Qur'an&Sunnahالقرآن

Sa'dî — Bostân

Ebû Muhammed Müslihuddîn Sa'dî Şîrâzî · FA

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۱ - حکایت زورآزمای تنگدست یکی مشت زن بخت و روزی نداشت نه اسباب شامش مهیا نه چاشت ز جور شکم گل کشیدی به پشت که روزی محال است خوردن به مشت مدام از پریشانی روزگار دلش حسرت آورد و تن سوگوار گهش جنگ با عالم خیره کش گه از بخت شوریده رویش ترش گه از دیدن عیش شیرین خلق فرو می شدی آب تلخش به حلق گه از کار آشفته بگریستی که کس دید از این تلخ تر زیستی کسان شهد نوشند و مرغ و بره مرا روی نان می نبیند تره گر انصاف پرسی نه نیکوست این برهنه من و گربه را پوستین چه بودی که پایم در این کار گل به گنجی فرو رفتی از کام دل مگر روزگاری هوس راندمی ز خود گرد محنت بیفشاندمی شنیدم که روزی زمین می شکافت عظام زنخدان پوسیده یافت به خاک اندرش عقد بگسیخته گهرهای دندان فرو ریخته دهان بی زبان پند می گفت و راز که ای خواجه با بینوایی بساز نه این است حال دهن زیر گل شکر خورده انگار یا خون دل غم از گردش روزگاران مدار که بی ما بگردد بسی روزگار همان لحظه کاین خاطرش روی داد غم از خاطرش رخت یک سو نهاد که ای نفس بی رای و تدبیر و هش بکش بار تیمار و خود را مکش اگر بنده ای بار بر سر برد وگر سر به اوج فلک بر برد در آن دم که حالش دگرگون شود به مرگ از سرش هر دو بیرون شود غم و شادمانی نماند ولیک جزای عمل ماند و نام نیک کرم پای دارد نه دیهیم و تخت بده کز تو این ماند ای نیکبخت مکن تکیه بر ملک و جاه و حشم که پیش از تو بوده ست و بعد از تو هم خداوند دولت غم دین خورد که دنیا به هر حال می بگذرد نخواهی که ملکت برآید بهم غم ملک و دین هر دو باید بهم زرافشان چو دنیا بخواهی گذاشت که سعدی در افشاند اگر زر نداشت سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۲ - حکایت در معنی خاموشی از نصیحت کسی که پند نپذیرد حکایت کنند از جفاگستری که فرماندهی داشت بر کشوری در ایام او روز مردم چو شام شب از بیم او خواب مردم حرام همه روز نیکان از او در بلا به شب دست پاکان از او بر دعا گروهی بر شیخ آن روزگار ز دست ستمگر گرستند زار که ای پیر دانای فرخنده رای بگوی این جوان را بترس از خدای بگفتا دریغ آیدم نام دوست که هر کس نه در خورد پیغام اوست کسی را که بینی ز حق بر کران منه با وی ای خواجه حق در میان دریغ است با سفله گفت از علوم که ضایع شود تخم در شوره بوم چو در وی نگیرد عدو داندت برنجد به جان و برنجاندت تو را عادت ای پادشه حق روی است دل مرد حق گوی از این جا قوی است نگین خصلتی دارد ای نیکبخت که در موم گیرد نه در سنگ سخت عجب نیست گر ظالم از من به جان برنجد که دزد است و من پاسبان تو هم پاسبانی به انصاف و داد که حفظ خدا پاسبان تو باد تو را نیست منت ز روی قیاس خداوند را من و فضل و سپاس که در کار خیرت به خدمت بداشت نه چون دیگرانت معطل گذاشت همه کس به میدان کوشش درند ولی گوی بخشش نه هر کس برند تو حاصل نکردی به کوشش بهشت خدا در تو خوی بهشتی بهشت دلت روشن و وقت مجموع باد قدم ثابت و پایه مرفوع باد حیاتت خوش و رفتنت بر صواب عبادت قبول و دعا مستجاب

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۱ - حکایت زورآزمای تنگدست یکی مشت زن بخت و روزی نداشت نه اسباب شامش مهیا نه چاشت ز جور شکم گل کشیدی به پشت که روزی محال است خوردن به مشت مدام از پریشانی روزگار دلش حسرت آورد و تن سوگوار گهش جنگ با عالم خیره کش گه از بخت شوریده رویش ترش گه از دیدن عیش شیرین خلق فرو می شدی آب تلخش به حلق گه از کار آشفته بگریستی که کس دید از این تلخ تر زیستی کسان شهد نوشند و مرغ و بره مرا روی نان می نبیند تره گر انصاف پرسی نه نیکوست این برهنه من و گربه را پوستین چه بودی که پایم در این کار گل به گنجی فرو رفتی از کام دل مگر روزگاری هوس راندمی ز خود گرد محنت بیفشاندمی شنیدم که روزی زمین می شکافت عظام زنخدان پوسیده یافت به خاک اندرش عقد بگسیخته گهرهای دندان فرو ریخته دهان بی زبان پند می گفت و راز که ای خواجه با بینوایی بساز نه این است حال دهن زیر گل شکر خورده انگار یا خون دل غم از گردش روزگاران مدار که بی ما بگردد بسی روزگار همان لحظه کاین خاطرش روی داد غم از خاطرش رخت یک سو نهاد که ای نفس بی رای و تدبیر و هش بکش بار تیمار و خود را مکش اگر بنده ای بار بر سر برد وگر سر به اوج فلک بر برد در آن دم که حالش دگرگون شود به مرگ از سرش هر دو بیرون شود غم و شادمانی نماند ولیک جزای عمل ماند و نام نیک کرم پای دارد نه دیهیم و تخت بده کز تو این ماند ای نیکبخت مکن تکیه بر ملک و جاه و حشم که پیش از تو بوده ست و بعد از تو هم خداوند دولت غم دین خورد که دنیا به هر حال می بگذرد نخواهی که ملکت برآید بهم غم ملک و دین هر دو باید بهم زرافشان چو دنیا بخواهی گذاشت که سعدی در افشاند اگر زر نداشت سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۲ - حکایت در معنی خاموشی از نصیحت کسی که پند نپذیرد حکایت کنند از جفاگستری که فرماندهی داشت بر کشوری در ایام او روز مردم چو شام شب از بیم او خواب مردم حرام همه روز نیکان از او در بلا به شب دست پاکان از او بر دعا گروهی بر شیخ آن روزگار ز دست ستمگر گرستند زار که ای پیر دانای فرخنده رای بگوی این جوان را بترس از خدای بگفتا دریغ آیدم نام دوست که هر کس نه در خورد پیغام اوست کسی را که بینی ز حق بر کران منه با وی ای خواجه حق در میان دریغ است با سفله گفت از علوم که ضایع شود تخم در شوره بوم چو در وی نگیرد عدو داندت برنجد به جان و برنجاندت تو را عادت ای پادشه حق روی است دل مرد حق گوی از این جا قوی است نگین خصلتی دارد ای نیکبخت که در موم گیرد نه در سنگ سخت عجب نیست گر ظالم از من به جان برنجد که دزد است و من پاسبان تو هم پاسبانی به انصاف و داد که حفظ خدا پاسبان تو باد تو را نیست منت ز روی قیاس خداوند را من و فضل و سپاس که در کار خیرت به خدمت بداشت نه چون دیگرانت معطل گذاشت همه کس به میدان کوشش درند ولی گوی بخشش نه هر کس برند تو حاصل نکردی به کوشش بهشت خدا در تو خوی بهشتی بهشت دلت روشن و وقت مجموع باد قدم ثابت و پایه مرفوع باد حیاتت خوش و رفتنت بر صواب عبادت قبول و دعا مستجاب

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۳ - گفتار اندر رای و تدبیر ملک و لشکرکشی همی تا برآید به تدبیر کار مدارای دشمن به از کارزار چو نتوان عدو را به قوت شکست به نعمت بباید در فتنه بست گر اندیشه باشد ز خصمت گزند به تعویذ احسان زبانش ببند عدو را به جای خسک زر بریز که احسان کند کند دندان تیز چو دستی نشاید گزیدن ببوس که با غالبان چاره زرق است و لوس به تدبیر رستم در آید به بند که اسفندیارش نجست از کمند عدو را به فرصت توان کند پوست پس او را مدارا چنان کن که دوست حذر کن ز پیکار کمتر کسی که از قطره سیلاب دیدم بسی مزن تا توانی بر ابرو گره که دشمن اگرچه زبون دوست به بود دشمنش تازه و دوست ریش کسی کش بود دشمن از دوست بیش مزن با سپاهی ز خود بیشتر که نتوان زد انگشت بر نیشتر وگر زو تواناتری در نبرد نه مردی است بر ناتوان زور کرد اگر پیل زوری وگر شیر چنگ به نزدیک من صلح بهتر که جنگ چو دست از همه حیلتی در گسست حلال است بردن به شمشیر دست اگر صلح خواهد عدو سر مپیچ وگر جنگ جوید عنان بر مپیچ که گر وی ببندد در کارزار تو را قدر و هیبت شود یک هزار ور او پای جنگ آورد در رکاب نخواهد به حشر از تو داور حساب تو هم جنگ را باش چون کینه خواست که با کینه ور مهربانی خطاست چو با سفله گویی به لطف و خوشی فزون گرددش کبر و گردن کشی به اسبان تازی و مردان مرد بر آر از نهاد بداندیش گرد و گر می بر آید به نرمی و هوش به تندی و خشم و درشتی مکوش چو دشمن به عجز اندر آمد ز در نباید که پرخاش جویی دگر چو زنهار خواهد کرم پیشه کن ببخشای و از مکرش اندیشه کن ز تدبیر پیر کهن بر مگرد که کارآزموده بود سالخورد در آرند بنیاد رویین ز پای جوانان به نیروی و پیران به رای بیندیش در قلب هیجا مفر چه دانی که زان که باشد ظفر چو بینی که لشکر ز هم دست داد به تنها مده جان شیرین به باد اگر بر کناری به رفتن بکوش وگر در میان لبس دشمن بپوش وگر خود هزاری و دشمن دویست چو شب شد در اقلیم دشمن مایست شب تیره پنجه سوار از کمین چو پانصد به هیبت بدرد زمین چو خواهی بریدن به شب راه ها حذر کن نخست از کمینگاه ها میان دو لشکر چو یک روز راه بماند بزن خیمه بر جایگاه گر او پیشدستی کند غم مدار ور افراسیاب است مغزش بر آر ندانی که لشکر چو یک روزه راند سر پنجه زورمندش نماند تو آسوده بر لشکر مانده زن که نادان ستم کرد بر خویشتن چو دشمن شکستی بیفکن علم که بازش نیاید جراحت به هم بسی در قفای هزیمت مران نباید که دور افتی از یاوران هوا بینی از گرد هیجا چو میغ بگیرند گردت به زوبین و تیغ به دنبال غارت نراند سپاه که خالی بماند پس پشت شاه سپه را نگهبانی شهریار به از جنگ در حلقه کارزار

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۳ - گفتار اندر رای و تدبیر ملک و لشکرکشی همی تا برآید به تدبیر کار مدارای دشمن به از کارزار چو نتوان عدو را به قوت شکست به نعمت بباید در فتنه بست گر اندیشه باشد ز خصمت گزند به تعویذ احسان زبانش ببند عدو را به جای خسک زر بریز که احسان کند کند دندان تیز چو دستی نشاید گزیدن ببوس که با غالبان چاره زرق است و لوس به تدبیر رستم در آید به بند که اسفندیارش نجست از کمند عدو را به فرصت توان کند پوست پس او را مدارا چنان کن که دوست حذر کن ز پیکار کمتر کسی که از قطره سیلاب دیدم بسی مزن تا توانی بر ابرو گره که دشمن اگرچه زبون دوست به بود دشمنش تازه و دوست ریش کسی کش بود دشمن از دوست بیش مزن با سپاهی ز خود بیشتر که نتوان زد انگشت بر نیشتر وگر زو تواناتری در نبرد نه مردی است بر ناتوان زور کرد اگر پیل زوری وگر شیر چنگ به نزدیک من صلح بهتر که جنگ چو دست از همه حیلتی در گسست حلال است بردن به شمشیر دست اگر صلح خواهد عدو سر مپیچ وگر جنگ جوید عنان بر مپیچ که گر وی ببندد در کارزار تو را قدر و هیبت شود یک هزار ور او پای جنگ آورد در رکاب نخواهد به حشر از تو داور حساب تو هم جنگ را باش چون کینه خواست که با کینه ور مهربانی خطاست چو با سفله گویی به لطف و خوشی فزون گرددش کبر و گردن کشی به اسبان تازی و مردان مرد بر آر از نهاد بداندیش گرد و گر می بر آید به نرمی و هوش به تندی و خشم و درشتی مکوش چو دشمن به عجز اندر آمد ز در نباید که پرخاش جویی دگر چو زنهار خواهد کرم پیشه کن ببخشای و از مکرش اندیشه کن ز تدبیر پیر کهن بر مگرد که کارآزموده بود سالخورد در آرند بنیاد رویین ز پای جوانان به نیروی و پیران به رای بیندیش در قلب هیجا مفر چه دانی که زان که باشد ظفر چو بینی که لشکر ز هم دست داد به تنها مده جان شیرین به باد اگر بر کناری به رفتن بکوش وگر در میان لبس دشمن بپوش وگر خود هزاری و دشمن دویست چو شب شد در اقلیم دشمن مایست شب تیره پنجه سوار از کمین چو پانصد به هیبت بدرد زمین چو خواهی بریدن به شب راه ها حذر کن نخست از کمینگاه ها میان دو لشکر چو یک روز راه بماند بزن خیمه بر جایگاه گر او پیشدستی کند غم مدار ور افراسیاب است مغزش بر آر ندانی که لشکر چو یک روزه راند سر پنجه زورمندش نماند تو آسوده بر لشکر مانده زن که نادان ستم کرد بر خویشتن چو دشمن شکستی بیفکن علم که بازش نیاید جراحت به هم بسی در قفای هزیمت مران نباید که دور افتی از یاوران هوا بینی از گرد هیجا چو میغ بگیرند گردت به زوبین و تیغ به دنبال غارت نراند سپاه که خالی بماند پس پشت شاه سپه را نگهبانی شهریار به از جنگ در حلقه کارزار

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۴ - گفتار اندر نواخت لشکریان در حالت امن دلاور که باری تهور نمود بباید به مقدارش اندر فزود که بار دگر دل نهد بر هلاک ندارد ز پیکار یأجوج باک سپاهی در آسودگی خوش بدار که در حالت سختی آید به کار سپاهی که کارش نباشد به برگ چرا دل نهد روز هیجا به مرگ کنون دست مردان جنگی ببوس نه آنگه که دشمن فرو کوفت کوس نواحی ملک از کف بدسگال به لشکر نگه دار و لشکر به مال ملک را بود بر عدو دست چیر چو لشکر دل آسوده باشند و سیر بهای سر خویشتن می خورد نه انصاف باشد که سختی برد چو دارند گنج از سپاهی دریغ دریغ آیدش دست بردن به تیغ چه مردی کند در صف کارزار که دستش تهی باشد و کار زار سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۵ - گفتار اندر تقویت مردان کار آزموده به پیکار دشمن دلیران فرست هژبران به ناورد شیران فرست به رای جهاندیدگان کار کن که صید آزموده ست گرگ کهن مترس از جوانان شمشیر زن حذر کن ز پیران بسیار فن جوانان پیل افکن شیرگیر ندانند دستان روباه پیر خردمند باشد جهاندیده مرد که بسیار گرم آزموده ست و سرد جوانان شایسته بخت ور ز گفتار پیران نپیچند سر گرت مملکت باید آراسته مده کار معظم به نوخاسته سپه را مکن پیشرو جز کسی که در جنگها بوده باشد بسی به خردان مفرمای کار درشت که سندان نشاید شکستن به مشت رعیت نوازی و سر لشکری نه کاری است بازیچه و سرسری نخواهی که ضایع شود روزگار به ناکاردیده مفرمای کار نتابد سگ صید روی از پلنگ ز روبه رمد شیر نادیده جنگ چو پرورده باشد پسر در شکار نترسد چو پیش آیدش کارزار به کشتی و نخجیر و آماج و گوی دلاور شود مرد پرخاشجوی به گرمابه پرورده و عیش و ناز برنجد چو بیند در جنگ باز دو مردش نشانند بر پشت زین بود کش زند کودکی بر زمین یکی را که دیدی تو در جنگ پشت بکش گر عدو در مصافش نکشت مخنث به از مرد شمشیر زن که روز وغا سر بتابد چو زن چه خوش گفت گرگین به فرزند خویش چو قربان پیکار بربست و کیش اگر چون زنان جست خواهی گریز مرو آب مردان جنگی مریز سواری که در جنگ بنمود پشت نه خود را که نام آوران را بکشت شجاعت نیاید مگر زآن دو یار که افتند در حلقه کارزار دو همجنس همسفره همزبان بکوشند در قلب هیجا به جان که تنگ آیدش رفتن از پیش تیر برادر به چنگال دشمن اسیر چو بینی که یاران نباشند یار هزیمت ز میدان غنیمت شمار سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۶ - گفتار اندر دلداری هنرمندان دو تن پرور ای شاه کشور گشای یکی اهل رزم و دگر اهل رای ز نام آوران گوی دولت برند که دانا و شمشیر زن پرورند هر آن کاو قلم را نورزید و تیغ بر او گر بمیرد مگو ای دریغ قلم زن نکودار و شمشیر زن نه مطرب که مردی نیاید ز زن نه مردی است دشمن در اسباب جنگ تو مدهوش ساقی و آواز چنگ بسا اهل دولت به بازی نشست که دولت برفتش به بازی ز دست

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۴ - گفتار اندر نواخت لشکریان در حالت امن دلاور که باری تهور نمود بباید به مقدارش اندر فزود که بار دگر دل نهد بر هلاک ندارد ز پیکار یأجوج باک سپاهی در آسودگی خوش بدار که در حالت سختی آید به کار سپاهی که کارش نباشد به برگ چرا دل نهد روز هیجا به مرگ کنون دست مردان جنگی ببوس نه آنگه که دشمن فرو کوفت کوس نواحی ملک از کف بدسگال به لشکر نگه دار و لشکر به مال ملک را بود بر عدو دست چیر چو لشکر دل آسوده باشند و سیر بهای سر خویشتن می خورد نه انصاف باشد که سختی برد چو دارند گنج از سپاهی دریغ دریغ آیدش دست بردن به تیغ چه مردی کند در صف کارزار که دستش تهی باشد و کار زار سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۵ - گفتار اندر تقویت مردان کار آزموده به پیکار دشمن دلیران فرست هژبران به ناورد شیران فرست به رای جهاندیدگان کار کن که صید آزموده ست گرگ کهن مترس از جوانان شمشیر زن حذر کن ز پیران بسیار فن جوانان پیل افکن شیرگیر ندانند دستان روباه پیر خردمند باشد جهاندیده مرد که بسیار گرم آزموده ست و سرد جوانان شایسته بخت ور ز گفتار پیران نپیچند سر گرت مملکت باید آراسته مده کار معظم به نوخاسته سپه را مکن پیشرو جز کسی که در جنگها بوده باشد بسی به خردان مفرمای کار درشت که سندان نشاید شکستن به مشت رعیت نوازی و سر لشکری نه کاری است بازیچه و سرسری نخواهی که ضایع شود روزگار به ناکاردیده مفرمای کار نتابد سگ صید روی از پلنگ ز روبه رمد شیر نادیده جنگ چو پرورده باشد پسر در شکار نترسد چو پیش آیدش کارزار به کشتی و نخجیر و آماج و گوی دلاور شود مرد پرخاشجوی به گرمابه پرورده و عیش و ناز برنجد چو بیند در جنگ باز دو مردش نشانند بر پشت زین بود کش زند کودکی بر زمین یکی را که دیدی تو در جنگ پشت بکش گر عدو در مصافش نکشت مخنث به از مرد شمشیر زن که روز وغا سر بتابد چو زن چه خوش گفت گرگین به فرزند خویش چو قربان پیکار بربست و کیش اگر چون زنان جست خواهی گریز مرو آب مردان جنگی مریز سواری که در جنگ بنمود پشت نه خود را که نام آوران را بکشت شجاعت نیاید مگر زآن دو یار که افتند در حلقه کارزار دو همجنس همسفره همزبان بکوشند در قلب هیجا به جان که تنگ آیدش رفتن از پیش تیر برادر به چنگال دشمن اسیر چو بینی که یاران نباشند یار هزیمت ز میدان غنیمت شمار سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۶ - گفتار اندر دلداری هنرمندان دو تن پرور ای شاه کشور گشای یکی اهل رزم و دگر اهل رای ز نام آوران گوی دولت برند که دانا و شمشیر زن پرورند هر آن کاو قلم را نورزید و تیغ بر او گر بمیرد مگو ای دریغ قلم زن نکودار و شمشیر زن نه مطرب که مردی نیاید ز زن نه مردی است دشمن در اسباب جنگ تو مدهوش ساقی و آواز چنگ بسا اهل دولت به بازی نشست که دولت برفتش به بازی ز دست

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۷ - گفتار اندر حذر کردن از دشمنان نگویم ز جنگ بد اندیش ترس در آوازه صلح از او بیش ترس بسا کس به روز آیت صلح خواند چو شب شد سپه بر سر خفته راند زره پوش خسبند مرد اوژنان که بستر بود خوابگاه زنان به خیمه درون مرد شمشیر زن برهنه نخسبد چو در خانه زن بباید نهان جنگ را ساختن که دشمن نهان آورد تاختن حذر کار مردان کار آگه است یزک سد رویین لشکر گه است سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۸ - گفتار اندر دفع دشمن به رای و تدبیر میان دو بدخواه کوتاه دست نه فرزانگی باشد ایمن نشست که گر هر دو باهم سگالند راز شود دست کوتاه ایشان دراز یکی را به نیرنگ مشغول دار دگر را برآور ز هستی دمار اگر دشمنی پیش گیرد ستیز به شمشیر تدبیر خونش بریز برو دوستی گیر با دشمنش که زندان شود پیرهن بر تنش چو در لشکر دشمن افتد خلاف تو بگذار شمشیر خود در غلاف چو گرگان پسندند بر هم گزند بر آساید اندر میان گوسفند چو دشمن به دشمن بود مشتغل تو با دوست بنشین به آرام دل سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۹ - گفتار اندر ملاطفت با دشمن از روی عاقبت اندیشی چو شمشیر پیکار برداشتی نگه دار پنهان ره آشتی که لشکر شکوفان مغفر شکاف نهان صلح جستند و پیدا مصاف دل مرد میدان نهانی بجوی که باشد که در پایت افتد چو گوی چو سالاری از دشمن افتد به چنگ به کشتن درش کرد باید درنگ که افتد کز این نیمه هم سروری بماند گرفتار در چنبری اگر کشتی این بندی ریش را نبینی دگر بندی خویش را نترسد که دورانش بندی کند که بر بندیان زورمندی کند کسی بندیان را بود دستگیر که خود بوده باشد به بندی اسیر اگر سر نهد بر خطت سروری چو نیکش بداری نهد دیگری اگر خفیه ده دل بدست آوری از آن به که صد ره شبیخون بری سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۴۰ - گفتار اندر حذر از دشمنی که در طاعت آید گرت خویش دشمن شود دوستدار ز تلبیسش ایمن مشو زینهار که گردد درونش به کین تو ریش چو یاد آیدش مهر پیوند خویش بد اندیش را لفظ شیرین مبین که ممکن بود زهر در انگبین کسی جان از آسیب دشمن ببرد که مر دوستان را به دشمن شمرد نگه دارد آن شوخ در کیسه در که بیند همه خلق را کیسه بر سپاهی که عاصی شود در امیر ورا تا توانی به خدمت مگیر ندانست سالار خود را سپاس تو را هم ندارد ز غدرش هراس به سوگند و عهد استوارش مدار نگهبان پنهان بر او بر گمار نو آموز را ریسمان کن دراز نه بگسل که دیگر نبینیش باز چو اقلیم دشمن به جنگ و حصار گرفتی به زندانیانش سپار که بندی چو دندان به خون در برد ز حلقوم بیدادگر خون خورد چو بر کندی از دست دشمن دیار رعیت به سامان تر از وی بدار که گر باز کوبد در کارزار بر آرند عام از دماغش دمار وگر شهریان را رسانی گزند در شهر بر روی دشمن مبند مگو دشمن تیغ زن بر در است که انباز دشمن به شهر اندر است

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۷ - گفتار اندر حذر کردن از دشمنان نگویم ز جنگ بد اندیش ترس در آوازه صلح از او بیش ترس بسا کس به روز آیت صلح خواند چو شب شد سپه بر سر خفته راند زره پوش خسبند مرد اوژنان که بستر بود خوابگاه زنان به خیمه درون مرد شمشیر زن برهنه نخسبد چو در خانه زن بباید نهان جنگ را ساختن که دشمن نهان آورد تاختن حذر کار مردان کار آگه است یزک سد رویین لشکر گه است سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۸ - گفتار اندر دفع دشمن به رای و تدبیر میان دو بدخواه کوتاه دست نه فرزانگی باشد ایمن نشست که گر هر دو باهم سگالند راز شود دست کوتاه ایشان دراز یکی را به نیرنگ مشغول دار دگر را برآور ز هستی دمار اگر دشمنی پیش گیرد ستیز به شمشیر تدبیر خونش بریز برو دوستی گیر با دشمنش که زندان شود پیرهن بر تنش چو در لشکر دشمن افتد خلاف تو بگذار شمشیر خود در غلاف چو گرگان پسندند بر هم گزند بر آساید اندر میان گوسفند چو دشمن به دشمن بود مشتغل تو با دوست بنشین به آرام دل سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۹ - گفتار اندر ملاطفت با دشمن از روی عاقبت اندیشی چو شمشیر پیکار برداشتی نگه دار پنهان ره آشتی که لشکر شکوفان مغفر شکاف نهان صلح جستند و پیدا مصاف دل مرد میدان نهانی بجوی که باشد که در پایت افتد چو گوی چو سالاری از دشمن افتد به چنگ به کشتن درش کرد باید درنگ که افتد کز این نیمه هم سروری بماند گرفتار در چنبری اگر کشتی این بندی ریش را نبینی دگر بندی خویش را نترسد که دورانش بندی کند که بر بندیان زورمندی کند کسی بندیان را بود دستگیر که خود بوده باشد به بندی اسیر اگر سر نهد بر خطت سروری چو نیکش بداری نهد دیگری اگر خفیه ده دل بدست آوری از آن به که صد ره شبیخون بری سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۴۰ - گفتار اندر حذر از دشمنی که در طاعت آید گرت خویش دشمن شود دوستدار ز تلبیسش ایمن مشو زینهار که گردد درونش به کین تو ریش چو یاد آیدش مهر پیوند خویش بد اندیش را لفظ شیرین مبین که ممکن بود زهر در انگبین کسی جان از آسیب دشمن ببرد که مر دوستان را به دشمن شمرد نگه دارد آن شوخ در کیسه در که بیند همه خلق را کیسه بر سپاهی که عاصی شود در امیر ورا تا توانی به خدمت مگیر ندانست سالار خود را سپاس تو را هم ندارد ز غدرش هراس به سوگند و عهد استوارش مدار نگهبان پنهان بر او بر گمار نو آموز را ریسمان کن دراز نه بگسل که دیگر نبینیش باز چو اقلیم دشمن به جنگ و حصار گرفتی به زندانیانش سپار که بندی چو دندان به خون در برد ز حلقوم بیدادگر خون خورد چو بر کندی از دست دشمن دیار رعیت به سامان تر از وی بدار که گر باز کوبد در کارزار بر آرند عام از دماغش دمار وگر شهریان را رسانی گزند در شهر بر روی دشمن مبند مگو دشمن تیغ زن بر در است که انباز دشمن به شهر اندر است

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۴۱ - گفتار اندر پوشیدن راز خویش به تدبیر جنگ بد اندیش کوش مصالح بیندیش و نیت بپوش منه در میان راز با هر کسی که جاسوس هم کاسه دیدم بسی سکندر که با شرقیان حرب داشت در خیمه گویند در غرب داشت چو بهمن به زاولستان خواست شد چپ آوازه افکند و از راست شد اگر جز تو داند که عزم تو چیست بر آن رای و دانش بباید گریست کرم کن نه پرخاش و کین آوری که عالم به زیر نگین آوری چو کاری بر آید به لطف و خوشی چه حاجت به تندی و گردن کشی نخواهی که باشد دلت دردمند دل دردمندان بر آور ز بند به بازو توانا نباشد سپاه برو همت از ناتوانان بخواه دعای ضعیفان امیدوار ز بازوی مردی به آید به کار هر آن کاستعانت به درویش برد اگر بر فریدون زد از پیش برد سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱ - سر آغاز اگر هوشمندی به معنی گرای که معنی بماند ز صورت به جای که را دانش و جود و تقوی نبود به صورت درش هیچ معنی نبود کسی خسبد آسوده در زیر گل که خسبند از او مردم آسوده دل غم خویش در زندگی خور که خویش به مرده نپردازد از حرص خویش زر و نعمت اکنون بده کان تست که بعد از تو بیرون ز فرمان تست نخواهی که باشی پراکنده دل پراکندگان را ز خاطر مهل پریشان کن امروز گنجینه چست که فردا کلیدش نه در دست تست تو با خود ببر توشه خویشتن که شفقت نیاید ز فرزند و زن کسی گوی دولت ز دنیا برد که با خود نصیبی به عقبی برد به غمخوارگی چون سرانگشت من نخارد کس اندر جهان پشت من مکن بر کف دست نه هر چه هست که فردا به دندان بری پشت دست به پوشیدن ستر درویش کوش که ستر خدایت بود پرده پوش مگردان غریب از درت بی نصیب مبادا که گردی به درها غریب بزرگی رساند به محتاج خیر که ترسد که محتاج گردد به غیر به حال دل خستگان در نگر که روزی تو دلخسته باشی مگر درون فروماندگان شاد کن ز روز فروماندگی یاد کن نه خواهنده ای بر در دیگران به شکرانه خواهنده از در مران

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۴۱ - گفتار اندر پوشیدن راز خویش به تدبیر جنگ بد اندیش کوش مصالح بیندیش و نیت بپوش منه در میان راز با هر کسی که جاسوس هم کاسه دیدم بسی سکندر که با شرقیان حرب داشت در خیمه گویند در غرب داشت چو بهمن به زاولستان خواست شد چپ آوازه افکند و از راست شد اگر جز تو داند که عزم تو چیست بر آن رای و دانش بباید گریست کرم کن نه پرخاش و کین آوری که عالم به زیر نگین آوری چو کاری بر آید به لطف و خوشی چه حاجت به تندی و گردن کشی نخواهی که باشد دلت دردمند دل دردمندان بر آور ز بند به بازو توانا نباشد سپاه برو همت از ناتوانان بخواه دعای ضعیفان امیدوار ز بازوی مردی به آید به کار هر آن کاستعانت به درویش برد اگر بر فریدون زد از پیش برد سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱ - سر آغاز اگر هوشمندی به معنی گرای که معنی بماند ز صورت به جای که را دانش و جود و تقوی نبود به صورت درش هیچ معنی نبود کسی خسبد آسوده در زیر گل که خسبند از او مردم آسوده دل غم خویش در زندگی خور که خویش به مرده نپردازد از حرص خویش زر و نعمت اکنون بده کان تست که بعد از تو بیرون ز فرمان تست نخواهی که باشی پراکنده دل پراکندگان را ز خاطر مهل پریشان کن امروز گنجینه چست که فردا کلیدش نه در دست تست تو با خود ببر توشه خویشتن که شفقت نیاید ز فرزند و زن کسی گوی دولت ز دنیا برد که با خود نصیبی به عقبی برد به غمخوارگی چون سرانگشت من نخارد کس اندر جهان پشت من مکن بر کف دست نه هر چه هست که فردا به دندان بری پشت دست به پوشیدن ستر درویش کوش که ستر خدایت بود پرده پوش مگردان غریب از درت بی نصیب مبادا که گردی به درها غریب بزرگی رساند به محتاج خیر که ترسد که محتاج گردد به غیر به حال دل خستگان در نگر که روزی تو دلخسته باشی مگر درون فروماندگان شاد کن ز روز فروماندگی یاد کن نه خواهنده ای بر در دیگران به شکرانه خواهنده از در مران

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲ - گفتار اندر نواخت ضعیفان پدرمرده را سایه بر سر فکن غبارش بیفشان و خارش بکن ندانی چه بودش فرو مانده سخت بود تازه بی بیخ هرگز درخت چو بینی یتیمی سر افکنده پیش مده بوسه بر روی فرزند خویش یتیم ار بگرید که نازش خرد وگر خشم گیرد که بارش برد الا تا نگرید که عرش عظیم بلرزد همی چون بگرید یتیم به رحمت بکن آبش از دیده پاک به شفقت بیفشانش از چهره خاک اگر سایه خود برفت از سرش تو در سایه خویشتن پرورش من آنگه سر تاجور داشتم که سر بر کنار پدر داشتم اگر بر وجودم نشستی مگس پریشان شدی خاطر چند کس کنون دشمنان گر برندم اسیر نباشد کس از دوستانم نصیر مرا باشد از درد طفلان خبر که در طفلی از سر برفتم پدر یکی خار پای یتیمی بکند به خواب اندرش دید صدر خجند همی گفت و در روضه ها می چمید کز آن خار بر من چه گلها دمید مشو تا توانی ز رحمت بری که رحمت برندت چو رحمت بری چو انعام کردی مشو خودپرست که من سرورم دیگران زیردست اگر تیغ دورانش انداخته ست نه شمشیر دوران هنوز آخته ست چو بینی دعاگوی دولت هزار خداوند را شکر نعمت گزار که چشم از تو دارند مردم بسی نه تو چشم داری به دست کسی کرم خوانده ام سیرت سروران غلط گفتم اخلاق پیغمبران سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیه‌السلام شنیدم که یک هفته ابن السبیل نیامد به مهمانسرای خلیل ز فرخنده خویی نخوردی بگاه مگر بینوایی در آید ز راه برون رفت و هر جانبی بنگرید بر اطراف وادی نگه کرد و دید به تنها یکی در بیابان چو بید سر و مویش از گرد پیری سپید به دلداریش مرحبایی بگفت به رسم کریمان صلایی بگفت که ای چشمهای مرا مردمک یکی مردمی کن به نان و نمک نعم گفت و برجست و برداشت گام که دانست خلقش علیه السلام رقیبان مهمانسرای خلیل به عزت نشاندند پیر ذلیل بفرمود و ترتیب کردند خوان نشستند بر هر طرف همگنان چو بسم الله آغاز کردند جمع نیامد ز پیرش حدیثی به سمع چنین گفتش ای پیر دیرینه روز چو پیران نمی بینمت صدق و سوز نه شرط است وقتی که روزی خوری که نام خداوند روزی بری بگفتا نگیرم طریقی به دست که نشنیدم از پیر آذرپرست بدانست پیغمبر نیک فال که گبر است پیر تبه بوده حال به خواری براندش چو بیگانه دید که منکر بود پیش پاکان پلید سروش آمد از کردگار جلیل به هیبت ملامت کنان کای خلیل منش داده صد سال روزی و جان تو را نفرت آمد از او یک زمان گر او می برد پیش آتش سجود تو وا پس چرا می بری دست جود سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۴ - گفتار اندر احسان با نیک و بد گره بر سر بند احسان مزن که این زرق و شید است و آن مکر و فن زیان می کند مرد تفسیر دان که علم و ادب می فروشد به نان کجا عقل یا شرع فتوی دهد که اهل خرد دین به دنیا دهد ولیکن تو بستان که صاحب خرد از ارزان فروشان به رغبت خرد

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲ - گفتار اندر نواخت ضعیفان پدرمرده را سایه بر سر فکن غبارش بیفشان و خارش بکن ندانی چه بودش فرو مانده سخت بود تازه بی بیخ هرگز درخت چو بینی یتیمی سر افکنده پیش مده بوسه بر روی فرزند خویش یتیم ار بگرید که نازش خرد وگر خشم گیرد که بارش برد الا تا نگرید که عرش عظیم بلرزد همی چون بگرید یتیم به رحمت بکن آبش از دیده پاک به شفقت بیفشانش از چهره خاک اگر سایه خود برفت از سرش تو در سایه خویشتن پرورش من آنگه سر تاجور داشتم که سر بر کنار پدر داشتم اگر بر وجودم نشستی مگس پریشان شدی خاطر چند کس کنون دشمنان گر برندم اسیر نباشد کس از دوستانم نصیر مرا باشد از درد طفلان خبر که در طفلی از سر برفتم پدر یکی خار پای یتیمی بکند به خواب اندرش دید صدر خجند همی گفت و در روضه ها می چمید کز آن خار بر من چه گلها دمید مشو تا توانی ز رحمت بری که رحمت برندت چو رحمت بری چو انعام کردی مشو خودپرست که من سرورم دیگران زیردست اگر تیغ دورانش انداخته ست نه شمشیر دوران هنوز آخته ست چو بینی دعاگوی دولت هزار خداوند را شکر نعمت گزار که چشم از تو دارند مردم بسی نه تو چشم داری به دست کسی کرم خوانده ام سیرت سروران غلط گفتم اخلاق پیغمبران سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیه‌السلام شنیدم که یک هفته ابن السبیل نیامد به مهمانسرای خلیل ز فرخنده خویی نخوردی بگاه مگر بینوایی در آید ز راه برون رفت و هر جانبی بنگرید بر اطراف وادی نگه کرد و دید به تنها یکی در بیابان چو بید سر و مویش از گرد پیری سپید به دلداریش مرحبایی بگفت به رسم کریمان صلایی بگفت که ای چشمهای مرا مردمک یکی مردمی کن به نان و نمک نعم گفت و برجست و برداشت گام که دانست خلقش علیه السلام رقیبان مهمانسرای خلیل به عزت نشاندند پیر ذلیل بفرمود و ترتیب کردند خوان نشستند بر هر طرف همگنان چو بسم الله آغاز کردند جمع نیامد ز پیرش حدیثی به سمع چنین گفتش ای پیر دیرینه روز چو پیران نمی بینمت صدق و سوز نه شرط است وقتی که روزی خوری که نام خداوند روزی بری بگفتا نگیرم طریقی به دست که نشنیدم از پیر آذرپرست بدانست پیغمبر نیک فال که گبر است پیر تبه بوده حال به خواری براندش چو بیگانه دید که منکر بود پیش پاکان پلید سروش آمد از کردگار جلیل به هیبت ملامت کنان کای خلیل منش داده صد سال روزی و جان تو را نفرت آمد از او یک زمان گر او می برد پیش آتش سجود تو وا پس چرا می بری دست جود سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۴ - گفتار اندر احسان با نیک و بد گره بر سر بند احسان مزن که این زرق و شید است و آن مکر و فن زیان می کند مرد تفسیر دان که علم و ادب می فروشد به نان کجا عقل یا شرع فتوی دهد که اهل خرد دین به دنیا دهد ولیکن تو بستان که صاحب خرد از ارزان فروشان به رغبت خرد

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۵ - حکایت‌ِ عابد با شوخ‌دیده زبان دانی آمد به صاحبدلی که محکم فرومانده ام در گلی یکی سفله را ده درم بر من است که دانگی از او بر دلم ده من است همه شب پریشان از او حال من همه روز چون سایه دنبال من بکرد از سخن های خاطر پریش درون دلم چون در خانه ریش خدایش مگر تا ز مادر بزاد جز این ده درم چیز دیگر نداد ندانسته از دفتر دین الف نخوانده به جز باب لاینصرف خور از کوه یک روز سر بر نزد که آن قلتبان حلقه بر در نزد در اندیشه ام تا کدامم کریم از آن سنگدل دست گیرد به سیم شنید این سخن پیر فرخ نهاد درستی دو در آستینش نهاد زر افتاد در دست افسانه گوی برون رفت از آنجا چو زر تازه روی یکی گفت شیخ این ندانی که کیست بر او گر بمیرد نباید گریست گدایی که بر شیر نر زین نهد ابو زید را اسب و فرزین نهد بر آشفت عابد که خاموش باش تو مرد زبان نیستی گوش باش اگر راست بود آنچه پنداشتم ز خلق آبرویش نگه داشتم وگر شوخ چشمی و سالوس کرد الا تا نپنداری افسوس کرد که خود را نگه داشتم آبروی ز دست چنان گربزی یاوه گوی بد و نیک را بذل کن سیم و زر که این کسب خیر است و آن دفع شر خنک آن که در صحبت عاقلان بیاموزد اخلاق صاحبدلان گرت عقل و رای است و تدبیر و هوش به عزت کنی پند سعدی به گوش که اغلب در این شیوه دارد مقال نه در چشم و زلف و بناگوش و خال سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۶ - حکایت ممسک و فرزند ناخلف یکی رفت و دینار از او صد هزار خلف برد صاحبدلی هوشیار نه چون ممسکان دست بر زر گرفت چو آزادگان دست از او بر گرفت ز درویش خالی نبودی درش مسافر به مهمانسرای اندرش دل خویش و بیگانه خرسند کرد نه همچون پدر سیم و زر بند کرد ملامت کنی گفتش ای باددست به یک ره پریشان مکن هر چه هست به سالی توان خرمن اندوختن به یک دم نه مردی بود سوختن چو در تنگدستی نداری شکیب نگه دار وقت فراخی حسیب به دختر چه خوش گفت بانوی ده که روز نوا برگ سختی بنه همه وقت بر دار مشک و سبوی که پیوسته در ده روان نیست جوی به دنیا توان آخرت یافتن به زر پنجه شیر بر تافتن به یک بار بر دوستان زر مپاش وز آسیب دشمن به اندیشه باش اگر تنگدستی مرو پیش یار وگر سیم داری بیا و بیار اگر روی بر خاک پایش نهی جوابت نگوید به دست تهی خداوند زر بر کند چشم دیو به دام آورد صخر جنی به ریو تهی دست در خوبرویان مپیچ که بی سیم مردم نیرزند هیچ به دست تهی بر نیاید امید به زر برکنی چشم دیو سپید وگر هرچه یابی به کف بر نهی کفت وقت حاجت بماند تهی گدایان به سعی تو هرگز قوی نگردند ترسم تو لاغر شوی چو مناع خیر این حکایت بگفت ز غیرت جوانمرد را رگ نخفت پراکنده دل گشت از آن عیب جوی بر آشفت و گفت ای پراکنده گوی مرا دستگاهی که پیرامن است پدر گفت میراث جد من است نه ایشان به خست نگه داشتند به حسرت بمردند و بگذاشتند به دستم نیفتاد مال پدر که بعد از من افتد به دست پسر همان به که امروز مردم خورند که فردا پس از من به یغما برند خور و پوش و بخشای و راحت رسان نگه می چه داری ز بهر کسان برند از جهان با خود اصحاب رای فرومایه ماند به حسرت بجای زر و نعمت اکنون بده کآن توست که بعد از تو بیرون ز فرمان توست به دنیا توانی که عقبی خری بخر جان من ور نه حسرت بری

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۵ - حکایت‌ِ عابد با شوخ‌دیده زبان دانی آمد به صاحبدلی که محکم فرومانده ام در گلی یکی سفله را ده درم بر من است که دانگی از او بر دلم ده من است همه شب پریشان از او حال من همه روز چون سایه دنبال من بکرد از سخن های خاطر پریش درون دلم چون در خانه ریش خدایش مگر تا ز مادر بزاد جز این ده درم چیز دیگر نداد ندانسته از دفتر دین الف نخوانده به جز باب لاینصرف خور از کوه یک روز سر بر نزد که آن قلتبان حلقه بر در نزد در اندیشه ام تا کدامم کریم از آن سنگدل دست گیرد به سیم شنید این سخن پیر فرخ نهاد درستی دو در آستینش نهاد زر افتاد در دست افسانه گوی برون رفت از آنجا چو زر تازه روی یکی گفت شیخ این ندانی که کیست بر او گر بمیرد نباید گریست گدایی که بر شیر نر زین نهد ابو زید را اسب و فرزین نهد بر آشفت عابد که خاموش باش تو مرد زبان نیستی گوش باش اگر راست بود آنچه پنداشتم ز خلق آبرویش نگه داشتم وگر شوخ چشمی و سالوس کرد الا تا نپنداری افسوس کرد که خود را نگه داشتم آبروی ز دست چنان گربزی یاوه گوی بد و نیک را بذل کن سیم و زر که این کسب خیر است و آن دفع شر خنک آن که در صحبت عاقلان بیاموزد اخلاق صاحبدلان گرت عقل و رای است و تدبیر و هوش به عزت کنی پند سعدی به گوش که اغلب در این شیوه دارد مقال نه در چشم و زلف و بناگوش و خال سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۶ - حکایت ممسک و فرزند ناخلف یکی رفت و دینار از او صد هزار خلف برد صاحبدلی هوشیار نه چون ممسکان دست بر زر گرفت چو آزادگان دست از او بر گرفت ز درویش خالی نبودی درش مسافر به مهمانسرای اندرش دل خویش و بیگانه خرسند کرد نه همچون پدر سیم و زر بند کرد ملامت کنی گفتش ای باددست به یک ره پریشان مکن هر چه هست به سالی توان خرمن اندوختن به یک دم نه مردی بود سوختن چو در تنگدستی نداری شکیب نگه دار وقت فراخی حسیب به دختر چه خوش گفت بانوی ده که روز نوا برگ سختی بنه همه وقت بر دار مشک و سبوی که پیوسته در ده روان نیست جوی به دنیا توان آخرت یافتن به زر پنجه شیر بر تافتن به یک بار بر دوستان زر مپاش وز آسیب دشمن به اندیشه باش اگر تنگدستی مرو پیش یار وگر سیم داری بیا و بیار اگر روی بر خاک پایش نهی جوابت نگوید به دست تهی خداوند زر بر کند چشم دیو به دام آورد صخر جنی به ریو تهی دست در خوبرویان مپیچ که بی سیم مردم نیرزند هیچ به دست تهی بر نیاید امید به زر برکنی چشم دیو سپید وگر هرچه یابی به کف بر نهی کفت وقت حاجت بماند تهی گدایان به سعی تو هرگز قوی نگردند ترسم تو لاغر شوی چو مناع خیر این حکایت بگفت ز غیرت جوانمرد را رگ نخفت پراکنده دل گشت از آن عیب جوی بر آشفت و گفت ای پراکنده گوی مرا دستگاهی که پیرامن است پدر گفت میراث جد من است نه ایشان به خست نگه داشتند به حسرت بمردند و بگذاشتند به دستم نیفتاد مال پدر که بعد از من افتد به دست پسر همان به که امروز مردم خورند که فردا پس از من به یغما برند خور و پوش و بخشای و راحت رسان نگه می چه داری ز بهر کسان برند از جهان با خود اصحاب رای فرومایه ماند به حسرت بجای زر و نعمت اکنون بده کآن توست که بعد از تو بیرون ز فرمان توست به دنیا توانی که عقبی خری بخر جان من ور نه حسرت بری

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۷ - حکایت بزارید وقتی زنی پیش شوی که دیگر مخر نان ز بقال کوی به بازار گندم فروشان گرای که این جو فروشی ست گندم نما ی نه از مشتری کز زحام مگس به یک هفته رویش ندیده ست کس به دلداری آن مرد صاحب نیاز به زن گفت کای روشنایی بساز به امید ما کلبه اینجا گرفت نه مردی بود نفع از او وا گرفت ره نیک مردان آزاده گیر چو استاده ای دست افتاده گیر ببخشای کآنان که مرد حقند خریدار دکان بی رونق ند جوانمرد اگر راست خواهی ولی ست کرم پیشه شاه مردان علی ست سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۸ - حکایت شنیدم که پیری به راه حجاز به هر خطوه کردی دو رکعت نماز چنان گرم رو در طریق خدای که خار مغیلان نکندی ز پای به آخر ز وسواس خاطر پریش پسند آمدش در نظر کار خویش به تلبیس ابلیس در چاه رفت که نتوان از این خوب تر راه رفت گرش رحمت حق نه دریافتی غرورش سر از جاده برتافتی یکی هاتف از غیبش آواز داد که ای نیکبخت مبارک نهاد مپندار اگر طاعتی کرده ای که نزلی بدین حضرت آورده ای به احسانی آسوده کردن دلی به از الف رکعت به هر منزلی سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۹ - حکایت به سرهنگ سلطان چنین گفت زن که خیز ای مبارک در رزق زن برو تا ز خوانت نصیبی دهند که فرزندکانت نظر بر رهند بگفتا بود مطبخ امروز سرد که سلطان به شب نیت روزه کرد زن از ناامیدی سر انداخت پیش همی گفت با خود دل از فاقه ریش که سلطان از این روزه گویی چه خواست که افطار او عید طفلان ماست خورنده که خیرش برآید ز دست به از صایم الدهر دنیاپرست مسلم کسی را بود روزه داشت که درمانده ای را دهد نان چاشت وگرنه چه لازم که سعیی بری ز خود بازگیری و هم خود خوری سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل یکی را کرم بود و قوت نبود کفافش به قدر مروت نبود که سفله خداوند هستی مباد جوانمرد را تنگدستی مباد کسی را که همت بلند اوفتد مرادش کم اندر کمند اوفتد چو سیلاب ریزان که در کوهسار نگیرد همی بر بلندی قرار نه در خورد سرمایه کردی کرم تنک مایه بودی از این لاجرم برش تنگدستی دو حرفی نبشت که ای خوب فرجام نیکو سرشت یکی دست گیرم به چندین درم که چندی است تا من به زندان درم به چشم اندرش قدر چیزی نبود ولیکن به دستش پشیزی نبود به خصمان بندی فرستاد مرد که ای نیکنامان آزاد مرد بدارید چندی کف از دامنش و گر می گریزد ضمان بر منش وز آنجا به زندانی آمد که خیز وز این شهر تا پای داری گریز چو گنجشک در باز دید از قفس قرارش نماند اندر آن یک نفس چو باد صبا زآن میان سیر کرد نه سیری که بادش رسیدی به گرد گرفتند حالی جوانمرد را که حاصل کن این سیم یا مرد را به بیچارگی راه زندان گرفت که مرغ از قفس رفته نتوان گرفت شنیدم که در حبس چندی بماند نه شکوت نوشت و نه فریاد خواند زمانها نیاسود و شبها نخفت بر او پارسایی گذر کرد و گفت نپندارمت مال مردم خوری چه پیش آمدت تا به زندان دری بگفت ای جلیس مبارک نفس نخوردم به حیلتگری مال کس یکی ناتوان دیدم از بند ریش خلاصش ندیدم به جز بند خویش ندیدم به نزدیک رایم پسند من آسوده و دیگری پایبند بمرد آخر و نیکنامی ببرد زهی زندگانی که نامش نمرد تنی زنده دل خفته در زیر گل به از عالمی زنده مرده دل دل زنده هرگز نگردد هلاک تن زنده دل گر بمیرد چه باک

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۷ - حکایت بزارید وقتی زنی پیش شوی که دیگر مخر نان ز بقال کوی به بازار گندم فروشان گرای که این جو فروشی ست گندم نما ی نه از مشتری کز زحام مگس به یک هفته رویش ندیده ست کس به دلداری آن مرد صاحب نیاز به زن گفت کای روشنایی بساز به امید ما کلبه اینجا گرفت نه مردی بود نفع از او وا گرفت ره نیک مردان آزاده گیر چو استاده ای دست افتاده گیر ببخشای کآنان که مرد حقند خریدار دکان بی رونق ند جوانمرد اگر راست خواهی ولی ست کرم پیشه شاه مردان علی ست سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۸ - حکایت شنیدم که پیری به راه حجاز به هر خطوه کردی دو رکعت نماز چنان گرم رو در طریق خدای که خار مغیلان نکندی ز پای به آخر ز وسواس خاطر پریش پسند آمدش در نظر کار خویش به تلبیس ابلیس در چاه رفت که نتوان از این خوب تر راه رفت گرش رحمت حق نه دریافتی غرورش سر از جاده برتافتی یکی هاتف از غیبش آواز داد که ای نیکبخت مبارک نهاد مپندار اگر طاعتی کرده ای که نزلی بدین حضرت آورده ای به احسانی آسوده کردن دلی به از الف رکعت به هر منزلی سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۹ - حکایت به سرهنگ سلطان چنین گفت زن که خیز ای مبارک در رزق زن برو تا ز خوانت نصیبی دهند که فرزندکانت نظر بر رهند بگفتا بود مطبخ امروز سرد که سلطان به شب نیت روزه کرد زن از ناامیدی سر انداخت پیش همی گفت با خود دل از فاقه ریش که سلطان از این روزه گویی چه خواست که افطار او عید طفلان ماست خورنده که خیرش برآید ز دست به از صایم الدهر دنیاپرست مسلم کسی را بود روزه داشت که درمانده ای را دهد نان چاشت وگرنه چه لازم که سعیی بری ز خود بازگیری و هم خود خوری سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل یکی را کرم بود و قوت نبود کفافش به قدر مروت نبود که سفله خداوند هستی مباد جوانمرد را تنگدستی مباد کسی را که همت بلند اوفتد مرادش کم اندر کمند اوفتد چو سیلاب ریزان که در کوهسار نگیرد همی بر بلندی قرار نه در خورد سرمایه کردی کرم تنک مایه بودی از این لاجرم برش تنگدستی دو حرفی نبشت که ای خوب فرجام نیکو سرشت یکی دست گیرم به چندین درم که چندی است تا من به زندان درم به چشم اندرش قدر چیزی نبود ولیکن به دستش پشیزی نبود به خصمان بندی فرستاد مرد که ای نیکنامان آزاد مرد بدارید چندی کف از دامنش و گر می گریزد ضمان بر منش وز آنجا به زندانی آمد که خیز وز این شهر تا پای داری گریز چو گنجشک در باز دید از قفس قرارش نماند اندر آن یک نفس چو باد صبا زآن میان سیر کرد نه سیری که بادش رسیدی به گرد گرفتند حالی جوانمرد را که حاصل کن این سیم یا مرد را به بیچارگی راه زندان گرفت که مرغ از قفس رفته نتوان گرفت شنیدم که در حبس چندی بماند نه شکوت نوشت و نه فریاد خواند زمانها نیاسود و شبها نخفت بر او پارسایی گذر کرد و گفت نپندارمت مال مردم خوری چه پیش آمدت تا به زندان دری بگفت ای جلیس مبارک نفس نخوردم به حیلتگری مال کس یکی ناتوان دیدم از بند ریش خلاصش ندیدم به جز بند خویش ندیدم به نزدیک رایم پسند من آسوده و دیگری پایبند بمرد آخر و نیکنامی ببرد زهی زندگانی که نامش نمرد تنی زنده دل خفته در زیر گل به از عالمی زنده مرده دل دل زنده هرگز نگردد هلاک تن زنده دل گر بمیرد چه باک

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۱ - حکایت یکی در بیابان سگی تشنه یافت برون از رمق در حیاتش نیافت کله دلو کرد آن پسندیده کیش چو حبل اندر آن بست دستار خویش به خدمت میان بست و بازو گشاد سگ ناتوان را دمی آب داد خبر داد پیغمبر از حال مرد که داور گناهان از او عفو کرد الا گر جفاکاری اندیشه کن وفا پیش گیر و کرم پیشه کن کسی با سگی نیکویی گم نکرد کجا گم شود خیر با نیکمرد کرم کن چنان که ت برآید ز دست جهانبان در خیر بر کس نبست به قنطار زر بخش کردن ز گنج نباشد چو قیراطی از دسترنج برد هر کسی بار در خورد زور گران است پای ملخ پیش مور سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۲ - گفتار اندر گردش روزگار تو با خلق سهلی کن ای نیکبخت که فردا نگیرد خدا با تو سخت گر از پا در آید نماند اسیر که افتادگان را بود دستگیر به آزار فرمان مده بر رهی که باشد که افتد به فرماندهی چو تمکین و جاهت بود بر دوام مکن زور بر ضعف درویش عام که افتد که با جاه و تمکین شود چو بیدق که ناگاه فرزین شود نصیحت شنو مردم دوربین نپاشند در هیچ دل تخم کین خداوند خرمن زیان می کند که بر خوشه چین سر گران می کند نترسد که نعمت به مسکین دهند وزآن بار غم بر دل این نهند بسا زورمندا که افتاد سخت بس افتاده را یاوری کرد بخت دل زیر دستان نباید شکست مبادا که روزی شوی زیردست سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت بر ضعیفان و اندیشه در عاقبت بنالید درویشی از ضعف حال بر تندرویی خداوند مال نه دینار دادش سیه دل نه دانگ بر او زد به سر باری از طیر بانگ دل سایل از جور او خون گرفت سر از غم بر آورد و گفت ای شگفت توانگر ترش روی باری چراست مگر می نترسد ز تلخی خواست بفرمود کوته نظر تا غلام براندش به خواری و زجر تمام به ناکردن شکر پروردگار شنیدم که برگشت از او روزگار بزرگیش سر در تباهی نهاد عطارد قلم در سیاهی نهاد شقاوت برهنه نشاندش چو سیر نه بارش رها کرد و نه بارگیر فشاندش قضا بر سر از فاقه خاک مشعبد صفت کیسه و دست پاک سراپای حالش دگرگونه گشت بر این ماجرا مدتی بر گذشت غلامش به دست کریمی فتاد توانگر دل و دست و روشن نهاد به دیدار مسکین آشفته حال چنان شاد بودی که مسکین به مال شبانگه یکی بر درش لقمه جست ز سختی کشیدن قدمهاش سست بفرمود صاحب نظر بنده را که خشنود کن مرد درمنده را چو نزدیک بردش ز خوان بهره ای برآورد بی خویشتن نعره ای شکسته دل آمد بر خواجه باز عیان کرده اشکش به دیباجه راز بپرسید سالار فرخنده خوی که اشکت ز جور که آمد به روی بگفت اندرونم بشورید سخت بر احوال این پیر شوریده بخت که مملوک وی بودم اندر قدیم خداوند املاک و اسباب و سیم چو کوتاه شد دستش از عز و ناز کند دست خواهش به درها دراز بخندید و گفت ای پسر جور نیست ستم بر کس از گردش دور نیست نه آن تندروی است بازارگان که بردی سر از کبر بر آسمان من آنم که آن روزم از در براند به روز منش دور گیتی نشاند نگه کرد باز آسمان سوی من فرو شست گرد غم از روی من خدای ار به حکمت ببندد دری گشاید به فضل و کرم دیگری بسا مفلس بینوا سیر شد بسا کار منعم زبر زیر شد

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۱ - حکایت یکی در بیابان سگی تشنه یافت برون از رمق در حیاتش نیافت کله دلو کرد آن پسندیده کیش چو حبل اندر آن بست دستار خویش به خدمت میان بست و بازو گشاد سگ ناتوان را دمی آب داد خبر داد پیغمبر از حال مرد که داور گناهان از او عفو کرد الا گر جفاکاری اندیشه کن وفا پیش گیر و کرم پیشه کن کسی با سگی نیکویی گم نکرد کجا گم شود خیر با نیکمرد کرم کن چنان که ت برآید ز دست جهانبان در خیر بر کس نبست به قنطار زر بخش کردن ز گنج نباشد چو قیراطی از دسترنج برد هر کسی بار در خورد زور گران است پای ملخ پیش مور سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۲ - گفتار اندر گردش روزگار تو با خلق سهلی کن ای نیکبخت که فردا نگیرد خدا با تو سخت گر از پا در آید نماند اسیر که افتادگان را بود دستگیر به آزار فرمان مده بر رهی که باشد که افتد به فرماندهی چو تمکین و جاهت بود بر دوام مکن زور بر ضعف درویش عام که افتد که با جاه و تمکین شود چو بیدق که ناگاه فرزین شود نصیحت شنو مردم دوربین نپاشند در هیچ دل تخم کین خداوند خرمن زیان می کند که بر خوشه چین سر گران می کند نترسد که نعمت به مسکین دهند وزآن بار غم بر دل این نهند بسا زورمندا که افتاد سخت بس افتاده را یاوری کرد بخت دل زیر دستان نباید شکست مبادا که روزی شوی زیردست سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت بر ضعیفان و اندیشه در عاقبت بنالید درویشی از ضعف حال بر تندرویی خداوند مال نه دینار دادش سیه دل نه دانگ بر او زد به سر باری از طیر بانگ دل سایل از جور او خون گرفت سر از غم بر آورد و گفت ای شگفت توانگر ترش روی باری چراست مگر می نترسد ز تلخی خواست بفرمود کوته نظر تا غلام براندش به خواری و زجر تمام به ناکردن شکر پروردگار شنیدم که برگشت از او روزگار بزرگیش سر در تباهی نهاد عطارد قلم در سیاهی نهاد شقاوت برهنه نشاندش چو سیر نه بارش رها کرد و نه بارگیر فشاندش قضا بر سر از فاقه خاک مشعبد صفت کیسه و دست پاک سراپای حالش دگرگونه گشت بر این ماجرا مدتی بر گذشت غلامش به دست کریمی فتاد توانگر دل و دست و روشن نهاد به دیدار مسکین آشفته حال چنان شاد بودی که مسکین به مال شبانگه یکی بر درش لقمه جست ز سختی کشیدن قدمهاش سست بفرمود صاحب نظر بنده را که خشنود کن مرد درمنده را چو نزدیک بردش ز خوان بهره ای برآورد بی خویشتن نعره ای شکسته دل آمد بر خواجه باز عیان کرده اشکش به دیباجه راز بپرسید سالار فرخنده خوی که اشکت ز جور که آمد به روی بگفت اندرونم بشورید سخت بر احوال این پیر شوریده بخت که مملوک وی بودم اندر قدیم خداوند املاک و اسباب و سیم چو کوتاه شد دستش از عز و ناز کند دست خواهش به درها دراز بخندید و گفت ای پسر جور نیست ستم بر کس از گردش دور نیست نه آن تندروی است بازارگان که بردی سر از کبر بر آسمان من آنم که آن روزم از در براند به روز منش دور گیتی نشاند نگه کرد باز آسمان سوی من فرو شست گرد غم از روی من خدای ار به حکمت ببندد دری گشاید به فضل و کرم دیگری بسا مفلس بینوا سیر شد بسا کار منعم زبر زیر شد

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۴ - حکایت یکی سیرت نیکمردان شنو اگر نیکبختی و مردانه رو که شبلی ز حانوت گندم فروش به ده برد انبان گندم به دوش نگه کرد و موری در آن غله دید که سرگشته هر گوشه ای می دوید ز رحمت بر او شب نیارست خفت به مأوای خود بازش آورد و گفت مروت نباشد که این مور ریش پراکنده گردانم از جای خویش درون پراکندگان جمع دار که جمعیتت باشد از روزگار چه خوش گفت فردوسی پاک زاد که رحمت بر آن تربت پاک باد میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است سیاه اندرون باشد و سنگدل که خواهد که موری شود تنگدل مزن بر سر ناتوان دست زور که روزی به پایش در افتی چو مور درون فروماندگان شاد کن ز روز فروماندگی یاد کن نبخشود بر حال پروانه شمع نگه کن که چون سوخت در پیش جمع گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است تواناتر از تو هم آخر کسی است سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۵ - گفتار اندر ثمره جوانمردی ببخش ای پسر کآدمی زاده صید به احسان توان کرد و وحشی به قید عدو را به الطاف گردن ببند که نتوان بریدن به تیغ این کمند چو دشمن کرم بیند و لطف و جود نیاید دگر خبث از او در وجود مکن بد که بد بینی از یار نیک نروید ز تخم بدی بار نیک چو با دوست دشخوار گیری و تنگ نخواهد که بیند تو را نقش و رنگ و گر خواجه با دشمنان نیکخوست بسی بر نیاید که گردند دوست سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۶ - حکایت در معنی صید کردن دلها به احسان به ره بر یکی پیشم آمد جوان به تک در پیش گوسفندی دوان بدو گفتم این ریسمان است و بند که می آرد اندر پیت گوسفند سبک طوق و زنجیر از او باز کرد چپ و راست پوییدن آغاز کرد هنوز از پیش تازیان می دوید که جو خورده بود از کف مرد و خوید چو باز آمد از عیش و شادی به جای مرا دید و گفت ای خداوند رای نه این ریسمان می برد با منش که احسان کمندی است در گردنش به لطفی که دیده ست پیل دمان نیارد همی حمله بر پیلبان بدان را نوازش کن ای نیکمرد که سگ پاس دارد چو نان تو خورد بر آن مرد کند است دندان یوز که مالد زبان بر پنیرش دو روز

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۴ - حکایت یکی سیرت نیکمردان شنو اگر نیکبختی و مردانه رو که شبلی ز حانوت گندم فروش به ده برد انبان گندم به دوش نگه کرد و موری در آن غله دید که سرگشته هر گوشه ای می دوید ز رحمت بر او شب نیارست خفت به مأوای خود بازش آورد و گفت مروت نباشد که این مور ریش پراکنده گردانم از جای خویش درون پراکندگان جمع دار که جمعیتت باشد از روزگار چه خوش گفت فردوسی پاک زاد که رحمت بر آن تربت پاک باد میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است سیاه اندرون باشد و سنگدل که خواهد که موری شود تنگدل مزن بر سر ناتوان دست زور که روزی به پایش در افتی چو مور درون فروماندگان شاد کن ز روز فروماندگی یاد کن نبخشود بر حال پروانه شمع نگه کن که چون سوخت در پیش جمع گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است تواناتر از تو هم آخر کسی است سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۵ - گفتار اندر ثمره جوانمردی ببخش ای پسر کآدمی زاده صید به احسان توان کرد و وحشی به قید عدو را به الطاف گردن ببند که نتوان بریدن به تیغ این کمند چو دشمن کرم بیند و لطف و جود نیاید دگر خبث از او در وجود مکن بد که بد بینی از یار نیک نروید ز تخم بدی بار نیک چو با دوست دشخوار گیری و تنگ نخواهد که بیند تو را نقش و رنگ و گر خواجه با دشمنان نیکخوست بسی بر نیاید که گردند دوست سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۶ - حکایت در معنی صید کردن دلها به احسان به ره بر یکی پیشم آمد جوان به تک در پیش گوسفندی دوان بدو گفتم این ریسمان است و بند که می آرد اندر پیت گوسفند سبک طوق و زنجیر از او باز کرد چپ و راست پوییدن آغاز کرد هنوز از پیش تازیان می دوید که جو خورده بود از کف مرد و خوید چو باز آمد از عیش و شادی به جای مرا دید و گفت ای خداوند رای نه این ریسمان می برد با منش که احسان کمندی است در گردنش به لطفی که دیده ست پیل دمان نیارد همی حمله بر پیلبان بدان را نوازش کن ای نیکمرد که سگ پاس دارد چو نان تو خورد بر آن مرد کند است دندان یوز که مالد زبان بر پنیرش دو روز

%0
10 Bölüm