Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Esrârnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش اول » بخش ۱ - المقالة الاولی فی التوحید به نام آنک جان را نور دین داد خرد را در خدا دانی یقین داد خداوندی که عالم نامور زوست زمین و آسمان زیر و زبر زوست دو عالم خلعت هستی ازو یافت فلک بالا زمین پستی ازو یافت فلک اندر رکوع استاده اوست زمین اندر سجود افتاده اوست ز کفک و خون برآرد آدمی را ز کاف و نون فلک را و زمی را ز دودی گنبد خضرا کند او ز پیهی نرگس بینا کند او ز نیش پشه سازد ذوالفقاری چنان کز عنکبوتی پرده داری ز خاکی معنی آدم بر آرد ز بادی عیسی مریم برآرد ز خون مشک و ز نی شکر نماید ز باران در ز کان گوهر نماید یکی اول که پیشانی ندارد یکی آخر که پایانی ندارد یکی ظاهر که باطن از ظهورست یکی باطن که ظاهر تر ز نورست نه هرگز کبریایش را بدایت نه ملکش را سرانجام و نهایت خداوندی که اوداند که چونست که او از هرچ من دانم برونست چو دید و دانش ما آفریدست که دانستست او را و که دیدست ز کنه ذات او کس را نشان نیست که هر چیزی که گویی اینست آن نیست اگرچه جان ما می پی برد راه ولیکن کنه او کی می برد راه چو بی آگاهم از جانم که چونست خدا را کنه چون دانم که چونست چنان جان را بداشت اندر نهفت او که هرگز سر جان با کس نگفت او تنت زنده بجان و جان نهانی تو از جان زنده و جان را ندانی زهی صنع نهان و آشکارا که کس را جز خموشی نیست یارا هزاران موی را بشکافتم من طریق این خموشی یافتم من چو نتوانی بذات او رسیدن قناعت کن جمال صنع دیدن اگر تو راست طبعی در صنایع برآی از چار دیوار طبایع خدایت را نیفتادست کاری چه سازی از طبایع کردگاری اگر آبست اصل آبی بروبند فرا آبش ده و لختی بروخند وگر خاکست در پیش درش کن بزیر پای خاکی بر سرش کن وگر باد است بیدادیش پندار ببادش برده و بادیش پندار وگر اصل آتش است آبی برو زن چو آبش بر زدی آتش درو زن طبیعت راست داری بی ریا باش طبیعی نیستی مرد خدا باش چو در هر دو جهان یک کردگار است ترا با کار چار ارکان چه کار است یکی خوان و یکی خواه و یکی جوی یکی بین و یکی دان ویکی گوی یکیست این جمله چه آخر چه اول ولی بیننده را چشم است احول نگه کن ذره ذره گشته پویان بحمدش خطبه تسبیح گویان زهی انعام و لطف کار سازی که یک یک ذره را با اوست رازی زهی اسم و زهی معنی همه تو همی گویم که ای تو ای همه تو نبینم در جهان مقدار مویی که آن را نیست با روی تو رویی اگر با تو نبودی روی ما را فرو بردی سر یک موی ما را اگر لطفت نپیوستی به یاری نبودی ذره ای را پایداری همه باقی به تست و تو نهانی درون جان و بیرون جهانی همه جانها ز تو حیران بمانده تو با ما در میان جان بمانده ز راهت حد و پایان کس ندیدست که تو در جانی و جان کس ندیدست جهان از تو پرو تو در جهان نه همه در تو گم و تو در میان نه نهان و آشکارایی همیشه نه در جا و نه بر جایی همیشه خموشی تو از گویایی تست نهانی تو از پیدایی تست تویی معنی و بیرون تو اسم است تویی گنج و همه عالم طلسم است زهی فر و حضور نور آن ذات که بر هر ذره می تابد ز ذرات ترا بر ذره ذره راه بینم دو عالم ثم وجه الله بینم دوی را نیست ره درحضرت تو همه عالم توی و قدرت تو ز تو بی خود یکی تا صد بمانده دو عالم از تو تو از خود بمانده وجود جمله ظل حضرت تست همه آثار صنع و قدرت تست جهان عقل و جان حیران بمانده تو در پرده چنین پنهان بمانده جهان پر نام تو وز تو نشان نه بتو بیننده عقل و تو عیان نه عیان عقل و پنهان خیالی تعالی الله زهی نور تعالی نبینم جز تو من یک چیز دیگر چو تو هستی چه باشد نیز دیگر نکو گویی نکو گفته ست در ذات که التوحید اسقاط الاضافات در آن وحدت چرا پیوند جویم تویی مطلوب و طالب چند گویم چو من دیبای توحید تو بافم چنان خواهم که جان را بر شکافم درآید صد هزاران قالب از خاک چو اندر تو رسد برسد ز تو پاک جهانی خلق بودند و برفتند اگر زشت ارنکو در خاک خفتند ز چندان خلق کس آگه نگشتند که چون پیدا شدند و چون گذشتند اگرچه جمله در پنداشت بودند چنانک او جمله را می داشت بودند نه جان دارد خبر از جان که جان چیست نه تن را آگهی ازتن که تن کیست نه گوش آگاه از بشنیدن خویش نه دیده با خبر از دیدن خویش زفانت را ز گویایی خبر نه تنت را از توانایی خبر نه نه آگاهی ازین گشتن فلک را نه جن و انس و شیطان و ملک را فرو رفتند بسیاری بدین کوی بسی دیگر رسیدند از دگر سوی نه آن کو می رود زین راز آگاه نه آن کآمد خبر دارد ازین راه چنان گم کرده اند این سر بی راز که سر مویی نیاید هیچ کس باز دری مدروس شد نتوان گشادن که انگشتی برو نتوان نهادن بباید داشت گردن زیر فرمان که جز صبر و خموشی نیست درمان که دارد زهره در وادی تسلیم که بادی بگذراند بر لب از بیم همه جز خامشی راهی نداریم که یک تن زهره آهی نداریم ز آدم قطره را برگزیدست از آن یک قطره خلقی آفریدست در آن قطره بسی کردند فکرت فرو ماندند سرگردان فطرت فرو شد عقلها در قطره آب همه در قطره گشتند غرقاب هزاران تشنه زین وادی برآیند برین درگه بزانو اندر آیند زعجز خویش می گویی تو ای پاک تویی معروف و عارف ما عرفناک دو عالم جمله در گفتار ماندند همه در پرده پندار ماندند همی گویند ما در جست و جوییم ز دیری گاه مرد راه اوییم عجایب بین که آمد قطره آب که دریایی برد پر در خوشاب عجب تر این که آمد ذره خاک که تا دستش دهد خورشید افلاک چو داری حوصله از پشه کم چگونه می در آشامی دو عالم جگر در خون بسی گردیده تو چنان نیست این که اندیشیده تو برو سودای بیهوده مپیمای منه بیرون ز حد خویشتن پای گلیم عجز در سرکش ز حیرت چو باران بر رخ افشان اشک حسرت که در خور نیست حق جز حق ای دوست چه برخیزد ازین مشتی رگ و پوست خدا پاک و منزه تو ره خاک چه نسبت دارد آخر خاک با پاک اگر موری ز عالم با عدم شد به عالم در چه افزود و چه کم شد بسان حلقه سر می زن برین در که کم ناید برین در از چنین سر کبود از بهر آن پوشید گردون که هم چون حلقه زان در ماند بیرون خدا را چون خدا یک دوست کس نیست که درخورد خدا هم اوست کس نیست اگر از تو کسی پرسد چه گویی که چیزی گم نکردن می چه جویی نخستین یافت باید چون بیابی چو گم گردد سوی جستن شتابی گزافست از چنین حسرت سرآمد بسا جانا کزین حسرت برآمد همه جانهای صدیقان پر از خون که می داند که سر کار او چون ببین چندین هزاران سال کابلیس نبودش کار جز تسبیح و تقدیس همه طاعات او بر هم نهادند ز استغنای خود بر باد دادند دلش خونابه جای محنت آمد تنش دستار خوان لعنت آمد ز استغنای حق گر یاد داریم سر وادی بی فریاد داریم جگر خون می شود زین یاد ما را ز استغنای حق فریاد ما را باستغنا اگر فرمان درآید همه اومید معصومان سرآید چو فردا پیش آن ایوان عالی فرو کوبند کوس لایزالی که دارد در همه آفاق زهره که عرضه دارد این نقد نبهره خدا را کبریای بی نیازیست ترا جز نیستی هیچ این چه بازیست تو می خواهی بتسبیح و نمازی که خشنود آید از تو بی نیازی نمازت توشه راه درازست ولی او ازنمازت بی نیازست جوانمردا یقین می دان بتحقیق که گر تکلیف کردت داد توفیق اگر توفیق حق نبود مددگر نگردد هیچکس هرگز مسخر زهی رتبت که از مه تا بماهی بود پیشش چو از موی سیاهی زهی قدرت که از قدرت نمایی ز یک سر موی صد صنعت نمایی زهی عزت که چندان بی نیازیست که چندین عقل و جان آنجا ببازیست زهی حشمت که گر بر جان درآید بهر یک ذره صد طوفان برآید زهی سبقت که با آن اولیت ندارد هیچ موجودی معیت زهی وحدت که مویی درنگنجد در آن وحدت جهان مویی نسنجد زهی نسبت که در چل صبح ایام بدست خویش بستی چینه بردام زهی رحمت که گر یک ذره ابلیس بیابد گوی برباید ز ادریس زهی غیرت که گر بر عالم افتد بیک ساعت دو عالم بر هم افتد زهی هیبت که گر یک ذره خورشید بیابد گم شود در سایه جاوید زهی حجت که اندر هیچ رویی بننشیند کسی را بر تومویی زهی حرمت که ازتعظیم آن جاه ندارد کس ورای تو در آن راه زهی ملکت که واجب گشت لابد که نه نقصان پذیرد نه تزاید زهی قدرت که گر خواهد بیک دم زمین چون موم گرداند فلک هم زهی شربت که در خون می زند نان به امید سقیکم ربکم جان زهی آیت که بنمایی چو خواهی ز یک یک ذره خورشید الهی زهی فرصت که درعالم فروزی به آه بی دلی عالم بسوزی زهی شفقت که بر ما جاودانی تو دادی مادران را مهربانی زهی مهلت که چون هنگام آید به مویی عالمی در دام آید زهی وقتی که در وقت اسیری جهانی را بسر مویی بگیری زهی نعمت که چندان شد ملازم که شکرش هم تو دانی گفت دایم زهی شدت که در حجت گرفتن نه برگ خامشی نه روی گفتن زهی رخصت که گرراهی نبودی کسی را زهره آهی نبودی زهی فرقت که بسیاری دویدند ندیدندت ولیکن نایدیدند زهی راحت که قدوسان اعلی همی نازند دایم زان تجلی زهی لذت که پاکان مطهر کنند از وی مشام جان معطر همه بیچاره ایم و مانده بر جای برین بیچارگی ما ببخشای چو درگهواره گور اوفتادیم چو طفلان ما در آن عالم بزادیم شده آن گور چون گهواره تنگ کفن بر دوش ما پیچیده چون سنگ درون آیند دو زنگی پر از زور بجنبانند ما گهواره گور چو طفلان مادران سخت و تنگی بلرزیم از نهیب و سهم زنگی نه ما را مادری نه مهربانی بگردانیده روی از ما جهانی ز ما ببریده هم بیگانه هم خویش چو طفلان ما و راهی سخت در پیش چو طفلان جهان نادیده باشیم زهی سختا که ماترسیده باشیم چو ما یک ساعتی باشیم در خاک از آن زنگی نگه مان دار ای پاک بما گویند من ربک و ما دین خدایا از تو می خواهیم تلقین چو خود ما را بپروردی باعزاز مده ما را بدست زنگیان باز اگر ما را نیاموزی تو گفتار درازا منزلا ومشکلا کار بماند تا ابد این درد با ما ندانم تا چه خواهد کرد با ما خداوندا همه سرگشتگانیم مصیبت دیده و آغشتگانیم ز سر تا پا همه پیچیم بر پیچ چه سر چه پا همه هیچیم بر هیچ نداری دل که در دلداری ما دمی دل سوزدت بر زاری ما دلت چون نیست چون سوزد ز زاری چه می گویم همه دلها تو داری خداوندا منم بیچاره مانده درین فکرت دلی صد پاره مانده تنم را گرچه نیست از تو نشانی ولی غایب نه از جان زمانی تویی در ضمن سر عقل و جانم چنین گوهر فشان زان شد زبانم تویی فی الجمله مستغنی ز عالم سخن کوتاه شد والله اعلم

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش اول » بخش ۱ - المقالة الاولی فی التوحید به نام آنک جان را نور دین داد خرد را در خدا دانی یقین داد خداوندی که عالم نامور زوست زمین و آسمان زیر و زبر زوست دو عالم خلعت هستی ازو یافت فلک بالا زمین پستی ازو یافت فلک اندر رکوع استاده اوست زمین اندر سجود افتاده اوست ز کفک و خون برآرد آدمی را ز کاف و نون فلک را و زمی را ز دودی گنبد خضرا کند او ز پیهی نرگس بینا کند او ز نیش پشه سازد ذوالفقاری چنان کز عنکبوتی پرده داری ز خاکی معنی آدم بر آرد ز بادی عیسی مریم برآرد ز خون مشک و ز نی شکر نماید ز باران در ز کان گوهر نماید یکی اول که پیشانی ندارد یکی آخر که پایانی ندارد یکی ظاهر که باطن از ظهورست یکی باطن که ظاهر تر ز نورست نه هرگز کبریایش را بدایت نه ملکش را سرانجام و نهایت خداوندی که اوداند که چونست که او از هرچ من دانم برونست چو دید و دانش ما آفریدست که دانستست او را و که دیدست ز کنه ذات او کس را نشان نیست که هر چیزی که گویی اینست آن نیست اگرچه جان ما می پی برد راه ولیکن کنه او کی می برد راه چو بی آگاهم از جانم که چونست خدا را کنه چون دانم که چونست چنان جان را بداشت اندر نهفت او که هرگز سر جان با کس نگفت او تنت زنده بجان و جان نهانی تو از جان زنده و جان را ندانی زهی صنع نهان و آشکارا که کس را جز خموشی نیست یارا هزاران موی را بشکافتم من طریق این خموشی یافتم من چو نتوانی بذات او رسیدن قناعت کن جمال صنع دیدن اگر تو راست طبعی در صنایع برآی از چار دیوار طبایع خدایت را نیفتادست کاری چه سازی از طبایع کردگاری اگر آبست اصل آبی بروبند فرا آبش ده و لختی بروخند وگر خاکست در پیش درش کن بزیر پای خاکی بر سرش کن وگر باد است بیدادیش پندار ببادش برده و بادیش پندار وگر اصل آتش است آبی برو زن چو آبش بر زدی آتش درو زن طبیعت راست داری بی ریا باش طبیعی نیستی مرد خدا باش چو در هر دو جهان یک کردگار است ترا با کار چار ارکان چه کار است یکی خوان و یکی خواه و یکی جوی یکی بین و یکی دان ویکی گوی یکیست این جمله چه آخر چه اول ولی بیننده را چشم است احول نگه کن ذره ذره گشته پویان بحمدش خطبه تسبیح گویان زهی انعام و لطف کار سازی که یک یک ذره را با اوست رازی زهی اسم و زهی معنی همه تو همی گویم که ای تو ای همه تو نبینم در جهان مقدار مویی که آن را نیست با روی تو رویی اگر با تو نبودی روی ما را فرو بردی سر یک موی ما را اگر لطفت نپیوستی به یاری نبودی ذره ای را پایداری همه باقی به تست و تو نهانی درون جان و بیرون جهانی همه جانها ز تو حیران بمانده تو با ما در میان جان بمانده ز راهت حد و پایان کس ندیدست که تو در جانی و جان کس ندیدست جهان از تو پرو تو در جهان نه همه در تو گم و تو در میان نه نهان و آشکارایی همیشه نه در جا و نه بر جایی همیشه خموشی تو از گویایی تست نهانی تو از پیدایی تست تویی معنی و بیرون تو اسم است تویی گنج و همه عالم طلسم است زهی فر و حضور نور آن ذات که بر هر ذره می تابد ز ذرات ترا بر ذره ذره راه بینم دو عالم ثم وجه الله بینم دوی را نیست ره درحضرت تو همه عالم توی و قدرت تو ز تو بی خود یکی تا صد بمانده دو عالم از تو تو از خود بمانده وجود جمله ظل حضرت تست همه آثار صنع و قدرت تست جهان عقل و جان حیران بمانده تو در پرده چنین پنهان بمانده جهان پر نام تو وز تو نشان نه بتو بیننده عقل و تو عیان نه عیان عقل و پنهان خیالی تعالی الله زهی نور تعالی نبینم جز تو من یک چیز دیگر چو تو هستی چه باشد نیز دیگر نکو گویی نکو گفته ست در ذات که التوحید اسقاط الاضافات در آن وحدت چرا پیوند جویم تویی مطلوب و طالب چند گویم چو من دیبای توحید تو بافم چنان خواهم که جان را بر شکافم درآید صد هزاران قالب از خاک چو اندر تو رسد برسد ز تو پاک جهانی خلق بودند و برفتند اگر زشت ارنکو در خاک خفتند ز چندان خلق کس آگه نگشتند که چون پیدا شدند و چون گذشتند اگرچه جمله در پنداشت بودند چنانک او جمله را می داشت بودند نه جان دارد خبر از جان که جان چیست نه تن را آگهی ازتن که تن کیست نه گوش آگاه از بشنیدن خویش نه دیده با خبر از دیدن خویش زفانت را ز گویایی خبر نه تنت را از توانایی خبر نه نه آگاهی ازین گشتن فلک را نه جن و انس و شیطان و ملک را فرو رفتند بسیاری بدین کوی بسی دیگر رسیدند از دگر سوی نه آن کو می رود زین راز آگاه نه آن کآمد خبر دارد ازین راه چنان گم کرده اند این سر بی راز که سر مویی نیاید هیچ کس باز دری مدروس شد نتوان گشادن که انگشتی برو نتوان نهادن بباید داشت گردن زیر فرمان که جز صبر و خموشی نیست درمان که دارد زهره در وادی تسلیم که بادی بگذراند بر لب از بیم همه جز خامشی راهی نداریم که یک تن زهره آهی نداریم ز آدم قطره را برگزیدست از آن یک قطره خلقی آفریدست در آن قطره بسی کردند فکرت فرو ماندند سرگردان فطرت فرو شد عقلها در قطره آب همه در قطره گشتند غرقاب هزاران تشنه زین وادی برآیند برین درگه بزانو اندر آیند زعجز خویش می گویی تو ای پاک تویی معروف و عارف ما عرفناک دو عالم جمله در گفتار ماندند همه در پرده پندار ماندند همی گویند ما در جست و جوییم ز دیری گاه مرد راه اوییم عجایب بین که آمد قطره آب که دریایی برد پر در خوشاب عجب تر این که آمد ذره خاک که تا دستش دهد خورشید افلاک چو داری حوصله از پشه کم چگونه می در آشامی دو عالم جگر در خون بسی گردیده تو چنان نیست این که اندیشیده تو برو سودای بیهوده مپیمای منه بیرون ز حد خویشتن پای گلیم عجز در سرکش ز حیرت چو باران بر رخ افشان اشک حسرت که در خور نیست حق جز حق ای دوست چه برخیزد ازین مشتی رگ و پوست خدا پاک و منزه تو ره خاک چه نسبت دارد آخر خاک با پاک اگر موری ز عالم با عدم شد به عالم در چه افزود و چه کم شد بسان حلقه سر می زن برین در که کم ناید برین در از چنین سر کبود از بهر آن پوشید گردون که هم چون حلقه زان در ماند بیرون خدا را چون خدا یک دوست کس نیست که درخورد خدا هم اوست کس نیست اگر از تو کسی پرسد چه گویی که چیزی گم نکردن می چه جویی نخستین یافت باید چون بیابی چو گم گردد سوی جستن شتابی گزافست از چنین حسرت سرآمد بسا جانا کزین حسرت برآمد همه جانهای صدیقان پر از خون که می داند که سر کار او چون ببین چندین هزاران سال کابلیس نبودش کار جز تسبیح و تقدیس همه طاعات او بر هم نهادند ز استغنای خود بر باد دادند دلش خونابه جای محنت آمد تنش دستار خوان لعنت آمد ز استغنای حق گر یاد داریم سر وادی بی فریاد داریم جگر خون می شود زین یاد ما را ز استغنای حق فریاد ما را باستغنا اگر فرمان درآید همه اومید معصومان سرآید چو فردا پیش آن ایوان عالی فرو کوبند کوس لایزالی که دارد در همه آفاق زهره که عرضه دارد این نقد نبهره خدا را کبریای بی نیازیست ترا جز نیستی هیچ این چه بازیست تو می خواهی بتسبیح و نمازی که خشنود آید از تو بی نیازی نمازت توشه راه درازست ولی او ازنمازت بی نیازست جوانمردا یقین می دان بتحقیق که گر تکلیف کردت داد توفیق اگر توفیق حق نبود مددگر نگردد هیچکس هرگز مسخر زهی رتبت که از مه تا بماهی بود پیشش چو از موی سیاهی زهی قدرت که از قدرت نمایی ز یک سر موی صد صنعت نمایی زهی عزت که چندان بی نیازیست که چندین عقل و جان آنجا ببازیست زهی حشمت که گر بر جان درآید بهر یک ذره صد طوفان برآید زهی سبقت که با آن اولیت ندارد هیچ موجودی معیت زهی وحدت که مویی درنگنجد در آن وحدت جهان مویی نسنجد زهی نسبت که در چل صبح ایام بدست خویش بستی چینه بردام زهی رحمت که گر یک ذره ابلیس بیابد گوی برباید ز ادریس زهی غیرت که گر بر عالم افتد بیک ساعت دو عالم بر هم افتد زهی هیبت که گر یک ذره خورشید بیابد گم شود در سایه جاوید زهی حجت که اندر هیچ رویی بننشیند کسی را بر تومویی زهی حرمت که ازتعظیم آن جاه ندارد کس ورای تو در آن راه زهی ملکت که واجب گشت لابد که نه نقصان پذیرد نه تزاید زهی قدرت که گر خواهد بیک دم زمین چون موم گرداند فلک هم زهی شربت که در خون می زند نان به امید سقیکم ربکم جان زهی آیت که بنمایی چو خواهی ز یک یک ذره خورشید الهی زهی فرصت که درعالم فروزی به آه بی دلی عالم بسوزی زهی شفقت که بر ما جاودانی تو دادی مادران را مهربانی زهی مهلت که چون هنگام آید به مویی عالمی در دام آید زهی وقتی که در وقت اسیری جهانی را بسر مویی بگیری زهی نعمت که چندان شد ملازم که شکرش هم تو دانی گفت دایم زهی شدت که در حجت گرفتن نه برگ خامشی نه روی گفتن زهی رخصت که گرراهی نبودی کسی را زهره آهی نبودی زهی فرقت که بسیاری دویدند ندیدندت ولیکن نایدیدند زهی راحت که قدوسان اعلی همی نازند دایم زان تجلی زهی لذت که پاکان مطهر کنند از وی مشام جان معطر همه بیچاره ایم و مانده بر جای برین بیچارگی ما ببخشای چو درگهواره گور اوفتادیم چو طفلان ما در آن عالم بزادیم شده آن گور چون گهواره تنگ کفن بر دوش ما پیچیده چون سنگ درون آیند دو زنگی پر از زور بجنبانند ما گهواره گور چو طفلان مادران سخت و تنگی بلرزیم از نهیب و سهم زنگی نه ما را مادری نه مهربانی بگردانیده روی از ما جهانی ز ما ببریده هم بیگانه هم خویش چو طفلان ما و راهی سخت در پیش چو طفلان جهان نادیده باشیم زهی سختا که ماترسیده باشیم چو ما یک ساعتی باشیم در خاک از آن زنگی نگه مان دار ای پاک بما گویند من ربک و ما دین خدایا از تو می خواهیم تلقین چو خود ما را بپروردی باعزاز مده ما را بدست زنگیان باز اگر ما را نیاموزی تو گفتار درازا منزلا ومشکلا کار بماند تا ابد این درد با ما ندانم تا چه خواهد کرد با ما خداوندا همه سرگشتگانیم مصیبت دیده و آغشتگانیم ز سر تا پا همه پیچیم بر پیچ چه سر چه پا همه هیچیم بر هیچ نداری دل که در دلداری ما دمی دل سوزدت بر زاری ما دلت چون نیست چون سوزد ز زاری چه می گویم همه دلها تو داری خداوندا منم بیچاره مانده درین فکرت دلی صد پاره مانده تنم را گرچه نیست از تو نشانی ولی غایب نه از جان زمانی تویی در ضمن سر عقل و جانم چنین گوهر فشان زان شد زبانم تویی فی الجمله مستغنی ز عالم سخن کوتاه شد والله اعلم

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش دوم » بخش ۱ - المقاله الثانیه فی نعت رسول الله صلی الله علیه و سلم ثنایی نیست با ارباب بینش سزای صدر و بدر آفرینش چو می لرزد ز هیبت این دعاگوی زفانش چون تواند شد ثناگوی چو نعمت ذات او بالای گفتست زفان از کار شد چه جای گفتست چه گویم من ثنای او خدا گفت که نام اوست با نام خدا جفت محمد صادق القولی امینی جهان را رحمة للعالمینی محمد کآفرینش را نشان اوست سرافرازی که تاج سرکشان اوست محمد بهترین هر دو عالم نظام دین و دنیا فخر آدم به عنصر گوهر درج نبوت به معنی اختر برج فتوت رقوم آموز سر لایزالی جهان افروز اقلیم معالی مجانس گوی راز پادشاهی معما دان اسرار الهی جهان یک خاکروب بارگاهش فلک یک خرقه پوش خانقاهش هنوز آدم میان آب و گل بود که او شاه جهان جان و دل بود در آدم بود نوری از وجودش وگرنه کی ملک کردی سجودش چو نورش را ودیعت داشت عالم بیامد تا به عبدالله ز آدم گذر کرد او ز چندینی پیمبر زجمله چون گهر افتاد بر سر زهر منزل که سوی آن دگر شد اگرچه پخته بود او پخته تر شد چو آخر کارها پردخته آمد اگرچه دیر آمد پخته آمد چو خلوت داشت پیش از وحی چل سال امین وحی وحی آورد در حال درآمد پیش طاوس ملایک پی او قدسیان گشته فذلک فغان دربست جبریل امین زود که ای مهتر زفان بگشای هین زود دل پر نور را دریای دین کن حدیث وحی رب العالمین کن به موسیقی غیب اهل سپاسی که این نه پرده را پرده شناسی تویی مستحضر اسرار مدرک مشو خاموش اقراء بسم ربک مه و خورشید چون باشد مدثر دثار از سر برافکن قم فانذر تویی شاه و همه آفاق خیل اند تویی اصل و همه عالم طفیل اند بحق خوان خلق را و رهبری کن تویی بر حق به حق پیغمبری کن چو حق از نور جان وحیش فرستاد شد آنگه علم القرآنش از یاد بآخر چون به دعوت پیش رو گشت شریعت نو شد و اسلام نو گشت جهانی را به معنی رهنمون کرد ز مغز هر سخن روغن برون کرد نگونساری هر بدعت ازو بود که نور گوهر دولت ازو بود چو نور دولتش یک ذره درتافت مه و خورشید از آن یک ذره دریافت درآمد گیسوی مشگین گشاده به سر تاج لعمرک بر نهاده ز مویش مشگ در عالم دمیده ز رویش نور برگردون رسیده سه بعد از عطر موی او معطر دو کون از نور روی او منور زهی خورشید روی دلستانش که زیر سایه دارد طیلسانش زهی مشگ دو گیسوی سیاهش که هر مویست و صد جان در پناهش ز حضرت سینه پر نور او یافت ز جنت در نماز انگور او یافت درون جانش آن هر دانه انگور شده چون خوشه پروین همه نور چه گر جانش ز حق پر نور می بود ولیک ازکافران رنجور می بود گهی دندانش را سنگی قلم کرد گه از طاعت همی پایش ورم کرد گهی بر دل نهاد از دست غم دست گهی از ضعف سنگی بر شکم بست چو دنیا و آخرت از بهر او بود فلک مشکل بلا از بهر او سود از آن بایست چندان رنج بردن که بی رنجی نخواهی گنج بردن بزعم آن مفسر کو امین است که گر نزدیک بعضی غیر اینست چو گردانید او انگشتری را درآمد جبرییل آن داوری را که ای سید دل از انگشتری دور که ندهد کار با انگشتری نور فلک از بهر تست انگشتری پشت چرا مشغول می کردی به انگشت دلی داری تو در انگشت رحمن مبین انگشتری همچون سلیمان چه گر انگشتری تو به نام است اگر از زر زنی آن هم حرامست تو در انگشت خود تسبیح گردان که تسبیح است در انگشت مردان ترا چون ماه شد انگشتوانه زدی انگشت در چشم زمانه بهر انگشت داری صد هنر بیش چه با انگشتری آری دل خویش سزد گر رشته بر انگشت بندی که تا با یادت آید دردمندی نیاری با عتاب کبریا تاب اگر بی ما زنی انگشت در آب مپیچ از ما به یک سر موی سویی فرو مگذار از انگشت مویی چو انگشتی درستت هست در کار ز زیر پنبه خونین برون آر حسابی گیر بر انگشت با خویش که آن روز پسین آسان شود پیش از آن این نکته بر انگشت پیچم که جز تو هیچ کس ناید به هیچم از آن انگشت بر حرفت نهادم که تو شاگردی و من اوستادم نه تو از علم القرآن بصد روح نهادی پیش ما انگشت بر لوح به حرب مکه از برد الانامل شده زانگشت با ملکیت حاصل در انگشتت قلم نابوده هرگز ز تو اهل قلم را این همه عز ز عزت عقل و جان حیران بمانده خرد انگشت در دندان بمانده طفیل تو دو گیتی را سراسر قیامت با یک انگشتت برابر تویی بی سایه و پیش تو خورشید چو طفلی می مزد انگشتت اومید از آن خورشید خرگه بر فلک زد که یک انگشت با تو بر نمک زد ترا چون چشمه خضرست در مشت برآور چشمه از زیر هر انگشت قدم بر عرش نه از عرصه فرش که از فرق تو انگشتیست تا عرش گر انگشتی شود جبریل در پیش بسوزد همچو انگشتی پر خویش ز نورت قدسیان پر بر گشایند به انگشتت به یک دیگر نمایند رسالت را رسولی چون تو ننشست همه انگشت یکسان نیست بردست نه حلوا آنکسی در پیش دارد که انگشتش درازی بیش دارد برو انگشت نه بر نبض صدیق که هست او را دلی پر نور تحقیق عمر را گوی تا برخیزد از خشم زند ابلیس را انگشت در چشم به عثمان گو به قرآن شو قوی پشت بزن یک یک ورق قرآن به انگشت علی را گوی تا فرمان بری را ببخشد در نماز انگشتری را برو با بت پرستان داوری کن جهانشان حلقه انگشتری کن ز تو گر معجزی خواهند ناگاه اشارت کن به انگشتی سوی ماه به صدق خویش دین را محترم کن به انگشتی مه گردون قلم کن حسودت می گزد انگشت از غم تو می بر هم به انگشتی مه ازهم سرانگشتی که کرد از دینت پرهیز به انگشتی قنب او را بیاویز ز مشتی گاو ناپرداخته دهر بکش انگشت از بزغاله زهر سرانگشتی گراید در زمینت ندارد آن زمان کس پاس دینت تو قرآن خوان مباش ای دوست خاموش اگر کافر نهد انگشت در گوش بلال انگشت چون در گوش دارد همه گفتار را خاموش دارد اگر بر لب زنندت سنگ محکم برو انگشت بر لب نه مزن دم که چون وقتش درآید من از آن سنگ بر آن سنگین دلان عالم کنم تنگ زهی رتبت زهی قدرت زهی قدر زهی صاحب زهی صادق زهی صدر زهی خسرو نشان عالم خاک زهی سلطان دار الملک افلاک زهی عرش مجید آستانه تو زهی هفت آسمان یک خانه تو زهی فاضل ترین کس انبیا را زهی محرم ترین شخص خدا را زهی لشگر کش جود تو قلزم زهی چوبک زن بام تو انجم زهی مستحضر سر الهی بتو مستظهر از مه تا به ماهی زهی کحلی گردون از تعظم ز خاکت کرده کحل چشم انجم به محشر آدم و ما دونه با هم همه زیر لوایت دست بر هم چو عیسی بر درت پنجاه دربانست که هارون درت موسی عمرانست امیر سابقان ادریس اعظم ز نور تو حرم را گشته محرم خلیل حق چو نامت مهر جان یافت بهشتی نقد در دوزخ از آن یافت بمانده بی تو اسماعیل در سوگ که تا در راه تو قربان شود بوک بصد الحان خوش داود جان سوز زبور عشق تو خوانده شب و روز سلیمان گرچه با آن پادشاهیست ولیکن در سپاهت یک سپاهیست مسیح رنگرز زین نیل گردان بسوزن می کند نام تو بر جان همه پیغامبران در مجلس تو ولی جز حق نبوده مونس تو حجاب آدم آمد گندمی چند نه گندم نه بهشت آمد ترابند حجاب راه موسی گشت نعلین تو با نعلین بگذشتی ز کونین حجاب راه عیسی سوزنی بود ترا در هر مقامی روزنی بود تویی در شب افروز انبیا را تویی شمع حقیقی اولیا را چراغ چار طاق هشت باغی شب معراج در شب چراغی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش دوم » بخش ۱ - المقاله الثانیه فی نعت رسول الله صلی الله علیه و سلم ثنایی نیست با ارباب بینش سزای صدر و بدر آفرینش چو می لرزد ز هیبت این دعاگوی زفانش چون تواند شد ثناگوی چو نعمت ذات او بالای گفتست زفان از کار شد چه جای گفتست چه گویم من ثنای او خدا گفت که نام اوست با نام خدا جفت محمد صادق القولی امینی جهان را رحمة للعالمینی محمد کآفرینش را نشان اوست سرافرازی که تاج سرکشان اوست محمد بهترین هر دو عالم نظام دین و دنیا فخر آدم به عنصر گوهر درج نبوت به معنی اختر برج فتوت رقوم آموز سر لایزالی جهان افروز اقلیم معالی مجانس گوی راز پادشاهی معما دان اسرار الهی جهان یک خاکروب بارگاهش فلک یک خرقه پوش خانقاهش هنوز آدم میان آب و گل بود که او شاه جهان جان و دل بود در آدم بود نوری از وجودش وگرنه کی ملک کردی سجودش چو نورش را ودیعت داشت عالم بیامد تا به عبدالله ز آدم گذر کرد او ز چندینی پیمبر زجمله چون گهر افتاد بر سر زهر منزل که سوی آن دگر شد اگرچه پخته بود او پخته تر شد چو آخر کارها پردخته آمد اگرچه دیر آمد پخته آمد چو خلوت داشت پیش از وحی چل سال امین وحی وحی آورد در حال درآمد پیش طاوس ملایک پی او قدسیان گشته فذلک فغان دربست جبریل امین زود که ای مهتر زفان بگشای هین زود دل پر نور را دریای دین کن حدیث وحی رب العالمین کن به موسیقی غیب اهل سپاسی که این نه پرده را پرده شناسی تویی مستحضر اسرار مدرک مشو خاموش اقراء بسم ربک مه و خورشید چون باشد مدثر دثار از سر برافکن قم فانذر تویی شاه و همه آفاق خیل اند تویی اصل و همه عالم طفیل اند بحق خوان خلق را و رهبری کن تویی بر حق به حق پیغمبری کن چو حق از نور جان وحیش فرستاد شد آنگه علم القرآنش از یاد بآخر چون به دعوت پیش رو گشت شریعت نو شد و اسلام نو گشت جهانی را به معنی رهنمون کرد ز مغز هر سخن روغن برون کرد نگونساری هر بدعت ازو بود که نور گوهر دولت ازو بود چو نور دولتش یک ذره درتافت مه و خورشید از آن یک ذره دریافت درآمد گیسوی مشگین گشاده به سر تاج لعمرک بر نهاده ز مویش مشگ در عالم دمیده ز رویش نور برگردون رسیده سه بعد از عطر موی او معطر دو کون از نور روی او منور زهی خورشید روی دلستانش که زیر سایه دارد طیلسانش زهی مشگ دو گیسوی سیاهش که هر مویست و صد جان در پناهش ز حضرت سینه پر نور او یافت ز جنت در نماز انگور او یافت درون جانش آن هر دانه انگور شده چون خوشه پروین همه نور چه گر جانش ز حق پر نور می بود ولیک ازکافران رنجور می بود گهی دندانش را سنگی قلم کرد گه از طاعت همی پایش ورم کرد گهی بر دل نهاد از دست غم دست گهی از ضعف سنگی بر شکم بست چو دنیا و آخرت از بهر او بود فلک مشکل بلا از بهر او سود از آن بایست چندان رنج بردن که بی رنجی نخواهی گنج بردن بزعم آن مفسر کو امین است که گر نزدیک بعضی غیر اینست چو گردانید او انگشتری را درآمد جبرییل آن داوری را که ای سید دل از انگشتری دور که ندهد کار با انگشتری نور فلک از بهر تست انگشتری پشت چرا مشغول می کردی به انگشت دلی داری تو در انگشت رحمن مبین انگشتری همچون سلیمان چه گر انگشتری تو به نام است اگر از زر زنی آن هم حرامست تو در انگشت خود تسبیح گردان که تسبیح است در انگشت مردان ترا چون ماه شد انگشتوانه زدی انگشت در چشم زمانه بهر انگشت داری صد هنر بیش چه با انگشتری آری دل خویش سزد گر رشته بر انگشت بندی که تا با یادت آید دردمندی نیاری با عتاب کبریا تاب اگر بی ما زنی انگشت در آب مپیچ از ما به یک سر موی سویی فرو مگذار از انگشت مویی چو انگشتی درستت هست در کار ز زیر پنبه خونین برون آر حسابی گیر بر انگشت با خویش که آن روز پسین آسان شود پیش از آن این نکته بر انگشت پیچم که جز تو هیچ کس ناید به هیچم از آن انگشت بر حرفت نهادم که تو شاگردی و من اوستادم نه تو از علم القرآن بصد روح نهادی پیش ما انگشت بر لوح به حرب مکه از برد الانامل شده زانگشت با ملکیت حاصل در انگشتت قلم نابوده هرگز ز تو اهل قلم را این همه عز ز عزت عقل و جان حیران بمانده خرد انگشت در دندان بمانده طفیل تو دو گیتی را سراسر قیامت با یک انگشتت برابر تویی بی سایه و پیش تو خورشید چو طفلی می مزد انگشتت اومید از آن خورشید خرگه بر فلک زد که یک انگشت با تو بر نمک زد ترا چون چشمه خضرست در مشت برآور چشمه از زیر هر انگشت قدم بر عرش نه از عرصه فرش که از فرق تو انگشتیست تا عرش گر انگشتی شود جبریل در پیش بسوزد همچو انگشتی پر خویش ز نورت قدسیان پر بر گشایند به انگشتت به یک دیگر نمایند رسالت را رسولی چون تو ننشست همه انگشت یکسان نیست بردست نه حلوا آنکسی در پیش دارد که انگشتش درازی بیش دارد برو انگشت نه بر نبض صدیق که هست او را دلی پر نور تحقیق عمر را گوی تا برخیزد از خشم زند ابلیس را انگشت در چشم به عثمان گو به قرآن شو قوی پشت بزن یک یک ورق قرآن به انگشت علی را گوی تا فرمان بری را ببخشد در نماز انگشتری را برو با بت پرستان داوری کن جهانشان حلقه انگشتری کن ز تو گر معجزی خواهند ناگاه اشارت کن به انگشتی سوی ماه به صدق خویش دین را محترم کن به انگشتی مه گردون قلم کن حسودت می گزد انگشت از غم تو می بر هم به انگشتی مه ازهم سرانگشتی که کرد از دینت پرهیز به انگشتی قنب او را بیاویز ز مشتی گاو ناپرداخته دهر بکش انگشت از بزغاله زهر سرانگشتی گراید در زمینت ندارد آن زمان کس پاس دینت تو قرآن خوان مباش ای دوست خاموش اگر کافر نهد انگشت در گوش بلال انگشت چون در گوش دارد همه گفتار را خاموش دارد اگر بر لب زنندت سنگ محکم برو انگشت بر لب نه مزن دم که چون وقتش درآید من از آن سنگ بر آن سنگین دلان عالم کنم تنگ زهی رتبت زهی قدرت زهی قدر زهی صاحب زهی صادق زهی صدر زهی خسرو نشان عالم خاک زهی سلطان دار الملک افلاک زهی عرش مجید آستانه تو زهی هفت آسمان یک خانه تو زهی فاضل ترین کس انبیا را زهی محرم ترین شخص خدا را زهی لشگر کش جود تو قلزم زهی چوبک زن بام تو انجم زهی مستحضر سر الهی بتو مستظهر از مه تا به ماهی زهی کحلی گردون از تعظم ز خاکت کرده کحل چشم انجم به محشر آدم و ما دونه با هم همه زیر لوایت دست بر هم چو عیسی بر درت پنجاه دربانست که هارون درت موسی عمرانست امیر سابقان ادریس اعظم ز نور تو حرم را گشته محرم خلیل حق چو نامت مهر جان یافت بهشتی نقد در دوزخ از آن یافت بمانده بی تو اسماعیل در سوگ که تا در راه تو قربان شود بوک بصد الحان خوش داود جان سوز زبور عشق تو خوانده شب و روز سلیمان گرچه با آن پادشاهیست ولیکن در سپاهت یک سپاهیست مسیح رنگرز زین نیل گردان بسوزن می کند نام تو بر جان همه پیغامبران در مجلس تو ولی جز حق نبوده مونس تو حجاب آدم آمد گندمی چند نه گندم نه بهشت آمد ترابند حجاب راه موسی گشت نعلین تو با نعلین بگذشتی ز کونین حجاب راه عیسی سوزنی بود ترا در هر مقامی روزنی بود تویی در شب افروز انبیا را تویی شمع حقیقی اولیا را چراغ چار طاق هشت باغی شب معراج در شب چراغی

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش دوم » بخش ۲ - در صفت معراج رسول صلی الله علیه و سلم درآمد یک شبی جبریل از دور براقی برق رو آورد از نور که ای مهتر ازین زندان گذر کن بدارالملک روحانی سفر کن که بسیار انبیاء و مرسلین اند بهر جانب جهانی حور عین اند همه بر ره نشسته چشم بر راه ز بهر رویت ای خورشید درگاه فکنده خویشتن حوران ز غرفه که تا زیشان مگر گیری به تحفه فتاده در ملایک بانک و غلغل که تا ز آن سوی رانی بوک دلدل همه شب اختران عالم افروز سپند چشم می سوزند تا روز تو خود دانم که چندان داری از نور که یزدانت فراغت داد از حور کنون برخیز پیش آور براقت که می دانم که چونست اشتیاقت دمی در عالم قدسی قدم زن بگیر آن حلقه را و بر حرم زن چو با حق شد زفان جانت هم راز ز راز خویش دل با خویش پرداز چگونه در قفس بلبل زند پر از آن پاسخ بدان سان شد پیمبر براق برق رو زین خطه خاک براند و خطبه خواند اول بر افلاک مدرس شد عباد مخلصین را سبق داد از حقیقت مرسلین را جهانی انبیا را کار دیده ز حضرت نور دین بسیار دیده ز نور خویش را نابود دیدند چه می گویم در آتش دود دیدند ز صحن خاک در یک طرفه العین برآمد تا فضای قاب قوسین قدم بر ذروه خلد برین زد علم بر عرش رب العالمین زد شده فیروزه گردون خروشان ز بانگ طرقوی سبز پوشان بآخر هم چنان می شد علو جوی ملایک صد هزاران طرقوا گوی کشیده نزل بر مه ماهی از فرش فکنده حمل بر هم حامل العرش بهشت آراسته در بر گشاده تتق آویخته مسند نهاده فتاده غلغلی در عرش اعظم که آمد صدر و بدر هر دو عالم امیر و سید سادات آمد سپه سالار موجودات آمد چو در نه پرده نیلی سفر کرد ورای پرده غیبی گذر کرد نیامد هیچ چیزی جای گیرش که بود از هرچ پیش آمد گزیرش نکرد از هیچ جانب یک نظر او رفیقی داشت در اعلا مگر او ز حوران گرچه صحن باغ پر بود دو چشمش سرمه ما زاغ پر بود چنان از پیشگه روشن شد آن نور که روح القدس بیرون ماند از دور چو روشن شد ز نور حق حوالی فغان برداشت روح القدس حالی که ای سید اگر آیم فراتر بسوزد بیش ازین پرتو مرا پر تو ای روح الامین پیش جنابی که شد پیغامبران را زهره آبی چرا چندین غم شه پر گرفتی که بانک لو دنوت در گرفتی هزاران جان همی سوزد درین راه ترا گو پر بسوز ای پیک درگاه نمی دانند صدیقان سر از پای غم پر می خوری آخر چنین جای اگردر قرب این حضرت خرامی بسوزی پر چه مرد این مقامی تو ای روح الامین بنشین به درگاه مشو رنجه که لی وقت مع الله تو شاگرد منی بنشین به سامان بپرس از من که احسان چیست و ایمان گذشت از نوبت قولا ثقیلا تو بر در باش اکنون جبرییلا ترا در اندرون پرده ره نیست که هر سرهنگ مرد بارگه نیست منم در نور حق پروانه کردار تویی در پر طاووسی گرفتار پناه از حق طلب از پر چه جویی سخن در سر رود از پر چه گویی هزاران جان پر اسرار حکمت فدای جان آن دریای عصمت ز روح القدس چون برتر گذشت او ز هر چش پیش آمد درگذشت او بقدر آنجا که مهتر را محل بود زحل آنجا به نسبت در وحل بود چنان نزدیک حق شد جانش از نور که از وی جبرییل افتاد از دور بصورت آنک جبریل امین بود که یک پر ز آسمانش بر زمین چنان آنجا ز مهتر دور بود او که مهتر را چو گنجشگی نمود او چو بگذشت از جهت ره گشت باریک به آخر شد به رب العزه نزدیک چه گویم من در آن حضرت که چون بود که آن دم از وجود خود برون بود در آن قربت دلش پر موج اسرار وزان دهشت زفانش رفت از کار چو گل برگ حیا خوی کرده جانش خیال وهم را پی کرده جانش ز حس بگذشت وز جان هم گذر کرد چو بی خود شد ز خود در حق نظر کرد همی چندان که چشمش کار می کرد دلش در چشم او دیدار می کرد چو از درگه به خلوتگه فرو رفت درآمد نور ربانی و او رفت در آن هیبت محمد مانده بی کار محمد از محمد گشت بیزار چو حق می دید کو می زد پر و بال به دلداری سلامش گفت در حال از آن حالت دمی با خویشش آورد سلامی و علیکی پیشش آورد خطاب آمد که دع نفسک درون آی به بی یسمع و بی ینطق برون آی بخواه از آرزویی هست زودت چرا بی خود شدی آخر چه بودت کنون چون سوختی بر هم بتان را شفاعت کن زمانی امتان را یتیمی وز یتیمی این بدیع است که خلق هر دو عالم را شفیع است فقیری وز فقیری این شگفت است که عرش و فرش صیت او گرفتست مرایی گر یتیمی گرچه درویش ترا ام من ترا این از همه بیش چه باکست از فقیری فقر فخرست که خال الوجه فی الدارین فقرست تو دری گر یتیمی این چه بیم است که در را بهترین وصفی یتیم است به آخر چون نسب از خود برید او به گوش جان سلام حق شنید او نشاید گفت تنها خورد این را مرا باد و عباد صالحین را کریمی بین که چون کرد این قدح نوش نکرد این خلق مسکین را فراموش خطاب آمد که ای معصوم مطلق تو حق داری و حقور را رسد حق بخواه آنچت بود درخواست کردن ز تو درخواست وز ما راست کردن چو رب العزه در اسرار آمد پیمبر نیز در گفتار آمد که یا رب امتی دارم گنه کار بفضل خود ز آتش شان نگه دار ببین زاری و دل سوزی ایشان لقای خویش کن روزی ایشان امید جمله می دانی وفا کن به لطفت جمله را حاجت روا کن همه عالم کفی خاکند ای پاک مده بر باد امید کفی خاک نگردد ملکت دریا مشوش که ریگی اندرین دریا بود خوش چه کم گردد ز بحری بی کناره که کاهی می کند در وی نظاره اگر رحمت کنی بر خلق محشر ازین دریا سر مویی شود تر بگفت این و روان شد بلبل قدس مشام جانش پر مشک از گل انس مشام انبیای برگزیده درو نرسیده تا در او رسیده سواره انبیا از ره رسیده پیاده در رکیب او دویده همه کروبیان پر برگشاده به پر خاک رهش بر سر نهاده نشسته قدسیان در دیده بانیش که تا بویی بیامد از معانیش چه پنداری که خاک پای آن صدر ندارد بر خداوند جهان قدر به خاک پای او سوگند خورد او که لا اقسم بهذا یاد کرد او دمی ای صدر دین عطار را باش شفاعت خواه او شو کار را باش ترا من چون سگ اصحاب کهفم که تا هستم برین درگاه وقفم ز آب دیده غسل توبه کردم مگر خاک کف پای تو گردم منم در فرقت آن روضه پاک که بر سر می کنم از آرزو خاک اگر روزی بدان میدان درآیم چه گویم زین خم چوگان برآیم به آهی بگسلم بند جهان را حنوطی سازم از خاک تو جان را سه حاجت خواهم از درگاه تو من که هستم سخت حاجت خواه تو من که پیش از مرگ این دل داده درویش ببیند روضه پاک تو در پیش دگر کز شاعرانم نشمری تو به چشم شاعرانم ننگری تو دگر چون جانم از تن شد پر آزاد تو در بر گیریش یا رب چنین باد دلا جان را فدای راه او کن به تقوی روی در درگاه او کن به دنیا دم ز دین پاک او زن به عقبی دست در فتراک او زن مثالی گویمت ظاهر بیندیش کسی راهست جامی پر عسل پیش اگر طفلی بدو گوید بیارام که زیر این عسل زهرست در جام چو از طفل آن سخن دارد شنیده بلاشک دست از آن دارد کشیده ترا چندین پیمبر کرده آگاه که خواهد بود کاری صعب بر راه بگفت طفل جستی راه پرهیز بگفت انبیا از راه برخیز خدایا نور دین هم راه ما کن محمد را شفاعت خواه ما کن ز کار ما مگردان خشمناکش ز ما خشنود گردان جان پاکش تحیت باد بیش از صد هزاران برو از حق وزو بر جمع یاران خصوصا چار یار پاک گوهر ابوبکر و عمر عثمان و حیدر نبی فرمود کایشانند انجم بایهم افتدیتم اهدیتم

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش دوم » بخش ۲ - در صفت معراج رسول صلی الله علیه و سلم درآمد یک شبی جبریل از دور براقی برق رو آورد از نور که ای مهتر ازین زندان گذر کن بدارالملک روحانی سفر کن که بسیار انبیاء و مرسلین اند بهر جانب جهانی حور عین اند همه بر ره نشسته چشم بر راه ز بهر رویت ای خورشید درگاه فکنده خویشتن حوران ز غرفه که تا زیشان مگر گیری به تحفه فتاده در ملایک بانک و غلغل که تا ز آن سوی رانی بوک دلدل همه شب اختران عالم افروز سپند چشم می سوزند تا روز تو خود دانم که چندان داری از نور که یزدانت فراغت داد از حور کنون برخیز پیش آور براقت که می دانم که چونست اشتیاقت دمی در عالم قدسی قدم زن بگیر آن حلقه را و بر حرم زن چو با حق شد زفان جانت هم راز ز راز خویش دل با خویش پرداز چگونه در قفس بلبل زند پر از آن پاسخ بدان سان شد پیمبر براق برق رو زین خطه خاک براند و خطبه خواند اول بر افلاک مدرس شد عباد مخلصین را سبق داد از حقیقت مرسلین را جهانی انبیا را کار دیده ز حضرت نور دین بسیار دیده ز نور خویش را نابود دیدند چه می گویم در آتش دود دیدند ز صحن خاک در یک طرفه العین برآمد تا فضای قاب قوسین قدم بر ذروه خلد برین زد علم بر عرش رب العالمین زد شده فیروزه گردون خروشان ز بانگ طرقوی سبز پوشان بآخر هم چنان می شد علو جوی ملایک صد هزاران طرقوا گوی کشیده نزل بر مه ماهی از فرش فکنده حمل بر هم حامل العرش بهشت آراسته در بر گشاده تتق آویخته مسند نهاده فتاده غلغلی در عرش اعظم که آمد صدر و بدر هر دو عالم امیر و سید سادات آمد سپه سالار موجودات آمد چو در نه پرده نیلی سفر کرد ورای پرده غیبی گذر کرد نیامد هیچ چیزی جای گیرش که بود از هرچ پیش آمد گزیرش نکرد از هیچ جانب یک نظر او رفیقی داشت در اعلا مگر او ز حوران گرچه صحن باغ پر بود دو چشمش سرمه ما زاغ پر بود چنان از پیشگه روشن شد آن نور که روح القدس بیرون ماند از دور چو روشن شد ز نور حق حوالی فغان برداشت روح القدس حالی که ای سید اگر آیم فراتر بسوزد بیش ازین پرتو مرا پر تو ای روح الامین پیش جنابی که شد پیغامبران را زهره آبی چرا چندین غم شه پر گرفتی که بانک لو دنوت در گرفتی هزاران جان همی سوزد درین راه ترا گو پر بسوز ای پیک درگاه نمی دانند صدیقان سر از پای غم پر می خوری آخر چنین جای اگردر قرب این حضرت خرامی بسوزی پر چه مرد این مقامی تو ای روح الامین بنشین به درگاه مشو رنجه که لی وقت مع الله تو شاگرد منی بنشین به سامان بپرس از من که احسان چیست و ایمان گذشت از نوبت قولا ثقیلا تو بر در باش اکنون جبرییلا ترا در اندرون پرده ره نیست که هر سرهنگ مرد بارگه نیست منم در نور حق پروانه کردار تویی در پر طاووسی گرفتار پناه از حق طلب از پر چه جویی سخن در سر رود از پر چه گویی هزاران جان پر اسرار حکمت فدای جان آن دریای عصمت ز روح القدس چون برتر گذشت او ز هر چش پیش آمد درگذشت او بقدر آنجا که مهتر را محل بود زحل آنجا به نسبت در وحل بود چنان نزدیک حق شد جانش از نور که از وی جبرییل افتاد از دور بصورت آنک جبریل امین بود که یک پر ز آسمانش بر زمین چنان آنجا ز مهتر دور بود او که مهتر را چو گنجشگی نمود او چو بگذشت از جهت ره گشت باریک به آخر شد به رب العزه نزدیک چه گویم من در آن حضرت که چون بود که آن دم از وجود خود برون بود در آن قربت دلش پر موج اسرار وزان دهشت زفانش رفت از کار چو گل برگ حیا خوی کرده جانش خیال وهم را پی کرده جانش ز حس بگذشت وز جان هم گذر کرد چو بی خود شد ز خود در حق نظر کرد همی چندان که چشمش کار می کرد دلش در چشم او دیدار می کرد چو از درگه به خلوتگه فرو رفت درآمد نور ربانی و او رفت در آن هیبت محمد مانده بی کار محمد از محمد گشت بیزار چو حق می دید کو می زد پر و بال به دلداری سلامش گفت در حال از آن حالت دمی با خویشش آورد سلامی و علیکی پیشش آورد خطاب آمد که دع نفسک درون آی به بی یسمع و بی ینطق برون آی بخواه از آرزویی هست زودت چرا بی خود شدی آخر چه بودت کنون چون سوختی بر هم بتان را شفاعت کن زمانی امتان را یتیمی وز یتیمی این بدیع است که خلق هر دو عالم را شفیع است فقیری وز فقیری این شگفت است که عرش و فرش صیت او گرفتست مرایی گر یتیمی گرچه درویش ترا ام من ترا این از همه بیش چه باکست از فقیری فقر فخرست که خال الوجه فی الدارین فقرست تو دری گر یتیمی این چه بیم است که در را بهترین وصفی یتیم است به آخر چون نسب از خود برید او به گوش جان سلام حق شنید او نشاید گفت تنها خورد این را مرا باد و عباد صالحین را کریمی بین که چون کرد این قدح نوش نکرد این خلق مسکین را فراموش خطاب آمد که ای معصوم مطلق تو حق داری و حقور را رسد حق بخواه آنچت بود درخواست کردن ز تو درخواست وز ما راست کردن چو رب العزه در اسرار آمد پیمبر نیز در گفتار آمد که یا رب امتی دارم گنه کار بفضل خود ز آتش شان نگه دار ببین زاری و دل سوزی ایشان لقای خویش کن روزی ایشان امید جمله می دانی وفا کن به لطفت جمله را حاجت روا کن همه عالم کفی خاکند ای پاک مده بر باد امید کفی خاک نگردد ملکت دریا مشوش که ریگی اندرین دریا بود خوش چه کم گردد ز بحری بی کناره که کاهی می کند در وی نظاره اگر رحمت کنی بر خلق محشر ازین دریا سر مویی شود تر بگفت این و روان شد بلبل قدس مشام جانش پر مشک از گل انس مشام انبیای برگزیده درو نرسیده تا در او رسیده سواره انبیا از ره رسیده پیاده در رکیب او دویده همه کروبیان پر برگشاده به پر خاک رهش بر سر نهاده نشسته قدسیان در دیده بانیش که تا بویی بیامد از معانیش چه پنداری که خاک پای آن صدر ندارد بر خداوند جهان قدر به خاک پای او سوگند خورد او که لا اقسم بهذا یاد کرد او دمی ای صدر دین عطار را باش شفاعت خواه او شو کار را باش ترا من چون سگ اصحاب کهفم که تا هستم برین درگاه وقفم ز آب دیده غسل توبه کردم مگر خاک کف پای تو گردم منم در فرقت آن روضه پاک که بر سر می کنم از آرزو خاک اگر روزی بدان میدان درآیم چه گویم زین خم چوگان برآیم به آهی بگسلم بند جهان را حنوطی سازم از خاک تو جان را سه حاجت خواهم از درگاه تو من که هستم سخت حاجت خواه تو من که پیش از مرگ این دل داده درویش ببیند روضه پاک تو در پیش دگر کز شاعرانم نشمری تو به چشم شاعرانم ننگری تو دگر چون جانم از تن شد پر آزاد تو در بر گیریش یا رب چنین باد دلا جان را فدای راه او کن به تقوی روی در درگاه او کن به دنیا دم ز دین پاک او زن به عقبی دست در فتراک او زن مثالی گویمت ظاهر بیندیش کسی راهست جامی پر عسل پیش اگر طفلی بدو گوید بیارام که زیر این عسل زهرست در جام چو از طفل آن سخن دارد شنیده بلاشک دست از آن دارد کشیده ترا چندین پیمبر کرده آگاه که خواهد بود کاری صعب بر راه بگفت طفل جستی راه پرهیز بگفت انبیا از راه برخیز خدایا نور دین هم راه ما کن محمد را شفاعت خواه ما کن ز کار ما مگردان خشمناکش ز ما خشنود گردان جان پاکش تحیت باد بیش از صد هزاران برو از حق وزو بر جمع یاران خصوصا چار یار پاک گوهر ابوبکر و عمر عثمان و حیدر نبی فرمود کایشانند انجم بایهم افتدیتم اهدیتم

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش سوم » بخش ۱ - المقاله الثالثه فی فضیلت اصحابه نخستین قدوه دار الخلافه جهان صدق و پور بوقحافه اساس دین حق بنیاد تحقیق نیابت دار شاه شرع صدیق سپهر صدق را خورشید انور چراغ اولیا صدیق ابوبکر شریعت را نخستین قره العین رفیق مصطفی و ثانی اثنین شراب شرع چون جوشی بجوشید بامنا و صدقنا بنوشید نخستین جام حکمت نوش او کرد ز دست مصطفی سر جوش او خورد نبی را در امامت پیش رفته توانگر آمده درویش رفته چو حق در گوش جان او ندا کرد هر آنچش بود با دختر فدا کرد چو درباخت آنچ بودش  زر و سیمی بساخت ازمال دنیا با گلیمی زهی بینندگی و پاک بازی ولیکن نیست صدیقی به بازی مخالف گو بیا بر خوان و بشناس ستدعون الی قوم اولی باس ز اول روز تا روز قیامت نبی در حق او کرده کرامت در اول هم دم او در هر اندوه چه در شهر و چه در غار و چه در کوه در اوسط نایب خاص نخستین پیمبر را نیابت کرده در دین در آخر در بر او خفته در خاک زهی پیر و مرید و چست وچالاک عطار » اسرارنامه » بخش سوم » بخش ۲ - فی فضیلت امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه سپهر دین عمر خورشید خطاب چراغ هشت جنت شمع اصحاب چه شمعی کآفتاب نامبردار طواف او کند پروانه کردار ازین پرتو که بود آن شمع دین را نمی شایست جز خلد برین را اگر او قطب دین حق نبودی کمال شرع را رونق نبودی ز بهر سر بریدن سر بداد او بدان شد تا سرآرد سر نهاد او چو آهنگ سر شمع هدی کرد به پیش طای طاها سر فدا کرد چو چشم جان او اسرار بین شد شکش برخاست مشکلها یقین شد شریعت را کمال افزود اول ز چل مردان یکی او بود اول رسولش گفت گر بودی دگر کس نبی جز من نبودی جز عمر کس خداوند جهان از نور جانش سخنها گفته بی او بر زفانش چو حق را حلقه در گوش کرد او بنامش زهر قاتل نوش کرد او از آن برخویشتن زهر آزمودی که صد تریاق فاروقیش بودی چنان شد ظلم در ایام او گم که اشکی در میان بحر قلزم جهان از عدل او آسوده گشته ستم از بیم او نابوده گشته عجم را تا قیامت درگشاده هزار و شصت وشش منبر نهاده عطار » اسرارنامه » بخش سوم » بخش ۳ - فی فضیلت امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه امیر اهل دین استاد قرآن امیرالمؤمنین عثمان عفان گزین خواجه کونین بوده بدامادیش ذوالنورین بوده اگر حلم و حیا گشتی مصور ز ذوالنورین بودندی منور حیا ایمانست یا جزوی ز ایمانست بهر وجهی که هست از نور عثمانست نگین حلقه حلم و حیا اوست سر احرار و تاج اسخیا اوست چو دیوان الهی با هم انداخت ز قدمت شمه درعالم انداخت همه درجمع او مهمان اوییم همه اجری خور دیوان اوییم دراول عمر در قرآن حق کرد در آخر خویشتن قربان حق کرد ز بس کو خون قرآن خورد از آغاز مگر زان خورد قرآن خون او باز رسیده بود پیش صبغه الله که خونش صبغه الله گشت ناگاه که کرد آن را ز پی دنیای غدار ندانم تا که بود آن را روادار نه میل دنیای غدار کردند که با مردان دین این کار کردند یکی را بر سر قرآن بکشته یکی را در نماز آسان بکشته یکی را زهر دل از بر فکنده یکی در کربلابی سر فکنده ازین بگذر خدا را باش کاصل اوست دگر سر برنه و در سرکش ای دوست

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش سوم » بخش ۱ - المقاله الثالثه فی فضیلت اصحابه نخستین قدوه دار الخلافه جهان صدق و پور بوقحافه اساس دین حق بنیاد تحقیق نیابت دار شاه شرع صدیق سپهر صدق را خورشید انور چراغ اولیا صدیق ابوبکر شریعت را نخستین قره العین رفیق مصطفی و ثانی اثنین شراب شرع چون جوشی بجوشید بامنا و صدقنا بنوشید نخستین جام حکمت نوش او کرد ز دست مصطفی سر جوش او خورد نبی را در امامت پیش رفته توانگر آمده درویش رفته چو حق در گوش جان او ندا کرد هر آنچش بود با دختر فدا کرد چو درباخت آنچ بودش  زر و سیمی بساخت ازمال دنیا با گلیمی زهی بینندگی و پاک بازی ولیکن نیست صدیقی به بازی مخالف گو بیا بر خوان و بشناس ستدعون الی قوم اولی باس ز اول روز تا روز قیامت نبی در حق او کرده کرامت در اول هم دم او در هر اندوه چه در شهر و چه در غار و چه در کوه در اوسط نایب خاص نخستین پیمبر را نیابت کرده در دین در آخر در بر او خفته در خاک زهی پیر و مرید و چست وچالاک عطار » اسرارنامه » بخش سوم » بخش ۲ - فی فضیلت امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه سپهر دین عمر خورشید خطاب چراغ هشت جنت شمع اصحاب چه شمعی کآفتاب نامبردار طواف او کند پروانه کردار ازین پرتو که بود آن شمع دین را نمی شایست جز خلد برین را اگر او قطب دین حق نبودی کمال شرع را رونق نبودی ز بهر سر بریدن سر بداد او بدان شد تا سرآرد سر نهاد او چو آهنگ سر شمع هدی کرد به پیش طای طاها سر فدا کرد چو چشم جان او اسرار بین شد شکش برخاست مشکلها یقین شد شریعت را کمال افزود اول ز چل مردان یکی او بود اول رسولش گفت گر بودی دگر کس نبی جز من نبودی جز عمر کس خداوند جهان از نور جانش سخنها گفته بی او بر زفانش چو حق را حلقه در گوش کرد او بنامش زهر قاتل نوش کرد او از آن برخویشتن زهر آزمودی که صد تریاق فاروقیش بودی چنان شد ظلم در ایام او گم که اشکی در میان بحر قلزم جهان از عدل او آسوده گشته ستم از بیم او نابوده گشته عجم را تا قیامت درگشاده هزار و شصت وشش منبر نهاده عطار » اسرارنامه » بخش سوم » بخش ۳ - فی فضیلت امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه امیر اهل دین استاد قرآن امیرالمؤمنین عثمان عفان گزین خواجه کونین بوده بدامادیش ذوالنورین بوده اگر حلم و حیا گشتی مصور ز ذوالنورین بودندی منور حیا ایمانست یا جزوی ز ایمانست بهر وجهی که هست از نور عثمانست نگین حلقه حلم و حیا اوست سر احرار و تاج اسخیا اوست چو دیوان الهی با هم انداخت ز قدمت شمه درعالم انداخت همه درجمع او مهمان اوییم همه اجری خور دیوان اوییم دراول عمر در قرآن حق کرد در آخر خویشتن قربان حق کرد ز بس کو خون قرآن خورد از آغاز مگر زان خورد قرآن خون او باز رسیده بود پیش صبغه الله که خونش صبغه الله گشت ناگاه که کرد آن را ز پی دنیای غدار ندانم تا که بود آن را روادار نه میل دنیای غدار کردند که با مردان دین این کار کردند یکی را بر سر قرآن بکشته یکی را در نماز آسان بکشته یکی را زهر دل از بر فکنده یکی در کربلابی سر فکنده ازین بگذر خدا را باش کاصل اوست دگر سر برنه و در سرکش ای دوست

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش سوم » بخش ۴ - فی فضیلت امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه سوار دین پسر عم پیمبر شجاع صدر صاحب حوض کوثر به تن رستم سوار رخش دلدل بدل غواص دریای توکل علی القطع افضل ایام او بود علی الحق حجه الاسلام او بود منادی سلونی درجهان داد بیک رمز از دو عالم صد نشان داد چنین باید نماز ار اهل رازی که تا باشد نماز تو نمازی چنان شد در نماز از نور حق جانش که از پایی برون کردند پیکانش نمازش چون چنین باشد گزیده به الحمدش چنان گردد بریده ز جودش ابر دریا پرتوی بود به چشمش عالمی پر زر جوی بود تو ای زر زرد گرد از ناامیدی تو نیز ای سیم میکن این سپیدی که چون این سرخ رو سبز ره شد سپید و زرد بر چشمش سیه شد زهی صدری که تا بنیاد دین بود دلش اسرار دان و راه بین بود ز طفلی تا که خود را پیر کردی برین دنیای دون تکبیر کردی چو دنیا آتش و تو شیر بودی از آن معنی ز دنیا سیر بودی اگرچه کم نشیند گرسنه شیر نخوردی نان دنیا یک شکم سیر از آن جستی به دنیا فقر و فاقه که دنیا بود پیشت سه طلاقه الا یا در تعصب جانت رفته گناه خلق با دیوانت رفته ز نادانی دلی پر زرق و پر مکر گرفتار علی گشتی و بوبکر گهی این یک بود نزد تو مقبول گهی آن یک شود از کار معزول گرین یک به گر آن دیگر ترا چه چو تو چون حلقه بر در ترا چه همه عمرت درین محنت نشستی ندانم تا خدا را کی پرستی ترا چند از هوا راه خدا گیر خدایت گر ازین پرسد مرا گیر یقین دانم که فردا پیش حلقه یکی گردند هفتاد و دو فرقه چه گویم جمله گر زشت ار نکویند چو نیکو بنگری جویان اویند خدایا نفس سرکش را زبون کن فضولی از دماغ ما برون کن دل ما را بخود مشغول گردان تعصب جوی را معزول گردان

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش سوم » بخش ۴ - فی فضیلت امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه سوار دین پسر عم پیمبر شجاع صدر صاحب حوض کوثر به تن رستم سوار رخش دلدل بدل غواص دریای توکل علی القطع افضل ایام او بود علی الحق حجه الاسلام او بود منادی سلونی درجهان داد بیک رمز از دو عالم صد نشان داد چنین باید نماز ار اهل رازی که تا باشد نماز تو نمازی چنان شد در نماز از نور حق جانش که از پایی برون کردند پیکانش نمازش چون چنین باشد گزیده به الحمدش چنان گردد بریده ز جودش ابر دریا پرتوی بود به چشمش عالمی پر زر جوی بود تو ای زر زرد گرد از ناامیدی تو نیز ای سیم میکن این سپیدی که چون این سرخ رو سبز ره شد سپید و زرد بر چشمش سیه شد زهی صدری که تا بنیاد دین بود دلش اسرار دان و راه بین بود ز طفلی تا که خود را پیر کردی برین دنیای دون تکبیر کردی چو دنیا آتش و تو شیر بودی از آن معنی ز دنیا سیر بودی اگرچه کم نشیند گرسنه شیر نخوردی نان دنیا یک شکم سیر از آن جستی به دنیا فقر و فاقه که دنیا بود پیشت سه طلاقه الا یا در تعصب جانت رفته گناه خلق با دیوانت رفته ز نادانی دلی پر زرق و پر مکر گرفتار علی گشتی و بوبکر گهی این یک بود نزد تو مقبول گهی آن یک شود از کار معزول گرین یک به گر آن دیگر ترا چه چو تو چون حلقه بر در ترا چه همه عمرت درین محنت نشستی ندانم تا خدا را کی پرستی ترا چند از هوا راه خدا گیر خدایت گر ازین پرسد مرا گیر یقین دانم که فردا پیش حلقه یکی گردند هفتاد و دو فرقه چه گویم جمله گر زشت ار نکویند چو نیکو بنگری جویان اویند خدایا نفس سرکش را زبون کن فضولی از دماغ ما برون کن دل ما را بخود مشغول گردان تعصب جوی را معزول گردان

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش چهارم » بخش ۱ - المقالة الرابعه الا ای جان و دل را درد و دارو تو آن نوری که کم تمسسه نارو ز روزن های مشکاتی مشبک نشیمن کرده بر شاخی مبارک تو در مصباح تن مشکوة نوری ز نزدیکی که هستی دور دوری زجاجه بشکن و زیتت فروریز به نور کوکب دری درآویز ترا با مشرق و مغرب چه کارست که نور آسمان گردت حصار ست الا ای بلبل گویای اسرار ز صندوق جواهر بند بردار چو عیسی در سخن شیرین زفان شو صدف را بشکن و گوهر فشان شو به آواز خوش خود سر می افراز که در ابریشم و نی هست آواز خوش آوازی بلبل از تو بیش است که سرمست خوش آوازی خویش است ز شنوایی خود چندین بمخروش که بانگی بشنود ده میل خرگوش ز بینایی مدان این فر و فرهنگ که گنجشکی ببیند بیست فرسنگ ز بویایی ناقص نیز کم گوی که از یک میل موشی بشنود بوی ز وهم خود مدان خود را تزاید که آب از وهم خود بنمود هدهد تو گر بیشی از آن جمله از آنی که بس گویا و بس پاکیزه دانی الا ای قطره بالا گزیده ز دریای قدم بویی شنیده ز دریا گرچه بالایی گزیدی ولیکن در کمال خود رسیدی چو از دریا سوی بالا شدی تو صدف را لؤلؤی لالا شدی تو تو ناکرده سفر گوهر نگردی چو خاکستر شدی اخگر نگردی سفر کردی ز دریا سوی عنصر سفر ناکرده قطره کی شود در نخستین قطره باران سفر کرد و از آن پس قعر دریا پر گهر کرد به دریا گر گهر پنهان بماند گهر با خاک ره یکسان بماند ولی چون گوهر از دریا برآید ز زیر تشت پر زر با سرآید چو برگ تود از موضع سفر کرد ز دیبا و ز اطلس سر به در کرد سفر را گر نه این انجام بودی فلک را یک نفس آرام بودی سفر را گر چنین قدری نبودی مه نو از سفر بدر ی نبودی الا ای نیک یار تند مستیز دمی زین چارچوب طبع برخیز به پرواز جهان لامکان شو زمانی بی زمین و بی زمان شو که اندر لازمان صد سال و یک دم به پیشت هر دو یکسانند با هم دمی آنجایگه صد سال باشد ز استقبال و ماضی حال باشد ولیکن حال نبود در زمانی از آن معنی که نبود آسمانی نیابی انقضا ی دور دوران نبینی انقلاب چرخ گردان چو نور دیده باشد آسمان ها نباشد چون چنین ها آنچنان ها نه نقصان باشد آنجا نه کمالی نه ماضی و نه مستقبل نه حالی چو هست آن حضرت از هر دو جهان دور از آنست از زمان و از مکان دور بود در یک نفس مهدی و آدم نه آن یک بیش ازین نه این از آن کم چو حالی این زمین کردی بدل تو یکی بینی ابد را با ازل تو چو آنجا نه چه ونه چند باشد ازل را با ابد پیوند باشد یقین دانم که هر دو جز یکی نیست محقق را درین معنی شکی نیست الا یا مهره باز حقه پرداز نقاب از لعبت معنی برانداز مشعبد وار چابک دستی یی کن شرابی درکش و بدمستی یی کن به ز خاک آینه جان پاک بزدای تهی کن حقه را و پاک بنمای ز بند پیچ بر پیچ زمانه گرفتار آمدی در کنج خانه اگر تو روی بنمایی ز پرده بسوزی هفت چرخ سال خورده تو گنجی نه سپهر ت درمیانه برآی از چار دیوار زمانه طلسم و بند نیز نجات بشکن در و دهلیز موجودات بشکن تو گنجی لیک در بند طلسمی تو جانی لیک در زندان جسمی ازین زندان دنیا رخت برگیر به کلی دل ز بند سخت برگیر میان پارگین و آز ماندی نمی دانی که از چه باز ماندی تو معذوری که آگاهی نداری که اینجا آنچ می خواهی نداری چو از حق برگ رندان می نیابی عجب نبود اگر آن می نیابی الا یا مرغ حکمت دان زمانی چه خواهی یافت زین به آشیانی به پرواز معانی باز کن پر سرای هفت در را باز کن در چو بگذشتی ز چار و نه به پرواز ز خود بگذر به حق کن چشم خود باز چرا مغرور جای دیو گشتی تو دیوانه شدی کالیو گشتی چو میدانی که می باید شدن زود نه خواهد نیز روی آمدن بود چه خواهی کرد جای مکر و تلبیس ز دنیا بگذر و بگذار ابلیس بدان که اقطاع ابلیس است دنیا سرای مکر و تلبیس است دنیا سرای او بدو ده باز رفتی نظر بر پیشگاه انداز و رفتی چو نیست ابلیس را با جای تو کار تو نیز از جای او بگذر به هنجار چو زین گلخن بدان گلشن رسیدی همان انگار که این گلخن ندیدی نخستین در جهان قدس بخرام وزآن پس در جهان انس نه گام چو بر استبرق خضرا نشینی تو باشی جمله و خود را نبینی چو بگذشتی ز چندان پرده و دام به یک چندی شوی هادی بر آن بام شود چشمت به خورشید جهان باز شود بر تو در دریای جان باز چو تو هادی شدی در خود نگه کن بدان خود را و قصد بارگه کن که چون خود دان شوی حق دان شوی تو از آن پس زود در پیشان شوی تو اگر هستی حجابی پیشت آرد از آن حالت دمی با خویشت آرد چو هستی تو ننماید بر او ز خود بی خود بمانی بر در او دگر ره پرده ای در پیش آید خودی در بی خودی با خویش آید چو آگه شد شود لذت پدیدار ز شادی در خروش آید دگر بار چو پروانه بر آتش می زند خویش که تا هستی او برخیزد از پیش چو برخیزد حجاب هستی او دگر ره قوت آرد مستی او گهی افتان گهی خیزان بماند گهی بی جان گهی با جان بماند گهی در لذتی گه در فنا یی گهی در فرقتی گه در بقایی بگویم این سخن سرباز با تو که گه غم چیست گاهی ناز با تو قدم را با حدوث آویزشی نیست وگر آویزش ست آمیزشی نیست کنون ای آفتاب سایه پرورد که گفتت کز کنار دایه برگرد چو تو در عالم حادث شتابی ز نور عالم ثالث چه یابی الا ای مرغ بیرون آی ازین دام دمی در مرغزار خلد بخرام چو هستی بر دل اسرار گشته ز شاخ عشق برخوردار گشته بگردان روی از دیوار آخر فرو شو در پی اسرار آخر همی هر ذره از عالم که بینی اگر تو در پی آن می نشینی چنان پیدا شود آن ذره در راه که نوری گردد از انوار درگاه شود هر ذره ای چون آفتابی پدید آید حجابی از حجابی برون می آید از استار اسرار رهی دور و نهایت ناپدیدار نه هرگز هیچ کس پیشانش یابد نه هرگز غایت و پایانش یابد چنین گفته ست طاهر پاکباز ی که من چل سال ماندم در نیازی ز یک یک ذره سوی دوست راه است ولی بر چشم تو عالم سیاه است نهادت پرده و دادت بسی هیل که تا نا اهل پیدا آید از اهل تو گر اهلیتی داری درین راه ز یک یک ذره می شو تا به درگاه ز پیشان گر نظر بر تو نبودی ز سوی تو سفر بر تو نبودی ولی چون نور پیشان رهبر تست چرا این کاهلی در جوهر تست ببین آخر اگر داری حضور ی که هر دم می رسد از یار نوری ز تو گر یار گیرد یک نظر باز به دیناری نبابی هیچ زنار اگر روشن کنی آیینه دل دری بگشایدت در سینه دل دری کان در چو بر دلبر گشاید فلک را پرده داری برنشاید تو را سه چیز می باید ز کونین بدانستن عمل کردن شدن عین چو علمت از عبادت بین گردد دلت آیینه کونین گردد

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش چهارم » بخش ۱ - المقالة الرابعه الا ای جان و دل را درد و دارو تو آن نوری که کم تمسسه نارو ز روزن های مشکاتی مشبک نشیمن کرده بر شاخی مبارک تو در مصباح تن مشکوة نوری ز نزدیکی که هستی دور دوری زجاجه بشکن و زیتت فروریز به نور کوکب دری درآویز ترا با مشرق و مغرب چه کارست که نور آسمان گردت حصار ست الا ای بلبل گویای اسرار ز صندوق جواهر بند بردار چو عیسی در سخن شیرین زفان شو صدف را بشکن و گوهر فشان شو به آواز خوش خود سر می افراز که در ابریشم و نی هست آواز خوش آوازی بلبل از تو بیش است که سرمست خوش آوازی خویش است ز شنوایی خود چندین بمخروش که بانگی بشنود ده میل خرگوش ز بینایی مدان این فر و فرهنگ که گنجشکی ببیند بیست فرسنگ ز بویایی ناقص نیز کم گوی که از یک میل موشی بشنود بوی ز وهم خود مدان خود را تزاید که آب از وهم خود بنمود هدهد تو گر بیشی از آن جمله از آنی که بس گویا و بس پاکیزه دانی الا ای قطره بالا گزیده ز دریای قدم بویی شنیده ز دریا گرچه بالایی گزیدی ولیکن در کمال خود رسیدی چو از دریا سوی بالا شدی تو صدف را لؤلؤی لالا شدی تو تو ناکرده سفر گوهر نگردی چو خاکستر شدی اخگر نگردی سفر کردی ز دریا سوی عنصر سفر ناکرده قطره کی شود در نخستین قطره باران سفر کرد و از آن پس قعر دریا پر گهر کرد به دریا گر گهر پنهان بماند گهر با خاک ره یکسان بماند ولی چون گوهر از دریا برآید ز زیر تشت پر زر با سرآید چو برگ تود از موضع سفر کرد ز دیبا و ز اطلس سر به در کرد سفر را گر نه این انجام بودی فلک را یک نفس آرام بودی سفر را گر چنین قدری نبودی مه نو از سفر بدر ی نبودی الا ای نیک یار تند مستیز دمی زین چارچوب طبع برخیز به پرواز جهان لامکان شو زمانی بی زمین و بی زمان شو که اندر لازمان صد سال و یک دم به پیشت هر دو یکسانند با هم دمی آنجایگه صد سال باشد ز استقبال و ماضی حال باشد ولیکن حال نبود در زمانی از آن معنی که نبود آسمانی نیابی انقضا ی دور دوران نبینی انقلاب چرخ گردان چو نور دیده باشد آسمان ها نباشد چون چنین ها آنچنان ها نه نقصان باشد آنجا نه کمالی نه ماضی و نه مستقبل نه حالی چو هست آن حضرت از هر دو جهان دور از آنست از زمان و از مکان دور بود در یک نفس مهدی و آدم نه آن یک بیش ازین نه این از آن کم چو حالی این زمین کردی بدل تو یکی بینی ابد را با ازل تو چو آنجا نه چه ونه چند باشد ازل را با ابد پیوند باشد یقین دانم که هر دو جز یکی نیست محقق را درین معنی شکی نیست الا یا مهره باز حقه پرداز نقاب از لعبت معنی برانداز مشعبد وار چابک دستی یی کن شرابی درکش و بدمستی یی کن به ز خاک آینه جان پاک بزدای تهی کن حقه را و پاک بنمای ز بند پیچ بر پیچ زمانه گرفتار آمدی در کنج خانه اگر تو روی بنمایی ز پرده بسوزی هفت چرخ سال خورده تو گنجی نه سپهر ت درمیانه برآی از چار دیوار زمانه طلسم و بند نیز نجات بشکن در و دهلیز موجودات بشکن تو گنجی لیک در بند طلسمی تو جانی لیک در زندان جسمی ازین زندان دنیا رخت برگیر به کلی دل ز بند سخت برگیر میان پارگین و آز ماندی نمی دانی که از چه باز ماندی تو معذوری که آگاهی نداری که اینجا آنچ می خواهی نداری چو از حق برگ رندان می نیابی عجب نبود اگر آن می نیابی الا یا مرغ حکمت دان زمانی چه خواهی یافت زین به آشیانی به پرواز معانی باز کن پر سرای هفت در را باز کن در چو بگذشتی ز چار و نه به پرواز ز خود بگذر به حق کن چشم خود باز چرا مغرور جای دیو گشتی تو دیوانه شدی کالیو گشتی چو میدانی که می باید شدن زود نه خواهد نیز روی آمدن بود چه خواهی کرد جای مکر و تلبیس ز دنیا بگذر و بگذار ابلیس بدان که اقطاع ابلیس است دنیا سرای مکر و تلبیس است دنیا سرای او بدو ده باز رفتی نظر بر پیشگاه انداز و رفتی چو نیست ابلیس را با جای تو کار تو نیز از جای او بگذر به هنجار چو زین گلخن بدان گلشن رسیدی همان انگار که این گلخن ندیدی نخستین در جهان قدس بخرام وزآن پس در جهان انس نه گام چو بر استبرق خضرا نشینی تو باشی جمله و خود را نبینی چو بگذشتی ز چندان پرده و دام به یک چندی شوی هادی بر آن بام شود چشمت به خورشید جهان باز شود بر تو در دریای جان باز چو تو هادی شدی در خود نگه کن بدان خود را و قصد بارگه کن که چون خود دان شوی حق دان شوی تو از آن پس زود در پیشان شوی تو اگر هستی حجابی پیشت آرد از آن حالت دمی با خویشت آرد چو هستی تو ننماید بر او ز خود بی خود بمانی بر در او دگر ره پرده ای در پیش آید خودی در بی خودی با خویش آید چو آگه شد شود لذت پدیدار ز شادی در خروش آید دگر بار چو پروانه بر آتش می زند خویش که تا هستی او برخیزد از پیش چو برخیزد حجاب هستی او دگر ره قوت آرد مستی او گهی افتان گهی خیزان بماند گهی بی جان گهی با جان بماند گهی در لذتی گه در فنا یی گهی در فرقتی گه در بقایی بگویم این سخن سرباز با تو که گه غم چیست گاهی ناز با تو قدم را با حدوث آویزشی نیست وگر آویزش ست آمیزشی نیست کنون ای آفتاب سایه پرورد که گفتت کز کنار دایه برگرد چو تو در عالم حادث شتابی ز نور عالم ثالث چه یابی الا ای مرغ بیرون آی ازین دام دمی در مرغزار خلد بخرام چو هستی بر دل اسرار گشته ز شاخ عشق برخوردار گشته بگردان روی از دیوار آخر فرو شو در پی اسرار آخر همی هر ذره از عالم که بینی اگر تو در پی آن می نشینی چنان پیدا شود آن ذره در راه که نوری گردد از انوار درگاه شود هر ذره ای چون آفتابی پدید آید حجابی از حجابی برون می آید از استار اسرار رهی دور و نهایت ناپدیدار نه هرگز هیچ کس پیشانش یابد نه هرگز غایت و پایانش یابد چنین گفته ست طاهر پاکباز ی که من چل سال ماندم در نیازی ز یک یک ذره سوی دوست راه است ولی بر چشم تو عالم سیاه است نهادت پرده و دادت بسی هیل که تا نا اهل پیدا آید از اهل تو گر اهلیتی داری درین راه ز یک یک ذره می شو تا به درگاه ز پیشان گر نظر بر تو نبودی ز سوی تو سفر بر تو نبودی ولی چون نور پیشان رهبر تست چرا این کاهلی در جوهر تست ببین آخر اگر داری حضور ی که هر دم می رسد از یار نوری ز تو گر یار گیرد یک نظر باز به دیناری نبابی هیچ زنار اگر روشن کنی آیینه دل دری بگشایدت در سینه دل دری کان در چو بر دلبر گشاید فلک را پرده داری برنشاید تو را سه چیز می باید ز کونین بدانستن عمل کردن شدن عین چو علمت از عبادت بین گردد دلت آیینه کونین گردد

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش پنجم » بخش ۱ - المقاله الخامسه دلا یک دم رها کن آب و گل را صلای عشق در ده اهل دل را ز نور عشق شمع جان برافروز زبور عشق از جانان درآموز چو زیر از عشق رمز راز می گوی چو بلبل بی زبان اسرار می گوی چو داود آیت سرگشتگان خوان زبور عشق بر آشفتگان خوان حدیث عشق ورد عاشقان ساز دل و جان در هوای عاشقان باز چو عود از عشق بر آتش همی سوز چو شمعی می گری و خوش همی سوز شراب عشق در جام خرد ریز وز آنجا جرعه بر جان خود ریز خرد چون مست شد نیزش مده صاف بگوشش باز نه تا کم زند لاف چوعشق آمد خرد را میل درکش بداغ عشق خود را نیل درکش خرد آبست و عشق آتش بصورت نسازد آب با آتش ضرورت خرد جز ظاهر دو جهان نه بیند ولیکن عشق جز جانان نه بیند خرد گنجشک دام ناتمامیست ولیکن عشق سیمرغ معانیست خرد دیباچه دیوان راغست ولیکن عشق دری شب چراغ است خرد نقد سرای کایناتست ولیکن عشق اکسیر حیاتست خرد زاهد نمای هر حوالیست ولیکن عشق شنگی لا ابالیست خرد بر دل دلی پر انتظارست ولیکن عشق در پیشان کار است خرد را خرقه تکلیف پوشند ولیکن عشق را تشریف پوشند خرد راه سخن آموز خواهد ولی عشق آه جان افروز خواهد خرد جان پرور جان ساز آمد ولی عشق آتش جان باز آمد خرد طفل است و عشق استاد کار است از این تا آن تفاوت بی شمار است دو آیینه است عشق و دل مقابل که هر دو روی در روی اند از اول میان هر دو یک پرده ست در پیش ولیکن نیست بی پرده یکی بیش ببین صورت در آبی بی کدورت که یک چیزست با هم آب و صورت ز دل تا عشق راهی نیست دشوار میان عشق و دل موییست مقدار جهان عشق دریاییست بی بن وگر موییست بر روید ز ناخن چو آید لشگر عشق از کمین گاه نماند عقل را از هیچ سو راه گریزان گردد از هر سوی ناکام چو عشق از در درآید عقل از بام کسی کز عشق در دریای ژرفست بداند کین چه کاری بس شگرفست فتوح راه عاشق دار بازیست تو پنداری مگر کین عشق بازیست عجایب جوهریست این عالم عشق که می گوید عرض باشد غم عشق که دیدست این عرض هرگز به کونین کزو یک عقل لایبقی زمانین جهان پر شحنه سلطان عشق است ز ماهی تا به ماه ایوان عشق است نشاید عشق را هر ناتوانی بباید کاملی و کاردانی شگرفی باید و پاکیزه بازی که آید از هر اندوهیش نازی درین دریای خون غرقه گشته جهان بی دوست بر وی حلقه گشته هزاران جام در زهر اوفتاده در آشامیده و ابرو گشاده هزاران تیر محکم خورده بر دل چو آهو می دود دو پای در گل نه او را زهره فریاد کردن نه ازجانان مجال یاد کردن اگر از وصل او یابد نشانی به هجران در گریزد هر زمانی که دارد تاب قرب وصل جانان چه سنجد شبنمی در پیش طوفان در آن دریا چنین قطره چه سنجد بر آن خورشید یک ذره چه سنجد بسی جانها در این یغما ببردند بکلی جان ما از ما ببردند به زیر پرده جانها آب کردند تن اندر خاک و خون پرتاب کردند به تنها راه بر جانها گرفتند به جانها ترک دورانها گرفتند جهانی گنج در چاهی نهادند جهانی کوه بر کاهی نهادند زمین و آسمان را در گشادند در ایثار جانها بر گشادند زمین و آسمان محسوس کردند جهان جاودان مدروس کردند ز تن راهی به دل بردند ناگاه ز دل راهی بجان آنگه به درگاه اساس چیزها بر هم نهادند وز آن پس نام آن عالم نهادند چو شد پرداخته چیزی گزیدند که آنرا عشق گفتند و شنیدند ترا این عشق آسان می نماید که بر قدر تو چندان می نماید علاج عشق اشک و صبر باید گل ارچه تازه باشد ابر باید خوشی عاشقان از اشک و صبرست همه سرسبزی بستان ز ابرست اگر عاشق نماندی در جدایی نبودی عشق را هرگز روایی اگر معشوق آسان دست دادی کجا این لذت پیوست دادی اگر در عشق نبود انتظاری نماند رونق معشوق باری دمی در انتظار همدم دل بسی خوشتر بود از ملک حاصل جوی اندوه عشق یار محرم بسی خوشتر ز شادی دو عالم دو عالم سایه خورشید عشق است دو گیتی حضرت جاوید عشق است نگردد ذره در هر دو عالم که تا نبود کمال عشق محرم به دست حکمت خود حق تعالی نهاد از بهر هر چیزی کمالی نبات و معدن و حیوان و افلاک میان باد و آب و آتش خاک همه در عشق می گردند از حال چه در وقت و چه در ماه و چه در سال کمال عشق حیوان خورد و شهوت کمال عشق انسان جاه و قوت کمال چرخ از رفتن به فرمان کمال چار گوهر چار ارکان کمال هر یک اقطاعیست در خور کزان اقطاع ننهد پای بر در کمال ذره ذره ذکر و تسبیح که عارف بشنود یک یک بتصریح کمال عارفان در نیستی هست کمال عاشقان در نیستی مست کمال انبیا جایی که جا نیست که گر کس داند آن جز حق روا نیست کمال قدسیان در قربت عشق کمال عشق هم در رتبت عشق ز اول تا به آخر پیچ بر پیچ کمالی گر نبودی هیچ بر هیچ کمالی گر نباشد پس چه دانند ز بی شوقی همه حیران بمانند طلب جستن کمال آمد درین راه دل دانا بود زین راز آگاه زسر تا بن چو زنجیریست یکسر رهی نزدیک دان زان یک به دیگر سر زنجیر در دست خداوند تعجب کن ببین کین چند در چند ز اعلا سوی اسفل می رود کار زهی قدرت زهی صنع جهاندار فرود آید چنانکش کار کارست بگرداند چنانکش اختیارست بلاشک اختیار اوست اعظم که نبود علتی در ما تقدم خداوندی که هرچیزی که او کرد ترا گر نیست نیکو او نکو کرد همه آفاق در عشق اند پویان درین وادی کمال عشق جویان چو کس را نیست در دل شوق آن عشق کجا یابند هرگز ذوق آن عشق فلک در عشق دل چون تیر دارد وز آن دیوانگی زنجیر دارد ملایک بسته زنجیری در افلاک از آن زنجیر می گردند بر خاک فرو می آید از حضرت خطابی فلک را می نماید انقلابی چو دیگر ناید از حضرت خطابش نه او ماند نه دور و انقلابش الا ای صوفی پیروزه خرقه به گردش خوش همی گردی به حلقه زهی حالت نگر از عشق پیوست که تا روز قیامت گردشت هست کمال عشق را شایسته تو شدن زین بند نتوانسته تو چو ما این بند مشکل برگشاییم بر قاضی به ادرگاه تو آییم به قوال افکنیم این خرقه خویش نگین گردیم اندر حلقهء خویش ورای بحر تو غواص گردیم تو عامی باشی و ما خاص گردیم وز آنجا هم به سوی فوق تازیم گهی زان شوق و گه زان ذوق تازیم در آن دریا به غواصی درآییم وز آن شادی بر قاضی درآییم همی آییم دم دم همچو اکنون بهر پرده چو مار از پوست بیرون ترا گر فسحتی باید ز عقبی تفکر کن دمی در سر دنیا نه در دنیا در اول خون بدی تو در آخر بین که زینجا چون شدی تو گهی آب و گهی خون و گهی شیر گهی کودک گهی برنا گهی پیر گهی سلطان دین گه پیر خمار گهی مردار می گه پیر اسرار هزاران پرده در دنیا گذشتی که تا از صورت و معنی بگشتی درآن وادی که آنرا عشق نامست مثالت پرده دنیا تمامست که داند کین چه اسرار نهانست سخن نیست این که نور عقل جانست اگر چشم دلت گردد بدین باز برون گیرد ز یک یک ذره صد راز همه ذرات عالم را درین کوی نه بیند یک نفس جز در روش روی همه در گردش اند و در روش هست تو بی چشمی و در تو این روش هست الا ای بی خبر از عشق بازی تو پنداری که هست این عشق بازی ترا چون نیست نقدی درخور دوست که آن را رونقی باشد بر دوست ازو می خواه تا دریا بباشی هم اندر خویش نابینا بباشی دلت در عشق بحری کن پر اسرار همه قعرش جواهر موجش انوار که تا چون رفتی آن بحر معانی براه آورد بر راهش فشانی چنین دریا کن آن ره را نثاری که تا نبود در این راهت غباری اگر جانت نثار راه او شد دو عالم در نثار تو فرو شد

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش پنجم » بخش ۱ - المقاله الخامسه دلا یک دم رها کن آب و گل را صلای عشق در ده اهل دل را ز نور عشق شمع جان برافروز زبور عشق از جانان درآموز چو زیر از عشق رمز راز می گوی چو بلبل بی زبان اسرار می گوی چو داود آیت سرگشتگان خوان زبور عشق بر آشفتگان خوان حدیث عشق ورد عاشقان ساز دل و جان در هوای عاشقان باز چو عود از عشق بر آتش همی سوز چو شمعی می گری و خوش همی سوز شراب عشق در جام خرد ریز وز آنجا جرعه بر جان خود ریز خرد چون مست شد نیزش مده صاف بگوشش باز نه تا کم زند لاف چوعشق آمد خرد را میل درکش بداغ عشق خود را نیل درکش خرد آبست و عشق آتش بصورت نسازد آب با آتش ضرورت خرد جز ظاهر دو جهان نه بیند ولیکن عشق جز جانان نه بیند خرد گنجشک دام ناتمامیست ولیکن عشق سیمرغ معانیست خرد دیباچه دیوان راغست ولیکن عشق دری شب چراغ است خرد نقد سرای کایناتست ولیکن عشق اکسیر حیاتست خرد زاهد نمای هر حوالیست ولیکن عشق شنگی لا ابالیست خرد بر دل دلی پر انتظارست ولیکن عشق در پیشان کار است خرد را خرقه تکلیف پوشند ولیکن عشق را تشریف پوشند خرد راه سخن آموز خواهد ولی عشق آه جان افروز خواهد خرد جان پرور جان ساز آمد ولی عشق آتش جان باز آمد خرد طفل است و عشق استاد کار است از این تا آن تفاوت بی شمار است دو آیینه است عشق و دل مقابل که هر دو روی در روی اند از اول میان هر دو یک پرده ست در پیش ولیکن نیست بی پرده یکی بیش ببین صورت در آبی بی کدورت که یک چیزست با هم آب و صورت ز دل تا عشق راهی نیست دشوار میان عشق و دل موییست مقدار جهان عشق دریاییست بی بن وگر موییست بر روید ز ناخن چو آید لشگر عشق از کمین گاه نماند عقل را از هیچ سو راه گریزان گردد از هر سوی ناکام چو عشق از در درآید عقل از بام کسی کز عشق در دریای ژرفست بداند کین چه کاری بس شگرفست فتوح راه عاشق دار بازیست تو پنداری مگر کین عشق بازیست عجایب جوهریست این عالم عشق که می گوید عرض باشد غم عشق که دیدست این عرض هرگز به کونین کزو یک عقل لایبقی زمانین جهان پر شحنه سلطان عشق است ز ماهی تا به ماه ایوان عشق است نشاید عشق را هر ناتوانی بباید کاملی و کاردانی شگرفی باید و پاکیزه بازی که آید از هر اندوهیش نازی درین دریای خون غرقه گشته جهان بی دوست بر وی حلقه گشته هزاران جام در زهر اوفتاده در آشامیده و ابرو گشاده هزاران تیر محکم خورده بر دل چو آهو می دود دو پای در گل نه او را زهره فریاد کردن نه ازجانان مجال یاد کردن اگر از وصل او یابد نشانی به هجران در گریزد هر زمانی که دارد تاب قرب وصل جانان چه سنجد شبنمی در پیش طوفان در آن دریا چنین قطره چه سنجد بر آن خورشید یک ذره چه سنجد بسی جانها در این یغما ببردند بکلی جان ما از ما ببردند به زیر پرده جانها آب کردند تن اندر خاک و خون پرتاب کردند به تنها راه بر جانها گرفتند به جانها ترک دورانها گرفتند جهانی گنج در چاهی نهادند جهانی کوه بر کاهی نهادند زمین و آسمان را در گشادند در ایثار جانها بر گشادند زمین و آسمان محسوس کردند جهان جاودان مدروس کردند ز تن راهی به دل بردند ناگاه ز دل راهی بجان آنگه به درگاه اساس چیزها بر هم نهادند وز آن پس نام آن عالم نهادند چو شد پرداخته چیزی گزیدند که آنرا عشق گفتند و شنیدند ترا این عشق آسان می نماید که بر قدر تو چندان می نماید علاج عشق اشک و صبر باید گل ارچه تازه باشد ابر باید خوشی عاشقان از اشک و صبرست همه سرسبزی بستان ز ابرست اگر عاشق نماندی در جدایی نبودی عشق را هرگز روایی اگر معشوق آسان دست دادی کجا این لذت پیوست دادی اگر در عشق نبود انتظاری نماند رونق معشوق باری دمی در انتظار همدم دل بسی خوشتر بود از ملک حاصل جوی اندوه عشق یار محرم بسی خوشتر ز شادی دو عالم دو عالم سایه خورشید عشق است دو گیتی حضرت جاوید عشق است نگردد ذره در هر دو عالم که تا نبود کمال عشق محرم به دست حکمت خود حق تعالی نهاد از بهر هر چیزی کمالی نبات و معدن و حیوان و افلاک میان باد و آب و آتش خاک همه در عشق می گردند از حال چه در وقت و چه در ماه و چه در سال کمال عشق حیوان خورد و شهوت کمال عشق انسان جاه و قوت کمال چرخ از رفتن به فرمان کمال چار گوهر چار ارکان کمال هر یک اقطاعیست در خور کزان اقطاع ننهد پای بر در کمال ذره ذره ذکر و تسبیح که عارف بشنود یک یک بتصریح کمال عارفان در نیستی هست کمال عاشقان در نیستی مست کمال انبیا جایی که جا نیست که گر کس داند آن جز حق روا نیست کمال قدسیان در قربت عشق کمال عشق هم در رتبت عشق ز اول تا به آخر پیچ بر پیچ کمالی گر نبودی هیچ بر هیچ کمالی گر نباشد پس چه دانند ز بی شوقی همه حیران بمانند طلب جستن کمال آمد درین راه دل دانا بود زین راز آگاه زسر تا بن چو زنجیریست یکسر رهی نزدیک دان زان یک به دیگر سر زنجیر در دست خداوند تعجب کن ببین کین چند در چند ز اعلا سوی اسفل می رود کار زهی قدرت زهی صنع جهاندار فرود آید چنانکش کار کارست بگرداند چنانکش اختیارست بلاشک اختیار اوست اعظم که نبود علتی در ما تقدم خداوندی که هرچیزی که او کرد ترا گر نیست نیکو او نکو کرد همه آفاق در عشق اند پویان درین وادی کمال عشق جویان چو کس را نیست در دل شوق آن عشق کجا یابند هرگز ذوق آن عشق فلک در عشق دل چون تیر دارد وز آن دیوانگی زنجیر دارد ملایک بسته زنجیری در افلاک از آن زنجیر می گردند بر خاک فرو می آید از حضرت خطابی فلک را می نماید انقلابی چو دیگر ناید از حضرت خطابش نه او ماند نه دور و انقلابش الا ای صوفی پیروزه خرقه به گردش خوش همی گردی به حلقه زهی حالت نگر از عشق پیوست که تا روز قیامت گردشت هست کمال عشق را شایسته تو شدن زین بند نتوانسته تو چو ما این بند مشکل برگشاییم بر قاضی به ادرگاه تو آییم به قوال افکنیم این خرقه خویش نگین گردیم اندر حلقهء خویش ورای بحر تو غواص گردیم تو عامی باشی و ما خاص گردیم وز آنجا هم به سوی فوق تازیم گهی زان شوق و گه زان ذوق تازیم در آن دریا به غواصی درآییم وز آن شادی بر قاضی درآییم همی آییم دم دم همچو اکنون بهر پرده چو مار از پوست بیرون ترا گر فسحتی باید ز عقبی تفکر کن دمی در سر دنیا نه در دنیا در اول خون بدی تو در آخر بین که زینجا چون شدی تو گهی آب و گهی خون و گهی شیر گهی کودک گهی برنا گهی پیر گهی سلطان دین گه پیر خمار گهی مردار می گه پیر اسرار هزاران پرده در دنیا گذشتی که تا از صورت و معنی بگشتی درآن وادی که آنرا عشق نامست مثالت پرده دنیا تمامست که داند کین چه اسرار نهانست سخن نیست این که نور عقل جانست اگر چشم دلت گردد بدین باز برون گیرد ز یک یک ذره صد راز همه ذرات عالم را درین کوی نه بیند یک نفس جز در روش روی همه در گردش اند و در روش هست تو بی چشمی و در تو این روش هست الا ای بی خبر از عشق بازی تو پنداری که هست این عشق بازی ترا چون نیست نقدی درخور دوست که آن را رونقی باشد بر دوست ازو می خواه تا دریا بباشی هم اندر خویش نابینا بباشی دلت در عشق بحری کن پر اسرار همه قعرش جواهر موجش انوار که تا چون رفتی آن بحر معانی براه آورد بر راهش فشانی چنین دریا کن آن ره را نثاری که تا نبود در این راهت غباری اگر جانت نثار راه او شد دو عالم در نثار تو فرو شد

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش پنجم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل رکویی زی نظام آورد آن پیر که پر زر کن مکن زنهار تقصیر نظامش گفت این رکوه بزرگست که در من می فتد گویی که گرگست ندارد گفت سودت پر زرش کن مکن نیمه ولیکن تا سرش کن گشادند آن دم از درجی یکی در که تا در رکوه کردند اندکی زر نه آن رکوه تهی بستد نه شد دور سته در دست او درمانده دستور به ده بار دگر زر کرد بیشش چو رکوه پر نبد می بود پیشش به آخر رکوه پر زر کرد او را ز پیش خود فراتر کرد او را چو صوفی زر ستد در حالت افتاد به نزدیک نظام آمد باستاد نثارش کرد بر سر رکوه زر چو شد رکوه تهی افکند بر در بدو گفتا نشستم روزگاری که تا فرق ترا آرم نثاری چو اندر خورد تو چیزی ندیدم ز تو بر تو فشاندم وارهیدم ز تو زر هم برای تو پذیرم ز تو گیرم زر و بر تو نگیرم عزیزا چون تو نقد آن نداری که سلطان را نثاری درخور آری ز حق می خواه جانت را معانی که تا هرچت دهد بر وی فشانی چه دولت بیش از آن دانی گدا را که جانی برفشاند پادشا را منم در عشق سرگردان بمانده ز خود بی خود شده حیران بمانده میان خواب و بیداریم حالیست که جانم را در آن حد کمالیست اگر آن دم نبودی حاصل من تهی کردی از آن دم دم دل من دلم را از جهان لذت جز آن نیست چه می گویم که آن دم از جهان نیست کسی کاو نیست عاشق آدمی نیست که او را با چنان همدم دمی نیست اگر در اصل کار آن دم نبودی وجود آدم و عالم نبودی دمی کآن از سر عشق است جان را بدان دم زندگی دانم جهان را زهی عطار در اسرار راندن مسلم شد ترا گوهر فشاندن عنان را باز کش از راه اسرار که ره دورست و مرکب نیست رهوار عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۱ - المقاله السادسه تو دریا بین اگر چشم تو بیناست که عالم نیست عالم کفک دریاست خیالست این همه عالم بیندیش مبین آخر خیالی را از این پیش تو یا دیوانه یا آشفته باشی که چندین در خیالی خفته باشی تو چو مردان بازی خیالی شده بالغ چو طفلی در جوالی پری در شیشه دین کار طفل است که بالغ بی خیال علو و سفل است هلا بشنو ز اوج عرش اسرار که نیست ای خواجه اندر دار دیار هر آن حرفی که دیدی هیچ آمد ولی در چشم تو پر پیچ آمد همین حرفی که آن پیچی ندارد الف بود و الف هیچی ندارد چه خوانی ابجد این کار چندین که ابجد راست الف حرف نخستین الف هیچی ز اول آخرش لا ز ابجد تا ضظغلا لا و سودا اگر صد راه گیری ابجد از سر میان هیچ و لایی مانده بر در تو می گویی که مرد مرد رستم برو کز رخش آید کار رستم عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل چنین گفت آن عزیزی بادیانت که تا حق عرضه دادست این امانت زمین و آسمان زان در رمیدست که بار عهده آن سخت دیدست تو تنها آمدی تا آن کشی تو از آن ترسم که خط در جان کشی تو اگر اینست امانت ای همه ننگ بسی این به کشد ازتو خری لنگ اگر بی سر شوی این سر بدانی وگرنه گربه از چند خوانی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش پنجم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل رکویی زی نظام آورد آن پیر که پر زر کن مکن زنهار تقصیر نظامش گفت این رکوه بزرگست که در من می فتد گویی که گرگست ندارد گفت سودت پر زرش کن مکن نیمه ولیکن تا سرش کن گشادند آن دم از درجی یکی در که تا در رکوه کردند اندکی زر نه آن رکوه تهی بستد نه شد دور سته در دست او درمانده دستور به ده بار دگر زر کرد بیشش چو رکوه پر نبد می بود پیشش به آخر رکوه پر زر کرد او را ز پیش خود فراتر کرد او را چو صوفی زر ستد در حالت افتاد به نزدیک نظام آمد باستاد نثارش کرد بر سر رکوه زر چو شد رکوه تهی افکند بر در بدو گفتا نشستم روزگاری که تا فرق ترا آرم نثاری چو اندر خورد تو چیزی ندیدم ز تو بر تو فشاندم وارهیدم ز تو زر هم برای تو پذیرم ز تو گیرم زر و بر تو نگیرم عزیزا چون تو نقد آن نداری که سلطان را نثاری درخور آری ز حق می خواه جانت را معانی که تا هرچت دهد بر وی فشانی چه دولت بیش از آن دانی گدا را که جانی برفشاند پادشا را منم در عشق سرگردان بمانده ز خود بی خود شده حیران بمانده میان خواب و بیداریم حالیست که جانم را در آن حد کمالیست اگر آن دم نبودی حاصل من تهی کردی از آن دم دم دل من دلم را از جهان لذت جز آن نیست چه می گویم که آن دم از جهان نیست کسی کاو نیست عاشق آدمی نیست که او را با چنان همدم دمی نیست اگر در اصل کار آن دم نبودی وجود آدم و عالم نبودی دمی کآن از سر عشق است جان را بدان دم زندگی دانم جهان را زهی عطار در اسرار راندن مسلم شد ترا گوهر فشاندن عنان را باز کش از راه اسرار که ره دورست و مرکب نیست رهوار عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۱ - المقاله السادسه تو دریا بین اگر چشم تو بیناست که عالم نیست عالم کفک دریاست خیالست این همه عالم بیندیش مبین آخر خیالی را از این پیش تو یا دیوانه یا آشفته باشی که چندین در خیالی خفته باشی تو چو مردان بازی خیالی شده بالغ چو طفلی در جوالی پری در شیشه دین کار طفل است که بالغ بی خیال علو و سفل است هلا بشنو ز اوج عرش اسرار که نیست ای خواجه اندر دار دیار هر آن حرفی که دیدی هیچ آمد ولی در چشم تو پر پیچ آمد همین حرفی که آن پیچی ندارد الف بود و الف هیچی ندارد چه خوانی ابجد این کار چندین که ابجد راست الف حرف نخستین الف هیچی ز اول آخرش لا ز ابجد تا ضظغلا لا و سودا اگر صد راه گیری ابجد از سر میان هیچ و لایی مانده بر در تو می گویی که مرد مرد رستم برو کز رخش آید کار رستم عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل چنین گفت آن عزیزی بادیانت که تا حق عرضه دادست این امانت زمین و آسمان زان در رمیدست که بار عهده آن سخت دیدست تو تنها آمدی تا آن کشی تو از آن ترسم که خط در جان کشی تو اگر اینست امانت ای همه ننگ بسی این به کشد ازتو خری لنگ اگر بی سر شوی این سر بدانی وگرنه گربه از چند خوانی

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل بشب حلاج را دیدند در خواب بریده سر بکف با جام جلاب بدو گفتند چونی سر بریده بگو تا چیست این جام گزیده چنین گفت او که سلطان نکونام بدست سر بریده می دهد جام کسی این جام معنی می کند نوش که کردست او سر خود را فراموش نخستین جسم خود در اسم درباز پس آنگه جان زبعد اسم درباز چنان در اسم او کن جسم پنهان که می گردد الف در بسم پنهان چو جسمت رفت جان را کن مصفا برآی ازجان و گم شو در مسما یکی دریاست زو علم گرفته همه موجش دل آدم گرفته کجا این موج دریا می نشیند که دریا چیست در ما می نشیند مرا باید که جان و تن بماند وگر هر دو بماند من نماند من و تو یک من زهرست در کار که ز آن یک جو شده کوهی نگوسار عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل به ناموسی قوی می رفت آن شاه یکی را دید خوش بنشسته در راه بدو گفت ای نشسته بر زمین خوش تو می خواهی که من باشی چنین خوش چنان گفتا که من روشن نباشم من آن خواهم که اصلا من نباشم هر آن گاهی که در تو من نماند دوی در راه جان و تن نماند اگر جان و تنت روشن شود زود تنت جان گردد و جان تن شود زود چو پشت آینه است آن تیرگی تن ولی جان روی آینه ست روشن چو بزدایند پشت آینه پاک شود هر دو یکی چه پاک و چه خاک چو فردا روی ها بعضی سیاه است نه بعضی روی ها مانند ماه است چو پشت آینه چون روی گردد یکی باشد اگر صد سوی گردد کسی هرگز نگفت از دور آدم مثال حشر تن به زین به عالم ز حشرت نکته روشن بگویم تو بشنو تا منت بی من بگویم همه جسم تو هم امروز معنا ست که جسم اینجا نماند زانکه دنیا ست ولی چون جسم بند جان گشاید همه جسم تو اینجا جان نماید همین جسمت بود اما منور وگر بی طاعتی از جسم مگذر شود معنی باطن جمله ظاهر بلاشک این بود تبلی السرایر محمد را چو جان تن بود و تن جان سوی معراج شد با این و با آن اگر گویی که تن دیدم که خاک ست تن خاکی چگونه جان پاک ست جوابت گویم اندر گور بنگر تو خود کوری که گفت ای کور بنگر به چشمت گور خشت و خاک دره ست به چشم دیگری روضه ست و حفره ست کسی کاو روضه داند دید خاکی چرا تن را نخواند جان پاکی ولی تا در زمان و در مکانی نیاری دید هرگز تن به جانی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل بشب حلاج را دیدند در خواب بریده سر بکف با جام جلاب بدو گفتند چونی سر بریده بگو تا چیست این جام گزیده چنین گفت او که سلطان نکونام بدست سر بریده می دهد جام کسی این جام معنی می کند نوش که کردست او سر خود را فراموش نخستین جسم خود در اسم درباز پس آنگه جان زبعد اسم درباز چنان در اسم او کن جسم پنهان که می گردد الف در بسم پنهان چو جسمت رفت جان را کن مصفا برآی ازجان و گم شو در مسما یکی دریاست زو علم گرفته همه موجش دل آدم گرفته کجا این موج دریا می نشیند که دریا چیست در ما می نشیند مرا باید که جان و تن بماند وگر هر دو بماند من نماند من و تو یک من زهرست در کار که ز آن یک جو شده کوهی نگوسار عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل به ناموسی قوی می رفت آن شاه یکی را دید خوش بنشسته در راه بدو گفت ای نشسته بر زمین خوش تو می خواهی که من باشی چنین خوش چنان گفتا که من روشن نباشم من آن خواهم که اصلا من نباشم هر آن گاهی که در تو من نماند دوی در راه جان و تن نماند اگر جان و تنت روشن شود زود تنت جان گردد و جان تن شود زود چو پشت آینه است آن تیرگی تن ولی جان روی آینه ست روشن چو بزدایند پشت آینه پاک شود هر دو یکی چه پاک و چه خاک چو فردا روی ها بعضی سیاه است نه بعضی روی ها مانند ماه است چو پشت آینه چون روی گردد یکی باشد اگر صد سوی گردد کسی هرگز نگفت از دور آدم مثال حشر تن به زین به عالم ز حشرت نکته روشن بگویم تو بشنو تا منت بی من بگویم همه جسم تو هم امروز معنا ست که جسم اینجا نماند زانکه دنیا ست ولی چون جسم بند جان گشاید همه جسم تو اینجا جان نماید همین جسمت بود اما منور وگر بی طاعتی از جسم مگذر شود معنی باطن جمله ظاهر بلاشک این بود تبلی السرایر محمد را چو جان تن بود و تن جان سوی معراج شد با این و با آن اگر گویی که تن دیدم که خاک ست تن خاکی چگونه جان پاک ست جوابت گویم اندر گور بنگر تو خود کوری که گفت ای کور بنگر به چشمت گور خشت و خاک دره ست به چشم دیگری روضه ست و حفره ست کسی کاو روضه داند دید خاکی چرا تن را نخواند جان پاکی ولی تا در زمان و در مکانی نیاری دید هرگز تن به جانی

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل بپرسید از علی مردی دل افروز که باشد در بهشت ای شیر حق روز نباشد گفت روز خرم آنجا از آن معنی که شب نبود هم آنجا نه شمسی باشد و نه زمهریری نه مظلم بینی آنجا نه منیری همین اجسام کاینجا باشد امروز همین اجسام باشد عالم افروز چو پشت آینه ست اجسام اینجا شود چون روی آیینه مصفا عمر اینجا عمر آنجا سراجست بلال ابنوسین همچو عاجست چو مغز پای بوبکر و عمر را توان دیدن چنان کاینجا قمر را چو سیبی راکه اندر خلد بشکافت توانی در میانش حور عین یافت چه باشد گر تن تو نور باشد همه ذرات عالم حور باشد چو در چشم آیدت چون ماه نوری چرا ناید در آن هر ذره حوری نه سید گفت کین دم شد پدیدار بهشت و دوزخم زین پاره دیوار چو خورد اندر نماز انگور جنت چرا دایم ندید او حور جنت نه سید گفت خلد و نار کونین بتو نزدیک تر از بند نعلین بهشتی دان تو از قول پیمبر ز حد حجره او تا به منبر چو او را دیدهء جبریل بین بود بهشتش لاجرم اندر زمین بود وضو اینجا وضو آنجایگه نور جماد اینجا جماد آن جایگه حور چو تو بیننده گور و زمینی زمین جز روضه و حفره نبینی ببینی گر ترا آن چشم باز است که پیغامبر بگور اندر نماز است ترا این آب خوش خوش می نماید پری را آبت آتش می نماید چگونه شرح جسم و جان دهم من که جان و جسم را یکسان نهم من زنی کامروز پیر و ناتوانست چو آنجا رفت بکر است و جوانست نیارد مرد ریش آنجا بره برد که نتوان باد ریش آنجایگه برد کسی کاینجا بود در کین و در زور کنندش حشر اندر صورت مور عوان آنجا سگی خیزد چو آذر سگ و بلعام در صورت برابر یک آیینه ست جسم و جان درویش به حکمت می نماید از دو رویش اگر زین سو نماید جسم باشد وز آن سو جان پاکش اسم باشد عزیزا تو چه دانی خویشتن را طلسمی بوالعجب دان جان و تن را بهشت از نور تو زینت پذیرد که بی اعمال تو زینت نگیرد

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل بپرسید از علی مردی دل افروز که باشد در بهشت ای شیر حق روز نباشد گفت روز خرم آنجا از آن معنی که شب نبود هم آنجا نه شمسی باشد و نه زمهریری نه مظلم بینی آنجا نه منیری همین اجسام کاینجا باشد امروز همین اجسام باشد عالم افروز چو پشت آینه ست اجسام اینجا شود چون روی آیینه مصفا عمر اینجا عمر آنجا سراجست بلال ابنوسین همچو عاجست چو مغز پای بوبکر و عمر را توان دیدن چنان کاینجا قمر را چو سیبی راکه اندر خلد بشکافت توانی در میانش حور عین یافت چه باشد گر تن تو نور باشد همه ذرات عالم حور باشد چو در چشم آیدت چون ماه نوری چرا ناید در آن هر ذره حوری نه سید گفت کین دم شد پدیدار بهشت و دوزخم زین پاره دیوار چو خورد اندر نماز انگور جنت چرا دایم ندید او حور جنت نه سید گفت خلد و نار کونین بتو نزدیک تر از بند نعلین بهشتی دان تو از قول پیمبر ز حد حجره او تا به منبر چو او را دیدهء جبریل بین بود بهشتش لاجرم اندر زمین بود وضو اینجا وضو آنجایگه نور جماد اینجا جماد آن جایگه حور چو تو بیننده گور و زمینی زمین جز روضه و حفره نبینی ببینی گر ترا آن چشم باز است که پیغامبر بگور اندر نماز است ترا این آب خوش خوش می نماید پری را آبت آتش می نماید چگونه شرح جسم و جان دهم من که جان و جسم را یکسان نهم من زنی کامروز پیر و ناتوانست چو آنجا رفت بکر است و جوانست نیارد مرد ریش آنجا بره برد که نتوان باد ریش آنجایگه برد کسی کاینجا بود در کین و در زور کنندش حشر اندر صورت مور عوان آنجا سگی خیزد چو آذر سگ و بلعام در صورت برابر یک آیینه ست جسم و جان درویش به حکمت می نماید از دو رویش اگر زین سو نماید جسم باشد وز آن سو جان پاکش اسم باشد عزیزا تو چه دانی خویشتن را طلسمی بوالعجب دان جان و تن را بهشت از نور تو زینت پذیرد که بی اعمال تو زینت نگیرد

%0
10 Bölüm