Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلوات‌الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره آنچنان که یوسف از زندانیی با نیازی خاضعی سعدانیی خواست یاری گفت چون بیرون روی پیش شه گردد امورت مستوی یاد من کن پیش تخت آن عزیز تا مرا هم واخرد زین حبس نیز کی دهد زندانیی در اقتناص مرد زندانی دیگر را خلاص اهل دنیا جملگان زندانیند انتظار مرگ دار فانیند جز مگر نادر یکی فردانیی تن به زندان جان او کیوانیی پس جزای آنک دید او را معین ماند یوسف حبس در بضع سنین یاد یوسف دیو از عقلش سترد وز دلش دیو آن سخن از یاد برد زین گنه کامد از آن نیکوخصال ماند در زندان ز داور چند سال که چه تقصیر آمد از خورشید داد تا تو چون خفاش افتی در سواد هین چه تقصیر آمد از بحر و سحاب تا تو یاری خواهی از ریگ و سراب عام اگر خفاش طبعند و مجاز یوسفا داری تو آخر چشم باز گر خفاشی رفت در کور و کبود باز سلطان دیده را باری چه بود پس ادب کردش بدین جرم اوستاد که مساز از چوب پوسیده عماد لیک یوسف را به خود مشغول کرد تا نیاید در دلش زان حبس درد آنچنانش انس و مستی داد حق که نه زندان ماند پیشش نه غسق نیست زندانی وحش تر از رحم ناخوش و تاریک و پرخون و وخم چون گشادت حق دریچه سوی خویش در رحم هر دم فزاید تنت بیش اندر آن زندان ز ذوق بی قیاس خوش شکفت از غرس جسم تو حواس زان رحم بیرون شدن بر تو درشت می گریزی از زهارش سوی پشت راه لذت از درون دان نه از برون ابلهی دان جستن قصر و حصون آن یکی در کنج مسجد مست و شاد وآن دگر در باغ ترش و بی مراد قصر چیزی نیست ویران کن بدن گنج در ویرانی است ای میر من این نمی بینی که در بزم شراب مست آنگه خوش شود کو شد خراب گرچه پر نقش است خانه برکنش گنج جو و از گنج آبادان کنش خانه پر نقش تصویر و خیال وین صور چون پرده بر گنج وصال پرتو گنجست و تابش های زر که درین سینه همی جوشد صور هم ز لطف و عکس آب با شرف پرده شد بر روی آب اجزای کف هم ز لطف و جوش جان با ثمن پرده ای بر روی جان شد شخص تن پس مثل بشنو که در افواه خاست که اینچ بر ماست ای برادر هم ز ماست زین حجاب این تشنگان کف پرست زآب صافی اوفتاده دوردست آفتابا با چو تو قبله و امیم شب پرستی و خفاشی می کنیم سوی خود کن این خفاشان را مطار زین خفاشیشان بخر ای مستجار این جوان زین جرم ضالست و مغیر که به من آمد ولی او را مگیر در عمادالملک این اندیشه ها گشته جوشان چون اسد در بیشه ها ایستاده پیش سلطان ظاهرش در ریاض غیب جان طایرش چون ملایک او به اقلیم الست هر دمی می شد به شرب تازه مست اندرون سور و برون چون پرغمی در تن همچون لحد خوش عالمی او درین حیرت بد و در انتظار تا چه پیدا آید از غیب و سرار اسپ را اندر کشیدند آن زمان پیش خوارمشاه سرهنگان کشان الحق اندر زیر این چرخ کبود آنچنان کره به قد و تگ نبود می ربودی رنگ او هر دیده را مرحب آن از برق و مه زاییده را همچو مه همچون عطارد تیزرو گوییی صرصر علف بودش نه جو ماه عرصه آسمان را در شبی می برد اندر مسیر و مذهبی چون به یک شب مه برید ابراج را از چه منکر می شوی معراج را صد چو ماهست آن عجب در یتیم که به یک ایماء او شد مه دو نیم آن عجب کو در شکاف مه نمود هم به قدر ضعف حس خلق بود کار و بار انبیا و مرسلون هست از افلاک و اخترها برون تو برون رو هم ز افلاک و دوار وانگهان نظاره کن آن کار و بار در میان بیضه ای چون فرخ ها نشنوی تسبیح مرغان هوا معجزات اینجا نخواهد شرح گشت ز اسپ و خوارمشاه گو و سرگذشت آفتاب لطف حق بر هر چه تافت از سگ و از اسپ فر کهف یافت تاب لطفش را تو یکسان هم مدان سنگ را و لعل را داد او نشان لعل را زان هست گنج مقتبس سنگ را گرمی و تابانی و بس آنک بر دیوار افتد آفتاب آنچنان نبود کز آب و اضطراب چون دمی حیران شد از وی شاه فرد روی خود سوی عماد الملک کرد کای اچی بس خوب اسپی نیست این از بهشتست این مگر نه از زمین پس عماد الملک گفتش ای خدیو چون فرشته گردد از میل تو دیو در نظر آنچ آوری گردید نیک بس گش و رعناست این مرکب ولیک هست ناقص آن سر اندر پیکرش چون سر گاوست گویی آن سرش در دل خوارمشه این دم کار کرد اسپ را در منظر شه خوار کرد چون غرض دلاله گشت و واصفی از سه گز کرباس یابی یوسفی چونک هنگام فراق جان شود دیو دلال در ایمان شود پس فروشد ابله ایمان را شتاب اندر آن تنگی به یک ابریق آب وان خیالی باشد و ابریق نی قصد آن دلال جز تخریق نی این زمان که تو صحیح و فربهی صدق را بهر خیالی می دهی می فروشی هر زمانی در کان هم چو طفلی می ستانی گردگان پس در آن رنجوری روز اجل نیست نادر گر بود اینت عمل در خیالت صورتی جوشیده ای همچو جوزی وقت دق پوسیده ای هست از آغاز چون بدر آن خیال لیک آخر می شود هم چون هلال گر تو اول بنگری چون آخرش فارغ آیی از فریب فاترش جوز پوسیده ست دنیا ای امین امتحانش کم کن از دورش ببین شاه دید آن اسپ را با چشم حال وآن عمادالملک با چشم مآل چشم شه دو گز همی دید از لغز چشم آن پایان نگر پنجاه گز آن چه سرمه ست آنک یزدان می کشد کز پس صد پرده بیند جان رشد چشم مهتر چون به آخر بود جفت پس بدان دیده جهان را جیفه گفت زین یکی ذمش که بشنود او وحسپ پس فسرد اندر دل شه مهر اسپ چشم خود بگذاشت و چشم او گزید هوش خود بگذاشت و قول او شنید این بهانه بود و آن دیان فرد از نیاز آن در دل شه سرد کرد در ببست از حسن او پیش بصر آن سخن بد در میان چون بانگ در پرده کرد آن نکته را بر چشم شه که از آن پرده نماید مه سیه پاک بنایی که بر سازد حصون در جهان غیب از گفت و فسون بانگ در دان گفت را از قصر راز تا که بانگ وا شده ست این یا فراز بانگ در محسوس و در از حس برون تبصرون این بانگ و در لاتبصرون چنگ حکمت چونک خوش آواز شد تا چه در از روض جنت باز شد بانگ گفت بد چو دروا می شود از سقر تا خود چه در وامی شود بانگ در بشنو چو دوری از درش ای خنک او را که واشد منظرش چون تو می بینی که نیکی می کنی بر حیات و راحتی بر می زنی چونک تقصیر و فسادی می رود آن حیات و ذوق پنهان می شود دید خود مگذار از دید خسان که به مردارت کشند این کرکسان چشم چون نرگس فروبندی که چی هین عصاام کش که کورم ای اچی وان عصاکش که گزیدی در سفر خود ببینی باشد از تو کورتر دست کورانه به حبل الله زن جز بر امر و نهی یزدانی متن چیست حبل الله رها کردن هوا کین هوا شد صرصری مر عاد را خلق در زندان نشسته از هواست مرغ را پرها ببسته از هواست ماهی اندر تابه گرم از هواست رفته از مستوریان شرم از هواست خشم شحنه شعله نار از هواست چارمیخ و هیبت دار از هواست شحنه اجسام دیدی بر زمین شحنه احکام جان را هم ببین روح را در غیب خود اشکنجه هاست لیک تا نجهی شکنجه در خفاست چون رهیدی بینی اشکنجه و دمار زانک ضد از ضد گردد آشکار آنک در چه زاد و در آب سیاه او چه داند لطف دشت و رنج چاه چون رها کردی هوا از بیم حق در رسد سغراق از تسنیم حق لا تطرق فی هواک سل سبیل من جناب الله نحو السلسبیل لا تکن طوع الهوی مثل الحشیش ان ظل العرش اولی من عریش گفت سلطان اسپ را وا پس برید زودتر زین مظلمه بازم خرید با دل خود شه نفرمود این قدر شیر را مفریب زین راس البقر پای گاو اندر میان آری ز داو رو ندوزد حق بر اسپی شاخ گاو بس مناسب صنعتست این شهره زاو کی نهد بر جسم اسپ او عضو گاو زاو ابدان را مناسب ساخته قصرهای منتقل پرداخته در میان قصرها تخریج ها از سوی این سوی آن صهریج ها وز درونشان عالمی بی منتها در میان خرگهی چندین فضا گه چو کابوسی نماید ماه را گه نماید روضه قعر چاه را قبض و بسط چشم دل از ذوالجلال دم به دم چون می کند سحر حلال زین سبب درخواست از حق مصطفی زشت را هم زشت و حق را حق نما تا به آخر چون بگردانی ورق از پشیمانی نه افتم در قلق مکر که کرد آن عمادالملک فرد مالک الملکش بدان ارشاد کرد مکر حق سرچشمه این مکرهاست قلب بین اصبعین کبریاست آنک سازد در دلت مکر و قیاس آتشی داند زدن اندر پلاس

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلوات‌الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره آنچنان که یوسف از زندانیی با نیازی خاضعی سعدانیی خواست یاری گفت چون بیرون روی پیش شه گردد امورت مستوی یاد من کن پیش تخت آن عزیز تا مرا هم واخرد زین حبس نیز کی دهد زندانیی در اقتناص مرد زندانی دیگر را خلاص اهل دنیا جملگان زندانیند انتظار مرگ دار فانیند جز مگر نادر یکی فردانیی تن به زندان جان او کیوانیی پس جزای آنک دید او را معین ماند یوسف حبس در بضع سنین یاد یوسف دیو از عقلش سترد وز دلش دیو آن سخن از یاد برد زین گنه کامد از آن نیکوخصال ماند در زندان ز داور چند سال که چه تقصیر آمد از خورشید داد تا تو چون خفاش افتی در سواد هین چه تقصیر آمد از بحر و سحاب تا تو یاری خواهی از ریگ و سراب عام اگر خفاش طبعند و مجاز یوسفا داری تو آخر چشم باز گر خفاشی رفت در کور و کبود باز سلطان دیده را باری چه بود پس ادب کردش بدین جرم اوستاد که مساز از چوب پوسیده عماد لیک یوسف را به خود مشغول کرد تا نیاید در دلش زان حبس درد آنچنانش انس و مستی داد حق که نه زندان ماند پیشش نه غسق نیست زندانی وحش تر از رحم ناخوش و تاریک و پرخون و وخم چون گشادت حق دریچه سوی خویش در رحم هر دم فزاید تنت بیش اندر آن زندان ز ذوق بی قیاس خوش شکفت از غرس جسم تو حواس زان رحم بیرون شدن بر تو درشت می گریزی از زهارش سوی پشت راه لذت از درون دان نه از برون ابلهی دان جستن قصر و حصون آن یکی در کنج مسجد مست و شاد وآن دگر در باغ ترش و بی مراد قصر چیزی نیست ویران کن بدن گنج در ویرانی است ای میر من این نمی بینی که در بزم شراب مست آنگه خوش شود کو شد خراب گرچه پر نقش است خانه برکنش گنج جو و از گنج آبادان کنش خانه پر نقش تصویر و خیال وین صور چون پرده بر گنج وصال پرتو گنجست و تابش های زر که درین سینه همی جوشد صور هم ز لطف و عکس آب با شرف پرده شد بر روی آب اجزای کف هم ز لطف و جوش جان با ثمن پرده ای بر روی جان شد شخص تن پس مثل بشنو که در افواه خاست که اینچ بر ماست ای برادر هم ز ماست زین حجاب این تشنگان کف پرست زآب صافی اوفتاده دوردست آفتابا با چو تو قبله و امیم شب پرستی و خفاشی می کنیم سوی خود کن این خفاشان را مطار زین خفاشیشان بخر ای مستجار این جوان زین جرم ضالست و مغیر که به من آمد ولی او را مگیر در عمادالملک این اندیشه ها گشته جوشان چون اسد در بیشه ها ایستاده پیش سلطان ظاهرش در ریاض غیب جان طایرش چون ملایک او به اقلیم الست هر دمی می شد به شرب تازه مست اندرون سور و برون چون پرغمی در تن همچون لحد خوش عالمی او درین حیرت بد و در انتظار تا چه پیدا آید از غیب و سرار اسپ را اندر کشیدند آن زمان پیش خوارمشاه سرهنگان کشان الحق اندر زیر این چرخ کبود آنچنان کره به قد و تگ نبود می ربودی رنگ او هر دیده را مرحب آن از برق و مه زاییده را همچو مه همچون عطارد تیزرو گوییی صرصر علف بودش نه جو ماه عرصه آسمان را در شبی می برد اندر مسیر و مذهبی چون به یک شب مه برید ابراج را از چه منکر می شوی معراج را صد چو ماهست آن عجب در یتیم که به یک ایماء او شد مه دو نیم آن عجب کو در شکاف مه نمود هم به قدر ضعف حس خلق بود کار و بار انبیا و مرسلون هست از افلاک و اخترها برون تو برون رو هم ز افلاک و دوار وانگهان نظاره کن آن کار و بار در میان بیضه ای چون فرخ ها نشنوی تسبیح مرغان هوا معجزات اینجا نخواهد شرح گشت ز اسپ و خوارمشاه گو و سرگذشت آفتاب لطف حق بر هر چه تافت از سگ و از اسپ فر کهف یافت تاب لطفش را تو یکسان هم مدان سنگ را و لعل را داد او نشان لعل را زان هست گنج مقتبس سنگ را گرمی و تابانی و بس آنک بر دیوار افتد آفتاب آنچنان نبود کز آب و اضطراب چون دمی حیران شد از وی شاه فرد روی خود سوی عماد الملک کرد کای اچی بس خوب اسپی نیست این از بهشتست این مگر نه از زمین پس عماد الملک گفتش ای خدیو چون فرشته گردد از میل تو دیو در نظر آنچ آوری گردید نیک بس گش و رعناست این مرکب ولیک هست ناقص آن سر اندر پیکرش چون سر گاوست گویی آن سرش در دل خوارمشه این دم کار کرد اسپ را در منظر شه خوار کرد چون غرض دلاله گشت و واصفی از سه گز کرباس یابی یوسفی چونک هنگام فراق جان شود دیو دلال در ایمان شود پس فروشد ابله ایمان را شتاب اندر آن تنگی به یک ابریق آب وان خیالی باشد و ابریق نی قصد آن دلال جز تخریق نی این زمان که تو صحیح و فربهی صدق را بهر خیالی می دهی می فروشی هر زمانی در کان هم چو طفلی می ستانی گردگان پس در آن رنجوری روز اجل نیست نادر گر بود اینت عمل در خیالت صورتی جوشیده ای همچو جوزی وقت دق پوسیده ای هست از آغاز چون بدر آن خیال لیک آخر می شود هم چون هلال گر تو اول بنگری چون آخرش فارغ آیی از فریب فاترش جوز پوسیده ست دنیا ای امین امتحانش کم کن از دورش ببین شاه دید آن اسپ را با چشم حال وآن عمادالملک با چشم مآل چشم شه دو گز همی دید از لغز چشم آن پایان نگر پنجاه گز آن چه سرمه ست آنک یزدان می کشد کز پس صد پرده بیند جان رشد چشم مهتر چون به آخر بود جفت پس بدان دیده جهان را جیفه گفت زین یکی ذمش که بشنود او وحسپ پس فسرد اندر دل شه مهر اسپ چشم خود بگذاشت و چشم او گزید هوش خود بگذاشت و قول او شنید این بهانه بود و آن دیان فرد از نیاز آن در دل شه سرد کرد در ببست از حسن او پیش بصر آن سخن بد در میان چون بانگ در پرده کرد آن نکته را بر چشم شه که از آن پرده نماید مه سیه پاک بنایی که بر سازد حصون در جهان غیب از گفت و فسون بانگ در دان گفت را از قصر راز تا که بانگ وا شده ست این یا فراز بانگ در محسوس و در از حس برون تبصرون این بانگ و در لاتبصرون چنگ حکمت چونک خوش آواز شد تا چه در از روض جنت باز شد بانگ گفت بد چو دروا می شود از سقر تا خود چه در وامی شود بانگ در بشنو چو دوری از درش ای خنک او را که واشد منظرش چون تو می بینی که نیکی می کنی بر حیات و راحتی بر می زنی چونک تقصیر و فسادی می رود آن حیات و ذوق پنهان می شود دید خود مگذار از دید خسان که به مردارت کشند این کرکسان چشم چون نرگس فروبندی که چی هین عصاام کش که کورم ای اچی وان عصاکش که گزیدی در سفر خود ببینی باشد از تو کورتر دست کورانه به حبل الله زن جز بر امر و نهی یزدانی متن چیست حبل الله رها کردن هوا کین هوا شد صرصری مر عاد را خلق در زندان نشسته از هواست مرغ را پرها ببسته از هواست ماهی اندر تابه گرم از هواست رفته از مستوریان شرم از هواست خشم شحنه شعله نار از هواست چارمیخ و هیبت دار از هواست شحنه اجسام دیدی بر زمین شحنه احکام جان را هم ببین روح را در غیب خود اشکنجه هاست لیک تا نجهی شکنجه در خفاست چون رهیدی بینی اشکنجه و دمار زانک ضد از ضد گردد آشکار آنک در چه زاد و در آب سیاه او چه داند لطف دشت و رنج چاه چون رها کردی هوا از بیم حق در رسد سغراق از تسنیم حق لا تطرق فی هواک سل سبیل من جناب الله نحو السلسبیل لا تکن طوع الهوی مثل الحشیش ان ظل العرش اولی من عریش گفت سلطان اسپ را وا پس برید زودتر زین مظلمه بازم خرید با دل خود شه نفرمود این قدر شیر را مفریب زین راس البقر پای گاو اندر میان آری ز داو رو ندوزد حق بر اسپی شاخ گاو بس مناسب صنعتست این شهره زاو کی نهد بر جسم اسپ او عضو گاو زاو ابدان را مناسب ساخته قصرهای منتقل پرداخته در میان قصرها تخریج ها از سوی این سوی آن صهریج ها وز درونشان عالمی بی منتها در میان خرگهی چندین فضا گه چو کابوسی نماید ماه را گه نماید روضه قعر چاه را قبض و بسط چشم دل از ذوالجلال دم به دم چون می کند سحر حلال زین سبب درخواست از حق مصطفی زشت را هم زشت و حق را حق نما تا به آخر چون بگردانی ورق از پشیمانی نه افتم در قلق مکر که کرد آن عمادالملک فرد مالک الملکش بدان ارشاد کرد مکر حق سرچشمه این مکرهاست قلب بین اصبعین کبریاست آنک سازد در دلت مکر و قیاس آتشی داند زدن اندر پلاس

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۱ - رجوع کردن به قصهٔ آن پای‌مرد و آن غریب وام‌دار و بازگشتن ایشان از سر گور خواجه و خواب دیدن پای‌مرد خواجه را الی آخره بی نهایت آمد این خوش سرگذشت چون غریب از گور خواجه باز گشت پای مردش سوی خانه خویش برد مهر صد دینار را فا او سپرد لوتش آورد و حکایت هاش گفت کز امید اندر دلش صد گل شکفت آنچ بعد العسر یسر او دیده بود با غریب از قصه آن لب گشود نیم شب بگذشت و افسانه کنان خوابشان انداخت تا مرعای جان دید پامرد آن همایون خواجه را اندر آن شب خواب بر صدر سرا خواجه گفت ای پای مرد با نمک آنچ گفتی من شنیدم یک به یک لیک پاسخ دادنم فرمان نبود بی اشارت لب نیارستم گشود ما چو واقف گشته ایم از چون و چند مهر با لب های ما بنهاده اند تا نگردد رازهای غیب فاش تا نگردد منهدم عیش و معاش تا ندرد پرده غفلت تمام تا نماند دیگ محنت نیم خام ما همه گوشیم کر شد نقش گوش ما همه نطقیم لیکن لب خموش هر چه ما دادیم دیدیم این زمان این جهان پرده ست و عینست آن جهان روز کشتن روز پنهان کردنست تخم در خاکی پریشان کردنست وقت بدرودن گه منجل زدن روز پاداش آمد و پیدا شدن

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۱ - رجوع کردن به قصهٔ آن پای‌مرد و آن غریب وام‌دار و بازگشتن ایشان از سر گور خواجه و خواب دیدن پای‌مرد خواجه را الی آخره بی نهایت آمد این خوش سرگذشت چون غریب از گور خواجه باز گشت پای مردش سوی خانه خویش برد مهر صد دینار را فا او سپرد لوتش آورد و حکایت هاش گفت کز امید اندر دلش صد گل شکفت آنچ بعد العسر یسر او دیده بود با غریب از قصه آن لب گشود نیم شب بگذشت و افسانه کنان خوابشان انداخت تا مرعای جان دید پامرد آن همایون خواجه را اندر آن شب خواب بر صدر سرا خواجه گفت ای پای مرد با نمک آنچ گفتی من شنیدم یک به یک لیک پاسخ دادنم فرمان نبود بی اشارت لب نیارستم گشود ما چو واقف گشته ایم از چون و چند مهر با لب های ما بنهاده اند تا نگردد رازهای غیب فاش تا نگردد منهدم عیش و معاش تا ندرد پرده غفلت تمام تا نماند دیگ محنت نیم خام ما همه گوشیم کر شد نقش گوش ما همه نطقیم لیکن لب خموش هر چه ما دادیم دیدیم این زمان این جهان پرده ست و عینست آن جهان روز کشتن روز پنهان کردنست تخم در خاکی پریشان کردنست وقت بدرودن گه منجل زدن روز پاداش آمد و پیدا شدن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۲ - گفتن خواجه در خواب به آن پای‌مرد وجوه وام آن دوست را کی آمده بود و نشان دادن جای دفن آن سیم و پیغام کردن به وارثان کی البته آن را بسیار نبینند وهیچ باز نگیرند و اگر چه او هیچ از آن قبول نکند یا بعضی را قبول نکند هم آنجا بگذارند تا هر آنک خواهد برگیرد کی من با خدا نذرها کردم کی از آن سیم به من و به متعلقان من حبه‌ای باز نگردد الی آخره بشنو اکنون داد مهمان جدید من همی دیدم که او خواهد رسید من شنوده بودم از وامش خبر بسته بهر او دو سه پاره گهر که وفای وام او هستند و بیش تا که ضیفم را نگردد سینه ریش وام دارد از ذهب او نه هزار وام را از بعض این گو بر گزار فضله ماند زین بسی گو خرج کن در دعایی گو مرا هم درج کن خواستم تا آن به دست خود دهم در فلان دفتر نوشتست این قسم خود اجل مهلت ندادم تا که من خفیه بسپارم بدو در عدن لعل و یاقوتست بهر وام او در خنوری و نبشته نام او در فلان طاقیش مدفون کرده ام من غم آن یار پیشین خورده ام قیمت آن را نداند جز ملوک فاجتهد بالبیع ان لا یخدعوک در بیوع آن کن تو از خوف غرار که رسول آموخت سه روز اختیار از کساد آن مترس و در میفت که رواج آن نخواهد هیچ خفت وارثانم را سلام من بگو وین وصیت را بگو هم مو به مو تا ز بسیاری آن زر نشکهند بی گرانی پیش آن مهمان نهند ور بگوید او نخواهم این فره گو بگیر و هر که را خواهی بده زانچ دادم باز نستانم نقیر سوی پستان باز ناید هیچ شیر گشته باشد هم چو سگ قی را اکول مسترد نحله بر قول رسول ور ببندد در نباید آن زرش تا بریزند آن عطا را بر درش هر که آنجا بگذرد زر می برد نیست هدیه مخلصان را مسترد بهر او بنهاده ام آن از دو سال کرده ام من نذرها با ذوالجلال ور روا دارند چیزی زان ستد بیست چندان خو زیانشان اوفتد گر روانم را پژولانند زود صد در محنت بریشان بر گشود از خدا اومید دارم من لبق که رساند حق را در مستحق دو قضیه دیگر او را شرح داد لب به ذکر آن نخواهم بر گشاد تا بماند دو قضیه سر و راز هم نگردد مثنوی چندین دراز برجهید از خواب انگشتک زنان گه غزل گویان و گه نوحه کنان گفت مهمان در چه سوداهاستی پای مردا مست و خوش بر خاستی تا چه دیدی خواب دوش ای بوالعلا که نمی گنجی تو در شهر و فلا خواب دیده پیل تو هندوستان که رمیدستی ز حلقه دوستان گفت سوداناک خوابی دیده ام در دل خود آفتابی دیده ام خواب دیدم خواجه بیدار را آن سپرده جان پی دیدار را خواب دیدم خواجه معطی المنی واحد کالالف ان امر عنی مست و بی خود این چنین بر می شمرد تا که مستی عقل و هوشش را ببرد در میان خانه افتاد او دراز خلق انبه گرد او آمد فراز با خود آمد گفت ای بحر خوشی ای نهاده هوش ها در بیهشی خواب در بنهاده ای بیداریی بسته ای در بی دلی دلداریی توانگری پنهان کنی در ذل فقر طوق دولت بسته اندر غل فقر ضد اندر ضد پنهان مندرج آتش اندر آب سوزان مندرج روضه اندر آتش نمرود درج دخل ها رویان شده از بذل و خرج تا بگفته مصطفی شاه نجاح السماح یا اولی النعمی رباح ما نقص مال من الصدقات قط انما الخیرات نعم المرتبط جوشش و افزونی زر در زکات عصمت از فحشا و منکر در صلات آن زکاتت کیسه ات را پاسبان وآن صلاتت هم ز گرگانت شبان میوه شیرین نهان در شاخ و برگ زندگی جاودان در زیر مرگ زبل گشته قوت خاک از شیوه ای زان غذا زاده زمین را میوه ای درعدم پنهان شده موجودیی در سرشت ساجدی مسجودیی آهن و سنگ از برونش مظلمی اندرون نوری و شمع عالمی درج در خوفی هزاران آمنی در سواد چشم چندان روشنی اندرون گاو تن شه زاده ای گنج در ویرانه ای بنهاده ای تا خری پیری گریزد زان نفیس گاو بیند شاه نی یعنی بلیس

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۲ - گفتن خواجه در خواب به آن پای‌مرد وجوه وام آن دوست را کی آمده بود و نشان دادن جای دفن آن سیم و پیغام کردن به وارثان کی البته آن را بسیار نبینند وهیچ باز نگیرند و اگر چه او هیچ از آن قبول نکند یا بعضی را قبول نکند هم آنجا بگذارند تا هر آنک خواهد برگیرد کی من با خدا نذرها کردم کی از آن سیم به من و به متعلقان من حبه‌ای باز نگردد الی آخره بشنو اکنون داد مهمان جدید من همی دیدم که او خواهد رسید من شنوده بودم از وامش خبر بسته بهر او دو سه پاره گهر که وفای وام او هستند و بیش تا که ضیفم را نگردد سینه ریش وام دارد از ذهب او نه هزار وام را از بعض این گو بر گزار فضله ماند زین بسی گو خرج کن در دعایی گو مرا هم درج کن خواستم تا آن به دست خود دهم در فلان دفتر نوشتست این قسم خود اجل مهلت ندادم تا که من خفیه بسپارم بدو در عدن لعل و یاقوتست بهر وام او در خنوری و نبشته نام او در فلان طاقیش مدفون کرده ام من غم آن یار پیشین خورده ام قیمت آن را نداند جز ملوک فاجتهد بالبیع ان لا یخدعوک در بیوع آن کن تو از خوف غرار که رسول آموخت سه روز اختیار از کساد آن مترس و در میفت که رواج آن نخواهد هیچ خفت وارثانم را سلام من بگو وین وصیت را بگو هم مو به مو تا ز بسیاری آن زر نشکهند بی گرانی پیش آن مهمان نهند ور بگوید او نخواهم این فره گو بگیر و هر که را خواهی بده زانچ دادم باز نستانم نقیر سوی پستان باز ناید هیچ شیر گشته باشد هم چو سگ قی را اکول مسترد نحله بر قول رسول ور ببندد در نباید آن زرش تا بریزند آن عطا را بر درش هر که آنجا بگذرد زر می برد نیست هدیه مخلصان را مسترد بهر او بنهاده ام آن از دو سال کرده ام من نذرها با ذوالجلال ور روا دارند چیزی زان ستد بیست چندان خو زیانشان اوفتد گر روانم را پژولانند زود صد در محنت بریشان بر گشود از خدا اومید دارم من لبق که رساند حق را در مستحق دو قضیه دیگر او را شرح داد لب به ذکر آن نخواهم بر گشاد تا بماند دو قضیه سر و راز هم نگردد مثنوی چندین دراز برجهید از خواب انگشتک زنان گه غزل گویان و گه نوحه کنان گفت مهمان در چه سوداهاستی پای مردا مست و خوش بر خاستی تا چه دیدی خواب دوش ای بوالعلا که نمی گنجی تو در شهر و فلا خواب دیده پیل تو هندوستان که رمیدستی ز حلقه دوستان گفت سوداناک خوابی دیده ام در دل خود آفتابی دیده ام خواب دیدم خواجه بیدار را آن سپرده جان پی دیدار را خواب دیدم خواجه معطی المنی واحد کالالف ان امر عنی مست و بی خود این چنین بر می شمرد تا که مستی عقل و هوشش را ببرد در میان خانه افتاد او دراز خلق انبه گرد او آمد فراز با خود آمد گفت ای بحر خوشی ای نهاده هوش ها در بیهشی خواب در بنهاده ای بیداریی بسته ای در بی دلی دلداریی توانگری پنهان کنی در ذل فقر طوق دولت بسته اندر غل فقر ضد اندر ضد پنهان مندرج آتش اندر آب سوزان مندرج روضه اندر آتش نمرود درج دخل ها رویان شده از بذل و خرج تا بگفته مصطفی شاه نجاح السماح یا اولی النعمی رباح ما نقص مال من الصدقات قط انما الخیرات نعم المرتبط جوشش و افزونی زر در زکات عصمت از فحشا و منکر در صلات آن زکاتت کیسه ات را پاسبان وآن صلاتت هم ز گرگانت شبان میوه شیرین نهان در شاخ و برگ زندگی جاودان در زیر مرگ زبل گشته قوت خاک از شیوه ای زان غذا زاده زمین را میوه ای درعدم پنهان شده موجودیی در سرشت ساجدی مسجودیی آهن و سنگ از برونش مظلمی اندرون نوری و شمع عالمی درج در خوفی هزاران آمنی در سواد چشم چندان روشنی اندرون گاو تن شه زاده ای گنج در ویرانه ای بنهاده ای تا خری پیری گریزد زان نفیس گاو بیند شاه نی یعنی بلیس

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۳ - حکایت آن پادشاه و وصیت کردن او سه پسر خویش را کی درین سفر در ممالک من فلان جا چنین ترتیب نهید و فلان جا چنین نواب نصب کنید اما الله الله به فلان قلعه مروید و گرد آن مگردید بود شاهی شاه را بد سه پسر هر سه صاحب فطنت و صاحب نظر هر یکی از دیگری استوده تر در سخا و در وغا و کر و فر پیش شه شه زادگان استاده جمع قرة العینان شه هم چون سه شمع از ره پنهان ز عینین پسر می کشید آبی نخیل آن پدر تا ز فرزند آب این چشمه شتاب می رود سوی ریاض مام و باب تازه می باشد ریاض والدین گشته جاری عینشان زین هر دو عین چون شود چشمه ز بیماری علیل خشک گردد برگ و شاخ آن نخیل خشکی نخلش همی گوید پدید که ز فرزندان شجر نم می کشید ای بسا کاریز پنهان هم چنین متصل با جانتان یا غافلین ای کشیده ز آسمان و از زمین مایه ها تا گشته جسم تو سمین عاریه ست این کم همی باید فشارد کانچ بگرفتی همی باید گزارد جز نفخت کان ز وهاب آمدست روح را باش آن دگرها بیهدست بیهده نسبت به جان می گویمش نی بنسبت با صنیع محکمش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۴ - بیان استمداد عارف از سرچشمهٔ حیات ابدی و مستغنی شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمه‌های آبهای بی‌وفا کی علامة ذالک التجافی عن دار الغرور کی آدمی چون بر مددهای آن چشمه‌ها اعتماد کند در طلب چشمهٔ باقی دایم سست شود کاریز درون جان تو می‌باید کز عاریه‌ها ترا دری نگشاید یک چشمهٔ آب از درون خانه به زان جویی که آن ز بیرون آید حبذا کاریز اصل چیزها فارغت آرد ازین کاریزها تو ز صد ینبوع شربت می کشی هرچه زان صد کم شود کاهد خوشی چون بجوشید از درون چشمه سنی ز استراق چشمه ها گردی غنی قرةالعینت چو ز آب و گل بود راتبه این قره درد دل بود قلعه را چون آب آید از برون در زمان امن باشد بر فزون چونک دشمن گرد آن حلقه کند تا که اندر خونشان غرقه کند آب بیرون را ببرند آن سپاه تا نباشد قلعه را زانها پناه آن زمان یک چاه شوری از درون به ز صد جیحون شیرین از برون قاطع الاسباب و لشکرهای مرگ هم چو دی آید به قطع شاخ و برگ در جهان نبود مددشان از بهار جز مگر در جان بهار روی یار زان لقب شد خاک را دار الغرور کو کشد پا را سپس یوم العبور پیش از آن بر راست و بر چپ می دوید که بچینم درد تو چیزی نچید او بگفتی مر ترا وقت غمان دور از تو رنج و ده که در میان چون سپاه رنج آمد بست دم خود نمی گوید ترا من دیده ام حق پی شیطان بدین سان زد مثل که ترا در رزم آرد با حیل که ترا یاری دهم من با توم در خطرها پیش تو من می دوم اسپرت باشم گه تیر خدنگ مخلص تو باشم اندر وقت تنگ جان فدای تو کنم در انتعاش رستمی شیری هلا مردانه باش سوی کفرش آورد زین عشوه ها آن جوال خدعه و مکر و دها چون قدم بنهاد در خندق فتاد او به قاهاقاه خنده لب گشاد هی بیا من طمعها دارم ز تو گویدش رو رو که بیزارم ز تو تو نترسیدی ز عدل کردگار من همی ترسم دو دست از من بدار گفت حق خود او جدا شد از بهی تو بدین تزویرها هم کی رهی فاعل و مفعول در روز شمار روسیاهند و حریف سنگسار ره زده و ره زن یقین در حکم و داد در چه بعدند و در بیس المهاد گول را و غول را کو را فریفت از خلاص و فوز می باید شکیفت هم خر و خرگیر اینجا در گلند غافلند این جا و آن جا آفلند جز کسانی را که وا گردند از آن در بهار فضل آیند از خزان توبه آرند و خدا توبه پذیر امر او گیرند و او نعم الامیر چون بر آرند از پشیمانی حنین عرش لرزد از انین المذنبین آن چنان لرزد که مادر بر ولد دستشان گیرد به بالا می کشد کای خداتان وا خریده از غرور نک ریاض فضل و نک رب غفور بعد ازینتان برگ و رزق جاودان از هوای حق بود نه از ناودان چونک دریا بر وسایط رشک کرد تشنه چون ماهی به ترک مشک کرد

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۳ - حکایت آن پادشاه و وصیت کردن او سه پسر خویش را کی درین سفر در ممالک من فلان جا چنین ترتیب نهید و فلان جا چنین نواب نصب کنید اما الله الله به فلان قلعه مروید و گرد آن مگردید بود شاهی شاه را بد سه پسر هر سه صاحب فطنت و صاحب نظر هر یکی از دیگری استوده تر در سخا و در وغا و کر و فر پیش شه شه زادگان استاده جمع قرة العینان شه هم چون سه شمع از ره پنهان ز عینین پسر می کشید آبی نخیل آن پدر تا ز فرزند آب این چشمه شتاب می رود سوی ریاض مام و باب تازه می باشد ریاض والدین گشته جاری عینشان زین هر دو عین چون شود چشمه ز بیماری علیل خشک گردد برگ و شاخ آن نخیل خشکی نخلش همی گوید پدید که ز فرزندان شجر نم می کشید ای بسا کاریز پنهان هم چنین متصل با جانتان یا غافلین ای کشیده ز آسمان و از زمین مایه ها تا گشته جسم تو سمین عاریه ست این کم همی باید فشارد کانچ بگرفتی همی باید گزارد جز نفخت کان ز وهاب آمدست روح را باش آن دگرها بیهدست بیهده نسبت به جان می گویمش نی بنسبت با صنیع محکمش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۴ - بیان استمداد عارف از سرچشمهٔ حیات ابدی و مستغنی شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمه‌های آبهای بی‌وفا کی علامة ذالک التجافی عن دار الغرور کی آدمی چون بر مددهای آن چشمه‌ها اعتماد کند در طلب چشمهٔ باقی دایم سست شود کاریز درون جان تو می‌باید کز عاریه‌ها ترا دری نگشاید یک چشمهٔ آب از درون خانه به زان جویی که آن ز بیرون آید حبذا کاریز اصل چیزها فارغت آرد ازین کاریزها تو ز صد ینبوع شربت می کشی هرچه زان صد کم شود کاهد خوشی چون بجوشید از درون چشمه سنی ز استراق چشمه ها گردی غنی قرةالعینت چو ز آب و گل بود راتبه این قره درد دل بود قلعه را چون آب آید از برون در زمان امن باشد بر فزون چونک دشمن گرد آن حلقه کند تا که اندر خونشان غرقه کند آب بیرون را ببرند آن سپاه تا نباشد قلعه را زانها پناه آن زمان یک چاه شوری از درون به ز صد جیحون شیرین از برون قاطع الاسباب و لشکرهای مرگ هم چو دی آید به قطع شاخ و برگ در جهان نبود مددشان از بهار جز مگر در جان بهار روی یار زان لقب شد خاک را دار الغرور کو کشد پا را سپس یوم العبور پیش از آن بر راست و بر چپ می دوید که بچینم درد تو چیزی نچید او بگفتی مر ترا وقت غمان دور از تو رنج و ده که در میان چون سپاه رنج آمد بست دم خود نمی گوید ترا من دیده ام حق پی شیطان بدین سان زد مثل که ترا در رزم آرد با حیل که ترا یاری دهم من با توم در خطرها پیش تو من می دوم اسپرت باشم گه تیر خدنگ مخلص تو باشم اندر وقت تنگ جان فدای تو کنم در انتعاش رستمی شیری هلا مردانه باش سوی کفرش آورد زین عشوه ها آن جوال خدعه و مکر و دها چون قدم بنهاد در خندق فتاد او به قاهاقاه خنده لب گشاد هی بیا من طمعها دارم ز تو گویدش رو رو که بیزارم ز تو تو نترسیدی ز عدل کردگار من همی ترسم دو دست از من بدار گفت حق خود او جدا شد از بهی تو بدین تزویرها هم کی رهی فاعل و مفعول در روز شمار روسیاهند و حریف سنگسار ره زده و ره زن یقین در حکم و داد در چه بعدند و در بیس المهاد گول را و غول را کو را فریفت از خلاص و فوز می باید شکیفت هم خر و خرگیر اینجا در گلند غافلند این جا و آن جا آفلند جز کسانی را که وا گردند از آن در بهار فضل آیند از خزان توبه آرند و خدا توبه پذیر امر او گیرند و او نعم الامیر چون بر آرند از پشیمانی حنین عرش لرزد از انین المذنبین آن چنان لرزد که مادر بر ولد دستشان گیرد به بالا می کشد کای خداتان وا خریده از غرور نک ریاض فضل و نک رب غفور بعد ازینتان برگ و رزق جاودان از هوای حق بود نه از ناودان چونک دریا بر وسایط رشک کرد تشنه چون ماهی به ترک مشک کرد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۵ - روان شدن شه‌زادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخره عزم ره کردند آن هر سه پسر سوی املاک پدر رسم سفر در طواف شهرها و قلعه هاش از پی تدبیر دیوان و معاش دست بوس شاه کردند و وداع پس بدیشان گفت آن شاه مطاع هر کجاتان دل کشد عازم شوید فی امان الله دست افشان روید غیر آن یک قلعه نامش هش ربا تنگ آرد بر کله داران قبا الله الله زان دز ذات الصور دور باشید و بترسید از خطر رو و پشت برجهاش و سقف و پست جمله تمثال و نگار و صورتست هم چو آن حجره زلیخا پر صور تا کند یوسف به ناکامش نظر چونکه یوسف سوی او می ننگرید خانه را پر نقش خود کرد آن مکید تا به هر سو که نگرد آن خوش عذار روی او را بیند او بی اختیار بهر دیده روشنان یزدان فرد شش جهت را مظهر آیات کرد تا به هر حیوان و نامی که نگرند از ریاض حسن ربانی چرند بهر این فرمود با آن اسپه او حیث ولیتم فثم وجهه از قدح گر در عطش آبی خورید در درون آب حق را ناظرید آنکه عاشق نیست او در آب در صورت خود بیند ای صاحب بصر صورت عاشق چو فانی شد درو پس در آب اکنون کرا بیند بگو حسن حق بینند اندر روی حور هم چو مه در آب از صنع غیور غیرتش بر عاشقی و صادقی ست غیرتش بر دیو و بر استور نیست دیو اگر عاشق شود هم گوی برد جبرییلی گشت و آن دیوی بمرد اسلم الشیطان آنجا شد پدید که یزیدی شد ز فضلش بایزید این سخن پایان ندارد ای گروه هین نگه دارید زان قلعه وجوه هین مبادا که هوستان ره زند که فتید اندر شقاوت تا ابد از خطر پرهیز آمد مفترض بشنوید از من حدیث بی غرض در فرج جویی خرد سر تیز به از کمین گاه بلا پرهیز به گر نمی گفت این سخن را آن پدر ور نمی فرمود زان قلعه حذر خود بدان قلعه نمی شد خیلشان خود نمی افتاد آن سو میلشان کان نبد معروف بس مهجور بود از قلاع و از مناهج دور بود چون بکرد آن منع دلشان زان مقال در هوس افتاد و در کوی خیال رغبتی زین منع در دلشان برست که بباید سر آن را باز جست کیست کز ممنوع گردد ممتنع چونک الانسان حریص ما منع نهی بر اهل تقی تبغیض شد نهی بر اهل هوا تحریض شد پس ازین یغوی به قوما کثیر هم ازین یهدی به قلبا خبیر کی رمد از نی حمام آشنا بل رمد زان نی حمامات هوا پس بگفتندش که خدمت ها کنیم بر سمعنا و اطعناها تنیم رو نگردانیم از فرمان تو کفر باشد غفلت از احسان تو لیک استثنا و تسبیح خدا ز اعتماد خود بد از ایشان جدا ذکر استثنا و حزم ملتوی گفته شد در ابتدای مثنوی صد کتاب ار هست جز یک باب نیست صد جهت را قصد جز محراب نیست این طرق را مخلصی یک خانه است این هزاران سنبل از یک دانه است گونه گونه خوردنی ها صد هزار جمله یک چیزست اندر اعتبار از یکی چون سیر گشتی تو تمام سرد شد اندر دلت پنجه طعام در مجاعت پس تو احول دیده ای که یکی را صد هزاران دیده ای گفته بودیم از سقام آن کنیز وز طبیبان و قصور فهم نیز کان طبیبان هم چو اسپ بی عذار غافل و بی بهره بودند از سوار کامشان پر زخم از قرع لگام سمشان مجروح از تحویل گام ناشده واقف که نک بر پشت ما رایض و چستی ست استادی نما نیست سرگردانی ما زین لگام جز ز تصریف سوار دوست کام ما پی گل سوی بستان ها شده گل نموده آن و آن خاری بده هیچ شان این نی که گویند از خرد بر گلوی ما که می کوبد لگد آن طبیبان آن چنان بنده سبب گشته اند از مکر یزدان محتجب گر ببندی در صطبلی گاو نر باز یابی در مقام گاو خر از خری باشد تغافل خفته وار که نجویی تا کیست آن خفیه کار خود نگفته این مبدل تا کی است نیست پیدا او مگر افلاکی است تیر سوی راست پرانیده ای سوی چپ رفته ست تیرت دیده ای سوی آهویی به صیدی تاختی خویش را تو صید خوکی ساختی در پی سودی دویده بهر کبس نارسیده سود افتاده به حبس چاه ها کنده برای دیگران خویش را دیده فتاده اندر آن در سبب چون بی مرادت کرد رب پس چرا بدظن نگردی در سبب بس کسی از مکسبی خاقان شده دیگری زان مکسبه عریان شده بس کس از عقد زنان قارون شده بس کس از عقد زنان مدیون شده پس سبب گردان چو دم خر بود تکیه بر وی کم کنی بهتر بود ور سبب گیری نگیری هم دلیر که بس آفت هاست پنهانش به زیر سر استثناست این حزم و حذر زانکه خر را بز نماید این قدر آنک چشمش بست گرچه گربزست ز احولی اندر دو چشمش خر بزست چون مقلب حق بود ابصار را که بگرداند دل و افکار را چاه را تو خانه ای بینی لطیف دام را تو دانه ای بینی ظریف این تسفسط نیست تقلیب خداست می نماید که حقیقت ها کجاست آنکه انکار حقایق می کند جملگی او بر خیالی می تند او نمی گوید که حسبان خیال هم خیالی باشدت چشمی به مال

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۵ - روان شدن شه‌زادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخره عزم ره کردند آن هر سه پسر سوی املاک پدر رسم سفر در طواف شهرها و قلعه هاش از پی تدبیر دیوان و معاش دست بوس شاه کردند و وداع پس بدیشان گفت آن شاه مطاع هر کجاتان دل کشد عازم شوید فی امان الله دست افشان روید غیر آن یک قلعه نامش هش ربا تنگ آرد بر کله داران قبا الله الله زان دز ذات الصور دور باشید و بترسید از خطر رو و پشت برجهاش و سقف و پست جمله تمثال و نگار و صورتست هم چو آن حجره زلیخا پر صور تا کند یوسف به ناکامش نظر چونکه یوسف سوی او می ننگرید خانه را پر نقش خود کرد آن مکید تا به هر سو که نگرد آن خوش عذار روی او را بیند او بی اختیار بهر دیده روشنان یزدان فرد شش جهت را مظهر آیات کرد تا به هر حیوان و نامی که نگرند از ریاض حسن ربانی چرند بهر این فرمود با آن اسپه او حیث ولیتم فثم وجهه از قدح گر در عطش آبی خورید در درون آب حق را ناظرید آنکه عاشق نیست او در آب در صورت خود بیند ای صاحب بصر صورت عاشق چو فانی شد درو پس در آب اکنون کرا بیند بگو حسن حق بینند اندر روی حور هم چو مه در آب از صنع غیور غیرتش بر عاشقی و صادقی ست غیرتش بر دیو و بر استور نیست دیو اگر عاشق شود هم گوی برد جبرییلی گشت و آن دیوی بمرد اسلم الشیطان آنجا شد پدید که یزیدی شد ز فضلش بایزید این سخن پایان ندارد ای گروه هین نگه دارید زان قلعه وجوه هین مبادا که هوستان ره زند که فتید اندر شقاوت تا ابد از خطر پرهیز آمد مفترض بشنوید از من حدیث بی غرض در فرج جویی خرد سر تیز به از کمین گاه بلا پرهیز به گر نمی گفت این سخن را آن پدر ور نمی فرمود زان قلعه حذر خود بدان قلعه نمی شد خیلشان خود نمی افتاد آن سو میلشان کان نبد معروف بس مهجور بود از قلاع و از مناهج دور بود چون بکرد آن منع دلشان زان مقال در هوس افتاد و در کوی خیال رغبتی زین منع در دلشان برست که بباید سر آن را باز جست کیست کز ممنوع گردد ممتنع چونک الانسان حریص ما منع نهی بر اهل تقی تبغیض شد نهی بر اهل هوا تحریض شد پس ازین یغوی به قوما کثیر هم ازین یهدی به قلبا خبیر کی رمد از نی حمام آشنا بل رمد زان نی حمامات هوا پس بگفتندش که خدمت ها کنیم بر سمعنا و اطعناها تنیم رو نگردانیم از فرمان تو کفر باشد غفلت از احسان تو لیک استثنا و تسبیح خدا ز اعتماد خود بد از ایشان جدا ذکر استثنا و حزم ملتوی گفته شد در ابتدای مثنوی صد کتاب ار هست جز یک باب نیست صد جهت را قصد جز محراب نیست این طرق را مخلصی یک خانه است این هزاران سنبل از یک دانه است گونه گونه خوردنی ها صد هزار جمله یک چیزست اندر اعتبار از یکی چون سیر گشتی تو تمام سرد شد اندر دلت پنجه طعام در مجاعت پس تو احول دیده ای که یکی را صد هزاران دیده ای گفته بودیم از سقام آن کنیز وز طبیبان و قصور فهم نیز کان طبیبان هم چو اسپ بی عذار غافل و بی بهره بودند از سوار کامشان پر زخم از قرع لگام سمشان مجروح از تحویل گام ناشده واقف که نک بر پشت ما رایض و چستی ست استادی نما نیست سرگردانی ما زین لگام جز ز تصریف سوار دوست کام ما پی گل سوی بستان ها شده گل نموده آن و آن خاری بده هیچ شان این نی که گویند از خرد بر گلوی ما که می کوبد لگد آن طبیبان آن چنان بنده سبب گشته اند از مکر یزدان محتجب گر ببندی در صطبلی گاو نر باز یابی در مقام گاو خر از خری باشد تغافل خفته وار که نجویی تا کیست آن خفیه کار خود نگفته این مبدل تا کی است نیست پیدا او مگر افلاکی است تیر سوی راست پرانیده ای سوی چپ رفته ست تیرت دیده ای سوی آهویی به صیدی تاختی خویش را تو صید خوکی ساختی در پی سودی دویده بهر کبس نارسیده سود افتاده به حبس چاه ها کنده برای دیگران خویش را دیده فتاده اندر آن در سبب چون بی مرادت کرد رب پس چرا بدظن نگردی در سبب بس کسی از مکسبی خاقان شده دیگری زان مکسبه عریان شده بس کس از عقد زنان قارون شده بس کس از عقد زنان مدیون شده پس سبب گردان چو دم خر بود تکیه بر وی کم کنی بهتر بود ور سبب گیری نگیری هم دلیر که بس آفت هاست پنهانش به زیر سر استثناست این حزم و حذر زانکه خر را بز نماید این قدر آنک چشمش بست گرچه گربزست ز احولی اندر دو چشمش خر بزست چون مقلب حق بود ابصار را که بگرداند دل و افکار را چاه را تو خانه ای بینی لطیف دام را تو دانه ای بینی ظریف این تسفسط نیست تقلیب خداست می نماید که حقیقت ها کجاست آنکه انکار حقایق می کند جملگی او بر خیالی می تند او نمی گوید که حسبان خیال هم خیالی باشدت چشمی به مال

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیت‌ها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و می‌گفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان می‌گفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر این سخن پایان ندارد آن فریق بر گرفتند از پی آن دز طریق بر درخت گندم منهی زدند از طویله مخلصان بیرون شدند چون شدند از منع و نهیش گرم تر سوی آن قلعه بر آوردند سر بر ستیز قول شاه مجتبی تا به قلعه صبرسوز هش ربا آمدند از رغم عقل پندتوز در شب تاریک بر گشته ز روز اندر آن قلعه خوش ذات الصور پنج در در بحر و پنجی سوی بر پنج از آن چون حس به سوی رنگ و بو پنج از آن چون حس باطن رازجو زان هزاران صورت و نقش و نگار می شدند از سو به سو خوش بی قرار زین قدح های صور کم باش مست تا نگردی بت تراش و بت پرست از قدح های صور بگذر مه ایست باده در جامست لیک از جام نیست سوی باده بخش بگشا پهن فم چون رسد باده نیاید جام کم آدما معنی دلبندم بجوی ترک قشر و صورت گندم بگوی چونک ریگی آرد شد بهر خلیل دانک معزولست گندم ای نبیل صورت از بی صورت آید در وجود هم چنانک از آتشی زادست دود کمترین عیب مصور در خصال چون پیاپی بینیش آید ملال حیرت محض آردت بی صورتی زاده صد گون آلت از بی آلتی بی ز دستی دست ها بافد همی جان جان سازد مصور آدمی آنچنان که اندر دل از هجر و وصال می شود بافیده گوناگون خیال هیچ ماند این مؤثر با اثر هیچ ماند بانگ و نوحه با ضرر نوحه را صورت ضرر بی صورتست دست خایند از ضرر کش نیست دست این مثل نالایقست ای مستدل حیله تفهیم را جهد المقل صنع بی صورت بکارد صورتی تن بروید با حواس و آلتی تا چه صورت باشد آن بر وفق خود اندر آرد جسم را در نیک و بد صورت نعمت بود شاکر شود صورت مهلت بود صابر شود صورت رحمی بود بالان شود صورت زخمی بود نالان شود صورت شهری بود گیرد سفر صورت تیری بود گیرد سپر صورت خوبان بود عشرت کند صورت غیبی بود خلوت کند صورت محتاجی آرد سوی کسب صورت بازو وری آرد به غصب این ز حد و اندازه ها باشد برون داعی فعل از خیال گونه گون بی نهایت کیش ها و پیشه ها جمله ظل صورت اندیشه ها بر لب بام ایستاده قوم خوش هر یکی را بر زمین بین سایه اش صورت فکرست بر بام مشید وآن عمل چون سایه بر ارکان پدید فعل بر ارکان و فکرت مکتتم لیک در تاثیر و وصلت دو به هم آن صور در بزم کز جام خوشی ست فایده او بی خودی و بیهشی ست صورت مرد و زن و لعب و جماع فایده ش بی هوشی وقت وقاع صورت نان و نمک کان نعمت است فایده ش آن قوت بی صورت است در مصاف آن صورت تیغ و سپر فایده ش بی صورتی یعنی ظفر مدرسه و تعلیق و صورت های وی چون به دانش متصل شد گشت طی این صور چون بنده بی صورتند پس چرا در نفی صاحب نعمتند این صور دارد ز بی صورت وجود چیست پس بر موجد خویشش جحود خود ازو یابد ظهور انکار او نیست غیر عکس خود این کار او صورت دیوار و سقف هر مکان سایه اندیشه معمار دان گرچه خود اندر محل افتکار نیست سنگ و چوب و خشتی آشکار فاعل مطلق یقین بی صورتست صورت اندر دست او چون آلتست گه گه آن بی صورت از کتم عدم مر صور را رو نماید از کرم تا مدد گیرد ازو هر صورتی از کمال و از جمال و قدرتی باز بی صورت چو پنهان کرد رو آمدند از بهر کد در رنگ و بو صورتی از صورت دیگر کمال گر بجوید باشد آن عین ضلال پس چه عرضه می کنی ای بی گهر احتیاج خود به محتاجی دگر چون صور بنده ست بر یزدان مگو ظن مبر صورت به تشبیهش مجو در تضرع جوی و در افنای خویش کز تفکر جز صور ناید به پیش ور ز غیر صورتت نبود فره صورتی کان بی تو زاید در تو به صورت شهری که آنجا می روی ذوق بی صورت کشیدت ای روی پس به معنی می روی تا لامکان که خوشی غیر مکانست و زمان صورت یاری که سوی او شوی از برای مونسی اش می روی پس بمعنی سوی بی صورت شدی گرچه زان مقصود غافل آمدی پس حقیقت حق بود معبود کل کز پی ذوقست سیران سبل لیک بعضی رو سوی دم کرده اند گرچه سر اصلست سر گم کرده اند لیک آن سر پیش این ضالان گم می دهد داد سری از راه دم آن ز سر می یابد آن داد این ز دم قوم دیگر پا و سر کردند گم چونک گم شد جمله جمله یافتند از کم آمد سوی کل بشتافتند

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیت‌ها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و می‌گفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان می‌گفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر این سخن پایان ندارد آن فریق بر گرفتند از پی آن دز طریق بر درخت گندم منهی زدند از طویله مخلصان بیرون شدند چون شدند از منع و نهیش گرم تر سوی آن قلعه بر آوردند سر بر ستیز قول شاه مجتبی تا به قلعه صبرسوز هش ربا آمدند از رغم عقل پندتوز در شب تاریک بر گشته ز روز اندر آن قلعه خوش ذات الصور پنج در در بحر و پنجی سوی بر پنج از آن چون حس به سوی رنگ و بو پنج از آن چون حس باطن رازجو زان هزاران صورت و نقش و نگار می شدند از سو به سو خوش بی قرار زین قدح های صور کم باش مست تا نگردی بت تراش و بت پرست از قدح های صور بگذر مه ایست باده در جامست لیک از جام نیست سوی باده بخش بگشا پهن فم چون رسد باده نیاید جام کم آدما معنی دلبندم بجوی ترک قشر و صورت گندم بگوی چونک ریگی آرد شد بهر خلیل دانک معزولست گندم ای نبیل صورت از بی صورت آید در وجود هم چنانک از آتشی زادست دود کمترین عیب مصور در خصال چون پیاپی بینیش آید ملال حیرت محض آردت بی صورتی زاده صد گون آلت از بی آلتی بی ز دستی دست ها بافد همی جان جان سازد مصور آدمی آنچنان که اندر دل از هجر و وصال می شود بافیده گوناگون خیال هیچ ماند این مؤثر با اثر هیچ ماند بانگ و نوحه با ضرر نوحه را صورت ضرر بی صورتست دست خایند از ضرر کش نیست دست این مثل نالایقست ای مستدل حیله تفهیم را جهد المقل صنع بی صورت بکارد صورتی تن بروید با حواس و آلتی تا چه صورت باشد آن بر وفق خود اندر آرد جسم را در نیک و بد صورت نعمت بود شاکر شود صورت مهلت بود صابر شود صورت رحمی بود بالان شود صورت زخمی بود نالان شود صورت شهری بود گیرد سفر صورت تیری بود گیرد سپر صورت خوبان بود عشرت کند صورت غیبی بود خلوت کند صورت محتاجی آرد سوی کسب صورت بازو وری آرد به غصب این ز حد و اندازه ها باشد برون داعی فعل از خیال گونه گون بی نهایت کیش ها و پیشه ها جمله ظل صورت اندیشه ها بر لب بام ایستاده قوم خوش هر یکی را بر زمین بین سایه اش صورت فکرست بر بام مشید وآن عمل چون سایه بر ارکان پدید فعل بر ارکان و فکرت مکتتم لیک در تاثیر و وصلت دو به هم آن صور در بزم کز جام خوشی ست فایده او بی خودی و بیهشی ست صورت مرد و زن و لعب و جماع فایده ش بی هوشی وقت وقاع صورت نان و نمک کان نعمت است فایده ش آن قوت بی صورت است در مصاف آن صورت تیغ و سپر فایده ش بی صورتی یعنی ظفر مدرسه و تعلیق و صورت های وی چون به دانش متصل شد گشت طی این صور چون بنده بی صورتند پس چرا در نفی صاحب نعمتند این صور دارد ز بی صورت وجود چیست پس بر موجد خویشش جحود خود ازو یابد ظهور انکار او نیست غیر عکس خود این کار او صورت دیوار و سقف هر مکان سایه اندیشه معمار دان گرچه خود اندر محل افتکار نیست سنگ و چوب و خشتی آشکار فاعل مطلق یقین بی صورتست صورت اندر دست او چون آلتست گه گه آن بی صورت از کتم عدم مر صور را رو نماید از کرم تا مدد گیرد ازو هر صورتی از کمال و از جمال و قدرتی باز بی صورت چو پنهان کرد رو آمدند از بهر کد در رنگ و بو صورتی از صورت دیگر کمال گر بجوید باشد آن عین ضلال پس چه عرضه می کنی ای بی گهر احتیاج خود به محتاجی دگر چون صور بنده ست بر یزدان مگو ظن مبر صورت به تشبیهش مجو در تضرع جوی و در افنای خویش کز تفکر جز صور ناید به پیش ور ز غیر صورتت نبود فره صورتی کان بی تو زاید در تو به صورت شهری که آنجا می روی ذوق بی صورت کشیدت ای روی پس به معنی می روی تا لامکان که خوشی غیر مکانست و زمان صورت یاری که سوی او شوی از برای مونسی اش می روی پس بمعنی سوی بی صورت شدی گرچه زان مقصود غافل آمدی پس حقیقت حق بود معبود کل کز پی ذوقست سیران سبل لیک بعضی رو سوی دم کرده اند گرچه سر اصلست سر گم کرده اند لیک آن سر پیش این ضالان گم می دهد داد سری از راه دم آن ز سر می یابد آن داد این ز دم قوم دیگر پا و سر کردند گم چونک گم شد جمله جمله یافتند از کم آمد سوی کل بشتافتند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست این سخن پایان ندارد آن گروه صورتی دیدند با حسن و شکوه خوب تر زان دیده بودند آن فریق لیک زین رفتند در بحر عمیق زانک افیونشان درین کاسه رسید کاسه ها محسوس و افیون ناپدید کرد فعل خویش قلعه هش ربا هر سه را انداخت در چاه بلا تیر غمزه دوخت دل را بی کمان الامان و الامان ای بی امان قرنها را صورت سنگین بسوخت آتشی در دین و دلشان بر فروخت چونک روحانی بود خود چون بود فتنه اش هر لحظه دیگرگون بود عشق صورت در دل شه زادگان چون خلش می کرد مانند سنان اشک می بارید هر یک هم چو میغ دست می خایید و می گفت ای دریغ ما کنون دیدیم شه ز آغاز دید چندمان سوگند داد آن بی ندید انبیا را حق بسیارست از آن که خبر کردند از پایانمان کاینچ می کاری نروید جز که خار وین طرف پری نیابی زو مطار تخم از من بر که تا ریعی دهد با پر من پر که تیر آن سو جهد تو ندانی واجبی آن و هست هم تو گویی آخر آن واجب بدست او توست اما نه این تو آن توست که در آخر واقف بیرون شوست توی آخر سوی توی اولت آمدست از بهر تنبیه و صلت توی تو در دیگری آمد دفین من غلام مرد خودبینی چنین آنچ در آیینه می بیند جوان پیر اندر خشت بیند بیش از آن ز امر شاه خویش بیرون آمدیم با عنایات پدر یاغی شدیم سهل دانستیم قول شاه را وان عنایت های بی اشباه را نک در افتادیم در خندق همه کشته و خسته بلا بی ملحمه تکیه بر عقل خود و فرهنگ خویش بودمان تا این بلا آمد به پیش بی مرض دیدیم خویش و بی ز رق آنچنان که خویش را بیمار دق علت پنهان کنون شد آشکار بعد از آنک بند گشتیم و شکار سایه رهبر بهست از ذکر حق یک قناعت به که صد لوت و طبق چشم بینا بهتر از سیصد عصا چشم بشناسد گهر را از حصا در تفحص آمدند از اندهان صورت کی بود عجب این در جهان بعد بسیاری تفحص در مسیر کشف کرد آن راز را شیخی بصیر نه از طریق گوش بل از وحی هوش رازها بد پیش او بی روی پوش گفت نقش رشک پروینست این صورت شه زاده چینست این هم چو جان و چون جنین پنهانست او در مکتم پرده و ایوانست او سوی او نه مرد ره دارد نه زن شاه پنهان کرد او را از فتن غیرتی دارد ملک بر نام او که نپرد مرغ هم بر بام او وای آن دل کش چنین سودا فتاد هیچ کس را این چنین سودا مباد این سزای آنک تخم جهل کاشت وآن نصیحت را کساد و سهل داشت اعتمادی کرد بر تدبیر خویش که برم من کار خود با عقل پیش نیم ذره زان عنایت به بود که ز تدبیر خرد سیصد رصد ترک مکر خویشتن گیر ای امیر پا بکش پیش عنایت خوش بمیر این به قدر حیله معدود نیست زین حیل تا تو نمیری سود نیست

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست این سخن پایان ندارد آن گروه صورتی دیدند با حسن و شکوه خوب تر زان دیده بودند آن فریق لیک زین رفتند در بحر عمیق زانک افیونشان درین کاسه رسید کاسه ها محسوس و افیون ناپدید کرد فعل خویش قلعه هش ربا هر سه را انداخت در چاه بلا تیر غمزه دوخت دل را بی کمان الامان و الامان ای بی امان قرنها را صورت سنگین بسوخت آتشی در دین و دلشان بر فروخت چونک روحانی بود خود چون بود فتنه اش هر لحظه دیگرگون بود عشق صورت در دل شه زادگان چون خلش می کرد مانند سنان اشک می بارید هر یک هم چو میغ دست می خایید و می گفت ای دریغ ما کنون دیدیم شه ز آغاز دید چندمان سوگند داد آن بی ندید انبیا را حق بسیارست از آن که خبر کردند از پایانمان کاینچ می کاری نروید جز که خار وین طرف پری نیابی زو مطار تخم از من بر که تا ریعی دهد با پر من پر که تیر آن سو جهد تو ندانی واجبی آن و هست هم تو گویی آخر آن واجب بدست او توست اما نه این تو آن توست که در آخر واقف بیرون شوست توی آخر سوی توی اولت آمدست از بهر تنبیه و صلت توی تو در دیگری آمد دفین من غلام مرد خودبینی چنین آنچ در آیینه می بیند جوان پیر اندر خشت بیند بیش از آن ز امر شاه خویش بیرون آمدیم با عنایات پدر یاغی شدیم سهل دانستیم قول شاه را وان عنایت های بی اشباه را نک در افتادیم در خندق همه کشته و خسته بلا بی ملحمه تکیه بر عقل خود و فرهنگ خویش بودمان تا این بلا آمد به پیش بی مرض دیدیم خویش و بی ز رق آنچنان که خویش را بیمار دق علت پنهان کنون شد آشکار بعد از آنک بند گشتیم و شکار سایه رهبر بهست از ذکر حق یک قناعت به که صد لوت و طبق چشم بینا بهتر از سیصد عصا چشم بشناسد گهر را از حصا در تفحص آمدند از اندهان صورت کی بود عجب این در جهان بعد بسیاری تفحص در مسیر کشف کرد آن راز را شیخی بصیر نه از طریق گوش بل از وحی هوش رازها بد پیش او بی روی پوش گفت نقش رشک پروینست این صورت شه زاده چینست این هم چو جان و چون جنین پنهانست او در مکتم پرده و ایوانست او سوی او نه مرد ره دارد نه زن شاه پنهان کرد او را از فتن غیرتی دارد ملک بر نام او که نپرد مرغ هم بر بام او وای آن دل کش چنین سودا فتاد هیچ کس را این چنین سودا مباد این سزای آنک تخم جهل کاشت وآن نصیحت را کساد و سهل داشت اعتمادی کرد بر تدبیر خویش که برم من کار خود با عقل پیش نیم ذره زان عنایت به بود که ز تدبیر خرد سیصد رصد ترک مکر خویشتن گیر ای امیر پا بکش پیش عنایت خوش بمیر این به قدر حیله معدود نیست زین حیل تا تو نمیری سود نیست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بی‌دریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره در بخارا خوی آن خواجیم اجل بود با خواهندگان حسن عمل داد بسیار و عطای بی شمار تا به شب بودی ز جودش زر نثار زر به کاغذپاره ها پیچیده بود تا وجودش بود می افشاند جود هم چو خورشید و چو ماه پاک باز آنچ گیرند از ضیا بدهند باز خاک را زربخش کی بود آفتاب زر ازو در کان و گنج اندر خراب هر صباحی یک گره را راتبه تا نماند امتی زو خایبه مبتلایان را بدی روزی عطا روز دیگر بیوگان را آن سخا روز دیگر بر علویان مقل با فقیهان فقیر مشتغل روز دیگر بر تهی دستان عام روز دیگر بر گرفتاران وام شرط او آن بود که کس با زبان زر نخواهد هیچ نگشاید لبان لیک خامش بر حوالی رهش ایستاده مفلسان دیواروش هر که کردی ناگهان با لب سؤال زو نبردی زین گنه یک حبه مال من صمت منکم نجا بد یاسه اش خامشان را بود کیسه و کاسه اش نادرا روزی یکی پیری بگفت ده زکاتم که منم با جوع جفت منع کرد از پیر و پیرش جد گرفت مانده خلق از جد پیر اندر شگفت گفت بس بی شرم پیری ای پدر پیر گفت از من توی بی شرم تر کین جهان خوردی و خواهی تو ز طمع کان جهان با این جهان گیری به جمع خنده اش آمد مال داد آن پیر را پیر تنها برد آن توفیر را غیر آن پیر ایچ خواهنده ازو نیم حبه زر ندید و نه تسو نوبت روز فقیهان ناگهان یک فقیه از حرص آمد در فغان کرد زاری ها بسی چاره نبود گفت هر نوعی نبودش هیچ سود روز دیگر با رگو پیچید پا ناکس اندر صف قوم مبتلا تخته ها بر ساق بست از چپ و راست تا گمان آید که او اشکسته پاست دیدش و بشناختش چیزی نداد روز دیگر رو بپوشید از لباد هم بدانستش ندادش آن عزیز از گناه و جرم گفتن هیچ چیز چونک عاجز شد ز صد گونه مکید چون زنان او چادری بر سر کشید در میان بیوگان رفت و نشست سر فرو افکند و پنهان کرد دست هم شناسیدش ندادش صدقه ای در دلش آمد ز حرمان حرقه ای رفت او پیش کفن خواهی پگاه که بپیچم در نمد نه پیش راه هیچ مگشا لب نشین و می نگر تا کند صدر جهان اینجا گذر بوک بیند مرده پندارد به ظن زر در اندازد پی وجه کفن هر چه بدهد نیم آن بدهم به تو هم چنان کرد آن فقیر صله جو در نمد پیچید و بر راهش نهاد معبر صدر جهان آنجا فتاد زر در اندازید بر روی نمد دست بیرون کرد از تعجیل خود تا نگیرد آن کفن خواه آن صله تا نهان نکند ازو آن ده دله مرده از زیر نمد بر کرد دست سر برون آمد پی دستش ز پست گفت با صدر جهان چون بستدم ای ببسته بر من ابواب کرم گفت لیکن تا نمردی ای عنود از جناب من نبردی هیچ جود سر موتوا قبل موت این بود کز پس مردن غنیمت ها رسد غیر مردن هیچ فرهنگی دگر در نگیرد با خدای ای حیله گر یک عنایت به ز صد گون اجتهاد جهد را خوفست از صد گون فساد وآن عنایت هست موقوف ممات تجربه کردند این ره را ثقات بلک مرگش بی عنایت نیز نیست بی عنایت هان و هان جایی مه ایست آن زمرد باشد این افعی پیر بی زمرد کی شود افعی ضریر

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بی‌دریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره در بخارا خوی آن خواجیم اجل بود با خواهندگان حسن عمل داد بسیار و عطای بی شمار تا به شب بودی ز جودش زر نثار زر به کاغذپاره ها پیچیده بود تا وجودش بود می افشاند جود هم چو خورشید و چو ماه پاک باز آنچ گیرند از ضیا بدهند باز خاک را زربخش کی بود آفتاب زر ازو در کان و گنج اندر خراب هر صباحی یک گره را راتبه تا نماند امتی زو خایبه مبتلایان را بدی روزی عطا روز دیگر بیوگان را آن سخا روز دیگر بر علویان مقل با فقیهان فقیر مشتغل روز دیگر بر تهی دستان عام روز دیگر بر گرفتاران وام شرط او آن بود که کس با زبان زر نخواهد هیچ نگشاید لبان لیک خامش بر حوالی رهش ایستاده مفلسان دیواروش هر که کردی ناگهان با لب سؤال زو نبردی زین گنه یک حبه مال من صمت منکم نجا بد یاسه اش خامشان را بود کیسه و کاسه اش نادرا روزی یکی پیری بگفت ده زکاتم که منم با جوع جفت منع کرد از پیر و پیرش جد گرفت مانده خلق از جد پیر اندر شگفت گفت بس بی شرم پیری ای پدر پیر گفت از من توی بی شرم تر کین جهان خوردی و خواهی تو ز طمع کان جهان با این جهان گیری به جمع خنده اش آمد مال داد آن پیر را پیر تنها برد آن توفیر را غیر آن پیر ایچ خواهنده ازو نیم حبه زر ندید و نه تسو نوبت روز فقیهان ناگهان یک فقیه از حرص آمد در فغان کرد زاری ها بسی چاره نبود گفت هر نوعی نبودش هیچ سود روز دیگر با رگو پیچید پا ناکس اندر صف قوم مبتلا تخته ها بر ساق بست از چپ و راست تا گمان آید که او اشکسته پاست دیدش و بشناختش چیزی نداد روز دیگر رو بپوشید از لباد هم بدانستش ندادش آن عزیز از گناه و جرم گفتن هیچ چیز چونک عاجز شد ز صد گونه مکید چون زنان او چادری بر سر کشید در میان بیوگان رفت و نشست سر فرو افکند و پنهان کرد دست هم شناسیدش ندادش صدقه ای در دلش آمد ز حرمان حرقه ای رفت او پیش کفن خواهی پگاه که بپیچم در نمد نه پیش راه هیچ مگشا لب نشین و می نگر تا کند صدر جهان اینجا گذر بوک بیند مرده پندارد به ظن زر در اندازد پی وجه کفن هر چه بدهد نیم آن بدهم به تو هم چنان کرد آن فقیر صله جو در نمد پیچید و بر راهش نهاد معبر صدر جهان آنجا فتاد زر در اندازید بر روی نمد دست بیرون کرد از تعجیل خود تا نگیرد آن کفن خواه آن صله تا نهان نکند ازو آن ده دله مرده از زیر نمد بر کرد دست سر برون آمد پی دستش ز پست گفت با صدر جهان چون بستدم ای ببسته بر من ابواب کرم گفت لیکن تا نمردی ای عنود از جناب من نبردی هیچ جود سر موتوا قبل موت این بود کز پس مردن غنیمت ها رسد غیر مردن هیچ فرهنگی دگر در نگیرد با خدای ای حیله گر یک عنایت به ز صد گون اجتهاد جهد را خوفست از صد گون فساد وآن عنایت هست موقوف ممات تجربه کردند این ره را ثقات بلک مرگش بی عنایت نیز نیست بی عنایت هان و هان جایی مه ایست آن زمرد باشد این افعی پیر بی زمرد کی شود افعی ضریر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانه‌ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت‌ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت‌ها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشت‌ها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشت‌ها را چرا نهادی الی آخره امردی و کوسه ای در انجمن آمدند و مجمعی بد در وطن مشتغل ماندند قوم منتجب روز رفت و شد زمانه ثلث شب زان عزب خانه نرفتند آن دو کس هم بخفتند آن سو از بیم عسس کوسه را بد بر زنخدان چار مو لیک هم چون ماه بدرش بود رو کودک امرد به صورت بود زشت هم نهاد اندر پس کون بیست خشت لوطیی دب برد شب در انبهی خشتها را نقل کرد آن مشتهی دست چون بر وی زد او از جا بجست گفت هی تو کیستی ای سگ پرست گفت این سی خشت چون انباشتی گفت تو سی خشت چون بر داشتی کودک بیمارم و از ضعف خود کردم اینجا احتیاط و مرتقد گفت اگر داری ز رنجوری تفی چون نرفتی جانب دار الشفی یا به خانه یک طبیبی مشفقی که گشادی از سقامت مغلقی گفت آخر من کجا دانم شدن که بهرجا می روم من ممتحن چون تو زندیقی پلیدی ملحدی می بر آرد سر به پیشم چون ددی خانقاهی که بود بهتر مکان من ندیدم یک دمی در وی امان رو به من آرند مشتی حمزه خوار چشم ها پر نطفه کف خایه فشار وانک ناموسیست خود از زیر زیر غمزه دزدد می دهد مالش به کیر خانقه چون این بود بازار عام چون بود خر گله و دیوان خام خر کجا ناموس و تقوی از کجا خر چه داند خشیت و خوف و رجا عقل باشد آمنی و عدل جو بر زن و بر مرد اما عقل کو ور گریزم من روم سوی زنان هم چو یوسف افتم اندر افتتان یوسف از زن یافت زندان و فشار من شوم توزیع بر پنجاه دار آن زنان از جاهلی بر من تنند اولیاشان قصد جان من کنند نه ز مردان چاره دارم نه از زنان چون کنم که نی ازینم نه از آن بعد از آن کودک به کوسه بنگریست گفت او با آن دو مو از غم بریست فارغست از خشت و از پیکار خشت وز چو تو مادرفروش کنک زشت بر زنخ سه چار مو بهر نمون بهتر از سی خشت گرداگرد کون ذره ای سایه عنایت بهترست از هزاران کوشش طاعت پرست زانک شیطان خشت طاعت بر کند گر دو صد خشتست خود را ره کند خشت اگر پرست بنهاده توست آن دو سه مو از عطای آن سوست در حقیقت هر یکی مو زان کهیست کان امان نامه صله شاهنشهیست تو اگر صد قفل بنهی بر دری بر کند آن جمله را خیره سری شحنه ای از موم اگر مهری نهد پهلوانان را از آن دل بشکهد آن دو سه تار عنایت هم چو کوه سد شود چون فر سیما در وجوه خشت را مگذار ای نیکوسرشت لیک هم آمن مخسپ از دیو زشت رو دو تا مو زان کرم با دست آر وانگهان آمن بخسپ و غم مدار نوم عالم از عبادت به بود آنچنان علمی که مستنبه بود آن سکون سابح اندر آشنا به ز جهد اعجمی با دست و پا اعجمی زد دست و پا و غرق شد می رود سباح ساکن چون عمد علم دریاییست بی حد و کنار طالب علمست غواص بحار گر هزاران سال باشد عمر او او نگردد سیر خود از جست و جو کان رسول حق بگفت اندر بیان اینک منهومان هما لا یشبعان

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانه‌ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت‌ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت‌ها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشت‌ها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشت‌ها را چرا نهادی الی آخره امردی و کوسه ای در انجمن آمدند و مجمعی بد در وطن مشتغل ماندند قوم منتجب روز رفت و شد زمانه ثلث شب زان عزب خانه نرفتند آن دو کس هم بخفتند آن سو از بیم عسس کوسه را بد بر زنخدان چار مو لیک هم چون ماه بدرش بود رو کودک امرد به صورت بود زشت هم نهاد اندر پس کون بیست خشت لوطیی دب برد شب در انبهی خشتها را نقل کرد آن مشتهی دست چون بر وی زد او از جا بجست گفت هی تو کیستی ای سگ پرست گفت این سی خشت چون انباشتی گفت تو سی خشت چون بر داشتی کودک بیمارم و از ضعف خود کردم اینجا احتیاط و مرتقد گفت اگر داری ز رنجوری تفی چون نرفتی جانب دار الشفی یا به خانه یک طبیبی مشفقی که گشادی از سقامت مغلقی گفت آخر من کجا دانم شدن که بهرجا می روم من ممتحن چون تو زندیقی پلیدی ملحدی می بر آرد سر به پیشم چون ددی خانقاهی که بود بهتر مکان من ندیدم یک دمی در وی امان رو به من آرند مشتی حمزه خوار چشم ها پر نطفه کف خایه فشار وانک ناموسیست خود از زیر زیر غمزه دزدد می دهد مالش به کیر خانقه چون این بود بازار عام چون بود خر گله و دیوان خام خر کجا ناموس و تقوی از کجا خر چه داند خشیت و خوف و رجا عقل باشد آمنی و عدل جو بر زن و بر مرد اما عقل کو ور گریزم من روم سوی زنان هم چو یوسف افتم اندر افتتان یوسف از زن یافت زندان و فشار من شوم توزیع بر پنجاه دار آن زنان از جاهلی بر من تنند اولیاشان قصد جان من کنند نه ز مردان چاره دارم نه از زنان چون کنم که نی ازینم نه از آن بعد از آن کودک به کوسه بنگریست گفت او با آن دو مو از غم بریست فارغست از خشت و از پیکار خشت وز چو تو مادرفروش کنک زشت بر زنخ سه چار مو بهر نمون بهتر از سی خشت گرداگرد کون ذره ای سایه عنایت بهترست از هزاران کوشش طاعت پرست زانک شیطان خشت طاعت بر کند گر دو صد خشتست خود را ره کند خشت اگر پرست بنهاده توست آن دو سه مو از عطای آن سوست در حقیقت هر یکی مو زان کهیست کان امان نامه صله شاهنشهیست تو اگر صد قفل بنهی بر دری بر کند آن جمله را خیره سری شحنه ای از موم اگر مهری نهد پهلوانان را از آن دل بشکهد آن دو سه تار عنایت هم چو کوه سد شود چون فر سیما در وجوه خشت را مگذار ای نیکوسرشت لیک هم آمن مخسپ از دیو زشت رو دو تا مو زان کرم با دست آر وانگهان آمن بخسپ و غم مدار نوم عالم از عبادت به بود آنچنان علمی که مستنبه بود آن سکون سابح اندر آشنا به ز جهد اعجمی با دست و پا اعجمی زد دست و پا و غرق شد می رود سباح ساکن چون عمد علم دریاییست بی حد و کنار طالب علمست غواص بحار گر هزاران سال باشد عمر او او نگردد سیر خود از جست و جو کان رسول حق بگفت اندر بیان اینک منهومان هما لا یشبعان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۰ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود منهومان لا یشبعان طالب الدنیا و طالب العلم کی این علم غیر علم دنیا باید تا دو قسم باشد اما علم دنیا هم دنیا باشد الی آخره و اگر هم‌چنین شود کی طالب الدنیا و طالب الدنیا تکرار بود نه تقسیم مع تقریره طالب الدنیا و توفیراتها طالب العلم و تدبیراتها پس درین قسمت چو بگماری نظر غیر دنیا باشد این علم ای پدر غیر دنیا پس چه باشد آخرت کت کند زینجا و باشد رهبرت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۱ - بحث کردن آن سه شه‌زاده در تدبیر آن واقعه رو به هم کردند هر سه مفتتن هر سه را یک رنج و یک درد و حزن هر سه در یک فکر و یک سودا ندیم هر سه از یک رنج و یک علت سقیم در خموشی هر سه را خطرت یکی در سخن هم هر سه را حجت یکی یک زمانی اشک ریزان جمله شان بر سر خوان مصیبت خون فشان یک زمان از آتش دل هر سه کس بر زده با سوز چون مجمر نفس مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۲ - مقالت برادر بزرگین آن بزرگین گفت ای اخوان خیر ما نه نر بودیم اندر نصح غیر از حشم هر که به ما کردی گله از بلا و فقر و خوف و زلزله ما همی گفتیم کم نال از حرج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج این کلید صبر را اکنون چه شد ای عجب منسوخ شد قانون چه شد ما نمی گفتیم که اندر کش مکش اندر آتش هم چو زر خندید خوش مر سپه را وقت تنگاتنگ جنگ گفته ما که هین مگردانید رنگ آن زمان که بود اسپان را وطا جمله سرهای بریده زیر پا ما سپاه خویش را هی هی کنان که به پیش آیید قاهر چون سنان جمله عالم را نشان داده به صبر زانک صبر آمد چراغ و نور صدر نوبت ما شد چه خیره سر شدیم چون زنان زشت در چادر شدیم ای دلی که جمله را کردی تو گرم گرم کن خود را و از خود دار شرم ای زبان که جمله را ناصح بدی نوبت تو گشت از چه تن زدی ای خرد کو پند شکرخای تو دور تست این دم چه شد هیهای تو ای ز دلها برده صد تشویش را نوبت تو شد بجنبان ریش را از غری ریش ار کنون دزدیده ای پیش ازین بر ریش خود خندیده ای وقت پند دیگرانی های های در غم خود چون زنانی وای وای چون به درد دیگران درمان بدی درد مهمان تو آمد تن زدی بانگ بر لشکر زدن بد ساز تو بانگ بر زن چه گرفت آواز تو آنچ پنجه سال بافیدی به هوش زان نسیج خود بغلتانی بپوش از نوایت گوش یاران بود خوش دست بیرون آر و گوش خود بکش سر بدی پیوسته خود را دم مکن پا و دست و ریش و سبلت گم مکن بازی آن تست بر روی بساط خویش را در طبع آر و در نشاط

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۰ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود منهومان لا یشبعان طالب الدنیا و طالب العلم کی این علم غیر علم دنیا باید تا دو قسم باشد اما علم دنیا هم دنیا باشد الی آخره و اگر هم‌چنین شود کی طالب الدنیا و طالب الدنیا تکرار بود نه تقسیم مع تقریره طالب الدنیا و توفیراتها طالب العلم و تدبیراتها پس درین قسمت چو بگماری نظر غیر دنیا باشد این علم ای پدر غیر دنیا پس چه باشد آخرت کت کند زینجا و باشد رهبرت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۱ - بحث کردن آن سه شه‌زاده در تدبیر آن واقعه رو به هم کردند هر سه مفتتن هر سه را یک رنج و یک درد و حزن هر سه در یک فکر و یک سودا ندیم هر سه از یک رنج و یک علت سقیم در خموشی هر سه را خطرت یکی در سخن هم هر سه را حجت یکی یک زمانی اشک ریزان جمله شان بر سر خوان مصیبت خون فشان یک زمان از آتش دل هر سه کس بر زده با سوز چون مجمر نفس مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۲ - مقالت برادر بزرگین آن بزرگین گفت ای اخوان خیر ما نه نر بودیم اندر نصح غیر از حشم هر که به ما کردی گله از بلا و فقر و خوف و زلزله ما همی گفتیم کم نال از حرج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج این کلید صبر را اکنون چه شد ای عجب منسوخ شد قانون چه شد ما نمی گفتیم که اندر کش مکش اندر آتش هم چو زر خندید خوش مر سپه را وقت تنگاتنگ جنگ گفته ما که هین مگردانید رنگ آن زمان که بود اسپان را وطا جمله سرهای بریده زیر پا ما سپاه خویش را هی هی کنان که به پیش آیید قاهر چون سنان جمله عالم را نشان داده به صبر زانک صبر آمد چراغ و نور صدر نوبت ما شد چه خیره سر شدیم چون زنان زشت در چادر شدیم ای دلی که جمله را کردی تو گرم گرم کن خود را و از خود دار شرم ای زبان که جمله را ناصح بدی نوبت تو گشت از چه تن زدی ای خرد کو پند شکرخای تو دور تست این دم چه شد هیهای تو ای ز دلها برده صد تشویش را نوبت تو شد بجنبان ریش را از غری ریش ار کنون دزدیده ای پیش ازین بر ریش خود خندیده ای وقت پند دیگرانی های های در غم خود چون زنانی وای وای چون به درد دیگران درمان بدی درد مهمان تو آمد تن زدی بانگ بر لشکر زدن بد ساز تو بانگ بر زن چه گرفت آواز تو آنچ پنجه سال بافیدی به هوش زان نسیج خود بغلتانی بپوش از نوایت گوش یاران بود خوش دست بیرون آر و گوش خود بکش سر بدی پیوسته خود را دم مکن پا و دست و ریش و سبلت گم مکن بازی آن تست بر روی بساط خویش را در طبع آر و در نشاط

%0
10 Bölüm