Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

گفت: بپرس ای من ماشوكة تو! از وی پنج سؤال کردم سه به زبان و دو به دل. همه را جواب فت ود دست من در ران خود گرفته بود و از آن بی خبر و نعره می‌زد و آب چون جوی از ‏ اوق مجكدنن الفضل . هة الطافى الخ ى ال سک مو ی د عمران جیرفتی است» عالم بوده به علوم ظاهر و علوم باطن. شيخ الاسلام گفت که: «وی پیر من است و استاد من در اعتقاد حنبلیان. که اگر من او را تدیدی افقاد جتان تدانستی :و فر گز ھچ خضرت یدام ا خت تی از ظائی و من وی را نابینا دیده‌ام. و مشایخ وی را تعظیم می‌داشتند و وی خداوند کرامات و ولايات بود و فراست تیز داشت. و ندیده‌ام که وی در کار هیچ کس چنان دور فرا بوده باشد که . دو کار فر رافظ وکو داشت هن و مرا کته توو که عددالله :را منصور! سبحان الله! آن چه تور اسنت . که الله غالۍ. در ذل تو تهادة! :« شيخ الاسلام گفت: «جهل سال بز بایتنت افد تا من بدانستم که آن تور چیشست که وی می‌گفت. » 209 و توفى الشيخ ابوعبدالله الطاقى قڈس الله تعالى روحه فى غژة صفر سنة ست عشر و اربعمائة. » شيخ الاسلام گفت که: «مرا به چشم و دل محمد قاب بزرگ نمودند. اما خرقانی مرا بشناخت. و محمد قصاب مرا تعظیم تمام داشت و بامن به بازار آمد که یار من برای پدر خود دستارچه‌ای می‌خرید با من موافقت کرد و گفت: ‏ اينجايم در این بازار نرسیده‌ام . “« شيخ الاسلام گفت که: «شیخ اتو الله بن باكوية الشیرازی سفرهای نیکو کرده بود و مشایخ جهان همه دیده بود و حکایات بسیار داشت از ایشان. من خود از او به انتخاب سی هزار حکایت نوشته‌ام و سه هزار حدیث. » شیخ الاسلام گفت که: «وی ملک بود بهانه تصوف,» و از همه علوم با نصیب. و وی مرا تعظیم می‌داشت که کس را نمی‌داشت. هرگه من پیش وی درآمدمی بر پای خاستی. نشابور را چون ابن ابی الخیر و جز او بر پای نمی‌خاست و فراست عظیم داشت . »> شیخ الاسلام گفت که: «چون از ری بازگشتم, به خانقاه شيخ ابوعبداللّه باکو درآمدم. سه دوست بود مرا در خانقاه وی: یکی مکی شیرازی. و یکی ابوالفرح؛ و دیگر ابونصر تز زی سخ اواز داد که ابوالفرج! وی از خانه بیرون دوید و گفت: لبیک. شیخ گفت: چون دانشمند از این خانه بیرون شد من چه ترا؟ گفت: گفتید: وی به سفر می‌شود و وی نه سفر راست و سفر نه بابت وی است. وی آن راست که حلقه‌ای گرد وی درنشینند. و وی از او می‌گوید. من فته" کاش باری این سخن آن وقت بگفتی تا e ‏ آمدی لیکن خرقانی را می‌بایست دید یعنی سفر من برای ن بود. » 0- شيخ ابوالحسن بشری سجزی» رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «وی از پیران من است, از اين مشایخ که من ديدم سه تن مه بودند: خرقانی و طاقی و هر دو جاسوس القلوب بودند و ابوالحسن بشری. و وی ثقه بود در روایات. صوفی بود و مشایخ بسیار دیده بود چنانکه می‌بایست دید و سخن و ع از ایشان باز دانست گفت. مشایخ حرم دیده بود. چون شيخ سیروانی و سرکی و بوالحسن چهضم و ابوبکر طرسوسی و ابوعمر و نجید و دیگر مشایخ وقت. و شاگرد شیخ ابوعبدالله خفیف بود و حصری و نوری وابورّرعه طبری را دیده بود. » س 1-- کاکا ابوالقصر بنستی» رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «وی مرد بزرگ بود. در ایام من بوده. اما نه بابت پدر من بوده. مرا به وی نبرده» و من خرد بوده‌ام.

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

گفت: بپرس ای من ماشوكة تو! از وی پنج سؤال کردم سه به زبان و دو به دل. همه را جواب فت ود دست من در ران خود گرفته بود و از آن بی خبر و نعره می‌زد و آب چون جوی از ‏ اوق مجكدنن الفضل . هة الطافى الخ ى ال سک مو ی د عمران جیرفتی است» عالم بوده به علوم ظاهر و علوم باطن. شيخ الاسلام گفت که: «وی پیر من است و استاد من در اعتقاد حنبلیان. که اگر من او را تدیدی افقاد جتان تدانستی :و فر گز ھچ خضرت یدام ا خت تی از ظائی و من وی را نابینا دیده‌ام. و مشایخ وی را تعظیم می‌داشتند و وی خداوند کرامات و ولايات بود و فراست تیز داشت. و ندیده‌ام که وی در کار هیچ کس چنان دور فرا بوده باشد که . دو کار فر رافظ وکو داشت هن و مرا کته توو که عددالله :را منصور! سبحان الله! آن چه تور اسنت . که الله غالۍ. در ذل تو تهادة! :« شيخ الاسلام گفت: «جهل سال بز بایتنت افد تا من بدانستم که آن تور چیشست که وی می‌گفت. » 209 و توفى الشيخ ابوعبدالله الطاقى قڈس الله تعالى روحه فى غژة صفر سنة ست عشر و اربعمائة. » شيخ الاسلام گفت که: «مرا به چشم و دل محمد قاب بزرگ نمودند. اما خرقانی مرا بشناخت. و محمد قصاب مرا تعظیم تمام داشت و بامن به بازار آمد که یار من برای پدر خود دستارچه‌ای می‌خرید با من موافقت کرد و گفت: ‏ اينجايم در این بازار نرسیده‌ام . “« شيخ الاسلام گفت که: «شیخ اتو الله بن باكوية الشیرازی سفرهای نیکو کرده بود و مشایخ جهان همه دیده بود و حکایات بسیار داشت از ایشان. من خود از او به انتخاب سی هزار حکایت نوشته‌ام و سه هزار حدیث. » شیخ الاسلام گفت که: «وی ملک بود بهانه تصوف,» و از همه علوم با نصیب. و وی مرا تعظیم می‌داشت که کس را نمی‌داشت. هرگه من پیش وی درآمدمی بر پای خاستی. نشابور را چون ابن ابی الخیر و جز او بر پای نمی‌خاست و فراست عظیم داشت . »> شیخ الاسلام گفت که: «چون از ری بازگشتم, به خانقاه شيخ ابوعبداللّه باکو درآمدم. سه دوست بود مرا در خانقاه وی: یکی مکی شیرازی. و یکی ابوالفرح؛ و دیگر ابونصر تز زی سخ اواز داد که ابوالفرج! وی از خانه بیرون دوید و گفت: لبیک. شیخ گفت: چون دانشمند از این خانه بیرون شد من چه ترا؟ گفت: گفتید: وی به سفر می‌شود و وی نه سفر راست و سفر نه بابت وی است. وی آن راست که حلقه‌ای گرد وی درنشینند. و وی از او می‌گوید. من فته" کاش باری این سخن آن وقت بگفتی تا e ‏ آمدی لیکن خرقانی را می‌بایست دید یعنی سفر من برای ن بود. » 0- شيخ ابوالحسن بشری سجزی» رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «وی از پیران من است, از اين مشایخ که من ديدم سه تن مه بودند: خرقانی و طاقی و هر دو جاسوس القلوب بودند و ابوالحسن بشری. و وی ثقه بود در روایات. صوفی بود و مشایخ بسیار دیده بود چنانکه می‌بایست دید و سخن و ع از ایشان باز دانست گفت. مشایخ حرم دیده بود. چون شيخ سیروانی و سرکی و بوالحسن چهضم و ابوبکر طرسوسی و ابوعمر و نجید و دیگر مشایخ وقت. و شاگرد شیخ ابوعبدالله خفیف بود و حصری و نوری وابورّرعه طبری را دیده بود. » س 1-- کاکا ابوالقصر بنستی» رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «وی مرد بزرگ بود. در ایام من بوده. اما نه بابت پدر من بوده. مرا به وی نبرده» و من خرد بوده‌ام.

Orijinal Metin (FA)

روز ادینه پدر مرا پیش پیران بردی تا دست به سر من فرود اوردندی و پیش ابوالقصر نبردی و وی هم در مسجد بودی» زیرا که وی مرد ملامتی بوده؛ و پدر من قرا. اما شیح ابوالحسن تیشه ساو و برادر وی شیح أابومحمد. خادمان 9 مریدان کاکا بوالقصر بودند و پيران روشن و با نعره‌های عظيم بودند و همة مریدان بوالقصر چنان بودند که ایشان را نعره‌های عظيم بود و هر دو از وی حکایت کردی. » 2 و 403- کاکا احمد سنبل و برادر وی محمد خورچه» رحمهما الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «کاکا احمد سنبل مه از برادر خودبود. محمد خورچه» و باطن نیکوتر داشت. و برادر وی با الت‌تر بود در ظاهر و با نام‌تر؛ و وی درویش بود به غایت و خداوند کرامات 9 ولايت و در کار من دور فرا بود. » 210 4- ابومنصور محمد الانصاری» رحمه الله تعالى وی پدر شیخ الاسلام است و مرید شریف حمزۂۀ عقیلی و خدمت ابوالمظفّر ترمذی کرده بود. شیخ الاسلام گفت که شيخ احمد کوفانی مرا گفت که: «این همه بکردی و گرد بگشتی چون پدر خود ندیدی. » شيخ E‏ که: «من هفتاد و اند سال علم آموختم ونوشتم و رنج بردم در اعتقاد, اول آن همه از پدر خود آموخته بودم. لیکن قرا بود صادق و مثقی و با ورع که کس آنچنان نتوانستی بود و نتوانستی ورزید که وی. » و هم شيخ الاسلام گفت که: «یدر من در من سڑژی داشت عظیم. مرا گفته بود: عبداللّه! چند گویی که فضیل عیاض و ابراهیم ادهم؟ از تو فضیل آید و ابراهیم ادهم. وی مرا خوابۍ دیده بود با من نمی‌گفت. اما می‌گفت: هر روز تعبیر می‌کنم راست می آابد. »> شيخ الاسلام گفت: O E N E‏ درزن و فرزند افتاده بود و آن ازدست وی بشده. همواره اظهار ملالت می‌کرد و تنگد ی ودر ا ما وی در ان فگدلی کے ميان من و شما دریای آتش بادا! ما چه گناه کرده بودیم ! ؟ وی زن خواست و فرزند آمد. روزی در ان تنگدلی از دکان برخاست و سبحانک اللهم بگفت و دست از دکان بداشت و به بلخ رفت پیش پیر خود شریف حمزة عقيلى. » o شریف حمزة عقیلی. » 405- ابومنصور سوخته» رحمه الله تعالىی شيخ الاسلام گفت که: «با منصور سوخته پیری تود در فهتدز: وقتی خویشتن را فرا سوختن داد از بهر أو بنسوخت» او را سوخته نام کردند. مردی صادق بود با صلابت. » چشتی» رحمهما الله تعالی شیخ احمد چشتی غير ابواحمد ابدال است. زیرا که وی مقدم است و شيخ الاسلام وى را ندیده و غير خواجه احمد مودود است. , زیرا که وی متاخر است و شیخ الاسلام را ندیده. شیح الاسلام گفت: «من هيچ کس ندیده‌ام قویتر در طریيق ملامت 9 تمام‌تر از احمد چشتی. و چشتیان همه چنان بودند. از خلق بیباک در باطن سادات جهان. سه بار به سر بادیه رفته بودو بازگشتە. که از خود در آن اخلاص تمام ندیده بود. همه احوال ایشان با اخلاص و ترک ریا بود هیچ گونه سستی روا نداشتندی در شرع تا به تهاون چه رسد. و شيخ احمد نجار را دیده بود و غیر او را. » شيخ الاسلام گفت قڈس سژه که: «احمد چشتی بزرگ بود و مراتعظیم داشتی و حرمت که هیچ کس را نداشتی و پیشین کسی که موی خود را در پای من مالید وی بود. و وی به زیارت شیخ بونصر طالقانی شده وان ا هو از وی: E شیخ الاسلام گفت که: «من هیچ کس ندیده‌ام به دیدار و فراست چون برادر احمد چشتی. وی خدمت من کردی و مرا تعظیم تمام داشتی.

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

روز ادینه پدر مرا پیش پیران بردی تا دست به سر من فرود اوردندی و پیش ابوالقصر نبردی و وی هم در مسجد بودی» زیرا که وی مرد ملامتی بوده؛ و پدر من قرا. اما شیح ابوالحسن تیشه ساو و برادر وی شیح أابومحمد. خادمان 9 مریدان کاکا بوالقصر بودند و پيران روشن و با نعره‌های عظيم بودند و همة مریدان بوالقصر چنان بودند که ایشان را نعره‌های عظيم بود و هر دو از وی حکایت کردی. » 2 و 403- کاکا احمد سنبل و برادر وی محمد خورچه» رحمهما الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «کاکا احمد سنبل مه از برادر خودبود. محمد خورچه» و باطن نیکوتر داشت. و برادر وی با الت‌تر بود در ظاهر و با نام‌تر؛ و وی درویش بود به غایت و خداوند کرامات 9 ولايت و در کار من دور فرا بود. » 210 4- ابومنصور محمد الانصاری» رحمه الله تعالى وی پدر شیخ الاسلام است و مرید شریف حمزۂۀ عقیلی و خدمت ابوالمظفّر ترمذی کرده بود. شیخ الاسلام گفت که شيخ احمد کوفانی مرا گفت که: «این همه بکردی و گرد بگشتی چون پدر خود ندیدی. » شيخ E‏ که: «من هفتاد و اند سال علم آموختم ونوشتم و رنج بردم در اعتقاد, اول آن همه از پدر خود آموخته بودم. لیکن قرا بود صادق و مثقی و با ورع که کس آنچنان نتوانستی بود و نتوانستی ورزید که وی. » و هم شيخ الاسلام گفت که: «یدر من در من سڑژی داشت عظیم. مرا گفته بود: عبداللّه! چند گویی که فضیل عیاض و ابراهیم ادهم؟ از تو فضیل آید و ابراهیم ادهم. وی مرا خوابۍ دیده بود با من نمی‌گفت. اما می‌گفت: هر روز تعبیر می‌کنم راست می آابد. »> شيخ الاسلام گفت: O E N E‏ درزن و فرزند افتاده بود و آن ازدست وی بشده. همواره اظهار ملالت می‌کرد و تنگد ی ودر ا ما وی در ان فگدلی کے ميان من و شما دریای آتش بادا! ما چه گناه کرده بودیم ! ؟ وی زن خواست و فرزند آمد. روزی در ان تنگدلی از دکان برخاست و سبحانک اللهم بگفت و دست از دکان بداشت و به بلخ رفت پیش پیر خود شریف حمزة عقيلى. » o شریف حمزة عقیلی. » 405- ابومنصور سوخته» رحمه الله تعالىی شيخ الاسلام گفت که: «با منصور سوخته پیری تود در فهتدز: وقتی خویشتن را فرا سوختن داد از بهر أو بنسوخت» او را سوخته نام کردند. مردی صادق بود با صلابت. » چشتی» رحمهما الله تعالی شیخ احمد چشتی غير ابواحمد ابدال است. زیرا که وی مقدم است و شيخ الاسلام وى را ندیده و غير خواجه احمد مودود است. , زیرا که وی متاخر است و شیخ الاسلام را ندیده. شیح الاسلام گفت: «من هيچ کس ندیده‌ام قویتر در طریيق ملامت 9 تمام‌تر از احمد چشتی. و چشتیان همه چنان بودند. از خلق بیباک در باطن سادات جهان. سه بار به سر بادیه رفته بودو بازگشتە. که از خود در آن اخلاص تمام ندیده بود. همه احوال ایشان با اخلاص و ترک ریا بود هیچ گونه سستی روا نداشتندی در شرع تا به تهاون چه رسد. و شيخ احمد نجار را دیده بود و غیر او را. » شيخ الاسلام گفت قڈس سژه که: «احمد چشتی بزرگ بود و مراتعظیم داشتی و حرمت که هیچ کس را نداشتی و پیشین کسی که موی خود را در پای من مالید وی بود. و وی به زیارت شیخ بونصر طالقانی شده وان ا هو از وی: E شیخ الاسلام گفت که: «من هیچ کس ندیده‌ام به دیدار و فراست چون برادر احمد چشتی. وی خدمت من کردی و مرا تعظیم تمام داشتی.

Orijinal Metin (FA)

من در قهندز مجلس می‌کردم و از مجلسیان من کس بود که با وی صحبت داشتی و سخنان من وي را باز می‌گفت. فق ھی گفت که اتن اتد نها ار کوی داشت دای اند که ار ان کن وک دز 211 سر من چیست - یعنی از طمع و ان سخن وی مرا مايه است. پس از ان مرا دعوت کرد و همة دنیایی خود بر من پاشید, و پس از ان در سرما و برف به نباذان شدیم؛ وی مرا ببرد و سر کار ما از آنجا بود. و بونصر سوهانگر از یاران چشتی بود. و وی صاحب فراست عظیم بود, و آن وقت که ما به نباذان رفتیم زمستان بود و شصت و دو تن ازمشایخ نواحی همه آنجا جمع آمده بودند. چهل و اند روز من سخن می‌گفتم ایشان را و بسط و افشای علم حقیقت اول از آنجا بود و ھچ کس از ایشان با من برابز زفقت و همه خداوندان:ولایا ت :و کرامات و فراست بودند و تا ایشان زنده بودند هیچ ترکمان به خراسان نیامد. چون با حفص بغاوردان که چشم و گوش فرا سخن من داشته بود و وی خداوند کرامات ظاهر بود و بی حد. » شیخ الاسلام گفت که: «اگر بوحفص بغاوردان زنده بودی شما جامة خود از وی درکشیدی و در وی ننگریستی. و من وی را سید و بزرگ می‌دیدم با کرامات ظاهرو فراست عظيم. دوستی ازدوستان او بود دوستان او پوشيده باشند از غیرت او. Û‏ دوستی نبود از دوستان او دوستان او را نشناسد. 2 و چون ‏ فرود امد و چون احمد مرجانه و چهل و اند روز آنجا ‏ بود از آن جز کهنه سځاده‌ای به خانه نیاوردم. روزی در آن ایام سماع می‌کردم و در آن شور می‌کردم و جامه پاره می‌کردم. چون از سماع بیرون آمدم؛ به مسجد جامع آمدم. در خمار سماع بودم که یکی از ایشان فراز آفذ د هرا گفت: آن جوان که بود که با تو در سماع می‌گشت؟ گفتم: چگونه؟ گفت: نوجوانی شاخ نرگس دراز در دست با تو می‌گشت در سماع. هرگاه که آن نرگس را و تو درشوریدی و بی طاقت‌تر شدی در سماع. گفتم: کسی را مگوی! دیگر پس از آن هنوز با هم نرسیدیم. مگر باحفص که به وداع من و دوستان آمده بود که بخواست رفت از دنیا و در آن هفته برفت. و بوبشر کواشانی در مجلس املای اسحاق حافظ مرا گفت: دانشمند! از آنجا اينجا آمدی بنشین! که من اینجا نیز باتوام۔ و در سخن بر من بسته شد, حرفی گفته نیامد. با خود می‌گفتم که: آن چه بود ,هرگز د دیگر چنان باشد؟ تا ورد به این ایت رسید که: وَمنَ الٺاس مَنْ يِذ مِنْ دون الله آتدادآ(165/بقره). و سخن بگشاد و پیوسته گشت. » 8- شيخ احمد حاجی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «شیخ احمد حاجی از پیران من است, شیخ حصری را دیده بود و ابوالحسن طرّری و غیر ایشان راء و از ایشان حکایت می‌کرد. وی را گفتم که: از E‏ با یکی از مشایخ بر حصړی درآمدیم» چیزی نبود از خوردنی. شيخ می‌گفت: تحن دواټّک يا سيدي؛ إعْلفٰ دوابک یا سیّدی! و دست بر هم می‌زد. « 1 شیخ الاسلام گفت: «در آن منگر که به علف حاجت داشت, در آن نگر که به جز از او هيچ حاجت نداشت. » 9- شيخ بوسلمة باوردی» رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «شیخ بوسلمة باوردی خطیب صوفی سیّاح از پیران من است. پیری مسڻ بود و مشایخ بسیار دیده؛ چون ابوعیدالله رودباری و عباس شاعر و بوعمرو و نجید و با یعقوب نهرجوری؛ رحمهم الله تعالی. » 0- ابوعلی کیال رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «من تيح بوعلی کیال را دیده‌ام.

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

من در قهندز مجلس می‌کردم و از مجلسیان من کس بود که با وی صحبت داشتی و سخنان من وي را باز می‌گفت. فق ھی گفت که اتن اتد نها ار کوی داشت دای اند که ار ان کن وک دز 211 سر من چیست - یعنی از طمع و ان سخن وی مرا مايه است. پس از ان مرا دعوت کرد و همة دنیایی خود بر من پاشید, و پس از ان در سرما و برف به نباذان شدیم؛ وی مرا ببرد و سر کار ما از آنجا بود. و بونصر سوهانگر از یاران چشتی بود. و وی صاحب فراست عظیم بود, و آن وقت که ما به نباذان رفتیم زمستان بود و شصت و دو تن ازمشایخ نواحی همه آنجا جمع آمده بودند. چهل و اند روز من سخن می‌گفتم ایشان را و بسط و افشای علم حقیقت اول از آنجا بود و ھچ کس از ایشان با من برابز زفقت و همه خداوندان:ولایا ت :و کرامات و فراست بودند و تا ایشان زنده بودند هیچ ترکمان به خراسان نیامد. چون با حفص بغاوردان که چشم و گوش فرا سخن من داشته بود و وی خداوند کرامات ظاهر بود و بی حد. » شیخ الاسلام گفت که: «اگر بوحفص بغاوردان زنده بودی شما جامة خود از وی درکشیدی و در وی ننگریستی. و من وی را سید و بزرگ می‌دیدم با کرامات ظاهرو فراست عظيم. دوستی ازدوستان او بود دوستان او پوشيده باشند از غیرت او. Û‏ دوستی نبود از دوستان او دوستان او را نشناسد. 2 و چون ‏ فرود امد و چون احمد مرجانه و چهل و اند روز آنجا ‏ بود از آن جز کهنه سځاده‌ای به خانه نیاوردم. روزی در آن ایام سماع می‌کردم و در آن شور می‌کردم و جامه پاره می‌کردم. چون از سماع بیرون آمدم؛ به مسجد جامع آمدم. در خمار سماع بودم که یکی از ایشان فراز آفذ د هرا گفت: آن جوان که بود که با تو در سماع می‌گشت؟ گفتم: چگونه؟ گفت: نوجوانی شاخ نرگس دراز در دست با تو می‌گشت در سماع. هرگاه که آن نرگس را و تو درشوریدی و بی طاقت‌تر شدی در سماع. گفتم: کسی را مگوی! دیگر پس از آن هنوز با هم نرسیدیم. مگر باحفص که به وداع من و دوستان آمده بود که بخواست رفت از دنیا و در آن هفته برفت. و بوبشر کواشانی در مجلس املای اسحاق حافظ مرا گفت: دانشمند! از آنجا اينجا آمدی بنشین! که من اینجا نیز باتوام۔ و در سخن بر من بسته شد, حرفی گفته نیامد. با خود می‌گفتم که: آن چه بود ,هرگز د دیگر چنان باشد؟ تا ورد به این ایت رسید که: وَمنَ الٺاس مَنْ يِذ مِنْ دون الله آتدادآ(165/بقره). و سخن بگشاد و پیوسته گشت. » 8- شيخ احمد حاجی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «شیخ احمد حاجی از پیران من است, شیخ حصری را دیده بود و ابوالحسن طرّری و غیر ایشان راء و از ایشان حکایت می‌کرد. وی را گفتم که: از E‏ با یکی از مشایخ بر حصړی درآمدیم» چیزی نبود از خوردنی. شيخ می‌گفت: تحن دواټّک يا سيدي؛ إعْلفٰ دوابک یا سیّدی! و دست بر هم می‌زد. « 1 شیخ الاسلام گفت: «در آن منگر که به علف حاجت داشت, در آن نگر که به جز از او هيچ حاجت نداشت. » 9- شيخ بوسلمة باوردی» رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «شیخ بوسلمة باوردی خطیب صوفی سیّاح از پیران من است. پیری مسڻ بود و مشایخ بسیار دیده؛ چون ابوعیدالله رودباری و عباس شاعر و بوعمرو و نجید و با یعقوب نهرجوری؛ رحمهم الله تعالی. » 0- ابوعلی کیال رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «من تيح بوعلی کیال را دیده‌ام.

Orijinal Metin (FA)

اما خرد بوده‌ام. وی را 212 نشناخته‌ام. بزرگ بوده. شيخ سیستان است. طریق ملامت داشته. وی را به کرامات ستایش نتوان کرد که خود مه از کرامات بود. وى وشهع اخمد :نض و شح :بوس مالینی هر سه در صفُة سرای صوفیان بوده‌اند و من آنجا حاضر. » 1- ابوعلی زرگر. رحمه الله تعالى شيخ الاسلام گفت: «بوعلی زرگر از پیران من است. از پیران مهین. صوفی بود شاگرد ابوالعباس قصاب آملی و از وی حکایت کردی. » 2- ابوعلی بوته گر رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «وی نیز از پیران من است, مرد جواد بود و شيخ حصری را دیده بود و ازوی حکایت کردی. » 3- شيخ ابونصر قبانی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «وی سفرهای نیکو کرده بود و مشایخ بسیار دیده. شيخ اتوعفزو اکاق را دیده بود و خدمت کرده به اردن. و ابوعمرو نجید را دیده بود و شيخ ابونصر بوعبدالله مانک را نیز دیده بود به ارغان ا شاگرد شبلی و حکایات کرده قرا از ایشان» 4- شيخ اسماعیل نصرآبادی رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «وی پسر مهینه شيخ ابوالقاسم نصر آبادی است. ازوی حدیث دارم و حکایات از پدر وی. » شیح اسلام گفت که: «وی درویشی بشکوه بود و مشایخ بسیار دیده, بود و مه از عمو بود. شیخ احمد نجار استرابادی را دیده بود و ابونصر سژاج,. صاحب لمَع,؛ را دیده بود. » 6- اسماعیل دیاس جیرفتی, رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «اسماعیل دباس از پیران من است. پیر روشن بود و محدث. شیخ مؤمن شیرازی را دیده بود و ازوی حکایت می‌کرد. » 7“ ابوشعيد مغلم» رخمة الله تعالى شيخ الاسلام گفت که: «بوسعید معلم پیر روشن بود و نیکو دل و صادق» و مرقع سپید پوشیدی. شیخ ابراهیم گیل را دیده بود. » شیح الاسلام گفت که: «شيیخ محمد ابوحفص کورتی زز بوده» خداوند وقت عظيم و از پیران من است. وقتی وی را بیماریی افتاد, قوم به نزدیک وی شدند. سخنی می‌رفت کسی دعویی کرد پیش وی, طاقت آن نیاورد غیرت به وی درآمد برجست و گفت: : حقي حق حق! ! چون ساعتی برگذشت, با خود آمد گفت: استغفرالله! استغفرالله! اسف رالا ضعیف شده‌ام و عذر خواست . « 9- شيخ عمو. رحمه الله تعالى کنیت وی ابواسماعیل است و نام وى احمد بن محمد بن حمزة الصوفى. شیح الاسلام گفت که: «شیح عمو خادم خراسان بود. وی پیر فرشاو من است. بعنی 213 اداب و رسوم صوفیان از وی اموخته‌ام. و عمو مرید من بود با مریدی من وی را؛ و من همکاسة وی بودمی و چون وی نبودی من بر جای وی بودمی؛ و چون به سفر بودی نامه‌ها همه به من فرستادی. » مشایخ جهان دیده بود و شیح بوالعباس نهاوندی وی را عمو لقب نهاده بود چنانکه گذشت. شیخ ابوبکر ففرا را دیده بود به نشابور. و سفر اول و حج اسلام با شيخ احمد نصر طالقانی کرده بود و شیخ ابوبکر فالیزبان را دیده بود به بخاراء و وی جنید را. و شیخ ابوبکر مفید را دیده بود و وی جنید را. و با شیخ سیروانی صحبت داشته بود و با همة مشايخ حرم چون بوالحسن جَهُصّم E E‏ قصاب نوا انان مشایخ وقت 1 دیده بود و وی را وا بودند 5 خدییای نیکو کرده بود ایشان را و راحتها رسانیده. و شيخ ابوالفرح طرسوسی را دیده بود. در رجب سنة احدی و اربعین و اربعمائة برفته از دنیا. و عمر وی نود و دو سال بوده. 0- شيخ احمد کوفانی» رحمه الله تعالى شيخ الاسلام گفت که: «شیخ احمد کوفانی خادم عمو بودی و پیران بسیار دیده بود و سفرهای نیکو کرده.

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

اما خرد بوده‌ام. وی را 212 نشناخته‌ام. بزرگ بوده. شيخ سیستان است. طریق ملامت داشته. وی را به کرامات ستایش نتوان کرد که خود مه از کرامات بود. وى وشهع اخمد :نض و شح :بوس مالینی هر سه در صفُة سرای صوفیان بوده‌اند و من آنجا حاضر. » 1- ابوعلی زرگر. رحمه الله تعالى شيخ الاسلام گفت: «بوعلی زرگر از پیران من است. از پیران مهین. صوفی بود شاگرد ابوالعباس قصاب آملی و از وی حکایت کردی. » 2- ابوعلی بوته گر رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «وی نیز از پیران من است, مرد جواد بود و شيخ حصری را دیده بود و ازوی حکایت کردی. » 3- شيخ ابونصر قبانی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «وی سفرهای نیکو کرده بود و مشایخ بسیار دیده. شيخ اتوعفزو اکاق را دیده بود و خدمت کرده به اردن. و ابوعمرو نجید را دیده بود و شيخ ابونصر بوعبدالله مانک را نیز دیده بود به ارغان ا شاگرد شبلی و حکایات کرده قرا از ایشان» 4- شيخ اسماعیل نصرآبادی رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «وی پسر مهینه شيخ ابوالقاسم نصر آبادی است. ازوی حدیث دارم و حکایات از پدر وی. » شیح اسلام گفت که: «وی درویشی بشکوه بود و مشایخ بسیار دیده, بود و مه از عمو بود. شیخ احمد نجار استرابادی را دیده بود و ابونصر سژاج,. صاحب لمَع,؛ را دیده بود. » 6- اسماعیل دیاس جیرفتی, رحمه الله تعالی شیح الاسلام گفت که: «اسماعیل دباس از پیران من است. پیر روشن بود و محدث. شیخ مؤمن شیرازی را دیده بود و ازوی حکایت می‌کرد. » 7“ ابوشعيد مغلم» رخمة الله تعالى شيخ الاسلام گفت که: «بوسعید معلم پیر روشن بود و نیکو دل و صادق» و مرقع سپید پوشیدی. شیخ ابراهیم گیل را دیده بود. » شیح الاسلام گفت که: «شيیخ محمد ابوحفص کورتی زز بوده» خداوند وقت عظيم و از پیران من است. وقتی وی را بیماریی افتاد, قوم به نزدیک وی شدند. سخنی می‌رفت کسی دعویی کرد پیش وی, طاقت آن نیاورد غیرت به وی درآمد برجست و گفت: : حقي حق حق! ! چون ساعتی برگذشت, با خود آمد گفت: استغفرالله! استغفرالله! اسف رالا ضعیف شده‌ام و عذر خواست . « 9- شيخ عمو. رحمه الله تعالى کنیت وی ابواسماعیل است و نام وى احمد بن محمد بن حمزة الصوفى. شیح الاسلام گفت که: «شیح عمو خادم خراسان بود. وی پیر فرشاو من است. بعنی 213 اداب و رسوم صوفیان از وی اموخته‌ام. و عمو مرید من بود با مریدی من وی را؛ و من همکاسة وی بودمی و چون وی نبودی من بر جای وی بودمی؛ و چون به سفر بودی نامه‌ها همه به من فرستادی. » مشایخ جهان دیده بود و شیح بوالعباس نهاوندی وی را عمو لقب نهاده بود چنانکه گذشت. شیخ ابوبکر ففرا را دیده بود به نشابور. و سفر اول و حج اسلام با شيخ احمد نصر طالقانی کرده بود و شیخ ابوبکر فالیزبان را دیده بود به بخاراء و وی جنید را. و شیخ ابوبکر مفید را دیده بود و وی جنید را. و با شیخ سیروانی صحبت داشته بود و با همة مشايخ حرم چون بوالحسن جَهُصّم E E‏ قصاب نوا انان مشایخ وقت 1 دیده بود و وی را وا بودند 5 خدییای نیکو کرده بود ایشان را و راحتها رسانیده. و شيخ ابوالفرح طرسوسی را دیده بود. در رجب سنة احدی و اربعین و اربعمائة برفته از دنیا. و عمر وی نود و دو سال بوده. 0- شيخ احمد کوفانی» رحمه الله تعالى شيخ الاسلام گفت که: «شیخ احمد کوفانی خادم عمو بودی و پیران بسیار دیده بود و سفرهای نیکو کرده.

Orijinal Metin (FA)

وی مرا گفت که: ما از تو بدانستیم که ما که را دیده‌ایم. یعنی تو ایشان را شناخته‌آای به حقیقت. » 1 اتوالخن تخار رححة اللةتغالف شیخ الاسلام گفت که: «وی درود گر ی بود در فهندز. مردی 2 بود و بزرگ. کس وی را نمی‌شناخت. وقتی در مکه دیده‌اند وی را پنجاه رکوه‌دار پا وی از مریدان وی. مرا حکایت کرده از هلال خادم مصری آن که مصری گفت: لاتطلَعٌ السْمُسن إلا بإذني. » ‏ شیخ الاسلام گفت که قاضی ابراهیم باخرزی مرا گفت که: کل ال اھ خوات دیدم. گفتم: خداوندا! بنده کی به تو رسد؟ گفت: آنکاة کاو را ھچ جات تمانو که او را از من باز دارد. » شیخ الاسلام گفت که: «مرا دیدار شیخ بوعلی سیاه روزی نبود, اما چون از خرقانی بازگشتم. قضا را شیخ عمو از وی بازگشته بود. مرا حکایت می‌کرد ازوی؛ و من از خرقانی و بوعلی سیاه مردی بزرگ بود و صاحب سخن و کرامات و ولایت عظيم به مرو. » شیخ الاسلام گفت که: «پیر محمد کشور تایب بود صادق. وی را ریاضتهاست وصالها کردی. وقتی در وصال بود و من با وی بودم تابه چهل روز. مرا گفتند که: وی آن را هشتاد روز تمام کرد و گفتند که: فد وزو الله اع مرا گفته بود که: اکر بر اين بیایی» در شرق و غرب چون تو نبود. » شيخ الاسلام گفت که: «محمد شگرف پیری بشکوه بود و با دعوی و قۆت و ملامت و مرا حکایت کرده. » شيخ الاسلام گفت که: «من دوبار به بوسعید بوالخیر بوده‌ام و وی دستار خود از سر فرو گرفته و گلیم مصری خود به من داده و شلغم جوشيده در دهان من نهاده. چون به نزدیک وی شدم, برای من برپای خاست تمام و دیر مرا تعظيم داشت که اندک کسی را داشتی, لکن مرا با وی نقاری از بهر اعتقاد است و دیگر در طریقت. نه طریقت مشایخ ورزیدی, بعضی ازمشایخ وقت با وی نه نیک بودند. » شيخ الاسلام گفت: «احمد خضرویه روزی پیش بایزید گفت: یا رب امیدهای ما از خویشتن بریده مکن! بایزید گفت: يا ربٰ! امیدهای ما از خویشتن بریده کن! » شيخ الاسلام گفت: «آنچه احمد گفت عام راست. و آنچه بایزید گفت خاص راست, که اند علت :اسك اميد برناموجود بود. بر یافت امید کی بود؟ » 214 ابوبکر دفی گفت: «ألعافية و التَّصوْفٌ لايكون. » شیخ الاسلام گفت: «اگر صوفیی. احوال خویش را متهم کن که دعوی است. و افعال خویش را متهم کن که ریاست و اقوال خویش را متهم کن که بی معنی است. » جوانمردی در بادیه مضطرب شد گفت: «اگر مرا ته :سلافت یزون ازی هرک تر اناد نکنم. » چون از بادیه بیرون افد گنی وق :را به خا ت برد طعام داد. سیر بخورد و د. شیخ الاسلام گفت: «اگر وی بزیستی و یاد نکردی. شریعت تباه شدی. و اگر یاد کردی عهد تباه شدی. اق و ل وو زرا ات کر ووی زیر بو وای کی که یاد نکنم, از ننگ یاد خود او را چنان گفت. » شيخ ابوعلی سياه بمرو گفته که: «از هر چیز که چیزی بشود, چیزی بماند مگر شریعت. که چون از آن چیزی بشود هیچ چیز نماند. » شيخ الاسلام گفت: «سخت نیکو گفته است, و آن چنان است. شریعت همگی خواهد. E‏ است. شریعت چون آب است. آب به مقدار باید. اگر بیفزاید ویرانی کند و اگر بکاهد ترا سيراب زکند. » مرتعش ا که: «هرگز خویشتن را به باطن خاصٌ ندیدم تا خود را به ظاهر عام ندیدم. » 8 شيخ الاسلام گفت: «معنی ان است که حقیقت من درست نيامد تا شریعت من صافی نشد.

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وی مرا گفت که: ما از تو بدانستیم که ما که را دیده‌ایم. یعنی تو ایشان را شناخته‌آای به حقیقت. » 1 اتوالخن تخار رححة اللةتغالف شیخ الاسلام گفت که: «وی درود گر ی بود در فهندز. مردی 2 بود و بزرگ. کس وی را نمی‌شناخت. وقتی در مکه دیده‌اند وی را پنجاه رکوه‌دار پا وی از مریدان وی. مرا حکایت کرده از هلال خادم مصری آن که مصری گفت: لاتطلَعٌ السْمُسن إلا بإذني. » ‏ شیخ الاسلام گفت که قاضی ابراهیم باخرزی مرا گفت که: کل ال اھ خوات دیدم. گفتم: خداوندا! بنده کی به تو رسد؟ گفت: آنکاة کاو را ھچ جات تمانو که او را از من باز دارد. » شیخ الاسلام گفت که: «مرا دیدار شیخ بوعلی سیاه روزی نبود, اما چون از خرقانی بازگشتم. قضا را شیخ عمو از وی بازگشته بود. مرا حکایت می‌کرد ازوی؛ و من از خرقانی و بوعلی سیاه مردی بزرگ بود و صاحب سخن و کرامات و ولایت عظيم به مرو. » شیخ الاسلام گفت که: «پیر محمد کشور تایب بود صادق. وی را ریاضتهاست وصالها کردی. وقتی در وصال بود و من با وی بودم تابه چهل روز. مرا گفتند که: وی آن را هشتاد روز تمام کرد و گفتند که: فد وزو الله اع مرا گفته بود که: اکر بر اين بیایی» در شرق و غرب چون تو نبود. » شيخ الاسلام گفت که: «محمد شگرف پیری بشکوه بود و با دعوی و قۆت و ملامت و مرا حکایت کرده. » شيخ الاسلام گفت که: «من دوبار به بوسعید بوالخیر بوده‌ام و وی دستار خود از سر فرو گرفته و گلیم مصری خود به من داده و شلغم جوشيده در دهان من نهاده. چون به نزدیک وی شدم, برای من برپای خاست تمام و دیر مرا تعظيم داشت که اندک کسی را داشتی, لکن مرا با وی نقاری از بهر اعتقاد است و دیگر در طریقت. نه طریقت مشایخ ورزیدی, بعضی ازمشایخ وقت با وی نه نیک بودند. » شيخ الاسلام گفت: «احمد خضرویه روزی پیش بایزید گفت: یا رب امیدهای ما از خویشتن بریده مکن! بایزید گفت: يا ربٰ! امیدهای ما از خویشتن بریده کن! » شيخ الاسلام گفت: «آنچه احمد گفت عام راست. و آنچه بایزید گفت خاص راست, که اند علت :اسك اميد برناموجود بود. بر یافت امید کی بود؟ » 214 ابوبکر دفی گفت: «ألعافية و التَّصوْفٌ لايكون. » شیخ الاسلام گفت: «اگر صوفیی. احوال خویش را متهم کن که دعوی است. و افعال خویش را متهم کن که ریاست و اقوال خویش را متهم کن که بی معنی است. » جوانمردی در بادیه مضطرب شد گفت: «اگر مرا ته :سلافت یزون ازی هرک تر اناد نکنم. » چون از بادیه بیرون افد گنی وق :را به خا ت برد طعام داد. سیر بخورد و د. شیخ الاسلام گفت: «اگر وی بزیستی و یاد نکردی. شریعت تباه شدی. و اگر یاد کردی عهد تباه شدی. اق و ل وو زرا ات کر ووی زیر بو وای کی که یاد نکنم, از ننگ یاد خود او را چنان گفت. » شيخ ابوعلی سياه بمرو گفته که: «از هر چیز که چیزی بشود, چیزی بماند مگر شریعت. که چون از آن چیزی بشود هیچ چیز نماند. » شيخ الاسلام گفت: «سخت نیکو گفته است, و آن چنان است. شریعت همگی خواهد. E‏ است. شریعت چون آب است. آب به مقدار باید. اگر بیفزاید ویرانی کند و اگر بکاهد ترا سيراب زکند. » مرتعش ا که: «هرگز خویشتن را به باطن خاصٌ ندیدم تا خود را به ظاهر عام ندیدم. » 8 شيخ الاسلام گفت: «معنی ان است که حقیقت من درست نيامد تا شریعت من صافی نشد.

Orijinal Metin (FA)

» عادت شيخ الاسلام چنان بود که هرچه شنیده بودی از خصال حمیده و افعال پسندیده؛ چه در حدیث و چه در حکایات مشایخ» البثه خواستی که آن ړا بکړدی. و وی گفته است که: چون سی به شما ر شد ار بق صضلى. الله علنة :و تله كر نتوانید که آن را ورد کنید و دایم بورزید. باری یک بار بکنیدتا نام شما را از زمرۀ سٹیان کنند. و همچنین از معاملت نیکو و احوال و اخلاق مشایخ؛ که ما را به ان فرموده‌اند که: بر پی ایشان بروید و سیرت ایشان گیرید! اکر همه نتو انید باری جنر ی ىدا وقتی در راهی می‌رفتم؛ درویشی سوگند بر من داد که: «مرا شلوار می‌باید. » مرا حکایت آن امام یاد آمد که سوار می‌آمد. درویشی بر وی سوگند داد به خدای تعالی که: «مرا شلوار دهی! » آن امام از اسب فرود آمد و شلوار به وی داد. مردمان گفتند: «این چرا کردی. که اين گدایان همه دروغگوی و زژاق‌اند؟ »> گفت: «من دانم اما مرا روا نبود که وی سوگند به خدای بر من دهد و من از وی برگذرم و مراد وی ندهم. » شیخ الاسلام گفت که: «من نیز آن کار کردم. شلوار به آن درویش دادم و بی شلوار مجلس داشتم. » شیخ الاسلام گفت که: «من بسيار با جامة عاریتی مجلس کرده‌ام و بسیار به گیاه خوردن به سر برده‌ام و بسیار خشت زیر سر نهاده‌ام. و ان وقت یاران داشتم و دوسان 9 شاگردان همه سیم‌داران 9 توانگران و e‏ من خواستی ا اما ندارم ‏ پدر من دست از دنيا ا و دنیا همه بپاشید و ما را در رنج افکند و ابتدای درویشی و محنت ما از آن وقت بود. » شيخ الاسلام گفت که: «من زمستان جبه‌ای نداشتم. و سرمایی عظيیم بود. در همه خانة من بوریایکی بود چندان که بر آن خفتمی و نمد پاره‌ای که بر خود پوشیدمی» اگر پای را بپوشیدمی سر برهنه شدی و اگر سر را بپوشیدمی پای برهنه ماندی و خشتی که در زیر سر نهادمی و میخی که جامة مجلس برون کردمی و بیاویختمی. روزی عزیزی درآمد مرا چنان دید انگشت در دندان گرفت و در گریه ایستاد. ساعتی بود دستار از سر فرو گرفت و بنهاد و برفت. » شيخ الاسلام گفت که: «مرا دسترس آن نبود که قاریان مجلس را چیزی دادمی و از کس نمی‌خواستم و بر دل من از ان بار می‌بود. شخصی دانیال پیغمبر را عليه السلام به خواب دید که گفت: فلان دکان را به عبدالله گذار تا سیم آن قاریان را دهد! دانیال 215 آن شغل را کفایت کرد و آن مرد سیم آن دکان را به قاریان می‌داد. » شیخ الاسلام گفت که: «شش من نان به طسویی بود و من سفاناخ می‌خوردم . “« شیخ الاسلام گفت که: «هرگز در همة عمر خود اللّه تعالی مرا نیم روز در طلب دنیا ندندو و اکنون یز فن چن ایند اما هرا ار آن جه؟ اکر نیدیرم کافر باشم و اگرآن را بر دل من هیچ قدر و خطر باشد کافر باشم؛ تا به آن وقت که از آن نرستم و بایست آن از من نبردند آن را بر من نگشادند و اگر ملک سلیمان باشد مرا از آن چه؟ هرچیز که من دیده بودم و مرا خوش آمده بود و بایسته و به روزگار به چشم و دل من گذشته بود آن مرا نقد می‌کنند که می‌گویم: این آن است که فلان وقت دیده بودم و تر دل: فن کذشته بود ان وقت که هرا بانشت ان دود نداد آاکتون :ھی دفد. » ترکی بود که ملازمت مجلس شیخ الاسلام می‌کرد و بر پس سر شیخ الاسلام مقدار سپری نور می‌دید.

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» عادت شيخ الاسلام چنان بود که هرچه شنیده بودی از خصال حمیده و افعال پسندیده؛ چه در حدیث و چه در حکایات مشایخ» البثه خواستی که آن ړا بکړدی. و وی گفته است که: چون سی به شما ر شد ار بق صضلى. الله علنة :و تله كر نتوانید که آن را ورد کنید و دایم بورزید. باری یک بار بکنیدتا نام شما را از زمرۀ سٹیان کنند. و همچنین از معاملت نیکو و احوال و اخلاق مشایخ؛ که ما را به ان فرموده‌اند که: بر پی ایشان بروید و سیرت ایشان گیرید! اکر همه نتو انید باری جنر ی ىدا وقتی در راهی می‌رفتم؛ درویشی سوگند بر من داد که: «مرا شلوار می‌باید. » مرا حکایت آن امام یاد آمد که سوار می‌آمد. درویشی بر وی سوگند داد به خدای تعالی که: «مرا شلوار دهی! » آن امام از اسب فرود آمد و شلوار به وی داد. مردمان گفتند: «این چرا کردی. که اين گدایان همه دروغگوی و زژاق‌اند؟ »> گفت: «من دانم اما مرا روا نبود که وی سوگند به خدای بر من دهد و من از وی برگذرم و مراد وی ندهم. » شیخ الاسلام گفت که: «من نیز آن کار کردم. شلوار به آن درویش دادم و بی شلوار مجلس داشتم. » شیخ الاسلام گفت که: «من بسيار با جامة عاریتی مجلس کرده‌ام و بسیار به گیاه خوردن به سر برده‌ام و بسیار خشت زیر سر نهاده‌ام. و ان وقت یاران داشتم و دوسان 9 شاگردان همه سیم‌داران 9 توانگران و e‏ من خواستی ا اما ندارم ‏ پدر من دست از دنيا ا و دنیا همه بپاشید و ما را در رنج افکند و ابتدای درویشی و محنت ما از آن وقت بود. » شيخ الاسلام گفت که: «من زمستان جبه‌ای نداشتم. و سرمایی عظيیم بود. در همه خانة من بوریایکی بود چندان که بر آن خفتمی و نمد پاره‌ای که بر خود پوشیدمی» اگر پای را بپوشیدمی سر برهنه شدی و اگر سر را بپوشیدمی پای برهنه ماندی و خشتی که در زیر سر نهادمی و میخی که جامة مجلس برون کردمی و بیاویختمی. روزی عزیزی درآمد مرا چنان دید انگشت در دندان گرفت و در گریه ایستاد. ساعتی بود دستار از سر فرو گرفت و بنهاد و برفت. » شيخ الاسلام گفت که: «مرا دسترس آن نبود که قاریان مجلس را چیزی دادمی و از کس نمی‌خواستم و بر دل من از ان بار می‌بود. شخصی دانیال پیغمبر را عليه السلام به خواب دید که گفت: فلان دکان را به عبدالله گذار تا سیم آن قاریان را دهد! دانیال 215 آن شغل را کفایت کرد و آن مرد سیم آن دکان را به قاریان می‌داد. » شیخ الاسلام گفت که: «شش من نان به طسویی بود و من سفاناخ می‌خوردم . “« شیخ الاسلام گفت که: «هرگز در همة عمر خود اللّه تعالی مرا نیم روز در طلب دنیا ندندو و اکنون یز فن چن ایند اما هرا ار آن جه؟ اکر نیدیرم کافر باشم و اگرآن را بر دل من هیچ قدر و خطر باشد کافر باشم؛ تا به آن وقت که از آن نرستم و بایست آن از من نبردند آن را بر من نگشادند و اگر ملک سلیمان باشد مرا از آن چه؟ هرچیز که من دیده بودم و مرا خوش آمده بود و بایسته و به روزگار به چشم و دل من گذشته بود آن مرا نقد می‌کنند که می‌گویم: این آن است که فلان وقت دیده بودم و تر دل: فن کذشته بود ان وقت که هرا بانشت ان دود نداد آاکتون :ھی دفد. » ترکی بود که ملازمت مجلس شیخ الاسلام می‌کرد و بر پس سر شیخ الاسلام مقدار سپری نور می‌دید.

Orijinal Metin (FA)

روزی با شیخ احمد کوفانی گفت: «تو آن سپر نور می‌بینی بر سر خواجه؟ » گفت: «بینم. » شیخ الاسلام گفت که: «نمی‌دید. اما بر نتافت آن را که آن ترک چیزی بیند و گوید که E a‏ پس از آن آن نور ندید. شيخ الاسلام گفت که آن ثری گفنت' «اکنون آن نور نمی‌بینم» سبب چیست؟ » گفتم: «تو اکنون خود را بیامرزیده‌ای و خود را بززگ در -جشم می‌اآری که خخ كردةام و خاچىام. ان وقت خداوند نیاز و تشنامار بودی. » شیخ الاسلام گفت که: «هرکس را بتی است یعنی معشوقه‌ای وقت بهار بت من e I ‏ وقتی هوا گرم شده بود و گلها همه برسیده,؛ مرا می‌بایبست که گل بینم تا چشم من براساید. به گازرگ ه می‌رفتم در باغچه‌ای لاله‌ای ددم فقدار اک وای سیت کو کے معن ود که نن ان انب لاله وده شيخ الاسلام گفت که: «وقتی تنگدل بودم صعب, درترّر سرای خود نشسته بودم اندیشه ناک به سبب امری. اوی کو کی ھی و ا ر در رو ا ا يه خط سرخ بر آن نوشته که: َرَج ! » شيخ الاسلام گفت که: «شیخ ابوالخیر تیناتی هشت سال به مکه بود مجاور؛ هیچ سؤال نکرد, و این صعب بود. که کسی که چیزی ندارد درمکه سؤال نکند. وقتی هشت شبانروز چیزی نخورده بود. بیماری با گرسنگی پیوست. سست شد. به حیله خود را به مقام ابراهیم افکند که دو رکعت نماز بکند. از سستی در خواب شد اللّه تعالی را به خواب دید که با وی گفت: چه خواهی؟ گفت: إشراف بر مملکت. گفت: ا دیگر چه خواهی؟ گفت: حکمت. گفت: بدادم. بیدار شد. » شيخ الاسلام گفت که: «از اشراف وی بر مملکت یکی آن بود که گفتی: بر سرها می‌بینم به خط سپید که: سعید وبر سرها می‌بینم که: نشف و دیگز فی که هر که از اقلیمی روی به حجچ نهد وی رأ می‌بینم. » شيخ الاسلام گفت که: «مرا آن نباید که بدانم که شقی کیست. که در آن چه کرامت باشد که غم هر کسی بباید خورد؟ و من در بد ‏ آرم و بینم و مقام مرد بگویم که مقام وی به نزدیک حقٌ تعالی تا کجاست» به ب کزان : اما شقاوت ندانم و نخواهم که بدانم, یعنی اگر خواهم بدانم . “« شیخ الاسلام گفت: «مرا بنگذارند که جدا کنم اهل ولایت را از دیگران, وقتی گفتم که جدا کنم. مرا بنگذاشتند. » الوا ی کین وو کر وت ا ھت و وا کی کو ند ا یی کد می بیند, و این دیدار به فراست وی را دایم باشد. و کس باشد که وی را این دیدار وقتی باشد و وقتی نباشد. در وقت غلبه و صولت بگوید و بود که آن سخن بر زبان وی برود آن حقیقت باشد و فراست راست, و وئار ان اكاة:تى. به نزدیک شما کدام مه است؟ » پس گفت: «آن پیشینه که آن فراست وی را دایم است اهل ولایت است, و آن بیشتر ادال و انراز و زقاد را بود وان تساه مخقی انسحت که وقت باشد که پر وق :پوشیده 216 بود و گاه بود که آشکارا باشد اگر هزل گوید آن حقیقت باشد و اگر در غفلت گوید. چون آن را پاس دارند همچنان باشد که وی گوید. » خامع مقامات شح الافلام کوید که دش الالام چاین ود O ‏ «ابوالحسین دژاج به آرزوی یوسف بن الحسین به ری آمد. از هر که حال وی پرسید گفت: به آن زندیق چه کار داری؟ چون بعد از ماهی بر وی درآمد. وی را گفت: شھ بیت ادد اری؟ کت دارم. بیتی تازی یاد داشت بخواندہ یوسف بن الحسین در سماع بشورید. و طوفان از چشم وی روانه شد.

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

روزی با شیخ احمد کوفانی گفت: «تو آن سپر نور می‌بینی بر سر خواجه؟ » گفت: «بینم. » شیخ الاسلام گفت که: «نمی‌دید. اما بر نتافت آن را که آن ترک چیزی بیند و گوید که E a‏ پس از آن آن نور ندید. شيخ الاسلام گفت که آن ثری گفنت' «اکنون آن نور نمی‌بینم» سبب چیست؟ » گفتم: «تو اکنون خود را بیامرزیده‌ای و خود را بززگ در -جشم می‌اآری که خخ كردةام و خاچىام. ان وقت خداوند نیاز و تشنامار بودی. » شیخ الاسلام گفت که: «هرکس را بتی است یعنی معشوقه‌ای وقت بهار بت من e I ‏ وقتی هوا گرم شده بود و گلها همه برسیده,؛ مرا می‌بایبست که گل بینم تا چشم من براساید. به گازرگ ه می‌رفتم در باغچه‌ای لاله‌ای ددم فقدار اک وای سیت کو کے معن ود که نن ان انب لاله وده شيخ الاسلام گفت که: «وقتی تنگدل بودم صعب, درترّر سرای خود نشسته بودم اندیشه ناک به سبب امری. اوی کو کی ھی و ا ر در رو ا ا يه خط سرخ بر آن نوشته که: َرَج ! » شيخ الاسلام گفت که: «شیخ ابوالخیر تیناتی هشت سال به مکه بود مجاور؛ هیچ سؤال نکرد, و این صعب بود. که کسی که چیزی ندارد درمکه سؤال نکند. وقتی هشت شبانروز چیزی نخورده بود. بیماری با گرسنگی پیوست. سست شد. به حیله خود را به مقام ابراهیم افکند که دو رکعت نماز بکند. از سستی در خواب شد اللّه تعالی را به خواب دید که با وی گفت: چه خواهی؟ گفت: إشراف بر مملکت. گفت: ا دیگر چه خواهی؟ گفت: حکمت. گفت: بدادم. بیدار شد. » شيخ الاسلام گفت که: «از اشراف وی بر مملکت یکی آن بود که گفتی: بر سرها می‌بینم به خط سپید که: سعید وبر سرها می‌بینم که: نشف و دیگز فی که هر که از اقلیمی روی به حجچ نهد وی رأ می‌بینم. » شيخ الاسلام گفت که: «مرا آن نباید که بدانم که شقی کیست. که در آن چه کرامت باشد که غم هر کسی بباید خورد؟ و من در بد ‏ آرم و بینم و مقام مرد بگویم که مقام وی به نزدیک حقٌ تعالی تا کجاست» به ب کزان : اما شقاوت ندانم و نخواهم که بدانم, یعنی اگر خواهم بدانم . “« شیخ الاسلام گفت: «مرا بنگذارند که جدا کنم اهل ولایت را از دیگران, وقتی گفتم که جدا کنم. مرا بنگذاشتند. » الوا ی کین وو کر وت ا ھت و وا کی کو ند ا یی کد می بیند, و این دیدار به فراست وی را دایم باشد. و کس باشد که وی را این دیدار وقتی باشد و وقتی نباشد. در وقت غلبه و صولت بگوید و بود که آن سخن بر زبان وی برود آن حقیقت باشد و فراست راست, و وئار ان اكاة:تى. به نزدیک شما کدام مه است؟ » پس گفت: «آن پیشینه که آن فراست وی را دایم است اهل ولایت است, و آن بیشتر ادال و انراز و زقاد را بود وان تساه مخقی انسحت که وقت باشد که پر وق :پوشیده 216 بود و گاه بود که آشکارا باشد اگر هزل گوید آن حقیقت باشد و اگر در غفلت گوید. چون آن را پاس دارند همچنان باشد که وی گوید. » خامع مقامات شح الافلام کوید که دش الالام چاین ود O ‏ «ابوالحسین دژاج به آرزوی یوسف بن الحسین به ری آمد. از هر که حال وی پرسید گفت: به آن زندیق چه کار داری؟ چون بعد از ماهی بر وی درآمد. وی را گفت: شھ بیت ادد اری؟ کت دارم. بیتی تازی یاد داشت بخواندہ یوسف بن الحسین در سماع بشورید. و طوفان از چشم وی روانه شد.

Orijinal Metin (FA)

گفت: ای ابوالحسین! عجب مدا ر که ماهی است در ری می‌گردی و حال من می‌پرسی. ی وتن به آن زندیق چه کار داری؟ از وقت صبح باز قران می‌خواندم اشک از چشم من نیامد. بدین یک بیت که تو خواندی ببین که چه حال ظاهر شد. » شيخ الاسلام گفت: «ندانم که از اول وی را شناخت. رنگرزی می کرد یعنی تلبیس و فت ا اناه کفدن قایه کفتپ یا خود وو آن جال غلنه ره چاق ورد وان هه است ا أن بن تفصیل حکمتها و نکته‌هایی که بر زبان شیخ الاسلام گذرانیده‌اند متعش بلکه متعڈر اجار ا ایا کته ایت و شار که ر و ر ماد اما ال ل ا بر این مقدار اقتصار افتاد. ‏ وی روز ادینه بوده است, بیست و دوم ماه ذو الحجه. سنة احدى و ثمانین و اربعمائة, و عمر وی هشتاد و چهار سال. 42- شیخ ابواللیث فوشنجی. رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «لیث فوشنجه بزرگ بوده و عارف. پای برهنه رفتی. » وی گفته که: «از پوشنگ به هرات ے آفذم. به آن سیت آنجا ماندم که به خيابان می گذشتم. تز گور سشان: زنئ نه کوزک بازنشسته بود» مئ گفت' جان مادر! یگانة مادر! از ان مرا حالی پیدا شد. » شیح الاسلام گفت که: «بو وايل شقيق بن سلمة الكوفى از بزرگان تابعین است نوحه بشنیدی و بگریستی. » ق یکی از این طایفه گفته است: «ألَلدّدٌ بالٌكاءِ تَمَنْ التْكاء. » شیخ الاسلام گفت که: «بازمانده از صحبت تو از اشک حسرت لذت می‌یابد, یابندۀ تو چه یابد؟ » قبر ليث فوشنجه به خیابان است. چون وی برفت, او را یاران بودند, بر سر قبر وی خانگکی ساختند و بر بام خانه چهار طاقکی. فد ان ھی ودند تا یک بک فی رتد ة پهلوی وی دفن می‌کردند: رحمهم الله تعالى. شيخ عمو می‌گفت که: «این قبر فلان نار فروش است و این آنِ فلان؛ و به من می‌نمودی قبر یاران وی را. » شيخ الاسلام را خوش می‌امد و می‌پسندید موافقت و استقامت ایشان راء و گفت که محمد عبدالله گازر گفت که: «همه نیکویی که خود را می‌بینم» سبب ان دانم که ليث فوشنجه با من رازی کرد مزۀ آن در حلق من فرو شد. » ليث فوشنجه وقتی در رود هرات غرق شد می‌تپید, گفت: «الهی! اکنون مرا گرفتی برگ آمدن ندارم. اگر مرا به سلامت بیرون آری» سه بار ترا سورۀ قل هو الله بخوانم. » گفت: «از آن پرستم,. نه سال است تا در آنم که بخوانم نمی‌توانم. هرگه که گویم: احد مولی گوید: ا بزرگ بوده است اړ این ا وی را در تاریخ آوز دة اندي هو محمد بن عبدالله القطضار الهروى من فيان وا اة الا 217 و و انهه 1 ,هديا قاو و خواجه بوعبداللو ه بوذهل به وی ارادتی داشت عظیم. و برای وی کارها کرده بود. وقتی وی را گفت: «خواجه این همه می‌کنی, آخر تو مرا به در شهر بیرون خواهی کرد. » گفت: «من؟ » گفت: «تو. » روزگاری برآمد و وی رئیس هری بود. محمد غبدالله کازر شن یکو گفتی :در معاملت و ترک ذبا ودر دلها۔ انر می کرد: مردمان دست از دنیا بداشتند و از املاک خود بیرون آمدند. خواجه بوعبدالله وی را از شهر گسیل کرد و گفت: «بباید رفت از شهر به حوالی شهر جایی که خواهی می رو! که سخن تو مردمان را زیان می‌دارد. یعنی چون مرد دست ازدنیا بدارد. سیم سلطان بریده گردد. » و خواجه بوعبدالله چهار سال خدمت شبلی کرده بود و بی سؤال مال عظیم بر وی نفقه کرده. شبلی وی را جواد خراسان گفتی. و خود حافظ بود و ثقه و مکثر.

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

گفت: ای ابوالحسین! عجب مدا ر که ماهی است در ری می‌گردی و حال من می‌پرسی. ی وتن به آن زندیق چه کار داری؟ از وقت صبح باز قران می‌خواندم اشک از چشم من نیامد. بدین یک بیت که تو خواندی ببین که چه حال ظاهر شد. » شيخ الاسلام گفت: «ندانم که از اول وی را شناخت. رنگرزی می کرد یعنی تلبیس و فت ا اناه کفدن قایه کفتپ یا خود وو آن جال غلنه ره چاق ورد وان هه است ا أن بن تفصیل حکمتها و نکته‌هایی که بر زبان شیخ الاسلام گذرانیده‌اند متعش بلکه متعڈر اجار ا ایا کته ایت و شار که ر و ر ماد اما ال ل ا بر این مقدار اقتصار افتاد. ‏ وی روز ادینه بوده است, بیست و دوم ماه ذو الحجه. سنة احدى و ثمانین و اربعمائة, و عمر وی هشتاد و چهار سال. 42- شیخ ابواللیث فوشنجی. رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «لیث فوشنجه بزرگ بوده و عارف. پای برهنه رفتی. » وی گفته که: «از پوشنگ به هرات ے آفذم. به آن سیت آنجا ماندم که به خيابان می گذشتم. تز گور سشان: زنئ نه کوزک بازنشسته بود» مئ گفت' جان مادر! یگانة مادر! از ان مرا حالی پیدا شد. » شیح الاسلام گفت که: «بو وايل شقيق بن سلمة الكوفى از بزرگان تابعین است نوحه بشنیدی و بگریستی. » ق یکی از این طایفه گفته است: «ألَلدّدٌ بالٌكاءِ تَمَنْ التْكاء. » شیخ الاسلام گفت که: «بازمانده از صحبت تو از اشک حسرت لذت می‌یابد, یابندۀ تو چه یابد؟ » قبر ليث فوشنجه به خیابان است. چون وی برفت, او را یاران بودند, بر سر قبر وی خانگکی ساختند و بر بام خانه چهار طاقکی. فد ان ھی ودند تا یک بک فی رتد ة پهلوی وی دفن می‌کردند: رحمهم الله تعالى. شيخ عمو می‌گفت که: «این قبر فلان نار فروش است و این آنِ فلان؛ و به من می‌نمودی قبر یاران وی را. » شيخ الاسلام را خوش می‌امد و می‌پسندید موافقت و استقامت ایشان راء و گفت که محمد عبدالله گازر گفت که: «همه نیکویی که خود را می‌بینم» سبب ان دانم که ليث فوشنجه با من رازی کرد مزۀ آن در حلق من فرو شد. » ليث فوشنجه وقتی در رود هرات غرق شد می‌تپید, گفت: «الهی! اکنون مرا گرفتی برگ آمدن ندارم. اگر مرا به سلامت بیرون آری» سه بار ترا سورۀ قل هو الله بخوانم. » گفت: «از آن پرستم,. نه سال است تا در آنم که بخوانم نمی‌توانم. هرگه که گویم: احد مولی گوید: ا بزرگ بوده است اړ این ا وی را در تاریخ آوز دة اندي هو محمد بن عبدالله القطضار الهروى من فيان وا اة الا 217 و و انهه 1 ,هديا قاو و خواجه بوعبداللو ه بوذهل به وی ارادتی داشت عظیم. و برای وی کارها کرده بود. وقتی وی را گفت: «خواجه این همه می‌کنی, آخر تو مرا به در شهر بیرون خواهی کرد. » گفت: «من؟ » گفت: «تو. » روزگاری برآمد و وی رئیس هری بود. محمد غبدالله کازر شن یکو گفتی :در معاملت و ترک ذبا ودر دلها۔ انر می کرد: مردمان دست از دنیا بداشتند و از املاک خود بیرون آمدند. خواجه بوعبدالله وی را از شهر گسیل کرد و گفت: «بباید رفت از شهر به حوالی شهر جایی که خواهی می رو! که سخن تو مردمان را زیان می‌دارد. یعنی چون مرد دست ازدنیا بدارد. سیم سلطان بریده گردد. » و خواجه بوعبدالله چهار سال خدمت شبلی کرده بود و بی سؤال مال عظیم بر وی نفقه کرده. شبلی وی را جواد خراسان گفتی. و خود حافظ بود و ثقه و مکثر.

Orijinal Metin (FA)

4- فَرْبَنّج» رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «وی پیری بود درویش,» بز زک :و خد او ند ولايت و فراست. هم به گازرگاه ما در قبر اسٍت . “« روزی خواجه بوعبدالله بوذهل به وی رسید. گفت: «پسر بوذهل! کی بود که ترا رو برنشانند؟ » خواجه هشیار بود دانست که مرد بزرگ است» گفت: «ای شیخ! نتواند بود که ترا برنشانند و مرا فرو ننشانند؟ » گفت: «پسر بوذهل. مرنج ! چه مزه داشته باشد که مرا برنشانند و ترا فرو ننشانند؟ » یک هفته برآمد. امیر خراسان وی را بگرفت و به قلعة قلاخ ترد و ڌر طاقۍ کرد ودږ تراورة ا آنا برفت. 5- خواجه خبرچه» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «خیرچه غلامی بوده» به گازرگاه e‏ خواجة وی از وی چیزها می‌دید و کرامات عظیم مشاهده می‌کرد وی را آزاد کرد. به گازرگاه آمد و آنجا خانگکی ساخت و مقام کرد. » شیخ الاسلام گفت که: «من پسر خواجة وى را ‏ از وی حکایت کرده. وی گفت که: وتن تسل افده نوت و وی کر نر تل سنگ شده بود و می‌گفت: خداوندا! هر که را سیم بايد سیم ده و هر که را زر بايد زر ده؛ و هر که را غلام و زمین بايد و هرچه بايد بده! خیرچه را همین تو بس. >, شيخ الاسلام گفت که: «حال آن گڑا محل غيرت است. اما اختیار حق سبحانه بندگان را نه به سبب و علت است. لال :را با انتک غلامی بود جیشی کوان و توجهل و عتنه و شیبه را که سادات مکه بودند براند. وی چه کرد و اینان چه کردند؟ هیچ. همه به عنایت و قسمت او باز بسته است و کس رادر ان سخن نرسد. » شيخ الاسلام گفت: «چون کسی بیمار بودی یادردی داشتی, به خیرچه شدی تا وی الحمد برخواندی و بدمیدی. و در حال راحت پدید آمدی. وقتی دانشمندی را درد دندان بود. به وی شد, الحمد بخواند و بدمید, به شد. آن دانشمند گفت: خیرچه! الحمد نه راست می‌خوانی آن را بر تو راست کنم؟ گفت: نه تو دل خود راست کن! » شيخ الاسلام گفت که: «من از خرقانی الهمداللّه شنیدم, که وی امُی بود الحمدلله نمی‌توانست گفت و وی سید و غوث روزگار بود. » 6- ابوعبداللّه احمد بن عيدالرحمان بن نصر المالينى. الله تعالى وی از مهینان مشایخ هرات ت است, از اقران شيخ عمو. با وی حج اسلام کرده بود و E ‏ ؛ و در زهد و ورع یگانة روزگار. در تجرید و ترک دنیا سخن کردی و سخن وی را در دلها اثر تمام 218 بودی. صاحب کرامت و ولایت بوده. یکی از اصحاب وی ,عبدالله بن محمد بن عبدالرحيم بوده است. وی گفته است که: «شيخ من؛ ابوعبدالله احمد نصر, روزی مرا گفت: برو به مکه و فلان کس را بگوی که چنين و چنين کن! من گامی چند برداشتم خود را به مکه یافتم و آن پیغام بگزاردم بدان کسی که گفته بود و پیش از نماز دیگر به نزدیک شیخ بازآمدم. ان وقت که انجا رسیدم خواستم که حج گزارم. آن کس که پیش وی رفته بودم گفت: برو و سخن شیخ را خلاف مکن. و اگر نه باز نتوانی گشت و سه ماه در راه بمانی. » ت ا ا ل او به زیارت وی رفتی. رحمه الله تعالی و گفته اند ابونصر محمدبن احمد بن ابی جعفر, عالم بوده به علوم ظاهر و باطن؛ و فقیه روزگار و به اصل از کرمان بوده. سبپ توب وی آن بود که روزی شخصی فتوی آورد که: «چه فرمایند ايمَۀ دین در این شخصی در جوانی چوبی چند از روی غضب بر دراز گوشی زد.

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

4- فَرْبَنّج» رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که: «وی پیری بود درویش,» بز زک :و خد او ند ولايت و فراست. هم به گازرگاه ما در قبر اسٍت . “« روزی خواجه بوعبدالله بوذهل به وی رسید. گفت: «پسر بوذهل! کی بود که ترا رو برنشانند؟ » خواجه هشیار بود دانست که مرد بزرگ است» گفت: «ای شیخ! نتواند بود که ترا برنشانند و مرا فرو ننشانند؟ » گفت: «پسر بوذهل. مرنج ! چه مزه داشته باشد که مرا برنشانند و ترا فرو ننشانند؟ » یک هفته برآمد. امیر خراسان وی را بگرفت و به قلعة قلاخ ترد و ڌر طاقۍ کرد ودږ تراورة ا آنا برفت. 5- خواجه خبرچه» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «خیرچه غلامی بوده» به گازرگاه e‏ خواجة وی از وی چیزها می‌دید و کرامات عظیم مشاهده می‌کرد وی را آزاد کرد. به گازرگاه آمد و آنجا خانگکی ساخت و مقام کرد. » شیخ الاسلام گفت که: «من پسر خواجة وى را ‏ از وی حکایت کرده. وی گفت که: وتن تسل افده نوت و وی کر نر تل سنگ شده بود و می‌گفت: خداوندا! هر که را سیم بايد سیم ده و هر که را زر بايد زر ده؛ و هر که را غلام و زمین بايد و هرچه بايد بده! خیرچه را همین تو بس. >, شيخ الاسلام گفت که: «حال آن گڑا محل غيرت است. اما اختیار حق سبحانه بندگان را نه به سبب و علت است. لال :را با انتک غلامی بود جیشی کوان و توجهل و عتنه و شیبه را که سادات مکه بودند براند. وی چه کرد و اینان چه کردند؟ هیچ. همه به عنایت و قسمت او باز بسته است و کس رادر ان سخن نرسد. » شيخ الاسلام گفت: «چون کسی بیمار بودی یادردی داشتی, به خیرچه شدی تا وی الحمد برخواندی و بدمیدی. و در حال راحت پدید آمدی. وقتی دانشمندی را درد دندان بود. به وی شد, الحمد بخواند و بدمید, به شد. آن دانشمند گفت: خیرچه! الحمد نه راست می‌خوانی آن را بر تو راست کنم؟ گفت: نه تو دل خود راست کن! » شيخ الاسلام گفت که: «من از خرقانی الهمداللّه شنیدم, که وی امُی بود الحمدلله نمی‌توانست گفت و وی سید و غوث روزگار بود. » 6- ابوعبداللّه احمد بن عيدالرحمان بن نصر المالينى. الله تعالى وی از مهینان مشایخ هرات ت است, از اقران شيخ عمو. با وی حج اسلام کرده بود و E ‏ ؛ و در زهد و ورع یگانة روزگار. در تجرید و ترک دنیا سخن کردی و سخن وی را در دلها اثر تمام 218 بودی. صاحب کرامت و ولایت بوده. یکی از اصحاب وی ,عبدالله بن محمد بن عبدالرحيم بوده است. وی گفته است که: «شيخ من؛ ابوعبدالله احمد نصر, روزی مرا گفت: برو به مکه و فلان کس را بگوی که چنين و چنين کن! من گامی چند برداشتم خود را به مکه یافتم و آن پیغام بگزاردم بدان کسی که گفته بود و پیش از نماز دیگر به نزدیک شیخ بازآمدم. ان وقت که انجا رسیدم خواستم که حج گزارم. آن کس که پیش وی رفته بودم گفت: برو و سخن شیخ را خلاف مکن. و اگر نه باز نتوانی گشت و سه ماه در راه بمانی. » ت ا ا ل او به زیارت وی رفتی. رحمه الله تعالی و گفته اند ابونصر محمدبن احمد بن ابی جعفر, عالم بوده به علوم ظاهر و باطن؛ و فقیه روزگار و به اصل از کرمان بوده. سبپ توب وی آن بود که روزی شخصی فتوی آورد که: «چه فرمایند ايمَۀ دین در این شخصی در جوانی چوبی چند از روی غضب بر دراز گوشی زد.

Orijinal Metin (FA)

آن دراز گوش روی بازیس کرد و گفت: ای خواجه! این خشم تیز بر من مظلوم رانده گیر! اما کار ان وران و و وا ا اکن ت ال ا کان شخص می‌گرید و حالا آب چشم وئ :به خون ندل شد است:. حکم طهار ت ونماز وی چه باشد؟ » چون ابونصر این فتوی بخواند, از هیبت آن سخن بیهوش شد. چون به هوش آمد. احرام صحبت آن شخص بست. کون نه زل وی ر سند :وی: دران کرنه و انوه از دنیا رفته بود. پیری دید با روی نورانی و موی سفید, و خون از دیدۀ وی دویده و بر روی وی خشک شده. اما می‌خندید۔ ابونصر را از خندۀ وی عجب امد. تکفين و تجهيز وی کردند و نماز گزاردند. چون ابونصر از آنجا بازگشت گریان» پیری به وی رسید گفت: «ای جوان! چرا می‌گریی, مگر آیتی از کتاب الله به تو رسیده است که به آن عمل نکرده‌ای؟ اما این گریستن تو به گریستن دامن سوختگان می‌ماند. نه دل سوختگان. » آن پیر این بگفت و بگذشت. شیخ ابونصر را درد بر درد و سوز بر سوز بیفزود. از هرچه در آن بود بیرون آمد و سفر و سیاحت پیش گرفت. و گویند سیصد پیر را خدمت کرد و صحبت خضر عليه السلام دریافت و در حرم مکه و مدینه و بیت المقدس و غير انها ریاضات کشیيد و عبادات کرد و در اخر به هرات I I E E ‏ ترقت و قبن وی در خانچه باد است به هرات بزاژ 5 ېزک به 8- سلطان مجدالڈین طالبه» قڈس الله تعالیى روحه گویند که وی از اهل عسکر بوده در ترک و تجرید و توکل یگانه بوده. درویش محمد چرگر که یکی از ابدال بوده در جامع هرات به سر بردی. روری در مسجد خفتة بود و كوزة آب وی زیخته: خادم مسجد آنجا رسید پنداشت که وی بول کرده است. وی را چندان بزد که اعضای وی مجروح گشت. چرگر آهی بزد و برفت. مسجد از چوب بود, آتشی پیدا شد و مسجد بسوخت و از آنجا به بازاری که آن را بازار جمله فروشان گفتندی در آمد. سلطان مجدالڈین طالبه را از آن خبر کردند, در عقب چرگر روان شد. چون به وی رسید, گفت: «چرگر! شهر مسلمانان را چرا مئ شسوزی؟ > چرگز باز گتتت و اب چشم خود بر اتش افکند: اتش :قرو فرد: و اين رباعی بخواند: آن آتنشن دوشین که ر بر افروخته بود او سوختن از دل من افوخشة بود 219 کر اند دو جنم فن ادى ارق چه جمله فروشان که هری سوخته ود گویند وقتی سیل آمد. نزدیک شد که هرات را ببرد. خبر به سلطان مجدالڈین بردند. گفت: «خرقة مرا پیش سیل نهید! » چنان کردند. فی الحال سیل بازگشت. امام فخر الڈین رازی رحمة الله عليه در وقت وی بوده است و به صحبت وی تبرک و تقرب جستی. چون وی را وفات رسید. در اندرون هرات. میان درب خشک و فیروز آباد. دفن کردند و شيخ محمود اشنو ی كه صاحب رسالة غاية الامكان فى معرفة الرّمان و المكان است در نة مقبرة وی مدفون است و اين شیح محمود از اصحاب و تلامذة مولانا شمس الذين محمد بن عبدالملک دیلمی است رحمه الله تعالی که از اکابر مشایخ و محققان است و سخن در حقیقت زمان و تحقیق ان. چنانکه در مصنفات وی مذکور است, در مصنفات دیگران کم یافت شود. 9- ابوعبدالله مختار بن محمدبن احمدالهروی» رحمه الله تعالی وی از بزرگان مشایخ هرات است. جامع بوده میان علم ظاهر و علم باطن, صاحب کرامت و ولایت بوده است. گویند که در لوح قبر وی چنین يافته‌اند که در سنۀ سبع و سبعین و ماتین ازدنيا رفته.

हिन्दी Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

آن دراز گوش روی بازیس کرد و گفت: ای خواجه! این خشم تیز بر من مظلوم رانده گیر! اما کار ان وران و و وا ا اکن ت ال ا کان شخص می‌گرید و حالا آب چشم وئ :به خون ندل شد است:. حکم طهار ت ونماز وی چه باشد؟ » چون ابونصر این فتوی بخواند, از هیبت آن سخن بیهوش شد. چون به هوش آمد. احرام صحبت آن شخص بست. کون نه زل وی ر سند :وی: دران کرنه و انوه از دنیا رفته بود. پیری دید با روی نورانی و موی سفید, و خون از دیدۀ وی دویده و بر روی وی خشک شده. اما می‌خندید۔ ابونصر را از خندۀ وی عجب امد. تکفين و تجهيز وی کردند و نماز گزاردند. چون ابونصر از آنجا بازگشت گریان» پیری به وی رسید گفت: «ای جوان! چرا می‌گریی, مگر آیتی از کتاب الله به تو رسیده است که به آن عمل نکرده‌ای؟ اما این گریستن تو به گریستن دامن سوختگان می‌ماند. نه دل سوختگان. » آن پیر این بگفت و بگذشت. شیخ ابونصر را درد بر درد و سوز بر سوز بیفزود. از هرچه در آن بود بیرون آمد و سفر و سیاحت پیش گرفت. و گویند سیصد پیر را خدمت کرد و صحبت خضر عليه السلام دریافت و در حرم مکه و مدینه و بیت المقدس و غير انها ریاضات کشیيد و عبادات کرد و در اخر به هرات I I E E ‏ ترقت و قبن وی در خانچه باد است به هرات بزاژ 5 ېزک به 8- سلطان مجدالڈین طالبه» قڈس الله تعالیى روحه گویند که وی از اهل عسکر بوده در ترک و تجرید و توکل یگانه بوده. درویش محمد چرگر که یکی از ابدال بوده در جامع هرات به سر بردی. روری در مسجد خفتة بود و كوزة آب وی زیخته: خادم مسجد آنجا رسید پنداشت که وی بول کرده است. وی را چندان بزد که اعضای وی مجروح گشت. چرگر آهی بزد و برفت. مسجد از چوب بود, آتشی پیدا شد و مسجد بسوخت و از آنجا به بازاری که آن را بازار جمله فروشان گفتندی در آمد. سلطان مجدالڈین طالبه را از آن خبر کردند, در عقب چرگر روان شد. چون به وی رسید, گفت: «چرگر! شهر مسلمانان را چرا مئ شسوزی؟ > چرگز باز گتتت و اب چشم خود بر اتش افکند: اتش :قرو فرد: و اين رباعی بخواند: آن آتنشن دوشین که ر بر افروخته بود او سوختن از دل من افوخشة بود 219 کر اند دو جنم فن ادى ارق چه جمله فروشان که هری سوخته ود گویند وقتی سیل آمد. نزدیک شد که هرات را ببرد. خبر به سلطان مجدالڈین بردند. گفت: «خرقة مرا پیش سیل نهید! » چنان کردند. فی الحال سیل بازگشت. امام فخر الڈین رازی رحمة الله عليه در وقت وی بوده است و به صحبت وی تبرک و تقرب جستی. چون وی را وفات رسید. در اندرون هرات. میان درب خشک و فیروز آباد. دفن کردند و شيخ محمود اشنو ی كه صاحب رسالة غاية الامكان فى معرفة الرّمان و المكان است در نة مقبرة وی مدفون است و اين شیح محمود از اصحاب و تلامذة مولانا شمس الذين محمد بن عبدالملک دیلمی است رحمه الله تعالی که از اکابر مشایخ و محققان است و سخن در حقیقت زمان و تحقیق ان. چنانکه در مصنفات وی مذکور است, در مصنفات دیگران کم یافت شود. 9- ابوعبدالله مختار بن محمدبن احمدالهروی» رحمه الله تعالی وی از بزرگان مشایخ هرات است. جامع بوده میان علم ظاهر و علم باطن, صاحب کرامت و ولایت بوده است. گویند که در لوح قبر وی چنین يافته‌اند که در سنۀ سبع و سبعین و ماتین ازدنيا رفته.

%0
10 Bölüm