سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۱ - حکایت زورآزمای تنگدست یکی مشت زن بخت و روزی نداشت نه اسباب شامش مهیا نه چاشت ز جور شکم گل کشیدی به پشت که روزی محال است خوردن به مشت مدام از پریشانی روزگار دلش حسرت آورد و تن سوگوار گهش جنگ با عالم خیره کش گه از بخت شوریده رویش ترش گه از دیدن عیش شیرین خلق فرو می شدی آب تلخش به حلق گه از کار آشفته بگریستی که کس دید از این تلخ تر زیستی کسان شهد نوشند و مرغ و بره مرا روی نان می نبیند تره گر انصاف پرسی نه نیکوست این برهنه من و گربه را پوستین چه بودی که پایم در این کار گل به گنجی فرو رفتی از کام دل مگر روزگاری هوس راندمی ز خود گرد محنت بیفشاندمی شنیدم که روزی زمین می شکافت عظام زنخدان پوسیده یافت به خاک اندرش عقد بگسیخته گهرهای دندان فرو ریخته دهان بی زبان پند می گفت و راز که ای خواجه با بینوایی بساز نه این است حال دهن زیر گل شکر خورده انگار یا خون دل غم از گردش روزگاران مدار که بی ما بگردد بسی روزگار همان لحظه کاین خاطرش روی داد غم از خاطرش رخت یک سو نهاد که ای نفس بی رای و تدبیر و هش بکش بار تیمار و خود را مکش اگر بنده ای بار بر سر برد وگر سر به اوج فلک بر برد در آن دم که حالش دگرگون شود به مرگ از سرش هر دو بیرون شود غم و شادمانی نماند ولیک جزای عمل ماند و نام نیک کرم پای دارد نه دیهیم و تخت بده کز تو این ماند ای نیکبخت مکن تکیه بر ملک و جاه و حشم که پیش از تو بوده ست و بعد از تو هم خداوند دولت غم دین خورد که دنیا به هر حال می بگذرد نخواهی که ملکت برآید بهم غم ملک و دین هر دو باید بهم زرافشان چو دنیا بخواهی گذاشت که سعدی در افشاند اگر زر نداشت سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۲ - حکایت در معنی خاموشی از نصیحت کسی که پند نپذیرد حکایت کنند از جفاگستری که فرماندهی داشت بر کشوری در ایام او روز مردم چو شام شب از بیم او خواب مردم حرام همه روز نیکان از او در بلا به شب دست پاکان از او بر دعا گروهی بر شیخ آن روزگار ز دست ستمگر گرستند زار که ای پیر دانای فرخنده رای بگوی این جوان را بترس از خدای بگفتا دریغ آیدم نام دوست که هر کس نه در خورد پیغام اوست کسی را که بینی ز حق بر کران منه با وی ای خواجه حق در میان دریغ است با سفله گفت از علوم که ضایع شود تخم در شوره بوم چو در وی نگیرد عدو داندت برنجد به جان و برنجاندت تو را عادت ای پادشه حق روی است دل مرد حق گوی از این جا قوی است نگین خصلتی دارد ای نیکبخت که در موم گیرد نه در سنگ سخت عجب نیست گر ظالم از من به جان برنجد که دزد است و من پاسبان تو هم پاسبانی به انصاف و داد که حفظ خدا پاسبان تو باد تو را نیست منت ز روی قیاس خداوند را من و فضل و سپاس که در کار خیرت به خدمت بداشت نه چون دیگرانت معطل گذاشت همه کس به میدان کوشش درند ولی گوی بخشش نه هر کس برند تو حاصل نکردی به کوشش بهشت خدا در تو خوی بهشتی بهشت دلت روشن و وقت مجموع باد قدم ثابت و پایه مرفوع باد حیاتت خوش و رفتنت بر صواب عبادت قبول و دعا مستجاب
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۱ - حکایت زورآزمای تنگدست یکی مشت زن بخت و روزی نداشت نه اسباب شامش مهیا نه چاشت ز جور شکم گل کشیدی به پشت که روزی محال است خوردن به مشت مدام از پریشانی روزگار دلش حسرت آورد و تن سوگوار گهش جنگ با عالم خیره کش گه از بخت شوریده رویش ترش گه از دیدن عیش شیرین خلق فرو می شدی آب تلخش به حلق گه از کار آشفته بگریستی که کس دید از این تلخ تر زیستی کسان شهد نوشند و مرغ و بره مرا روی نان می نبیند تره گر انصاف پرسی نه نیکوست این برهنه من و گربه را پوستین چه بودی که پایم در این کار گل به گنجی فرو رفتی از کام دل مگر روزگاری هوس راندمی ز خود گرد محنت بیفشاندمی شنیدم که روزی زمین می شکافت عظام زنخدان پوسیده یافت به خاک اندرش عقد بگسیخته گهرهای دندان فرو ریخته دهان بی زبان پند می گفت و راز که ای خواجه با بینوایی بساز نه این است حال دهن زیر گل شکر خورده انگار یا خون دل غم از گردش روزگاران مدار که بی ما بگردد بسی روزگار همان لحظه کاین خاطرش روی داد غم از خاطرش رخت یک سو نهاد که ای نفس بی رای و تدبیر و هش بکش بار تیمار و خود را مکش اگر بنده ای بار بر سر برد وگر سر به اوج فلک بر برد در آن دم که حالش دگرگون شود به مرگ از سرش هر دو بیرون شود غم و شادمانی نماند ولیک جزای عمل ماند و نام نیک کرم پای دارد نه دیهیم و تخت بده کز تو این ماند ای نیکبخت مکن تکیه بر ملک و جاه و حشم که پیش از تو بوده ست و بعد از تو هم خداوند دولت غم دین خورد که دنیا به هر حال می بگذرد نخواهی که ملکت برآید بهم غم ملک و دین هر دو باید بهم زرافشان چو دنیا بخواهی گذاشت که سعدی در افشاند اگر زر نداشت سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۲ - حکایت در معنی خاموشی از نصیحت کسی که پند نپذیرد حکایت کنند از جفاگستری که فرماندهی داشت بر کشوری در ایام او روز مردم چو شام شب از بیم او خواب مردم حرام همه روز نیکان از او در بلا به شب دست پاکان از او بر دعا گروهی بر شیخ آن روزگار ز دست ستمگر گرستند زار که ای پیر دانای فرخنده رای بگوی این جوان را بترس از خدای بگفتا دریغ آیدم نام دوست که هر کس نه در خورد پیغام اوست کسی را که بینی ز حق بر کران منه با وی ای خواجه حق در میان دریغ است با سفله گفت از علوم که ضایع شود تخم در شوره بوم چو در وی نگیرد عدو داندت برنجد به جان و برنجاندت تو را عادت ای پادشه حق روی است دل مرد حق گوی از این جا قوی است نگین خصلتی دارد ای نیکبخت که در موم گیرد نه در سنگ سخت عجب نیست گر ظالم از من به جان برنجد که دزد است و من پاسبان تو هم پاسبانی به انصاف و داد که حفظ خدا پاسبان تو باد تو را نیست منت ز روی قیاس خداوند را من و فضل و سپاس که در کار خیرت به خدمت بداشت نه چون دیگرانت معطل گذاشت همه کس به میدان کوشش درند ولی گوی بخشش نه هر کس برند تو حاصل نکردی به کوشش بهشت خدا در تو خوی بهشتی بهشت دلت روشن و وقت مجموع باد قدم ثابت و پایه مرفوع باد حیاتت خوش و رفتنت بر صواب عبادت قبول و دعا مستجاب