Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Mantıku't-Tayr

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت عاشقی که عیب چشم یار را پس از نقصان عشق دید بود مردی شیردل خصم افکنی گشت عاشق پنج سال او بر زنی داشت بر چشم آن زن همچون نگار یک سر ناخن سپیدی آشکار زان سپیدی مرد بودش بی خبر گرچه بسیاری برافکندی نظر مرد عاشق چون بود در عشق زار کی خبر یابد ز عیب چشم یار بعد از آن کم گشت عشق آن مرد را دارویی آمد پدید آن درد را عشق آن زن در دلش نقصان گرفت کار او برخویشتن آسان گرفت پس بدید آن مرد عیب چشم یار این سپیدی گفت کی شد آشکار گفت آن ساعت که شد عشق تو کم چشم من عیب آن زمان آورد هم چون ترا در عشق نقصان شد پدید عیب در چشمم چنین زان شد پدید کرده ای از وسوسه پر شور دل هم ببین یک عیب خود ای کور دل چند جویی دیگران را عیب باز آن خود یک ره بجوی از جیب باز تا چو بر تو عیب تو آید گران نبودت پروای عیب دیگران عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت محتسبی که مستی را میزد و گفتار آن مست محتسب آن مرد را می زد به زور مست گفت ای محتسب کم کن تو شور زانک کز نام حرام این جایگاه مستی آوردی و افکندی ز راه بودیی تو مست تر از من بسی لیک آن مستی نمی بیند کسی در جفای من مرو زین بیش نیز داد بستان اندکی از خویش نیز دیگری گفتش که ای سرهنگ راه زو چه خواهم گر رسم آن جایگاه چون شود بر من جهان روشن ازو می ندانم تا چه خواهم من ازو از نکوتر چیز اگر آگاهمی چون رسیدم من بدو آن خواهمی گفت ای جاهل نه ای آگاه ازو زو که چیزی خواهد او را خواه ازو مرد را درخواست آگاهی به است کو زهر چیزی که می خواهی به است در همه عالم گر آگاهی ازو زو چه به دانی که آن خواهی ازو هرک در خلوت سرای او شود ذره ذره آشنای او شود هرک بویی یافت از خاک درش کی به رشوت بازگردد از درش عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » گفتهٔ بوعلی رودبار در وقت مرگ وقت مردن بوعلی رودبار گفت جانم بر لب آمد ز انتظار آسمان را در همه بگشاده اند در بهشتم مسندی بنهاده اند همچو بلبل قدسیان خوش سرای بانگ می دارند کای عاشق درآی شکر می کن پس به شادی می خرام زانک هرگز کس ندیدست این مقام گرچه این انعام و این توفیق هست می ندارد جانم از تحقیق دست زانک می گوید ترا با این چه کار داده ای عمری درازم انتظار نیست برگم تا چو اهل شهوتی سر فرو آرم به اندک رشوتی عشق تو با جان من در هم سرشت من نه دوزخ دانم اینجا نه بهشت گر بسوزی همچو خاکستر مرا در نیابد جز تو کس دیگر مرا من ترادانم نه دین نه کافری نگذرم من زین اگر تو بگذری من ترا خواهم ترا دانم ترا هم تو جانم را و هم جانم ترا حاجت من در همه عالم تویی این جهانم و آن جهانم هم تویی حاجت این دل شده مویی برآر یک نفس با من به هم هویی برآر جان من گر سرکشد مویی ز تو جان ببر هایی ز من هویی ز تو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت عاشقی که عیب چشم یار را پس از نقصان عشق دید بود مردی شیردل خصم افکنی گشت عاشق پنج سال او بر زنی داشت بر چشم آن زن همچون نگار یک سر ناخن سپیدی آشکار زان سپیدی مرد بودش بی خبر گرچه بسیاری برافکندی نظر مرد عاشق چون بود در عشق زار کی خبر یابد ز عیب چشم یار بعد از آن کم گشت عشق آن مرد را دارویی آمد پدید آن درد را عشق آن زن در دلش نقصان گرفت کار او برخویشتن آسان گرفت پس بدید آن مرد عیب چشم یار این سپیدی گفت کی شد آشکار گفت آن ساعت که شد عشق تو کم چشم من عیب آن زمان آورد هم چون ترا در عشق نقصان شد پدید عیب در چشمم چنین زان شد پدید کرده ای از وسوسه پر شور دل هم ببین یک عیب خود ای کور دل چند جویی دیگران را عیب باز آن خود یک ره بجوی از جیب باز تا چو بر تو عیب تو آید گران نبودت پروای عیب دیگران عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت محتسبی که مستی را میزد و گفتار آن مست محتسب آن مرد را می زد به زور مست گفت ای محتسب کم کن تو شور زانک کز نام حرام این جایگاه مستی آوردی و افکندی ز راه بودیی تو مست تر از من بسی لیک آن مستی نمی بیند کسی در جفای من مرو زین بیش نیز داد بستان اندکی از خویش نیز دیگری گفتش که ای سرهنگ راه زو چه خواهم گر رسم آن جایگاه چون شود بر من جهان روشن ازو می ندانم تا چه خواهم من ازو از نکوتر چیز اگر آگاهمی چون رسیدم من بدو آن خواهمی گفت ای جاهل نه ای آگاه ازو زو که چیزی خواهد او را خواه ازو مرد را درخواست آگاهی به است کو زهر چیزی که می خواهی به است در همه عالم گر آگاهی ازو زو چه به دانی که آن خواهی ازو هرک در خلوت سرای او شود ذره ذره آشنای او شود هرک بویی یافت از خاک درش کی به رشوت بازگردد از درش عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » گفتهٔ بوعلی رودبار در وقت مرگ وقت مردن بوعلی رودبار گفت جانم بر لب آمد ز انتظار آسمان را در همه بگشاده اند در بهشتم مسندی بنهاده اند همچو بلبل قدسیان خوش سرای بانگ می دارند کای عاشق درآی شکر می کن پس به شادی می خرام زانک هرگز کس ندیدست این مقام گرچه این انعام و این توفیق هست می ندارد جانم از تحقیق دست زانک می گوید ترا با این چه کار داده ای عمری درازم انتظار نیست برگم تا چو اهل شهوتی سر فرو آرم به اندک رشوتی عشق تو با جان من در هم سرشت من نه دوزخ دانم اینجا نه بهشت گر بسوزی همچو خاکستر مرا در نیابد جز تو کس دیگر مرا من ترادانم نه دین نه کافری نگذرم من زین اگر تو بگذری من ترا خواهم ترا دانم ترا هم تو جانم را و هم جانم ترا حاجت من در همه عالم تویی این جهانم و آن جهانم هم تویی حاجت این دل شده مویی برآر یک نفس با من به هم هویی برآر جان من گر سرکشد مویی ز تو جان ببر هایی ز من هویی ز تو

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » پیام خداوند به بندگان توسط داود حق تعالی گفت ای داود پاک بندگانم را بگو کای مشت خاک گرنه دوزخ نه بهشتستی مرا بندگی کردن نه زشتستی مرا گر نبودی هیچ نور و هیچ نار نیستی با من شما را هیچ کار من چو استحقاق آن دارم عظیم می پرستیدیم نه از اومید و بیم گر رجا و خوف نه در پی بدی پس شما را کار با من کی بدی می سزد چون من خداوندم مدام کز میان جان پرستیدم مدام بنده را گو بازکش از غیر دست پس به استحقاق ما را می پرست هرچ آن جز ما بود در هم فکن چون فکندی بر همش در هم شکن چون شکستی پاک در هم سوز تو جمع کن خاکسترش یک روز تو این همه خاکستر آنگه برفشان تا شود از باد عزت بی نشان چون چنین کردی ترا آید کنون آنچ می جویی ز خاکستر برون گر ترا مشغول خلد و حور کرد تو یقین دان کان ز خویشت دور کرد عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » نارضا بودن ایاز از اینکه محمود سلطنت را به او داد گفت ایاز خاص را محمود خواند تاج دارش کرد و بر تختش نشاند گفت شاهی دادمت لشگر تراست پادشاهی کن که این کشور تراست آن همی خواهم که تو شاهی کنی حلقه در گوش مه و ماهی کنی هرکه آن بشنود از خیل و سپاه جمله را شد چشم از آن غیرت سیاه هر کسی می گفت شاهی با غلام در جهان هرگز نکرد این احترام لیک آن ساعت ایاز هوشیار می گریست از کار سلطان زار زار جمله گفتندش که تو دیوانه ای می ندانی وز خرد بیگانه ای چون به سلطانی رسیدی ای غلام چیست چندین گریه بنشین شادکام داد ایاز آن قوم را حالی جواب گفت بس دورید از راه صواب نیستی آگه که شاه انجمن دور می اندازدم از خویشتن می دهد مشغولیم تا من ز شاه بازمانم دور مشغول سپاه گر به حکم من کند ملک جهان من نگردم غایب از وی یک زمان هرچ گوید آن توانم کرد و بس لیک ازو دوری نجویم یک نفس من چه خواهم کرد ملک و کار او ملکت من بس بود دیدار او گر تو مرد طالبی و حق شناس بندگی کردن درآموز از ایاس ای به روز و شب معطل مانده همچنان بر گام اول مانده هر شبی از بهر تو ای بوالفضول می کنند از اوج جباری نزول تو ز جای خود چو مردی بی ادب برنگیری گام نه روز و نه شب آمدند از اوج عزت پیش باز تو ز پس رفتی و کردی احتراز ای دریغا نیستی تو مرد این با که بتوان گفت آخر درد این تا بهشت و دوزخت در ره بود جان توزین رازکی آگه بود چون ازین هر دو برون آیی تمام صبح این دولت برونت آید ز شام گلشن جنت نه این اصحاب راست زانک علیون ذوی الالباب راست تو چو مردان این بدین ده آن بدان درگذر نه دل بدین ده نه بدان چون ز هر دو درگذشتی فرد تو گر زنی باشی تو باشی مرد تو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » پیام خداوند به بندگان توسط داود حق تعالی گفت ای داود پاک بندگانم را بگو کای مشت خاک گرنه دوزخ نه بهشتستی مرا بندگی کردن نه زشتستی مرا گر نبودی هیچ نور و هیچ نار نیستی با من شما را هیچ کار من چو استحقاق آن دارم عظیم می پرستیدیم نه از اومید و بیم گر رجا و خوف نه در پی بدی پس شما را کار با من کی بدی می سزد چون من خداوندم مدام کز میان جان پرستیدم مدام بنده را گو بازکش از غیر دست پس به استحقاق ما را می پرست هرچ آن جز ما بود در هم فکن چون فکندی بر همش در هم شکن چون شکستی پاک در هم سوز تو جمع کن خاکسترش یک روز تو این همه خاکستر آنگه برفشان تا شود از باد عزت بی نشان چون چنین کردی ترا آید کنون آنچ می جویی ز خاکستر برون گر ترا مشغول خلد و حور کرد تو یقین دان کان ز خویشت دور کرد عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » نارضا بودن ایاز از اینکه محمود سلطنت را به او داد گفت ایاز خاص را محمود خواند تاج دارش کرد و بر تختش نشاند گفت شاهی دادمت لشگر تراست پادشاهی کن که این کشور تراست آن همی خواهم که تو شاهی کنی حلقه در گوش مه و ماهی کنی هرکه آن بشنود از خیل و سپاه جمله را شد چشم از آن غیرت سیاه هر کسی می گفت شاهی با غلام در جهان هرگز نکرد این احترام لیک آن ساعت ایاز هوشیار می گریست از کار سلطان زار زار جمله گفتندش که تو دیوانه ای می ندانی وز خرد بیگانه ای چون به سلطانی رسیدی ای غلام چیست چندین گریه بنشین شادکام داد ایاز آن قوم را حالی جواب گفت بس دورید از راه صواب نیستی آگه که شاه انجمن دور می اندازدم از خویشتن می دهد مشغولیم تا من ز شاه بازمانم دور مشغول سپاه گر به حکم من کند ملک جهان من نگردم غایب از وی یک زمان هرچ گوید آن توانم کرد و بس لیک ازو دوری نجویم یک نفس من چه خواهم کرد ملک و کار او ملکت من بس بود دیدار او گر تو مرد طالبی و حق شناس بندگی کردن درآموز از ایاس ای به روز و شب معطل مانده همچنان بر گام اول مانده هر شبی از بهر تو ای بوالفضول می کنند از اوج جباری نزول تو ز جای خود چو مردی بی ادب برنگیری گام نه روز و نه شب آمدند از اوج عزت پیش باز تو ز پس رفتی و کردی احتراز ای دریغا نیستی تو مرد این با که بتوان گفت آخر درد این تا بهشت و دوزخت در ره بود جان توزین رازکی آگه بود چون ازین هر دو برون آیی تمام صبح این دولت برونت آید ز شام گلشن جنت نه این اصحاب راست زانک علیون ذوی الالباب راست تو چو مردان این بدین ده آن بدان درگذر نه دل بدین ده نه بدان چون ز هر دو درگذشتی فرد تو گر زنی باشی تو باشی مرد تو

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » مناجات رابعه با خداوند رابعه گفتی که ای دانای راز دشمنان را کار دنیا می بساز دوستان را آخرت ده بردوام زانک من زین کار آزادم مدام گر ز دنیا و آخرت مفلس شوم کم غمم گر یک دمت مونس شوم بس بود این مفلسی از تو مرا زانک دایم تو بسی از تو مرا گر بسوی هر دو عالم بنگرم یا به جز تو هیچ خواهم کافرم هرکرا او هست کل او را بود هفت دریا زیر پا او را بود هرچ بود و هست و خواهد بود نیز مثل دارد جز خداوند عزیز هرچ را جویی جزو یابی نظیر اوست دایم بی نظیر وناگزیر عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » خطاب خالق با داود خالق آفاق من فوق الحجاب کرد با داود پیغامبر خطاب گفت هر چیزی که هست آن در جهان خوب و زشت و آشکارا و نهان جمله را یابی عوض الا مرا نه عوض یابی و نه همتا مرا چون عوض نبود مرا بی من مباش من بسم جان تو تو جان کن مباش ناگزیر تو منم این حلقه گیر یک نفس غافل مباش ای ناگزیر لحظه ای بی من بقای جان مخواه هرچ جز من نیست آید آن مخواه ای طلب کار جهاندار آمده روز و شب در درد این کار آمده اوست در هر دو جهان مقصود تو گر ز روی امتحان معبود تو بر تو بفروشد جهان پیچ پیچ در جهان مفروش تو او را به هیچ بت بود هرچ آن گزینی تو برو کافری گر جان گزینی تو برو عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت محمود که لات را به هندوان نفروخت و آنرا سوزاند یافتند آن بت که نامش بود لات لشگر محمود اندر سومنات هندوان از بهر بت برخاستند ده رهش هم سنگ زر می خواستند هیچ گونه شاه می نفروختش آتشی برکرد و حالی سوختش سرکشی گفتش نمی بایست سوخت زر به از بت می ببایستش فروخت گفت ترسیدم که در روز شمار بر سر آن جمع گوید کردگار آزر و محمود را دارید گوش زانک هست آن بت تراش این بت فروش گفت چون محمود آتش برفروخت وآن بت آتش پرستان را بسوخت بیست من جوهر بیامد از میانش خواست شد از دست حالی رایگانش شاه گفتا لایق لات این بود وز خدای من مکافات این بود بشکن آن بتها که داری سر به سر تا چو بت در پا نه افتی در به در نفس چون بت را بسوز از شوق دوست تا بسی جوهر فرو ریزد ز پوست چون به گوش جان شنیدستی الست از بلی گفتن مکن کوتاه دست بسته ای عهد الست از پیش تو از بلی سر درمکش زین بیش تو چون بدو اقرار آوردی درست کی شود انکارآن کردی درست ای به اول کرده اقرار الست پس به آخر کرده انکار الست چون در اول بسته ای میثاق تو چون توانی شد در آخر عاق تو ناگزیرت اوست پس با او بساز هرچ پذرفتی وفا کن کژ مباز

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » مناجات رابعه با خداوند رابعه گفتی که ای دانای راز دشمنان را کار دنیا می بساز دوستان را آخرت ده بردوام زانک من زین کار آزادم مدام گر ز دنیا و آخرت مفلس شوم کم غمم گر یک دمت مونس شوم بس بود این مفلسی از تو مرا زانک دایم تو بسی از تو مرا گر بسوی هر دو عالم بنگرم یا به جز تو هیچ خواهم کافرم هرکرا او هست کل او را بود هفت دریا زیر پا او را بود هرچ بود و هست و خواهد بود نیز مثل دارد جز خداوند عزیز هرچ را جویی جزو یابی نظیر اوست دایم بی نظیر وناگزیر عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » خطاب خالق با داود خالق آفاق من فوق الحجاب کرد با داود پیغامبر خطاب گفت هر چیزی که هست آن در جهان خوب و زشت و آشکارا و نهان جمله را یابی عوض الا مرا نه عوض یابی و نه همتا مرا چون عوض نبود مرا بی من مباش من بسم جان تو تو جان کن مباش ناگزیر تو منم این حلقه گیر یک نفس غافل مباش ای ناگزیر لحظه ای بی من بقای جان مخواه هرچ جز من نیست آید آن مخواه ای طلب کار جهاندار آمده روز و شب در درد این کار آمده اوست در هر دو جهان مقصود تو گر ز روی امتحان معبود تو بر تو بفروشد جهان پیچ پیچ در جهان مفروش تو او را به هیچ بت بود هرچ آن گزینی تو برو کافری گر جان گزینی تو برو عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت محمود که لات را به هندوان نفروخت و آنرا سوزاند یافتند آن بت که نامش بود لات لشگر محمود اندر سومنات هندوان از بهر بت برخاستند ده رهش هم سنگ زر می خواستند هیچ گونه شاه می نفروختش آتشی برکرد و حالی سوختش سرکشی گفتش نمی بایست سوخت زر به از بت می ببایستش فروخت گفت ترسیدم که در روز شمار بر سر آن جمع گوید کردگار آزر و محمود را دارید گوش زانک هست آن بت تراش این بت فروش گفت چون محمود آتش برفروخت وآن بت آتش پرستان را بسوخت بیست من جوهر بیامد از میانش خواست شد از دست حالی رایگانش شاه گفتا لایق لات این بود وز خدای من مکافات این بود بشکن آن بتها که داری سر به سر تا چو بت در پا نه افتی در به در نفس چون بت را بسوز از شوق دوست تا بسی جوهر فرو ریزد ز پوست چون به گوش جان شنیدستی الست از بلی گفتن مکن کوتاه دست بسته ای عهد الست از پیش تو از بلی سر درمکش زین بیش تو چون بدو اقرار آوردی درست کی شود انکارآن کردی درست ای به اول کرده اقرار الست پس به آخر کرده انکار الست چون در اول بسته ای میثاق تو چون توانی شد در آخر عاق تو ناگزیرت اوست پس با او بساز هرچ پذرفتی وفا کن کژ مباز

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت محمود که برای فتح غزنین نذر کرد غنایم را به درویشان بدهد گفت چون محمود شاه خسروان رفت از غزنین به حرب هندوان هندوان را لشگری انبوه دید دل از آن انبوه پر اندوه دید نذر کرد آن روز شاه دادگر گفت اگر یابم برین لشگر ظفر هر غنیمت کافتدم این جایگاه جمله برسانم به درویشان راه عاقبت چون یافت نصرت شهریار بس غنیمت گرد آمد بی شمار بود یک جزو غنیمت از قیاس برتر از صد خاطر حکمت شناس چون ز حد بیرون غنیمت یافتند وآن سیه رویان هزیمت یافتند شه کسی را گفت حالی از کسان کین غنیمت را به درویشان رسان زانک با حق نذر دارم از نخست تا درین عهد وفا آیم درست هرکسی گفتند چندین مال و زر چون توان دادن به مشتی بی خبر یا سپه را ده که کینه می کشند یا بگو تا در خزینه می کشند شه درین اندیشه سرگردان بماند در میان این و آن حیران بماند بوالحسینی بود بس فرزانه بود لیک مردی بی دل و دیوانه بود می گذشت او در میان آن سپاه چون بدید از دور او را پادشاه گفت آن دیوانه را فرمان کنم زو بپرسم هرچ گوید آن کنم او چو آزادست از شاه و سپاه بی غرض گوید سخن وز جایگاه خواند آن دیوانه را شاه جهان پس نهاد آن قصه با او در میان بی دل دیوانه گفت ای پادشاه کارت آمد با دوجو این جایگاه گر نخواهی داشت با او کار نیز تو بدوجو زو میندیش ای عزیز ور دگر با اوت خواهد بود کار پس مکن زینجا دوجو کم شرم دار حق چو نصرت داد و کارت کرد راست او بکرد آن خود آن تو کجاست عاقبت محمود کرد آن زر نثار عاقبت محمود داشت آن شهریار دیگری گفت ای به حضرت برده راه چه بضاعت رایج است آن جایگاه گر بگویی چون بدین سودا دریم آنچ رایج تر بود آنجابریم پیش شاهان تحفه ای باید نفیس مردم بی تحفه نبود جز خسیس گفت ای سایل اگر فرمان بری آنچ آنجا آن نیابند آن بری هرچ تو زینجا بری کانجا بود بردن آن بر تو کی زیبا بود علم هست آنجایگه و اسرار هست طاعت روحانیون بسیار هست سوز جان و درد دل می بر بسی زانک این آنجا نشان ندهد کسی گر برآید از سردردی یک آه می برد بوی جگر تا پیش گاه جایگاه خاص مغز جان تست قشر جانت نفس نافرمان تست آه اگر از جای خاص آید پدید مرد را حالی خلاص آید پدید

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت محمود که برای فتح غزنین نذر کرد غنایم را به درویشان بدهد گفت چون محمود شاه خسروان رفت از غزنین به حرب هندوان هندوان را لشگری انبوه دید دل از آن انبوه پر اندوه دید نذر کرد آن روز شاه دادگر گفت اگر یابم برین لشگر ظفر هر غنیمت کافتدم این جایگاه جمله برسانم به درویشان راه عاقبت چون یافت نصرت شهریار بس غنیمت گرد آمد بی شمار بود یک جزو غنیمت از قیاس برتر از صد خاطر حکمت شناس چون ز حد بیرون غنیمت یافتند وآن سیه رویان هزیمت یافتند شه کسی را گفت حالی از کسان کین غنیمت را به درویشان رسان زانک با حق نذر دارم از نخست تا درین عهد وفا آیم درست هرکسی گفتند چندین مال و زر چون توان دادن به مشتی بی خبر یا سپه را ده که کینه می کشند یا بگو تا در خزینه می کشند شه درین اندیشه سرگردان بماند در میان این و آن حیران بماند بوالحسینی بود بس فرزانه بود لیک مردی بی دل و دیوانه بود می گذشت او در میان آن سپاه چون بدید از دور او را پادشاه گفت آن دیوانه را فرمان کنم زو بپرسم هرچ گوید آن کنم او چو آزادست از شاه و سپاه بی غرض گوید سخن وز جایگاه خواند آن دیوانه را شاه جهان پس نهاد آن قصه با او در میان بی دل دیوانه گفت ای پادشاه کارت آمد با دوجو این جایگاه گر نخواهی داشت با او کار نیز تو بدوجو زو میندیش ای عزیز ور دگر با اوت خواهد بود کار پس مکن زینجا دوجو کم شرم دار حق چو نصرت داد و کارت کرد راست او بکرد آن خود آن تو کجاست عاقبت محمود کرد آن زر نثار عاقبت محمود داشت آن شهریار دیگری گفت ای به حضرت برده راه چه بضاعت رایج است آن جایگاه گر بگویی چون بدین سودا دریم آنچ رایج تر بود آنجابریم پیش شاهان تحفه ای باید نفیس مردم بی تحفه نبود جز خسیس گفت ای سایل اگر فرمان بری آنچ آنجا آن نیابند آن بری هرچ تو زینجا بری کانجا بود بردن آن بر تو کی زیبا بود علم هست آنجایگه و اسرار هست طاعت روحانیون بسیار هست سوز جان و درد دل می بر بسی زانک این آنجا نشان ندهد کسی گر برآید از سردردی یک آه می برد بوی جگر تا پیش گاه جایگاه خاص مغز جان تست قشر جانت نفس نافرمان تست آه اگر از جای خاص آید پدید مرد را حالی خلاص آید پدید

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت چوب خوردن یوسف به دستور زلیخا چون زلیخا حشمت واعزاز داشت رفت یوسف را به زندان بازداشت با غلامی گفت بنشان این دمش پس بزن پنجاه چوب محکمش بر تن یوسف چنان بازو گشای کین دم آهش بشنوم از دور جای آن غلام آمد بسی کارش نداد روی یوسف دید دل بارش نداد پوستینی دید مرد نیک بخت دست خود بر پوستین بگشاد سخت مرد هر چوبی که می زد استوار ناله ای می کرد یوسف زار زار چون زلیخا بانگ بشنودی ز دور گفتی آخر سخت تر زن ای صبور مرد گفت ای یوسف خورشید فر گر زلیخا بر تو اندازد نظر چون نبیند بر تو زخم چوب هیچ بی شک اندازد مرا در پیچ پیچ برهنه کن دوش دل برجای دار بعد از آن چوبی قوی را پای دار گرچه این ضربت زیانی باشدت چون ترا بیند نشانی باشدت تن برهنه کرد یوسف آن زمان غلغلی افتاد در هفت آسمان مرد حالی کرد دست خود بلند سخت چوبی زد که در خاکش فکند چون زلیخا زو شنود آن بار آه گفت بس کین آه بود از جایگاه پیش ازین آن آهها ناچیزبود آه آن باد این ز جایی نیز بود گر بود در ماتمی صد نوحه گر آه صاحب درد آید کارگر گر بود در حلقه ای صد غم زده حلقه را باشد نگین ماتم زده تا نگردی مرد صاحب درد تو در صف مردان نباشی مرد تو هر که درد عشق دارد سوز هم شب کجا یابد قرار و روز هم عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت خواجه‌ای که از غلامش خواست او را برای نماز بیدار کند خواجه زنگی را غلامی چست بود دست پاک از کار دنیا شست بود جمله شب آن غلام پاک باز تا به وقت صبح می کردی نماز خواجه گفتش ای غلام کارکن شب چو برخیزی مرا بیدار کن تا وضو سازم کنم با تو نماز آن غلام او را جوابی داد باز گفت آن زن را که درد زه بخاست گر کسش بیدارگر نبود رواست گر ترا دردیستی بیداریی روز و شب در کار نه بی کاریی چون کسی باید که بیدارت کند دیگری باید که او کارت کند هر که را این حسرت و این درد نیست خاک بر فرقش که این کس مرد نیست هر که را این درد دل در هم سرشت محو شد هم دوزخ او را هم بهشت

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت چوب خوردن یوسف به دستور زلیخا چون زلیخا حشمت واعزاز داشت رفت یوسف را به زندان بازداشت با غلامی گفت بنشان این دمش پس بزن پنجاه چوب محکمش بر تن یوسف چنان بازو گشای کین دم آهش بشنوم از دور جای آن غلام آمد بسی کارش نداد روی یوسف دید دل بارش نداد پوستینی دید مرد نیک بخت دست خود بر پوستین بگشاد سخت مرد هر چوبی که می زد استوار ناله ای می کرد یوسف زار زار چون زلیخا بانگ بشنودی ز دور گفتی آخر سخت تر زن ای صبور مرد گفت ای یوسف خورشید فر گر زلیخا بر تو اندازد نظر چون نبیند بر تو زخم چوب هیچ بی شک اندازد مرا در پیچ پیچ برهنه کن دوش دل برجای دار بعد از آن چوبی قوی را پای دار گرچه این ضربت زیانی باشدت چون ترا بیند نشانی باشدت تن برهنه کرد یوسف آن زمان غلغلی افتاد در هفت آسمان مرد حالی کرد دست خود بلند سخت چوبی زد که در خاکش فکند چون زلیخا زو شنود آن بار آه گفت بس کین آه بود از جایگاه پیش ازین آن آهها ناچیزبود آه آن باد این ز جایی نیز بود گر بود در ماتمی صد نوحه گر آه صاحب درد آید کارگر گر بود در حلقه ای صد غم زده حلقه را باشد نگین ماتم زده تا نگردی مرد صاحب درد تو در صف مردان نباشی مرد تو هر که درد عشق دارد سوز هم شب کجا یابد قرار و روز هم عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت خواجه‌ای که از غلامش خواست او را برای نماز بیدار کند خواجه زنگی را غلامی چست بود دست پاک از کار دنیا شست بود جمله شب آن غلام پاک باز تا به وقت صبح می کردی نماز خواجه گفتش ای غلام کارکن شب چو برخیزی مرا بیدار کن تا وضو سازم کنم با تو نماز آن غلام او را جوابی داد باز گفت آن زن را که درد زه بخاست گر کسش بیدارگر نبود رواست گر ترا دردیستی بیداریی روز و شب در کار نه بی کاریی چون کسی باید که بیدارت کند دیگری باید که او کارت کند هر که را این حسرت و این درد نیست خاک بر فرقش که این کس مرد نیست هر که را این درد دل در هم سرشت محو شد هم دوزخ او را هم بهشت

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » گفتار بوعلی طوسی دربارهٔ اهل جنت و اهل دوزخ بوعلی طوسی که پیر عهد بود سالک وادی جد و جهد بود آن چنان جا کو به ناز و عز رسید من ندانم هیچکس هرگز رسید گفت فردا اهل دوزخ زار زار اهل جنت را بپرسند آشکار کز خوشی جنت و ذوق وصال حال خود گویید با ما حسب حال اهل جنت جمله گویند این زمان خوشی فردوس برخاست از میان زانک ما را در بهشت پر کمال روی بنمود آفتاب آن جمال چون جمال او به ما نزدیک شد هشت خلد از شرم آن تاریک شد در فروغ آن جمال جان فشان خلد را نه نام باشد نه نشان چون بگویند اهل جنت حال خویش اهل دوزخ در جواب آیند پیش کای همه فارغ ز فردوس و جنان هرچ گفتید آنچنانست آنچنان زانک ما کاصحاب جای ناخوشیم از قدم تا فرق غرق آتشیم روی چون بنمود ما را آشکار حسرت واماندگی از روی یار چون شدیم اگه که ما افتاده ایم وز چنان رویی جدا افتاده ایم ز آتش حسرت دل ناشاد ما آتش دوزخ ببرد از یاد ما هر کجا کین آتش آید کارگر ز آتش دوزخ کجا ماند خبر هرک را شد در رهش حسرت پدید کم تواند کرد از غیرت پدید حسرت و آه و جراحت بایدت در جراحت ذوق و راحت بایدت گر درین منزل تو مجروح آمدی محرم خلوت گه روح آمدی گر تو مجروحی دم از عالم مزن داغ می نه بر جراحت دم مزن عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت مردی که از نبی اجازهٔ نماز بر مصلایی گرفت از نبی در خواست مردی پر نیاز تا گزارد بر مصلایی نماز خواجه دستوری نداد او را در آن گفت ریگ و خاک گرمست این زمان روی نه بر خاک گرم و خاک کوی زانک هر مجروح را داغست روی چون تو می بینی جراحت روح را داغ نیکوتر بود مجروح را تا نیاری داغ دل این جایگاه کی توان کردن بسوی تو نگاه داغ دل آور که در میدان درد اهل دل از داغ بشناسند مرد دیگری گفتش که ای دارای راه دیده ما شد درین وادی سیاه پر سیاست می نماید این طریق چند فرسنگ است این راه ای رفیق گفت ما را هفت وادی در ره است چون گذشتی هفت وادی درگه است وا نیامد در جهان زین راه کس نیست از فرسنگ آن آگاه کس چون نیامد بازکس زین راه دور چون دهندت آگهی ای نا صبور چون شدند آنجایگه گم سر به سر کی خبر بازت دهد از بی خبر هست وادی طلب آغاز کار وادی عشق است از آن پس بی کنار پس سیم وادیست آن معرفت پس چهارم وادی استغنی صفت هست پنجم وادی توحید پاک پس ششم وادی حیرت صعب ناک هفتمین وادی فقرست و فنا بعد ازین روی روش نبود ترا درکشش افتی روش گم گرددت گر بود یک قطره قلزم گرددت

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » گفتار بوعلی طوسی دربارهٔ اهل جنت و اهل دوزخ بوعلی طوسی که پیر عهد بود سالک وادی جد و جهد بود آن چنان جا کو به ناز و عز رسید من ندانم هیچکس هرگز رسید گفت فردا اهل دوزخ زار زار اهل جنت را بپرسند آشکار کز خوشی جنت و ذوق وصال حال خود گویید با ما حسب حال اهل جنت جمله گویند این زمان خوشی فردوس برخاست از میان زانک ما را در بهشت پر کمال روی بنمود آفتاب آن جمال چون جمال او به ما نزدیک شد هشت خلد از شرم آن تاریک شد در فروغ آن جمال جان فشان خلد را نه نام باشد نه نشان چون بگویند اهل جنت حال خویش اهل دوزخ در جواب آیند پیش کای همه فارغ ز فردوس و جنان هرچ گفتید آنچنانست آنچنان زانک ما کاصحاب جای ناخوشیم از قدم تا فرق غرق آتشیم روی چون بنمود ما را آشکار حسرت واماندگی از روی یار چون شدیم اگه که ما افتاده ایم وز چنان رویی جدا افتاده ایم ز آتش حسرت دل ناشاد ما آتش دوزخ ببرد از یاد ما هر کجا کین آتش آید کارگر ز آتش دوزخ کجا ماند خبر هرک را شد در رهش حسرت پدید کم تواند کرد از غیرت پدید حسرت و آه و جراحت بایدت در جراحت ذوق و راحت بایدت گر درین منزل تو مجروح آمدی محرم خلوت گه روح آمدی گر تو مجروحی دم از عالم مزن داغ می نه بر جراحت دم مزن عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت مردی که از نبی اجازهٔ نماز بر مصلایی گرفت از نبی در خواست مردی پر نیاز تا گزارد بر مصلایی نماز خواجه دستوری نداد او را در آن گفت ریگ و خاک گرمست این زمان روی نه بر خاک گرم و خاک کوی زانک هر مجروح را داغست روی چون تو می بینی جراحت روح را داغ نیکوتر بود مجروح را تا نیاری داغ دل این جایگاه کی توان کردن بسوی تو نگاه داغ دل آور که در میدان درد اهل دل از داغ بشناسند مرد دیگری گفتش که ای دارای راه دیده ما شد درین وادی سیاه پر سیاست می نماید این طریق چند فرسنگ است این راه ای رفیق گفت ما را هفت وادی در ره است چون گذشتی هفت وادی درگه است وا نیامد در جهان زین راه کس نیست از فرسنگ آن آگاه کس چون نیامد بازکس زین راه دور چون دهندت آگهی ای نا صبور چون شدند آنجایگه گم سر به سر کی خبر بازت دهد از بی خبر هست وادی طلب آغاز کار وادی عشق است از آن پس بی کنار پس سیم وادیست آن معرفت پس چهارم وادی استغنی صفت هست پنجم وادی توحید پاک پس ششم وادی حیرت صعب ناک هفتمین وادی فقرست و فنا بعد ازین روی روش نبود ترا درکشش افتی روش گم گرددت گر بود یک قطره قلزم گرددت

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » بیان وادی طلب چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صدتعب صد بلا در هر نفس اینجا بود طوطی گردون مگس اینجا بود جد و جهد اینجات باید سال ها زآن که اینجا قلب گردد حال ها ملک اینجا بایدت انداختن ملک اینجا بایدت در باختن در میان خونت باید آمدن وز همه بیرونت باید آمدن چون نماند هیچ معلومت به دست دل بباید پاک کرد از هرچه هست چون دل تو پاک گردد از صفات تافتن گیرد ز حضرت نور ذات چون شود آن نور بر دل آشکار در دل تو یک طلب گردد هزار چون شود در راه او آتش پدید ور شود صد وادی ناخوش پدید خویش را از شوق او دیوانه وار بر سر آتش زند پروانه وار سر طلب گردد ز مشتاقی خویش جرعه ای می خواهد از ساقی خویش جرعه ای ز آن باده چون نوشش شود هر دو عالم کل فراموشش شود غرقه دریا بماند خشک لب سر جانان می کند از جان طلب ز آرزوی آن که سربشناسد او ز اژدهای جان ستان نهراسد او کفر و ایمان گر به هم پیش آیدش درپذیرد تا دری بگشایدش چون درش بگشاد چه کفر و چه دین زانک نبود زان سوی در آن و این عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت سجده نکردن ابلیس بر آدم گفت چون حق می دمید این جان پاک در تن آدم که آبی بود و خاک خواست تا خیل ملایک سر به سر نه خبر یابند از جان نه اثر گفت ای روحانیان آسمان پیش آدم سجده آرید این زمان سرنهادند آن همه بر روی خاک لاجرم یک تن ندید آن سر پاک باز ابلیس آمد و گفت این نفس سجده ای از من نبیند هیچ کس گر بیندازند سر از تن مرا نیست غم چون هست این گردن مرا من همی دانم که آدم خاک نیست سر نهم تا سر ببینم باک نیست چون نبود ابلیس را سر بر زمین سر بدید او زانکه بود او در کمین حق تعالی گفتش ای جاسوس راه تو به سر در دیدنی این جایگاه گنج چون دیدی که بنهادم نهان بکشمت تا برنگویی در جهان زانک خفیه نیست بیرون از سپاه هر کجا گنجی که بنهد پادشاه بی شکی بر چشم آنکس کان نهد بکشد او را و خطش بر جان نهد مرد گنجی دید گنجی اختیار سر بریدن بایدت کرد اختیار ور نبرم سر ز تن این دم ترا این سخن باشد همه عالم ترا گفت یا رب مهل ده این بنده را چاره ای کن این ز کار افکنده را حق تعالی گفت مهلت بر منت طوق لعنت کردم اندر گردنت نام تو کذاب خواهم زد رقم تابمانی تا قیامت متهم بعد از آن ابلیس گفت آن گنج پاک چون مرا روشن شد از لعنت چه باک لعنت آن تست رحمت آن تو بنده آن تست قسمت آن تو گر مرا لعنست قسمت باک نیست زهر هم باید همه تریاک نیست چون بدیدم خلق را لعنت طلب لعنتت برداشتم من بی ادب این چنین باید طلب گر طالبی تو نه طالب به معنی غالبی گر نمی یابی تو او را روز و شب نیست او گم هست نقصان در طلب

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » بیان وادی طلب چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صدتعب صد بلا در هر نفس اینجا بود طوطی گردون مگس اینجا بود جد و جهد اینجات باید سال ها زآن که اینجا قلب گردد حال ها ملک اینجا بایدت انداختن ملک اینجا بایدت در باختن در میان خونت باید آمدن وز همه بیرونت باید آمدن چون نماند هیچ معلومت به دست دل بباید پاک کرد از هرچه هست چون دل تو پاک گردد از صفات تافتن گیرد ز حضرت نور ذات چون شود آن نور بر دل آشکار در دل تو یک طلب گردد هزار چون شود در راه او آتش پدید ور شود صد وادی ناخوش پدید خویش را از شوق او دیوانه وار بر سر آتش زند پروانه وار سر طلب گردد ز مشتاقی خویش جرعه ای می خواهد از ساقی خویش جرعه ای ز آن باده چون نوشش شود هر دو عالم کل فراموشش شود غرقه دریا بماند خشک لب سر جانان می کند از جان طلب ز آرزوی آن که سربشناسد او ز اژدهای جان ستان نهراسد او کفر و ایمان گر به هم پیش آیدش درپذیرد تا دری بگشایدش چون درش بگشاد چه کفر و چه دین زانک نبود زان سوی در آن و این عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت سجده نکردن ابلیس بر آدم گفت چون حق می دمید این جان پاک در تن آدم که آبی بود و خاک خواست تا خیل ملایک سر به سر نه خبر یابند از جان نه اثر گفت ای روحانیان آسمان پیش آدم سجده آرید این زمان سرنهادند آن همه بر روی خاک لاجرم یک تن ندید آن سر پاک باز ابلیس آمد و گفت این نفس سجده ای از من نبیند هیچ کس گر بیندازند سر از تن مرا نیست غم چون هست این گردن مرا من همی دانم که آدم خاک نیست سر نهم تا سر ببینم باک نیست چون نبود ابلیس را سر بر زمین سر بدید او زانکه بود او در کمین حق تعالی گفتش ای جاسوس راه تو به سر در دیدنی این جایگاه گنج چون دیدی که بنهادم نهان بکشمت تا برنگویی در جهان زانک خفیه نیست بیرون از سپاه هر کجا گنجی که بنهد پادشاه بی شکی بر چشم آنکس کان نهد بکشد او را و خطش بر جان نهد مرد گنجی دید گنجی اختیار سر بریدن بایدت کرد اختیار ور نبرم سر ز تن این دم ترا این سخن باشد همه عالم ترا گفت یا رب مهل ده این بنده را چاره ای کن این ز کار افکنده را حق تعالی گفت مهلت بر منت طوق لعنت کردم اندر گردنت نام تو کذاب خواهم زد رقم تابمانی تا قیامت متهم بعد از آن ابلیس گفت آن گنج پاک چون مرا روشن شد از لعنت چه باک لعنت آن تست رحمت آن تو بنده آن تست قسمت آن تو گر مرا لعنست قسمت باک نیست زهر هم باید همه تریاک نیست چون بدیدم خلق را لعنت طلب لعنتت برداشتم من بی ادب این چنین باید طلب گر طالبی تو نه طالب به معنی غالبی گر نمی یابی تو او را روز و شب نیست او گم هست نقصان در طلب

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت شبلی که گاه مردن زنار بسته بود وقت مردن بود شبلی بی قرار چشم پوشیده دلی پر انتظار در میان زنار حیرت بسته بود بر سر خاکستری بنشسته بود گه گرفتی اشک در خاکستر او گاه خاکستر بکردی بر سر او سایلی گفتش چنین وقتی که هست دیده ای کس را که او زنار بست گفت می سوزم چه سازم چون کنم چون ز غیرت می گدازم چون کنم جان من کز هر دو عالم چشم دوخت این زمان از غیرت ابلیس سوخت چون خطاب لعنتی او راست بس از اضافت آید افسوسم به کس مانده شبلی تفته و تشنه جگر او به دیگر کس دهد چیزی دگر گر تفاوت باشدت از دست شاه سنگ با گوهر نه ای تو مرد راه گر عزیز از گوهری از سنگ خوار پس ندارد شاه اینجا هیچ کار سنگ و گوهر را نه دشمن شو نه دوست آن نظر کن تو که این از دست اوست گر ترا سنگی زند معشوق مست به که از غیری گهر آری به دست مرد باید کز طلب در انتظار هر زمانی جان کند در ره نثار نه زمانی از طلب ساکن شود نه دمی آسودنش ممکن شود گر فرو افتد زمانی از طلب مرتدی باشد درین ره بی ادب عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت مجنون که خاک می‌بیخت تا لیلی را بیابد دید مجنون را عزیزی دردناک کو میان ره گذر می بیخت خاک گفت ای مجنون چه می جویی چنین گفت لیلی را همی جویم یقین گفت لیلی را کجا یابی ز خاک کی بود در خاک شارع در پاک گفت من می جویمش هر جا که هست بوک جایی یک دمش آرم به دست عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » گفتار یوسف همدان دربارهٔ صبر یوسف همدان امام روزگار صاحب اسرار جهان بینای کار گفت چندانی که از بالا و پست دیده ور می بنگرد در هرچ هست هست یک یک ذره یعقوب دگر یوسف گم کرده می پرسد خبر درد باید در ره او انتظار تا درین هر دو برآید روزگار ور درین هر دو نیابی کار باز سر مکش زنهار از این اسرار باز در طلب صبری بباید مرد را صبر خود کی باشد اهل درد را صبر کن گر خواهی وگر نه بسی بوک جایی راه یابی از کسی همچو آن طفلی که باشد در شکم هم چنان با خود نشین با خود به هم از درون خود مشو بیرون دمی نانت اگر باید همی خور خون دمی قوت آن طفل شکم خونست بس وین همه سودا ز بیرونست بس خون خورو در صبر بنشین مردوار تا برآید کار تو از دست کار

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت شبلی که گاه مردن زنار بسته بود وقت مردن بود شبلی بی قرار چشم پوشیده دلی پر انتظار در میان زنار حیرت بسته بود بر سر خاکستری بنشسته بود گه گرفتی اشک در خاکستر او گاه خاکستر بکردی بر سر او سایلی گفتش چنین وقتی که هست دیده ای کس را که او زنار بست گفت می سوزم چه سازم چون کنم چون ز غیرت می گدازم چون کنم جان من کز هر دو عالم چشم دوخت این زمان از غیرت ابلیس سوخت چون خطاب لعنتی او راست بس از اضافت آید افسوسم به کس مانده شبلی تفته و تشنه جگر او به دیگر کس دهد چیزی دگر گر تفاوت باشدت از دست شاه سنگ با گوهر نه ای تو مرد راه گر عزیز از گوهری از سنگ خوار پس ندارد شاه اینجا هیچ کار سنگ و گوهر را نه دشمن شو نه دوست آن نظر کن تو که این از دست اوست گر ترا سنگی زند معشوق مست به که از غیری گهر آری به دست مرد باید کز طلب در انتظار هر زمانی جان کند در ره نثار نه زمانی از طلب ساکن شود نه دمی آسودنش ممکن شود گر فرو افتد زمانی از طلب مرتدی باشد درین ره بی ادب عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت مجنون که خاک می‌بیخت تا لیلی را بیابد دید مجنون را عزیزی دردناک کو میان ره گذر می بیخت خاک گفت ای مجنون چه می جویی چنین گفت لیلی را همی جویم یقین گفت لیلی را کجا یابی ز خاک کی بود در خاک شارع در پاک گفت من می جویمش هر جا که هست بوک جایی یک دمش آرم به دست عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » گفتار یوسف همدان دربارهٔ صبر یوسف همدان امام روزگار صاحب اسرار جهان بینای کار گفت چندانی که از بالا و پست دیده ور می بنگرد در هرچ هست هست یک یک ذره یعقوب دگر یوسف گم کرده می پرسد خبر درد باید در ره او انتظار تا درین هر دو برآید روزگار ور درین هر دو نیابی کار باز سر مکش زنهار از این اسرار باز در طلب صبری بباید مرد را صبر خود کی باشد اهل درد را صبر کن گر خواهی وگر نه بسی بوک جایی راه یابی از کسی همچو آن طفلی که باشد در شکم هم چنان با خود نشین با خود به هم از درون خود مشو بیرون دمی نانت اگر باید همی خور خون دمی قوت آن طفل شکم خونست بس وین همه سودا ز بیرونست بس خون خورو در صبر بنشین مردوار تا برآید کار تو از دست کار

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » گفتگوی شیخ ابوسعید مهنه با پیری روشن‌ضمیر دربارهٔ صبر شیخ مهنه بود در قبضی عظیم شد به صحرا دیده پر خون دل دو نیم دید پیری روستایی را ز دور گاو می بست و ازو می ریخت نور شیخ سوی او شد و کردش سلام شرح دادش حال قبض خود تمام پیر چون بشنید گفت ای بوسعید از فرود فرش تا عرش مجید گر کنند این جمله پر ارزن تمام نه به یک کرت به صد کرت مدام ور بود مرغی که چیند آشکار دانه ارزن پس از سالی هزار گر ز بعد آنکه با چندین زمان مرغ صد باره بپردازد جهان از درش بویی نیابد جان هنوز بو سعیدا زود باشد آن هنوز طالبان را صبر می باید بسی طالب صابر نه افتد هر کسی تا طلب در اندرون ناید پدید مشک در نافه ز خون ناید پدید از درونی چون طلب بیرون رود گر همه گردون بود در خون رود هرک را نبود طلب مردار اوست زنده نیست او صورت دیوار اوست هرکرا نبود طلب حیوان بود حاش لله صورتی بی جان بود گر به دست آید ترا گنجی گهر در طلب باید که باشی گرم تر آنک از گنج گهر خرسند شد هم بدان گنج گهر دربند شد هرکه او در ره به چیزی ماند باز شد بتش آن چیز گو با بت بساز چون تنک مغز آمدی بی دل شدی کز شرابی مست لایعقل شدی می مشو آخر به یک می مست نیز می طلب چون بی نهایت هست نیز عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت محمود و مردی خاک‌بیز یک شبی محمود می شد بی سپاه خاک بیزی دید سر بر خاک راه کرده بد هر جای کوهی خاک بیش شاه چون آن دید بازو بند خویش در میان کوه خاک او فکند پس براند آنگاه چون بادی سمند پس دگر شب باز آمد شهریار دید او را همچنین مشغول کار گفتش آخر آنچ دوش آن یافتی ده خراج عالم آسان یافتی همچنان بس خاک می بیزی تو باز پادشاهی کن که گشتی بی نیاز خاک بیزش گفت آن زین یافتم آن چنان گنجی نهان زین یافتم چون ازین در دولتم شد آشکار تا که جان دارم مرا اینست کار مرد این ره باش تا بگشایدت سر متاب از راه تا بنمایدت بسته جز دو چشم تو پیوسته نیست تو طلب کن زانک این در بسته نیست عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت مردی که گشایش میخواست و جواب رابعه به او بی خودی می گفت در پیش خدای کای خدا آخر دری بر من گشای رابعه آنجا مگر بنشسته بود گفت ای غافل کی این در بسته بود

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » گفتگوی شیخ ابوسعید مهنه با پیری روشن‌ضمیر دربارهٔ صبر شیخ مهنه بود در قبضی عظیم شد به صحرا دیده پر خون دل دو نیم دید پیری روستایی را ز دور گاو می بست و ازو می ریخت نور شیخ سوی او شد و کردش سلام شرح دادش حال قبض خود تمام پیر چون بشنید گفت ای بوسعید از فرود فرش تا عرش مجید گر کنند این جمله پر ارزن تمام نه به یک کرت به صد کرت مدام ور بود مرغی که چیند آشکار دانه ارزن پس از سالی هزار گر ز بعد آنکه با چندین زمان مرغ صد باره بپردازد جهان از درش بویی نیابد جان هنوز بو سعیدا زود باشد آن هنوز طالبان را صبر می باید بسی طالب صابر نه افتد هر کسی تا طلب در اندرون ناید پدید مشک در نافه ز خون ناید پدید از درونی چون طلب بیرون رود گر همه گردون بود در خون رود هرک را نبود طلب مردار اوست زنده نیست او صورت دیوار اوست هرکرا نبود طلب حیوان بود حاش لله صورتی بی جان بود گر به دست آید ترا گنجی گهر در طلب باید که باشی گرم تر آنک از گنج گهر خرسند شد هم بدان گنج گهر دربند شد هرکه او در ره به چیزی ماند باز شد بتش آن چیز گو با بت بساز چون تنک مغز آمدی بی دل شدی کز شرابی مست لایعقل شدی می مشو آخر به یک می مست نیز می طلب چون بی نهایت هست نیز عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت محمود و مردی خاک‌بیز یک شبی محمود می شد بی سپاه خاک بیزی دید سر بر خاک راه کرده بد هر جای کوهی خاک بیش شاه چون آن دید بازو بند خویش در میان کوه خاک او فکند پس براند آنگاه چون بادی سمند پس دگر شب باز آمد شهریار دید او را همچنین مشغول کار گفتش آخر آنچ دوش آن یافتی ده خراج عالم آسان یافتی همچنان بس خاک می بیزی تو باز پادشاهی کن که گشتی بی نیاز خاک بیزش گفت آن زین یافتم آن چنان گنجی نهان زین یافتم چون ازین در دولتم شد آشکار تا که جان دارم مرا اینست کار مرد این ره باش تا بگشایدت سر متاب از راه تا بنمایدت بسته جز دو چشم تو پیوسته نیست تو طلب کن زانک این در بسته نیست عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت مردی که گشایش میخواست و جواب رابعه به او بی خودی می گفت در پیش خدای کای خدا آخر دری بر من گشای رابعه آنجا مگر بنشسته بود گفت ای غافل کی این در بسته بود

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » بیان وادی عشق بعد ازین وادی عشق آید پدید غرق آتش شد کسی کانجا رسید کس درین وادی به جز آتش مباد وانک آتش نیست عیشش خوش مباد عاشق آن باشد که چون آتش بود گرم رو سوزنده و سرکش بود عاقبت اندیش نبود یک زمان در کشد خوش خوش بر آتش صد جهان لحظه ای نه کافری داند نه دین ذره ای نه شک شناسد نه یقین نیک و بد در راه او یکسان بود خود چو عشق آمد نه این نه آن بود ای مباحی این سخن آن تونیست مرتدی تو این به دندان تو نیست هرچ دارد پاک دربازد به نقد وز وصال دوست می نازد به نقد دیگران را وعده فردا بود لیک او را نقد هم اینجا بود تا نسوزد خویش را یک بارگی کی تواند رست از غم خوارگی تا بریشم در وجود خود نسوخت در مفرح کی تواند دل فروخت می تپد پیوسته در سوز و گداز تا بجای خود رسد ناگاه باز ماهی از دریا چو بر صحرا فتد می تپد تا بوک در دریا فتد عشق اینجا آتشست و عقل دود عشق کامد در گریزد عقل زود عقل در سودای عشق استاد نیست عشق کار عقل مادر زاد نیست گر ز غیبت دیده ای بخشند راست اصل عشق اینجا ببینی کز کجاست هست یک یک برگ از هستی عشق سر ببر افکنده از مستی عشق گر ترا آن چشم غیبی باز شد با تو ذرات جهان هم راز شد ور به چشم عقل بگشایی نظر عشق را هرگز نبینی پا و سر مرد کارافتاده باید عشق را مردم آزاده باید عشق را تو نه کار افتاده ای نه عاشقی مرده ای تو عشق را کی لایقی زنده دل باید درین ره صد هزار تا کند در هرنفس صد جان نثار عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » حکایت خواجه‌ای که عاشق کودکی فقاع فروش شد خواجه ای از خان و مان آواره شد وز فقاعی کودکی بی چاره شد شد ز فرط عشق سودایی ازو گشت سر غوغای رسوایی ازو هرچ او را بود اسباب و ضیاع می فروخت و می خرید از وی فقاع چون نماندش هیچ بس درویش شد عشق آن بی دل یکی صد بیش شد گرچه می دادند نان او را تمام گرسنه بودی و سیر از جان مدام زانک چندانی که نانش می رسید جمله می برد و فقاعی می خرید دایما بنشسته بودی گرسنه تا خرد یک دم فقاعی صد تنه سایلی گفتش که ای آشفته کار عشق چه بود سر این کن آشکار گفت آن باشد که صد عالم متاع جمله بفروشی برای یک فقاع تا چنین کاری نیفتد مرد را او چه داند عشق را و درد را

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » بیان وادی عشق بعد ازین وادی عشق آید پدید غرق آتش شد کسی کانجا رسید کس درین وادی به جز آتش مباد وانک آتش نیست عیشش خوش مباد عاشق آن باشد که چون آتش بود گرم رو سوزنده و سرکش بود عاقبت اندیش نبود یک زمان در کشد خوش خوش بر آتش صد جهان لحظه ای نه کافری داند نه دین ذره ای نه شک شناسد نه یقین نیک و بد در راه او یکسان بود خود چو عشق آمد نه این نه آن بود ای مباحی این سخن آن تونیست مرتدی تو این به دندان تو نیست هرچ دارد پاک دربازد به نقد وز وصال دوست می نازد به نقد دیگران را وعده فردا بود لیک او را نقد هم اینجا بود تا نسوزد خویش را یک بارگی کی تواند رست از غم خوارگی تا بریشم در وجود خود نسوخت در مفرح کی تواند دل فروخت می تپد پیوسته در سوز و گداز تا بجای خود رسد ناگاه باز ماهی از دریا چو بر صحرا فتد می تپد تا بوک در دریا فتد عشق اینجا آتشست و عقل دود عشق کامد در گریزد عقل زود عقل در سودای عشق استاد نیست عشق کار عقل مادر زاد نیست گر ز غیبت دیده ای بخشند راست اصل عشق اینجا ببینی کز کجاست هست یک یک برگ از هستی عشق سر ببر افکنده از مستی عشق گر ترا آن چشم غیبی باز شد با تو ذرات جهان هم راز شد ور به چشم عقل بگشایی نظر عشق را هرگز نبینی پا و سر مرد کارافتاده باید عشق را مردم آزاده باید عشق را تو نه کار افتاده ای نه عاشقی مرده ای تو عشق را کی لایقی زنده دل باید درین ره صد هزار تا کند در هرنفس صد جان نثار عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » حکایت خواجه‌ای که عاشق کودکی فقاع فروش شد خواجه ای از خان و مان آواره شد وز فقاعی کودکی بی چاره شد شد ز فرط عشق سودایی ازو گشت سر غوغای رسوایی ازو هرچ او را بود اسباب و ضیاع می فروخت و می خرید از وی فقاع چون نماندش هیچ بس درویش شد عشق آن بی دل یکی صد بیش شد گرچه می دادند نان او را تمام گرسنه بودی و سیر از جان مدام زانک چندانی که نانش می رسید جمله می برد و فقاعی می خرید دایما بنشسته بودی گرسنه تا خرد یک دم فقاعی صد تنه سایلی گفتش که ای آشفته کار عشق چه بود سر این کن آشکار گفت آن باشد که صد عالم متاع جمله بفروشی برای یک فقاع تا چنین کاری نیفتد مرد را او چه داند عشق را و درد را

%0
10 Bölüm