مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۱ به دغل کی بگزیند دل یارم یاری کی فریبد شه طرار مرا طراری کی میان من و آن یار بگنجد مویی کی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری عنکبوتی بتند پرده اغیار شود همچو صدیق و محمد من و او در غاری گل صدبرگ ز رشک رخ او جامه درید حال گل چونک چنین است چه باشد خاری هم بگویم دو سه بیتی که ندانی سر و پاش لیک بهر دل من ریش بجنبان کآری بس طبیب است که هشیار کند مجنون را وین طبیبم نهلد در دو جهان هشیاری آفتاب رخ او را حشم تیغ زنیم که نخواهیم به جز دیدن او ادراری ما چو خورشیدپرستیم بر این بام رویم تا نپوشد رخ خورشید ز ما دیواری کیست خورشید بگو شمس حق تبریزی که نگنجد صفتش در صحف گفتاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۲ مرغ اندیشه که اندر همه دل ها بپری به خدا کز دل و از دلبر ما بی اثری آفتابی که به هر روزنه ای درتابی از سر روزن آن اصل بصر بی بصری باد شبگیر که چون پیک خبرها آری ز آنچ دریای خبرهاست چرا بی خبری دیدبانا که تو را عقل و خرد می گویند ساکن سقف دماغی و چراغ نظری بر سر بام شدستی مه نو می جویی مه نو کو و تو مسکین به کجا می نگری دل ترسنده که از عشق گریزان شده ای ز کف عشق اگر جان ببری جان نبری رهزنانند به هر گام یکی عشوه دهی وای بر تو گر از این عشوه دهان عشوه خری ای مه ار تو عسسی الحذر از جامه کنان که کلاهت ببرند ار چه که سیمین کمری به حشر غره مشو این نگر ای مه کز بیم می گریزی همه شب گرچه شه باحشری می گریزی تو ولی جان نبری از کف عشق تیرت آید سه پری گرچه همه تن سپری گر همه تن سپری ور ره پنهان سپری ور دو پر ور سه پری در فخ آن دام وری مردم چشم که مردم به تو مردم بیند نظرت نیست به دل گرچه که صاحب نظری در درون ظلمات سیهی چشمان همچو آب حیوان ساکنی و مستتری خانه در دیده گرفتی و تو را یار نشد آنک از چشمه او جوش کند دیده وری گر شکر را خبری بودی از لذت عشق آب گشتی ز خجالت ننمودی شکری چشم غیرت ز حسد گوش شکر را کر کرد ترس از آن چشم که در گوش شکر ریخت کری شیر گردون که همه شیردلان از تو برند جگر و صف شکنی حمیت و استیزه گری جگر باجگران آب ظفر از تو خورند به کمینگاه دل اهل دلان بی جگری شیر ز آتش برمد سخت و دل آتشکده ای است جان پروانه بود بر شرر شمع جری پر پروانه بسوزد جز پروانه دل که پرش ده پره گردد ز فروغ شرری شاه حلمی ز خلاء زیر پر دل می رو تا تو را علم دهد واهب انسان و پری رو به مریخ بگو که بنگر وصلت دل تا که خنجر بنهی هیچ سری را نبری گر توانی عوض سر سر دیگر دادن سزد ار سر ببری حاکم و وهاب سری سر ز تو یافت سری پر ز تو دزدید پری ز تو آموخت تری و ز تو آورد زری شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند قدحی گر شکند زو نتوان گشت بری مشتری را نرسد لاف که من سیمبرم که نبود و نبود سیمبری سیم بری مشتری بود زلیخا مه کنعانی را سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دل بتری غره مشو چنگ کنندت بتری چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکست وای بر مادر تو گر نکند دل پدری ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلم زفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی ور تو شیری به یکی برق ز روبه بتری سر قدم کن چو قلم بر اثر دل می رو که اثرهاست نهان در عدم و بی صوری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۱ به دغل کی بگزیند دل یارم یاری کی فریبد شه طرار مرا طراری کی میان من و آن یار بگنجد مویی کی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری عنکبوتی بتند پرده اغیار شود همچو صدیق و محمد من و او در غاری گل صدبرگ ز رشک رخ او جامه درید حال گل چونک چنین است چه باشد خاری هم بگویم دو سه بیتی که ندانی سر و پاش لیک بهر دل من ریش بجنبان کآری بس طبیب است که هشیار کند مجنون را وین طبیبم نهلد در دو جهان هشیاری آفتاب رخ او را حشم تیغ زنیم که نخواهیم به جز دیدن او ادراری ما چو خورشیدپرستیم بر این بام رویم تا نپوشد رخ خورشید ز ما دیواری کیست خورشید بگو شمس حق تبریزی که نگنجد صفتش در صحف گفتاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۲ مرغ اندیشه که اندر همه دل ها بپری به خدا کز دل و از دلبر ما بی اثری آفتابی که به هر روزنه ای درتابی از سر روزن آن اصل بصر بی بصری باد شبگیر که چون پیک خبرها آری ز آنچ دریای خبرهاست چرا بی خبری دیدبانا که تو را عقل و خرد می گویند ساکن سقف دماغی و چراغ نظری بر سر بام شدستی مه نو می جویی مه نو کو و تو مسکین به کجا می نگری دل ترسنده که از عشق گریزان شده ای ز کف عشق اگر جان ببری جان نبری رهزنانند به هر گام یکی عشوه دهی وای بر تو گر از این عشوه دهان عشوه خری ای مه ار تو عسسی الحذر از جامه کنان که کلاهت ببرند ار چه که سیمین کمری به حشر غره مشو این نگر ای مه کز بیم می گریزی همه شب گرچه شه باحشری می گریزی تو ولی جان نبری از کف عشق تیرت آید سه پری گرچه همه تن سپری گر همه تن سپری ور ره پنهان سپری ور دو پر ور سه پری در فخ آن دام وری مردم چشم که مردم به تو مردم بیند نظرت نیست به دل گرچه که صاحب نظری در درون ظلمات سیهی چشمان همچو آب حیوان ساکنی و مستتری خانه در دیده گرفتی و تو را یار نشد آنک از چشمه او جوش کند دیده وری گر شکر را خبری بودی از لذت عشق آب گشتی ز خجالت ننمودی شکری چشم غیرت ز حسد گوش شکر را کر کرد ترس از آن چشم که در گوش شکر ریخت کری شیر گردون که همه شیردلان از تو برند جگر و صف شکنی حمیت و استیزه گری جگر باجگران آب ظفر از تو خورند به کمینگاه دل اهل دلان بی جگری شیر ز آتش برمد سخت و دل آتشکده ای است جان پروانه بود بر شرر شمع جری پر پروانه بسوزد جز پروانه دل که پرش ده پره گردد ز فروغ شرری شاه حلمی ز خلاء زیر پر دل می رو تا تو را علم دهد واهب انسان و پری رو به مریخ بگو که بنگر وصلت دل تا که خنجر بنهی هیچ سری را نبری گر توانی عوض سر سر دیگر دادن سزد ار سر ببری حاکم و وهاب سری سر ز تو یافت سری پر ز تو دزدید پری ز تو آموخت تری و ز تو آورد زری شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند قدحی گر شکند زو نتوان گشت بری مشتری را نرسد لاف که من سیمبرم که نبود و نبود سیمبری سیم بری مشتری بود زلیخا مه کنعانی را سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دل بتری غره مشو چنگ کنندت بتری چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکست وای بر مادر تو گر نکند دل پدری ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلم زفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی ور تو شیری به یکی برق ز روبه بتری سر قدم کن چو قلم بر اثر دل می رو که اثرهاست نهان در عدم و بی صوری