گفت: بپرس ای من ماشوكة تو! از وی پنج سؤال کردم سه به زبان و دو به دل. همه را جواب فت ود دست من در ران خود گرفته بود و از آن بی خبر و نعره میزد و آب چون جوی از اوق مجكدنن الفضل . هة الطافى الخ ى ال سک مو ی د عمران جیرفتی است» عالم بوده به علوم ظاهر و علوم باطن. شيخ الاسلام گفت که: «وی پیر من است و استاد من در اعتقاد حنبلیان. که اگر من او را تدیدی افقاد جتان تدانستی :و فر گز ھچ خضرت یدام ا خت تی از ظائی و من وی را نابینا دیدهام. و مشایخ وی را تعظیم میداشتند و وی خداوند کرامات و ولايات بود و فراست تیز داشت. و ندیدهام که وی در کار هیچ کس چنان دور فرا بوده باشد که . دو کار فر رافظ وکو داشت هن و مرا کته توو که عددالله :را منصور! سبحان الله! آن چه تور اسنت . که الله غالۍ. در ذل تو تهادة! :« شيخ الاسلام گفت: «جهل سال بز بایتنت افد تا من بدانستم که آن تور چیشست که وی میگفت. » 209 و توفى الشيخ ابوعبدالله الطاقى قڈس الله تعالى روحه فى غژة صفر سنة ست عشر و اربعمائة. » شيخ الاسلام گفت که: «مرا به چشم و دل محمد قاب بزرگ نمودند. اما خرقانی مرا بشناخت. و محمد قصاب مرا تعظیم تمام داشت و بامن به بازار آمد که یار من برای پدر خود دستارچهای میخرید با من موافقت کرد و گفت: اينجايم در این بازار نرسیدهام . “« شيخ الاسلام گفت که: «شیخ اتو الله بن باكوية الشیرازی سفرهای نیکو کرده بود و مشایخ جهان همه دیده بود و حکایات بسیار داشت از ایشان. من خود از او به انتخاب سی هزار حکایت نوشتهام و سه هزار حدیث. » شیخ الاسلام گفت که: «وی ملک بود بهانه تصوف,» و از همه علوم با نصیب. و وی مرا تعظیم میداشت که کس را نمیداشت. هرگه من پیش وی درآمدمی بر پای خاستی. نشابور را چون ابن ابی الخیر و جز او بر پای نمیخاست و فراست عظیم داشت . »> شیخ الاسلام گفت که: «چون از ری بازگشتم, به خانقاه شيخ ابوعبداللّه باکو درآمدم. سه دوست بود مرا در خانقاه وی: یکی مکی شیرازی. و یکی ابوالفرح؛ و دیگر ابونصر تز زی سخ اواز داد که ابوالفرج! وی از خانه بیرون دوید و گفت: لبیک. شیخ گفت: چون دانشمند از این خانه بیرون شد من چه ترا؟ گفت: گفتید: وی به سفر میشود و وی نه سفر راست و سفر نه بابت وی است. وی آن راست که حلقهای گرد وی درنشینند. و وی از او میگوید. من فته" کاش باری این سخن آن وقت بگفتی تا e آمدی لیکن خرقانی را میبایست دید یعنی سفر من برای ن بود. » 0- شيخ ابوالحسن بشری سجزی» رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «وی از پیران من است, از اين مشایخ که من ديدم سه تن مه بودند: خرقانی و طاقی و هر دو جاسوس القلوب بودند و ابوالحسن بشری. و وی ثقه بود در روایات. صوفی بود و مشایخ بسیار دیده بود چنانکه میبایست دید و سخن و ع از ایشان باز دانست گفت. مشایخ حرم دیده بود. چون شيخ سیروانی و سرکی و بوالحسن چهضم و ابوبکر طرسوسی و ابوعمر و نجید و دیگر مشایخ وقت. و شاگرد شیخ ابوعبدالله خفیف بود و حصری و نوری وابورّرعه طبری را دیده بود. » س 1-- کاکا ابوالقصر بنستی» رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «وی مرد بزرگ بود. در ایام من بوده. اما نه بابت پدر من بوده. مرا به وی نبرده» و من خرد بودهام.
گفت: بپرس ای من ماشوكة تو! از وی پنج سؤال کردم سه به زبان و دو به دل. همه را جواب فت ود دست من در ران خود گرفته بود و از آن بی خبر و نعره میزد و آب چون جوی از اوق مجكدنن الفضل . هة الطافى الخ ى ال سک مو ی د عمران جیرفتی است» عالم بوده به علوم ظاهر و علوم باطن. شيخ الاسلام گفت که: «وی پیر من است و استاد من در اعتقاد حنبلیان. که اگر من او را تدیدی افقاد جتان تدانستی :و فر گز ھچ خضرت یدام ا خت تی از ظائی و من وی را نابینا دیدهام. و مشایخ وی را تعظیم میداشتند و وی خداوند کرامات و ولايات بود و فراست تیز داشت. و ندیدهام که وی در کار هیچ کس چنان دور فرا بوده باشد که . دو کار فر رافظ وکو داشت هن و مرا کته توو که عددالله :را منصور! سبحان الله! آن چه تور اسنت . که الله غالۍ. در ذل تو تهادة! :« شيخ الاسلام گفت: «جهل سال بز بایتنت افد تا من بدانستم که آن تور چیشست که وی میگفت. » 209 و توفى الشيخ ابوعبدالله الطاقى قڈس الله تعالى روحه فى غژة صفر سنة ست عشر و اربعمائة. » شيخ الاسلام گفت که: «مرا به چشم و دل محمد قاب بزرگ نمودند. اما خرقانی مرا بشناخت. و محمد قصاب مرا تعظیم تمام داشت و بامن به بازار آمد که یار من برای پدر خود دستارچهای میخرید با من موافقت کرد و گفت: اينجايم در این بازار نرسیدهام . “« شيخ الاسلام گفت که: «شیخ اتو الله بن باكوية الشیرازی سفرهای نیکو کرده بود و مشایخ جهان همه دیده بود و حکایات بسیار داشت از ایشان. من خود از او به انتخاب سی هزار حکایت نوشتهام و سه هزار حدیث. » شیخ الاسلام گفت که: «وی ملک بود بهانه تصوف,» و از همه علوم با نصیب. و وی مرا تعظیم میداشت که کس را نمیداشت. هرگه من پیش وی درآمدمی بر پای خاستی. نشابور را چون ابن ابی الخیر و جز او بر پای نمیخاست و فراست عظیم داشت . »> شیخ الاسلام گفت که: «چون از ری بازگشتم, به خانقاه شيخ ابوعبداللّه باکو درآمدم. سه دوست بود مرا در خانقاه وی: یکی مکی شیرازی. و یکی ابوالفرح؛ و دیگر ابونصر تز زی سخ اواز داد که ابوالفرج! وی از خانه بیرون دوید و گفت: لبیک. شیخ گفت: چون دانشمند از این خانه بیرون شد من چه ترا؟ گفت: گفتید: وی به سفر میشود و وی نه سفر راست و سفر نه بابت وی است. وی آن راست که حلقهای گرد وی درنشینند. و وی از او میگوید. من فته" کاش باری این سخن آن وقت بگفتی تا e آمدی لیکن خرقانی را میبایست دید یعنی سفر من برای ن بود. » 0- شيخ ابوالحسن بشری سجزی» رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «وی از پیران من است, از اين مشایخ که من ديدم سه تن مه بودند: خرقانی و طاقی و هر دو جاسوس القلوب بودند و ابوالحسن بشری. و وی ثقه بود در روایات. صوفی بود و مشایخ بسیار دیده بود چنانکه میبایست دید و سخن و ع از ایشان باز دانست گفت. مشایخ حرم دیده بود. چون شيخ سیروانی و سرکی و بوالحسن چهضم و ابوبکر طرسوسی و ابوعمر و نجید و دیگر مشایخ وقت. و شاگرد شیخ ابوعبدالله خفیف بود و حصری و نوری وابورّرعه طبری را دیده بود. » س 1-- کاکا ابوالقصر بنستی» رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «وی مرد بزرگ بود. در ایام من بوده. اما نه بابت پدر من بوده. مرا به وی نبرده» و من خرد بودهام.