جاری اگر صد خنب سرکه درکشد او نه تلخی بینی او را نی نزاری خدایت چون سر مستی نداده ست حذر کن تا سر مستی نخاری از آن سر چون سر جان را شراب است همی نوشد شراب اختیاری ز تو خنده همی پنهان کند او که او خمری است و تو مسکین خماری چو داد آن خواجه را سرکه فروشی چه شیرین کرد بر وی سوکواری گوارش خر از آن رخسار چون ماه کز آن یابند مردان خوشگواری درآید در تن تو نور آن ماه چنان کاندر زمین لطف بهاری ببخشد مر تو را هم خلعت سبز رهاند مر تو را از خاکساری تصورها همه زین بوی برده برون روژیده از دل چون دراری تفضل ایها الساقی و اوفر و لکن لا براح مستعار و صبحنا بخمر مستطاب فان الیمن جما فی ابتکار و مسینا بخمر من صبوح و دم و اسلم ایا خیر المداری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۲ به جان تو پس گردن نخاری نگویی می روم عذری نیاری بسازی با دو سه مسکین بی دل اگر چه بی دلان بسیار داری نگویی کار دارم در پی کار چه باشی بسته تو خاوندگاری تو گویی می روم رنجور دارم نه رنجوران ما را می گذاری ز ما رنجورتر آخر کی باشد که در چشمت نیاییم از نزاری خوری سوگند که فردا بیایم چه دامن گیردت سوگند خواری تو با سوگند کاری پخته ای سر که بر اسرار پنهانی سواری تو ماهی ما شبیم از ما بمگریز که بی مه شب بود دلگیر و تاری تو آبی ما مثال کشت تشنه مگرد از ما که آب خوشگواری بپاش ای جان درویشان صادق چه باشد گر چنین تخمی بکاری چه درویشان که هر یک گنج ملکند که شاهان راست ز ایشان شرمساری به تو درویش و با غیر تو سلطان ز تو دارند تاج شهریاری که مه درویش باشد پیش خورشید کند بر اختران مه شهسواری منم نای تو معذورم در این بانگ که بر من هر دمی دم می گماری همه دم های این عالم شمرده ست تو ای دم چه دمی که بی شماری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۳ به تن با ما به دل در مرغزاری چو دربند شکاری تو شکاری به تن این جا میان بسته چو نایی به باطن همچو باد بی قراری تنت چون جامه غواص بر خاک تو چون ماهی روش در آب داری در این دریا بسی رگ هاست صافی بسی رگ هاست کان تیره است و تاری صفای دل از آن رگ های صافی است بدان رگ پی بری چون پر برآری در آن رگ ها تو همچون خون نهانی ور انگشتی نهم تو شرم داری از آن رگ هاست بانگ چنگ خوش رگ ز عکس و لطف آن زاری است زاری ز بحر بی کنار است این نواها کی می غرد به موج از بی کناری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۴ مرا بگرفت روحانی نگاری کناری و کناری و کناری بزد با من میان راه تنگی دوچاری و دوچاری و دوچاری ز جان برخاست ز آتش های عشقش بخاری و بخاری و بخاری مبادا هیچ دل را زین چنین عشق قراری و قراری و قراری سکست این کره تند دل من فساری و فساری و فساری نهاده بر سرش افسار سودا غباری و غباری و غباری فتاده در سرش از شمس تبریز خماری و خماری و خماری

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۲ به جان تو پس گردن نخاری نگویی می روم عذری نیاری بسازی با دو سه مسکین بی دل اگر چه بی دلان بسیار داری نگویی کار دارم در پی کار چه باشی بسته تو خاوندگاری تو گویی می روم رنجور دارم نه رنجوران ما را می گذاری ز ما رنجورتر آخر کی باشد که در چشمت نیاییم از نزاری خوری سوگند که فردا بیایم چه دامن گیردت سوگند خواری تو با سوگند کاری پخته ای سر که بر اسرار پنهانی سواری تو ماهی ما شبیم از ما بمگریز که بی مه شب بود دلگیر و تاری تو آبی ما مثال کشت تشنه مگرد از ما که آب خوشگواری بپاش ای جان درویشان صادق چه باشد گر چنین تخمی بکاری چه درویشان که هر یک گنج ملکند که شاهان راست ز ایشان شرمساری به تو درویش و با غیر تو سلطان ز تو دارند تاج شهریاری که مه درویش باشد پیش خورشید کند بر اختران مه شهسواری منم نای تو معذورم در این بانگ که بر من هر دمی دم می گماری همه دم های این عالم شمرده ست تو ای دم چه دمی که بی شماری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۳ به تن با ما به دل در مرغزاری چو دربند شکاری تو شکاری به تن این جا میان بسته چو نایی به باطن همچو باد بی قراری تنت چون جامه غواص بر خاک تو چون ماهی روش در آب داری در این دریا بسی رگ هاست صافی بسی رگ هاست کان تیره است و تاری صفای دل از آن رگ های صافی است بدان رگ پی بری چون پر برآری در آن رگ ها تو همچون خون نهانی ور انگشتی نهم تو شرم داری از آن رگ هاست بانگ چنگ خوش رگ ز عکس و لطف آن زاری است زاری ز بحر بی کنار است این نواها کی می غرد به موج از بی کناری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۴ مرا بگرفت روحانی نگاری کناری و کناری و کناری بزد با من میان راه تنگی دوچاری و دوچاری و دوچاری ز جان برخاست ز آتش های عشقش بخاری و بخاری و بخاری مبادا هیچ دل را زین چنین عشق قراری و قراری و قراری سکست این کره تند دل من فساری و فساری و فساری نهاده بر سرش افسار سودا غباری و غباری و غباری فتاده در سرش از شمس تبریز خماری و خماری و خماری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۵ متاز ای دل سوی دریای ناری که می ترسم که تاب نار ناری وجودت از نی و دارد نوایی ز نی هر دم نوایی نو برآری نیستانت ندارد تاب آتش وگرچه تو ز نی شهری برآری میان شهر نی منشین بر آذر که هر سو شعله اندر شعله داری اگر نی سوی آتش میل دارد چو میل رزق سوی رزق خواری نیاز آتش است آن میل تنها که آتش رزق می خواهد به زاری به هر چت نی بفرماید تو نی کن خلاف نی بکن از شهریاری خلافش کردی و نی در کمین است چو نی کم شد سر دیگر نخاری پدید آید تو را ناگه وجودی نه نی دارد نه شکر آنچ داری یکی نوری لطیفی جان فزایی در او می های گوناگون کاری گشایی پر و بالی کز حلاوت نمایی لطف های لاله زاری میان این چنین نوری نماید دگر خورشید و جان ها چون ذراری به نور او بسوزی پر خود را ز شیرینی نورش گردی عاری ز ناله واشکافد قرص خورشید که گل گل وادهد هم خار خاری زبان واماند زین پس از بیانش زبان را کار نقش است و نگاری نگار و نقش چون گلبرگ باشد گدازیده شود چون آب واری بر آن ساحل که ای ن گل ها گدازید اگر خواهی تو مستی و خماری همی گو نام شمس الدین تبریز کز او این کارها را برگزاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۶ مرا در خنده می آرد بهاری مرا سرگشته می دارد خماری مرا در چرخ آورده ست ماهی مرا بی یار گردانید یاری چو تاری گشتم از آواز چنگی نوایش فاش و پیدا نیست تاری جهانی چون غباری او برانگیخت که پنهان شد چو بادی در غباری حیاتی چون شرار آن شه برافروخت که پنهان شد چو سوزی در شراری جمال گلستان آن کس برآراست که پنهان شد چو گل در جان خاری دلم گوید که ساقی را تو می گو که جانم مست آن باقی است باری دلم چون آینه خاموش گویاست به دست بوالعجب آیینه داری کز او در آینه ساعت به ساعت همی تابد عجب نقش و نگاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۷ بدید این دل درون دل بهاری سحرگه دید طرفه مرغزاری در او آرامگاه جان عاشق در او بوس و کنار بی کناری که فردوسش غلام آن گلستان بهشت از سبزه زارش شرمساری به هر جانب یکی حلقه سماعی به زیر هر درختی خوش نگاری اگر پیری درآید همچو کافور شود گل عارضی مشکین عذاری چو شیر اسکست جان زنجیرها را رمید آن سو چو مجنون بی قراری برفتم در پی جان تا کجا شد در آن رفتن مرا بگشاد کاری بدیدم طرفه منزل های دلکش ولیک از جان ندیدم من غباری بگو راز مرا تا بازآید وگر ناید بیا واپس تو باری نشانی ها بیاور ارمغانی که تا تن را کنم من دارداری کیست آن مه خداوند شمس تبریز خداخلقی عجیبی نامداری

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۵ متاز ای دل سوی دریای ناری که می ترسم که تاب نار ناری وجودت از نی و دارد نوایی ز نی هر دم نوایی نو برآری نیستانت ندارد تاب آتش وگرچه تو ز نی شهری برآری میان شهر نی منشین بر آذر که هر سو شعله اندر شعله داری اگر نی سوی آتش میل دارد چو میل رزق سوی رزق خواری نیاز آتش است آن میل تنها که آتش رزق می خواهد به زاری به هر چت نی بفرماید تو نی کن خلاف نی بکن از شهریاری خلافش کردی و نی در کمین است چو نی کم شد سر دیگر نخاری پدید آید تو را ناگه وجودی نه نی دارد نه شکر آنچ داری یکی نوری لطیفی جان فزایی در او می های گوناگون کاری گشایی پر و بالی کز حلاوت نمایی لطف های لاله زاری میان این چنین نوری نماید دگر خورشید و جان ها چون ذراری به نور او بسوزی پر خود را ز شیرینی نورش گردی عاری ز ناله واشکافد قرص خورشید که گل گل وادهد هم خار خاری زبان واماند زین پس از بیانش زبان را کار نقش است و نگاری نگار و نقش چون گلبرگ باشد گدازیده شود چون آب واری بر آن ساحل که ای ن گل ها گدازید اگر خواهی تو مستی و خماری همی گو نام شمس الدین تبریز کز او این کارها را برگزاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۶ مرا در خنده می آرد بهاری مرا سرگشته می دارد خماری مرا در چرخ آورده ست ماهی مرا بی یار گردانید یاری چو تاری گشتم از آواز چنگی نوایش فاش و پیدا نیست تاری جهانی چون غباری او برانگیخت که پنهان شد چو بادی در غباری حیاتی چون شرار آن شه برافروخت که پنهان شد چو سوزی در شراری جمال گلستان آن کس برآراست که پنهان شد چو گل در جان خاری دلم گوید که ساقی را تو می گو که جانم مست آن باقی است باری دلم چون آینه خاموش گویاست به دست بوالعجب آیینه داری کز او در آینه ساعت به ساعت همی تابد عجب نقش و نگاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۷ بدید این دل درون دل بهاری سحرگه دید طرفه مرغزاری در او آرامگاه جان عاشق در او بوس و کنار بی کناری که فردوسش غلام آن گلستان بهشت از سبزه زارش شرمساری به هر جانب یکی حلقه سماعی به زیر هر درختی خوش نگاری اگر پیری درآید همچو کافور شود گل عارضی مشکین عذاری چو شیر اسکست جان زنجیرها را رمید آن سو چو مجنون بی قراری برفتم در پی جان تا کجا شد در آن رفتن مرا بگشاد کاری بدیدم طرفه منزل های دلکش ولیک از جان ندیدم من غباری بگو راز مرا تا بازآید وگر ناید بیا واپس تو باری نشانی ها بیاور ارمغانی که تا تن را کنم من دارداری کیست آن مه خداوند شمس تبریز خداخلقی عجیبی نامداری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۸ خداوندا زکات شهریاری ز من مگذر شتاب ار مهر داری هلا آهسته تر ای برق سوزان که شد چشمم ز تو ابر بهاری نمی تاند نظر کاندر رکابت رسد در گرد مرکب از نزاری عنان درکش پیاده پروری کن که خورشیدی و عالم بی تو تاری جدایی نیست این تلخی نزع است گلوی ما به هجران می فشاری چو سایه می دود جان در پی تو گذشت از سایه جان در بی قراری به روی او دلا بس باده خوردی بدین تلخی از آن رو در خماری چه باشد ای جمالت ساقی جان خماری را به رحمت سر بخاری نه دست من گرفتی عهد کردی که ما را تا قیامت دست یاری ز دست عهد تو از دست رفتم به جان تو که دست از من نداری کی یارد با تو دیگر عهد کردن که تو سنگین دلی بی زینهاری تو خیره کشتری یا چشم مستت که بر خسته دلانش می گماری حدیث چشم تو گفتم دلم رفت به دریای فنا و جان سپاری دل من رفت عشقت را بقا باد در اقبال و مراد و کامکاری بزی ای عشق بهر عاشقان را ابد تا کارشان را می گذاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۹ ندارد مجلس ما بی تو نوری که مجلس بی تو باشد همچو گوری بیایی یا بدان سومان بخوانی ز فضلت این کرامت نیست دوری خلایق همچو کشت و تو بهاری به تو یابد شقایقشان ظهوری تجلی کن که تا سرمست گردند کنند اجزای عالم مست شوری چو دریای عتاب تو بجوشد برآید موج طوفان از تنوری چو گردون قبول تو بگردد شود جمله مصیبت ها سروری خمش بگذار این شیشه گری را مبادا که زند بر شیشه کوری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۰ ز هر چیزی ملول است آن فضولی ملولش کن خدایا از ملولی به قاصد تا بیاشوبد بجنگد بدو گفتم ملولی هست گولی بخورد آن بازی من خشمگین شد مرا گفتا خمش دیوانه لولی نگوید هیچ را بد مرد این راه مبین بد هیچ را ور نی تو غولی بگفتم عین انکار تو بر من نه بد دیدن بود یا بی حصولی مرا گفت او تناقض های بینا بود از مصلحت نه از بی اصولی محالی گر بگوید مرد کامل تو عین حال دانش ای حلولی گهی درد که داند گه بدوزد گهی شاهی کند گاهی رسولی به تأویلات تو او درنگنجد که تو هستی فصولی او اصولی ز خود منگر در او از خود برون آ که بر بی حد ندارد حد شمولی خمش ای نفس تازی هم بگویم دوباره لا تقولی لا تقولی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۱ مرا هر لحظه قربان است جانی تو را هر لحظه در بنده گمانی دو چشم تو بیان حال من بس که روشنتر از این نبود بیانی جهان چون نی هزاران ناله دارد که یک نی دید از شکرستانی از آن شکرستان دیدم نشان ها ندیدم از تو شیرینتر نشانی مثال عشق پیدایی و پنهان ندیدم همچو تو پیدا نهانی جهان جویای توست و جای آن هست مثل بشنو که جان به از جهانی نه ای بر آسمان ای ماه لیکن شود هر جا که تابی آسمانی

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۸ خداوندا زکات شهریاری ز من مگذر شتاب ار مهر داری هلا آهسته تر ای برق سوزان که شد چشمم ز تو ابر بهاری نمی تاند نظر کاندر رکابت رسد در گرد مرکب از نزاری عنان درکش پیاده پروری کن که خورشیدی و عالم بی تو تاری جدایی نیست این تلخی نزع است گلوی ما به هجران می فشاری چو سایه می دود جان در پی تو گذشت از سایه جان در بی قراری به روی او دلا بس باده خوردی بدین تلخی از آن رو در خماری چه باشد ای جمالت ساقی جان خماری را به رحمت سر بخاری نه دست من گرفتی عهد کردی که ما را تا قیامت دست یاری ز دست عهد تو از دست رفتم به جان تو که دست از من نداری کی یارد با تو دیگر عهد کردن که تو سنگین دلی بی زینهاری تو خیره کشتری یا چشم مستت که بر خسته دلانش می گماری حدیث چشم تو گفتم دلم رفت به دریای فنا و جان سپاری دل من رفت عشقت را بقا باد در اقبال و مراد و کامکاری بزی ای عشق بهر عاشقان را ابد تا کارشان را می گذاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۹ ندارد مجلس ما بی تو نوری که مجلس بی تو باشد همچو گوری بیایی یا بدان سومان بخوانی ز فضلت این کرامت نیست دوری خلایق همچو کشت و تو بهاری به تو یابد شقایقشان ظهوری تجلی کن که تا سرمست گردند کنند اجزای عالم مست شوری چو دریای عتاب تو بجوشد برآید موج طوفان از تنوری چو گردون قبول تو بگردد شود جمله مصیبت ها سروری خمش بگذار این شیشه گری را مبادا که زند بر شیشه کوری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۰ ز هر چیزی ملول است آن فضولی ملولش کن خدایا از ملولی به قاصد تا بیاشوبد بجنگد بدو گفتم ملولی هست گولی بخورد آن بازی من خشمگین شد مرا گفتا خمش دیوانه لولی نگوید هیچ را بد مرد این راه مبین بد هیچ را ور نی تو غولی بگفتم عین انکار تو بر من نه بد دیدن بود یا بی حصولی مرا گفت او تناقض های بینا بود از مصلحت نه از بی اصولی محالی گر بگوید مرد کامل تو عین حال دانش ای حلولی گهی درد که داند گه بدوزد گهی شاهی کند گاهی رسولی به تأویلات تو او درنگنجد که تو هستی فصولی او اصولی ز خود منگر در او از خود برون آ که بر بی حد ندارد حد شمولی خمش ای نفس تازی هم بگویم دوباره لا تقولی لا تقولی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۱ مرا هر لحظه قربان است جانی تو را هر لحظه در بنده گمانی دو چشم تو بیان حال من بس که روشنتر از این نبود بیانی جهان چون نی هزاران ناله دارد که یک نی دید از شکرستانی از آن شکرستان دیدم نشان ها ندیدم از تو شیرینتر نشانی مثال عشق پیدایی و پنهان ندیدم همچو تو پیدا نهانی جهان جویای توست و جای آن هست مثل بشنو که جان به از جهانی نه ای بر آسمان ای ماه لیکن شود هر جا که تابی آسمانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۲ مگیر ای ساقی از مستان کرانی که کم یابی گرانی بی گرانی بیا ای سرو گلرخ سوی گلشن که به از سرو نبود سایه بانی چو نور از ناودان چشم ریزد یقین بی بام نبود ناودانی عجب آن بام بالای چه خانه ست مبارک جا مبارک خاندانی که را بود این گمان که بازیابیم نشانی زین چنین فتنه نشانی دلی که چون شفق غرقاب خون بود پر از خورشید شد چون آسمانی ز حرص این شکم پهلو تهی کن که تا پهلو زنی با پهلوانی عجب ننگت نمی آید برادر ز جانی کو بود محتاج نانی که آب زندگانی گفت ما را که جز دکان نان داری دکانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۳ ز مهجوران نمی جویی نشانی کجا رفت آن وفا و مهربانی در این خشکی هجران ماهیانند بیا ای آب بحر زندگانی برون آب ماهی چند ماند چه گویم من نمی دانم تو دانی کی باشم من که مانم یا نمانم تو را خواهم که در عالم بمانی هزاران جان ما و بهتر از ما فدای تو که جان جان جانی مرا گویی خمش نی توبه کردی که بگذاری طریق بی زبانی به خاک پای تو باخود نبودم ز مستی و شراب و سرگرانی به خاموشی به از خنبی نباشم نمی ماند می اندر خم نهانی شراب عشق جوشانتر شرابی است که آن یک دم بود این جاودانی رخ چون ارغوانش آن کند آن که صد خم شراب ارغوانی دگر وصف لبش دارم ولیکن دهان تو بسوزد گر بخوانی عجب مرغابی آمد جان عاشق که آرد آب ز آتش ارمغانی ز آتش یافت تشنه ذوق آبش کند آتش به آبش نردبانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۴ برون کن سر که جان سرخوشانی فروکن سر ز بام بی نشانی به هر دم رخت مشتاقان خود را بدان سو کش که بس خوش می کشانی که عاشق همچو سیل و تو چو بحری که عاشق چون قراضه ست و تو کانی سقط های چو شکر باز می گوی که تو از لعل ها در می فشانی زهی آرامگاه جمله جان ها عجب افتاد حسن و مهربانی ز خوبی روی مه را خیره کردی به رحمت خود چنانتر از چنانی به هر تیری هزار آهو بگیری زهی شیری که بس سخته کمانی به هر بحری که تازی همچو موسی شکافد بحر تا در وی برانی همه جان در شکر دارند از وصل که هر یک گفت ما را نیست ثانی به کوه طور تو بسیار موسی ز غیرت گفته نی نی لن ترانی ز شمس الدین بپرس اسرار لن را که تبریز است دریای معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۵ مرا هر لحظه منزل آسمانی تو را هر دم خیالی و گمانی تو گویی کو طمع کرده ست در من جهانی زین خیال اندر زیانی بر آن چشم دروغت طمع کردم که چون دوزخ نمودستت جنانی بر آن عقل خسیست طمع کردم که جان دادی برای خاکدانی چه نور افزاید از برق آفتابی چه بربندد ز ویرانی جهانی ز یک قطره چه خواهد خورد بحری ز یک حبه چه دزدد گنج و کانی چه رونق یا چه آرایش فزاید ز پژمرده گیایی گلستانی به حق نور چشم دلبر من که روشنتر از این نبود نشانی به حق آن دو لعل قندبارش که شرح آن نگنجد در دهانی که مقصودم گشاد سینه ای بود نه طمع آنک بگشایم دکانی غرض تا نانی آن جا پخته گردد نه آنک درربایم از تو نانی ز بهمان و فلان تو فارغ آیند طمع آن نی که گویندم فلانی

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۲ مگیر ای ساقی از مستان کرانی که کم یابی گرانی بی گرانی بیا ای سرو گلرخ سوی گلشن که به از سرو نبود سایه بانی چو نور از ناودان چشم ریزد یقین بی بام نبود ناودانی عجب آن بام بالای چه خانه ست مبارک جا مبارک خاندانی که را بود این گمان که بازیابیم نشانی زین چنین فتنه نشانی دلی که چون شفق غرقاب خون بود پر از خورشید شد چون آسمانی ز حرص این شکم پهلو تهی کن که تا پهلو زنی با پهلوانی عجب ننگت نمی آید برادر ز جانی کو بود محتاج نانی که آب زندگانی گفت ما را که جز دکان نان داری دکانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۳ ز مهجوران نمی جویی نشانی کجا رفت آن وفا و مهربانی در این خشکی هجران ماهیانند بیا ای آب بحر زندگانی برون آب ماهی چند ماند چه گویم من نمی دانم تو دانی کی باشم من که مانم یا نمانم تو را خواهم که در عالم بمانی هزاران جان ما و بهتر از ما فدای تو که جان جان جانی مرا گویی خمش نی توبه کردی که بگذاری طریق بی زبانی به خاک پای تو باخود نبودم ز مستی و شراب و سرگرانی به خاموشی به از خنبی نباشم نمی ماند می اندر خم نهانی شراب عشق جوشانتر شرابی است که آن یک دم بود این جاودانی رخ چون ارغوانش آن کند آن که صد خم شراب ارغوانی دگر وصف لبش دارم ولیکن دهان تو بسوزد گر بخوانی عجب مرغابی آمد جان عاشق که آرد آب ز آتش ارمغانی ز آتش یافت تشنه ذوق آبش کند آتش به آبش نردبانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۴ برون کن سر که جان سرخوشانی فروکن سر ز بام بی نشانی به هر دم رخت مشتاقان خود را بدان سو کش که بس خوش می کشانی که عاشق همچو سیل و تو چو بحری که عاشق چون قراضه ست و تو کانی سقط های چو شکر باز می گوی که تو از لعل ها در می فشانی زهی آرامگاه جمله جان ها عجب افتاد حسن و مهربانی ز خوبی روی مه را خیره کردی به رحمت خود چنانتر از چنانی به هر تیری هزار آهو بگیری زهی شیری که بس سخته کمانی به هر بحری که تازی همچو موسی شکافد بحر تا در وی برانی همه جان در شکر دارند از وصل که هر یک گفت ما را نیست ثانی به کوه طور تو بسیار موسی ز غیرت گفته نی نی لن ترانی ز شمس الدین بپرس اسرار لن را که تبریز است دریای معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۵ مرا هر لحظه منزل آسمانی تو را هر دم خیالی و گمانی تو گویی کو طمع کرده ست در من جهانی زین خیال اندر زیانی بر آن چشم دروغت طمع کردم که چون دوزخ نمودستت جنانی بر آن عقل خسیست طمع کردم که جان دادی برای خاکدانی چه نور افزاید از برق آفتابی چه بربندد ز ویرانی جهانی ز یک قطره چه خواهد خورد بحری ز یک حبه چه دزدد گنج و کانی چه رونق یا چه آرایش فزاید ز پژمرده گیایی گلستانی به حق نور چشم دلبر من که روشنتر از این نبود نشانی به حق آن دو لعل قندبارش که شرح آن نگنجد در دهانی که مقصودم گشاد سینه ای بود نه طمع آنک بگشایم دکانی غرض تا نانی آن جا پخته گردد نه آنک درربایم از تو نانی ز بهمان و فلان تو فارغ آیند طمع آن نی که گویندم فلانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۶ چه دلشادم به دلدار خدایی خدایا تو نگهدار از جدایی بیا ای خواجه بنگر یار ما را چو از اصحاب و از یاران مایی بدان شرطی که با ما کژ نبازی وگر بازی تو با ما برنیایی دغایانی که با جسم چو پیلند سوار اسب فرهنگ و کیانی پیاده گشته و رخ زرد ماندند ز فرزین بند شاهان بقایی چه بودی گر بدانستی مهی را شکسته اختری در بی وفایی وگر مه را نداند ماه ماه است چگونه مه نه ارضی نی سمایی که ارضی و سمایی را غروب است فتد بی اختیارش اختفایی ظهور و اختفای ماه جانی به دست او است در قدرت نمایی بسوز ای تن که جان را چون سپندی به دفع چشم بد چون کیمیایی که چشم بد به جز بر جسم ناید به معنی کی رسد چشم هوایی کناری گیرمش در جامه تن که جان را زو است هر دم جان فزایی خیالت هر دمی این جاست با ما الا ای شمس تبریزی کجایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۷ کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده تر ز مرغان هوایی کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی کجایید ای در زندان شکسته بداده وام داران را رهایی کجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بی نوایی در آن بحرید کاین عالم کف اوست زمانی بیش دارید آشنایی کف دریاست صورت های عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی دلم کف کرد کاین نقش سخن شد بهل نقش و به دل رو گر ز مایی برآ ای شمس تبریزی ز مشرق که اصل اصل اصل هر ضیایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۸ تو هر روزی از آن پشته برآیی کنی مر تشنه جانان را سقایی تو هر صبحی جهان را نور بخشی که جان جان خورشید سمایی مباد آن روز کز تو بازماند دو دیده ای چراغ و روشنایی تو دریایی و می گویی جهان را درآ در من بیاموز آشنایی لب و لنج کفوری را دریدی بدان دریای امواج عطایی گشادی چشم و گوش خاکیان را همه حیران که چون بر می گشایی گلوی جان بسوزید از حلاوت چنین شیرین چنین حلوا چرایی اگر چون آسیا گردم شب و روز ز تو باشد که آب آسیایی وگر این آسیا جوید سکونت ز چرخ تو نمی یابد رهایی هر آن سنگی که در چرخش کشیدی بیابد کان بیابد کیمیایی به تو جنبد جهان جان جهانی اگر چه او نداند که کجایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۹ دلاراما چنین زیبا چرایی چنین چست و چنین رعنا چرایی گرفتم من که جانی و جهانی چنین جان و جهان آرا چرایی گرفتم من که الیاسی و خضری چو آب خضر عمرافزا چرایی گرفتم من که دنیایی و دینی چو دنیا مایه سودا چرایی گرفتم گنج قارونی به خوبی چو موسی با ید بیضا چرایی ز رشکت دوست خون دوست ریزد بدین حد شنگ و سرغوغا چرایی چو نور تو گرفت از قاف تا قاف نهان از دیده چون عنقا چرایی ندارد هیچ حلوا طبع صهبا تو هم حلوا و هم صهبا چرایی ز عشق گفت تو با خود بجنگم که پیش چون ویی گویا چرایی

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۶ چه دلشادم به دلدار خدایی خدایا تو نگهدار از جدایی بیا ای خواجه بنگر یار ما را چو از اصحاب و از یاران مایی بدان شرطی که با ما کژ نبازی وگر بازی تو با ما برنیایی دغایانی که با جسم چو پیلند سوار اسب فرهنگ و کیانی پیاده گشته و رخ زرد ماندند ز فرزین بند شاهان بقایی چه بودی گر بدانستی مهی را شکسته اختری در بی وفایی وگر مه را نداند ماه ماه است چگونه مه نه ارضی نی سمایی که ارضی و سمایی را غروب است فتد بی اختیارش اختفایی ظهور و اختفای ماه جانی به دست او است در قدرت نمایی بسوز ای تن که جان را چون سپندی به دفع چشم بد چون کیمیایی که چشم بد به جز بر جسم ناید به معنی کی رسد چشم هوایی کناری گیرمش در جامه تن که جان را زو است هر دم جان فزایی خیالت هر دمی این جاست با ما الا ای شمس تبریزی کجایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۷ کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده تر ز مرغان هوایی کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی کجایید ای در زندان شکسته بداده وام داران را رهایی کجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بی نوایی در آن بحرید کاین عالم کف اوست زمانی بیش دارید آشنایی کف دریاست صورت های عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی دلم کف کرد کاین نقش سخن شد بهل نقش و به دل رو گر ز مایی برآ ای شمس تبریزی ز مشرق که اصل اصل اصل هر ضیایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۸ تو هر روزی از آن پشته برآیی کنی مر تشنه جانان را سقایی تو هر صبحی جهان را نور بخشی که جان جان خورشید سمایی مباد آن روز کز تو بازماند دو دیده ای چراغ و روشنایی تو دریایی و می گویی جهان را درآ در من بیاموز آشنایی لب و لنج کفوری را دریدی بدان دریای امواج عطایی گشادی چشم و گوش خاکیان را همه حیران که چون بر می گشایی گلوی جان بسوزید از حلاوت چنین شیرین چنین حلوا چرایی اگر چون آسیا گردم شب و روز ز تو باشد که آب آسیایی وگر این آسیا جوید سکونت ز چرخ تو نمی یابد رهایی هر آن سنگی که در چرخش کشیدی بیابد کان بیابد کیمیایی به تو جنبد جهان جان جهانی اگر چه او نداند که کجایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۹ دلاراما چنین زیبا چرایی چنین چست و چنین رعنا چرایی گرفتم من که جانی و جهانی چنین جان و جهان آرا چرایی گرفتم من که الیاسی و خضری چو آب خضر عمرافزا چرایی گرفتم من که دنیایی و دینی چو دنیا مایه سودا چرایی گرفتم گنج قارونی به خوبی چو موسی با ید بیضا چرایی ز رشکت دوست خون دوست ریزد بدین حد شنگ و سرغوغا چرایی چو نور تو گرفت از قاف تا قاف نهان از دیده چون عنقا چرایی ندارد هیچ حلوا طبع صهبا تو هم حلوا و هم صهبا چرایی ز عشق گفت تو با خود بجنگم که پیش چون ویی گویا چرایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۰ بیا ای غم که تو بس باوفایی که ابر قطره های اشک هایی زنی درویش آمد سوی عباس که تعلیمم بده نوعی گدایی در حیلت خدا بر تو گشاده ست تو آموزی گدایان را دغایی تو نعمانی در این مذهب بگو درس که خوش تخریج و پاکیزه ادایی من مسکین دمی دارم فسرده ندارم روزیی از ژاژخایی مرا یک کدیه گرمی بیاموز که تو بس نرگدا و اوستایی بدانک انبیا عباس دینند در استرزاق آثار سمایی ز انواع گدایی های طاعات که برجوشد بدان بحر عطایی ز صوم و از صلات و از مناسک ز نهی منکر و شیر غزایی که بی حد است انواع عبادات و انواع ثقات و ابتلایی بدو گفتا برو کاین دم ملولم ببر زحمت مکن طال بقایی مکرر کرد آن زن لابه کردن که نومیدم مکن ای لالکایی مکرر کرد استا دفع راهم که سودت نیست این زحمت فزایی ملولم خاطرم کند است این دم ندارد این نفس مکرم کیایی سجود آورد و گریان گشت آن زن که طفلانم مرند از بی نوایی بسی بگریست پس عباس گفتش همین را باش کاستاتر ز مایی دو عباسند با تو این دو چشمت تلین القاسیین بالبکا به آب دیده چون جنت توان یافت روان شو چیز دیگر را چه پایی که آب چشم با خون شهیدان برابر می روند اندر روایی کسی را که خدا بخشید گریه بیاموزید راه دلگشایی بجز این گریه را نفعی دگر هست ولی سیرم ز شعر و خودنمایی ولیکن خدمت دل به ز گریه ست که اطلس می کند پنجه عبایی که دل اصل است و اشک تو وسیلت که خشک و تر نگنجد در خدایی خمش با دل نشین و رو در او نه که از سلطان دل صاحب لوایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۱ بیا ای یار کامروز آن مایی چو گل باید که با ما خوش برآیی خدایا چشم بد را دور گردان خداوندا نگه دار از جدایی اگر چشم بد من راه من زد به یک جامی ز خویشم ده رهایی نهادم دست بر دل تا نپرد تو دل از سنگ خارا درربایی نه من مانم نه دل ماند نه عالم اگر فردا بدین صورت درآیی بیا ای جان ما را زندگانی بیا ای چشم ما را روشنایی به هر جایی ز سودای تو دودی است کجایی تو کجایی تو کجایی یکی شاخی ز نور پاک یزدان که جان جان جمله میوه هایی به لطف از آب حیوان درگذشتی کند لطفش ز لطف تو گدایی اگر کفر است اگر اسلام بشنو تو یا نور خدایی یا خدایی خمش کن چشم در خورشید درنه که مستغنی است خورشید از گدایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۲ بیا جانا که امروز آن مایی کجایی تو کجایی تو کجایی به فر سایه ات چون آفتابیم همایی تو همایی تو همایی جهان فانی نماند ز آنک او را بقایی تو بقایی تو بقایی چه چنگ اندر تو زد عالم که او را نوایی تو نوایی تو نوایی چو عاشق بی کله گردد تو او را قبایی تو قبایی تو قبایی خمش کردم ولی بهر خدا را خدایی کن خدایی کن خدایی

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۰ بیا ای غم که تو بس باوفایی که ابر قطره های اشک هایی زنی درویش آمد سوی عباس که تعلیمم بده نوعی گدایی در حیلت خدا بر تو گشاده ست تو آموزی گدایان را دغایی تو نعمانی در این مذهب بگو درس که خوش تخریج و پاکیزه ادایی من مسکین دمی دارم فسرده ندارم روزیی از ژاژخایی مرا یک کدیه گرمی بیاموز که تو بس نرگدا و اوستایی بدانک انبیا عباس دینند در استرزاق آثار سمایی ز انواع گدایی های طاعات که برجوشد بدان بحر عطایی ز صوم و از صلات و از مناسک ز نهی منکر و شیر غزایی که بی حد است انواع عبادات و انواع ثقات و ابتلایی بدو گفتا برو کاین دم ملولم ببر زحمت مکن طال بقایی مکرر کرد آن زن لابه کردن که نومیدم مکن ای لالکایی مکرر کرد استا دفع راهم که سودت نیست این زحمت فزایی ملولم خاطرم کند است این دم ندارد این نفس مکرم کیایی سجود آورد و گریان گشت آن زن که طفلانم مرند از بی نوایی بسی بگریست پس عباس گفتش همین را باش کاستاتر ز مایی دو عباسند با تو این دو چشمت تلین القاسیین بالبکا به آب دیده چون جنت توان یافت روان شو چیز دیگر را چه پایی که آب چشم با خون شهیدان برابر می روند اندر روایی کسی را که خدا بخشید گریه بیاموزید راه دلگشایی بجز این گریه را نفعی دگر هست ولی سیرم ز شعر و خودنمایی ولیکن خدمت دل به ز گریه ست که اطلس می کند پنجه عبایی که دل اصل است و اشک تو وسیلت که خشک و تر نگنجد در خدایی خمش با دل نشین و رو در او نه که از سلطان دل صاحب لوایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۱ بیا ای یار کامروز آن مایی چو گل باید که با ما خوش برآیی خدایا چشم بد را دور گردان خداوندا نگه دار از جدایی اگر چشم بد من راه من زد به یک جامی ز خویشم ده رهایی نهادم دست بر دل تا نپرد تو دل از سنگ خارا درربایی نه من مانم نه دل ماند نه عالم اگر فردا بدین صورت درآیی بیا ای جان ما را زندگانی بیا ای چشم ما را روشنایی به هر جایی ز سودای تو دودی است کجایی تو کجایی تو کجایی یکی شاخی ز نور پاک یزدان که جان جان جمله میوه هایی به لطف از آب حیوان درگذشتی کند لطفش ز لطف تو گدایی اگر کفر است اگر اسلام بشنو تو یا نور خدایی یا خدایی خمش کن چشم در خورشید درنه که مستغنی است خورشید از گدایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۲ بیا جانا که امروز آن مایی کجایی تو کجایی تو کجایی به فر سایه ات چون آفتابیم همایی تو همایی تو همایی جهان فانی نماند ز آنک او را بقایی تو بقایی تو بقایی چه چنگ اندر تو زد عالم که او را نوایی تو نوایی تو نوایی چو عاشق بی کله گردد تو او را قبایی تو قبایی تو قبایی خمش کردم ولی بهر خدا را خدایی کن خدایی کن خدایی

%0
10 Bölüm