عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل آن یکی عیسی مریم را چه گفت گفت ای طاق ترا خورشید جفت از چه خود را مینسازی خانه گفت آخر من نیم دیوانه هرچه نبود تا ابد همبر مرا آن کجا هرگز بود در خور مرا هرچه آن با تو فرو ناید به راه فرق نبود چه گدا آنجا چه شاه عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل خسروی میرفت در صحرا و شخ با سپاهی در عدد مور و ملخ جمله صحرا غبار و گرد بود بانگ پیل و کوس و بردا برد بود بود بر ره شاه را ویرانه خفته بر دیوار آن دیوانه شاه چون پیش آمدش او برنخاست همچنان میبود کرده پای راست شاه گفتش ای گدای خاک راه تو چرا حرمت نمیداری نگاه شاه میبینی و لشکر پیش و پس برنخیزد چون منی را چون تو کس پیش شه دیوانه آزادوش همچنان خفته زبان بگشاد خوش گفت آخر از چه دارم حرمتت یا کجا در چشمم آید نعمتت گر به قارونی برون خواهی شدن همچو قارون سرنگون خواهی شدن ور چو نمرودی تو از ملک و سپاه همچو او گردی بیک پشه تباه ور نکو روییست در غایت ترا کافری باشی ز ترکان ختا ور ترا علمست و با آن کار نیست از تو تا ابلیس ره بسیار نیست ور تو همچون صاحب عادی به زور سردهد چون عوج یک سنگت بگور ور بهشت آمد سرایت خشت خشت همچو شدادت کشند اندر بهشت ور نداری این همه عیب و بدی پس چو هم باشیم هر دو در خودی هر دو از یک آب در خون آمدیم هر دو از یک راه بیرون آمدیم هر دو از یک زاد بر پاییم ما هر دو از یک باد برجاییم ما هر دو در یک گز زمین افتاده ایم هر دو اندر یک کمین افتاده ایم هر دو از یک مرگ خیره میشویم هر دو با یک خاک تیره میشویم در همه نوعی چو با تو همدمم من چرا برخیزم از تو چه کمم عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعة و الثلثون سالک آتش دل شوریده حال شد ز خیل حس برون پیش خیال گفت ای در اصل یک ذات آمده پنج محسوست مقامات آمده تو یکی و جمله پاک و نجس میکنی ادراک همچون پنج حس شم و ذوق و لمس با سمع و بصر کرده یک لوح ترا ذات الصور آنچه حاجت بود پنج آلت برونش تو بیک آلت گرفتی در درونش پاره چون دور بودی از عدد پنج مدرک نقدت آمد از احد چون زمانی و مکانی آمدی پنج ره در خرده دانی آمدی گرچه بودت پنج محسوس آشکار مدرکت هر پنج شد در پنج یار چون نیارستی بیک ره پنج دید از زمان ذات تو چندین رنج دید وی عجب از پنج ادراک قوی صورتی ماند از زمانه معنوی چون بوحدت آمدی نزدیک تر بود راه تو ز حس باریک تر پس به وحدت از عدد درکش مرا ره به من بنمای و کن دلخوش مرا تا برون آیم ز چندین تفرقه خرقه بر آتش نهم از مخرقه سر به وادی محبت آورم ره درین غربت به قربت آورم زین سخن همچون خیالی شد خیال حال بر وی گشت حالی زین محال گفت من زین نقد بس دور آمدم زینچه میجویی تو مهجور آمدم چون به من در خواب می آید خطاب کی توانم دید بیداری به خواب هیچ صورت هیچ معنی هیچ کار نیست جز در پرده بر من آشکار آنکه در پرده بود فریاد خواه دیگری را چون دهد در پرده راه هیچ نگشاید ز من در هیچ حال من خیالم چند پیمایی خیال گر طلبکاری ازینجا نقل کن پای نه بر حس و ره بر عقل کن سالک آمد پیش پیر مهربان حال خود با او نهاد اندر میان پیر گفتش هست دیوان خیال از حس و از عقل پر خیل مثال هرکجا صورت جمال آرد پدید زو مثالی در خیال آرد پدید قسم حس آمد فراق اما خیال نقد دارد از همه عالم وصال هرچه خواهد جمله در پیشش بود وینچنین وصلی هم از خویشش بود حس چنان در بعد افتادست طاق کز وصال نقد بیند صد فراق نانهاده یک قدم در وصل خویش صد فراقش آید از هر سوی پیش
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل آن یکی عیسی مریم را چه گفت گفت ای طاق ترا خورشید جفت از چه خود را مینسازی خانه گفت آخر من نیم دیوانه هرچه نبود تا ابد همبر مرا آن کجا هرگز بود در خور مرا هرچه آن با تو فرو ناید به راه فرق نبود چه گدا آنجا چه شاه عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل خسروی میرفت در صحرا و شخ با سپاهی در عدد مور و ملخ جمله صحرا غبار و گرد بود بانگ پیل و کوس و بردا برد بود بود بر ره شاه را ویرانه خفته بر دیوار آن دیوانه شاه چون پیش آمدش او برنخاست همچنان میبود کرده پای راست شاه گفتش ای گدای خاک راه تو چرا حرمت نمیداری نگاه شاه میبینی و لشکر پیش و پس برنخیزد چون منی را چون تو کس پیش شه دیوانه آزادوش همچنان خفته زبان بگشاد خوش گفت آخر از چه دارم حرمتت یا کجا در چشمم آید نعمتت گر به قارونی برون خواهی شدن همچو قارون سرنگون خواهی شدن ور چو نمرودی تو از ملک و سپاه همچو او گردی بیک پشه تباه ور نکو روییست در غایت ترا کافری باشی ز ترکان ختا ور ترا علمست و با آن کار نیست از تو تا ابلیس ره بسیار نیست ور تو همچون صاحب عادی به زور سردهد چون عوج یک سنگت بگور ور بهشت آمد سرایت خشت خشت همچو شدادت کشند اندر بهشت ور نداری این همه عیب و بدی پس چو هم باشیم هر دو در خودی هر دو از یک آب در خون آمدیم هر دو از یک راه بیرون آمدیم هر دو از یک زاد بر پاییم ما هر دو از یک باد برجاییم ما هر دو در یک گز زمین افتاده ایم هر دو اندر یک کمین افتاده ایم هر دو از یک مرگ خیره میشویم هر دو با یک خاک تیره میشویم در همه نوعی چو با تو همدمم من چرا برخیزم از تو چه کمم عطار » مصیبت نامه » بخش سی و هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعة و الثلثون سالک آتش دل شوریده حال شد ز خیل حس برون پیش خیال گفت ای در اصل یک ذات آمده پنج محسوست مقامات آمده تو یکی و جمله پاک و نجس میکنی ادراک همچون پنج حس شم و ذوق و لمس با سمع و بصر کرده یک لوح ترا ذات الصور آنچه حاجت بود پنج آلت برونش تو بیک آلت گرفتی در درونش پاره چون دور بودی از عدد پنج مدرک نقدت آمد از احد چون زمانی و مکانی آمدی پنج ره در خرده دانی آمدی گرچه بودت پنج محسوس آشکار مدرکت هر پنج شد در پنج یار چون نیارستی بیک ره پنج دید از زمان ذات تو چندین رنج دید وی عجب از پنج ادراک قوی صورتی ماند از زمانه معنوی چون بوحدت آمدی نزدیک تر بود راه تو ز حس باریک تر پس به وحدت از عدد درکش مرا ره به من بنمای و کن دلخوش مرا تا برون آیم ز چندین تفرقه خرقه بر آتش نهم از مخرقه سر به وادی محبت آورم ره درین غربت به قربت آورم زین سخن همچون خیالی شد خیال حال بر وی گشت حالی زین محال گفت من زین نقد بس دور آمدم زینچه میجویی تو مهجور آمدم چون به من در خواب می آید خطاب کی توانم دید بیداری به خواب هیچ صورت هیچ معنی هیچ کار نیست جز در پرده بر من آشکار آنکه در پرده بود فریاد خواه دیگری را چون دهد در پرده راه هیچ نگشاید ز من در هیچ حال من خیالم چند پیمایی خیال گر طلبکاری ازینجا نقل کن پای نه بر حس و ره بر عقل کن سالک آمد پیش پیر مهربان حال خود با او نهاد اندر میان پیر گفتش هست دیوان خیال از حس و از عقل پر خیل مثال هرکجا صورت جمال آرد پدید زو مثالی در خیال آرد پدید قسم حس آمد فراق اما خیال نقد دارد از همه عالم وصال هرچه خواهد جمله در پیشش بود وینچنین وصلی هم از خویشش بود حس چنان در بعد افتادست طاق کز وصال نقد بیند صد فراق نانهاده یک قدم در وصل خویش صد فراقش آید از هر سوی پیش