Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش دهم » مناجاة دیوانه با حق تعالی بصحرا در یکی دیوانه بودی که چون دیوانگیش اندر ربودی بسوی آسمان کردی نگاهی بدرد دل بگفتی یا الهی ترا گر دوست داری نیست پیشه ولی من دوستت دارم همیشه ترا گرچه بود چون من بسی دوست بجز تو من نمی دارم کسی دوست چگونه گویمت ای عالم افروز که یک دم دوستی از من درآموز چنان می زی که هر دم صد جهان جمع ز شوق او چو پروانه ست زان شمع اگرچه نه بعلت می توان یافت ولیکن هم بدولت می توان یافت اگر یک ذره دولت کارگر شد به سوی آفتابت راهبر شد عطار » الهی نامه » بخش دهم » گفتار شیخ در درآمدن دولت به شیخی گفت مردی کای نکوکار چه خواهی کرد اگر دولت بود یار چنین گفت او که گر دولت درآید بگوید آنچه شاید و آنچه باید هر آنکس را که دولت یار باشد همان دولت درو در کار باشد عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » المقالة الحادی عشر پسر گفتش اگر در جاه باشم چرا آشفته و گمراه باشم چو من در اعتدالی جاه جویم مکن منعم اگر این راه جویم اگر اندک بود در جاه میلم غرور جاه نرباید چو سیلم عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » جواب پدر پدر گفتش چه گر اندک بود جاه کزان اندک بسی مانی تو در چاه دگر ره گر بطاعت بنگری باز ترا حالی حجابی افتد آغاز چو از طاعت حجابی پیشت آید حجاب از جاه جستن بیشت آید عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت آن مرد که در بادیه تجرید می‬کرد بزرگی بود از اصحاب توحید که شد در بادیه عمری بتجرید نه با خود دلو و ابریق و رسن داشت نه آب و زاد ره با خویشتن داشت بآخر در ره آمد چون غریبان نهاده پاره نان در گریبان گهی بوییدی آن نان گه گرفتی گهی چون عاجزان لختی بخفتی یکی گفتش که چون بودت چنین زیست چنین بیچاره چون گشتی سبب چیست ببوی پاره نان هر زمان تو چنین چون گشتی آخر آنچنان تو چنین گفت او کزان شیوه بدردم کفارت می کنم آنرا که کردم که چون تجرید من پندار بودست غرور و غفلتم بسیار بودست ز من آن جمله دعوی بود دعوی کنون چون ذره در تافت معنی مرا داد از غرور خویش توبه کنون هر ساعت افزون بیش توبه برون حق بچیزی زنده بودن کجا باشد دلیل بنده بودن به چیزی دون حق گر زنده باشی بقطع آن چیز را تو بنده باشی بمویی گر ترا پیوند باشد هنوزت قدر مویی بند باشد تو می باید که کل برخیزی از پیش بهر دم می در افزایی تو در خویش چو می دانی که ناکامست مرگت چرا نبود بمرگ خویش برگت نه سر سبزتر از برگ برخیز بلرز وزرد شو وزهم فرو ریز بدین در گر بخواهی اوفتادن سرافرازیت ازین خواهد گشادن بدین در گر بیفتی چون خرابی چنان خیزی که گردی آفتابی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش دهم » مناجاة دیوانه با حق تعالی بصحرا در یکی دیوانه بودی که چون دیوانگیش اندر ربودی بسوی آسمان کردی نگاهی بدرد دل بگفتی یا الهی ترا گر دوست داری نیست پیشه ولی من دوستت دارم همیشه ترا گرچه بود چون من بسی دوست بجز تو من نمی دارم کسی دوست چگونه گویمت ای عالم افروز که یک دم دوستی از من درآموز چنان می زی که هر دم صد جهان جمع ز شوق او چو پروانه ست زان شمع اگرچه نه بعلت می توان یافت ولیکن هم بدولت می توان یافت اگر یک ذره دولت کارگر شد به سوی آفتابت راهبر شد عطار » الهی نامه » بخش دهم » گفتار شیخ در درآمدن دولت به شیخی گفت مردی کای نکوکار چه خواهی کرد اگر دولت بود یار چنین گفت او که گر دولت درآید بگوید آنچه شاید و آنچه باید هر آنکس را که دولت یار باشد همان دولت درو در کار باشد عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » المقالة الحادی عشر پسر گفتش اگر در جاه باشم چرا آشفته و گمراه باشم چو من در اعتدالی جاه جویم مکن منعم اگر این راه جویم اگر اندک بود در جاه میلم غرور جاه نرباید چو سیلم عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » جواب پدر پدر گفتش چه گر اندک بود جاه کزان اندک بسی مانی تو در چاه دگر ره گر بطاعت بنگری باز ترا حالی حجابی افتد آغاز چو از طاعت حجابی پیشت آید حجاب از جاه جستن بیشت آید عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت آن مرد که در بادیه تجرید می‬کرد بزرگی بود از اصحاب توحید که شد در بادیه عمری بتجرید نه با خود دلو و ابریق و رسن داشت نه آب و زاد ره با خویشتن داشت بآخر در ره آمد چون غریبان نهاده پاره نان در گریبان گهی بوییدی آن نان گه گرفتی گهی چون عاجزان لختی بخفتی یکی گفتش که چون بودت چنین زیست چنین بیچاره چون گشتی سبب چیست ببوی پاره نان هر زمان تو چنین چون گشتی آخر آنچنان تو چنین گفت او کزان شیوه بدردم کفارت می کنم آنرا که کردم که چون تجرید من پندار بودست غرور و غفلتم بسیار بودست ز من آن جمله دعوی بود دعوی کنون چون ذره در تافت معنی مرا داد از غرور خویش توبه کنون هر ساعت افزون بیش توبه برون حق بچیزی زنده بودن کجا باشد دلیل بنده بودن به چیزی دون حق گر زنده باشی بقطع آن چیز را تو بنده باشی بمویی گر ترا پیوند باشد هنوزت قدر مویی بند باشد تو می باید که کل برخیزی از پیش بهر دم می در افزایی تو در خویش چو می دانی که ناکامست مرگت چرا نبود بمرگ خویش برگت نه سر سبزتر از برگ برخیز بلرز وزرد شو وزهم فرو ریز بدین در گر بخواهی اوفتادن سرافرازیت ازین خواهد گشادن بدین در گر بیفتی چون خرابی چنان خیزی که گردی آفتابی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت آن دیوانه که تابوتی دید یکی تابوت می بردند بر دست بدید از دور آن دیوانه مست یکی را گفت این مرده که بودست که ناگه شیر مرگش در ربودست بدو گفتند ای مجنون پر شور جوانی بود کشتی گیر پر زور بدیشان گفت دیوانه که برنا اگرچه بود در کشتی توانا ولیکن می ندانست آن جگرسوز که ناگه باکه در کشتی شد امروز حریفی بس تواناش اوفتادست بقوت بی محاباش اوفتادست چنان در خاکش افکندست و در خون که دیگر برنخواهد خاست اکنون ولی الحمدلله می توان کرد که جایی می توان دید این جوانمرد چو چاره نیسب ز افتادن کسی را بدین دریا درافتادن بسی را تو گر اینجا در افتی جان نداری چو در برخاستن ایمان نداری خوش آمد عالمت افراختی بال فرو بردی بدین مردار چنگال تو این ده نه گرفتی نه خریدی همان انگار کین ده را ندیدی نیاید هیچ عاقل در جهانی که بر مردم سرآید در زمانی چرا جانت بعالم باز بستست که این عالم بیک دم باز بستست جهان آنست گر تو مرد آنی شوی آنجا که هستی آن جهانی عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت گفتار پیغامبر در طفل نوزاد چنین گفته ست با یاران پیمبر که آن طفلی که می زاید زمادر چو بر روی زمین افکنده گردد بغایت عاجز و گرینده گردد ولی چون روشنی این جهان دید فراخی زمین و آسمان دید نخواهد او رحم هرگز دگر بار نگردد نیز در ظلمت گرفتار کسی کز بند این تنگ آشیان رفت بصحرای فراخ آن جهان رفت بعینه حال آن کس همچنانست که او را از رحم قصد جهانست چنان کان طفل آمد در جهانی نخواهد با شکم رفتن زمانی ز دنیا هر که سوی آن جهان شد بگفتم حال طفلت همچنان شد دلا چون نیست جانت این جهانی بر آتش نه جهان گر مرد جانی اگر قلبت نخواهد برد ره پیش چگونه ره بری در قالب خویش که گر راهی به پیشان می توان برد یقین می دان که از جان می توان برد درون دیر دل خلوتگهی ساز وزان خلوة به سوی حق رهی ساز اگر کاری کنی همرنگ جان کن مکن آن بر سر چوبی نهان کن تو گر جامه بگردانی روا نیست که او دوزد بدست تو قبا نیست ولیکن گر توانی همچو مردان ز جامه درگذر جان را بگردان عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت حسن و حسین رضی الله عنهما حسن می شد حسینش بود همبر بجیحون چون رسیدند آن دو سرور حسن چون بنگریست او را نمی یافت گهی از پس گهی از پیش بشتافت بآخر زان سوی جیحونش می دید مقام از خویشتن افزونش می دید بدو گفت ای حبیب و مرد درگاه ز من آموختی آخر تو این راه چنین برآب چون بشتافتی تو بچه چیز این کرامت یافتی تو حسینش گفت ای استاد مطلق بدان این یافتم من در ره حق که دل کردن سفیدم بود پیشه ترا کاغذ سیه کردن همیشه اگر دل را بگردانی چو مردان شود خورشید عشقت چرخ گردان دلی فارغ ز تشبیه وز تعطیل مبرا از همه تبدیل و تمثیل زمانی کل شده در قدس پاکی زمانی آمده در قید خاکی گهی با خود گهی بیخود دو حالش که تا هم زین بود هم زان کالش

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت آن دیوانه که تابوتی دید یکی تابوت می بردند بر دست بدید از دور آن دیوانه مست یکی را گفت این مرده که بودست که ناگه شیر مرگش در ربودست بدو گفتند ای مجنون پر شور جوانی بود کشتی گیر پر زور بدیشان گفت دیوانه که برنا اگرچه بود در کشتی توانا ولیکن می ندانست آن جگرسوز که ناگه باکه در کشتی شد امروز حریفی بس تواناش اوفتادست بقوت بی محاباش اوفتادست چنان در خاکش افکندست و در خون که دیگر برنخواهد خاست اکنون ولی الحمدلله می توان کرد که جایی می توان دید این جوانمرد چو چاره نیسب ز افتادن کسی را بدین دریا درافتادن بسی را تو گر اینجا در افتی جان نداری چو در برخاستن ایمان نداری خوش آمد عالمت افراختی بال فرو بردی بدین مردار چنگال تو این ده نه گرفتی نه خریدی همان انگار کین ده را ندیدی نیاید هیچ عاقل در جهانی که بر مردم سرآید در زمانی چرا جانت بعالم باز بستست که این عالم بیک دم باز بستست جهان آنست گر تو مرد آنی شوی آنجا که هستی آن جهانی عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت گفتار پیغامبر در طفل نوزاد چنین گفته ست با یاران پیمبر که آن طفلی که می زاید زمادر چو بر روی زمین افکنده گردد بغایت عاجز و گرینده گردد ولی چون روشنی این جهان دید فراخی زمین و آسمان دید نخواهد او رحم هرگز دگر بار نگردد نیز در ظلمت گرفتار کسی کز بند این تنگ آشیان رفت بصحرای فراخ آن جهان رفت بعینه حال آن کس همچنانست که او را از رحم قصد جهانست چنان کان طفل آمد در جهانی نخواهد با شکم رفتن زمانی ز دنیا هر که سوی آن جهان شد بگفتم حال طفلت همچنان شد دلا چون نیست جانت این جهانی بر آتش نه جهان گر مرد جانی اگر قلبت نخواهد برد ره پیش چگونه ره بری در قالب خویش که گر راهی به پیشان می توان برد یقین می دان که از جان می توان برد درون دیر دل خلوتگهی ساز وزان خلوة به سوی حق رهی ساز اگر کاری کنی همرنگ جان کن مکن آن بر سر چوبی نهان کن تو گر جامه بگردانی روا نیست که او دوزد بدست تو قبا نیست ولیکن گر توانی همچو مردان ز جامه درگذر جان را بگردان عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت حسن و حسین رضی الله عنهما حسن می شد حسینش بود همبر بجیحون چون رسیدند آن دو سرور حسن چون بنگریست او را نمی یافت گهی از پس گهی از پیش بشتافت بآخر زان سوی جیحونش می دید مقام از خویشتن افزونش می دید بدو گفت ای حبیب و مرد درگاه ز من آموختی آخر تو این راه چنین برآب چون بشتافتی تو بچه چیز این کرامت یافتی تو حسینش گفت ای استاد مطلق بدان این یافتم من در ره حق که دل کردن سفیدم بود پیشه ترا کاغذ سیه کردن همیشه اگر دل را بگردانی چو مردان شود خورشید عشقت چرخ گردان دلی فارغ ز تشبیه وز تعطیل مبرا از همه تبدیل و تمثیل زمانی کل شده در قدس پاکی زمانی آمده در قید خاکی گهی با خود گهی بیخود دو حالش که تا هم زین بود هم زان کالش

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت شبلی با سائل رحمه الله مگر شبلی به مجلس بود یک روز یکی پرسید ازو کای عالم افروز بگو تا کیست عارف گفت آنست که گر در پیش او هر دو جهان است به یک موی مژه برگیرد از جای که عارف آورد هم بیش ازین پای یکی پرسید ازو روزی دگربار که عارف کیست ای استاد اسرار چنین گفت او که عارف ناتوانی که نارد تاب این دنیا زمانی یکی برجست و گفت ای عالم افروز تو عارف را چنین گفتی فلان روز کنون امروز می گویی چنین تو تناقض می نهی در راه دین تو جوابی داد شبلی روشن آن روز که ای سایل نبودم من من آن روز ولی چون من منم امروز عاشق ازین بهتر جوابت نیست صادق هر آنکو یک جهت بیند جمالی نباشد دیدن او را کمالی بباید دید نیکی و بدی هم مقامات خودی و بی خودی هم ولی چون آن همه پیوسته بینی بد و نیکش همه در بسته بینی اگر بینی بدی نیکو بود آن برای آنکه آن از او بود آن ز معشوقت مبین عضوی بریده به هم پیوسته بین چون اهل دیده ز یک عضوش مشو از دست زنهار که هفت اندام باید دید هموار که چون هم خانه و هم سقف بینی جهانی عشق بر خود وقف بینی عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت سلطان محمود با ایاز در گرمابه مگر روزی ایاز سیم اندام چو جانها سوخت تنها شد بحمام رفیقی گفت با محمود پیروز که محبوبت بحمامست امروز چو شه را این سخن در گوش آمد چو دریایی دلش در جوش آمد چو مردی حال کرده شاه عالی سوی حمام شد خالی و حالی بدید القصه روی آن پری وش وزو دیوار گرمابه پر آتش ز عکس صورتش دیوار حمام همه رقاص گشته از در و بام چو خسرو حسن سر تا پای او دید همه جان وقف یک یک جای او دید دلش چون ماهیی بر تابه افتاد وزان آتش دران گرمابه افتاد ایاز افتاد در پایش که ای شاه چه افتادت بگو امروز در راه که عقل تو که عقلی بود کامل چنان عقلی چو عقلی گشت زایل شهش گفتا چو رویت در نظر بود ز یک یک بند تو دل بیخبر بود کنون چون دیده آمد بنده بندت شدم چون بند بندت مستمندت مرا از عشق رویت جان همی سوخت کنون صد آتش دیگر برافروخت چو یک یک بندت آمد دلنوازم کنون من با کدامین عشق بازم دلا معشوق را در جان نشان تو نثارش کن ز چشم در فشان تو چو او بنشست بر تخت دل تو بینداخت آن همه رخت دل تو تو از شادی او از جای میرو گهی بر سر گهی بر پای میرو تماشا می کن و می خور جهانی که تو خوردی جهانی هر زمانی ولی گر خلق گرد آید هزاران کنند از جهل بر تو تیرباران چو معشوق تو با تو در حضورست اگر آهی کنی از کار دورست

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت شبلی با سائل رحمه الله مگر شبلی به مجلس بود یک روز یکی پرسید ازو کای عالم افروز بگو تا کیست عارف گفت آنست که گر در پیش او هر دو جهان است به یک موی مژه برگیرد از جای که عارف آورد هم بیش ازین پای یکی پرسید ازو روزی دگربار که عارف کیست ای استاد اسرار چنین گفت او که عارف ناتوانی که نارد تاب این دنیا زمانی یکی برجست و گفت ای عالم افروز تو عارف را چنین گفتی فلان روز کنون امروز می گویی چنین تو تناقض می نهی در راه دین تو جوابی داد شبلی روشن آن روز که ای سایل نبودم من من آن روز ولی چون من منم امروز عاشق ازین بهتر جوابت نیست صادق هر آنکو یک جهت بیند جمالی نباشد دیدن او را کمالی بباید دید نیکی و بدی هم مقامات خودی و بی خودی هم ولی چون آن همه پیوسته بینی بد و نیکش همه در بسته بینی اگر بینی بدی نیکو بود آن برای آنکه آن از او بود آن ز معشوقت مبین عضوی بریده به هم پیوسته بین چون اهل دیده ز یک عضوش مشو از دست زنهار که هفت اندام باید دید هموار که چون هم خانه و هم سقف بینی جهانی عشق بر خود وقف بینی عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت سلطان محمود با ایاز در گرمابه مگر روزی ایاز سیم اندام چو جانها سوخت تنها شد بحمام رفیقی گفت با محمود پیروز که محبوبت بحمامست امروز چو شه را این سخن در گوش آمد چو دریایی دلش در جوش آمد چو مردی حال کرده شاه عالی سوی حمام شد خالی و حالی بدید القصه روی آن پری وش وزو دیوار گرمابه پر آتش ز عکس صورتش دیوار حمام همه رقاص گشته از در و بام چو خسرو حسن سر تا پای او دید همه جان وقف یک یک جای او دید دلش چون ماهیی بر تابه افتاد وزان آتش دران گرمابه افتاد ایاز افتاد در پایش که ای شاه چه افتادت بگو امروز در راه که عقل تو که عقلی بود کامل چنان عقلی چو عقلی گشت زایل شهش گفتا چو رویت در نظر بود ز یک یک بند تو دل بیخبر بود کنون چون دیده آمد بنده بندت شدم چون بند بندت مستمندت مرا از عشق رویت جان همی سوخت کنون صد آتش دیگر برافروخت چو یک یک بندت آمد دلنوازم کنون من با کدامین عشق بازم دلا معشوق را در جان نشان تو نثارش کن ز چشم در فشان تو چو او بنشست بر تخت دل تو بینداخت آن همه رخت دل تو تو از شادی او از جای میرو گهی بر سر گهی بر پای میرو تماشا می کن و می خور جهانی که تو خوردی جهانی هر زمانی ولی گر خلق گرد آید هزاران کنند از جهل بر تو تیرباران چو معشوق تو با تو در حضورست اگر آهی کنی از کار دورست

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ می‬زدند بکاری بایزید عالم افروز بصرافان گذر می کرد یک روز یکی قلاش را در پیش ره دید ز سر تا پای او غرق گنه دید چنان می زد کسی حدش بغایت که خون می ریخت بی حد و نهایت دران سختی نمی کرد آه قلاش که می خندید و پس می گفت ای کاش که دایم همچنینم می زدندی به تیغ آتشینم می زدندی چنان زان رند شیخ دین عجب ماند که در آن جایگه تا وقت شب ماند چو آخر حد او آمد بانجام ازو پرسید پنهان پیر بسطام که چندین زخم خورده خون برفته تو چون گل مانده خندان و شکفته نه آهی کرده نه اشکی فشانده منم در کار تو حیران بمانده مرا آگاه کن تا سر این چیست که در محنت توان خوش خوش چنین زیست چنین گفت آن زمان قلاش مهجور که بود ای شیخ معشوق من از دور ستاده بود جایی بر کناره نبودش هیچ کاری جز نظاره چو من می دیدمش استاده در راه نبودم آن زمان از درد آگاه مرا آن لحظه گر صد زخم بودی بچشمم چشم زخمی کی نمودی ستاده بهر من معشوق بر پای چگونه من نباشم پای بر جای چو بشنود این سخن مرد یگانه ز چشمش گشت سیل خون روانه بدل می گفت ای پیر سیه روز ازین قلاش راه دین بیاموز همه کار تو در دین باژگونه ست ببین تا خود تو چونی او چگونه ست ترا زین رند دین می باید آموخت گر آموزی چنین می باید آموخت بسی باشد که در دین اهل تسلیم ز کمتر بنده گیرند تعلیم عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت عبدالله مبارک با غلام مگر ابن المبارک بامدادی بره می رفت برفی بود و بادی غلامی دید یک پیراهن او را که می لرزید از سرما تن او را بدو گفتا چرا با خواجه این راز نگویی تا ترا جامه کند ساز غلامک گفت من با خواجه خویش چه گویم چون مرا بیند کم و پیش چو او می بیندم روشن چه گویم چو او به داند از من من چه جویم چو بشنید این سخن ابن المبارک برآمد آتش از جانش بتارک بزد یک نعره و بیهوش افتاد چنان گویا کسی خاموش افتاد زبان بگشاد چون با خویش آمد که ما را رهبری در پیش آمد الا ای راه بینان حقیقت درآموزید ازین هندو طریقت که می داند که در هر سینه چیست ز چندین خلق داغش بر دل کیست دلی کز داغ او آگاه گردد رهش در یک نفس کوتاه گردد که هر دل را که از داغش نشانست بیک دم پای کوبان جان فشانست چنان کان حبشی ازداغش خبر یافت بیک دم عمر ضایع کرده دریافت

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ می‬زدند بکاری بایزید عالم افروز بصرافان گذر می کرد یک روز یکی قلاش را در پیش ره دید ز سر تا پای او غرق گنه دید چنان می زد کسی حدش بغایت که خون می ریخت بی حد و نهایت دران سختی نمی کرد آه قلاش که می خندید و پس می گفت ای کاش که دایم همچنینم می زدندی به تیغ آتشینم می زدندی چنان زان رند شیخ دین عجب ماند که در آن جایگه تا وقت شب ماند چو آخر حد او آمد بانجام ازو پرسید پنهان پیر بسطام که چندین زخم خورده خون برفته تو چون گل مانده خندان و شکفته نه آهی کرده نه اشکی فشانده منم در کار تو حیران بمانده مرا آگاه کن تا سر این چیست که در محنت توان خوش خوش چنین زیست چنین گفت آن زمان قلاش مهجور که بود ای شیخ معشوق من از دور ستاده بود جایی بر کناره نبودش هیچ کاری جز نظاره چو من می دیدمش استاده در راه نبودم آن زمان از درد آگاه مرا آن لحظه گر صد زخم بودی بچشمم چشم زخمی کی نمودی ستاده بهر من معشوق بر پای چگونه من نباشم پای بر جای چو بشنود این سخن مرد یگانه ز چشمش گشت سیل خون روانه بدل می گفت ای پیر سیه روز ازین قلاش راه دین بیاموز همه کار تو در دین باژگونه ست ببین تا خود تو چونی او چگونه ست ترا زین رند دین می باید آموخت گر آموزی چنین می باید آموخت بسی باشد که در دین اهل تسلیم ز کمتر بنده گیرند تعلیم عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت عبدالله مبارک با غلام مگر ابن المبارک بامدادی بره می رفت برفی بود و بادی غلامی دید یک پیراهن او را که می لرزید از سرما تن او را بدو گفتا چرا با خواجه این راز نگویی تا ترا جامه کند ساز غلامک گفت من با خواجه خویش چه گویم چون مرا بیند کم و پیش چو او می بیندم روشن چه گویم چو او به داند از من من چه جویم چو بشنید این سخن ابن المبارک برآمد آتش از جانش بتارک بزد یک نعره و بیهوش افتاد چنان گویا کسی خاموش افتاد زبان بگشاد چون با خویش آمد که ما را رهبری در پیش آمد الا ای راه بینان حقیقت درآموزید ازین هندو طریقت که می داند که در هر سینه چیست ز چندین خلق داغش بر دل کیست دلی کز داغ او آگاه گردد رهش در یک نفس کوتاه گردد که هر دل را که از داغش نشانست بیک دم پای کوبان جان فشانست چنان کان حبشی ازداغش خبر یافت بیک دم عمر ضایع کرده دریافت

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت حبشی که پیش پیغامبر آمد یکی حبشی بر پیغامبر آمد که توبه می کنم وقتش درآمد اگر عفوست وگر توبه قبولست مرا بر پشتی چون تو رسولست پیمبر گفت چون تو توبه کردی یقین می دان که آمرزیده گردی دگر ره گفت آن حبشی که آنگاه که بودم در گناه خویش گمراه گناهم حق چو نپسندیده باشد میان آن گناهم دیده باشد پیمبر گفت پس تو می ندانی که بر حق ذره نبود نهانی گناهت ذره ذره دیده باشد ولیکن از کرم پوشیده باشد چو حبشی این سخن بشنید ناگاه برآورد از دل پر خون یکی آه چنان آن آهش از دل تاختن کرد که مرغ جانش را بیخویشتن کرد به پیش مصطفی بر خاک افتاد سوی حق پاک رفت و پاک افتاد صلا در داد یاران را پیمبر که بشتابید ای اصحاب یکسر که تا برکشته حق غرق تشویر بگویید و بپیوندید تکبیر کسی کو کشته شرم و حیا شد اگر مرد او تن او توتیا شد اگر تو ذره خاکش ببویی بود صد بحر پر تشویر گویی عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت آن مرد که عروس خود را بکر نیافت عروسی خواست مردی چون نگاری بمهر خود ندیدش برقراری چو آن شوهر بمهر خود ندیدش نشان دختر بخرد ندیدش همه تن چون گلاب آنجا عرق کرد چو گل جان را بجای جامه شق کرد چو مرد از شرم زن را آنچنان دید وزان دلتنگی او را بیم جان دید دل آن مرد خست از خجلت او بصحت برگرفت آن علت او بدو گفتا که من ایمان ندارم اگر این سر تو پنهان ندارم نگردد مادرت زین راز آگاه پدر را خود کجا باشد درین راه چو خالی نیست از عیب آدمی زاد اگر عیبی ترا در راه افتاد بپوشم تا بپوشد کردگارم که من بیش از تو در تن عیب دارم تو دل خوش دار و چندین زین مکن یاد دگر هرگز مبادت زین سخن یاد چو شد روز دگر بگذشت این حال بریخت آن مرغ زرین را پر وبال چنان در ورطه بیماری افتاد که در یک روز در صد زاری افتاد رگ و پی همچو چنگش در فغان ماند همه مغزش چو خرما استخوان ماند چو شوهر دید روی چون زر او طبیب آورد حالی بر سر او کجا یک ذره درمان را اثر بود که هر دم زرد رویی تازه تر بود زبان بگشاد شوهر در نهانی که کشتی خویشتن را در جوانی اگر آن خواستی تا من بپوشم بپوشیدم وزین معنی خموشم وگر آن بود رای تو کزین کار مرا نبود خبر نابوده انگار چرا زین غم بسی تیمار خوردی که تا خود را چینن بیمار کردی چنین گفت آنگه آن زن کای نکوجفت ز چون تو مرد ناید جز نکو گفت تو آنچ از تو سزد گفتی و کردی غم جان من بیچاره خوردی ولی من این خجالت را چه سازم که می دانم که میدانی تو رازم چو تو هستی خبردار از گناهم کجا برخیزد این آتش ز راهم بگفت این وز خجلت بیخبر گشت سیه شد روزش و حالش دگر گشت چو چیزی را که بودش آن ببخشید نماندش هیچ چیزی جان ببخشید اگر یک قطره شد در بحر کل غرق چرا ریزی ازین غم خاک بر فرق مشو چون قطره زین غم بی سر و پا که اولیتر بود قطره بدریا چرا زادی چو می مردی چنین زار ترا نازاده مردن به شرروار چرا برخاستی چون می بخفتی چرا می آمدی چون می برفتی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت حبشی که پیش پیغامبر آمد یکی حبشی بر پیغامبر آمد که توبه می کنم وقتش درآمد اگر عفوست وگر توبه قبولست مرا بر پشتی چون تو رسولست پیمبر گفت چون تو توبه کردی یقین می دان که آمرزیده گردی دگر ره گفت آن حبشی که آنگاه که بودم در گناه خویش گمراه گناهم حق چو نپسندیده باشد میان آن گناهم دیده باشد پیمبر گفت پس تو می ندانی که بر حق ذره نبود نهانی گناهت ذره ذره دیده باشد ولیکن از کرم پوشیده باشد چو حبشی این سخن بشنید ناگاه برآورد از دل پر خون یکی آه چنان آن آهش از دل تاختن کرد که مرغ جانش را بیخویشتن کرد به پیش مصطفی بر خاک افتاد سوی حق پاک رفت و پاک افتاد صلا در داد یاران را پیمبر که بشتابید ای اصحاب یکسر که تا برکشته حق غرق تشویر بگویید و بپیوندید تکبیر کسی کو کشته شرم و حیا شد اگر مرد او تن او توتیا شد اگر تو ذره خاکش ببویی بود صد بحر پر تشویر گویی عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت آن مرد که عروس خود را بکر نیافت عروسی خواست مردی چون نگاری بمهر خود ندیدش برقراری چو آن شوهر بمهر خود ندیدش نشان دختر بخرد ندیدش همه تن چون گلاب آنجا عرق کرد چو گل جان را بجای جامه شق کرد چو مرد از شرم زن را آنچنان دید وزان دلتنگی او را بیم جان دید دل آن مرد خست از خجلت او بصحت برگرفت آن علت او بدو گفتا که من ایمان ندارم اگر این سر تو پنهان ندارم نگردد مادرت زین راز آگاه پدر را خود کجا باشد درین راه چو خالی نیست از عیب آدمی زاد اگر عیبی ترا در راه افتاد بپوشم تا بپوشد کردگارم که من بیش از تو در تن عیب دارم تو دل خوش دار و چندین زین مکن یاد دگر هرگز مبادت زین سخن یاد چو شد روز دگر بگذشت این حال بریخت آن مرغ زرین را پر وبال چنان در ورطه بیماری افتاد که در یک روز در صد زاری افتاد رگ و پی همچو چنگش در فغان ماند همه مغزش چو خرما استخوان ماند چو شوهر دید روی چون زر او طبیب آورد حالی بر سر او کجا یک ذره درمان را اثر بود که هر دم زرد رویی تازه تر بود زبان بگشاد شوهر در نهانی که کشتی خویشتن را در جوانی اگر آن خواستی تا من بپوشم بپوشیدم وزین معنی خموشم وگر آن بود رای تو کزین کار مرا نبود خبر نابوده انگار چرا زین غم بسی تیمار خوردی که تا خود را چینن بیمار کردی چنین گفت آنگه آن زن کای نکوجفت ز چون تو مرد ناید جز نکو گفت تو آنچ از تو سزد گفتی و کردی غم جان من بیچاره خوردی ولی من این خجالت را چه سازم که می دانم که میدانی تو رازم چو تو هستی خبردار از گناهم کجا برخیزد این آتش ز راهم بگفت این وز خجلت بیخبر گشت سیه شد روزش و حالش دگر گشت چو چیزی را که بودش آن ببخشید نماندش هیچ چیزی جان ببخشید اگر یک قطره شد در بحر کل غرق چرا ریزی ازین غم خاک بر فرق مشو چون قطره زین غم بی سر و پا که اولیتر بود قطره بدریا چرا زادی چو می مردی چنین زار ترا نازاده مردن به شرروار چرا برخاستی چون می بخفتی چرا می آمدی چون می برفتی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت اسکندر و کلمات حکیم بر سر او چو اسکندر بزاری در زمین خفت حکیمی بر سر خاکش چنین گفت که شاها تو سفر بسیار کردی ولیکن نه چنین کین بار کردی بسی گرد جهان گشتی چو افلاک کنون گشتی تو از گشت جهان پاک چرا چون می شدی می آمدی تو چرا می آمدی چون می شدی تو نه ازگنج آگهی اینجا که هستی نه آگه تا که آنجا می فرستی چرا بایست چندین بند آخر ازین آمد شدن تا چند آخر عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت دیوانه یکی دیوانه بی پا و سر بود که هر روزش زهر روزی بتر بود دلش بگرفته بود از خلق وز خویش نه از پس هیچ ره بودش نه از پیش زبان بگشاد کای داننده راز چو نیست این آفرینش را سری باز ترا تا کی ز بردن و آوریدن دلت نگرفت یا رب ز آفریدن مرا گویی چو رفتی زین جهان تو نشانی باز ده ما را بجان تو چو جانم بی جهان ماند از جهان باز کسی جوید نشان از بی نشان باز نمی دانم که درمانم چه چیزست دل من چیست یا جانم چه چیزست ندارد چاره این بیچاره خویش زناهمواری همواره خویش فرو رفتم بهر کویی وسویی ولی برنامدم از هیچ رویی بسی گرد جهان برگشته ام من برای این چنین سرگشته ام من ز بستان الستم باز کندند نگونسارم بدین زندان فکندند ازان سر گشته و گم کرده راهم که یک دم برکنار دایه خواهم از آنجا کامدم بی خویش و بی کس اگر آنجا رسم این دولتم بس اگر آنجا رسم ورنه درین سوز بسر می گردم از حیرت شب و روز دلم پر درد و جانم پر دریغست که روزم تیره ماهم زیر میغست اگر پایم درین منزل بماند دلم ناچیز گردد گل بماند ز کوری پشت بر اسرار کردیم بغفلت خرقه را زنار کردیم خرد دادیم و خر طبعی خریدیم ادب دادیم و گستاخی گزیدیم اگر دل هم درین سودا بماند تکاپویی بدست ما بماند چه سود از عمر چون سودی ندیدیم وگر دیدیم به بودی ندیدیم دلا چندم کشی چندم گدازی که نه سر می نهی نه می فرازی چو دردت هست مردی مرد بنشین بمردی بر سر این درد بنشین چو از دردی تو هردم سرنگون تر مرا تا چند گردانی بخون در چو شمعم هر زمان بر سر نهی گاز بدستی دیگرم جلوه دهی باز اگر از پای افتم گوییم خیز وگر در تگ دوم گویی مشو تیز اگر نزدیک وگر از دور باشم همی تا من منم مهجور باشم ندارم از ده و مه ده نشانی رهایی ده مرا زین ده زمانی چو بو ایوب خود را خانه ساز چو خانه ساختی در نه بهم باز که تا ناگاه مهد مصطفایی شود هم خانه چون تو گدایی اگر تو کافری ایمانت بخشد وگر درمانده درمانت بخشد ترا چون پیر رهبر دستگیرست مریدی کن که اصل مرد پیرست چو از حق پیر مرشد مطلق آمد بعینه کار او کار حق آمد

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت اسکندر و کلمات حکیم بر سر او چو اسکندر بزاری در زمین خفت حکیمی بر سر خاکش چنین گفت که شاها تو سفر بسیار کردی ولیکن نه چنین کین بار کردی بسی گرد جهان گشتی چو افلاک کنون گشتی تو از گشت جهان پاک چرا چون می شدی می آمدی تو چرا می آمدی چون می شدی تو نه ازگنج آگهی اینجا که هستی نه آگه تا که آنجا می فرستی چرا بایست چندین بند آخر ازین آمد شدن تا چند آخر عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت دیوانه یکی دیوانه بی پا و سر بود که هر روزش زهر روزی بتر بود دلش بگرفته بود از خلق وز خویش نه از پس هیچ ره بودش نه از پیش زبان بگشاد کای داننده راز چو نیست این آفرینش را سری باز ترا تا کی ز بردن و آوریدن دلت نگرفت یا رب ز آفریدن مرا گویی چو رفتی زین جهان تو نشانی باز ده ما را بجان تو چو جانم بی جهان ماند از جهان باز کسی جوید نشان از بی نشان باز نمی دانم که درمانم چه چیزست دل من چیست یا جانم چه چیزست ندارد چاره این بیچاره خویش زناهمواری همواره خویش فرو رفتم بهر کویی وسویی ولی برنامدم از هیچ رویی بسی گرد جهان برگشته ام من برای این چنین سرگشته ام من ز بستان الستم باز کندند نگونسارم بدین زندان فکندند ازان سر گشته و گم کرده راهم که یک دم برکنار دایه خواهم از آنجا کامدم بی خویش و بی کس اگر آنجا رسم این دولتم بس اگر آنجا رسم ورنه درین سوز بسر می گردم از حیرت شب و روز دلم پر درد و جانم پر دریغست که روزم تیره ماهم زیر میغست اگر پایم درین منزل بماند دلم ناچیز گردد گل بماند ز کوری پشت بر اسرار کردیم بغفلت خرقه را زنار کردیم خرد دادیم و خر طبعی خریدیم ادب دادیم و گستاخی گزیدیم اگر دل هم درین سودا بماند تکاپویی بدست ما بماند چه سود از عمر چون سودی ندیدیم وگر دیدیم به بودی ندیدیم دلا چندم کشی چندم گدازی که نه سر می نهی نه می فرازی چو دردت هست مردی مرد بنشین بمردی بر سر این درد بنشین چو از دردی تو هردم سرنگون تر مرا تا چند گردانی بخون در چو شمعم هر زمان بر سر نهی گاز بدستی دیگرم جلوه دهی باز اگر از پای افتم گوییم خیز وگر در تگ دوم گویی مشو تیز اگر نزدیک وگر از دور باشم همی تا من منم مهجور باشم ندارم از ده و مه ده نشانی رهایی ده مرا زین ده زمانی چو بو ایوب خود را خانه ساز چو خانه ساختی در نه بهم باز که تا ناگاه مهد مصطفایی شود هم خانه چون تو گدایی اگر تو کافری ایمانت بخشد وگر درمانده درمانت بخشد ترا چون پیر رهبر دستگیرست مریدی کن که اصل مرد پیرست چو از حق پیر مرشد مطلق آمد بعینه کار او کار حق آمد

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت حسن بصری و شمعون حسن در بصره استاد جهان بود یکی همسایه گبرش ناتوان بود مگر هشتاد سال آتش پرستی گرفته بود پیشه جور و مستی بنام آن گبر شمعون بود در جمع همه سر پیش آتش داشت چون شمع چو بیماری او از حد برون شد حسن را درد دل در دل فزون شد بدل گفتا که باید رفت امروز عیادت را و پرسیدن در آن سوز چه گر گبری ز بی سرمایگانست ولیکن آخر از همسایگانست شد القصه حسن نزدیک شمعون میان خاک دیدش خفته در خون سیه گشته ز دود آتشش روی نه جامه در برش پاکیزه نه موی زبان بگشاد شیخ و گفت ای پیر بترس آخر ز حق تا کی ز تقصیر همه عمر از هوس بر باد دادی میان آتش و دود اوفتادی بیازردی خدای خویشتن را گرو کردی بدوزخ جان و تن را تو پنداری کز آتش سود دیدی نمی دانی کز آتش دود دیدی مکن ای خفته تا یابی رهایی که گر شیری تو با حق برنیایی چرا از آتشی دل می فروزی که گر بربایدت حالی بسوزی دران آتش که یک ذره وفا نیست ازو مویی وفا جستن روا نیست گر آتش را وفا بودی زمانی ترا دادی دمی باری امانی تو کآتش می پرستی روزگاریست بسوزد آخرت وین طرفه کاریست ولی من کز دل و جان حق پرستم بر آتش در نگر این لحظه دستم که تا آگه شوی تو ای گنه کار که جز حق نیست در عالم نگهدار بگفت این و در آتش برد دستی که در موییش نامد زان شکستی چو دست شیخ دید آن گبر فرتوت ز دست شیخ شد حیران و مبهوت بتافت از پرده صبح آشنایی چو شمعی یافت شمعون روشنایی حسن را گفت شیخا این چه حالست که اکنون مدت هفتاد سالست که من آتش پرستی پیشه دارم کنون از حق بسی اندیشه دارم درین معرض که جان بر لب رسیدست دل تاریک را صبحی دمیدست چه سازم چاره کارم چه دانی که بسیاری نماند از زندگانی زبان بگشاد شیخ و گفت ای پیر مسلمان شو ترا اینست تدبیر پس آنگه گفت شمعون کای نکوکار بسی آزرده ام حق را بگفتار اگر تو این زمانم یار گردی خطی بدهی و پذرفتار گردی که حق عفوم کند بی هیچ آزار دهد در جنتم تشریف دیدار من ایمان آرم و با راه آیم ولی چون خط دهی آنگاه آیم حسن بنوشت خطی و نکو کرد پذیرفتاری مقصود او کرد دگرباره بگفت ای شیخ دین دار عدول بصره می باید بیکبار که بنویسند بر این خط گواهی که می ترسم من از قهر الهی حسن فرمان آن گبر کهن کرد بزرگان را گواه آن سخن کرد خط آورد و بشمعون دادآنگاه مسلمان گشت شمعون نکو خواه چو خط بستد حسن را گفت ای پیر چو جانم در رباید مرگ تقدیر مرا چون پاک شستی در کفن نه بدست خویش در خاک کهن نه بگفت این و برآمد جان پاکش جهانی خلق گرد آمد بخاکش نهادند آن خطش در دست آنگاه نشستند آن جماعت تا شبانگاه نخفت آن شب حسن در فکر می بود همه شب در نماز و ذکر می بود بدل می گفت زیرک اوستادم که نادانسته خطی باز دادم دلیری کردم و از جهل بود آن ندانم تا قوی یا سهل بود آن چو می ترسم که من خود غرقه می رم چگونه غرقه را دست گیرم چو محرومم ز ملک آب و گل من چگونه ملک حق کردم سجل من درین اندیشه بود او تا سحرگاه رسولی در رسید از خواب ناگاه چنان درخواب دید آن شمع ایمان که شمعون بود در جنت خرامان ز عز پادشاهی تاج بر سر ز تشریف الهی حله در بر لبی خندان رخی تابان چو خورشید مسلم کرده دارالمک جاوید حسن گفتش که هین چونی درین دار چنین گفتا چه می پرسی ببین کار سرای من بهشت جاودان کرد بفضل خویش دیدارم عیان کرد کنون تو از پذیرفتاری خویش شدی فارغ بگیر این خط میندیش حسن گفتا چو گشتم باز هشیار خطم در دست بود و دیده بیدار اگر درمان کنی درمان چنین کن پذیرفتاری ایمان چنین کن

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت حسن بصری و شمعون حسن در بصره استاد جهان بود یکی همسایه گبرش ناتوان بود مگر هشتاد سال آتش پرستی گرفته بود پیشه جور و مستی بنام آن گبر شمعون بود در جمع همه سر پیش آتش داشت چون شمع چو بیماری او از حد برون شد حسن را درد دل در دل فزون شد بدل گفتا که باید رفت امروز عیادت را و پرسیدن در آن سوز چه گر گبری ز بی سرمایگانست ولیکن آخر از همسایگانست شد القصه حسن نزدیک شمعون میان خاک دیدش خفته در خون سیه گشته ز دود آتشش روی نه جامه در برش پاکیزه نه موی زبان بگشاد شیخ و گفت ای پیر بترس آخر ز حق تا کی ز تقصیر همه عمر از هوس بر باد دادی میان آتش و دود اوفتادی بیازردی خدای خویشتن را گرو کردی بدوزخ جان و تن را تو پنداری کز آتش سود دیدی نمی دانی کز آتش دود دیدی مکن ای خفته تا یابی رهایی که گر شیری تو با حق برنیایی چرا از آتشی دل می فروزی که گر بربایدت حالی بسوزی دران آتش که یک ذره وفا نیست ازو مویی وفا جستن روا نیست گر آتش را وفا بودی زمانی ترا دادی دمی باری امانی تو کآتش می پرستی روزگاریست بسوزد آخرت وین طرفه کاریست ولی من کز دل و جان حق پرستم بر آتش در نگر این لحظه دستم که تا آگه شوی تو ای گنه کار که جز حق نیست در عالم نگهدار بگفت این و در آتش برد دستی که در موییش نامد زان شکستی چو دست شیخ دید آن گبر فرتوت ز دست شیخ شد حیران و مبهوت بتافت از پرده صبح آشنایی چو شمعی یافت شمعون روشنایی حسن را گفت شیخا این چه حالست که اکنون مدت هفتاد سالست که من آتش پرستی پیشه دارم کنون از حق بسی اندیشه دارم درین معرض که جان بر لب رسیدست دل تاریک را صبحی دمیدست چه سازم چاره کارم چه دانی که بسیاری نماند از زندگانی زبان بگشاد شیخ و گفت ای پیر مسلمان شو ترا اینست تدبیر پس آنگه گفت شمعون کای نکوکار بسی آزرده ام حق را بگفتار اگر تو این زمانم یار گردی خطی بدهی و پذرفتار گردی که حق عفوم کند بی هیچ آزار دهد در جنتم تشریف دیدار من ایمان آرم و با راه آیم ولی چون خط دهی آنگاه آیم حسن بنوشت خطی و نکو کرد پذیرفتاری مقصود او کرد دگرباره بگفت ای شیخ دین دار عدول بصره می باید بیکبار که بنویسند بر این خط گواهی که می ترسم من از قهر الهی حسن فرمان آن گبر کهن کرد بزرگان را گواه آن سخن کرد خط آورد و بشمعون دادآنگاه مسلمان گشت شمعون نکو خواه چو خط بستد حسن را گفت ای پیر چو جانم در رباید مرگ تقدیر مرا چون پاک شستی در کفن نه بدست خویش در خاک کهن نه بگفت این و برآمد جان پاکش جهانی خلق گرد آمد بخاکش نهادند آن خطش در دست آنگاه نشستند آن جماعت تا شبانگاه نخفت آن شب حسن در فکر می بود همه شب در نماز و ذکر می بود بدل می گفت زیرک اوستادم که نادانسته خطی باز دادم دلیری کردم و از جهل بود آن ندانم تا قوی یا سهل بود آن چو می ترسم که من خود غرقه می رم چگونه غرقه را دست گیرم چو محرومم ز ملک آب و گل من چگونه ملک حق کردم سجل من درین اندیشه بود او تا سحرگاه رسولی در رسید از خواب ناگاه چنان درخواب دید آن شمع ایمان که شمعون بود در جنت خرامان ز عز پادشاهی تاج بر سر ز تشریف الهی حله در بر لبی خندان رخی تابان چو خورشید مسلم کرده دارالمک جاوید حسن گفتش که هین چونی درین دار چنین گفتا چه می پرسی ببین کار سرای من بهشت جاودان کرد بفضل خویش دیدارم عیان کرد کنون تو از پذیرفتاری خویش شدی فارغ بگیر این خط میندیش حسن گفتا چو گشتم باز هشیار خطم در دست بود و دیده بیدار اگر درمان کنی درمان چنین کن پذیرفتاری ایمان چنین کن

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » المقالة الثانی عشر پسر گفتش اگر جاهم حرامست بگو تا جام جم باری کدامست که گر وجدان جام جم عزیزست ندانم جام جم باری چه چیزست عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » جواب پدر پدر بگشاد الماس زبان را بسفت آنگه گهرهای بیان را پسر را گفت گر داری هدایت همه عمرت تمامست این حکایت عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت کیخسرو و جام جم نشسته بود کیخسرو چو جمشید نهاده جام جم در پیش خورشید نگه می کرد سر هفت کشور وز آنجا شد به سیر هفت اختر نماند از نیک و بد چیزی نهانش که نه در جام جم می شد عیانش طلب بودش که جام جم ببیند همه عالم دمی درهم ببیند اگرچه جمله عالم همی دید ولی در جام جام جم نمی دید بسی زیر و زبر آمد در آن راز حجابی می نشد از پیش او باز به آخر گشت نقشی آشکارا که در ما کی توانی دید ما را چو ما فانی شدیم از خویشتن پاک که بیند نقش ما در عالم خاک چو فانی گشت از ما جسم و جان هم ز ما نه نام ماند و نه نشان هم تو باشی هرچه بینی ما نباشیم که ما هرگز دگر پیدا نباشیم چو نقش ما به بی نقشی بدل شد چه جویی نقش ما چون با ازل شد همه چیزی به ما زان می توان دید که ممکن نیست ما را در میان دید وجود ما اگر یک ذره بودی هنوز آن ذره در خود غره بودی نبیند کس ز ما یک ذره جاوید که از ذره نگردد ذره خورشید اگر از خویش می جویی خبر تو بمیر از خود مکن در خود نظر تو اگرچه لعبتان دیده خردند ولی از خویشتن پیش از تو مردند ازان یک ذره روی خود ندیدند که تا بودند مرگ خود گزیدند ازان پیوسته خویش از عز نبینند که خود را مردگان هرگز نبینند اگر در مرگ خواهی زندگانی گمان زندگانی مرگ دانی اگر خواهی تو نقش جاودان یافت چنان نقشی به بی نقشی توان یافت کنون گر همچو ما خواهی چو ما شو به ترک خود بگو از خود فنا شو حصاری از فنا باید درین کوی وگرنه بر تو زخم آید ز هر سوی چو کیخسرو ازان راز آگهی یافت ز ملک خویش دست خود تهی یافت یقینش شد که ملکش جز فنا نیست که در دنیا بقا را هم بقا نیست چو صحرای خودی را سد خود دید قبای بی خودی بر قد خود دید چو مردان ترک ملک کم بقا گفت شهادت گفت و بر دست فنا خفت مگر لهراسپ آنجا بود خواندش بجای خویش در ملکت نشاندش به غاری رفت و برد آن جام با خویش به زیر برف شد دیگر میندیش کسی کاو غرق شد از وی اثر نیست وزو ساحل نشینان را خبر نیست تو هم در عین گردابی بمانده نمی دانی که در خوابی بمانده که تو با ما یخی بر آفتابی و یا کف گلی بر روی آبی چو بی کشتی تو در دریا نشستی بگوید با تو دریا آنچه هستی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » المقالة الثانی عشر پسر گفتش اگر جاهم حرامست بگو تا جام جم باری کدامست که گر وجدان جام جم عزیزست ندانم جام جم باری چه چیزست عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » جواب پدر پدر بگشاد الماس زبان را بسفت آنگه گهرهای بیان را پسر را گفت گر داری هدایت همه عمرت تمامست این حکایت عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت کیخسرو و جام جم نشسته بود کیخسرو چو جمشید نهاده جام جم در پیش خورشید نگه می کرد سر هفت کشور وز آنجا شد به سیر هفت اختر نماند از نیک و بد چیزی نهانش که نه در جام جم می شد عیانش طلب بودش که جام جم ببیند همه عالم دمی درهم ببیند اگرچه جمله عالم همی دید ولی در جام جام جم نمی دید بسی زیر و زبر آمد در آن راز حجابی می نشد از پیش او باز به آخر گشت نقشی آشکارا که در ما کی توانی دید ما را چو ما فانی شدیم از خویشتن پاک که بیند نقش ما در عالم خاک چو فانی گشت از ما جسم و جان هم ز ما نه نام ماند و نه نشان هم تو باشی هرچه بینی ما نباشیم که ما هرگز دگر پیدا نباشیم چو نقش ما به بی نقشی بدل شد چه جویی نقش ما چون با ازل شد همه چیزی به ما زان می توان دید که ممکن نیست ما را در میان دید وجود ما اگر یک ذره بودی هنوز آن ذره در خود غره بودی نبیند کس ز ما یک ذره جاوید که از ذره نگردد ذره خورشید اگر از خویش می جویی خبر تو بمیر از خود مکن در خود نظر تو اگرچه لعبتان دیده خردند ولی از خویشتن پیش از تو مردند ازان یک ذره روی خود ندیدند که تا بودند مرگ خود گزیدند ازان پیوسته خویش از عز نبینند که خود را مردگان هرگز نبینند اگر در مرگ خواهی زندگانی گمان زندگانی مرگ دانی اگر خواهی تو نقش جاودان یافت چنان نقشی به بی نقشی توان یافت کنون گر همچو ما خواهی چو ما شو به ترک خود بگو از خود فنا شو حصاری از فنا باید درین کوی وگرنه بر تو زخم آید ز هر سوی چو کیخسرو ازان راز آگهی یافت ز ملک خویش دست خود تهی یافت یقینش شد که ملکش جز فنا نیست که در دنیا بقا را هم بقا نیست چو صحرای خودی را سد خود دید قبای بی خودی بر قد خود دید چو مردان ترک ملک کم بقا گفت شهادت گفت و بر دست فنا خفت مگر لهراسپ آنجا بود خواندش بجای خویش در ملکت نشاندش به غاری رفت و برد آن جام با خویش به زیر برف شد دیگر میندیش کسی کاو غرق شد از وی اثر نیست وزو ساحل نشینان را خبر نیست تو هم در عین گردابی بمانده نمی دانی که در خوابی بمانده که تو با ما یخی بر آفتابی و یا کف گلی بر روی آبی چو بی کشتی تو در دریا نشستی بگوید با تو دریا آنچه هستی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت سنگ و کلوخ مگر سنگ و کلوخی بود در راه بدریایی در افتادند ناگاه بزاری سنگ گفتا غرقه گشتم کنون با قعر گویم سرگذشتم ولیکن آن کلوخ از خود فنا شد ندانم تا کجا رفت و کجا شد کلوخ بی زبان آواز برداشت شنود آواز او هر کو خبر داشت که از من در دو عالم من نماندست وجودم یک سر سوزن نماندست ز من نه جان و نه تن می توان دید همه دریاست روشن می توان دید اگر همرنگ دریا گردی امروز شوی در وی تو هم در شب افروز ولیکن تا تو خواهی بود خود را نخواهی یافت جان را و خرد را عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت شبلی با آن جوان در بادیه مگر شبلی چو شمعی سر بسر سوز به راه بادیه می رفت یک روز جوانی دید همچون شمع مجلس به دست آورده شاخی چند نرگس قصب بر سر یکی نعلین در پای خرامان با لباسی مجلس آرای قدم می زد به زیبایی و نازی چو کبکی کاو بود ایمن ز باز ی بر او رفت شبلی از سر مهر بدو گفت ای جوان مشتری چهر چنین گرم از کجا رفتی چنین شاد جوان ماه رو گفتش ز بغداد برون رفتم از آنجا صبحگاهی کنون در پیش دارم سخت راهی دو ساعت بود از بنگاه رفته برآمد پنج روز از راه رفته چو شد القصه شبلی تا حرم گاه یکی را دید مست افتاده در راه سته گشته ضعیف و ناتوان هم دلش رفته ز دست و بیم جان هم حکایت کرد شبلی نزد یاران که چون دید او مرا آهسته نالان مرا از پیش کعبه داد آواز که ای بوبکر می دانی مرا باز من آن نازک تن تازه جوانم که دیدی در فلان جایی چنانم مرا با صد هزاران ناز و اعزاز به پیش خویش خواند و کرد در باز به هر ساعت مرا گنجی دگر داد به هر دم آنچه جستم بیشتر داد کنون چون آمدم با خود به یکبار بگردانید بر فرقم چو پرگار دلم خون کرد و آتش در من انداخت ز صحن گلشنم در گلخن انداخت به بیماری و فقرم مبتلا کرد ز گردونم به یک ساعت جدا کرد نه دل ماند و نه دنیا و نه دینم چنین که امروز می بینی چنینم ازو پرسید شبلی کای جوانمرد چنین کت امر می آید چنان گرد جوابش داد کای شیخ یگانه که را این برگ باشد جاودانه نمی دانم من مست این معما که می گوید تو باشی جمله یا ما ازان می سوزم و زان می گدازم که مویی در نمی گنجد چه سازم تو خود در پیش چشم خود نشستی ز پیش چشم خود برخیز و رستی فرستادند بهر سودت اینجا ندیدم سود جز نابودت اینجا چو بهره از همه چیزیت هیچ است همه قسمت ز چندین پیچ پیچ است اگر تو ره روی عمری بسوزی که جز هیچت نخواهد بود روزی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت سنگ و کلوخ مگر سنگ و کلوخی بود در راه بدریایی در افتادند ناگاه بزاری سنگ گفتا غرقه گشتم کنون با قعر گویم سرگذشتم ولیکن آن کلوخ از خود فنا شد ندانم تا کجا رفت و کجا شد کلوخ بی زبان آواز برداشت شنود آواز او هر کو خبر داشت که از من در دو عالم من نماندست وجودم یک سر سوزن نماندست ز من نه جان و نه تن می توان دید همه دریاست روشن می توان دید اگر همرنگ دریا گردی امروز شوی در وی تو هم در شب افروز ولیکن تا تو خواهی بود خود را نخواهی یافت جان را و خرد را عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت شبلی با آن جوان در بادیه مگر شبلی چو شمعی سر بسر سوز به راه بادیه می رفت یک روز جوانی دید همچون شمع مجلس به دست آورده شاخی چند نرگس قصب بر سر یکی نعلین در پای خرامان با لباسی مجلس آرای قدم می زد به زیبایی و نازی چو کبکی کاو بود ایمن ز باز ی بر او رفت شبلی از سر مهر بدو گفت ای جوان مشتری چهر چنین گرم از کجا رفتی چنین شاد جوان ماه رو گفتش ز بغداد برون رفتم از آنجا صبحگاهی کنون در پیش دارم سخت راهی دو ساعت بود از بنگاه رفته برآمد پنج روز از راه رفته چو شد القصه شبلی تا حرم گاه یکی را دید مست افتاده در راه سته گشته ضعیف و ناتوان هم دلش رفته ز دست و بیم جان هم حکایت کرد شبلی نزد یاران که چون دید او مرا آهسته نالان مرا از پیش کعبه داد آواز که ای بوبکر می دانی مرا باز من آن نازک تن تازه جوانم که دیدی در فلان جایی چنانم مرا با صد هزاران ناز و اعزاز به پیش خویش خواند و کرد در باز به هر ساعت مرا گنجی دگر داد به هر دم آنچه جستم بیشتر داد کنون چون آمدم با خود به یکبار بگردانید بر فرقم چو پرگار دلم خون کرد و آتش در من انداخت ز صحن گلشنم در گلخن انداخت به بیماری و فقرم مبتلا کرد ز گردونم به یک ساعت جدا کرد نه دل ماند و نه دنیا و نه دینم چنین که امروز می بینی چنینم ازو پرسید شبلی کای جوانمرد چنین کت امر می آید چنان گرد جوابش داد کای شیخ یگانه که را این برگ باشد جاودانه نمی دانم من مست این معما که می گوید تو باشی جمله یا ما ازان می سوزم و زان می گدازم که مویی در نمی گنجد چه سازم تو خود در پیش چشم خود نشستی ز پیش چشم خود برخیز و رستی فرستادند بهر سودت اینجا ندیدم سود جز نابودت اینجا چو بهره از همه چیزیت هیچ است همه قسمت ز چندین پیچ پیچ است اگر تو ره روی عمری بسوزی که جز هیچت نخواهد بود روزی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت شوریده دل بر سر گور یکی شوریده می شد سحرگاه سر خاک بزرگی دید در راه بسی سنگ نکو بر هم نهاده یکی نقش قوی محکم نهاده زمانی نیک چون آنجا باستاد دل خود پیش جان او فرستاد چنین گفت او که این شخصی که خفتست ندارد هیچ ازان کارش نهفست چنین مردی قوی جان عزیزش نمی بینم درین ره هیچ چیزش جز این سنگی که بر گورش نهادند نصیبی از همه کونش ندادند بدو گفتند روشن کن تو ما را چنان کین راز گردد آشکارا چنین گفت او که این مردیست خفته بترک دنیی و عقبی گرفته نه دنیا دارد و نه آخرت نیز که او بودست خواهان دگر چیز ولی چه سود کان چیزیست کز عز بکس نرسید و نرسد نیز هرگز پس او گر راستی ور پیچ دارد همه از دست داده هیچ دارد جهانی را که چندین ضر و نفعست ببین تا حد او از خفض و رفعست بروز این جمله در چشمت نهد راست شبت در خشم گرداند کم و کاست بینداز این جهان پیچ بر پیچ چو بر خوان جهانی هیچ بر هیچ تو این بنهادن و برداشتن بین ز هیچی این همه پنداشتن بین طریقت چیست نقد جان فکندن که خود را در غلط نتوان فکندن چو چشمت نیست دایم در غلط باش که نقش راه زن آمد ز نقاش اگرچه درد بی اندازه هستست بکلی کی دهد معشوق دستست که تا عاشق بود پیوسته سوزان وزو پیوسته معشوقش فروزان همه کس را چو در خوردست معشوق بکلی کی رسد هرگز بمخلوق نباشد آگهی در خورد ما را ز شوق او بماند درد مارا تویی عاشق ترا به دل که سوزد تو دل می سوز تا او می فروزد اگر داری سر این گر نداری جز این ره هیچ ره دیگر نداری درو معدوم شو ای گشته موجود تو واو در نمی گنجد چه مقصود عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت دیوانه که رازی با حق گفت یکی دیوانه کو بود در بند بلب می گفت رازی با خداوند یکی بر لب نهادش گوش حالی که تا واقف شود زان سر عالی بحق می گفت این دیوانه تو که بود او مدتی هم خانه تو چو در خانه نگنجیدی تو با او که در خانه تو می بایست یا او بحکم تو کنون زین خانه رفتم چو توهستی من دیوانه رفتم درین مذهب که جز این هیچ ره نیست بترکه ما و من شرک و گنه نیست برون آ ای پسر زین خانه تنگ که بار تو گرانست و خرت لنگ ازینجا رخت سوی لامکان کش براق عشق را در زیر ران کش که بار عشق را جان بارگیرست ولی میدان خلدش ناگزیرست ملازم باش این در راه که ناگاه بقرب خویشتن خاصت کند شاه حضور تست اصل تو و گر هیچ حضور تو همی باید دگر هیچ اگر تو حاضر درگاه گردی ز مقبولان قرب شاه گردی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت شوریده دل بر سر گور یکی شوریده می شد سحرگاه سر خاک بزرگی دید در راه بسی سنگ نکو بر هم نهاده یکی نقش قوی محکم نهاده زمانی نیک چون آنجا باستاد دل خود پیش جان او فرستاد چنین گفت او که این شخصی که خفتست ندارد هیچ ازان کارش نهفست چنین مردی قوی جان عزیزش نمی بینم درین ره هیچ چیزش جز این سنگی که بر گورش نهادند نصیبی از همه کونش ندادند بدو گفتند روشن کن تو ما را چنان کین راز گردد آشکارا چنین گفت او که این مردیست خفته بترک دنیی و عقبی گرفته نه دنیا دارد و نه آخرت نیز که او بودست خواهان دگر چیز ولی چه سود کان چیزیست کز عز بکس نرسید و نرسد نیز هرگز پس او گر راستی ور پیچ دارد همه از دست داده هیچ دارد جهانی را که چندین ضر و نفعست ببین تا حد او از خفض و رفعست بروز این جمله در چشمت نهد راست شبت در خشم گرداند کم و کاست بینداز این جهان پیچ بر پیچ چو بر خوان جهانی هیچ بر هیچ تو این بنهادن و برداشتن بین ز هیچی این همه پنداشتن بین طریقت چیست نقد جان فکندن که خود را در غلط نتوان فکندن چو چشمت نیست دایم در غلط باش که نقش راه زن آمد ز نقاش اگرچه درد بی اندازه هستست بکلی کی دهد معشوق دستست که تا عاشق بود پیوسته سوزان وزو پیوسته معشوقش فروزان همه کس را چو در خوردست معشوق بکلی کی رسد هرگز بمخلوق نباشد آگهی در خورد ما را ز شوق او بماند درد مارا تویی عاشق ترا به دل که سوزد تو دل می سوز تا او می فروزد اگر داری سر این گر نداری جز این ره هیچ ره دیگر نداری درو معدوم شو ای گشته موجود تو واو در نمی گنجد چه مقصود عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت دیوانه که رازی با حق گفت یکی دیوانه کو بود در بند بلب می گفت رازی با خداوند یکی بر لب نهادش گوش حالی که تا واقف شود زان سر عالی بحق می گفت این دیوانه تو که بود او مدتی هم خانه تو چو در خانه نگنجیدی تو با او که در خانه تو می بایست یا او بحکم تو کنون زین خانه رفتم چو توهستی من دیوانه رفتم درین مذهب که جز این هیچ ره نیست بترکه ما و من شرک و گنه نیست برون آ ای پسر زین خانه تنگ که بار تو گرانست و خرت لنگ ازینجا رخت سوی لامکان کش براق عشق را در زیر ران کش که بار عشق را جان بارگیرست ولی میدان خلدش ناگزیرست ملازم باش این در راه که ناگاه بقرب خویشتن خاصت کند شاه حضور تست اصل تو و گر هیچ حضور تو همی باید دگر هیچ اگر تو حاضر درگاه گردی ز مقبولان قرب شاه گردی

%0
10 Bölüm