مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴ چه شدی گر تو همچو من شدیی عاشق ای فتا همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهان که دو صد نور می رسد به دو دیده از آن لقا ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستیی که مجرد شدم ز خود که مسلم شدم تو را چو بر این خلق می تنم مثل آب و روغنم ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا ز هوس ها گذشتیی به جنون بسته گشتیی نه جنونی ز خلط و خون که طبیبش دهد دوا که طبیبان اگر دمی بچشندی از این غمی بجهندی ز بند خود بدرندی کتاب ها هله زین جمله درگذر بطلب معدن شکر که شوی محو آن شکر چو لبن در زلوبیا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵ از برای صلاح مجنون را بازخوان ای حکیم افسون را از برای علاج بی خبری درج کن در نبیذ افیون را چون نداری خلاص بی چون شو تا ببینی جمال بی چون را دل پرخون ببین تو ای ساقی درده آن جام لعل چون خون را زانک عقل از برای مادونی سجده آرد ز حرص هر دون را باده خواران به نیم جو نخرند این دو قرص درست گردون را نخوت عشق را ز مجنون پرس تا که در سر چهاست مجنون را گمرهی های عشق بردرد صد هزاران طریق و قانون را ای صبا تو برو بگو از من از کرم بحر در مکنون را گرچه از خشم گفته ای نکنم روح بخش این حماء مسنون را شمس تبریز موسی عهدی در فراقت مدارهارون را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶ صد دهل می زنند در دل ما بانگ آن بشنویم ما فردا پنبه در گوش و موی در چشمست غم فردا و وسوسه سودا آتش عشق زن در این پنبه همچو حلاج و همچو اهل صفا آتش و پنبه را چه می داری این دو ضدند و ضد نکرد بقا چون ملاقات عشق نزدیکست خوش لقا شو برای روز لقا مرگ ما شادی و ملاقاتست گر تو را ماتمست رو زین جا چونک زندان ماست این دنیا عیش باشد خراب زندان ها آنک زندان او چنین خوش بود چون بود مجلس جهان آرا تو وفا را مجو در این زندان که در این جا وفا نکرد وفا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷ بانگ تسبیح بشنو از بالا پس تو هم سبح اسمه الاعلی گل و سنبل چرد دلت چون یافت مرغزاری که اخرج المرعی یعلم الجهر نقش این آهوست ناف مشکین او و مایخفی نفس آهوان او چو رسید روح را سوی مرغزار هدی تشنه را کی بود فراموشی چون سنقریک فلا تنسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸ گوش من منتظر پیام تو را جان به جان جسته یک سلام تو را در دلم خون شوق می جوشد منتظر بوی جوش جام تو را ای ز شیرینی و دلاویزی دانه حاجت نبوده دام تو را کرده شاهان نثار تاج و کمر مر قبای کمین غلام تو را ز اول عشق من گمان بردم که تصور کنم ختام تو را سلسله ام کن به پای اشتر بند من طمع کی کنم سنام تو را آنک شیری ز لطف تو خورده ست مرگ بیند یقین فطام تو را به حق آن زبان کاشف غیب که به گوشم رسان پیام تو را به حق آن سرای دولت بخش بنمایم ز دور بام تو را گر سر از سجده تو سود کند چه زیانست لطف عام تو را شمس تبریز این دل آشفته بر جگر بسته است نام تو را
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴ چه شدی گر تو همچو من شدیی عاشق ای فتا همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهان که دو صد نور می رسد به دو دیده از آن لقا ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستیی که مجرد شدم ز خود که مسلم شدم تو را چو بر این خلق می تنم مثل آب و روغنم ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا ز هوس ها گذشتیی به جنون بسته گشتیی نه جنونی ز خلط و خون که طبیبش دهد دوا که طبیبان اگر دمی بچشندی از این غمی بجهندی ز بند خود بدرندی کتاب ها هله زین جمله درگذر بطلب معدن شکر که شوی محو آن شکر چو لبن در زلوبیا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵ از برای صلاح مجنون را بازخوان ای حکیم افسون را از برای علاج بی خبری درج کن در نبیذ افیون را چون نداری خلاص بی چون شو تا ببینی جمال بی چون را دل پرخون ببین تو ای ساقی درده آن جام لعل چون خون را زانک عقل از برای مادونی سجده آرد ز حرص هر دون را باده خواران به نیم جو نخرند این دو قرص درست گردون را نخوت عشق را ز مجنون پرس تا که در سر چهاست مجنون را گمرهی های عشق بردرد صد هزاران طریق و قانون را ای صبا تو برو بگو از من از کرم بحر در مکنون را گرچه از خشم گفته ای نکنم روح بخش این حماء مسنون را شمس تبریز موسی عهدی در فراقت مدارهارون را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶ صد دهل می زنند در دل ما بانگ آن بشنویم ما فردا پنبه در گوش و موی در چشمست غم فردا و وسوسه سودا آتش عشق زن در این پنبه همچو حلاج و همچو اهل صفا آتش و پنبه را چه می داری این دو ضدند و ضد نکرد بقا چون ملاقات عشق نزدیکست خوش لقا شو برای روز لقا مرگ ما شادی و ملاقاتست گر تو را ماتمست رو زین جا چونک زندان ماست این دنیا عیش باشد خراب زندان ها آنک زندان او چنین خوش بود چون بود مجلس جهان آرا تو وفا را مجو در این زندان که در این جا وفا نکرد وفا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷ بانگ تسبیح بشنو از بالا پس تو هم سبح اسمه الاعلی گل و سنبل چرد دلت چون یافت مرغزاری که اخرج المرعی یعلم الجهر نقش این آهوست ناف مشکین او و مایخفی نفس آهوان او چو رسید روح را سوی مرغزار هدی تشنه را کی بود فراموشی چون سنقریک فلا تنسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸ گوش من منتظر پیام تو را جان به جان جسته یک سلام تو را در دلم خون شوق می جوشد منتظر بوی جوش جام تو را ای ز شیرینی و دلاویزی دانه حاجت نبوده دام تو را کرده شاهان نثار تاج و کمر مر قبای کمین غلام تو را ز اول عشق من گمان بردم که تصور کنم ختام تو را سلسله ام کن به پای اشتر بند من طمع کی کنم سنام تو را آنک شیری ز لطف تو خورده ست مرگ بیند یقین فطام تو را به حق آن زبان کاشف غیب که به گوشم رسان پیام تو را به حق آن سرای دولت بخش بنمایم ز دور بام تو را گر سر از سجده تو سود کند چه زیانست لطف عام تو را شمس تبریز این دل آشفته بر جگر بسته است نام تو را