Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Fîhi mâ Fîh

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیستم - شریفِ پای‌سوخته گوید: شریف پای سوخته گوید آن منعم قدس کز جهان مستغنی ست جان همه اوست او ز جان مستغنی ست هرچیز که وهم تو برآن گشت محیط او قبله آنست و از آن مستغنی ست این سخن سخت رسوا ست نه مدح شاه است و نه مدح خود ای مردک آخر تو را ازین چه ذوق باشد که او از تو مستغنی است این خطاب دوستان نیست این خطاب دشمنان است که دشمن خود گوید که من از تو فارغم و مستغنی اکنون این مسلمان عاشق گرم رو را ببین که در حالت ذوق از معشوق او را این خطاب است که از او مستغنی است مثال این آن باشد که تونی یی در تون نشسته باشد و می گوید که سلطان از من که تونی ام مستغنی ست و فارغ و از همه تونیان فارغ است این تونی مردک را ازین چه ذوق باشد که پادشاه از او فارغ باشد آری سخن این باشد که تونی گوید که من بر بام تون بودم سلطان گذشت وی را سلام کردم در من نظر بسیار کرد و از من گذشت و هنوز در من نظر می کرد این سخنی باشد ذوق دهنده آن تونی را الا اینکه پادشاه از تونیان فارغ است این چه مدح باشد پادشاه را و چه ذوق می دهد تونی را هرچیز که وهم تو بر آن گشت محیط ای مردک خود در وهم تو چه خواهد گذشتن جز بنگی مردمان از وهم و خیال تو مستغنی اند و اگر از وهم تو به ایشان حکایت می کنی ملول شوند و می گریزند چه باشد وهم که خدا از آن مستغنی نباشد خود آیت استغنا برای کافران آمده است حاشا که به مؤمنان این خطاب باشد ای مردک استغنای او ثابت است الا اگر ترا حالی باشد که چیزی ارزد از تو مستغنی نباشد به قدر عزت تو شیخ محله می گفت که اول دیدن است بعد از آن گفت و شنود چنانکه سلطان را همه می بینند ولیکن خاص آن کس است که با وی سخن گوید فرمود که این کژ است و رسوا ست و بازگونه است موسی علیه السلام گفت و شنود و بعد ازآن دیدار می طلبید مقام گفت آن موسی و مقام دیدار آن محمد صلی الله علیه و سلم پس آن سخن چون راست آید و چون باشد فرمود یکی پیش مولانا شمس الدین تبریزی قدس الله سره گفت که من بدلیل قاطع هستی خدا را ثابت کرده ام بامداد مولانا شمس الدین فرمود که دوش ملایکه آمده بودند و آن مرد را دعا می کردند که الحمدلله خدای ما را ثابت کرد خداش عمر دهاد در حق عالمیان تقصیر نکرد ای مردک خدا ثابت است اثبات او را دلیلی می نباید اگر کاری می کنی خود را به مرتبه و مقامی پیش او ثابت کن و اگر نه او بی دلیل ثابت است وان من شییء الا یسبح بحمده درین شک نیست فقیهان زیرکند و ده اندر ده می بینند در فن خود لیک میان ایشان و آن عالم دیوار ی کشیده اند برای نظام یجوز ولایجوز که اگر آن دیوار حجابشان نشود هیچ آن را نخوانند و آن کار معطل ماند و نظیر این مولانای بزرگ قدس الله سره العزیز فرموده است که آن عالم به مانند دریایی ست و این عالم مثال کف و خدای عزوجل خواست که کف را معمور دارد قومی را پشت به دریا کرد برای عمارت کفک اگر ایشان به این مشغول نشوند خلق یکدیگر را فنا کنند و از آن خرابی کفک لازم آید پس خیمه ای است که زده اند برای شاه و قومی را در عمارت این خیمه مشغول گردانیده و یکی می گوید که اگر من طناب نساختمی خیمه چون راست آمدی و آن دیگر می گوید که اگر من میخ نسازم طناب را کجا بندند همه کس دانند که این همه بندگان آن شاهند که در خیمه خواهد نشستن و تفرج معشوق خواهد کردن پس اگر جولاه ترک جولاهی کند برای طلب وزیری همه عالم برهنه و عور بمانند پس او را در آن شیوه ذوقی بخشیدند که خرسند شده است پس آن قوم را برای نظام عالم کفک آفریدند و عالم را برای نظام آن ولی خنک آن را که عالم را برای نظام او آفریده باشند نه او را برای نظام عالم پس هر یکی را در آن کار خدای عزوجل خرسندی و خوشی می بخشد که اگر او را صدهزار سال عمر باشد همان کار می کند و هر روز عشق او در آن کار بیشتر می شود و وی را در آن پیشه دقیقه ها می زاید و لذت ها و خوشی ها از آن می گیرد که وان من شییء الا یسبح بحمده طناب کن را تسبیحی دیگر و درودگر را که عمودهای خیمه می سازد تسبیحی دیگر و میخ ساز را تسبیحی دیگر و جامه باف را که جامه خیمه می بافد تسبیحی دیگر اکنون این قوم که بر ما می آیند اگر خاموش می کنیم ملول می شوند و می رنجند و اگر چیزی می گوییم لایق ایشان می باید گفتن ما می رنجیم می روند و تشنیع می زنند که از ما ملول است و می گریزد هیزم از دیگ کی گریزد الا دیگ می گریزد طاقت نمی دارد پس گریختن آتش و هیزم گریختن نیست بلکه چون او را دید که ضعیف است از وی دور می شود پس حقیقت علی کل حال دیک می گریزد پس گریختن ما گریختن ایشان است ما آینه ایم اگر دریشان گریزی ست در ما ظاهر می شود ما برای ایشان می گریزیم آینه آنست که خود را در وی بینند اگر ما را ملول می بینند آن ملالت ایشان است برای آنکه ملالت صفت ضعف است اینجا ملالت نگنجد و ملالت چه کار دارد مرا در گرمابه افتاد که شیخ صلاح الدین را تواضعی زیادتی می کردم و شیخ صلاح الدین تواضعی بسیار می کرد در مقابله آن تواضع شکایت کردم در دل آمد که تواضع را از حد می بری تواضع به تدریج به اول دستش بمالی بعد از آن پای اندک اندک به جایی برسانی که آن ظاهر نشود و ننماید و او خو کرده بود لاجرم نبایدش در زحمت افتادن و عوض خدمت خدمت کردن چون به تدریج او را خو گر آن تواضع کرده باشی دوستی را چنین دشمنی را چنین باید کردن اندک اندک به تدریج مثلا دشمنی را اول اندک اندک نصیحت بدهی اگر نشنود آنگه وی را بزنی اگر نشنود وی را از خود دور کنی در قرآن می فرماید فعظوهن واهجروهن فی المضاجع واضربوهن و کارهای عالم بدین سان می رود نبینی صلح و دوستی بهار در آغاز اندک اندک گرمی یی می نماید و آنگه بیشتر و در درختان نگر که چون اندک اندک پیش می آیند اول تبسمی آنگه اندک اندک رخت ها را از برگ و میوه پیدا می کند و درویشانه و صوفیانه همه را در میان می نهد و هرچ دارد جمله درمی بازد پس کارهای عالم را و عقبی شتاب کرد و در اول کار مبالغه نمود آن کار میسر او نشد اگر ریاضت است طریقش چنین گفته اند که اگر منی نان می خورد هر روز درم سنگی کم کند به تدریج چنانکه سالی و دو برنگذرد تا آن نان را به نیم من رسانیده باشد چنان کم کند که تن را کمی آن ننماید و همچنین عبادت و خلوت و روی آوردن به طاعت و نماز اگر به کلی نماز می کرد چون در راه حق درآید اول مدتی پنج نماز را نگاه دارد بعد از آن زیادت می کند الی مالانهایه

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیستم - شریفِ پای‌سوخته گوید: شریف پای سوخته گوید آن منعم قدس کز جهان مستغنی ست جان همه اوست او ز جان مستغنی ست هرچیز که وهم تو برآن گشت محیط او قبله آنست و از آن مستغنی ست این سخن سخت رسوا ست نه مدح شاه است و نه مدح خود ای مردک آخر تو را ازین چه ذوق باشد که او از تو مستغنی است این خطاب دوستان نیست این خطاب دشمنان است که دشمن خود گوید که من از تو فارغم و مستغنی اکنون این مسلمان عاشق گرم رو را ببین که در حالت ذوق از معشوق او را این خطاب است که از او مستغنی است مثال این آن باشد که تونی یی در تون نشسته باشد و می گوید که سلطان از من که تونی ام مستغنی ست و فارغ و از همه تونیان فارغ است این تونی مردک را ازین چه ذوق باشد که پادشاه از او فارغ باشد آری سخن این باشد که تونی گوید که من بر بام تون بودم سلطان گذشت وی را سلام کردم در من نظر بسیار کرد و از من گذشت و هنوز در من نظر می کرد این سخنی باشد ذوق دهنده آن تونی را الا اینکه پادشاه از تونیان فارغ است این چه مدح باشد پادشاه را و چه ذوق می دهد تونی را هرچیز که وهم تو بر آن گشت محیط ای مردک خود در وهم تو چه خواهد گذشتن جز بنگی مردمان از وهم و خیال تو مستغنی اند و اگر از وهم تو به ایشان حکایت می کنی ملول شوند و می گریزند چه باشد وهم که خدا از آن مستغنی نباشد خود آیت استغنا برای کافران آمده است حاشا که به مؤمنان این خطاب باشد ای مردک استغنای او ثابت است الا اگر ترا حالی باشد که چیزی ارزد از تو مستغنی نباشد به قدر عزت تو شیخ محله می گفت که اول دیدن است بعد از آن گفت و شنود چنانکه سلطان را همه می بینند ولیکن خاص آن کس است که با وی سخن گوید فرمود که این کژ است و رسوا ست و بازگونه است موسی علیه السلام گفت و شنود و بعد ازآن دیدار می طلبید مقام گفت آن موسی و مقام دیدار آن محمد صلی الله علیه و سلم پس آن سخن چون راست آید و چون باشد فرمود یکی پیش مولانا شمس الدین تبریزی قدس الله سره گفت که من بدلیل قاطع هستی خدا را ثابت کرده ام بامداد مولانا شمس الدین فرمود که دوش ملایکه آمده بودند و آن مرد را دعا می کردند که الحمدلله خدای ما را ثابت کرد خداش عمر دهاد در حق عالمیان تقصیر نکرد ای مردک خدا ثابت است اثبات او را دلیلی می نباید اگر کاری می کنی خود را به مرتبه و مقامی پیش او ثابت کن و اگر نه او بی دلیل ثابت است وان من شییء الا یسبح بحمده درین شک نیست فقیهان زیرکند و ده اندر ده می بینند در فن خود لیک میان ایشان و آن عالم دیوار ی کشیده اند برای نظام یجوز ولایجوز که اگر آن دیوار حجابشان نشود هیچ آن را نخوانند و آن کار معطل ماند و نظیر این مولانای بزرگ قدس الله سره العزیز فرموده است که آن عالم به مانند دریایی ست و این عالم مثال کف و خدای عزوجل خواست که کف را معمور دارد قومی را پشت به دریا کرد برای عمارت کفک اگر ایشان به این مشغول نشوند خلق یکدیگر را فنا کنند و از آن خرابی کفک لازم آید پس خیمه ای است که زده اند برای شاه و قومی را در عمارت این خیمه مشغول گردانیده و یکی می گوید که اگر من طناب نساختمی خیمه چون راست آمدی و آن دیگر می گوید که اگر من میخ نسازم طناب را کجا بندند همه کس دانند که این همه بندگان آن شاهند که در خیمه خواهد نشستن و تفرج معشوق خواهد کردن پس اگر جولاه ترک جولاهی کند برای طلب وزیری همه عالم برهنه و عور بمانند پس او را در آن شیوه ذوقی بخشیدند که خرسند شده است پس آن قوم را برای نظام عالم کفک آفریدند و عالم را برای نظام آن ولی خنک آن را که عالم را برای نظام او آفریده باشند نه او را برای نظام عالم پس هر یکی را در آن کار خدای عزوجل خرسندی و خوشی می بخشد که اگر او را صدهزار سال عمر باشد همان کار می کند و هر روز عشق او در آن کار بیشتر می شود و وی را در آن پیشه دقیقه ها می زاید و لذت ها و خوشی ها از آن می گیرد که وان من شییء الا یسبح بحمده طناب کن را تسبیحی دیگر و درودگر را که عمودهای خیمه می سازد تسبیحی دیگر و میخ ساز را تسبیحی دیگر و جامه باف را که جامه خیمه می بافد تسبیحی دیگر اکنون این قوم که بر ما می آیند اگر خاموش می کنیم ملول می شوند و می رنجند و اگر چیزی می گوییم لایق ایشان می باید گفتن ما می رنجیم می روند و تشنیع می زنند که از ما ملول است و می گریزد هیزم از دیگ کی گریزد الا دیگ می گریزد طاقت نمی دارد پس گریختن آتش و هیزم گریختن نیست بلکه چون او را دید که ضعیف است از وی دور می شود پس حقیقت علی کل حال دیک می گریزد پس گریختن ما گریختن ایشان است ما آینه ایم اگر دریشان گریزی ست در ما ظاهر می شود ما برای ایشان می گریزیم آینه آنست که خود را در وی بینند اگر ما را ملول می بینند آن ملالت ایشان است برای آنکه ملالت صفت ضعف است اینجا ملالت نگنجد و ملالت چه کار دارد مرا در گرمابه افتاد که شیخ صلاح الدین را تواضعی زیادتی می کردم و شیخ صلاح الدین تواضعی بسیار می کرد در مقابله آن تواضع شکایت کردم در دل آمد که تواضع را از حد می بری تواضع به تدریج به اول دستش بمالی بعد از آن پای اندک اندک به جایی برسانی که آن ظاهر نشود و ننماید و او خو کرده بود لاجرم نبایدش در زحمت افتادن و عوض خدمت خدمت کردن چون به تدریج او را خو گر آن تواضع کرده باشی دوستی را چنین دشمنی را چنین باید کردن اندک اندک به تدریج مثلا دشمنی را اول اندک اندک نصیحت بدهی اگر نشنود آنگه وی را بزنی اگر نشنود وی را از خود دور کنی در قرآن می فرماید فعظوهن واهجروهن فی المضاجع واضربوهن و کارهای عالم بدین سان می رود نبینی صلح و دوستی بهار در آغاز اندک اندک گرمی یی می نماید و آنگه بیشتر و در درختان نگر که چون اندک اندک پیش می آیند اول تبسمی آنگه اندک اندک رخت ها را از برگ و میوه پیدا می کند و درویشانه و صوفیانه همه را در میان می نهد و هرچ دارد جمله درمی بازد پس کارهای عالم را و عقبی شتاب کرد و در اول کار مبالغه نمود آن کار میسر او نشد اگر ریاضت است طریقش چنین گفته اند که اگر منی نان می خورد هر روز درم سنگی کم کند به تدریج چنانکه سالی و دو برنگذرد تا آن نان را به نیم من رسانیده باشد چنان کم کند که تن را کمی آن ننماید و همچنین عبادت و خلوت و روی آوردن به طاعت و نماز اگر به کلی نماز می کرد چون در راه حق درآید اول مدتی پنج نماز را نگاه دارد بعد از آن زیادت می کند الی مالانهایه

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و یکم - الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب فی حق شیخ صلاح الدین حتی ربما ینفعه و یندفع منه هذه الظلمات و الغشاوة هذا ابن چاوش ما یقول فی نفسه ان الخلق و الناس ترکوابلد هم و آباء هم و امهم و اهلهم و قرابتهم و عشیرتهم وسافروا من الهندالی السند و عملوا الزرابیل من الحدید حتی تقطعت ربما یلتقوا رجلاله رایحة من ذلک العالم و کم من اناس ما توامن هذه الحسرة و مافازوا و ماالتقوا مثل هذاالرجل فانت قدالتقیت فی بیتک حاضرا مثل هذاالرجل و تتولی عنه ما هذالابلاء عظیم و غفلة هو کان ینصحنی فی حق شیخ المشایخ صلاح الحق و الدین خلد الله ملکه انه رجل کبیر عظیم و فی وجه ظاهر و اقل الاشیاء من یوم جیت فی خدمة مولانا ماسمعته یوما یسمی اسمکم الا سیدنا و مولانا و ربنا و خالقنا قط ماغیر هذه العبارة یومامن الایام الیس ان اغراضه الفاسدة حجبه عن هذا و الیوم یقول عن شیخ صلاح الدین انه ما هو شیء ایش اسی شیخ صلاح الدین من الاسیة فی حقه غیرانه یراه یقع فی الجب یقول له لاتقع فی الجب لشفقة له علی سایر الناس و هو یکره ذلک الشفقة لانک اذا فعلت شییا لایرضی لصلاح الدین کنت فی وسط قهره فاذا کنت فی قهره کیف تنجلی بل کلما رحت تغشی و تسود من دخان جهنم فینصحک و بقول لک لاتسکن فی قهری و انتقل من دار قهری و غضبی الی دار لطفی و رحمتی لانک اذافعلت شییا یرضییی دخلت فی دارمحبتی و لطفی فمنه ینجلی فؤادک و یصیر نورانیا هوینصحک لاجل غرضک و خیرک و انت تأخذ ذلک الشفقة و النصیحة من علة و غرض ایش یکون لمثل ذلک الرجل معک غرض اوعداوة الیس انک اذا حصل لک ذوق ما من خمر حرام او من حشیش اومن سماع او من سب من الاسباب ذلک الساعة ترضی علی کل عدو لک و تعفیهم و تمیل ان تبوس رجلیهم و ایدیهم و الکافر و المؤمن ذلک الساعة فی نظرک شیی واحد فشیخ صلاح الدین هو اصل هذا الذوق و ابحر الذوق عنده کیف یکون له مع احد بغض و غرض معاذالله و انما یقول هذا من الشفقة و المرحمة فی حق العبید و الا لولاکذلک ایش یکون له غرض مع هؤلاء تاجرد و الضفادع من یکون له ذلک الملک و ذلک العظمة ایش یسوی هؤلاء المساکین الیس ان ماء الحیوة قالوا انه فی الظلمة و الظلمة هی جسم الاولیاء و ماء الحیوة فیهم ولایقدر ان یلتقی ماء الحیوة الافی الظلمة فأن کنت تکره هذه الظلمة و تتنفر منه کیف یصل الیک ماء الحیاة الیس انک اذا طلبت ان تتعلم الخناث من المخنثین او القحوبیة من القحاب ما تقدر ان تتعلم ذلک کیف و ان ترید تحصل حیاتا باقیة سرمدیة و هو مقام الانبیاء و الاولیاء ولایجیی الیک مکروه و لاتترک بعض ما عندک کیف بصیر هذا ما یحکم علیک الشیخ ماحکموا مشایخ الاولین انک تترک المرأة و الاولاد و المال و المنصب بل کانوا یحکمون علهی و یقولون اترک امرأتک حتی نحن نأخذها و کانوا یتحملون ذلک و انتم اذا نصحکم بشیی یسیر مالک لاتتحملون ذلک و عسی ان تکرهوا شییا و هو خیر لکم ایش یقول هذا الناس قد غلب علیهم العمی و الجهل ما یتأملون ان الشخص اذا عشق صبیا اوامرأة کیف یتصنع و یتذلل و یفدی المال حتی کیف یخدعها ببذل مجهوده حتی یحصل تطییب قلبها لیلا ونهارا لایمل من هذا و یمل من غیرهذا فمحبة الشیخ و محبة الله یکون اقل من هذا انه من ادنی حکم و نصیحة و دلال یعرض و یترک الشیخ فعلم انه لیس عاشق ولاطالب لو کان عاشقا و طالبا لتحمل اضعاف ماقلنا و کان علی قلبه الذمن العسل و السکر

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و یکم - الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب فی حق شیخ صلاح الدین حتی ربما ینفعه و یندفع منه هذه الظلمات و الغشاوة هذا ابن چاوش ما یقول فی نفسه ان الخلق و الناس ترکوابلد هم و آباء هم و امهم و اهلهم و قرابتهم و عشیرتهم وسافروا من الهندالی السند و عملوا الزرابیل من الحدید حتی تقطعت ربما یلتقوا رجلاله رایحة من ذلک العالم و کم من اناس ما توامن هذه الحسرة و مافازوا و ماالتقوا مثل هذاالرجل فانت قدالتقیت فی بیتک حاضرا مثل هذاالرجل و تتولی عنه ما هذالابلاء عظیم و غفلة هو کان ینصحنی فی حق شیخ المشایخ صلاح الحق و الدین خلد الله ملکه انه رجل کبیر عظیم و فی وجه ظاهر و اقل الاشیاء من یوم جیت فی خدمة مولانا ماسمعته یوما یسمی اسمکم الا سیدنا و مولانا و ربنا و خالقنا قط ماغیر هذه العبارة یومامن الایام الیس ان اغراضه الفاسدة حجبه عن هذا و الیوم یقول عن شیخ صلاح الدین انه ما هو شیء ایش اسی شیخ صلاح الدین من الاسیة فی حقه غیرانه یراه یقع فی الجب یقول له لاتقع فی الجب لشفقة له علی سایر الناس و هو یکره ذلک الشفقة لانک اذا فعلت شییا لایرضی لصلاح الدین کنت فی وسط قهره فاذا کنت فی قهره کیف تنجلی بل کلما رحت تغشی و تسود من دخان جهنم فینصحک و بقول لک لاتسکن فی قهری و انتقل من دار قهری و غضبی الی دار لطفی و رحمتی لانک اذافعلت شییا یرضییی دخلت فی دارمحبتی و لطفی فمنه ینجلی فؤادک و یصیر نورانیا هوینصحک لاجل غرضک و خیرک و انت تأخذ ذلک الشفقة و النصیحة من علة و غرض ایش یکون لمثل ذلک الرجل معک غرض اوعداوة الیس انک اذا حصل لک ذوق ما من خمر حرام او من حشیش اومن سماع او من سب من الاسباب ذلک الساعة ترضی علی کل عدو لک و تعفیهم و تمیل ان تبوس رجلیهم و ایدیهم و الکافر و المؤمن ذلک الساعة فی نظرک شیی واحد فشیخ صلاح الدین هو اصل هذا الذوق و ابحر الذوق عنده کیف یکون له مع احد بغض و غرض معاذالله و انما یقول هذا من الشفقة و المرحمة فی حق العبید و الا لولاکذلک ایش یکون له غرض مع هؤلاء تاجرد و الضفادع من یکون له ذلک الملک و ذلک العظمة ایش یسوی هؤلاء المساکین الیس ان ماء الحیوة قالوا انه فی الظلمة و الظلمة هی جسم الاولیاء و ماء الحیوة فیهم ولایقدر ان یلتقی ماء الحیوة الافی الظلمة فأن کنت تکره هذه الظلمة و تتنفر منه کیف یصل الیک ماء الحیاة الیس انک اذا طلبت ان تتعلم الخناث من المخنثین او القحوبیة من القحاب ما تقدر ان تتعلم ذلک کیف و ان ترید تحصل حیاتا باقیة سرمدیة و هو مقام الانبیاء و الاولیاء ولایجیی الیک مکروه و لاتترک بعض ما عندک کیف بصیر هذا ما یحکم علیک الشیخ ماحکموا مشایخ الاولین انک تترک المرأة و الاولاد و المال و المنصب بل کانوا یحکمون علهی و یقولون اترک امرأتک حتی نحن نأخذها و کانوا یتحملون ذلک و انتم اذا نصحکم بشیی یسیر مالک لاتتحملون ذلک و عسی ان تکرهوا شییا و هو خیر لکم ایش یقول هذا الناس قد غلب علیهم العمی و الجهل ما یتأملون ان الشخص اذا عشق صبیا اوامرأة کیف یتصنع و یتذلل و یفدی المال حتی کیف یخدعها ببذل مجهوده حتی یحصل تطییب قلبها لیلا ونهارا لایمل من هذا و یمل من غیرهذا فمحبة الشیخ و محبة الله یکون اقل من هذا انه من ادنی حکم و نصیحة و دلال یعرض و یترک الشیخ فعلم انه لیس عاشق ولاطالب لو کان عاشقا و طالبا لتحمل اضعاف ماقلنا و کان علی قلبه الذمن العسل و السکر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و دوم - فرمود که جانب توقات می‌باید فرمود که جانب توقات می باید رفتن که آن طرف گرمسیر است اگر چه انطالیه گرمسیر است اما آنجا اغلب رومیانند سخن ما را فهم نکنند اگرچه در میان رومیان نیز هستند که فهم می کنند روزی سخن می گفتم میان جماعتی و میان ایشان هم جماعتی کافران بودند در میان سخن می گریستند و متذوق می شدند و حالت می کردند سؤال کرد که ایشان چه فهم کنند و چه دانند این جنس سخن را مسلمانان گزیده از هزار یک فهم می کنند ایشان چه فهم می کردند که می گریستند فرمود که لازم نیست که نفس این سخن را فهم کنند آنچ اصل این سخن ست آن را فهم می کنند آخر همه مقرند به یگانگی خدا و به آنک خدا خالق ست و رازق ست و در همه متصرف و رجوع به وی ست و عقاب و عفو ازوست چون این سخن را شنید و این سخن وصف حق ست و ذکر اوست پس جمله را اضطراب و شوق و ذوق حاصل شود که ازین سخن بوی معشوق و مطلوب ایشان می آید اگر راه ها مختلف است اما مقصد یکی ست نمی بینی که راه به کعبه بسیار ست بعضی را راه از روم است و بعضی را از شام و بعضی را از عجم و بعضی را از چین و بعضی را از راه دریا از طرف هند و یمن پس اگر در راه ها نظر کنی اختلاف عظیم و مباینت بی حدست اما چون به مقصود نظر کنی همه متفق ند و یگانه و همه را درون ها به کعبه متفق است و درون ها را به کعبه ارتباطی و عشقی و محبتی عظیم است که آنجا هیچ خلاف نمی گنجد آن تعلق نه کفر ست و نه ایمان یعنی آن تعلق مشوب نیست به آن راه های مختلف که گفتیم چون آنجا رسیدند آن مباحثه و جنگ و اختلاف که در راه ها می کردند که این او را می گفت که تو باطلی و کافری و آن دگر این را چنین نماید اما چون به کعبه رسیدند معلوم شد که آن جنگ در راه ها بود و مقصود شان یکی بود مثلا اگر کاسه را جان بودی بنده بنده کاسه گر بودی و با وی عشق ها باختی اکنون این کاسه را که ساخته آید بعضی می گویند که این را چنین می باید بر خوان نهادن و بعضی می گویند که اندرون او را می باید شستن و بعضی می گویند که بیرون او را می باید شستن و بعضی می گویند که مجموع را و بعضی می گویند که حاجت نیست شستن اختلاف درین چیزهاست اما آنک کاسه را قطعا خالقی و سازنده ای هست و از خود نشده است متفق علیه است و کس را درین هیچ خلاف نیست آمدیم اکنون آدمیان در اندرون دل از روی باطن محب حق ند و طالب اویند و نیاز بدو دارند و چشم داشت هر چیزی ازو دارند و جز وی را بر خود قادر و متصرف نمی دانند این چنین معنی نه کفر ست و نه ایمان و آن را در باطن نامی نیست اما چون از باطن سوی ناودان زبان آن آب معنی روان شود و افسرده گردد نقش و عبارت شود اینجا نامش کفر و ایمان و نیک و بد شود همچنانک نباتات از زمین می رویند در ابتدای خود صورتی ندارند و چون روی به این عالم می آورند در آغاز کار لطیف و نازک می نماید و سپیدرنگ می باید چندین که باین عالم قدم پیش می نهد غلیظ و کثیف می گردد و رنگی دیگر می گیرد اما چون مؤمن و کافر هم نشینند چون به عبارت چیزی نگویند یگانه اند بر اندیشه گرفت نیست و درون عالم آزادی ست زیرا اندیشه ها لطیف اند بر ایشان حکم نتوان کردن که نحن نحکم بالظاهر والله یتولی السرایر آن اندیشه ها را حق تعالی پدید می آورد در تو تو نتوانی آن را به صد هزار جهد ولاحول از خود دور کردن پس آنچ می گویند که خدا را آلت حاجت نیست نمی بینی که آن تصورات و اندیشه ها را در تو چون پدید می آورد بی آلتی و بی قلمی و بی رنگی آن اندیشه ها چون مرغان هوایی و آهوان وحشی ند که ایشان را پیش از آنک بگیری و در قفس محبوس کنی فروختن ایشان از روی شرع روا نباشد زیرا که مقدور تو نیست مرغ هوایی را فروختن زیرا در بیع تسلیم شرط است و چون مقدور تو نیست چه تسلیم کنی پس اندیشه ها مادام که در باطن اند بی نام و نشان اند بر ایشان نتوان حکم کردن نه به کفر و نه به اسلام هیچ قاضی گوید که تو در اندرون چنین اقرار کردی یا چنین بیع کردی یا بیا سوگند بخور که در اندرون چنین اندیشه نکردی نگوید زیرا کس را بر اندرون حکمی نیست اندیشه ها مرغان هوایی اند اکنون چون در عبارت آمد این ساعت توان حکم کردن به کفر و اسلام و نیک و بد چنانک اجسام را عالم است تصورات را عالم است و تخیلات را عالم است و توهمات را عالم است و حق تعالی ورای همه عالمهاست نه داخل است و نه خارج اکنون تصرفات حق را درنگر درین تصورات که آنها را بی چون وچگونه و بی قلم وآلت مصور می کند آخر این خیال یا تصور اگر سینه را بشکافی و بطلبی و ذره ذره کنی آن اندیشه را درو نیابی در خون نیابی و در رگ نیابی بالا نیابی زیر نیابی در هیچ جزوی نیابی بی جهت و بی چون و چگونه و همچنین نیز بیرون نیابی پس چون تصرفات او درین تصورات بدین لطیفی ست که بی نشانست پس او که آفریننده این همه است بنگر که او چه بی نشان باشد و چه لطیف باشد چنان که این قالب ها نسبت به معانی اشخاص کثیف ند این معانی لطیف بی چون و چگونه نسبت با لطف باری اجسام و صورند کثیف ز پرده ها اگر آن روح قدس بنمودی عقول و جان بشر را بدن شمردندی و حق تعالی در این عالم تصورات نگنجد و در هیچ عالمی که اگر در عالم تصورات بگنجد لازم شود که مصور برو محیط شود پس او خالق تصورات نباشد پس معلوم شد که او ورای همه عالمهاست لقد صدق الله رسوله الرویا بالحق لتدخلن المسجد الحرام ان شاء الله همه می گویند که در کعبه درآییم و بعضی می گویند که ان شاءالله درآییم این ها که استثنا می کنند عاشقانند زیرا که عاشق خود را بر کار و مختار نبیند بر کار معشوق داند پس می گوید که اگر معشوق خواهد در آییم اکنون مسجد الحرام پیش اهل ظاهر آن کعبه است که خلق می روند و پیش عاشقان و خاصان مسجد الحرام وصال حقست پس می گویند که اگر حق خواهد به وی برسیم و بدیدار مشرف شویم اما آنک معشوق بگوید ان شاءالله آن نادر است حکایت آن غریب است غریبی باید که حکایت غریب بشنود و تواند شنیدن خدا را بندگانند که ایشان معشوقند و محبوبند حق تعالی طالب ایشانست و هرچ وظیفه عاشقانست او برای ایشان می کند و می نماید همچنانک عاشق می گفت ان شاءالله برسیم حق تعالی برای آن غریب ان شاء الله می گوید اگر به شرح آن مشغول شویم اولیای واصل سررشته گم کنند پس چنین اسرار و احوال را بخلق چون توان گفتن قلم اینجا رسید و سر بشکست یکی اشتر را بر مناره نمی بیند تار موی در دهن اشتر چون بیند آمدیم به حکایت اول اکنون آن عاشقان که ان شاءالله می گویند یعنی بر کار معشوقست اگر معشوق خواهد به کعبه درآییم ایشان غرق حق اند آنجا غیر نمی گنجد و یاد غیر حرامست چه جای غیرست که تا خود را محو نکرد آنجا نگنجد لیس فی الدار غیر الله دیار اینک می فرمایند رسوله الرؤیا اکنون این رؤیا خواب های عاشقان و صادقانست و تعبیرش در آن عالم پدید شود بلک احوال جمله عالم خوابیست تعبیرش در آن جهان پدید شود همچنانک خوابی می بینی که سواری بر اسب به مراد می رسی اسب به مراد چه نسبت دارد و اگر می بینی که به تو درم های درست دادند تعبیرش آنست که سخن های درست و نیکو از عالمی بشنوی درم به سخن چه ماند و اگر بینی که ترا بر دار آویختند رییس قومی شوی دار به ریاست و سروری چه ماند  همچنین احوال عالم را که گفتیم خوابیست که الدنیا کحلم النایم تعبیرهاش در آن عالم دیگر گون باشد که به این نماند آن را معبر الهی تعبیر کند زیرا برو همه مکشوف است چنان که باغبانی که به باغ درآید در درختان نظر کند بی آنک بر سر شاخه ها میوه بیند حکم کند که این خرماست و آن انجیرست و این نارست و این امرودست و این سیب است چون علم آن دانسته است حاجت قیامت نیست که تعبیرها را ببیند که چه شد و آن خواب چه نتیجه داد او دیده است پیشین که چه نتیجه خواهد دادن همچنانک باغبان پیشین می داند که البته این شاخ چه میوه خواهد دادن همه چیزهای عالم از مال و زن و جامه مطلوب لغیره است مطلوب لذاته نیست نمی بینی که اگر ترا صد هزار درم باشد و گرسنه باشی و نان نیابی هیچ توانی خوردن و غذای خود کردن آن درم و زن برای فرزندست و قضای شهوت جامه برای دفع سرماست و همچنین جمله چیزها مسلسل است با حق جل جلاله اوست که مطلوب لذاته است برای او خواهند نه برای چیز دیگر که چون او ورای همه است و شریفتر از همه و لطیفتر از همه پس او را برای کم ازو چون خواهند پس الیه المنتهی چون باو رسیدند به مطلوب کلی رسیدند از آنجا دیگر گذر نیست این نفس آدمی محل شبهه و اشکال است هرگز به هیچ وجه نتوان ازو شبهه و اشکال را بردن مگر که عاشق شود بعد از آن درو شبهه و اشکال نماند که حبک الشیی یعمی ویصم ابلیس چون آدم را سجود نکرد و مخالفت امر کرد گفت خلقتنی من نار وخلقته من طین ذات من از نار است و ذات او از طین چون شاید که عالی ادنی را سجود کند چون ابلیس را باین جرم و مقابلگی نمودن و با خدا جدال کردن لعنت کرد و دور کرد گفت یارب آه همه تو کردی و فتنه ی تو بود مرا لعنت می کنی و دور می کنی و چون آدم گناه کرد حق تعالی آدم را از بهشت بیرون کرد حق تعالی به آدم گفت که ای آدم چون من بر تو گرفتم و بر آن گناه که کردی زجر کردم چرا با من بحث نکردی آخر ترا حجت بود نمی گفتی که همه از تست و تو کردی هرچ تو خواهی در عالم آن شود و هرچ نخواهی هرگز نشود این چنین حجت راست مبین واقع داشتی چرا نگفتی گفت یارب می دانستم الا ترک ادب نکردم در حضرت تو و عشق نگذاشت که مؤاخذه کنم فرمود که این شرع مشرع است یعنی آبشخور مثالش همچنان ست که دیوان پادشاه درو احکام پادشاه از امر و نهی و سیاست و عدل و داد خاص را و عام را و احکام پادشاه دیوان بی حدست در شمار نتوان آوردن و عظیم خوب و پرفایده است قوام عالم بدان است اما احوال درویشان و فقیران مصاحبت است با پادشاه و دانستن علم حاکم کو دانستن علم احکام و کو دانستن علم حاکم و مصاحبت پادشاه فرقی عظیم است اصحاب و احوال ایشان همچون مدرسه است که درو فقها باشند که هر فقیهی را مدرس بر حسب استعداد او جامگی می دهد  یکی را ده یکی را بیست یکی را سی ما نیز سخن را بقدر هر کس و استعداد او می گوییم که کلم الناس علی قدر عقولهم

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و دوم - فرمود که جانب توقات می‌باید فرمود که جانب توقات می باید رفتن که آن طرف گرمسیر است اگر چه انطالیه گرمسیر است اما آنجا اغلب رومیانند سخن ما را فهم نکنند اگرچه در میان رومیان نیز هستند که فهم می کنند روزی سخن می گفتم میان جماعتی و میان ایشان هم جماعتی کافران بودند در میان سخن می گریستند و متذوق می شدند و حالت می کردند سؤال کرد که ایشان چه فهم کنند و چه دانند این جنس سخن را مسلمانان گزیده از هزار یک فهم می کنند ایشان چه فهم می کردند که می گریستند فرمود که لازم نیست که نفس این سخن را فهم کنند آنچ اصل این سخن ست آن را فهم می کنند آخر همه مقرند به یگانگی خدا و به آنک خدا خالق ست و رازق ست و در همه متصرف و رجوع به وی ست و عقاب و عفو ازوست چون این سخن را شنید و این سخن وصف حق ست و ذکر اوست پس جمله را اضطراب و شوق و ذوق حاصل شود که ازین سخن بوی معشوق و مطلوب ایشان می آید اگر راه ها مختلف است اما مقصد یکی ست نمی بینی که راه به کعبه بسیار ست بعضی را راه از روم است و بعضی را از شام و بعضی را از عجم و بعضی را از چین و بعضی را از راه دریا از طرف هند و یمن پس اگر در راه ها نظر کنی اختلاف عظیم و مباینت بی حدست اما چون به مقصود نظر کنی همه متفق ند و یگانه و همه را درون ها به کعبه متفق است و درون ها را به کعبه ارتباطی و عشقی و محبتی عظیم است که آنجا هیچ خلاف نمی گنجد آن تعلق نه کفر ست و نه ایمان یعنی آن تعلق مشوب نیست به آن راه های مختلف که گفتیم چون آنجا رسیدند آن مباحثه و جنگ و اختلاف که در راه ها می کردند که این او را می گفت که تو باطلی و کافری و آن دگر این را چنین نماید اما چون به کعبه رسیدند معلوم شد که آن جنگ در راه ها بود و مقصود شان یکی بود مثلا اگر کاسه را جان بودی بنده بنده کاسه گر بودی و با وی عشق ها باختی اکنون این کاسه را که ساخته آید بعضی می گویند که این را چنین می باید بر خوان نهادن و بعضی می گویند که اندرون او را می باید شستن و بعضی می گویند که بیرون او را می باید شستن و بعضی می گویند که مجموع را و بعضی می گویند که حاجت نیست شستن اختلاف درین چیزهاست اما آنک کاسه را قطعا خالقی و سازنده ای هست و از خود نشده است متفق علیه است و کس را درین هیچ خلاف نیست آمدیم اکنون آدمیان در اندرون دل از روی باطن محب حق ند و طالب اویند و نیاز بدو دارند و چشم داشت هر چیزی ازو دارند و جز وی را بر خود قادر و متصرف نمی دانند این چنین معنی نه کفر ست و نه ایمان و آن را در باطن نامی نیست اما چون از باطن سوی ناودان زبان آن آب معنی روان شود و افسرده گردد نقش و عبارت شود اینجا نامش کفر و ایمان و نیک و بد شود همچنانک نباتات از زمین می رویند در ابتدای خود صورتی ندارند و چون روی به این عالم می آورند در آغاز کار لطیف و نازک می نماید و سپیدرنگ می باید چندین که باین عالم قدم پیش می نهد غلیظ و کثیف می گردد و رنگی دیگر می گیرد اما چون مؤمن و کافر هم نشینند چون به عبارت چیزی نگویند یگانه اند بر اندیشه گرفت نیست و درون عالم آزادی ست زیرا اندیشه ها لطیف اند بر ایشان حکم نتوان کردن که نحن نحکم بالظاهر والله یتولی السرایر آن اندیشه ها را حق تعالی پدید می آورد در تو تو نتوانی آن را به صد هزار جهد ولاحول از خود دور کردن پس آنچ می گویند که خدا را آلت حاجت نیست نمی بینی که آن تصورات و اندیشه ها را در تو چون پدید می آورد بی آلتی و بی قلمی و بی رنگی آن اندیشه ها چون مرغان هوایی و آهوان وحشی ند که ایشان را پیش از آنک بگیری و در قفس محبوس کنی فروختن ایشان از روی شرع روا نباشد زیرا که مقدور تو نیست مرغ هوایی را فروختن زیرا در بیع تسلیم شرط است و چون مقدور تو نیست چه تسلیم کنی پس اندیشه ها مادام که در باطن اند بی نام و نشان اند بر ایشان نتوان حکم کردن نه به کفر و نه به اسلام هیچ قاضی گوید که تو در اندرون چنین اقرار کردی یا چنین بیع کردی یا بیا سوگند بخور که در اندرون چنین اندیشه نکردی نگوید زیرا کس را بر اندرون حکمی نیست اندیشه ها مرغان هوایی اند اکنون چون در عبارت آمد این ساعت توان حکم کردن به کفر و اسلام و نیک و بد چنانک اجسام را عالم است تصورات را عالم است و تخیلات را عالم است و توهمات را عالم است و حق تعالی ورای همه عالمهاست نه داخل است و نه خارج اکنون تصرفات حق را درنگر درین تصورات که آنها را بی چون وچگونه و بی قلم وآلت مصور می کند آخر این خیال یا تصور اگر سینه را بشکافی و بطلبی و ذره ذره کنی آن اندیشه را درو نیابی در خون نیابی و در رگ نیابی بالا نیابی زیر نیابی در هیچ جزوی نیابی بی جهت و بی چون و چگونه و همچنین نیز بیرون نیابی پس چون تصرفات او درین تصورات بدین لطیفی ست که بی نشانست پس او که آفریننده این همه است بنگر که او چه بی نشان باشد و چه لطیف باشد چنان که این قالب ها نسبت به معانی اشخاص کثیف ند این معانی لطیف بی چون و چگونه نسبت با لطف باری اجسام و صورند کثیف ز پرده ها اگر آن روح قدس بنمودی عقول و جان بشر را بدن شمردندی و حق تعالی در این عالم تصورات نگنجد و در هیچ عالمی که اگر در عالم تصورات بگنجد لازم شود که مصور برو محیط شود پس او خالق تصورات نباشد پس معلوم شد که او ورای همه عالمهاست لقد صدق الله رسوله الرویا بالحق لتدخلن المسجد الحرام ان شاء الله همه می گویند که در کعبه درآییم و بعضی می گویند که ان شاءالله درآییم این ها که استثنا می کنند عاشقانند زیرا که عاشق خود را بر کار و مختار نبیند بر کار معشوق داند پس می گوید که اگر معشوق خواهد در آییم اکنون مسجد الحرام پیش اهل ظاهر آن کعبه است که خلق می روند و پیش عاشقان و خاصان مسجد الحرام وصال حقست پس می گویند که اگر حق خواهد به وی برسیم و بدیدار مشرف شویم اما آنک معشوق بگوید ان شاءالله آن نادر است حکایت آن غریب است غریبی باید که حکایت غریب بشنود و تواند شنیدن خدا را بندگانند که ایشان معشوقند و محبوبند حق تعالی طالب ایشانست و هرچ وظیفه عاشقانست او برای ایشان می کند و می نماید همچنانک عاشق می گفت ان شاءالله برسیم حق تعالی برای آن غریب ان شاء الله می گوید اگر به شرح آن مشغول شویم اولیای واصل سررشته گم کنند پس چنین اسرار و احوال را بخلق چون توان گفتن قلم اینجا رسید و سر بشکست یکی اشتر را بر مناره نمی بیند تار موی در دهن اشتر چون بیند آمدیم به حکایت اول اکنون آن عاشقان که ان شاءالله می گویند یعنی بر کار معشوقست اگر معشوق خواهد به کعبه درآییم ایشان غرق حق اند آنجا غیر نمی گنجد و یاد غیر حرامست چه جای غیرست که تا خود را محو نکرد آنجا نگنجد لیس فی الدار غیر الله دیار اینک می فرمایند رسوله الرؤیا اکنون این رؤیا خواب های عاشقان و صادقانست و تعبیرش در آن عالم پدید شود بلک احوال جمله عالم خوابیست تعبیرش در آن جهان پدید شود همچنانک خوابی می بینی که سواری بر اسب به مراد می رسی اسب به مراد چه نسبت دارد و اگر می بینی که به تو درم های درست دادند تعبیرش آنست که سخن های درست و نیکو از عالمی بشنوی درم به سخن چه ماند و اگر بینی که ترا بر دار آویختند رییس قومی شوی دار به ریاست و سروری چه ماند  همچنین احوال عالم را که گفتیم خوابیست که الدنیا کحلم النایم تعبیرهاش در آن عالم دیگر گون باشد که به این نماند آن را معبر الهی تعبیر کند زیرا برو همه مکشوف است چنان که باغبانی که به باغ درآید در درختان نظر کند بی آنک بر سر شاخه ها میوه بیند حکم کند که این خرماست و آن انجیرست و این نارست و این امرودست و این سیب است چون علم آن دانسته است حاجت قیامت نیست که تعبیرها را ببیند که چه شد و آن خواب چه نتیجه داد او دیده است پیشین که چه نتیجه خواهد دادن همچنانک باغبان پیشین می داند که البته این شاخ چه میوه خواهد دادن همه چیزهای عالم از مال و زن و جامه مطلوب لغیره است مطلوب لذاته نیست نمی بینی که اگر ترا صد هزار درم باشد و گرسنه باشی و نان نیابی هیچ توانی خوردن و غذای خود کردن آن درم و زن برای فرزندست و قضای شهوت جامه برای دفع سرماست و همچنین جمله چیزها مسلسل است با حق جل جلاله اوست که مطلوب لذاته است برای او خواهند نه برای چیز دیگر که چون او ورای همه است و شریفتر از همه و لطیفتر از همه پس او را برای کم ازو چون خواهند پس الیه المنتهی چون باو رسیدند به مطلوب کلی رسیدند از آنجا دیگر گذر نیست این نفس آدمی محل شبهه و اشکال است هرگز به هیچ وجه نتوان ازو شبهه و اشکال را بردن مگر که عاشق شود بعد از آن درو شبهه و اشکال نماند که حبک الشیی یعمی ویصم ابلیس چون آدم را سجود نکرد و مخالفت امر کرد گفت خلقتنی من نار وخلقته من طین ذات من از نار است و ذات او از طین چون شاید که عالی ادنی را سجود کند چون ابلیس را باین جرم و مقابلگی نمودن و با خدا جدال کردن لعنت کرد و دور کرد گفت یارب آه همه تو کردی و فتنه ی تو بود مرا لعنت می کنی و دور می کنی و چون آدم گناه کرد حق تعالی آدم را از بهشت بیرون کرد حق تعالی به آدم گفت که ای آدم چون من بر تو گرفتم و بر آن گناه که کردی زجر کردم چرا با من بحث نکردی آخر ترا حجت بود نمی گفتی که همه از تست و تو کردی هرچ تو خواهی در عالم آن شود و هرچ نخواهی هرگز نشود این چنین حجت راست مبین واقع داشتی چرا نگفتی گفت یارب می دانستم الا ترک ادب نکردم در حضرت تو و عشق نگذاشت که مؤاخذه کنم فرمود که این شرع مشرع است یعنی آبشخور مثالش همچنان ست که دیوان پادشاه درو احکام پادشاه از امر و نهی و سیاست و عدل و داد خاص را و عام را و احکام پادشاه دیوان بی حدست در شمار نتوان آوردن و عظیم خوب و پرفایده است قوام عالم بدان است اما احوال درویشان و فقیران مصاحبت است با پادشاه و دانستن علم حاکم کو دانستن علم احکام و کو دانستن علم حاکم و مصاحبت پادشاه فرقی عظیم است اصحاب و احوال ایشان همچون مدرسه است که درو فقها باشند که هر فقیهی را مدرس بر حسب استعداد او جامگی می دهد  یکی را ده یکی را بیست یکی را سی ما نیز سخن را بقدر هر کس و استعداد او می گوییم که کلم الناس علی قدر عقولهم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و سوم - هرکس این عمارت را به نیّتی می‌کند هرکس این عمارت را به نیتی می کند یا برای اظهار کرم یا برای نامی یا برای ثوابی و حق تعالی را مقصود رفع مرتبه ی اولیا و تعظیم ترب و مقابر ایشان است ایشان به تعظیم خود محتاج نیستند و در نفس خود معظمند چراغ اگر می خواهد که او را بر بلندی نهند برای دیگران می خواهد و برای خود نمی خواهد او را چه زیر چه بالا هرجا که هست چراغ منورست الا می خواهد که نور او به دیگران برسد این آفتاب که بر بالای آسمان است اگر زیر باشد همان آفتابست الا عالم تاریک ماند پس او بالا برای خود نیست برای دیگران است حاصل ایشان از بالا و زیر و تعظیم خلق منزه ند و فارغند ترا که ذره ای ذوق و لمحه ای لطف آن عالم روی می نماید آن لحظه از بالا و زیر و خواجگی و ریاست و از خویش نیز که از همه به تو نزدیک ترست بیزار می شوی و یادت نمی آید ایشان که کان و معدن و اصل آن نور و ذوقند ایشان مقید زیر و بالا کی باشند مفاخرت ایشان به حق است و حق از زیر و بالا مستغنی ست این زیر و بالا ماراست که پای و سر داریم مصطفی صلوات الله علیه و آله فرمود که لا تفضلونی علی یونس بن متی بان کان عروجه فی بطن الحوت وعروجی کان فی السماء علی العرش عینی اگر مرا تفضیل نهید برو ازین رو منهید که او را عروج در بطن حوت بود و مرا بالا بر آسمان که حق تعالی نه بالاست و نه زیر تجلی او بر بالا همان باشد و در زیر همان باشد و در بطن حوت همان او از بالا و زیر منزه است و همه بر او یکی است بسیار کسان هستند که کارها می کنند غرضشان چیزی دیگر و مقصود حق چیزی دیگر حق جل جلاله چون خواست که دین محمد صلی الله علیه و آله و سلم معظم باشد و پیدا گردد و تا ابد الدهر بماند بنگر که برای قرآن چند تفسیر ساخته اند ده ده مجلد و هشت هشت مجلد و چارچار مجلد غرض شان اظهار فضل خویشتن کشاف را زمخشری به چندین دقایق نحو و لغت و عبارت فصیح استعمال کرده ست برای اظهار فضل خود تا مقصود حاصل می شود و آن تعظیم دین محمد است پس همه خلق نیز کار حق می کنند و از غرض حق غافل و ایشان را مقصود دیگر حق می خواهد که عالم بماند ایشان به شهوات مشغول می شوند با زنی شهوت می رانند برای لذت خود از آنجا فرزندی پیدا می شود و همچنین کاری می کنند برای خوشی و لذت خود آن خود سبب قوام عالم می گردد پس به حقیقت بندگی حق بجای می آرند الا ایشان به آن نیت نمی کنند و همچنین مساجد می سازند چندین خرج ها می کنند در در و دیوار و سقف آن الا اعتبار قبله راست هرچند که ایشان را مقصود آن نبود این بزرگی اولیا از روی صورت نیست ای والله ایشان را بالایی و بزرگی هست اما بی چون و چگونه آخر این درم بالای پول است چه معنی بالای پول است از روی صورت بالای او نیست که تقدیرا اگر درم را بر بام نهی و زر را زیر قطعا زر بالا باشد علی کل حال و زر بالای درم است و لعل و در بالای زر ست خواه زیر خواه بالا و همچنین سبوس بالای غربیل است و آرد زیر مانده است بالا کی باشد قطعا آرد باشد اگرچه زیرست پس بالایی از روی صورت نیست در عالم معانی چون آن گوهر دروست علی کل حال او بالاست

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و سوم - هرکس این عمارت را به نیّتی می‌کند هرکس این عمارت را به نیتی می کند یا برای اظهار کرم یا برای نامی یا برای ثوابی و حق تعالی را مقصود رفع مرتبه ی اولیا و تعظیم ترب و مقابر ایشان است ایشان به تعظیم خود محتاج نیستند و در نفس خود معظمند چراغ اگر می خواهد که او را بر بلندی نهند برای دیگران می خواهد و برای خود نمی خواهد او را چه زیر چه بالا هرجا که هست چراغ منورست الا می خواهد که نور او به دیگران برسد این آفتاب که بر بالای آسمان است اگر زیر باشد همان آفتابست الا عالم تاریک ماند پس او بالا برای خود نیست برای دیگران است حاصل ایشان از بالا و زیر و تعظیم خلق منزه ند و فارغند ترا که ذره ای ذوق و لمحه ای لطف آن عالم روی می نماید آن لحظه از بالا و زیر و خواجگی و ریاست و از خویش نیز که از همه به تو نزدیک ترست بیزار می شوی و یادت نمی آید ایشان که کان و معدن و اصل آن نور و ذوقند ایشان مقید زیر و بالا کی باشند مفاخرت ایشان به حق است و حق از زیر و بالا مستغنی ست این زیر و بالا ماراست که پای و سر داریم مصطفی صلوات الله علیه و آله فرمود که لا تفضلونی علی یونس بن متی بان کان عروجه فی بطن الحوت وعروجی کان فی السماء علی العرش عینی اگر مرا تفضیل نهید برو ازین رو منهید که او را عروج در بطن حوت بود و مرا بالا بر آسمان که حق تعالی نه بالاست و نه زیر تجلی او بر بالا همان باشد و در زیر همان باشد و در بطن حوت همان او از بالا و زیر منزه است و همه بر او یکی است بسیار کسان هستند که کارها می کنند غرضشان چیزی دیگر و مقصود حق چیزی دیگر حق جل جلاله چون خواست که دین محمد صلی الله علیه و آله و سلم معظم باشد و پیدا گردد و تا ابد الدهر بماند بنگر که برای قرآن چند تفسیر ساخته اند ده ده مجلد و هشت هشت مجلد و چارچار مجلد غرض شان اظهار فضل خویشتن کشاف را زمخشری به چندین دقایق نحو و لغت و عبارت فصیح استعمال کرده ست برای اظهار فضل خود تا مقصود حاصل می شود و آن تعظیم دین محمد است پس همه خلق نیز کار حق می کنند و از غرض حق غافل و ایشان را مقصود دیگر حق می خواهد که عالم بماند ایشان به شهوات مشغول می شوند با زنی شهوت می رانند برای لذت خود از آنجا فرزندی پیدا می شود و همچنین کاری می کنند برای خوشی و لذت خود آن خود سبب قوام عالم می گردد پس به حقیقت بندگی حق بجای می آرند الا ایشان به آن نیت نمی کنند و همچنین مساجد می سازند چندین خرج ها می کنند در در و دیوار و سقف آن الا اعتبار قبله راست هرچند که ایشان را مقصود آن نبود این بزرگی اولیا از روی صورت نیست ای والله ایشان را بالایی و بزرگی هست اما بی چون و چگونه آخر این درم بالای پول است چه معنی بالای پول است از روی صورت بالای او نیست که تقدیرا اگر درم را بر بام نهی و زر را زیر قطعا زر بالا باشد علی کل حال و زر بالای درم است و لعل و در بالای زر ست خواه زیر خواه بالا و همچنین سبوس بالای غربیل است و آرد زیر مانده است بالا کی باشد قطعا آرد باشد اگرچه زیرست پس بالایی از روی صورت نیست در عالم معانی چون آن گوهر دروست علی کل حال او بالاست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست وچهارم - شخصی درآمد فرمود که محبوب است شخصی درآمد فرمود که محبوب است و متواضع و این از گوهر اوست چنانک شاخی را که میوه ی بسیار باشد آن میوه او را فروکشد و آن شاخ را که میوه ای نباشد سر بالا دارد همچون سپیدار و چون میوه از حد بگذرد استون ها نهند تا به کلی فرونیاید پیغامبر صلی الله علیه وسلم عظیم متواضع بود زیرا که همه میوه های عالم اول و آخر برو جمع بود لاجرم از همه متواضع تر بود ما سبق رسول الله احد بالسلام گفت هرگز کسی پیش از پیغامبر بر پیغامبر صلی الله علیه و سلم نمی توانست سلام کردن زیرا پیغامبر پیش دستی می کرد از غایت تواضع و سلام می داد و اگر تقدیرا سلام پیشین ندادی هم متواضع او بودی و سابق در کلام او بودی زیرا که ایشان سلام ازو آموختند و ازو شنیدند هرچ دارند اولیان و آخریان همه از عکس او دارند و سایه اویند اگر سایه یکی در خانه پیش از وی درآید پیش او باشد در حقیقت اگرچه سایه سابق است به صورت آخر سایه ازو سابق شد فرع اوست و این اخلاق از اکنون نیست از آن وقت در ذره های آدم در اجزای او این ذره ها بودند بعضی روشن و بعضی نیم روشن و بعضی تاریک این ساعت آن پیدا می شود اما این تابانی و روشنی سابق است و ذره او در آدم از همه صافی تر و روشن تر بود و متواضع تر بعضی اول نگرند و بعضی آخر نگرند اینها که آخرنگرند عزیزند و بزرگند زیرا نظرشان بر عاقبت است و آخرت و آنها که به اول نظر می کنند ایشان خاص ترند می گویند چه حاجت است که به آخر نظر کنیم چون گندم کشته اند در اول جو نخواهد رستن در آخر و آن را که جو کشته اند گندم نخواهد رستن پس نظرشان به اول است و قومی دیگر خاص ترند که نه به اول نظر می کنند و نه به آخر و ایشان را اول و آخر یاد نمی آید غرق ند در حق و قومی دیگرند که ایشان غرقند در دنیا به اول و آخر نمی نگرند از غایت غفلت ایشان علف دوزخ ند پس معلوم شد که اصل محمد بوده است که لولاک ما خلقت الافلاک و هر چیزی که هست از شرف و تواضع و حکم و مقامات بلند همه بخشش اوست و سایه او زیرا که ازو پیدا شده است همچنانک هرچ این دست کند از سایه عقل کند زیرا که سایه عقل بروست هر چند که عقل را سایه نیست اما او را سایه هست بی سایه همچنانک معنی را هستی هست بی هستی اگر سایه عقل بر آدمی نباشد همه اعضای او معطل شوند دست به هنجار نگیرد پای در راه راست نتواند رفتن چشم چیزی نبیند گوش هرچه شنود کژ شنود پس به سایه عقل این اعضاء همه کارها بهنجار و نیکو و لایق به جای می آرند و در حقیقت آن همه کارها از عقل می آید اعضا آلت اند همچنین آدمی باشد عظیم خلیفه وقت او همچون عقل کل است عقول مردم همچون اعضای وی اند هرچه کنند از سایه او باشد و اگر از ایشان کژی یی بیاید از آن باشد که آن عقل کل سایه از سر او برداشته باشد همچنان که مردی چون دیوانگی آغاز کند و کارهای ناپسندیده پیش گیرد همه را معلوم گردد که عقل او از سر برفته است و سایه ای بر او نمی افکند و از سایه و پناه عقل دور افتاده است عقل جنس ملک است اگر چه ملک را صورت هست و پر و بال هست و عقل را نیست اما در حقیقت یک چیزند و یک فعل می کنند مثلا صورت ایشان را اگر بگدازی همه عقل شود از پر و بال او چیزی بیرون نماند پس دانستیم که همه عقل بودند اما مجسم شده ایشان را عقل مجسم گویند همچنانکه از موم مرغی سازند با پر و بال اما آن موم باشد نمی بینی که چون می گدازی آن پر و بال و سر و پای مرغ یکباره موم می شود و هیچ چیز از وی برون انداختنی نمی ماند به کلی همه موم می گردد پس دانستیم که موم همان است و مرغی که از موم سازند همان موم است مجسم نقش گرفته الا موم است و همچون یخ نیز همان آب است و لهذا چون بگدازی همان آب می شود اما پیش از آنکه یخ نشده بود و آب بود کس او را در دست نتواند گرفتن و در دامن نهادن پس فرق بیش از این نیست اما یخ همان آب است و یک چیزند احوال آدمی همچنان است که پر فرشته را آورده اند و بر دم خری بسته اند تا باشد که آن خر از پرتو و صحبت فرشته فرشته گردد زیرا که ممکن است که او هم رنگ فرشته گردد از خرد پر داشت عیسی بر فلک پرید او        گر خرش را نیم پر بودی نماندی در خری-              و چه عجب است که آدمی شود خدا قادر است بر همه چیزها آخر این طفل که اول می زاید از خر بترست دست در نجاست می کند و به دهان می برد تا بلیسد مادر او را می زند و منع می کند خر را باری نوعی تمیز هست وقتی که بول می کند پای ها را باز می کند تا بول برو نچکد چون آن طفل را که از خر بترست حق تعالی آدمی تواند کردن خر را اگر آدمی کند چه عجب پیش خدا هیچ چیزی عجب نیست در قیامت همه اعضای آدمی یک یک جدا جدا از دست و پای و غیره سخن گویند فلسفیان این را تأویل می کنند که دست سخن چون گوید مگر بر دست علامتی و نشانی پیدا شود که آن بجای سخن باشد همچنانکه ریش یا دنبلی بر دست برآید توان گفتن که دست سخن می گوید خبر می دهد که گرمی خورده ام که دستم چنین شده است یا دست مجروح باشد یا سیاه گشته باشد گویند که دست سخن می گوید خبر می دهد که بر من کارد رسیده است یا خود را بر دیک سیاه مالیده ام سخن گفتن دست و باقی اعضا به این طریق باشد سنیان گویند که حاشا و کلا بلک این دست و پا محسوس سخن گویند چنانکه زبان می گوید در روز قیامت آدمی منکر می شود که من ندزدیده ام دست گوید آری دزدیدی من ستدم به زبان فصیح آن شخص رو با دست و پا کند که تو سخن گوی نبودی سخن چون می گویی که انطقنا الله الذی انطق کل شییء مرا آن کس در سخن آورد که همه چیزها را در سخن آورد و در و دیوار و سنگ و کلوخ را در سخن می آورد آن خالقی که آن همه را نطق می بخشد مرا نیز در نطق آورد چنانکه زبان تو را در نطق آورد زبان تو گوشت پاره ای دست گوشت پاره ای سخن گوشت پاره ای زبان چه معقول است از آنکه بسیار دیدی ترا محال نمی نماید و اگر نه نزد حق زبان بهانه است چون فرمودش که سخن گو سخن گفت و به هرچه بفرماید و حکم کند سخن گوید سخن به قدر آدمی می آید سخن ما همچون آبی ست که میراب آن را روان می کند آب چه داند که میراب او را به کدام دشت روان کرده است در خیار زاری یا کلم زاری یا در پیاز زاری در گلستانی این دانم که چون آب بسیار آید آنجا زمین های تشنه بسیار باشد و اگر اندک آید دانم که زمین اندک است باغچه است یا چاردیواری کوچک یلقن الحکمة علی لسان الواعظین بقدرهمم المستمعین من کفش دوزم چرم بسیارست الا بقدر پای برم و دوزم سایه شخصم و اندازه ی او قامتش چند بود چندانم در زمین حیوانکی ست که زیر زمین می زید و در ظلمت می باشد او را چشم و گوش نیست زیرا در آن مقام که او باش دارد محتاج چشم و گوش نیست چون به آن حاجت ندارد چشمش چرا دهند نیست که خدای را چشم و گوش کم است یا بخل هست الا او چیزی به حاجت دهد چیزی که بی حاجت دهد بر او بار گردد حکمت و لطف و کرم حق بار برمی گیرد بر کسی بار کی نهد مثلا آلت دروگر درودگر را از تیشه و اره و مبرد و غیره به درزی یی دهی که این را بگیر آن بر او بار گردد چون به آن کار نتواند کردن پس چیزی را به حاجت دهد ماند همچنانکه آن کرمان در زیر زمین در آن ظلمت زندگانی می کنند خلقانند در ظلمت این عالم قانع و راضی و محتاج آن عالم و مشتاق دیدار نیستند ایشان را آن چشم بصیرت و گوش هوش به چه کار آید کار این عالم به این چشم حسی که دارند برمی آید چون عزم آن طرف ندارند آن بصیرت به ایشان چون دهند که به کارشان نمی آید تا ظن نبری که ره روان نیز نیند کامل صفتان بی نشان نیز نیند زین گونه که تو محرم اسرار نه ای می پنداری که دیگران نیز نیند اکنون عالم به غفلت قایم است که اگر غفلت نباشد این عالم نماند شوق خدا و یاد آخرت و سکر و وجد معمار آن عالم است اگر همه آن رو نماید به کلی به آن عالم رویم و اینجا نمانیم و حق تعالی می خواهد که اینجا باشیم تا دو عالم باشد پس دو کدخدا را نصب کرد یکی غفلت و یکی بیداری تا هر دو خانه معمور ماند

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست وچهارم - شخصی درآمد فرمود که محبوب است شخصی درآمد فرمود که محبوب است و متواضع و این از گوهر اوست چنانک شاخی را که میوه ی بسیار باشد آن میوه او را فروکشد و آن شاخ را که میوه ای نباشد سر بالا دارد همچون سپیدار و چون میوه از حد بگذرد استون ها نهند تا به کلی فرونیاید پیغامبر صلی الله علیه وسلم عظیم متواضع بود زیرا که همه میوه های عالم اول و آخر برو جمع بود لاجرم از همه متواضع تر بود ما سبق رسول الله احد بالسلام گفت هرگز کسی پیش از پیغامبر بر پیغامبر صلی الله علیه و سلم نمی توانست سلام کردن زیرا پیغامبر پیش دستی می کرد از غایت تواضع و سلام می داد و اگر تقدیرا سلام پیشین ندادی هم متواضع او بودی و سابق در کلام او بودی زیرا که ایشان سلام ازو آموختند و ازو شنیدند هرچ دارند اولیان و آخریان همه از عکس او دارند و سایه اویند اگر سایه یکی در خانه پیش از وی درآید پیش او باشد در حقیقت اگرچه سایه سابق است به صورت آخر سایه ازو سابق شد فرع اوست و این اخلاق از اکنون نیست از آن وقت در ذره های آدم در اجزای او این ذره ها بودند بعضی روشن و بعضی نیم روشن و بعضی تاریک این ساعت آن پیدا می شود اما این تابانی و روشنی سابق است و ذره او در آدم از همه صافی تر و روشن تر بود و متواضع تر بعضی اول نگرند و بعضی آخر نگرند اینها که آخرنگرند عزیزند و بزرگند زیرا نظرشان بر عاقبت است و آخرت و آنها که به اول نظر می کنند ایشان خاص ترند می گویند چه حاجت است که به آخر نظر کنیم چون گندم کشته اند در اول جو نخواهد رستن در آخر و آن را که جو کشته اند گندم نخواهد رستن پس نظرشان به اول است و قومی دیگر خاص ترند که نه به اول نظر می کنند و نه به آخر و ایشان را اول و آخر یاد نمی آید غرق ند در حق و قومی دیگرند که ایشان غرقند در دنیا به اول و آخر نمی نگرند از غایت غفلت ایشان علف دوزخ ند پس معلوم شد که اصل محمد بوده است که لولاک ما خلقت الافلاک و هر چیزی که هست از شرف و تواضع و حکم و مقامات بلند همه بخشش اوست و سایه او زیرا که ازو پیدا شده است همچنانک هرچ این دست کند از سایه عقل کند زیرا که سایه عقل بروست هر چند که عقل را سایه نیست اما او را سایه هست بی سایه همچنانک معنی را هستی هست بی هستی اگر سایه عقل بر آدمی نباشد همه اعضای او معطل شوند دست به هنجار نگیرد پای در راه راست نتواند رفتن چشم چیزی نبیند گوش هرچه شنود کژ شنود پس به سایه عقل این اعضاء همه کارها بهنجار و نیکو و لایق به جای می آرند و در حقیقت آن همه کارها از عقل می آید اعضا آلت اند همچنین آدمی باشد عظیم خلیفه وقت او همچون عقل کل است عقول مردم همچون اعضای وی اند هرچه کنند از سایه او باشد و اگر از ایشان کژی یی بیاید از آن باشد که آن عقل کل سایه از سر او برداشته باشد همچنان که مردی چون دیوانگی آغاز کند و کارهای ناپسندیده پیش گیرد همه را معلوم گردد که عقل او از سر برفته است و سایه ای بر او نمی افکند و از سایه و پناه عقل دور افتاده است عقل جنس ملک است اگر چه ملک را صورت هست و پر و بال هست و عقل را نیست اما در حقیقت یک چیزند و یک فعل می کنند مثلا صورت ایشان را اگر بگدازی همه عقل شود از پر و بال او چیزی بیرون نماند پس دانستیم که همه عقل بودند اما مجسم شده ایشان را عقل مجسم گویند همچنانکه از موم مرغی سازند با پر و بال اما آن موم باشد نمی بینی که چون می گدازی آن پر و بال و سر و پای مرغ یکباره موم می شود و هیچ چیز از وی برون انداختنی نمی ماند به کلی همه موم می گردد پس دانستیم که موم همان است و مرغی که از موم سازند همان موم است مجسم نقش گرفته الا موم است و همچون یخ نیز همان آب است و لهذا چون بگدازی همان آب می شود اما پیش از آنکه یخ نشده بود و آب بود کس او را در دست نتواند گرفتن و در دامن نهادن پس فرق بیش از این نیست اما یخ همان آب است و یک چیزند احوال آدمی همچنان است که پر فرشته را آورده اند و بر دم خری بسته اند تا باشد که آن خر از پرتو و صحبت فرشته فرشته گردد زیرا که ممکن است که او هم رنگ فرشته گردد از خرد پر داشت عیسی بر فلک پرید او        گر خرش را نیم پر بودی نماندی در خری-              و چه عجب است که آدمی شود خدا قادر است بر همه چیزها آخر این طفل که اول می زاید از خر بترست دست در نجاست می کند و به دهان می برد تا بلیسد مادر او را می زند و منع می کند خر را باری نوعی تمیز هست وقتی که بول می کند پای ها را باز می کند تا بول برو نچکد چون آن طفل را که از خر بترست حق تعالی آدمی تواند کردن خر را اگر آدمی کند چه عجب پیش خدا هیچ چیزی عجب نیست در قیامت همه اعضای آدمی یک یک جدا جدا از دست و پای و غیره سخن گویند فلسفیان این را تأویل می کنند که دست سخن چون گوید مگر بر دست علامتی و نشانی پیدا شود که آن بجای سخن باشد همچنانکه ریش یا دنبلی بر دست برآید توان گفتن که دست سخن می گوید خبر می دهد که گرمی خورده ام که دستم چنین شده است یا دست مجروح باشد یا سیاه گشته باشد گویند که دست سخن می گوید خبر می دهد که بر من کارد رسیده است یا خود را بر دیک سیاه مالیده ام سخن گفتن دست و باقی اعضا به این طریق باشد سنیان گویند که حاشا و کلا بلک این دست و پا محسوس سخن گویند چنانکه زبان می گوید در روز قیامت آدمی منکر می شود که من ندزدیده ام دست گوید آری دزدیدی من ستدم به زبان فصیح آن شخص رو با دست و پا کند که تو سخن گوی نبودی سخن چون می گویی که انطقنا الله الذی انطق کل شییء مرا آن کس در سخن آورد که همه چیزها را در سخن آورد و در و دیوار و سنگ و کلوخ را در سخن می آورد آن خالقی که آن همه را نطق می بخشد مرا نیز در نطق آورد چنانکه زبان تو را در نطق آورد زبان تو گوشت پاره ای دست گوشت پاره ای سخن گوشت پاره ای زبان چه معقول است از آنکه بسیار دیدی ترا محال نمی نماید و اگر نه نزد حق زبان بهانه است چون فرمودش که سخن گو سخن گفت و به هرچه بفرماید و حکم کند سخن گوید سخن به قدر آدمی می آید سخن ما همچون آبی ست که میراب آن را روان می کند آب چه داند که میراب او را به کدام دشت روان کرده است در خیار زاری یا کلم زاری یا در پیاز زاری در گلستانی این دانم که چون آب بسیار آید آنجا زمین های تشنه بسیار باشد و اگر اندک آید دانم که زمین اندک است باغچه است یا چاردیواری کوچک یلقن الحکمة علی لسان الواعظین بقدرهمم المستمعین من کفش دوزم چرم بسیارست الا بقدر پای برم و دوزم سایه شخصم و اندازه ی او قامتش چند بود چندانم در زمین حیوانکی ست که زیر زمین می زید و در ظلمت می باشد او را چشم و گوش نیست زیرا در آن مقام که او باش دارد محتاج چشم و گوش نیست چون به آن حاجت ندارد چشمش چرا دهند نیست که خدای را چشم و گوش کم است یا بخل هست الا او چیزی به حاجت دهد چیزی که بی حاجت دهد بر او بار گردد حکمت و لطف و کرم حق بار برمی گیرد بر کسی بار کی نهد مثلا آلت دروگر درودگر را از تیشه و اره و مبرد و غیره به درزی یی دهی که این را بگیر آن بر او بار گردد چون به آن کار نتواند کردن پس چیزی را به حاجت دهد ماند همچنانکه آن کرمان در زیر زمین در آن ظلمت زندگانی می کنند خلقانند در ظلمت این عالم قانع و راضی و محتاج آن عالم و مشتاق دیدار نیستند ایشان را آن چشم بصیرت و گوش هوش به چه کار آید کار این عالم به این چشم حسی که دارند برمی آید چون عزم آن طرف ندارند آن بصیرت به ایشان چون دهند که به کارشان نمی آید تا ظن نبری که ره روان نیز نیند کامل صفتان بی نشان نیز نیند زین گونه که تو محرم اسرار نه ای می پنداری که دیگران نیز نیند اکنون عالم به غفلت قایم است که اگر غفلت نباشد این عالم نماند شوق خدا و یاد آخرت و سکر و وجد معمار آن عالم است اگر همه آن رو نماید به کلی به آن عالم رویم و اینجا نمانیم و حق تعالی می خواهد که اینجا باشیم تا دو عالم باشد پس دو کدخدا را نصب کرد یکی غفلت و یکی بیداری تا هر دو خانه معمور ماند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست وپنجم - فرمود لطف‌های شما و سعی‌های شما و تربیت‌ها که می‌کنید فرمود لطف های شما و سعی های شما و تربیت ها که می کنید حاضرا و غایبا من اگر در شکر و تعظیم و عذر خواستن تقصیر می کنم ظاهرا بنا بر کبر نیست یا بر فراغت یا نمی دانم حق منعم را که چه مجازات می باید کردن به قول و فعل لیکن دانسته ام از عقیده ی پاک شما که شما آن را خالص برای خدا می کنید من نیز به خدا می گذارم تا عذر آن را هم او بخواهد چون برای او کرده ای که اگر من به عذر آن مشغول شوم و به زبان اکرام کنم و مدح گویم چنان باشد که بعضی از آن اجر که حق خواهد دادن به شما رسید و بعضی مکافات رسید زیرا این تواضع ها و عذر خواستن و مدیح کردن حظ دنیاست چون در دنیا رنجی کشیدی مثل بذل مالی و بذل جاهی آن به که عوض آن به کلی از حق باشد جهت این عذر نمی خواهم بیان آنک عذر خواستن دنیاست زیرا مال را نمی خورند مطلوب لغیره است به مال اسب و کنیزک و غلام می خرند و منصب می طلبند تا ایشان را مدح ها و ثناها می گویند پس دنیا خود آنست که بزرگ و محترم باشد او را ثنا و مدح گویند شیخ نساج بخاری مردی بزرگ بود و صاحب دل دانشمندان و بزرگان نزد او آمدندی به زیارت بر دو زانو نشستندی شیخ امی بود می خواستند که از زبان او تفسیر قرآن و احادیث شنوند می گفت تازی نمی دانم شما ترجمه آیت را یا حدیث را بگویید تا من معنی آن را بگویم می گفتند او تفسیر و تحقیق آن را آغاز می کرد و می گفت که مصطفی صلی الله علیه و سلم در فلان مقام بود که این آیت را گفت و احوال آن مقام چنین است و مرتبه ی آن مقام را و راه های آن را و عروج آن را به تفصیل بیان می کرد روزی علوی معرف قاضی را به خدمت او مدح می کرد و می گفت که چنین قاضی در عالم نباشد رشوت نمی ستاند بی میل و بی محابا خالص مخلص جهت حق میان خلق عدل می کند گفت اینک می گویی که او رشوت نمی ستاند این یک باری دروغ است تو مرد علویی از نسل مصطفی صلی الله علیه و سلم او را مدح می کنی و ثنا می گویی این رشوت نیست و ازین بهتر چه رشوت خواهد بودن که در مقابله ی او او را شرح می گویی شیخ الاسلام ترمدی می گفت سید برهان الدین قدس الله سره العظیم سخن های تحقیق خوب می گوید از آنست که کتب مشایخ و اسرار و مقالات ایشان را مطالعه می کند یکی گفت آخر تو نیز مطالعه می کنی چونست که چنان سخن نمی گویی  گفت او را دردی و مجاهده و عملی هست گفت آن را چرا نمی گویی و یاد نمی آوری از مطالعه حکایت می کنی اصل آنست و ما آن را می گوییم تو نیز از آن بگو ایشان را درد آن جهان نبود به کلی دل بر این جهان نهاده بودند بعضی برای خوردن نان آمده بودند و بعضی برای تماشای نان می خواهند که این سخن را بیاموزند و بفروشند این سخن همچون عروسی است و شاهدی است کنیزکی شاهد را که برای فروختن خرند آن کنیزک بر وی چه مهر نهد و بر وی چه دل بندد چون لذت آن تاجر در فروخت است او عنین است کنیزک را برای فروختن می خرد او را آن رجولیت و مردی نیست که کنیزک را برای خود خرد مخنث را اگر شمشیر هندی خاص بدست افتد آن را برای فروختن ستاند یا کمانی پهلوانی به دست او افتد هم برای فروختن چون او را بازوی آن نیست که آن کمان را بکشد و آن کمان را برای زه می خواهد و او را استعداد زه نیست او عاشق زه است و چون آنرا بفروشد مخنث بهای آن را به گلگونه و وسمه دهد دیگر چه خواهد کردن عجب چون او آن را بفروشد به از آن چه خواهد خریدن این سخن سریانی است زنهار مگویید که فهم کردم هر چند بیش فهم و ضبط کرده باشی از فهم عظیم دور باشی فهم این بی فهمی است خود بلا و مصیبت و حرمان تو از آن فهم است تو را از آن فهم می باید رهیدن تا چیزی شوی تو می گویی که من مشک را از دریا پر کردم و دریا در مشک من گنجید این محال باشد آری اگر گویی که مشک من در دریا گم شد این خوب باشد و اصل اینست عقل چندان خوب است و مطلوب است که تو را بر در پادشاه آورد چون بر در او رسیدی عقل را طلاق ده که این ساعت عقل زیان توست و راه زن است چون به وی رسیدی خود را به وی تسلیم کن تو را با چون و چرا کاری نیست مثلا جامه نابریده خواهی که آن را قبا یا جبه برند عقل تو را پیش درزی آورد عقل تا این ساعت نیک بود که جامه را به درزی آورد اکنون این ساعت عقل را طلاق باید دادن و پیش درزی تصرف خود را ترک باید کردن و همچنین بیمار عقل او چندان نیک است که او را بر طبیب آرد چون بر طبیبش آورد بعد از آن عقل او در کار نیست و خویشتن را به طبیب باید تسلیم کردن نعره های پنهانی ترا گوش اصحاب می شنوند آنکس که چیزی دارد یا درو گوهری هست و دردی پیداست آخر میان قطار شتران آن اشتر مست پیدا باشد از چشم و رفتار و کفک و غیر کفک سیماهم فی وجوههم من اثر السجود هرچه بن درخت می خورد بر سر درخت از شاخ و برگ و میوه پیدا می شود و آنک نمی خورد و پژمرده است کی پنهان ماند این های هوی بلند که می زنند سرش آنست که از سخنی سخنها فهم می کنند و از حرفی اشارت ها معلوم می گردانند همچنانک کسی وسیط و کتب مطول خوانده باشد از تنبیه چون کلمه ای بشنود چون شرح آن را خوانده است از یک مسأله اصل ها و مسأله ها فهم کند بر آن یک حرف تنبیه های می کند یعنی که من زیر این چیزها فهم می کنم و می بینم و این آنست که من در آنجا رنج ها برده ام و شب ها به روز آورده ام و گنج ها یافته ام که الم نشرح لک صدرک شرح دل بی نهایت است چون آن شرح خوانده باشد از رمزی بسیار فهم کند و آنکس که هنوز مبتدی است از آن لفظ همان معنی آن لفظ فهم می کند او را چه خبر و های های باشد سخن به قدر مستمع می آید چون او نکشد حکمت نیز برون نیاید چندانک می کشد و مغذی می گردد حکمت فرو می آید واگرنه گوید ای عجب چرا سخن نمی آید جوابش گوید ای عجب چرا نمی کشی آنکس که ترا قوت استماع نمی دهد گوینده را نیز داعیه ی گفت نمی دهد در زمان مصطفی صلی الله علیه و سلم کافری را غلامی بود مسلمان صاحب گوهر سحری خداوندگارش فرمود که طاسها برگیر که به حمام رویم در راه مصطفی صلوات الله و علیه و سلم در مسجد با صحابه رضوان الله علیهم نماز می کرد غلام گفت ای خواجه لله تعالی این طاس را لحظه ای بگیر تا دو گانه بگزارم بعد از آن به خدمت روم چون در مسجد رفت نماز کرد مصطفی صلی الله علیه و سلم بیرون آمد و صحابه هم بیرون آمدند غلام تنها در مسجد ماند خواجه اش تا به چاشتی منتظر و بانگ می زد که ای غلام بیرون آی گفت مرا نمی هلند چون کار از حد گذشت خواجه سر در مسجد کرد تا ببیند که کیست که نمی هلد جز کفشی و سایه ای کسی ندید و کس نمی جنبید گفت آخر کیست که ترا نمی هلد جز کفشی و سایه ای کسی ندید و کس نمی جنبید گفت آخر کیست که ترا نمی هلد که بیرون آیی گفت آنکس که ترا نمی گذارد که اندرون آیی خود کس اوست که تو او را نمی بینی و آدمی همیشه عاشق آن چیز است که ندیده است و نشنیده است و فهم نکرده است و شب و روز آن را می طلبد بنده ی آنم که نمی بینمش و از آنچ فهم کرده است و دیده است ملول و گریزانست و ازین روست که فلاسفه رؤیت را منکرند زیرا می گویند که چون ببینی ممکن است که سیر وملول شوی و این روا نیست سنیان می گویند که این وقتی باشد که او یک لون نماید که کل یوم هو فی شان و اگر صد هزار تجلی کند هرگز یکی بیکی نماند آخر تو نیز این ساعت حق را می بینی در آثار و افعال هر لحظه گوناگون می بینی که یک فعلش بفعلی دیگر نمی ماند در وقت شادی تجلی دیگر در وقت گریه تجلی دیگر در وقت خوف تجلی دیگر در وقت رجا تجلی دیگر چون افعال حق و تجلی افعال وآثار او گوناگون است و بیک دیگر نمی ماند پس تجلی ذات او نیز چنین باشد مانند تجلی افعال او آنرا برین قیاس کن و تو نیز که یک جزوی از قدرت حق در یک لحظه هزار گونه می شوی و بر یک قرار نیستی بعضی از بندگان هستند که از قرآن به حق می رود و بعضی هستند خاصتر که از حق می آیند قرآن را اینجا می یابند می دانند که آنرا حق فرستادست انا نحن نزلنا الذکر وانا له لحافظون مفسران می گویند که در حق قرآن است این همه نیکوست اما این نیز هست که یعنی در تو گوهری و طلبی و شوقی نهاده ایم نگهبان آن ماییم آن را ضایع نگذاریم و به جایی برسانیم تو یک بار بگو خدا و آنگاه پای دار که جمله بلاها بر تو ببارد یکی آمد به مصطفی صلی الله علیه و سلم گفت انی احبک گفت هوش دار که چه می گویی باز مکرر کرد که انی احبک گفت اکنون پای دار که بدست خودت خواهم کشتن وای بر تو یکی در زمان مصطفی صلی الله علیه و سلم گفت که من این دین ترا نمی خواهم والله که نمی خواهم این دین را بازبستان چندانک در دین تو آمدم روزی نیاسودممال رفت زن رفت فرزند نماند حرمت نماند و شهوت نماند گفت حاشا دین ما هرکجا که رفت بازنیاید تا اورا از بیخ و بن نکند و خانه اش را نروبد و پاک نکند که لایمسه الا المطهرون چگونه معشوق است تادر تو مویی از مهر خودت باقی باشد به خویشتن راهت ندهد به کلی از خود و از عالم می باید بیزار شدن و دشمن خود شدن تا دوست روی نماید اکنون دین ما در آن دلی که قرار گرفت تا او را به حق نرساند و آنچ نابایست است ازو جدا نکند ازو دست ندارد پیغامبر صلی الله علیه و سلم فرمود برای آن نیاسودی و غم می خوری که غم خوردن استفراغ است از آن شادی های اول تا در معده ی تو از آن چیزی باقی است به تو چیزی ندهند که بخوری در وقت استفراغ کسی چیزی نخورد چون فارغ شود از استفراغ آنگه طعام بخورد تو نیز صبر کن و غم می خور که غم خوردن استفراغ است بعد از استفراغ شادی پیش آید که آن را غم نباشد گلی که آن را خار نباشد مییی که آن را خمار نباشد آخر در دنیا شب و روز فراغت و آسایش می طلبی و حصول آن در دنیا ممکن نیست و مع هذا یک لحظه بی طلب نیستی راحتی نیز که در دنیا می یابی همچون برقی است که می گذرد و قرار نمی گیرد و آنگه کدام برق برقی پر تگرگی پر باران پر برف پر محنت مثلا کسی عزم انطالیه کرده است و سوی قیصریه می رود امید دارد که به انطالیه رسد و سعی را ترک نمی کند مع انه که ممکن نیست که ازین راه به انطالیه رسد الا آنک به راه انطالیه می رود اگرچه لنگ است و ضعیف است اما هم برسد چون منتهای راه اینست چون کار دنیا بی رنج میسر نمی شود و کار آخرت همچنین باری این رنج را سوی آخرت صرف کن تا ضایع نباشد تو می گویی که ای محمد دین ما را بستان که من نمی آسایم دین ما کسی را کی رها کند تا او را به مقصود نرساند گویند که معلمی از بینوایی در فصل زمستان دراعه کتان یکتا پوشیده بود مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود می گذرانید و سرش در آب پنهان کودکان پشتش را دیدند و گفتند استاد اینک پوستینی در جوی افتاده است و ترا سرماست آن را بگیر استاد از غایت احتیاج و سرما درجست که پوستین را بگیرد خرس تیز چنگال در وی زد استاد در آب گرفتار خرس شد کودکان بانگ می داشتند که ای استاد یا پوستین را بیاور و اگر نمی توانی رها کن تو بیا گفت من پوستین را رها می کنم پوستین مرا رها نمی کند چه چاره کنم شوق حق ترا کی گذارد اینجا شکرست که به دست خویشتن نیستیم به دست حقیم همچنانک طفل در کوچکی جز شیر و مادر را نمی داند حق تعالی او را هیچ آنجا رها کرد پیشتر آوردش به نان خوردن و بازی کردن و همچنانش از آنجا کشانید تا به مقام رسانید و همچنین در این حالت که این طفل است به نسبت به آن عالم و این پستانی دیگرست نگذارد و ترا بآنجا برساند که دانی که این طفلی بود و چیزی نبود فعجبت من قوم یجرون الی الجنة بالسلاسل والاغلال- خذوه فغلوه ثم النعیم صلوه ثم الوصال صلوه ثم الجمال صلوه ثم الکمال صلوه صیادان ماهی را یکبار نمی کشند چنگال در حلقوم چون رفته باشد پاره می کشند تا خونش می رود و سست و ضعیف می گردد بازش رها می کنند و همچنین باز می کشند تا بکلی ضعیف شود چنگال عشق چون در کام آدمی میفتد حق تعالی او را به تدریج می کشد که آن قوت ها و خون های باطل که دروست پاره پاره ازو برود که ان الله یقبض و یبسط لااله الا الله ایمان عام است و ایمان خاص آنست که لاهو الا هو همچنانک کسی در خواب می بیند که پادشاه شده است و بر تخت نشسته و غلامان و حاجبان و امیران بر اطراف او استاده می گوید که من می باید که پادشاه باشم و پادشاهی نیست غیر من این را در خواب می گوید چون بیدار شود و کس را در خانه نبیند جز خود  این بار بگوید که منم و جز من کسی نیست اکنون این را چشم بیدار می باید چشم خوابناک این را نتواند دیدن و این وظیفه ی او نیست هر طایفه ای طایفه ی دگر را نفی می کند اینها می گویند که ما حقیم و وحی ما راست و ایشان باطلند و ایشان نیز اینها را همچنین می گویند و همچنین هفتاد و دو ملت نفی همدگر می کنند پس به اتفاق می گویند که همه را وحی نیست پس در نیستی وحی همه متفق باشند و ازین جمله یکی را هست بر این هم متفقند اکنون ممیزی کیسی مؤمنی باید که بداند که آن یک کدام است که المومن کیس ممیز فطن عاقل و ایمان همان تمیز و ادراک است سؤال کرد که اینها که نمی دانند بسیارند و آنها که می دانند اندکند اگر به این مشغول خواهیم شدن که تمیز کنیم میان آنها که نمی دانند و گوهری ندارند و میان آنها که دارند درازنایی کشد فرمود که اینها که نمی دانند اگرچه بسیارند اما اندکی را چون بدانی همه را دانسته باشی همچنانک مشتی گندم را چون دانستی همه انبارهای عالم را دانستی و اگر پاره ای شکر را چشیدی اگر صد لون حلوا سازند از شکر دانی که در آنجا شکرست چون شکر را دانسته ای کسی که شاخی از شکر بخورد چون شکر را نشناسد مگر او را دو شاخ باشد شما را اگر این سخن مکرر می نماید از آن باشد که شما درس نخستین را فهم نکرده اید پس لازم شد ما را هر روز این گفتن همچنانک معلمی بود کودکی سه ماه پیش او بود از اﻟﻒ چیزی ندارد نگذشته بود پدر کودک آمد که ما در خدمت تقصیر نمی کنیم و اگر تقصیر رفت فرما که زیادت خدمت کنیم گفت نی از شما تقصیری نیست اما کودک ازین نمی گذرد او را پیش خواند و گفت بگو اﻟﻒ چیزی ندارد گفت چیزی ندارد اﻟﻒ نمی توانست گفتن معلم گفت حال اینست که می بینی چون ازین نگذشت و این را نیاموخت من وی را سبق نو چون دهم گفت الحمدلله رب العالمین گفتیم از آن نیست که نان و نعمت کم شد نان و نعمت بی نهایت است اما اشتها نماند و مهمانان سیر شدند جهت آن گفته می شود الحمدلله این نان و نعمت به نان و نعمت دنیا نماند زیرا که نان و نعمت دنیا را بی اشتها چندانکه خواهی به زور توان خوردن چون جمادست هر جاش که کشی با تو می آید روحی ندارد که خود را منع کند از ناجایگاه بخلاف این نعمت الهی که حکمت است نعمتی است زنده تا اشتها داری و رغبت تمام می نمایی سوی تو می آید و غذای تو می شود و چون اشتها و میل نماند او را به زور نتوان خوردن و کشیدن  او روی در چادر کشد و روی به تو ننماید حکایات کرامات می فرمود گفت یکی از اینجا به روزی یا به لحظه ای به کعبه رود چندان عجب و کرامات نیست باد سموم را نیز این کرامت هست به یک روز و به یک لحظه هر کجا که خواهد برود کرامات آن باشد که ترا از حال دون به حال عالی آرد و از آنجا اینجا سفر کنی و از جهل به عقل و از جمادی به حیات همچنانک اول خاک بودی جماد بودی تو را به عالم نبات آورد و از عالم نبات سفر کردی به عالم علقه و مضغه و از علقه و مضغه به عالم حیوانی و از حیوانی به عالم انسانی سفر کردی کرامات این باشد حق تعالی این چنین سفر را بر تو نزدیک گردانید در این منازل و راهها که آمدی هیچ در خاطر و وهم تو نبود که خواهی آمدن و از کدام راه آمدی و چون آمدی و ترا آوردند و معین می بینی که آمدی همچنین ترا به صد عالم دیگر گوناگون خواهند بردن منکر مشو و اگر از آن اخبار کنند قبول کن پیش عمر رضی الله عنه کاسه ای پر زهر آوردند به ارمغانی گفت این چه را شاید گفتند این باری آن باشد که کسی را که مصلحت نبینند که او را آشکارا بکشند ازین پاره ای به او دهند مخفی بمیرد و اگر دشمن باشد که به شمشیر او را نتوان کشتن به پاره ای ازین پنهان او را بکشند گفت سخت نیکو چیزی آوردی به من دهید که این را بخورم که در من دشمنی هست عظیم شمشیر به او نمی رسد و در عالم ازو دشمن تر مرا کسی نیست گفتند که این همه حاجت نیست که به یکبار بخوری ازین ذره ای بس باشد این صدهزار کس را بس است گفت آن دشمن نیز یک کس نیست هزار مرده دشمن است و صدهزار کس را نگوسار کرده است بستد آن کاسه را به یکبار درکشید آن گروه که آنجا بودند جمله بیکباره مسلمان شدند و گفتند که دین تو حق است عمر گفت شما همه مسلمان شدید و این کافر هنوز مسلمان نشده است اکنون غرض عمر از آن ایمان این ایمان عام نبود او را آن ایمان بود و زیادت بلک ایمان صدیقان داشت اما غرض او را ایمان انبیا و خاصان و عین الیقین بود و آن توقع داشت چنانک آوازه ی شیری در اطراف جهان شایع گشته بود مردی از برای تعجب از مسافت دور قصد آن بیشه کرد برای دیدن آن شیر یکساله راه مشقت کشید و منازل برید چون در آن بیشه رسید و شیر را از دور بدید ایستاد و بیش نمی توانست رفتن گفتند آخر شما چندین راه قدم نهادیت برای عشق این شیر و این شیر را خاصیتی هست که هرکه پیش او دلیر رود و به عشق دست بر وی مالد هیچ گزندی به وی نمی رساند و اگر کسی ازو ترسان و هراسان باشد شیر از وی خشم می گیرد بلک بعضی را قصد می کند که چه گمان بد است که در حق من می برید چیزی که چنین است یک ساله راه قدم ها زدی اکنون نزدیک شیر رسیدی این استادن چیست قدمی پیشتر نهید کس را زهره نبود که یک قدم پیشتر نهد گفتند آن همه قدمها زدیم آن همه سهل بود یک قدم اینجا نمی توانم زدن اکنون مقصود عمر از آن ایمان آن قدم بود که یک قدم در حضور شیر سوی شیر نهد و آن قدم عظیم نادر است جز کار خاصان و مقربان نیست آن ایمان به جز انبیا را نرسد که دست از جان خود بشستند یار خوش چیزیست زیرا که یار از خیال یار قوت می گیرد و می بالد و حیات می گیرد چه عجب می آید مجنون را خیال لیلی قوت می داد و غذا شد جایی که خیال معشوق مجازی را این قوت و تأثیر باشد که یار او را قوت بخشد یار حقیقی را چه عجب می داری که قوتش بخشد خیال او در صورت و غیبت چه جای خیال است آن خود جان حقیقت هاست آن را خیال نگویند عالم بر خیال قایم است و این عالم را حقیقت می گویی جهت آنک در نظر می آید و محسوس است و آن معانی را که عالم فرع اوست خیال می گویی کار بعکس است خیال خود این عالم است که آن معنی صد چو این پدید آرد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم نو پدید آرد و او کهن نگردد منزه است از نویی و کهنی فرع های او متصفند به کهنی و نویی و او که محدث اینهاست از هر دو منزه است و ورای هر دو است مهندسی خانه ای در دل برانداز کرد و خیال بست که عرضش چندین باشد و طولش چندین باشد و صفه اش چندین و صحنش چندین این را خیال نگویند که آن حقیقت ازین خیال می زاید و فرع این خیال است آری اگر غیر مهندس در دل چنین صورت به خیال آورد و تصور کند آن را خیال گویند و عرفا مردم چنین کس را که بنا نیست و علم آن ندارد گویندش که ترا خیال است

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست وپنجم - فرمود لطف‌های شما و سعی‌های شما و تربیت‌ها که می‌کنید فرمود لطف های شما و سعی های شما و تربیت ها که می کنید حاضرا و غایبا من اگر در شکر و تعظیم و عذر خواستن تقصیر می کنم ظاهرا بنا بر کبر نیست یا بر فراغت یا نمی دانم حق منعم را که چه مجازات می باید کردن به قول و فعل لیکن دانسته ام از عقیده ی پاک شما که شما آن را خالص برای خدا می کنید من نیز به خدا می گذارم تا عذر آن را هم او بخواهد چون برای او کرده ای که اگر من به عذر آن مشغول شوم و به زبان اکرام کنم و مدح گویم چنان باشد که بعضی از آن اجر که حق خواهد دادن به شما رسید و بعضی مکافات رسید زیرا این تواضع ها و عذر خواستن و مدیح کردن حظ دنیاست چون در دنیا رنجی کشیدی مثل بذل مالی و بذل جاهی آن به که عوض آن به کلی از حق باشد جهت این عذر نمی خواهم بیان آنک عذر خواستن دنیاست زیرا مال را نمی خورند مطلوب لغیره است به مال اسب و کنیزک و غلام می خرند و منصب می طلبند تا ایشان را مدح ها و ثناها می گویند پس دنیا خود آنست که بزرگ و محترم باشد او را ثنا و مدح گویند شیخ نساج بخاری مردی بزرگ بود و صاحب دل دانشمندان و بزرگان نزد او آمدندی به زیارت بر دو زانو نشستندی شیخ امی بود می خواستند که از زبان او تفسیر قرآن و احادیث شنوند می گفت تازی نمی دانم شما ترجمه آیت را یا حدیث را بگویید تا من معنی آن را بگویم می گفتند او تفسیر و تحقیق آن را آغاز می کرد و می گفت که مصطفی صلی الله علیه و سلم در فلان مقام بود که این آیت را گفت و احوال آن مقام چنین است و مرتبه ی آن مقام را و راه های آن را و عروج آن را به تفصیل بیان می کرد روزی علوی معرف قاضی را به خدمت او مدح می کرد و می گفت که چنین قاضی در عالم نباشد رشوت نمی ستاند بی میل و بی محابا خالص مخلص جهت حق میان خلق عدل می کند گفت اینک می گویی که او رشوت نمی ستاند این یک باری دروغ است تو مرد علویی از نسل مصطفی صلی الله علیه و سلم او را مدح می کنی و ثنا می گویی این رشوت نیست و ازین بهتر چه رشوت خواهد بودن که در مقابله ی او او را شرح می گویی شیخ الاسلام ترمدی می گفت سید برهان الدین قدس الله سره العظیم سخن های تحقیق خوب می گوید از آنست که کتب مشایخ و اسرار و مقالات ایشان را مطالعه می کند یکی گفت آخر تو نیز مطالعه می کنی چونست که چنان سخن نمی گویی  گفت او را دردی و مجاهده و عملی هست گفت آن را چرا نمی گویی و یاد نمی آوری از مطالعه حکایت می کنی اصل آنست و ما آن را می گوییم تو نیز از آن بگو ایشان را درد آن جهان نبود به کلی دل بر این جهان نهاده بودند بعضی برای خوردن نان آمده بودند و بعضی برای تماشای نان می خواهند که این سخن را بیاموزند و بفروشند این سخن همچون عروسی است و شاهدی است کنیزکی شاهد را که برای فروختن خرند آن کنیزک بر وی چه مهر نهد و بر وی چه دل بندد چون لذت آن تاجر در فروخت است او عنین است کنیزک را برای فروختن می خرد او را آن رجولیت و مردی نیست که کنیزک را برای خود خرد مخنث را اگر شمشیر هندی خاص بدست افتد آن را برای فروختن ستاند یا کمانی پهلوانی به دست او افتد هم برای فروختن چون او را بازوی آن نیست که آن کمان را بکشد و آن کمان را برای زه می خواهد و او را استعداد زه نیست او عاشق زه است و چون آنرا بفروشد مخنث بهای آن را به گلگونه و وسمه دهد دیگر چه خواهد کردن عجب چون او آن را بفروشد به از آن چه خواهد خریدن این سخن سریانی است زنهار مگویید که فهم کردم هر چند بیش فهم و ضبط کرده باشی از فهم عظیم دور باشی فهم این بی فهمی است خود بلا و مصیبت و حرمان تو از آن فهم است تو را از آن فهم می باید رهیدن تا چیزی شوی تو می گویی که من مشک را از دریا پر کردم و دریا در مشک من گنجید این محال باشد آری اگر گویی که مشک من در دریا گم شد این خوب باشد و اصل اینست عقل چندان خوب است و مطلوب است که تو را بر در پادشاه آورد چون بر در او رسیدی عقل را طلاق ده که این ساعت عقل زیان توست و راه زن است چون به وی رسیدی خود را به وی تسلیم کن تو را با چون و چرا کاری نیست مثلا جامه نابریده خواهی که آن را قبا یا جبه برند عقل تو را پیش درزی آورد عقل تا این ساعت نیک بود که جامه را به درزی آورد اکنون این ساعت عقل را طلاق باید دادن و پیش درزی تصرف خود را ترک باید کردن و همچنین بیمار عقل او چندان نیک است که او را بر طبیب آرد چون بر طبیبش آورد بعد از آن عقل او در کار نیست و خویشتن را به طبیب باید تسلیم کردن نعره های پنهانی ترا گوش اصحاب می شنوند آنکس که چیزی دارد یا درو گوهری هست و دردی پیداست آخر میان قطار شتران آن اشتر مست پیدا باشد از چشم و رفتار و کفک و غیر کفک سیماهم فی وجوههم من اثر السجود هرچه بن درخت می خورد بر سر درخت از شاخ و برگ و میوه پیدا می شود و آنک نمی خورد و پژمرده است کی پنهان ماند این های هوی بلند که می زنند سرش آنست که از سخنی سخنها فهم می کنند و از حرفی اشارت ها معلوم می گردانند همچنانک کسی وسیط و کتب مطول خوانده باشد از تنبیه چون کلمه ای بشنود چون شرح آن را خوانده است از یک مسأله اصل ها و مسأله ها فهم کند بر آن یک حرف تنبیه های می کند یعنی که من زیر این چیزها فهم می کنم و می بینم و این آنست که من در آنجا رنج ها برده ام و شب ها به روز آورده ام و گنج ها یافته ام که الم نشرح لک صدرک شرح دل بی نهایت است چون آن شرح خوانده باشد از رمزی بسیار فهم کند و آنکس که هنوز مبتدی است از آن لفظ همان معنی آن لفظ فهم می کند او را چه خبر و های های باشد سخن به قدر مستمع می آید چون او نکشد حکمت نیز برون نیاید چندانک می کشد و مغذی می گردد حکمت فرو می آید واگرنه گوید ای عجب چرا سخن نمی آید جوابش گوید ای عجب چرا نمی کشی آنکس که ترا قوت استماع نمی دهد گوینده را نیز داعیه ی گفت نمی دهد در زمان مصطفی صلی الله علیه و سلم کافری را غلامی بود مسلمان صاحب گوهر سحری خداوندگارش فرمود که طاسها برگیر که به حمام رویم در راه مصطفی صلوات الله و علیه و سلم در مسجد با صحابه رضوان الله علیهم نماز می کرد غلام گفت ای خواجه لله تعالی این طاس را لحظه ای بگیر تا دو گانه بگزارم بعد از آن به خدمت روم چون در مسجد رفت نماز کرد مصطفی صلی الله علیه و سلم بیرون آمد و صحابه هم بیرون آمدند غلام تنها در مسجد ماند خواجه اش تا به چاشتی منتظر و بانگ می زد که ای غلام بیرون آی گفت مرا نمی هلند چون کار از حد گذشت خواجه سر در مسجد کرد تا ببیند که کیست که نمی هلد جز کفشی و سایه ای کسی ندید و کس نمی جنبید گفت آخر کیست که ترا نمی هلد جز کفشی و سایه ای کسی ندید و کس نمی جنبید گفت آخر کیست که ترا نمی هلد که بیرون آیی گفت آنکس که ترا نمی گذارد که اندرون آیی خود کس اوست که تو او را نمی بینی و آدمی همیشه عاشق آن چیز است که ندیده است و نشنیده است و فهم نکرده است و شب و روز آن را می طلبد بنده ی آنم که نمی بینمش و از آنچ فهم کرده است و دیده است ملول و گریزانست و ازین روست که فلاسفه رؤیت را منکرند زیرا می گویند که چون ببینی ممکن است که سیر وملول شوی و این روا نیست سنیان می گویند که این وقتی باشد که او یک لون نماید که کل یوم هو فی شان و اگر صد هزار تجلی کند هرگز یکی بیکی نماند آخر تو نیز این ساعت حق را می بینی در آثار و افعال هر لحظه گوناگون می بینی که یک فعلش بفعلی دیگر نمی ماند در وقت شادی تجلی دیگر در وقت گریه تجلی دیگر در وقت خوف تجلی دیگر در وقت رجا تجلی دیگر چون افعال حق و تجلی افعال وآثار او گوناگون است و بیک دیگر نمی ماند پس تجلی ذات او نیز چنین باشد مانند تجلی افعال او آنرا برین قیاس کن و تو نیز که یک جزوی از قدرت حق در یک لحظه هزار گونه می شوی و بر یک قرار نیستی بعضی از بندگان هستند که از قرآن به حق می رود و بعضی هستند خاصتر که از حق می آیند قرآن را اینجا می یابند می دانند که آنرا حق فرستادست انا نحن نزلنا الذکر وانا له لحافظون مفسران می گویند که در حق قرآن است این همه نیکوست اما این نیز هست که یعنی در تو گوهری و طلبی و شوقی نهاده ایم نگهبان آن ماییم آن را ضایع نگذاریم و به جایی برسانیم تو یک بار بگو خدا و آنگاه پای دار که جمله بلاها بر تو ببارد یکی آمد به مصطفی صلی الله علیه و سلم گفت انی احبک گفت هوش دار که چه می گویی باز مکرر کرد که انی احبک گفت اکنون پای دار که بدست خودت خواهم کشتن وای بر تو یکی در زمان مصطفی صلی الله علیه و سلم گفت که من این دین ترا نمی خواهم والله که نمی خواهم این دین را بازبستان چندانک در دین تو آمدم روزی نیاسودممال رفت زن رفت فرزند نماند حرمت نماند و شهوت نماند گفت حاشا دین ما هرکجا که رفت بازنیاید تا اورا از بیخ و بن نکند و خانه اش را نروبد و پاک نکند که لایمسه الا المطهرون چگونه معشوق است تادر تو مویی از مهر خودت باقی باشد به خویشتن راهت ندهد به کلی از خود و از عالم می باید بیزار شدن و دشمن خود شدن تا دوست روی نماید اکنون دین ما در آن دلی که قرار گرفت تا او را به حق نرساند و آنچ نابایست است ازو جدا نکند ازو دست ندارد پیغامبر صلی الله علیه و سلم فرمود برای آن نیاسودی و غم می خوری که غم خوردن استفراغ است از آن شادی های اول تا در معده ی تو از آن چیزی باقی است به تو چیزی ندهند که بخوری در وقت استفراغ کسی چیزی نخورد چون فارغ شود از استفراغ آنگه طعام بخورد تو نیز صبر کن و غم می خور که غم خوردن استفراغ است بعد از استفراغ شادی پیش آید که آن را غم نباشد گلی که آن را خار نباشد مییی که آن را خمار نباشد آخر در دنیا شب و روز فراغت و آسایش می طلبی و حصول آن در دنیا ممکن نیست و مع هذا یک لحظه بی طلب نیستی راحتی نیز که در دنیا می یابی همچون برقی است که می گذرد و قرار نمی گیرد و آنگه کدام برق برقی پر تگرگی پر باران پر برف پر محنت مثلا کسی عزم انطالیه کرده است و سوی قیصریه می رود امید دارد که به انطالیه رسد و سعی را ترک نمی کند مع انه که ممکن نیست که ازین راه به انطالیه رسد الا آنک به راه انطالیه می رود اگرچه لنگ است و ضعیف است اما هم برسد چون منتهای راه اینست چون کار دنیا بی رنج میسر نمی شود و کار آخرت همچنین باری این رنج را سوی آخرت صرف کن تا ضایع نباشد تو می گویی که ای محمد دین ما را بستان که من نمی آسایم دین ما کسی را کی رها کند تا او را به مقصود نرساند گویند که معلمی از بینوایی در فصل زمستان دراعه کتان یکتا پوشیده بود مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود می گذرانید و سرش در آب پنهان کودکان پشتش را دیدند و گفتند استاد اینک پوستینی در جوی افتاده است و ترا سرماست آن را بگیر استاد از غایت احتیاج و سرما درجست که پوستین را بگیرد خرس تیز چنگال در وی زد استاد در آب گرفتار خرس شد کودکان بانگ می داشتند که ای استاد یا پوستین را بیاور و اگر نمی توانی رها کن تو بیا گفت من پوستین را رها می کنم پوستین مرا رها نمی کند چه چاره کنم شوق حق ترا کی گذارد اینجا شکرست که به دست خویشتن نیستیم به دست حقیم همچنانک طفل در کوچکی جز شیر و مادر را نمی داند حق تعالی او را هیچ آنجا رها کرد پیشتر آوردش به نان خوردن و بازی کردن و همچنانش از آنجا کشانید تا به مقام رسانید و همچنین در این حالت که این طفل است به نسبت به آن عالم و این پستانی دیگرست نگذارد و ترا بآنجا برساند که دانی که این طفلی بود و چیزی نبود فعجبت من قوم یجرون الی الجنة بالسلاسل والاغلال- خذوه فغلوه ثم النعیم صلوه ثم الوصال صلوه ثم الجمال صلوه ثم الکمال صلوه صیادان ماهی را یکبار نمی کشند چنگال در حلقوم چون رفته باشد پاره می کشند تا خونش می رود و سست و ضعیف می گردد بازش رها می کنند و همچنین باز می کشند تا بکلی ضعیف شود چنگال عشق چون در کام آدمی میفتد حق تعالی او را به تدریج می کشد که آن قوت ها و خون های باطل که دروست پاره پاره ازو برود که ان الله یقبض و یبسط لااله الا الله ایمان عام است و ایمان خاص آنست که لاهو الا هو همچنانک کسی در خواب می بیند که پادشاه شده است و بر تخت نشسته و غلامان و حاجبان و امیران بر اطراف او استاده می گوید که من می باید که پادشاه باشم و پادشاهی نیست غیر من این را در خواب می گوید چون بیدار شود و کس را در خانه نبیند جز خود  این بار بگوید که منم و جز من کسی نیست اکنون این را چشم بیدار می باید چشم خوابناک این را نتواند دیدن و این وظیفه ی او نیست هر طایفه ای طایفه ی دگر را نفی می کند اینها می گویند که ما حقیم و وحی ما راست و ایشان باطلند و ایشان نیز اینها را همچنین می گویند و همچنین هفتاد و دو ملت نفی همدگر می کنند پس به اتفاق می گویند که همه را وحی نیست پس در نیستی وحی همه متفق باشند و ازین جمله یکی را هست بر این هم متفقند اکنون ممیزی کیسی مؤمنی باید که بداند که آن یک کدام است که المومن کیس ممیز فطن عاقل و ایمان همان تمیز و ادراک است سؤال کرد که اینها که نمی دانند بسیارند و آنها که می دانند اندکند اگر به این مشغول خواهیم شدن که تمیز کنیم میان آنها که نمی دانند و گوهری ندارند و میان آنها که دارند درازنایی کشد فرمود که اینها که نمی دانند اگرچه بسیارند اما اندکی را چون بدانی همه را دانسته باشی همچنانک مشتی گندم را چون دانستی همه انبارهای عالم را دانستی و اگر پاره ای شکر را چشیدی اگر صد لون حلوا سازند از شکر دانی که در آنجا شکرست چون شکر را دانسته ای کسی که شاخی از شکر بخورد چون شکر را نشناسد مگر او را دو شاخ باشد شما را اگر این سخن مکرر می نماید از آن باشد که شما درس نخستین را فهم نکرده اید پس لازم شد ما را هر روز این گفتن همچنانک معلمی بود کودکی سه ماه پیش او بود از اﻟﻒ چیزی ندارد نگذشته بود پدر کودک آمد که ما در خدمت تقصیر نمی کنیم و اگر تقصیر رفت فرما که زیادت خدمت کنیم گفت نی از شما تقصیری نیست اما کودک ازین نمی گذرد او را پیش خواند و گفت بگو اﻟﻒ چیزی ندارد گفت چیزی ندارد اﻟﻒ نمی توانست گفتن معلم گفت حال اینست که می بینی چون ازین نگذشت و این را نیاموخت من وی را سبق نو چون دهم گفت الحمدلله رب العالمین گفتیم از آن نیست که نان و نعمت کم شد نان و نعمت بی نهایت است اما اشتها نماند و مهمانان سیر شدند جهت آن گفته می شود الحمدلله این نان و نعمت به نان و نعمت دنیا نماند زیرا که نان و نعمت دنیا را بی اشتها چندانکه خواهی به زور توان خوردن چون جمادست هر جاش که کشی با تو می آید روحی ندارد که خود را منع کند از ناجایگاه بخلاف این نعمت الهی که حکمت است نعمتی است زنده تا اشتها داری و رغبت تمام می نمایی سوی تو می آید و غذای تو می شود و چون اشتها و میل نماند او را به زور نتوان خوردن و کشیدن  او روی در چادر کشد و روی به تو ننماید حکایات کرامات می فرمود گفت یکی از اینجا به روزی یا به لحظه ای به کعبه رود چندان عجب و کرامات نیست باد سموم را نیز این کرامت هست به یک روز و به یک لحظه هر کجا که خواهد برود کرامات آن باشد که ترا از حال دون به حال عالی آرد و از آنجا اینجا سفر کنی و از جهل به عقل و از جمادی به حیات همچنانک اول خاک بودی جماد بودی تو را به عالم نبات آورد و از عالم نبات سفر کردی به عالم علقه و مضغه و از علقه و مضغه به عالم حیوانی و از حیوانی به عالم انسانی سفر کردی کرامات این باشد حق تعالی این چنین سفر را بر تو نزدیک گردانید در این منازل و راهها که آمدی هیچ در خاطر و وهم تو نبود که خواهی آمدن و از کدام راه آمدی و چون آمدی و ترا آوردند و معین می بینی که آمدی همچنین ترا به صد عالم دیگر گوناگون خواهند بردن منکر مشو و اگر از آن اخبار کنند قبول کن پیش عمر رضی الله عنه کاسه ای پر زهر آوردند به ارمغانی گفت این چه را شاید گفتند این باری آن باشد که کسی را که مصلحت نبینند که او را آشکارا بکشند ازین پاره ای به او دهند مخفی بمیرد و اگر دشمن باشد که به شمشیر او را نتوان کشتن به پاره ای ازین پنهان او را بکشند گفت سخت نیکو چیزی آوردی به من دهید که این را بخورم که در من دشمنی هست عظیم شمشیر به او نمی رسد و در عالم ازو دشمن تر مرا کسی نیست گفتند که این همه حاجت نیست که به یکبار بخوری ازین ذره ای بس باشد این صدهزار کس را بس است گفت آن دشمن نیز یک کس نیست هزار مرده دشمن است و صدهزار کس را نگوسار کرده است بستد آن کاسه را به یکبار درکشید آن گروه که آنجا بودند جمله بیکباره مسلمان شدند و گفتند که دین تو حق است عمر گفت شما همه مسلمان شدید و این کافر هنوز مسلمان نشده است اکنون غرض عمر از آن ایمان این ایمان عام نبود او را آن ایمان بود و زیادت بلک ایمان صدیقان داشت اما غرض او را ایمان انبیا و خاصان و عین الیقین بود و آن توقع داشت چنانک آوازه ی شیری در اطراف جهان شایع گشته بود مردی از برای تعجب از مسافت دور قصد آن بیشه کرد برای دیدن آن شیر یکساله راه مشقت کشید و منازل برید چون در آن بیشه رسید و شیر را از دور بدید ایستاد و بیش نمی توانست رفتن گفتند آخر شما چندین راه قدم نهادیت برای عشق این شیر و این شیر را خاصیتی هست که هرکه پیش او دلیر رود و به عشق دست بر وی مالد هیچ گزندی به وی نمی رساند و اگر کسی ازو ترسان و هراسان باشد شیر از وی خشم می گیرد بلک بعضی را قصد می کند که چه گمان بد است که در حق من می برید چیزی که چنین است یک ساله راه قدم ها زدی اکنون نزدیک شیر رسیدی این استادن چیست قدمی پیشتر نهید کس را زهره نبود که یک قدم پیشتر نهد گفتند آن همه قدمها زدیم آن همه سهل بود یک قدم اینجا نمی توانم زدن اکنون مقصود عمر از آن ایمان آن قدم بود که یک قدم در حضور شیر سوی شیر نهد و آن قدم عظیم نادر است جز کار خاصان و مقربان نیست آن ایمان به جز انبیا را نرسد که دست از جان خود بشستند یار خوش چیزیست زیرا که یار از خیال یار قوت می گیرد و می بالد و حیات می گیرد چه عجب می آید مجنون را خیال لیلی قوت می داد و غذا شد جایی که خیال معشوق مجازی را این قوت و تأثیر باشد که یار او را قوت بخشد یار حقیقی را چه عجب می داری که قوتش بخشد خیال او در صورت و غیبت چه جای خیال است آن خود جان حقیقت هاست آن را خیال نگویند عالم بر خیال قایم است و این عالم را حقیقت می گویی جهت آنک در نظر می آید و محسوس است و آن معانی را که عالم فرع اوست خیال می گویی کار بعکس است خیال خود این عالم است که آن معنی صد چو این پدید آرد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم نو پدید آرد و او کهن نگردد منزه است از نویی و کهنی فرع های او متصفند به کهنی و نویی و او که محدث اینهاست از هر دو منزه است و ورای هر دو است مهندسی خانه ای در دل برانداز کرد و خیال بست که عرضش چندین باشد و طولش چندین باشد و صفه اش چندین و صحنش چندین این را خیال نگویند که آن حقیقت ازین خیال می زاید و فرع این خیال است آری اگر غیر مهندس در دل چنین صورت به خیال آورد و تصور کند آن را خیال گویند و عرفا مردم چنین کس را که بنا نیست و علم آن ندارد گویندش که ترا خیال است

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و ششم - از فقير آن به که سؤال نکنند زیرا که آنچنانست از فقیر آن به که سؤال نکنند زیرا که آنچنانست که او را تحریض می کنی و بر آن می داری که اختراع دروغی کند چرا زیرا که چو او را جسمانیی سؤال کرد او را لازمست جواب گفتن و جواب او آنچنانک حقست به وی نتواند گفتن چون او قابل و لایق آن چنان جواب نیست و لایق لب و دهان او آنچنان لقمه نیست پس او لایق حوصله ی او و طالع او جوابی دروغ اختراع باید کردن تا او دفع گردد و اگرچه هرچ فقیر گوید آن حق باشد و دروغ نباشد ولیکن نسبت با آنچ پیش او آن جوابست و سخن آنست و حق آنست آن دروغ باشد اما شنونده را به نسبت راست باشد و افزون از راست درویشی را شاگردی بود برای او درویزه می کرد روزی از حاصل درویزه او را طعامی آورد و آن درویش بخورد شب محتلم شد پرسید که این طعام را از پیش که آوردی گفت والله من بیست سال است که محتلم نشده ام این اثر لقمه ی او بود و همچنین درویش را احتراز می باید کردن و لقمه ی هر کسی را نباید خوردن که درویش لطیف است در او اثر می کند چیزها بر او ظاهر می شود همچنانک در جامه ی پاک سپید اندکی سیاهی ظاهر شود اما بر جامه ی سیاه که چندین سال از چرک سیاه و رنگ سپیدی ازو گردیده باشد اگر هزارگون چرک و چربش بچکد بر خلق و بر او آن ظاهر نگردد پس چون چنین است درویش را لقمه ی ظالمان و حرام خواران و جسمانیان نباید خوردن در درویش لقمه ی آنکس اثر کند و اندیشه های فاسد از تأثیر آن لقمه ی بیگانه ظاهر شود همچنانک از طعام آن دختر درویش محتلم شد والله اعلم

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و ششم - از فقير آن به که سؤال نکنند زیرا که آنچنانست از فقیر آن به که سؤال نکنند زیرا که آنچنانست که او را تحریض می کنی و بر آن می داری که اختراع دروغی کند چرا زیرا که چو او را جسمانیی سؤال کرد او را لازمست جواب گفتن و جواب او آنچنانک حقست به وی نتواند گفتن چون او قابل و لایق آن چنان جواب نیست و لایق لب و دهان او آنچنان لقمه نیست پس او لایق حوصله ی او و طالع او جوابی دروغ اختراع باید کردن تا او دفع گردد و اگرچه هرچ فقیر گوید آن حق باشد و دروغ نباشد ولیکن نسبت با آنچ پیش او آن جوابست و سخن آنست و حق آنست آن دروغ باشد اما شنونده را به نسبت راست باشد و افزون از راست درویشی را شاگردی بود برای او درویزه می کرد روزی از حاصل درویزه او را طعامی آورد و آن درویش بخورد شب محتلم شد پرسید که این طعام را از پیش که آوردی گفت والله من بیست سال است که محتلم نشده ام این اثر لقمه ی او بود و همچنین درویش را احتراز می باید کردن و لقمه ی هر کسی را نباید خوردن که درویش لطیف است در او اثر می کند چیزها بر او ظاهر می شود همچنانک در جامه ی پاک سپید اندکی سیاهی ظاهر شود اما بر جامه ی سیاه که چندین سال از چرک سیاه و رنگ سپیدی ازو گردیده باشد اگر هزارگون چرک و چربش بچکد بر خلق و بر او آن ظاهر نگردد پس چون چنین است درویش را لقمه ی ظالمان و حرام خواران و جسمانیان نباید خوردن در درویش لقمه ی آنکس اثر کند و اندیشه های فاسد از تأثیر آن لقمه ی بیگانه ظاهر شود همچنانک از طعام آن دختر درویش محتلم شد والله اعلم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و هفتم - اوراد طالبان و سالکان ان باشد که به اجتهاد و بندگی مشغول شوند اوراد طالبان و سالکان آن باشد که به اجتهاد و بندگی مشغول شوند و زمان را که قسمت کرده باشند در هر کاری تا آن زمان موکل شود ایشان را هم چون رقیبی به حکم عادت بدان کار کشد مثلا چون بامداد برخیزد آن ساعت به عبادت اولی تر که نفس ساکن تر است و صافی تر هرکس بدان نوع بندگی که لایق او باشد و اندازه نفس شریف او می کند و بجا می آرد و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون صدهزار صف است هرچند که پاکتر می شود پیشتر می برند و هرچند کمتر می شود به صف پس تر می برند که اخروهن من حیث اخرهن الله این قصه دراز است و ازین دراز هیچ گزیر نیست هرکه این قصه را کوتاه کرد عمر خود را و جان خود را کوتاه کرد الا من عصم الله و اما اوراد واصلان به قدر فهم می گویم آن باشد که بامداد ارواح مقدس و ملایکه مطهر و آن خلق که لایعلمهم الا الله که نام ایشان مخفی داشته است از خلق از غایت غیرت به زیارت ایشان بیایند و رایت الناس یدخلون فی دین الله و الملایکة یدخلون علیهم من کل باب تو پهلوی ایشان نشسته ای و نبینی و از آن سخن ها و سلام ها و خنده ها نشنوی و این چه عجب میآید که بیمار در حالت نزدیک مرگ خیالات بیند که آنکه پهلوی او بود خبر ندارد و نشنود که چه می گوید آن حقایق هزار بار از این خیالات لطیف تر است و این تا بیمار نشود نبیند و نشنود و آن حقایق را تا نمیرد پیش از مرگ نبیند آن زیارت کننده که احوال نازکی اولیا را می داند و عظمت ایشان را و آنچ در خدمت او از اول بامداد چندین ملایک و ارواح مطهر آمده اند بی شمار توقف می کند تا نباید که در میان چنان اوراد درآیند شیخ را زحمت باشد چنانک غلامان به در سرای پادشاه حاضر شوند هر بامداد وردشان آن باشد که هر یک را مقامی معلوم و خدمتی معلوم و پرستشی معلوم بعضی از دور خدمت کنند و پادشاه دریشان ننگرد و نادید آرد الا بندگان پادشاه بینند که فلان خدمت کرد چون پادشاه شد ورد او آن باشد که بندگان بیایند به خدمت وی از هر طرفی زیرا بندگی نماند تخلقوا باخلاق الله حاصل شد کنت له سمعا و بصرا حاصل گشت و این مقامی است سخت عظیم گفتن هم حیف است که عظمت آن به عین و ظی و میم و تی در فهم نیاید اگر اندکی از عظمت آن راه یابد نه عین و نه مخرج حرف عین ماند نه دست ماند و نه همت ماند از لشکرهای انوار شهر وجود خراب شود ان الملوک اذا دخلوا قریة افسدوها شتری در خانه ی کوچک در آید خانه ویران شود اما در آن خرابی هزار گنج باشد شعر گنج باشد به موضع ویران    سگ بود سگ بجای آبادان  و چون شرح مقام سالکان را دراز گفتیم شرح احوال واصلان را چه گوییم الا آن را نهایت نیست این را نهایت هست نهایت سالکان وصال است نهایت واصلان چه باشد آن وصلی که آن را فراق نتواند بودن هیچ انگوری باز غوره نشود و هیچ میوه پخته باز خام نگردد شعر حرام دارم با مردمان سخن گفتن   و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم  والله دراز نمی کنم کوته می کنم شعر خون می خورم و تو باده می پنداری    جان می بری و تو داده می پنداری هرک این را کوتاه کرد چنان بود که راه راست را رها کند و راه بیابان مهلک گیرد که فلان درخت نزدیک است

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و هفتم - اوراد طالبان و سالکان ان باشد که به اجتهاد و بندگی مشغول شوند اوراد طالبان و سالکان آن باشد که به اجتهاد و بندگی مشغول شوند و زمان را که قسمت کرده باشند در هر کاری تا آن زمان موکل شود ایشان را هم چون رقیبی به حکم عادت بدان کار کشد مثلا چون بامداد برخیزد آن ساعت به عبادت اولی تر که نفس ساکن تر است و صافی تر هرکس بدان نوع بندگی که لایق او باشد و اندازه نفس شریف او می کند و بجا می آرد و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون صدهزار صف است هرچند که پاکتر می شود پیشتر می برند و هرچند کمتر می شود به صف پس تر می برند که اخروهن من حیث اخرهن الله این قصه دراز است و ازین دراز هیچ گزیر نیست هرکه این قصه را کوتاه کرد عمر خود را و جان خود را کوتاه کرد الا من عصم الله و اما اوراد واصلان به قدر فهم می گویم آن باشد که بامداد ارواح مقدس و ملایکه مطهر و آن خلق که لایعلمهم الا الله که نام ایشان مخفی داشته است از خلق از غایت غیرت به زیارت ایشان بیایند و رایت الناس یدخلون فی دین الله و الملایکة یدخلون علیهم من کل باب تو پهلوی ایشان نشسته ای و نبینی و از آن سخن ها و سلام ها و خنده ها نشنوی و این چه عجب میآید که بیمار در حالت نزدیک مرگ خیالات بیند که آنکه پهلوی او بود خبر ندارد و نشنود که چه می گوید آن حقایق هزار بار از این خیالات لطیف تر است و این تا بیمار نشود نبیند و نشنود و آن حقایق را تا نمیرد پیش از مرگ نبیند آن زیارت کننده که احوال نازکی اولیا را می داند و عظمت ایشان را و آنچ در خدمت او از اول بامداد چندین ملایک و ارواح مطهر آمده اند بی شمار توقف می کند تا نباید که در میان چنان اوراد درآیند شیخ را زحمت باشد چنانک غلامان به در سرای پادشاه حاضر شوند هر بامداد وردشان آن باشد که هر یک را مقامی معلوم و خدمتی معلوم و پرستشی معلوم بعضی از دور خدمت کنند و پادشاه دریشان ننگرد و نادید آرد الا بندگان پادشاه بینند که فلان خدمت کرد چون پادشاه شد ورد او آن باشد که بندگان بیایند به خدمت وی از هر طرفی زیرا بندگی نماند تخلقوا باخلاق الله حاصل شد کنت له سمعا و بصرا حاصل گشت و این مقامی است سخت عظیم گفتن هم حیف است که عظمت آن به عین و ظی و میم و تی در فهم نیاید اگر اندکی از عظمت آن راه یابد نه عین و نه مخرج حرف عین ماند نه دست ماند و نه همت ماند از لشکرهای انوار شهر وجود خراب شود ان الملوک اذا دخلوا قریة افسدوها شتری در خانه ی کوچک در آید خانه ویران شود اما در آن خرابی هزار گنج باشد شعر گنج باشد به موضع ویران    سگ بود سگ بجای آبادان  و چون شرح مقام سالکان را دراز گفتیم شرح احوال واصلان را چه گوییم الا آن را نهایت نیست این را نهایت هست نهایت سالکان وصال است نهایت واصلان چه باشد آن وصلی که آن را فراق نتواند بودن هیچ انگوری باز غوره نشود و هیچ میوه پخته باز خام نگردد شعر حرام دارم با مردمان سخن گفتن   و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم  والله دراز نمی کنم کوته می کنم شعر خون می خورم و تو باده می پنداری    جان می بری و تو داده می پنداری هرک این را کوتاه کرد چنان بود که راه راست را رها کند و راه بیابان مهلک گیرد که فلان درخت نزدیک است

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و هشتم - قال الجراّح المسیحی شرب عندی طایفةٌ قال الجراح المسیحی شرب عندی طایفة من اصحاب شیخ صدرالدین و قالوا لی کان عیسی هوالله کما نزعمون و نحن نعرف ان ذاک حق لیکن نکتم و ننکر قاصدا محافظة للملة قال مولانا رضی الله عنه کذب عدوالله و حاشالله هذا کلام من سکر من نبیذ الشیطان الضال الذلیل المذل المطرود من جناب الحق و کیف یجوزان یکون شخص ضعیف یهرب من مکر الیهود من بقعة الی بقعة وصورته اقل من الذراعین حافظا لسبع السموات ثخاتة کل سمآء خمسمأیة عام و بین کل سمآء الی سماء خمسمایة عام ثخاتة کل ارض خمسمایة عام و بین کل ارض الی ارض خمسمایة عام و تحت العرش بحر عمقه هکذا ولله ملک ذاک البحر الی کعبه و اضعاف هذا کیف یعترف عقلک ان یکون مصرفها و مدبرها اضعف الصور ثم قبل عیسی من کان خالق السموات و الارض سبحانه عما یقول الظالمون قال المسیحی خاکی بر خاک رفت و پاکی بر پاک قال اذا کان روح عیسی هوالله فاین راح روحه و انما یروح الراح الی اصله و خالقه و اذا کان الاصل هو و الخالق این یروح قال المسیحی نحن وجدناهکذا فاتخذناه ملة قلت انت اذا وجدت و ورثت من ترکة ابیک ذهبا قلبا اسود فاسدا ماتبدله بذهب صحیح المعیار صافیا عن الغل و الغش بل تأخذ القلب و نقول وجدنا هذا اوبقیت من ابیک یدا شلآء و وجدت دوآء و طبیبا یصلح یدک الاشل ماتقبل و تقول وجدت یدی هکذا اشل فلاارغب الی تبدیله اووجدت مآء مالحا فی ضیعة مات فیها ابوک و تربیت فیهاثم هدیت الی ضیعة اخری ماؤها عذب و نباتها حلو و اهلها اصحاء ماترغب الی النقل الیها و الشرب من المآء العذب یذهب عنک الامراض و العلل بل تقول انا وجدنا تلک الضعیة و ماء ها المالح المورث للعلل فتمسک بما وجدنا حاشا لایفعل هذا و لایقول هذا من کان عاقلا اوذا حس صحیح ان الله تعالی اعطالک عقلا علی حدة غیرعقل ابیک ونظرا علی حدة غیر نظر ابیک و تمییز اعلی حدة فلم تعطل نظرک و عقلک و تتبع عقلا یردیک ولایهدیک یوراش کان ابوه اسکافا فلما وصل الی حضرة السلطان و علم اداب الملوک و السلاح داریة و اعطاه اعلی المناصب قط ما قال انا وجدنا ابأنااساکفا فلا نرید هذه المرتبة بل اعطنی ایها السلطان دکانا فی السوق اتعانی الاساکفیة بل الکلب مع کمال خسته اذا علم الصید و صار صیادا للسلطان نسی ماوجد من ابیه و امه و هو السکون فی المتین و الخربات و الحرص علی الجیف بل یتبع خیل السلطان و یتابع الصیود و کذا الباز اذا ادبه السلطان قط لایقول انا وجدنا من اباینا قفار الجبال و اکل المیتات فلا نلتفت الی طبل السلطان ولاالی صیده فاذا کان عقل الحیوان یتشبث بما وجد احسن مماورث من ابویه فمن السمج الفاحش ان یکون الانسان و الذی تفضل علی اهل الارض بالعقل و التمیز اقل من الحیوان نعوذ بالله من ذلک نعم یصح ان یقول ان رب عیسی علیه السلام اعز عیسی و قربه قمن خدمه فقد خدم الرب و من اطاعه فقد اطاع الرب فاذا بعث الله نبیا افضل من عیسی اظهر علی یده ما اظهر علی ید عیسی و الزیادة یجب متابعة ذلک النبی لله تعالی لالعینه و لایعبد لعینه الا الله ولا یحب الا الله و انما یحب غیرالله لله تعالی و ان الی ربک المنتهی یعنی منتهی ان تحب الشیء لغیره و تطلبه لغیره حتی بنتهی الی الله فتحیته لعینه کعبه را جامه کردن از هوس است یاء بیتی حمال کعبه بس است لیس التکحل فی العینین کالکحل کما ان خلاقة الثیاب و رثاثتها یکتم لطف الغناء و الاحتشام فکذلک جودة الثیاب و حسن الکسوة تکتم سیماء الفقرآء و جمالهم و کمالهم اذا تخرق ثوب الفقیر انفتح قلبه

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و هشتم - قال الجراّح المسیحی شرب عندی طایفةٌ قال الجراح المسیحی شرب عندی طایفة من اصحاب شیخ صدرالدین و قالوا لی کان عیسی هوالله کما نزعمون و نحن نعرف ان ذاک حق لیکن نکتم و ننکر قاصدا محافظة للملة قال مولانا رضی الله عنه کذب عدوالله و حاشالله هذا کلام من سکر من نبیذ الشیطان الضال الذلیل المذل المطرود من جناب الحق و کیف یجوزان یکون شخص ضعیف یهرب من مکر الیهود من بقعة الی بقعة وصورته اقل من الذراعین حافظا لسبع السموات ثخاتة کل سمآء خمسمأیة عام و بین کل سمآء الی سماء خمسمایة عام ثخاتة کل ارض خمسمایة عام و بین کل ارض الی ارض خمسمایة عام و تحت العرش بحر عمقه هکذا ولله ملک ذاک البحر الی کعبه و اضعاف هذا کیف یعترف عقلک ان یکون مصرفها و مدبرها اضعف الصور ثم قبل عیسی من کان خالق السموات و الارض سبحانه عما یقول الظالمون قال المسیحی خاکی بر خاک رفت و پاکی بر پاک قال اذا کان روح عیسی هوالله فاین راح روحه و انما یروح الراح الی اصله و خالقه و اذا کان الاصل هو و الخالق این یروح قال المسیحی نحن وجدناهکذا فاتخذناه ملة قلت انت اذا وجدت و ورثت من ترکة ابیک ذهبا قلبا اسود فاسدا ماتبدله بذهب صحیح المعیار صافیا عن الغل و الغش بل تأخذ القلب و نقول وجدنا هذا اوبقیت من ابیک یدا شلآء و وجدت دوآء و طبیبا یصلح یدک الاشل ماتقبل و تقول وجدت یدی هکذا اشل فلاارغب الی تبدیله اووجدت مآء مالحا فی ضیعة مات فیها ابوک و تربیت فیهاثم هدیت الی ضیعة اخری ماؤها عذب و نباتها حلو و اهلها اصحاء ماترغب الی النقل الیها و الشرب من المآء العذب یذهب عنک الامراض و العلل بل تقول انا وجدنا تلک الضعیة و ماء ها المالح المورث للعلل فتمسک بما وجدنا حاشا لایفعل هذا و لایقول هذا من کان عاقلا اوذا حس صحیح ان الله تعالی اعطالک عقلا علی حدة غیرعقل ابیک ونظرا علی حدة غیر نظر ابیک و تمییز اعلی حدة فلم تعطل نظرک و عقلک و تتبع عقلا یردیک ولایهدیک یوراش کان ابوه اسکافا فلما وصل الی حضرة السلطان و علم اداب الملوک و السلاح داریة و اعطاه اعلی المناصب قط ما قال انا وجدنا ابأنااساکفا فلا نرید هذه المرتبة بل اعطنی ایها السلطان دکانا فی السوق اتعانی الاساکفیة بل الکلب مع کمال خسته اذا علم الصید و صار صیادا للسلطان نسی ماوجد من ابیه و امه و هو السکون فی المتین و الخربات و الحرص علی الجیف بل یتبع خیل السلطان و یتابع الصیود و کذا الباز اذا ادبه السلطان قط لایقول انا وجدنا من اباینا قفار الجبال و اکل المیتات فلا نلتفت الی طبل السلطان ولاالی صیده فاذا کان عقل الحیوان یتشبث بما وجد احسن مماورث من ابویه فمن السمج الفاحش ان یکون الانسان و الذی تفضل علی اهل الارض بالعقل و التمیز اقل من الحیوان نعوذ بالله من ذلک نعم یصح ان یقول ان رب عیسی علیه السلام اعز عیسی و قربه قمن خدمه فقد خدم الرب و من اطاعه فقد اطاع الرب فاذا بعث الله نبیا افضل من عیسی اظهر علی یده ما اظهر علی ید عیسی و الزیادة یجب متابعة ذلک النبی لله تعالی لالعینه و لایعبد لعینه الا الله ولا یحب الا الله و انما یحب غیرالله لله تعالی و ان الی ربک المنتهی یعنی منتهی ان تحب الشیء لغیره و تطلبه لغیره حتی بنتهی الی الله فتحیته لعینه کعبه را جامه کردن از هوس است یاء بیتی حمال کعبه بس است لیس التکحل فی العینین کالکحل کما ان خلاقة الثیاب و رثاثتها یکتم لطف الغناء و الاحتشام فکذلک جودة الثیاب و حسن الکسوة تکتم سیماء الفقرآء و جمالهم و کمالهم اذا تخرق ثوب الفقیر انفتح قلبه

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و نهم - سری هست که به کلاه زرّین آراسته شود و سری هست سری هست که به کلاه زرین آراسته شود و سری هست که به کلاه زرین و تاج مرصع جمال جعد او پوشیده شود زیرا که جعد خوبان جذاب عشق است او آن تختگاه دل هاست تاج زرین جماد است پوشنده آن معشوق فؤاد است انگشتری سلیمان علیه السلام در همه چیزها جستیم در فقر یافتیم به این شاهد هم همه سکن ها کردیم به هیچ چیز چنان راضی نشد که بدین آخر من روسبی باره ام از خردکی خردگی کار من این بوده است بدانم مانع ها را این برگیرد پرده ها را این بسوزد اصل همه طاعت ها اینست باقی فروعست چنانکه حلق گوسفند نبری در پاچه ی او دردمی چه منفعت کند صوم سوی عدم برد که آخر همه خوشی ها آنجاست والله مع الصابرین هرچه در بازار دکانی است یا مشروبی و متاعی و یا پیشه ای سررشته ی هر یکی از آنها حاجت است در نفس انسان و آن سررشته ی پنهانست تا آن چیز بایست نشود آن سررشته نجنبد و پیدا نشود همچنان هر ملتی و هر دینی و هر کرامتی و معجزه ای و احوال انبیا را از هر یکی آنها را سررشته ای است در روح انسانی تا آن بایست نشود آن سررشته نجنبد و ظاهر نشود کل شییء احصیناه فی امام مبین گفت فاعل نیکی و بدی یک چیز است یا دو چیز جواب ازین رو که وقت تردد در مناظره اند قطعا دو باشد که یک کس با خود مخالفت نکند و ازین رو که لاینفک است بدی از نیکی زیرا که نیکی ترک بدی است و ترک بدی بی بدی محال است بیان آنک نیکی ترک بدیست که اگر داعیه بدی نبود ترک نیکی نبود پس دو چیز نبود چنانکه مجوس گفتند که یزدان خالق نیکویی هاست و اهرمن خالق بدی هاست و مکروهات جواب گفتیم که محبوبات از مکروهات جدا نیست زیرا محبوب بی مکروه محالست زیراکه محبوب زوال مکروه است و زوال مکروه بی مکروه محالست شادی زوال غمست و زوال غم بی غم محالست پس یکی باشد لایتجزی گفتم تا چیزی فانی نشود فایده او ظاهر نشود چنانک سخن تا حروف او فانی نشود در نطق فایده ی آن به مستمع نرسد هرکه عارف را بد گوید آن نیک گفتن عارفست در حقیقت زیرا عارف از آن صفت گریزان است که نکوهش بر وی نشیند عارف عدو آن صفت است پس بدگوینده ی آن صفت بدگوینده ی عدو عارف باشد و ستاینده ی عارف بود از آنکه عارف از چنین مذمومی می گریزد و گریزنده از مذموم محمود باشد و بضدها تتبین الاشیاء پس به حقیقت عارف می داند که او عدو من نیست و نکوهنده ی من نیست که من مثل باغ خرمم و گرد من دیوار است و بر آن دیوار حدث هاست و خارهاست هرک می گذرد باغ را نمی بیند آن دیوار و آلایش را می بیند و بد آن را می گوید پس باغ با او چه خشم گیرد الا این بد گفتن او را زیان کارست که او را با این دیوار می باید ساختن تا به باغ رسیدن پس به نکوهش این دیوار از باغ دور ماند پس خود را هلاک کرده باشد پس مصطفی صلوات الله علیه گفت انا الضحوک القتول یعنی مرا عدوی نیست تا در قهر او خشمگین باشد او جهت آن می کشد کافر را به یک نوع تا آن کافر خود را نکشد به صد لون لاجرم ضحوک باشد درین کشتن

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و نهم - سری هست که به کلاه زرّین آراسته شود و سری هست سری هست که به کلاه زرین آراسته شود و سری هست که به کلاه زرین و تاج مرصع جمال جعد او پوشیده شود زیرا که جعد خوبان جذاب عشق است او آن تختگاه دل هاست تاج زرین جماد است پوشنده آن معشوق فؤاد است انگشتری سلیمان علیه السلام در همه چیزها جستیم در فقر یافتیم به این شاهد هم همه سکن ها کردیم به هیچ چیز چنان راضی نشد که بدین آخر من روسبی باره ام از خردکی خردگی کار من این بوده است بدانم مانع ها را این برگیرد پرده ها را این بسوزد اصل همه طاعت ها اینست باقی فروعست چنانکه حلق گوسفند نبری در پاچه ی او دردمی چه منفعت کند صوم سوی عدم برد که آخر همه خوشی ها آنجاست والله مع الصابرین هرچه در بازار دکانی است یا مشروبی و متاعی و یا پیشه ای سررشته ی هر یکی از آنها حاجت است در نفس انسان و آن سررشته ی پنهانست تا آن چیز بایست نشود آن سررشته نجنبد و پیدا نشود همچنان هر ملتی و هر دینی و هر کرامتی و معجزه ای و احوال انبیا را از هر یکی آنها را سررشته ای است در روح انسانی تا آن بایست نشود آن سررشته نجنبد و ظاهر نشود کل شییء احصیناه فی امام مبین گفت فاعل نیکی و بدی یک چیز است یا دو چیز جواب ازین رو که وقت تردد در مناظره اند قطعا دو باشد که یک کس با خود مخالفت نکند و ازین رو که لاینفک است بدی از نیکی زیرا که نیکی ترک بدی است و ترک بدی بی بدی محال است بیان آنک نیکی ترک بدیست که اگر داعیه بدی نبود ترک نیکی نبود پس دو چیز نبود چنانکه مجوس گفتند که یزدان خالق نیکویی هاست و اهرمن خالق بدی هاست و مکروهات جواب گفتیم که محبوبات از مکروهات جدا نیست زیرا محبوب بی مکروه محالست زیراکه محبوب زوال مکروه است و زوال مکروه بی مکروه محالست شادی زوال غمست و زوال غم بی غم محالست پس یکی باشد لایتجزی گفتم تا چیزی فانی نشود فایده او ظاهر نشود چنانک سخن تا حروف او فانی نشود در نطق فایده ی آن به مستمع نرسد هرکه عارف را بد گوید آن نیک گفتن عارفست در حقیقت زیرا عارف از آن صفت گریزان است که نکوهش بر وی نشیند عارف عدو آن صفت است پس بدگوینده ی آن صفت بدگوینده ی عدو عارف باشد و ستاینده ی عارف بود از آنکه عارف از چنین مذمومی می گریزد و گریزنده از مذموم محمود باشد و بضدها تتبین الاشیاء پس به حقیقت عارف می داند که او عدو من نیست و نکوهنده ی من نیست که من مثل باغ خرمم و گرد من دیوار است و بر آن دیوار حدث هاست و خارهاست هرک می گذرد باغ را نمی بیند آن دیوار و آلایش را می بیند و بد آن را می گوید پس باغ با او چه خشم گیرد الا این بد گفتن او را زیان کارست که او را با این دیوار می باید ساختن تا به باغ رسیدن پس به نکوهش این دیوار از باغ دور ماند پس خود را هلاک کرده باشد پس مصطفی صلوات الله علیه گفت انا الضحوک القتول یعنی مرا عدوی نیست تا در قهر او خشمگین باشد او جهت آن می کشد کافر را به یک نوع تا آن کافر خود را نکشد به صد لون لاجرم ضحوک باشد درین کشتن

%0
10 Bölüm