Qur'an&Sunnahالقرآن

Necmeddîn Râzî (Dâye) — Mirsâdü'l-İbâd

Necmeddîn Ebû Bekr Abdullah Râzî ed-Dâye · FA

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل یازدهم قال الله تعالی فان اتبعتنی فلا تسالنی عن شی حتی احدث لک منه ذکرا و قال انبی صلی الله علیه و سلم علیکم باسمع و الطاعه و ان کان عبدا حبشیا بدانک ارادت دولتی بزرگ است و تخم جمله سعادتها است و ارادت نه از صفات انسانیت است بلک پرتو انوار صفت مریدی حق است چنانک شیخ ابوالحسن خرقانی میگوید که اورا خواست که ما را خواست مریدی صفت ذات حق است و تا حق تعالی بدین صفت بر روح بنده تجلی نکند عکس نور ارادت در دل بنده پدید نیاید مرید نشود چون این تخم سعادت در زمین دل بموهبت الهی افتاد باید که آن را ضایع فرو نگذارد که ابتدا آن نور چون شرر آتش بود که در حراقه افتد اگر آن را بکبریتی بر نگیرند و بهیزمهای خشک مدد نکنند دیگر باره روی در تعزز نهد و با ممکن غیب رود و مدد او آن است که خود را بتصرف تربیت شیخی کامل صاحب تصرف نسلیم کند چون بیضه در زیر پر و بال مرغ چنانک شرح آن در فصل سابق برفت تا شیخ بشرایط تربیت آن قیام نماید و مرید زود بمقصود رسد و اگر کسی خواهد که خود را پرورش بنظر عقل و علم خویش دهد هرگز بجایی نرسد و خطر آن باشد که در ورطه هلاک و مزلات افتد و خوف زوال ایمان باشد که بغرور و پندار و عشوه نفس و تسویل شیطان خود را در بوادی و مهالک این راه بی پایان اندازد و اگر کسی را نفس و شیطان غرور دهد که دلیل این راه پیغامبر علیه السلام و لطف حق تعالی بس است و قرآن و علم شریعت جمله بیان راه خداست بشیخ چه حاجت است جواب او آن است که شک نیست که دلیل این راه پیغمبرست و لطف حق و قرآن و علم شریعت ولکین مثال این همچنان است که اطبای حاذق آمدند و الهام حق ایشان را مدد کرد تا بعمرهای دراز رنجها بردند وسعیها نمودند و انواع امراض و علل بشناختند و بر خواص ادویه اطلاع یافتند و معاجین و اشربه بساختند و در کتب شرح هر یک بدادند و تصانیف در علوم طب علمی و علمی بنهادند بعد ازان جمعی شاگردان ازان اطبای حاذق آن علوم در آموختند و در خدمت ایشان ممارست معالجات کردند و مباشرت آن شغل نمودند و تجربه ها حاصل کردند و بر قانون استادان بطبیبی مشغول شدند و جمعی دیگر را که استعداد تحصیل این علوم داشتند تربیت کردند و درین کار بکمال رسانیدند و همچنین قرنا بعد قرن از هر طایفه ای شاگردان میخاستند تا بدین وقت اگر کسی را درین روزگار بیماریی باشد و آرزوی صحت و داعیه معالجه پدید آید چه کند با کتب اطبا رجوع کند و در معاجین ساخته که در داروخانه ها نهاده است بنظر عقل خویش تصرف کند و باطبا التفات نکند و بی تجربتی و معرفتی در طب خود را بنظر عقل خود معالجه کند از کتاب طب یا بخدمت اطبا رجوع کند و اصحاب تجارب آن علم را خدمت کند و خود را بدیشان تسلیم کند و هر معجون که ایشان آمیزند و هر شربت که ایشان دهند اگر طلخ است اگر شیرین نوش کند و بهوای خود در خود تصرف نکند که جان شیرین بباد دهد همچنین در قرآن جمله علوم طب دینی که بمعالجت بیماری فی قلوبهم مرض تعلق دارد حاصل است که و ننزل من القرآن ماهو شفا و رحمه للمومنین و بل که داروخانه ای است جمله معاجین و اشربه درو جمع که ولا رطب و لایابس الا فی کتاب مبین و خواجه علیه السلام طبیب حاذق دین بود که هر بیماری را بشناسد و معالجه هر یک بصواب بفرماید که وانک لتهدی الی صراط مستقیم و صحابه شاگردان کافی که علم طب ازان حضرت حاصل کردند و در معالجت هر یک بکمال رسیدند که اصحابی کالنجوم بایهیم اقتدیتم اهتدیتم و همچنین قرنا بعد قرن تا بعین از صحابه این علوم میگرفتند و تبع تا بعین الی یومنا هذا و هر یک را درین علم نظرها میبخشید خداوند که در هر وقت مزاج آن قوم میشناختند و از قانون قرآن استخراج و استنباط معالجات بصواب میکردند که کل مجتهد مصیب و کتب فراوان در انواع علوم طب دینی که شریعت است علمی و عملی بساختند ولیکن چون بیماری صاحب واقعه پدید آید معالجت خود از کتاب بتصرف نظر عقل خود نتواند کرد اگرچه درین علم بکمال باشد که گفته اند رای العلیل علیل او را طبیبی حاذق تجربه باید که هم معرفت امزجه مختلف دارد و هم بر قانون طب علمی و عملی اطلاع تمام یافته باشد تا هر بیماری را معالجه خاص تواند فرمود که اگرچه یک نوع بیماری باشد اما پیر را معالجت دیگر باشد و جوان را دیگر و طفل را دیگر و مزاج طفل و مراهق و شاب و کهل و شیخ تفاوت بسیار دارد و باشخاص معین نیز تفاوت کند چنانک ده طفل باشند هر یک را در نبض و مزاج و قوت و ضعف تفاوتها باشد و در هر شهر و هر هوا و هر موسم هم تفاوت بود طبیب حاذق باید که آن همه بشناسد و رعایت آن دقایق کند تا بر قضیه تداووا فان الذی انزل الدا انزل الدواء مرض زایل شود و صحت روی نماید مع هذا اگر طبیب حاذق را بیماریی پدید آید معالجت خود نشاید که کند نظر او ببیماری تفاوت کرده باشد او را هم طبیبی سلیم النظر صحیح البدن باید تا معالجه او مفید بود و اگر نه از طبیب بیخمار معالجه بصواب نیابد طبیب یداوی و الطلبیب مریض بیت عالمت خفته است و تو خفته خفته را خفته چون کند بیدار چون این معنی محقق گشت باید که هیچ کس بغرور شیطان و هوای نفس مغرور نشود و بر خویشتن و علم خویشتن اعتماد نکند و چون تخم ارادت در زمین دل افتاد آن را غنیمتی بزرگ شمرد و آن مهمان غیبی را عزیز دارد و او را غذای مناسب او دهد و آن غذا بحقیقت جز در پستان ولایت مشایخ نیابد زیراکه تخم ارادت بر مثال طفلی است نوزاده غیب غذای او هم از پستان اهل غیب توان داد پس بطلب شیخی کامل برخیزد اگر در مشرق نشان دهند و اگر در مغرب برود و بخدمت او تمسک کند و باید که هر چ پا بند او باشد و مانع او آید از خدمت مشایخ جمله را بقوت بازوی ارادت بر یکدیگر گسلد و بهیچ عذر خود را بند نکند تا ازین دولت محوم نماند که دریغ بود بهرچ از دوست و امانی چه زشت آن حرف وچه زیبا و بحقیقت تا مرید از وجود خویش سیر نشود مرد این حدیث نبود چنانک این ضعیف گوید آمده ای ز خویشتن میباید بر خاسته ای ز جان و تن میباید در هر گامی هزار بند افزون است زین گر مروی بندشکن میباید هر چیز که مرید صادق درین راه برهم زند و بر اندازد حق تعالی بر قضیه ولنجز ینهم اجرهم با حسن ما کانوا یعملوندر دنیا و آخرت جبر زیانهای او بکند و آن جمع را از خویش و اقربا که ترک گفته بود و دلکهای ایشان مجروح کرده بمفارقت خویش هر کسی را حق تعالی درجتی و منزلتی و ثوابی کرامت کند که جبر شکستگی ایشان گردد چه یک صفت از صفات حق جباری است و جبار را یک معنی شکسته بندی است میگوید ای بیچاره هر چ در طلب خداوندی من بر هم شکستی من بکرم خداوندی درست کنم و هر دل که خسته کنی دیت آن من بدهم بیت جبرییل اینجا اگر زحمت دهد خونش بریز خونبهای جبرییل از گنج رحمت باز ده ولیکن اگر از من بازمانی و جمله موجودات ترا باشد جبر آن حرمان نکند بیت گر با همه ای چوبی منی بی همه ای وربی همه ای چو با منی با همه ای بیکی از بزرگان و مکاشفان حضرت خطاب رسید که انا بدک اللازم فالزم بدک از جان خودت گزیر است ازمن گزیر نیست پس ملازمت ناگزیر خود کن چون مرید بخدمت شیخ پیوست و عوایق و علایق براندخت باید که ببیست صفت موصوف باشد تا داد صحبت شیخ بتواند داد و سلوک این راه بکمال او را دست دهد اول مقام توبه است باید که توبتی تصوح کند از جملگی مخالفات شریعت و این اساس محکم نهد که بنای جمله اعمال برین اصل خواهد بود و از این اساس بخلل باشد در نهایت کار خلل آن ظاهر شود و جمله باطل گردد و آن همه رنجها حبط شود و توبه را در جمله مقامات کار فرماید زیراکه در هر مقام از مقامات سلوک گناهی است مناسب آن مقام دران مقام ازان نوع گناه توبه میکند چنانک خواجه علیه الصلوه در کمال مقام محبوبی و دولت لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر هنوز توبه را کار میفرمود و میگفت انه لیغان علی قلبی و انی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مره دوم زهدستباید که از دنیا بکلی اعراض کند نه اندک گذارد و نه بسیار و اگر خویشان و متعلقان دارد جمله برایشان علی فرایض الله قسمت کند و اگر خویشان ندارد جمله مال در راه شیخ نهد تا در مصالح مریدان صرف میکند و او بدان مقدار قوت و لباس که شیخ دهد قانع گردد سیم تجریدست باید که مجرد شود و قطع جمله تعلقات سببی و نسبی کند با حسن الوجه تا خاطر او بدیشان ننگرد که ان من ازواجکم و اولادکم عدوا لکم فاحذر و هم چهارم عقیدت است باید که بر اعتقاد اهل سنت و جماعت باشد و از بدعتها دور بود و بر مذهب ایمه سلف رود و از تشبیه و تعطیل و رفض و اعتزال مبرا بود و بتعصب آلوده نباشد و هیچ طایفه را از اهل قبله تکفیر نکند و لعنت روا ندارد پنجم تقوی است باید که پرهیزگار و ترسناک بود و در لقمه و لباس احتیاط کند ولیکن مبالغت ننماید تا در وسوسه نیفتد که آن هم مذموم است و تا تواند بعزایم کار کند و گرد رخصتها نگردد و در طهارت و نظافت کوشد بقدر وسع و در آن غلو نکند تا بوسوسه نینجامد و در همه احوال اشارت دع ما یریبک الی مالایریبکرا رعایت کند ششم صبرست باید که در تحت تصرفات او امر و نواهی شرع و اشارت شیخ بر قانون شرع صابر باشد و مقاسات شداید کند و ملالت و سآمت بطبع خویش راه ندهد و اگر ازاین معنی چیزی دروی پدید آید بتکلف از خویش دور کند و تجلد و تصبر مینماید که خواجه علیه الصلوه فرمود من تصبر صبر الله هفتم مجاهده است باید که پیوسته توسن نفس را بلجام مجاهده ملجم دارد و البته با او رفق نکند مگر بقدر ضرورت و تا تواند خوش آمد او بدو ندهد و درین باب نیک ثبات نماید که نفس همچون شیر گرسنه است اگر او را سیر کنی قوت یابد و ترا بخورد هشتم شجاعت است یابد که مرادانه و دلیر باشد تا با نفس و مکاید او مقاومت تواند نمود و از مکر و حیله شیطان نیندیشد که درین راه شیاطین الانس و الجن بسیار باشد دفع و قهر ایشان بشجاعت توان کرد نهم بذل است باید که درو بذل و ایثار باشد که بخل قیدی عظیم و حجابی بزرگ است و در بعضی مقامات باشد که دنیا و آخرت بذل باید کرد و گاه بود که از سر جان بر باید خاست دهم فتوت است باید که جوانمرد باشد چنانک حق هر کس در مقام خویش میگزارد بقدر وسع و حق گزاری از کس طمع ندارد یازدهم صدق است باید که بنای کار و معامله خویش بر صدق نهد و آنچ کند برای خدای کند و نظر از خلق بکلی منقطع گرداند دوازدهم علم است باید که آن قدر علم حاصل کند که از عهده فرایض که بروی واجب است از نماز و روزه و دیگر ارکان بقدر حاجت بیرون تواند آمد و در طلب زیادتی نکوشد که از راه باز ماند مگر وقتی که بکمال مقصود رسد اگر مقتدایی خواهد کرد و مرتبه پیشوایی یافته بود تحصیل مفید بود نه مضر از علوم کتاب و سنت سیزدهم نیازست باید که در هیچ مقام نیاز از دست ندهد و اگرچه در مقام ناز می افتد خود را بتکلف با عالم نیاز میآورد که نیاز مقام خاص عاشق است و ناز مقام خاص معشوق چهاردهم عیاری است بایدکه درین راه عیار وار رود که کارهای خطرناک بسیار پیش آید باید که لاابالی وار خود را در اندازد و هیچ عاقبت اندیشی نکند و از جان نترسد چنانک این ضعیف میگوید در عشق یار بین که چه عیار میرویم سر زیر نهاده چو شطار میرویم در نقطه مراد بدین دور ما رسیم زیرا بسر همیشه چوپر کار میرویم جانی که هست مان فدی یار کرده ایم ورحکم میکند بسر دار میرویم مرگ ار کسی بجان بفروشد همی خریم عیار وار زانک بر یار میرویم ما را چه غم ز دوزخ و با خلدمان چه کار دل داده ایم ما بر دلدار میرویم پانزدهم ملامت است باید که ملامتی صفت باشد و قلندر سیرت نه چنانک بیشرعی کند و پندارد که ملامت است حاشا و کلا آن راه شیطان و دلالت اوست و اهل اباحت را ازین مزله بدوزخ برده اند ملامتی بدان معنی باشد که نام و ننگ و مدح و ذم و رد و قبول خلق بنزدیک او یکسان باشد و بدوستی و دشمنی خلق فربه و لاغر نشود و این اضداد را یکرنگ شمرد این ضعیف گوید بیت زان روی که راه عشق راهی ننگ است نه با خودمان صلح و نه با کس جنگ است شد در سر نام و ننگ عمر همه خلق ای بیخبران چه جای نام و ننگ است شانزدهم عقل است باید که بتصرف عقل حرکات او مضبوط باشد تا حرکتی بر خلاف رضای شیخ و فرمان او و روش او ازو در وجود نیاید که جمله رنج و روزگار او در سرکوب خاطر و رد ولایت او شود هفدهم ادب است باید که مودب و مهذب اخلاق باشد و راه انبساط بر خد بسته دارد و در حضرت شیخ تا سخنی نپرسند نگوید و آنچ گوید بسکویت و رفق گوید و راست گوید و بظاهر و باطن اشارت شیخ را منتظر و متر صدباشد و اگر خرده ای برو برود یا تقصیری ازو در وجود آید در حال ظاهر و باطن استغفار کند و بطریقی احسن عذرها خواهد و غرامت کشد هژدهم حسن خلق است باید که پیوسته گشاده طبع و خوشخوی باشد و با یاران ضجرت و تنگخویی نکند و از تکبر و تفاخر و عجب و دعوی و طلب جاه دور باشد و بتواضع و شکستگی و خدمت با یاران بزرگ زندگانی کند و با یاران خرد برحمت و شفقت و دلداری و مراعات و لطف کارکند و بارکش و متحمل و بردبار باشد و بار بر یاران ننهد تاتواند خدمت یاران کند و ازیشان توقع خدمت ندارد و در موافقت یاران کوشد و از مخالفت دور باشد و نصیحتگر و نصیحت شنو باشد و راه مناظره و مجادله و خصومات و منازعات بسته دارد و بنظر حرمت و ارادت بدیشان نگرد و بچشم حقارت بخرد و بزرگ ننگرد و بخدمت و دلداری ایشان پیوسته بحضرت عزت تقرب میجوید و بر سفره حظ و نصیب خود ایثار میکند و در نصیب دیگران طمع نکند و در سماع خود را مضبوط دارد و بی حالتی و وجدی حرکت نکند و در وقت حالت از مزاحمت یاران محترز باشد و تا تواند سماع درخود فرو میخورد و چون غالب شود حرکت بقدر ضرورت کند و چون وجد کم شد خود را فرو گیرد و مبالغت نکند و یاران را درسماع نگاه دارد تا وقت برکسی نپوشولاند و وقت خود را بر دیگران ایثار کند و باصحاب حالات و مواجید بنیاز تقرب نماید و تواضع کند و بقدم شیخ بحرمت رود و آید و چون سر بر قدم کسی نهد گوش دارد تا بر شکل سجود نباشد که آن حرام است دستها با پس پشت گیرد و روی بر زمین نهد پیشانی ننهد و تا تواند در صحبت چنان کند که دلی ازو بیاساید و از رنج دلها اجتناب کند نوزدهم تسلیم است باید که بظاهر و باطن تسلیم تصرفات ولایت شیخ بود تصرفات خود از خود محو کند و بتصرف او او امر و نواهی و تادیب شیخ زندگانی کند بظاهر چون مرده تحت تصرف غسال باشد و بباطن پیوسته التجا بباطن شیخ میکند و در هر حرکت که در غیبت و حضور کند از ولایت شیخ باندرون اجازت طلبد اگر اجازت یابد بکند واگرنه ترک کند و البته بظاهر و باطن براحوال و افعال شیخ اعتراض نکند و هر چ در نظر او بد نماید آن بدی حوالت بنظر خود کند نه بنقصان شیخ و اگر او را بخلاف شرع نماید اعتقاد کند که اگرچه مرا خلاف مینماید اما شیخ خلاف نکند و نظر او درین باب کامل تر باشد و آنچ کند از سر نظر کند و او از عهده آن بیرون تواند آمد چنانک واقعه موسی و خضر علیهما السلام بود و شرط او این بود که فان اتبعتنی فلا تسیلنی عن شی حتی احدث لک منه ذکرا یعنی هر چ کنم بر من اعتراض مکن و مپرس چرا کردی تا آنگه که من گویم اگر صلاح دانم و چون اعتراض کرد سه بار در گذرانید بعد از ان گفت هذا فراق بینی و بینک تا بدانی که اعتراض سبب مفارقت حقیقی است و اگرچه بصورت مفارقت نباشد تا راه اعتراض بهمه وجه بسته دارد و اشارت علیکم بالسمع و الطاعه را مطاوعت نماید بیستم تفویض است مرید باید که چون قدم در راه طلب نهاد بکلی از سر وجود خویش برخیزد و خود را فدای راه خدای کند و از سر صدق بگوید و افوض امری الی الله و تعبد حق نه از بهر بهشت و دوزخ کند یا از بهر کمال و نقصان بل که از راه بندگی صرف کند و ضرورت محبت و بهرچ برو راند حضرت عزت راضی باشد و بهچ خوشی و ناخوشی روی از حضرت نگرداند شعر و کلت الی المحبوب امری کله فان شاءاحیانی و ان شاء اتلفا بگذاشته ام مصلحت خویش بدو گر بکشد و گر زنده کند او داند بر جاده بندگی ثابت قدم باشد و بشرایط صدق صلب قیام نماید و اگر هزار بار خطاب میرسد که مطلب نیابی یک ذره از کار فرو نایستد و بهیچ ابتلا و امتحان از قدم طلب فرو ننشیند و دست از کار ندارد این ضعیف گوید بیت تا دل رقم عشق تو بر جان دارد باران بلا بر سر دل می بارد جانا بسرت کز تو نگردانم روی ور عشق هزار ازین برویم آرد و از ملازمت خدمت شیخ بهیچ وجه روی نگرداند و اگر شیخ او را هزار باره براند و از خود دور کند نرود و درارات کم از مگسی نباشد که هر چندش می دانند باز میآیید او را ازینجا ذباب گفته اند یعنیذب آب یعنی براندندش باز آمد تا اگر از طاوسان این راه نتواند بود باری از مگسان باز نماند کاندرین ملک چو طاوس بکارست مگس چون مرید صادق بدین شرایط قیام نماید و شیخ بدان صفات بود که نموده آمد مقصود و مراد حقیقی هر چ زودتر از حجب حرمان بیرون آید و تتق عزت از پیش جمال بگشاید و قاصد بمقصود و طالب بمطلوب و عاشق بمعشوق رسد که الامن طلبنی وجدنی وصلی الله علی محمد و آله

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل یازدهم قال الله تعالی فان اتبعتنی فلا تسالنی عن شی حتی احدث لک منه ذکرا و قال انبی صلی الله علیه و سلم علیکم باسمع و الطاعه و ان کان عبدا حبشیا بدانک ارادت دولتی بزرگ است و تخم جمله سعادتها است و ارادت نه از صفات انسانیت است بلک پرتو انوار صفت مریدی حق است چنانک شیخ ابوالحسن خرقانی میگوید که اورا خواست که ما را خواست مریدی صفت ذات حق است و تا حق تعالی بدین صفت بر روح بنده تجلی نکند عکس نور ارادت در دل بنده پدید نیاید مرید نشود چون این تخم سعادت در زمین دل بموهبت الهی افتاد باید که آن را ضایع فرو نگذارد که ابتدا آن نور چون شرر آتش بود که در حراقه افتد اگر آن را بکبریتی بر نگیرند و بهیزمهای خشک مدد نکنند دیگر باره روی در تعزز نهد و با ممکن غیب رود و مدد او آن است که خود را بتصرف تربیت شیخی کامل صاحب تصرف نسلیم کند چون بیضه در زیر پر و بال مرغ چنانک شرح آن در فصل سابق برفت تا شیخ بشرایط تربیت آن قیام نماید و مرید زود بمقصود رسد و اگر کسی خواهد که خود را پرورش بنظر عقل و علم خویش دهد هرگز بجایی نرسد و خطر آن باشد که در ورطه هلاک و مزلات افتد و خوف زوال ایمان باشد که بغرور و پندار و عشوه نفس و تسویل شیطان خود را در بوادی و مهالک این راه بی پایان اندازد و اگر کسی را نفس و شیطان غرور دهد که دلیل این راه پیغامبر علیه السلام و لطف حق تعالی بس است و قرآن و علم شریعت جمله بیان راه خداست بشیخ چه حاجت است جواب او آن است که شک نیست که دلیل این راه پیغمبرست و لطف حق و قرآن و علم شریعت ولکین مثال این همچنان است که اطبای حاذق آمدند و الهام حق ایشان را مدد کرد تا بعمرهای دراز رنجها بردند وسعیها نمودند و انواع امراض و علل بشناختند و بر خواص ادویه اطلاع یافتند و معاجین و اشربه بساختند و در کتب شرح هر یک بدادند و تصانیف در علوم طب علمی و علمی بنهادند بعد ازان جمعی شاگردان ازان اطبای حاذق آن علوم در آموختند و در خدمت ایشان ممارست معالجات کردند و مباشرت آن شغل نمودند و تجربه ها حاصل کردند و بر قانون استادان بطبیبی مشغول شدند و جمعی دیگر را که استعداد تحصیل این علوم داشتند تربیت کردند و درین کار بکمال رسانیدند و همچنین قرنا بعد قرن از هر طایفه ای شاگردان میخاستند تا بدین وقت اگر کسی را درین روزگار بیماریی باشد و آرزوی صحت و داعیه معالجه پدید آید چه کند با کتب اطبا رجوع کند و در معاجین ساخته که در داروخانه ها نهاده است بنظر عقل خویش تصرف کند و باطبا التفات نکند و بی تجربتی و معرفتی در طب خود را بنظر عقل خود معالجه کند از کتاب طب یا بخدمت اطبا رجوع کند و اصحاب تجارب آن علم را خدمت کند و خود را بدیشان تسلیم کند و هر معجون که ایشان آمیزند و هر شربت که ایشان دهند اگر طلخ است اگر شیرین نوش کند و بهوای خود در خود تصرف نکند که جان شیرین بباد دهد همچنین در قرآن جمله علوم طب دینی که بمعالجت بیماری فی قلوبهم مرض تعلق دارد حاصل است که و ننزل من القرآن ماهو شفا و رحمه للمومنین و بل که داروخانه ای است جمله معاجین و اشربه درو جمع که ولا رطب و لایابس الا فی کتاب مبین و خواجه علیه السلام طبیب حاذق دین بود که هر بیماری را بشناسد و معالجه هر یک بصواب بفرماید که وانک لتهدی الی صراط مستقیم و صحابه شاگردان کافی که علم طب ازان حضرت حاصل کردند و در معالجت هر یک بکمال رسیدند که اصحابی کالنجوم بایهیم اقتدیتم اهتدیتم و همچنین قرنا بعد قرن تا بعین از صحابه این علوم میگرفتند و تبع تا بعین الی یومنا هذا و هر یک را درین علم نظرها میبخشید خداوند که در هر وقت مزاج آن قوم میشناختند و از قانون قرآن استخراج و استنباط معالجات بصواب میکردند که کل مجتهد مصیب و کتب فراوان در انواع علوم طب دینی که شریعت است علمی و عملی بساختند ولیکن چون بیماری صاحب واقعه پدید آید معالجت خود از کتاب بتصرف نظر عقل خود نتواند کرد اگرچه درین علم بکمال باشد که گفته اند رای العلیل علیل او را طبیبی حاذق تجربه باید که هم معرفت امزجه مختلف دارد و هم بر قانون طب علمی و عملی اطلاع تمام یافته باشد تا هر بیماری را معالجه خاص تواند فرمود که اگرچه یک نوع بیماری باشد اما پیر را معالجت دیگر باشد و جوان را دیگر و طفل را دیگر و مزاج طفل و مراهق و شاب و کهل و شیخ تفاوت بسیار دارد و باشخاص معین نیز تفاوت کند چنانک ده طفل باشند هر یک را در نبض و مزاج و قوت و ضعف تفاوتها باشد و در هر شهر و هر هوا و هر موسم هم تفاوت بود طبیب حاذق باید که آن همه بشناسد و رعایت آن دقایق کند تا بر قضیه تداووا فان الذی انزل الدا انزل الدواء مرض زایل شود و صحت روی نماید مع هذا اگر طبیب حاذق را بیماریی پدید آید معالجت خود نشاید که کند نظر او ببیماری تفاوت کرده باشد او را هم طبیبی سلیم النظر صحیح البدن باید تا معالجه او مفید بود و اگر نه از طبیب بیخمار معالجه بصواب نیابد طبیب یداوی و الطلبیب مریض بیت عالمت خفته است و تو خفته خفته را خفته چون کند بیدار چون این معنی محقق گشت باید که هیچ کس بغرور شیطان و هوای نفس مغرور نشود و بر خویشتن و علم خویشتن اعتماد نکند و چون تخم ارادت در زمین دل افتاد آن را غنیمتی بزرگ شمرد و آن مهمان غیبی را عزیز دارد و او را غذای مناسب او دهد و آن غذا بحقیقت جز در پستان ولایت مشایخ نیابد زیراکه تخم ارادت بر مثال طفلی است نوزاده غیب غذای او هم از پستان اهل غیب توان داد پس بطلب شیخی کامل برخیزد اگر در مشرق نشان دهند و اگر در مغرب برود و بخدمت او تمسک کند و باید که هر چ پا بند او باشد و مانع او آید از خدمت مشایخ جمله را بقوت بازوی ارادت بر یکدیگر گسلد و بهیچ عذر خود را بند نکند تا ازین دولت محوم نماند که دریغ بود بهرچ از دوست و امانی چه زشت آن حرف وچه زیبا و بحقیقت تا مرید از وجود خویش سیر نشود مرد این حدیث نبود چنانک این ضعیف گوید آمده ای ز خویشتن میباید بر خاسته ای ز جان و تن میباید در هر گامی هزار بند افزون است زین گر مروی بندشکن میباید هر چیز که مرید صادق درین راه برهم زند و بر اندازد حق تعالی بر قضیه ولنجز ینهم اجرهم با حسن ما کانوا یعملوندر دنیا و آخرت جبر زیانهای او بکند و آن جمع را از خویش و اقربا که ترک گفته بود و دلکهای ایشان مجروح کرده بمفارقت خویش هر کسی را حق تعالی درجتی و منزلتی و ثوابی کرامت کند که جبر شکستگی ایشان گردد چه یک صفت از صفات حق جباری است و جبار را یک معنی شکسته بندی است میگوید ای بیچاره هر چ در طلب خداوندی من بر هم شکستی من بکرم خداوندی درست کنم و هر دل که خسته کنی دیت آن من بدهم بیت جبرییل اینجا اگر زحمت دهد خونش بریز خونبهای جبرییل از گنج رحمت باز ده ولیکن اگر از من بازمانی و جمله موجودات ترا باشد جبر آن حرمان نکند بیت گر با همه ای چوبی منی بی همه ای وربی همه ای چو با منی با همه ای بیکی از بزرگان و مکاشفان حضرت خطاب رسید که انا بدک اللازم فالزم بدک از جان خودت گزیر است ازمن گزیر نیست پس ملازمت ناگزیر خود کن چون مرید بخدمت شیخ پیوست و عوایق و علایق براندخت باید که ببیست صفت موصوف باشد تا داد صحبت شیخ بتواند داد و سلوک این راه بکمال او را دست دهد اول مقام توبه است باید که توبتی تصوح کند از جملگی مخالفات شریعت و این اساس محکم نهد که بنای جمله اعمال برین اصل خواهد بود و از این اساس بخلل باشد در نهایت کار خلل آن ظاهر شود و جمله باطل گردد و آن همه رنجها حبط شود و توبه را در جمله مقامات کار فرماید زیراکه در هر مقام از مقامات سلوک گناهی است مناسب آن مقام دران مقام ازان نوع گناه توبه میکند چنانک خواجه علیه الصلوه در کمال مقام محبوبی و دولت لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر هنوز توبه را کار میفرمود و میگفت انه لیغان علی قلبی و انی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مره دوم زهدستباید که از دنیا بکلی اعراض کند نه اندک گذارد و نه بسیار و اگر خویشان و متعلقان دارد جمله برایشان علی فرایض الله قسمت کند و اگر خویشان ندارد جمله مال در راه شیخ نهد تا در مصالح مریدان صرف میکند و او بدان مقدار قوت و لباس که شیخ دهد قانع گردد سیم تجریدست باید که مجرد شود و قطع جمله تعلقات سببی و نسبی کند با حسن الوجه تا خاطر او بدیشان ننگرد که ان من ازواجکم و اولادکم عدوا لکم فاحذر و هم چهارم عقیدت است باید که بر اعتقاد اهل سنت و جماعت باشد و از بدعتها دور بود و بر مذهب ایمه سلف رود و از تشبیه و تعطیل و رفض و اعتزال مبرا بود و بتعصب آلوده نباشد و هیچ طایفه را از اهل قبله تکفیر نکند و لعنت روا ندارد پنجم تقوی است باید که پرهیزگار و ترسناک بود و در لقمه و لباس احتیاط کند ولیکن مبالغت ننماید تا در وسوسه نیفتد که آن هم مذموم است و تا تواند بعزایم کار کند و گرد رخصتها نگردد و در طهارت و نظافت کوشد بقدر وسع و در آن غلو نکند تا بوسوسه نینجامد و در همه احوال اشارت دع ما یریبک الی مالایریبکرا رعایت کند ششم صبرست باید که در تحت تصرفات او امر و نواهی شرع و اشارت شیخ بر قانون شرع صابر باشد و مقاسات شداید کند و ملالت و سآمت بطبع خویش راه ندهد و اگر ازاین معنی چیزی دروی پدید آید بتکلف از خویش دور کند و تجلد و تصبر مینماید که خواجه علیه الصلوه فرمود من تصبر صبر الله هفتم مجاهده است باید که پیوسته توسن نفس را بلجام مجاهده ملجم دارد و البته با او رفق نکند مگر بقدر ضرورت و تا تواند خوش آمد او بدو ندهد و درین باب نیک ثبات نماید که نفس همچون شیر گرسنه است اگر او را سیر کنی قوت یابد و ترا بخورد هشتم شجاعت است یابد که مرادانه و دلیر باشد تا با نفس و مکاید او مقاومت تواند نمود و از مکر و حیله شیطان نیندیشد که درین راه شیاطین الانس و الجن بسیار باشد دفع و قهر ایشان بشجاعت توان کرد نهم بذل است باید که درو بذل و ایثار باشد که بخل قیدی عظیم و حجابی بزرگ است و در بعضی مقامات باشد که دنیا و آخرت بذل باید کرد و گاه بود که از سر جان بر باید خاست دهم فتوت است باید که جوانمرد باشد چنانک حق هر کس در مقام خویش میگزارد بقدر وسع و حق گزاری از کس طمع ندارد یازدهم صدق است باید که بنای کار و معامله خویش بر صدق نهد و آنچ کند برای خدای کند و نظر از خلق بکلی منقطع گرداند دوازدهم علم است باید که آن قدر علم حاصل کند که از عهده فرایض که بروی واجب است از نماز و روزه و دیگر ارکان بقدر حاجت بیرون تواند آمد و در طلب زیادتی نکوشد که از راه باز ماند مگر وقتی که بکمال مقصود رسد اگر مقتدایی خواهد کرد و مرتبه پیشوایی یافته بود تحصیل مفید بود نه مضر از علوم کتاب و سنت سیزدهم نیازست باید که در هیچ مقام نیاز از دست ندهد و اگرچه در مقام ناز می افتد خود را بتکلف با عالم نیاز میآورد که نیاز مقام خاص عاشق است و ناز مقام خاص معشوق چهاردهم عیاری است بایدکه درین راه عیار وار رود که کارهای خطرناک بسیار پیش آید باید که لاابالی وار خود را در اندازد و هیچ عاقبت اندیشی نکند و از جان نترسد چنانک این ضعیف میگوید در عشق یار بین که چه عیار میرویم سر زیر نهاده چو شطار میرویم در نقطه مراد بدین دور ما رسیم زیرا بسر همیشه چوپر کار میرویم جانی که هست مان فدی یار کرده ایم ورحکم میکند بسر دار میرویم مرگ ار کسی بجان بفروشد همی خریم عیار وار زانک بر یار میرویم ما را چه غم ز دوزخ و با خلدمان چه کار دل داده ایم ما بر دلدار میرویم پانزدهم ملامت است باید که ملامتی صفت باشد و قلندر سیرت نه چنانک بیشرعی کند و پندارد که ملامت است حاشا و کلا آن راه شیطان و دلالت اوست و اهل اباحت را ازین مزله بدوزخ برده اند ملامتی بدان معنی باشد که نام و ننگ و مدح و ذم و رد و قبول خلق بنزدیک او یکسان باشد و بدوستی و دشمنی خلق فربه و لاغر نشود و این اضداد را یکرنگ شمرد این ضعیف گوید بیت زان روی که راه عشق راهی ننگ است نه با خودمان صلح و نه با کس جنگ است شد در سر نام و ننگ عمر همه خلق ای بیخبران چه جای نام و ننگ است شانزدهم عقل است باید که بتصرف عقل حرکات او مضبوط باشد تا حرکتی بر خلاف رضای شیخ و فرمان او و روش او ازو در وجود نیاید که جمله رنج و روزگار او در سرکوب خاطر و رد ولایت او شود هفدهم ادب است باید که مودب و مهذب اخلاق باشد و راه انبساط بر خد بسته دارد و در حضرت شیخ تا سخنی نپرسند نگوید و آنچ گوید بسکویت و رفق گوید و راست گوید و بظاهر و باطن اشارت شیخ را منتظر و متر صدباشد و اگر خرده ای برو برود یا تقصیری ازو در وجود آید در حال ظاهر و باطن استغفار کند و بطریقی احسن عذرها خواهد و غرامت کشد هژدهم حسن خلق است باید که پیوسته گشاده طبع و خوشخوی باشد و با یاران ضجرت و تنگخویی نکند و از تکبر و تفاخر و عجب و دعوی و طلب جاه دور باشد و بتواضع و شکستگی و خدمت با یاران بزرگ زندگانی کند و با یاران خرد برحمت و شفقت و دلداری و مراعات و لطف کارکند و بارکش و متحمل و بردبار باشد و بار بر یاران ننهد تاتواند خدمت یاران کند و ازیشان توقع خدمت ندارد و در موافقت یاران کوشد و از مخالفت دور باشد و نصیحتگر و نصیحت شنو باشد و راه مناظره و مجادله و خصومات و منازعات بسته دارد و بنظر حرمت و ارادت بدیشان نگرد و بچشم حقارت بخرد و بزرگ ننگرد و بخدمت و دلداری ایشان پیوسته بحضرت عزت تقرب میجوید و بر سفره حظ و نصیب خود ایثار میکند و در نصیب دیگران طمع نکند و در سماع خود را مضبوط دارد و بی حالتی و وجدی حرکت نکند و در وقت حالت از مزاحمت یاران محترز باشد و تا تواند سماع درخود فرو میخورد و چون غالب شود حرکت بقدر ضرورت کند و چون وجد کم شد خود را فرو گیرد و مبالغت نکند و یاران را درسماع نگاه دارد تا وقت برکسی نپوشولاند و وقت خود را بر دیگران ایثار کند و باصحاب حالات و مواجید بنیاز تقرب نماید و تواضع کند و بقدم شیخ بحرمت رود و آید و چون سر بر قدم کسی نهد گوش دارد تا بر شکل سجود نباشد که آن حرام است دستها با پس پشت گیرد و روی بر زمین نهد پیشانی ننهد و تا تواند در صحبت چنان کند که دلی ازو بیاساید و از رنج دلها اجتناب کند نوزدهم تسلیم است باید که بظاهر و باطن تسلیم تصرفات ولایت شیخ بود تصرفات خود از خود محو کند و بتصرف او او امر و نواهی و تادیب شیخ زندگانی کند بظاهر چون مرده تحت تصرف غسال باشد و بباطن پیوسته التجا بباطن شیخ میکند و در هر حرکت که در غیبت و حضور کند از ولایت شیخ باندرون اجازت طلبد اگر اجازت یابد بکند واگرنه ترک کند و البته بظاهر و باطن براحوال و افعال شیخ اعتراض نکند و هر چ در نظر او بد نماید آن بدی حوالت بنظر خود کند نه بنقصان شیخ و اگر او را بخلاف شرع نماید اعتقاد کند که اگرچه مرا خلاف مینماید اما شیخ خلاف نکند و نظر او درین باب کامل تر باشد و آنچ کند از سر نظر کند و او از عهده آن بیرون تواند آمد چنانک واقعه موسی و خضر علیهما السلام بود و شرط او این بود که فان اتبعتنی فلا تسیلنی عن شی حتی احدث لک منه ذکرا یعنی هر چ کنم بر من اعتراض مکن و مپرس چرا کردی تا آنگه که من گویم اگر صلاح دانم و چون اعتراض کرد سه بار در گذرانید بعد از ان گفت هذا فراق بینی و بینک تا بدانی که اعتراض سبب مفارقت حقیقی است و اگرچه بصورت مفارقت نباشد تا راه اعتراض بهمه وجه بسته دارد و اشارت علیکم بالسمع و الطاعه را مطاوعت نماید بیستم تفویض است مرید باید که چون قدم در راه طلب نهاد بکلی از سر وجود خویش برخیزد و خود را فدای راه خدای کند و از سر صدق بگوید و افوض امری الی الله و تعبد حق نه از بهر بهشت و دوزخ کند یا از بهر کمال و نقصان بل که از راه بندگی صرف کند و ضرورت محبت و بهرچ برو راند حضرت عزت راضی باشد و بهچ خوشی و ناخوشی روی از حضرت نگرداند شعر و کلت الی المحبوب امری کله فان شاءاحیانی و ان شاء اتلفا بگذاشته ام مصلحت خویش بدو گر بکشد و گر زنده کند او داند بر جاده بندگی ثابت قدم باشد و بشرایط صدق صلب قیام نماید و اگر هزار بار خطاب میرسد که مطلب نیابی یک ذره از کار فرو نایستد و بهیچ ابتلا و امتحان از قدم طلب فرو ننشیند و دست از کار ندارد این ضعیف گوید بیت تا دل رقم عشق تو بر جان دارد باران بلا بر سر دل می بارد جانا بسرت کز تو نگردانم روی ور عشق هزار ازین برویم آرد و از ملازمت خدمت شیخ بهیچ وجه روی نگرداند و اگر شیخ او را هزار باره براند و از خود دور کند نرود و درارات کم از مگسی نباشد که هر چندش می دانند باز میآیید او را ازینجا ذباب گفته اند یعنیذب آب یعنی براندندش باز آمد تا اگر از طاوسان این راه نتواند بود باری از مگسان باز نماند کاندرین ملک چو طاوس بکارست مگس چون مرید صادق بدین شرایط قیام نماید و شیخ بدان صفات بود که نموده آمد مقصود و مراد حقیقی هر چ زودتر از حجب حرمان بیرون آید و تتق عزت از پیش جمال بگشاید و قاصد بمقصود و طالب بمطلوب و عاشق بمعشوق رسد که الامن طلبنی وجدنی وصلی الله علی محمد و آله

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل دوازدهم قال الله تعالی فاذکرونی اذ کرکم و قوله واذکر وا الله کثیرا لعلکم تفلحون و قال النبی صلی الله علیه و سلم افضل الذکر لااله الاالله و افضل الدعاء الحمد لله بدانک حجب روندگان نتیجه نسیان است و نیستان بدان سبب بود که در بدایت فطرت چون وجود روح پدید آمد عین وجود او دو گانگی ثابت کرد میان او و حضرت تا اگرچه روح حق را دران مقام به یگانگی دانست اما به یگانگی نشناخت زیراک شناخت از شهود خیزد و شهود از وجود درست نیاید که شهود ضد وجودست وا لضدان لایجتمعان تعلق روح بقالب از برای آن بود تا دو خلف چون نفس و دل حاصل کند تا در مقام شهود چون روح بذل وجودکند که جا الحق و ز هق الباطل او را خلیفتی باشد که قایم مقامی او کند و این سری بزرگ است فهم هر کس اینجا نرسد پس چنانک روح دران عالم حق را به کمال وحدانیت نشناخت نیز دران مقام ذکر بی شرکت نتوانست کرد که هم ذاکر خویش بودهم ذاکر حق و این ذکر بشرکت بود و حق تعالی میفرماید واذکر ربک اذانسیت یعنی بعد از نسیان ماسوای من مرا یاد کن تا بشرکت نبود و چندانک روح بر عالم ملک و ملکوت گذر میکرد تا بقالب پیوست هر چیز که مطالعه میکرد ازان ذکری باوی میماند و بدان مقدار از ذکر حق باز میماند تا آنگه که جمعی را چندان حجب از ذکر اشیا مختلف پدید آمد که بکلی حق را فراموش کردند حق تعالی از یاد عنایت ایشان را هم فراموش کرد که نسوا الله فنسیهم پس چون حجب از نسیان پدید آمد و سبب بیماری فی قلوبهم مرض این بود لاجرم در مقام معالجت بحکم آنک گفته اند العلاج باضدادها از شفاخانه قرآن این شربت میفرماید که اذکروا الله ذکرا کثیرا تا باشد که از حجب نسیان و مرض آن خلاص یابند که لعلکم تفلحون اما اختصاص بذکر لااله الاالله آن است که میفرماید الیه یصعد الکم الطیب و آن کلمه لااله الاالله است یعنی این کلمه را بحضرت عزت راه تواند بود که درین کلمه نفی و اثبات است و مرض نسیان را بشربت نفی و اثبات دفع توان کرد زیرا که نسیان مرکب است از نفی و اثبات نفی ذکر حق و اثبات ذکر اغیار پس شربت سکنجبین وار از سرکه نفی و شکر اثبات میباید تا ماده صفرای نسیان را قلع کند به لا اله نفی ماسوای حق میکند و به الاالله اثبات حضرت عزت میکند تا چون برین مداومت و ملازمت نماید بتدریج تعلقات روح از ماسوای حق بمقراض لااله منقطع شود و جمال سلطان الاالله از پس تتق عزت متجلی گردد و بر حکم وعده واذکرو نی اذکرکم از لباس حرف و صوت مجرد شود و در تجلی نور عظمت الوهیت خاصیت کل شی هالک الا وجهه آشکار گردد ذکر روح با وجود روح در بحر ذاکری فاذکرونی مستهلک شود اذکرکم نیابت ذاکری روح کند ذکر بی شرکت اینجا دست دهد تا ز خود بشنود نه از من و تو لمن الملک واحد القهار حقیقت شهد الله انه لا اله الاهو اینجا ظاهر شود اشارت یوسف حسین رازی که گفت ما قال احد الله الا الله اینجا مفهوم گردد و معلوم شود که بنای مسلمانی چرا بر کلمات دیگر نیست الا برکلمه لااله الاالله از بهر آنک خلاص از شرک معنوی جز بتصرف معنی این کلمه حاصل نمیآید پس شرک صورتی هم جز بصورت این کلمه منتفی نگردد چنانک میگوید آفرینش را همه پی کن به تیغ لااله تا جهان صافی شود سلطان الا الله را صلی الله علی محمد و آله

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل دوازدهم قال الله تعالی فاذکرونی اذ کرکم و قوله واذکر وا الله کثیرا لعلکم تفلحون و قال النبی صلی الله علیه و سلم افضل الذکر لااله الاالله و افضل الدعاء الحمد لله بدانک حجب روندگان نتیجه نسیان است و نیستان بدان سبب بود که در بدایت فطرت چون وجود روح پدید آمد عین وجود او دو گانگی ثابت کرد میان او و حضرت تا اگرچه روح حق را دران مقام به یگانگی دانست اما به یگانگی نشناخت زیراک شناخت از شهود خیزد و شهود از وجود درست نیاید که شهود ضد وجودست وا لضدان لایجتمعان تعلق روح بقالب از برای آن بود تا دو خلف چون نفس و دل حاصل کند تا در مقام شهود چون روح بذل وجودکند که جا الحق و ز هق الباطل او را خلیفتی باشد که قایم مقامی او کند و این سری بزرگ است فهم هر کس اینجا نرسد پس چنانک روح دران عالم حق را به کمال وحدانیت نشناخت نیز دران مقام ذکر بی شرکت نتوانست کرد که هم ذاکر خویش بودهم ذاکر حق و این ذکر بشرکت بود و حق تعالی میفرماید واذکر ربک اذانسیت یعنی بعد از نسیان ماسوای من مرا یاد کن تا بشرکت نبود و چندانک روح بر عالم ملک و ملکوت گذر میکرد تا بقالب پیوست هر چیز که مطالعه میکرد ازان ذکری باوی میماند و بدان مقدار از ذکر حق باز میماند تا آنگه که جمعی را چندان حجب از ذکر اشیا مختلف پدید آمد که بکلی حق را فراموش کردند حق تعالی از یاد عنایت ایشان را هم فراموش کرد که نسوا الله فنسیهم پس چون حجب از نسیان پدید آمد و سبب بیماری فی قلوبهم مرض این بود لاجرم در مقام معالجت بحکم آنک گفته اند العلاج باضدادها از شفاخانه قرآن این شربت میفرماید که اذکروا الله ذکرا کثیرا تا باشد که از حجب نسیان و مرض آن خلاص یابند که لعلکم تفلحون اما اختصاص بذکر لااله الاالله آن است که میفرماید الیه یصعد الکم الطیب و آن کلمه لااله الاالله است یعنی این کلمه را بحضرت عزت راه تواند بود که درین کلمه نفی و اثبات است و مرض نسیان را بشربت نفی و اثبات دفع توان کرد زیرا که نسیان مرکب است از نفی و اثبات نفی ذکر حق و اثبات ذکر اغیار پس شربت سکنجبین وار از سرکه نفی و شکر اثبات میباید تا ماده صفرای نسیان را قلع کند به لا اله نفی ماسوای حق میکند و به الاالله اثبات حضرت عزت میکند تا چون برین مداومت و ملازمت نماید بتدریج تعلقات روح از ماسوای حق بمقراض لااله منقطع شود و جمال سلطان الاالله از پس تتق عزت متجلی گردد و بر حکم وعده واذکرو نی اذکرکم از لباس حرف و صوت مجرد شود و در تجلی نور عظمت الوهیت خاصیت کل شی هالک الا وجهه آشکار گردد ذکر روح با وجود روح در بحر ذاکری فاذکرونی مستهلک شود اذکرکم نیابت ذاکری روح کند ذکر بی شرکت اینجا دست دهد تا ز خود بشنود نه از من و تو لمن الملک واحد القهار حقیقت شهد الله انه لا اله الاهو اینجا ظاهر شود اشارت یوسف حسین رازی که گفت ما قال احد الله الا الله اینجا مفهوم گردد و معلوم شود که بنای مسلمانی چرا بر کلمات دیگر نیست الا برکلمه لااله الاالله از بهر آنک خلاص از شرک معنوی جز بتصرف معنی این کلمه حاصل نمیآید پس شرک صورتی هم جز بصورت این کلمه منتفی نگردد چنانک میگوید آفرینش را همه پی کن به تیغ لااله تا جهان صافی شود سلطان الا الله را صلی الله علی محمد و آله

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل سیزدهم قال الله تعالی فاذکروا الله کذکر کم آبایکم او اشد ذکرا و قال تعالی و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال و قال النبی صلی الله علیه و سلم سیر وا سبق المفردون قیل و من هم یا رسول الله قال الذین اهتز وا بذکر الله حتی و ضع اذکر او زارهم و ورد وا القیمه خفافا بدانک ذکر بی آداب و شرایط گفتن زیادتی مفید نبود اول بترتیب و آداب و شرایط قیام باید نمود و مرید صادق را چون درد طلب و داعیه سلوک این راه پدید نشانش آن است که باذکر انس گیرد و از خلق و حشت تا از همه روی بگرداند و در پناه ذکر گریزد که قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون و چون بر ذکر مواظبت خواهد نمود باید که اساس بر توبه ای نصوح نهد از جمله معاصی و بوقت ذکر گفتن اگر تواند غسل کند و الا وضویی تمام کند و جامه پاک پوشد بر سنت و خانه ای خالی و تاریک و نظیف راست کند و اگر قدری بوی خوش بسوزد اولیتر و روی بقبله نشیند مربع و مربع نشستن در جمله اوقات منهی است الا در وقت ذکر گفتن که خواجه علیه السلام چون نماز بامداد بگزاردی در مقام خویش بذکر گفتن بنشستی تا آفتاب بر آمدن و در وقت ذکر گفتن دستها برروی ران نهد و دل حاضر کند و چشم فراهم کند و بتعظیم تمام شروع کند در کلمه لااله الاالله گفتن بقوت تمام چنانک لااله از ناف برآورد والاالله بدل فروبرد بروجهی که اثر ذکر وقوت آن بجمله اعضا برسد ولیکن آواز بلند نکند و تا تواند در اخفا و خفض صوت کوشد چنانک فرمود وآذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهرمن القول و برین وجه ذکر سخت و دمادم میگوید و در دل معنی ذکر میاندیشد چنانک در معنی لااله هر خاطر که در دل میآید نفی میکند بدان معنی که هیچ چیز نمیخواهم نمیطلبم و هیچ مقصود و محبوب ندارم الاالله جز خدای جملگی خواطر به لااله نفی میکند وحضرت عزت را بمقصودی و محبوبی و مطلوبی اثبات میکند به الاالله و باید که در هر ذکر باول و آخر حاضر باشد بنفی و اثبات و هر وقت در اندرون دل نظر میکند هر چیز که دل را با آن پیوند بیند آن چیز را در نظر میآورد و دل با حضرت عزت میدهد و از ولایت شیخ بهمت مدد میطلبد و بنفی لااله آن پیوند باطل میکند و بیخ محبت آن چیز از دل برمیاندارد و بتصرف الاالله محبت حق را قایم مقام آن محبت میگرداند هم برین ترتیب مداومت مینماید تا بتدریج دل از جمله محبوبات و مالوفات فارغ و خالی کند که اهتتار در ذکر از مداومت خیزد و اهتتار آن باشد که بغلیات ذکر هستی ذاکر در نور ذکر مضمحل شود و ذکر ذاکر را مفرد گرداند و عوایق و علایق وجود از و بر دارد و او را از دنیای جسمانیات بآخرت روحانیات سبکبار در آورد چنانک فرمود سیروا سبق المفردون الحدیث و بدانک دل خلوتگاه خاص حق است که لایسعنی ارضی و لاسمایی و انما لایسعنی قلب عبدی المومن و تا زحمت اغیار در بارگاه دل یافته شود غیرت و عزت اقتضای تعزز کند از غیریت ولیکن چون چاوش لااله بارگاه دل از زحمت اغیار خالی کرد منتظر قدوم تجلی سلطان الاالله باید بود که فاذا فرغت فا نصب و الی ربک فا رغب جل خالی کن که شاه ناگاه آید چون خالی گشت شه به خرگاه آید و یقین شناسد که فایده کلی آنگه حاصل شود که ذکر از شیخی کامل صاحب تصرف تلقین ستاند که تیر وقتی حمایت کند که ازتر کش سلطان ستانند تیر که از دکان تیر تراش ستانند حمایت ولایت نکند اما دفع خصم را بشاید چنانک شرح آن بیاید ان شا ءالله تعالی صلی الله علی محمد و آله

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل سیزدهم قال الله تعالی فاذکروا الله کذکر کم آبایکم او اشد ذکرا و قال تعالی و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال و قال النبی صلی الله علیه و سلم سیر وا سبق المفردون قیل و من هم یا رسول الله قال الذین اهتز وا بذکر الله حتی و ضع اذکر او زارهم و ورد وا القیمه خفافا بدانک ذکر بی آداب و شرایط گفتن زیادتی مفید نبود اول بترتیب و آداب و شرایط قیام باید نمود و مرید صادق را چون درد طلب و داعیه سلوک این راه پدید نشانش آن است که باذکر انس گیرد و از خلق و حشت تا از همه روی بگرداند و در پناه ذکر گریزد که قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون و چون بر ذکر مواظبت خواهد نمود باید که اساس بر توبه ای نصوح نهد از جمله معاصی و بوقت ذکر گفتن اگر تواند غسل کند و الا وضویی تمام کند و جامه پاک پوشد بر سنت و خانه ای خالی و تاریک و نظیف راست کند و اگر قدری بوی خوش بسوزد اولیتر و روی بقبله نشیند مربع و مربع نشستن در جمله اوقات منهی است الا در وقت ذکر گفتن که خواجه علیه السلام چون نماز بامداد بگزاردی در مقام خویش بذکر گفتن بنشستی تا آفتاب بر آمدن و در وقت ذکر گفتن دستها برروی ران نهد و دل حاضر کند و چشم فراهم کند و بتعظیم تمام شروع کند در کلمه لااله الاالله گفتن بقوت تمام چنانک لااله از ناف برآورد والاالله بدل فروبرد بروجهی که اثر ذکر وقوت آن بجمله اعضا برسد ولیکن آواز بلند نکند و تا تواند در اخفا و خفض صوت کوشد چنانک فرمود وآذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهرمن القول و برین وجه ذکر سخت و دمادم میگوید و در دل معنی ذکر میاندیشد چنانک در معنی لااله هر خاطر که در دل میآید نفی میکند بدان معنی که هیچ چیز نمیخواهم نمیطلبم و هیچ مقصود و محبوب ندارم الاالله جز خدای جملگی خواطر به لااله نفی میکند وحضرت عزت را بمقصودی و محبوبی و مطلوبی اثبات میکند به الاالله و باید که در هر ذکر باول و آخر حاضر باشد بنفی و اثبات و هر وقت در اندرون دل نظر میکند هر چیز که دل را با آن پیوند بیند آن چیز را در نظر میآورد و دل با حضرت عزت میدهد و از ولایت شیخ بهمت مدد میطلبد و بنفی لااله آن پیوند باطل میکند و بیخ محبت آن چیز از دل برمیاندارد و بتصرف الاالله محبت حق را قایم مقام آن محبت میگرداند هم برین ترتیب مداومت مینماید تا بتدریج دل از جمله محبوبات و مالوفات فارغ و خالی کند که اهتتار در ذکر از مداومت خیزد و اهتتار آن باشد که بغلیات ذکر هستی ذاکر در نور ذکر مضمحل شود و ذکر ذاکر را مفرد گرداند و عوایق و علایق وجود از و بر دارد و او را از دنیای جسمانیات بآخرت روحانیات سبکبار در آورد چنانک فرمود سیروا سبق المفردون الحدیث و بدانک دل خلوتگاه خاص حق است که لایسعنی ارضی و لاسمایی و انما لایسعنی قلب عبدی المومن و تا زحمت اغیار در بارگاه دل یافته شود غیرت و عزت اقتضای تعزز کند از غیریت ولیکن چون چاوش لااله بارگاه دل از زحمت اغیار خالی کرد منتظر قدوم تجلی سلطان الاالله باید بود که فاذا فرغت فا نصب و الی ربک فا رغب جل خالی کن که شاه ناگاه آید چون خالی گشت شه به خرگاه آید و یقین شناسد که فایده کلی آنگه حاصل شود که ذکر از شیخی کامل صاحب تصرف تلقین ستاند که تیر وقتی حمایت کند که ازتر کش سلطان ستانند تیر که از دکان تیر تراش ستانند حمایت ولایت نکند اما دفع خصم را بشاید چنانک شرح آن بیاید ان شا ءالله تعالی صلی الله علی محمد و آله

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل چهاردهم قال الله تعالی یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و قولوا قولا سدیدا یعنی قولوا لا اله الا الله و قال النبی صلی الله علیه و سلم قولوا لا اله الا الله تفلحوا بدانک ذکر تقلیدی دیگرست و ذکر تحقیقی دیگر آنچ از راه افواه بدر سمع صورتی در آید آن ذکر تقلیدی باشد چندان کار گرنیاید همچنانک تخم تا پرورده نارسیده که در زمین اندازند نروید و ذکر تحقیقی آن است که بتصرف تلقین صاحب ولایت در زمین مستعد دل مرید افتد و ذکر که صاحب ولایت تلقین کند ثمره شجره ولایت اوست که هم تخم ذکر بتلقین صاحب ولایتان گرفته است در زمین دل بآب مدد همت شیخ پرورش داده تا آن تخم برسته است و بتدریج بمقام شجرگی ولایت رسیده و ثمره ذکر از شکوفه اذکرکم پدید آورده پس در کمال پختگی چون تخمی مقام شیخی تخمی در زمین دل مرید میاندازد چون تخم ذکر پرورده ولایت باشد و زمین دل شیار کرده ارادت بود و از گیاه طبیعت بدستکاری طریقت پاک کرده و از آفتاب اخلاص و آب همت شیخ مدد یابد سبزه ایمان حقیقی زود بروید که لااله الا الله ینبت الایمان فی القلب کماینبت الما البقله و روز بروز در تزاید باشد تا غرس احسان گردد و بتربیت شجره عرفان شود و شرط تلقین آن است که مرید بوصیت شیخ سه روز روزه دارد و درین سه روز دران کوشد تا پیوسته بروضو باشد و مدام ذاکر بود و اگرچه آمدشد کند با خود ذکر میگوید و با مردم اختلاط کم کند و سخن بقدر ضرورت گوید و بوقت افطار طعام بسیار نخورد و شبها بیشتر بذکر بیدار دارد بعد از سه روز بفرمان شیخ غسل کند ونیت غسل اسلام آرد چنانک ابتدا هر کس که در دین خواستی آمد اول غسل اسلام بکردی آنگه از خواجه علیه السلام تلقین کلمه یافتی اینجا بران سنت غسل اسلام حقیقی کند و در وقت آب فرو کردن بگوید خداوندا من تن را که بدست من بود بآب پاک کردم تو دل را که بامرتست بنظر عنایت پاک کن و چون غسل تمام کرد بعد از نماز خفتن بخدمت شیخ آید و شیخ او را روی بقبله بنشاند و شیخ پشت بقبله باز دهد و در خدمت شیخ بدو زانو بنشیند و دستها بر یکدیگر نهد و دل حاضر کند و شیخ وصیتی که شرط باشد بگوید و مرید دل را از همه چیزها بازستاند و در مقابله دل شیخ بدارد و بنیاز تمام مراقب شود تا شیخ یک بار بگوید لااله الاالله بآواز بلند وقوت تمام چون تمام گفت مرید همچنان بر آهنگ شیخ آغاز کند لااله الاالله بلند و بقوت بگوید شیخ دیگر باره بگوید و مرید باز گوید سیم بار شیخ بگوید مرید باز گوید پس شیخ دعا بگوید و مرید آمین کند چون تمام شد برخیزد و بخلوتخانه در رود و روی بتربیت تخم ذکر آرد چنانک شرح آن در فصل شرایط خلوت بیاید ان شاءالله تعالی و ابتدای ذکر در دل مرید ب مثال شجره ای است که بنشانند چنانک فرمود ضرب الله مثلا کلمه طیبه کشجره طیبه و باتفاق مفسران کلمه طیبه لااله الاالله است چون ملازمت پرورش این پرورش این شجره نماید بیخهای او از دل بجملگی اعضا و جوارح برسد تا از فرق سر تا بناخن پای هیچ ذره نماند که بیخ شجره ذکر آنجا نرسد چون بیخ چنین راسخ گشت در زمین قالب شجره ذکر شاخ سوی آسمان دل کشیدن گیرد که اصلها ثابت و فرعها فی اسماء درین مقام دل ذکر از زبان بستاند و صریح کلمه لااله الااللهمیگوید هر وقت که دل ذکر گفتن گرفت ذکر زبان در توقف باید داشت تا دل داد ذکر بدهد که ذکر زبان مشوش کننده بود و هر وقت که دل از ذکر فروایستد زبان را بر ذکر باید داشت تا دل بکلی ذاکر گردد و همچنین مدد میکند تا شجره ذکر پرورش می یابد و قصد علو میکند تا چون شجره بکمال خود رسید شکوفه مشاهدات بر سر شاخ شجره پدید آمدن گیرد و از شکوفه مشاهدات بتدریج ثمرات مکاشفات و علوم لدنی بیرون آید که توتی اکلها کل حین باذن ربها و اگر ابتدا تخم از ثمره رسیده ولایت نگرفته بودی شجره برین مثابت نرسیدی عبدالله بن عمر-رضی الله عنهما- روایت میکند که در خدمت خواجه علیه الصلوه و السلام نشسته بودیم با جمعی صحابه خواجه فرمود ان من اشجره شجره مثلها مثل المومن لایجف و رقها فاخبرونی ما هی فرمود که در میان درختها درختی است که مثل آن مثل مومن است که برگ او همیشه سبز باشد مرا خبر کنید تا آن کدام درخت باشد هر کس از صحابه بدختی از درختهای بادیه در افتادند این میگفت فلان درخت است و آن میگفت فلان درخت است خواجه علیه الصلوه می گفت این نیست و آن نیست عبدالله میگوید در خاطر من آمد که آن درخت خرماست اما دران قوم ابوبکر و عمر بودند رضی الله عنهما نخواستم بحضور ایشان گویم آنچ ایشان نگفتند پس پیغمبر علیه السلام فرمود هی النخله آن درخت خرماست و بحقیقت مناسبت مومن با درخت خرما ازان وجه است که درخت خرما را تا از درخت نرگشن ندهند و تلقیح و تابیر نکنند خرمای نیک نیاورد و این مشهورست که هر سال از طلع خرمای نر قدری بگیرند و در طلع درخت خرما پیوند کنند تا خرما نیک آورد والا ثمره بوجه خویش ندهد پس مومن را چون خواهند که ثمره ولایت حاصل شود تلقیح و تابیر او بتلقین شیخ صاحب ولایت تواند بود و چون تلقین حاصل شد مداومت و ملازمت خلوت و عزلت باید نمود بتصرف فرمان شیخ تا ثمره حقیقی حاصل آید چنانک شرح آن بیاید و از خواجه علیه السلام نقل است که وقتی جماعتی از خواص صحابه را جمع کرد در خانه ای و بفرمود تا در ببستند و سه بار کلمه لااله الااللهبآواز بگفت و صحابه را فرمود همچنین بگویید ایشان بگفتند آنگه دست برداشت و سه بار بگفت اللهم هل بلغت بعد از ان فرمود بشارت باد شما را که خداوند تعالی شما را بیامرزید پس مشایخ طریقت تلقین ذکر هم ازین سنت گرفته اند

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل چهاردهم قال الله تعالی یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و قولوا قولا سدیدا یعنی قولوا لا اله الا الله و قال النبی صلی الله علیه و سلم قولوا لا اله الا الله تفلحوا بدانک ذکر تقلیدی دیگرست و ذکر تحقیقی دیگر آنچ از راه افواه بدر سمع صورتی در آید آن ذکر تقلیدی باشد چندان کار گرنیاید همچنانک تخم تا پرورده نارسیده که در زمین اندازند نروید و ذکر تحقیقی آن است که بتصرف تلقین صاحب ولایت در زمین مستعد دل مرید افتد و ذکر که صاحب ولایت تلقین کند ثمره شجره ولایت اوست که هم تخم ذکر بتلقین صاحب ولایتان گرفته است در زمین دل بآب مدد همت شیخ پرورش داده تا آن تخم برسته است و بتدریج بمقام شجرگی ولایت رسیده و ثمره ذکر از شکوفه اذکرکم پدید آورده پس در کمال پختگی چون تخمی مقام شیخی تخمی در زمین دل مرید میاندازد چون تخم ذکر پرورده ولایت باشد و زمین دل شیار کرده ارادت بود و از گیاه طبیعت بدستکاری طریقت پاک کرده و از آفتاب اخلاص و آب همت شیخ مدد یابد سبزه ایمان حقیقی زود بروید که لااله الا الله ینبت الایمان فی القلب کماینبت الما البقله و روز بروز در تزاید باشد تا غرس احسان گردد و بتربیت شجره عرفان شود و شرط تلقین آن است که مرید بوصیت شیخ سه روز روزه دارد و درین سه روز دران کوشد تا پیوسته بروضو باشد و مدام ذاکر بود و اگرچه آمدشد کند با خود ذکر میگوید و با مردم اختلاط کم کند و سخن بقدر ضرورت گوید و بوقت افطار طعام بسیار نخورد و شبها بیشتر بذکر بیدار دارد بعد از سه روز بفرمان شیخ غسل کند ونیت غسل اسلام آرد چنانک ابتدا هر کس که در دین خواستی آمد اول غسل اسلام بکردی آنگه از خواجه علیه السلام تلقین کلمه یافتی اینجا بران سنت غسل اسلام حقیقی کند و در وقت آب فرو کردن بگوید خداوندا من تن را که بدست من بود بآب پاک کردم تو دل را که بامرتست بنظر عنایت پاک کن و چون غسل تمام کرد بعد از نماز خفتن بخدمت شیخ آید و شیخ او را روی بقبله بنشاند و شیخ پشت بقبله باز دهد و در خدمت شیخ بدو زانو بنشیند و دستها بر یکدیگر نهد و دل حاضر کند و شیخ وصیتی که شرط باشد بگوید و مرید دل را از همه چیزها بازستاند و در مقابله دل شیخ بدارد و بنیاز تمام مراقب شود تا شیخ یک بار بگوید لااله الاالله بآواز بلند وقوت تمام چون تمام گفت مرید همچنان بر آهنگ شیخ آغاز کند لااله الاالله بلند و بقوت بگوید شیخ دیگر باره بگوید و مرید باز گوید سیم بار شیخ بگوید مرید باز گوید پس شیخ دعا بگوید و مرید آمین کند چون تمام شد برخیزد و بخلوتخانه در رود و روی بتربیت تخم ذکر آرد چنانک شرح آن در فصل شرایط خلوت بیاید ان شاءالله تعالی و ابتدای ذکر در دل مرید ب مثال شجره ای است که بنشانند چنانک فرمود ضرب الله مثلا کلمه طیبه کشجره طیبه و باتفاق مفسران کلمه طیبه لااله الاالله است چون ملازمت پرورش این پرورش این شجره نماید بیخهای او از دل بجملگی اعضا و جوارح برسد تا از فرق سر تا بناخن پای هیچ ذره نماند که بیخ شجره ذکر آنجا نرسد چون بیخ چنین راسخ گشت در زمین قالب شجره ذکر شاخ سوی آسمان دل کشیدن گیرد که اصلها ثابت و فرعها فی اسماء درین مقام دل ذکر از زبان بستاند و صریح کلمه لااله الااللهمیگوید هر وقت که دل ذکر گفتن گرفت ذکر زبان در توقف باید داشت تا دل داد ذکر بدهد که ذکر زبان مشوش کننده بود و هر وقت که دل از ذکر فروایستد زبان را بر ذکر باید داشت تا دل بکلی ذاکر گردد و همچنین مدد میکند تا شجره ذکر پرورش می یابد و قصد علو میکند تا چون شجره بکمال خود رسید شکوفه مشاهدات بر سر شاخ شجره پدید آمدن گیرد و از شکوفه مشاهدات بتدریج ثمرات مکاشفات و علوم لدنی بیرون آید که توتی اکلها کل حین باذن ربها و اگر ابتدا تخم از ثمره رسیده ولایت نگرفته بودی شجره برین مثابت نرسیدی عبدالله بن عمر-رضی الله عنهما- روایت میکند که در خدمت خواجه علیه الصلوه و السلام نشسته بودیم با جمعی صحابه خواجه فرمود ان من اشجره شجره مثلها مثل المومن لایجف و رقها فاخبرونی ما هی فرمود که در میان درختها درختی است که مثل آن مثل مومن است که برگ او همیشه سبز باشد مرا خبر کنید تا آن کدام درخت باشد هر کس از صحابه بدختی از درختهای بادیه در افتادند این میگفت فلان درخت است و آن میگفت فلان درخت است خواجه علیه الصلوه می گفت این نیست و آن نیست عبدالله میگوید در خاطر من آمد که آن درخت خرماست اما دران قوم ابوبکر و عمر بودند رضی الله عنهما نخواستم بحضور ایشان گویم آنچ ایشان نگفتند پس پیغمبر علیه السلام فرمود هی النخله آن درخت خرماست و بحقیقت مناسبت مومن با درخت خرما ازان وجه است که درخت خرما را تا از درخت نرگشن ندهند و تلقیح و تابیر نکنند خرمای نیک نیاورد و این مشهورست که هر سال از طلع خرمای نر قدری بگیرند و در طلع درخت خرما پیوند کنند تا خرما نیک آورد والا ثمره بوجه خویش ندهد پس مومن را چون خواهند که ثمره ولایت حاصل شود تلقیح و تابیر او بتلقین شیخ صاحب ولایت تواند بود و چون تلقین حاصل شد مداومت و ملازمت خلوت و عزلت باید نمود بتصرف فرمان شیخ تا ثمره حقیقی حاصل آید چنانک شرح آن بیاید و از خواجه علیه السلام نقل است که وقتی جماعتی از خواص صحابه را جمع کرد در خانه ای و بفرمود تا در ببستند و سه بار کلمه لااله الااللهبآواز بگفت و صحابه را فرمود همچنین بگویید ایشان بگفتند آنگه دست برداشت و سه بار بگفت اللهم هل بلغت بعد از ان فرمود بشارت باد شما را که خداوند تعالی شما را بیامرزید پس مشایخ طریقت تلقین ذکر هم ازین سنت گرفته اند

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل پانزدهم قال الله تعالی و اذوا اعدنا موسی اربعین لیله قال النبی صلی الله علیه و سلم من اخلص لله اربعین صباحا ظهرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه بدانک بنای سلوک راه دین و وصول بمقامات یقین بر خلوت و عزلت است و انقطاع از خلق و جملگی انبیا و اولیا در بدایت حال داد خلوت داده اند تا به مقصود رسیده اند چنانک عایشه رضی الله عنها روایت میکند در حق خواجه علیه السلام کان حبب الیه الخلا اول خلوت و عزلت بر دل خواجه شیرین گردانیدند و در روایت میآید کان یتحبب الی حرا اسبوعا و اسبوعین یعنی در کوه حرا بخلوت و طاعت مشغول گشتی پیش از وحی یک هفته و دو هفته و نیز یک ماه در روایت آمده است و این ضعیف خلوتخانه خواجه را علیه السلام بر کوه حرا بمکه زیارت کرده است غاری است بران کوه سخت باروح و چون موسی را علیه السلام استحقاق استماع کلام بی واسطه کرامت میکردند بخلوت اربعین فرمودند که و اذ واعدنا اربعین لیله و عدد اربعین را خاصیتی است در استکمال چیزها که اعداد دیگر را نیست چنانک در حدیث صحیح آمده است ان خلق احد کم یجمع فی بطن امه اربعین یوما ثم یکون علقه مثل ذلک الحدیث بتمامه و خواجه علیه السلام ظهور چشمه های حکمت از دل بر زبان باختصاص اخلاص اربعین صباحا فرموده است و حوالت کمال تخمیر طینت آدم علیه السلام به اربعین صباحا کرد و ازین نوع بسیارست و نشستن اربعینات را شرایط و آداب بسی است اما آنچ مهم ترست هشت شرط است که اگر یک شرط ازین شرایط بخلل باشد مقصود کلی بحصول دشوار پیوندد اول تنها در خانه خالی نشستن است روی بقبله آورده مربع دستها بر روی ران نهاده غسل کرده بنیت غسل مرده و خلوت خانه را لحد خویش شمرده و از انجا جز بوضو و حاجت و نماز بیرون نیاید و خانه باید که تاریک بود و کوچک و پرده برروی در فرو کرده تا هیچ روشنی و آواز در نیاید تا حواس از کار فروافتد از دیدن و شنودن و گفتن و رفتن تا روح چون مشغول حواس و محسوسات نباشد با عالم غیب پردازد و نیز حجبی و آفاتی که روح را از دریچه های حواس پنجگانه در آمده است چون حواس از کار فروافتد بتصرف ذکر و نفی خواطر محو گردد و آن نوع حجاب نیز بنشیند و روح را با غیب انس پدید آید و انس او از خلق منتفی شود دوم پیوسته بروضو بودن است تا مسلح باشد و شیطان برو ظفر نیابد که الوضو سلاح المومن سیم مداومت نمودن بر کلمه لااله الاالله است چنانک فرمود الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم اشارت بدوام ذکرست چهارم مداومت بر نفی خاطرست باید که هر خاطر که آید از نیک و بد جمله به لااله نفی میکند بدان معنی که گوید هیچ چیز نمیخواهم الاخدای اشارت وان تبد وامافی انفسکم او نخفوه یحاسبکم به الله بنفی خاطرست و بحقیقت هر خاطر که در آید نقشی ازان بس صحیفه دل پدید آید یا نیک یا بد آن جمله شاغل دل باشد از قبول نقوش غیب تا آینه دل از جمله نقوش پاک و صافی نگردد پذیرای نقوش غیبی وعلوم لدنی نشود و قابل انوار مشاهدات و مکاشفات روحانی نیاید پنجم دوام صوم است باید که پیوسته روزه دارد که روزه را در قطع تعلقات بشری و خمود صفات حیوانی و بهیمی خاصیتی عظیم است که الصوم لی و انا اجزی به ششم دوام سکوت است باید که با هیچ کس سخن نگوید مگر باشیخ که واقعه بر رای او عرضه دارد بقدر ضرورت باقی من صمت نجا بر خواند و بغیر ذکر ز فان نجنباند هفتم مراقبت دل شیخ کردن است باید که پیوسته دل با دل شیخ دارد و از دل شیخ مدد میطلبد که فتوحات غیبی و نسیم نفحات الطاف ربانی ابتدا از دریچه دل شیخ بدل مرید رسد زیراک مرید اول حجب بسیار دارد و توجه بحضرت عزت بشرط نتواند کرد که او خو کرده عالم شهادت است چون پیوند ارادت محکم بود توجه او بدل شیخ آسان دست دهد و دل شیخ متوجه حضرت است و پرورده عالم غیب هر لحظه از غیب بدل شیخ فیضان فضل ربانی میرسد و از دل شیخ بحسب توجه دل مرید بدل شیخ مددهای غیبی بدل مرید میرسد تا دل مرید اول بواسطه از غیب مدد گرفتن خوی کند و پرورش یابد آنگه بتدریج بدل رسد که قابل فیض بی واسطه شود که وسقیهم ربهم شرابا طهورا ابتدا اگرچه همین شراب باشد و لیکن در جام ولایت شیخ بدو دهند که یسقون فیها کاسا کان مزاجها زنجیلا پس در جام نبوت محمد علیه الصلوه ساقی حق شراب طهور شهود بی واسطه در دهد که وسقیهم ربهم شرابا طهورابیت زان می خوردم که روح پیمانه اوست زان مست شدم که عقل دیوانه اوست دودی بمن آمد آتشی در من زد زان شمع که آفتاب پروانه اوست پیوسته همت شیخ را در راه دلیل و بدقه خویش شناسد و چون آفتی یا خوفی پدید آید یا خیالی هایل در نظر آید در حال پناه با ولایت شیخ دهد و از راه اندرون از دل شیخ مدد طلبد تا مدد همت و نظر ولایت شیخ دفع هر آفت اگرشیطانی است و اگر نفسانی میکند هشتم ترک اعتراض است هم بر خدای هم بر شیخ ترک اعتراض بر خدای چنانک بهر چ از غیب بدو فرستد از قبض و بسط و رنج و راحت و صحت و سقم و گشایش و فروبستگی راضی باشد و تسلیم کند و روی از حق نگرداند و ثابت باشد بیت در دل چو شراب وصل ما میریزی باید چو خمار گیردت نگریزی با وصل منت اگر نشستی باید با هر چ نشسته ای ازان برخیزی و بر شیخ بهر چ از قول و فعل و حال و صفت او بیند اعتراض نکند و تسلیم تصرفات ظاهر و باطن او باشد و در معاملات و احوال شیخ بنظر ارادت نگرد بنظر عقل کوته بین تصرف نکند که شرط بزرگترین تسلیم ولایت شیخ بودن است چنانک در صورت بیضه و مرغ نموده آمده است اگر بیضه قدری از تصرف مرغ و تسلیم او بیرون آید و مدد از و منقطع شود در حال خاصیت مرغی که در بیضه تعبیه بود باطل گردد و نه بیضه باشد و نه مرغ و هر بیضه که در تصرف مرغی فاسد شد اگر جمله مرغان جهان جمع شوند آن بیضه را بصلاح باز نتوانند آورد ازینجاست اگر مریدی مردود ولایت شیخی شود هیچ کس از مشایخ او را بکمال نتوانند رسانید و مردود جمله ولایات مشایخ گردد مگر مریدی که از خدمت شیخ بعذری بازماند بی آنک رد ولایت بدو رسد و متعذر بود او را بخدمت شیخ رسیدن و ازو استفادت کردن اما بواسطه وفات شیخ یا سفری دور که نتواند مرید آید آنجا رسیدن چون بدین عذرها بخدمت شیخی دیگر پیوندد معذور بود تصرف همت آن شیخ ممکن است که او را بمقام مرغی رساند زیرا که بیضه وجود مرید استعداد مرغی فاسد نکرده است دیگر آداب خلوت بسیارست اما شرایط این هشت بود که نموده آمد و ازآداب خلوت یکی تقلیل طعام است نه چندانک ضعیف و بی قوت شود آن مقدار باید که قوت مواظبت بر ذکر سخت و مدام گفتن باقی باشد مثلا بمقدار صد درم یا صد و پنجاه درم یا دویست درم طعام خورد هر کس بقدر قوت مزاج واشتها میافزاید و میکاهد فی الجمله باید که در شب سبک باشد تا خواب غلبه نکند و از ذکر بازنماند از قلت طعام یا کثرت و آن مقدار طعام که خورد با ذکر و حضور دل خورد و لقمه کوچک بر دارد و بشره نخورد و خرد بخاید با ذکر که در دل میگوید تا بنور ذکر ظلمت شهوت طعام مندفع میشود و چون نیم سیر شد دست بدارد تا اسراف نبود و در طعام تکلف نکند تا لذیذ باشد و از گوشت بسیار احتراز کند در هفته ای اگر یک بار دوبار خورد هر بار پنجاه درم روا باشد دیگر در قلت خواب کوشد تا بتواند باختیار پهلو بر زمین ننهد مگر از غلبات خواب بیخود بیفتد یا خوابش ببرد چون با خویش آمد برخیزد و وضو تازه کند و بذکر مشغول شود و اگر نیک مانده گردد و نتواند نشست یک ساعت پهلو بر زمین نهد یا سر برزانو نهد و خوابش ببرد تا ملالت از طبع و کلالت از حواس برود هم روا باشد و هر وقت که از ملازمت ذکر زبان باز ماند یک ساعت دل را بذکر مشغول کند و مراقب دل شود و منتظر باشد تا چه در نظر او آید و از هر خیال مخوف و آوازهایل که بیند یا شنود نترسد و دل بقوت دارد و در حال پناه باولایت شیخ دهد و نام شیخ بر زبان براند و از همت او مدد طلبد تا حق تعالی بلطف خویش مندفع گرداند و هر وقت که بوضو یا نماز جماعت یا نماز جمعه بیرون آید باید که چشم در پیش دارد و بجوانب ننگرد و دل را و زبان را بذکر مشغول گرداند تا متفرق نشود و صلی الله علی محمد و آله

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل پانزدهم قال الله تعالی و اذوا اعدنا موسی اربعین لیله قال النبی صلی الله علیه و سلم من اخلص لله اربعین صباحا ظهرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه بدانک بنای سلوک راه دین و وصول بمقامات یقین بر خلوت و عزلت است و انقطاع از خلق و جملگی انبیا و اولیا در بدایت حال داد خلوت داده اند تا به مقصود رسیده اند چنانک عایشه رضی الله عنها روایت میکند در حق خواجه علیه السلام کان حبب الیه الخلا اول خلوت و عزلت بر دل خواجه شیرین گردانیدند و در روایت میآید کان یتحبب الی حرا اسبوعا و اسبوعین یعنی در کوه حرا بخلوت و طاعت مشغول گشتی پیش از وحی یک هفته و دو هفته و نیز یک ماه در روایت آمده است و این ضعیف خلوتخانه خواجه را علیه السلام بر کوه حرا بمکه زیارت کرده است غاری است بران کوه سخت باروح و چون موسی را علیه السلام استحقاق استماع کلام بی واسطه کرامت میکردند بخلوت اربعین فرمودند که و اذ واعدنا اربعین لیله و عدد اربعین را خاصیتی است در استکمال چیزها که اعداد دیگر را نیست چنانک در حدیث صحیح آمده است ان خلق احد کم یجمع فی بطن امه اربعین یوما ثم یکون علقه مثل ذلک الحدیث بتمامه و خواجه علیه السلام ظهور چشمه های حکمت از دل بر زبان باختصاص اخلاص اربعین صباحا فرموده است و حوالت کمال تخمیر طینت آدم علیه السلام به اربعین صباحا کرد و ازین نوع بسیارست و نشستن اربعینات را شرایط و آداب بسی است اما آنچ مهم ترست هشت شرط است که اگر یک شرط ازین شرایط بخلل باشد مقصود کلی بحصول دشوار پیوندد اول تنها در خانه خالی نشستن است روی بقبله آورده مربع دستها بر روی ران نهاده غسل کرده بنیت غسل مرده و خلوت خانه را لحد خویش شمرده و از انجا جز بوضو و حاجت و نماز بیرون نیاید و خانه باید که تاریک بود و کوچک و پرده برروی در فرو کرده تا هیچ روشنی و آواز در نیاید تا حواس از کار فروافتد از دیدن و شنودن و گفتن و رفتن تا روح چون مشغول حواس و محسوسات نباشد با عالم غیب پردازد و نیز حجبی و آفاتی که روح را از دریچه های حواس پنجگانه در آمده است چون حواس از کار فروافتد بتصرف ذکر و نفی خواطر محو گردد و آن نوع حجاب نیز بنشیند و روح را با غیب انس پدید آید و انس او از خلق منتفی شود دوم پیوسته بروضو بودن است تا مسلح باشد و شیطان برو ظفر نیابد که الوضو سلاح المومن سیم مداومت نمودن بر کلمه لااله الاالله است چنانک فرمود الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم اشارت بدوام ذکرست چهارم مداومت بر نفی خاطرست باید که هر خاطر که آید از نیک و بد جمله به لااله نفی میکند بدان معنی که گوید هیچ چیز نمیخواهم الاخدای اشارت وان تبد وامافی انفسکم او نخفوه یحاسبکم به الله بنفی خاطرست و بحقیقت هر خاطر که در آید نقشی ازان بس صحیفه دل پدید آید یا نیک یا بد آن جمله شاغل دل باشد از قبول نقوش غیب تا آینه دل از جمله نقوش پاک و صافی نگردد پذیرای نقوش غیبی وعلوم لدنی نشود و قابل انوار مشاهدات و مکاشفات روحانی نیاید پنجم دوام صوم است باید که پیوسته روزه دارد که روزه را در قطع تعلقات بشری و خمود صفات حیوانی و بهیمی خاصیتی عظیم است که الصوم لی و انا اجزی به ششم دوام سکوت است باید که با هیچ کس سخن نگوید مگر باشیخ که واقعه بر رای او عرضه دارد بقدر ضرورت باقی من صمت نجا بر خواند و بغیر ذکر ز فان نجنباند هفتم مراقبت دل شیخ کردن است باید که پیوسته دل با دل شیخ دارد و از دل شیخ مدد میطلبد که فتوحات غیبی و نسیم نفحات الطاف ربانی ابتدا از دریچه دل شیخ بدل مرید رسد زیراک مرید اول حجب بسیار دارد و توجه بحضرت عزت بشرط نتواند کرد که او خو کرده عالم شهادت است چون پیوند ارادت محکم بود توجه او بدل شیخ آسان دست دهد و دل شیخ متوجه حضرت است و پرورده عالم غیب هر لحظه از غیب بدل شیخ فیضان فضل ربانی میرسد و از دل شیخ بحسب توجه دل مرید بدل شیخ مددهای غیبی بدل مرید میرسد تا دل مرید اول بواسطه از غیب مدد گرفتن خوی کند و پرورش یابد آنگه بتدریج بدل رسد که قابل فیض بی واسطه شود که وسقیهم ربهم شرابا طهورا ابتدا اگرچه همین شراب باشد و لیکن در جام ولایت شیخ بدو دهند که یسقون فیها کاسا کان مزاجها زنجیلا پس در جام نبوت محمد علیه الصلوه ساقی حق شراب طهور شهود بی واسطه در دهد که وسقیهم ربهم شرابا طهورابیت زان می خوردم که روح پیمانه اوست زان مست شدم که عقل دیوانه اوست دودی بمن آمد آتشی در من زد زان شمع که آفتاب پروانه اوست پیوسته همت شیخ را در راه دلیل و بدقه خویش شناسد و چون آفتی یا خوفی پدید آید یا خیالی هایل در نظر آید در حال پناه با ولایت شیخ دهد و از راه اندرون از دل شیخ مدد طلبد تا مدد همت و نظر ولایت شیخ دفع هر آفت اگرشیطانی است و اگر نفسانی میکند هشتم ترک اعتراض است هم بر خدای هم بر شیخ ترک اعتراض بر خدای چنانک بهر چ از غیب بدو فرستد از قبض و بسط و رنج و راحت و صحت و سقم و گشایش و فروبستگی راضی باشد و تسلیم کند و روی از حق نگرداند و ثابت باشد بیت در دل چو شراب وصل ما میریزی باید چو خمار گیردت نگریزی با وصل منت اگر نشستی باید با هر چ نشسته ای ازان برخیزی و بر شیخ بهر چ از قول و فعل و حال و صفت او بیند اعتراض نکند و تسلیم تصرفات ظاهر و باطن او باشد و در معاملات و احوال شیخ بنظر ارادت نگرد بنظر عقل کوته بین تصرف نکند که شرط بزرگترین تسلیم ولایت شیخ بودن است چنانک در صورت بیضه و مرغ نموده آمده است اگر بیضه قدری از تصرف مرغ و تسلیم او بیرون آید و مدد از و منقطع شود در حال خاصیت مرغی که در بیضه تعبیه بود باطل گردد و نه بیضه باشد و نه مرغ و هر بیضه که در تصرف مرغی فاسد شد اگر جمله مرغان جهان جمع شوند آن بیضه را بصلاح باز نتوانند آورد ازینجاست اگر مریدی مردود ولایت شیخی شود هیچ کس از مشایخ او را بکمال نتوانند رسانید و مردود جمله ولایات مشایخ گردد مگر مریدی که از خدمت شیخ بعذری بازماند بی آنک رد ولایت بدو رسد و متعذر بود او را بخدمت شیخ رسیدن و ازو استفادت کردن اما بواسطه وفات شیخ یا سفری دور که نتواند مرید آید آنجا رسیدن چون بدین عذرها بخدمت شیخی دیگر پیوندد معذور بود تصرف همت آن شیخ ممکن است که او را بمقام مرغی رساند زیرا که بیضه وجود مرید استعداد مرغی فاسد نکرده است دیگر آداب خلوت بسیارست اما شرایط این هشت بود که نموده آمد و ازآداب خلوت یکی تقلیل طعام است نه چندانک ضعیف و بی قوت شود آن مقدار باید که قوت مواظبت بر ذکر سخت و مدام گفتن باقی باشد مثلا بمقدار صد درم یا صد و پنجاه درم یا دویست درم طعام خورد هر کس بقدر قوت مزاج واشتها میافزاید و میکاهد فی الجمله باید که در شب سبک باشد تا خواب غلبه نکند و از ذکر بازنماند از قلت طعام یا کثرت و آن مقدار طعام که خورد با ذکر و حضور دل خورد و لقمه کوچک بر دارد و بشره نخورد و خرد بخاید با ذکر که در دل میگوید تا بنور ذکر ظلمت شهوت طعام مندفع میشود و چون نیم سیر شد دست بدارد تا اسراف نبود و در طعام تکلف نکند تا لذیذ باشد و از گوشت بسیار احتراز کند در هفته ای اگر یک بار دوبار خورد هر بار پنجاه درم روا باشد دیگر در قلت خواب کوشد تا بتواند باختیار پهلو بر زمین ننهد مگر از غلبات خواب بیخود بیفتد یا خوابش ببرد چون با خویش آمد برخیزد و وضو تازه کند و بذکر مشغول شود و اگر نیک مانده گردد و نتواند نشست یک ساعت پهلو بر زمین نهد یا سر برزانو نهد و خوابش ببرد تا ملالت از طبع و کلالت از حواس برود هم روا باشد و هر وقت که از ملازمت ذکر زبان باز ماند یک ساعت دل را بذکر مشغول کند و مراقب دل شود و منتظر باشد تا چه در نظر او آید و از هر خیال مخوف و آوازهایل که بیند یا شنود نترسد و دل بقوت دارد و در حال پناه باولایت شیخ دهد و نام شیخ بر زبان براند و از همت او مدد طلبد تا حق تعالی بلطف خویش مندفع گرداند و هر وقت که بوضو یا نماز جماعت یا نماز جمعه بیرون آید باید که چشم در پیش دارد و بجوانب ننگرد و دل را و زبان را بذکر مشغول گرداند تا متفرق نشود و صلی الله علی محمد و آله

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل شانزدهم قال الله تعالی انی رأیت احد عشر کوکبا والشمس والقمر و ایتهم لی ساجدین و قال النبی صلی الله علیه وسلم الرویاء الصالح جز من سته و اربعین جزء من النبوه بدانک سالک چون در مجاهدت و ریاضت نفس و تصفیه دل شروع کند او را بر ملک و ملکوت عبور و سلوک پدید آید و در هر مقام مناسب حال او وقایع کشف افتد گاه بود که در صورت خوابی صالح بود و گاه بود که واقعه غیبی بود و فرق میان خواب و واقعه بنزدیک این طایفه از دو وجه است یکی از صورت دوم از معنی از راه صورت چنانک واقعه آن باشد که میان خواب و بیداری بیند یا در بیداری تمام بیند و از راه معنی واقعه آن باشد که از حجاب خیال بیرون آمده باشد و غیبی صرف شده که روح در مقام تجرد از صفات بشری مدرک آن شود واقعه ای روحانی بود مطلق وگاه بود که نظر روح موید شود بنور الوهیت واقعه ربانی بود که المومن ینظر بنورالله خواب آن باشد که حواس بکل از کار بیفتاده بود و خیال بر کار آمده در غلبات خواب چیزی درنظر آید و آن بر دو نوع بود یکی اضغات احلام است و آن خوابی بود که نفس بواسطه آلت خیال ادراک کند از وساوس شیطانی و هواجس نفسانی که القای نفس و شیطان باشد و خیال آن را نقش بندی مناسب بکند و درنظر نفس آرد آن را تعبیری نباشد خوابهای آشفته و پریشان بود از آن استعاذت واجب بود و با کس حکایت نباید کرد دوم خواب نیک است که رویای صالح گویند و خواجه علیه السلام فرمود یک جزوست از چهل و شش جزو از نبوت بعضی ایمه آن را تفسیر کرده اند که مدت نبوت خواجه علیه السلام بیست و سه سال بود از آن جمله ابتدا شش ماه وحی بخواب میآمد پس خواب صالح بدین حساب یک جزو باشد از چهل و شش جزو از نبوت و بسیار انبیا بوده اند علیهم السلام که وحی ایشان جمله در خواب بوده است و بعضی بوده اند که وحی ایشان وقتی در خواب بوده است و وقتی در بیداری چنانک ابراهیم علیه السلام گفت انی اری فی النام انی اذبحک فانظر ماذا تری و خواجه علیه السلام میفرماید نوم الانبیاء وحی و خواب صالح هم بر سه نوع است یکی آنک هرچ بیند بتأویل و تعبیر حاجت نیفتد همچنان بعینه ظاهر شود چنانک خواب ابراهیم علیه الصلوه صریح بود انی اری فی امنام انی اذبحک دوم آنک بعضی بتأویل محتاج بود و بعضی همچنان باز خواند چنانک خواب یوسف علیه السلام بود انی رأیت احد عشر کوکبا والشمس والقمر رایتهم لی ساجدین یازده ستاره و ماه و آفتاب محتاج تأویل بود بیازده برادر و مادر و پدر اما سجده بعینه ظاهر شد بتأویل حاجت نیامد که و خسروا له سجدا و سیم محتاج بتأویل باشد بتمام چنانک خواب ملک بود که انی اری سبع بقرات سمان الایه جمله محتاج تأویل بود و همچنانک خواب زندانیان بود محتاج تأویل بود یا صاحبی السجن اما احد کما فیسقی ربه خمرا و اما الاخر فیصلب فتأکل الطیر من رأسه و بحقیقت رویای صالح نه آن است که آن را تأویلی راست باشد مطلقا و اثر آن ظاهر گردد که این خواب هم مومن را باشد و هم کافر را چنانک ملک مصر دیدو زندانیان دیدند و آن از نظر دل بود بتأیید روح بی تأیید نور الهی فاما آنچ موید بود بنور الهی جز مومن یا ولی یا نبی نبیند تا رویاء صالح بود و یک جزو از نبوت باشد و کافر را هیچ جزو نباشد از نبوت و تاکید این معنی آن است که خواجه علیه السلام فرمود لم یبق من النبوه الا المبشرات براها المومن او یری له پس این ضعیف رویا بر دو نوع مینهد رویا صالح و رویاء صادق صالح آن است که مومن یا ولی یا نبی بیند و راست بازخواند یا تأویلی راست دارد و آن نمایش حق بود و رویا صادق آن است که تأویلی راست دارد و باز خواند و باشد که بعینه ظاهر شود و اما از نمایش روح بود و این نوع کافر و مومن را بود و همچنین واقعه بر دو نوع مینهد یکی آنک محتمل است که رهابین و فلاسفه و براهمه را بود از کثرت ریاضت نفس و تصفیه دل و تربیت روح تا وقت باشد که ایشان را بعضی از مغیبات کشف افتد و وقایع میان خواب و بیداری مطلق پدید آید و گاه بود که از کثرت ریاضت غلبات روحانیت پدید آید و محو بیشتر صفات حیوانی و بهیمی کند و روح ایشان از حجب خیال قدری خلاص یابد و در تجلی آید و انوار روح بر نظر ایشان مکشوف گردد اما ایشان را بدان قربی و قبولی پدید نیاید و سبب نجات ایشان نشود بل که سبب غلو و مبالغت ایشان گردد درکفر و ضلالت و واسطه استدراج شود چنانک فرمود عزوجل و علا که سنستد رجهم من حیث لایعملون و املی لهم ان کیدی متین دوم واقعه آن است که حق تعالی در آینه آفاق و انفس جمال آیات بینات درنظر موحدان آرد که سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق موحدان را سبب ظهور حق شود و بالهام ربانی که در معرفت فجور و تقوی نفس بدل سالک میرسد در حالت مغلوبی حواس نظر دل یا روح بر صورت آن الهامات افتد که خیال آن را نقشبندی مناسب کرده باشد یا بی واسطه تصرف خیال بر حقیقت آن الهامات نظر می افتد تا سالک را بر صلاح و فساد نفس و ترقی و نقصان خویش اطلاع پدید میآید چنانک فرمود و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها و چنانک آنجا مشرک را سبب استدراج بود و زیادتی کفر اینجا موحد را سبب کرامات گردد و زیادتی ایمان که هوالذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم و فرق میان واقعه مشرک و واقعه موحد آنک مشرک در حجب شرکت و اثنینیت بازمانده است هرگز از مشاهدات انوار صفات احدیت خبر نیابد و از هستی انسانیت بیرون نیاید و موحد بنور وحدانیت از ظلمت حجب شرکت خلاص یابد و هستی انسانیت در تجلی انوار صفات احدیت محو کند ودر ظهور عالم وحدانیت برخوردار مقام وحدت گردد بیت کی بود ما زما جدا مانده من و تو رفته وخدا مانده پس زبانی که راز مطلق گفت راست جنبید کو اناالحق گفت و بدانک کشف وقایع را در نظر سالک سه فایده است اول آنک بر احوال خویش از زیادت و نقصان و سیر و وقفه و فترت وجد و شوق و فسردگی و بازماندگی و رسیدگی اطلاع افتد و از منازل و مقامات راه و درجات و درکات و علو و سفل و حق و باطل آن باخبر شود زیرا که این هریک را خیال نقش بندی مناسب بکند تا سالک را وقوف افتد بر جمله وقایع نفسانی وحیوانی و شیطانی و سبعی و ملکی و دلی و روحی و رحمانی تا اگر صفات ذمیمه نفسانی بر وی غالب بود از حرص وحسد و شره و بخل و حقد و کبر و غضب و شهوت و غیر آن خیال هریک در صورت حیوانی که آن صفت بر وی غالب بود نقش بندی کند چنانک صفت حرص را در صورت موش و مور بنماید و دیگر حیوانات حریص و اگر صفت شره غالب بود در صورت خوک وخرس بنماید و اگر صفت بخل غالب بود در صورت سگ و بوزنه و اگر صفت حقد غالب بود در صورت مار واگر صفت کبر غالب بود در صورت پلنگ و اگر صفت غضب غالب بود در صورت یوز و اگر صفت شهوت غالب بود در صورت درازگوش و اگر صفت بهیمی غالب بود در صورت گوسپندان و اگر صفت سبعی غالب بود از هر نوع سباع درنظر آرد و اگر صفت شیطنت غالب بود در صورت شیاطین و مرده و غیلان درنظر آرد و اگر صفت غدر و مکر و حیلت غالب بود در صورت روباه و خرگوش درنظر آید و اگر اینها را بر خود مستولی بیند داند که این صفات بر وی غالب است و اگر اینها را مسخر بیند داند که ازین صفات عبور میکند و اگر اینها را بیند که میکشد و قهر میکند داند که ازین صفات میگذرد و خلاص مییابد و اگر بیند که با اینها با منازعت است داند که در معانده و مکایده است غافل نشود و ایمن نباشد و اگر آبهای روان و صافی بیند و دریاها و غدیرها و حوضها و سبزه های خوش و روضه ها و بستانها و قصرها و آینه های صافی و ماه و ستاره و آسمان صافی این جمله صورت صفات دلی است و اگر انوار بینهایت بیند و عالمهای نامتناهی و طیران و معاریج و عالم بیرنگی و بیچونی و طی زمین و آسمان و رفتن بر هوا و کشف معانی و علوم لدنی و ادراک بی آلات این جمله مقامات روحانی است و اگر مطالعه ملکوت و مشاهده ملایکه و هواتف و عرض افلاک و انجم ونفوس وملوک اشیا و عرش و کرسی بیند در سلوک صفات ملکی است و حصول صفات حمیده و اگر در مشاهدات انوار غیب الغیب افتد و مکاشفات صفات الوهیت و الهامات و وحیها و اشارات و تجلیهای صفات ربوبیت در مقام تخلق است باخلاق رحمانی از هر نوع شمه ای نموده آمدباقی هم برین قیاس می کند دوم فایده آنک وقایع دلی و روحی وملکی نیک با ذوق بود نفس را از آن شربی و قوتی و ذوقی و شوقی پدید آید که بدان شوق و ذوق انس از خلق و مألوفات طبع و مستلذات شهادتی و مشتهیات جسمانی باطل کند و با مغیبات وعالم روحانی و لطایف و معانی واسرار و حقایق انس پدید آورد و بکلی متوجه عالم طلب شود و مشرب او عالم غیب گردد قد علم کل اناس مشربهم و بحقیقت اطفال طریقت را در بدایت جز بشیر وقایع غیبی نتوان پرورد و غذای جان طلب از صورت و معنی وقایع تواند بود چنانک شخصی در خدمت خواجه امام یوسف همدانی بازمیگفت بتعجب که در خدمت شیخ احمد غزالی رحمه الله علیه بودم بر سفره خانقاه با اصحاب طعام میخورد در میانه آن از خود غایب شد چون با خود آمد گفت این ساعت پیغمبر را علیه السلام دیدم که آمد و لقمه در دهان من نهاد خواجه امام یوسف فرمود تلک خیالات تربی بها اطفال الطریقه گفت آن نمایشهایی باشد که اطفال طریقت را بدان پرورند سیم فایده آنک از بعضی مقامات این راه جز بتصرف وقایع غیبی عبور نتوان کرد و رکن اعظم در احتیاج به پیغامبر و شیخ از بهر این است که تا سالک سیر در وجود خویش میکند و سلوک او در صفات نفس ودل و روح بود ممکن است که بغیری حاجت نیفتد ولیکن چون بسرحد روحانیت رسید بخودی خود از آن مقام نتواند گذشت از بهر آنک هر تصرف که از سالک برخیزد هستی دیگر پدید آورد و او را بعد ازین راه بر نیستی است و نیستی بتصرف غیر تواند بود پس وقایعی که از فیض ولایت شیخ آید یا از حضرت نبوت یا از تجلیهای صفات خداوندی فنابخش بود و تا فنای حقیقی حاصل نشود ببقای حقیقی که مقصود و مطلوب از سلوک است نرسد والله اعلم بعد ازین طرفی از وقایع که بکشف و مشاهده و تجلی و وصول تعلق دارد هریک در فصل آن بجای خویش گفته آید ان شاءالله وحده و صلی الله علی محمد و آله

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل شانزدهم قال الله تعالی انی رأیت احد عشر کوکبا والشمس والقمر و ایتهم لی ساجدین و قال النبی صلی الله علیه وسلم الرویاء الصالح جز من سته و اربعین جزء من النبوه بدانک سالک چون در مجاهدت و ریاضت نفس و تصفیه دل شروع کند او را بر ملک و ملکوت عبور و سلوک پدید آید و در هر مقام مناسب حال او وقایع کشف افتد گاه بود که در صورت خوابی صالح بود و گاه بود که واقعه غیبی بود و فرق میان خواب و واقعه بنزدیک این طایفه از دو وجه است یکی از صورت دوم از معنی از راه صورت چنانک واقعه آن باشد که میان خواب و بیداری بیند یا در بیداری تمام بیند و از راه معنی واقعه آن باشد که از حجاب خیال بیرون آمده باشد و غیبی صرف شده که روح در مقام تجرد از صفات بشری مدرک آن شود واقعه ای روحانی بود مطلق وگاه بود که نظر روح موید شود بنور الوهیت واقعه ربانی بود که المومن ینظر بنورالله خواب آن باشد که حواس بکل از کار بیفتاده بود و خیال بر کار آمده در غلبات خواب چیزی درنظر آید و آن بر دو نوع بود یکی اضغات احلام است و آن خوابی بود که نفس بواسطه آلت خیال ادراک کند از وساوس شیطانی و هواجس نفسانی که القای نفس و شیطان باشد و خیال آن را نقش بندی مناسب بکند و درنظر نفس آرد آن را تعبیری نباشد خوابهای آشفته و پریشان بود از آن استعاذت واجب بود و با کس حکایت نباید کرد دوم خواب نیک است که رویای صالح گویند و خواجه علیه السلام فرمود یک جزوست از چهل و شش جزو از نبوت بعضی ایمه آن را تفسیر کرده اند که مدت نبوت خواجه علیه السلام بیست و سه سال بود از آن جمله ابتدا شش ماه وحی بخواب میآمد پس خواب صالح بدین حساب یک جزو باشد از چهل و شش جزو از نبوت و بسیار انبیا بوده اند علیهم السلام که وحی ایشان جمله در خواب بوده است و بعضی بوده اند که وحی ایشان وقتی در خواب بوده است و وقتی در بیداری چنانک ابراهیم علیه السلام گفت انی اری فی النام انی اذبحک فانظر ماذا تری و خواجه علیه السلام میفرماید نوم الانبیاء وحی و خواب صالح هم بر سه نوع است یکی آنک هرچ بیند بتأویل و تعبیر حاجت نیفتد همچنان بعینه ظاهر شود چنانک خواب ابراهیم علیه الصلوه صریح بود انی اری فی امنام انی اذبحک دوم آنک بعضی بتأویل محتاج بود و بعضی همچنان باز خواند چنانک خواب یوسف علیه السلام بود انی رأیت احد عشر کوکبا والشمس والقمر رایتهم لی ساجدین یازده ستاره و ماه و آفتاب محتاج تأویل بود بیازده برادر و مادر و پدر اما سجده بعینه ظاهر شد بتأویل حاجت نیامد که و خسروا له سجدا و سیم محتاج بتأویل باشد بتمام چنانک خواب ملک بود که انی اری سبع بقرات سمان الایه جمله محتاج تأویل بود و همچنانک خواب زندانیان بود محتاج تأویل بود یا صاحبی السجن اما احد کما فیسقی ربه خمرا و اما الاخر فیصلب فتأکل الطیر من رأسه و بحقیقت رویای صالح نه آن است که آن را تأویلی راست باشد مطلقا و اثر آن ظاهر گردد که این خواب هم مومن را باشد و هم کافر را چنانک ملک مصر دیدو زندانیان دیدند و آن از نظر دل بود بتأیید روح بی تأیید نور الهی فاما آنچ موید بود بنور الهی جز مومن یا ولی یا نبی نبیند تا رویاء صالح بود و یک جزو از نبوت باشد و کافر را هیچ جزو نباشد از نبوت و تاکید این معنی آن است که خواجه علیه السلام فرمود لم یبق من النبوه الا المبشرات براها المومن او یری له پس این ضعیف رویا بر دو نوع مینهد رویا صالح و رویاء صادق صالح آن است که مومن یا ولی یا نبی بیند و راست بازخواند یا تأویلی راست دارد و آن نمایش حق بود و رویا صادق آن است که تأویلی راست دارد و باز خواند و باشد که بعینه ظاهر شود و اما از نمایش روح بود و این نوع کافر و مومن را بود و همچنین واقعه بر دو نوع مینهد یکی آنک محتمل است که رهابین و فلاسفه و براهمه را بود از کثرت ریاضت نفس و تصفیه دل و تربیت روح تا وقت باشد که ایشان را بعضی از مغیبات کشف افتد و وقایع میان خواب و بیداری مطلق پدید آید و گاه بود که از کثرت ریاضت غلبات روحانیت پدید آید و محو بیشتر صفات حیوانی و بهیمی کند و روح ایشان از حجب خیال قدری خلاص یابد و در تجلی آید و انوار روح بر نظر ایشان مکشوف گردد اما ایشان را بدان قربی و قبولی پدید نیاید و سبب نجات ایشان نشود بل که سبب غلو و مبالغت ایشان گردد درکفر و ضلالت و واسطه استدراج شود چنانک فرمود عزوجل و علا که سنستد رجهم من حیث لایعملون و املی لهم ان کیدی متین دوم واقعه آن است که حق تعالی در آینه آفاق و انفس جمال آیات بینات درنظر موحدان آرد که سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق موحدان را سبب ظهور حق شود و بالهام ربانی که در معرفت فجور و تقوی نفس بدل سالک میرسد در حالت مغلوبی حواس نظر دل یا روح بر صورت آن الهامات افتد که خیال آن را نقشبندی مناسب کرده باشد یا بی واسطه تصرف خیال بر حقیقت آن الهامات نظر می افتد تا سالک را بر صلاح و فساد نفس و ترقی و نقصان خویش اطلاع پدید میآید چنانک فرمود و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها و چنانک آنجا مشرک را سبب استدراج بود و زیادتی کفر اینجا موحد را سبب کرامات گردد و زیادتی ایمان که هوالذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم و فرق میان واقعه مشرک و واقعه موحد آنک مشرک در حجب شرکت و اثنینیت بازمانده است هرگز از مشاهدات انوار صفات احدیت خبر نیابد و از هستی انسانیت بیرون نیاید و موحد بنور وحدانیت از ظلمت حجب شرکت خلاص یابد و هستی انسانیت در تجلی انوار صفات احدیت محو کند ودر ظهور عالم وحدانیت برخوردار مقام وحدت گردد بیت کی بود ما زما جدا مانده من و تو رفته وخدا مانده پس زبانی که راز مطلق گفت راست جنبید کو اناالحق گفت و بدانک کشف وقایع را در نظر سالک سه فایده است اول آنک بر احوال خویش از زیادت و نقصان و سیر و وقفه و فترت وجد و شوق و فسردگی و بازماندگی و رسیدگی اطلاع افتد و از منازل و مقامات راه و درجات و درکات و علو و سفل و حق و باطل آن باخبر شود زیرا که این هریک را خیال نقش بندی مناسب بکند تا سالک را وقوف افتد بر جمله وقایع نفسانی وحیوانی و شیطانی و سبعی و ملکی و دلی و روحی و رحمانی تا اگر صفات ذمیمه نفسانی بر وی غالب بود از حرص وحسد و شره و بخل و حقد و کبر و غضب و شهوت و غیر آن خیال هریک در صورت حیوانی که آن صفت بر وی غالب بود نقش بندی کند چنانک صفت حرص را در صورت موش و مور بنماید و دیگر حیوانات حریص و اگر صفت شره غالب بود در صورت خوک وخرس بنماید و اگر صفت بخل غالب بود در صورت سگ و بوزنه و اگر صفت حقد غالب بود در صورت مار واگر صفت کبر غالب بود در صورت پلنگ و اگر صفت غضب غالب بود در صورت یوز و اگر صفت شهوت غالب بود در صورت درازگوش و اگر صفت بهیمی غالب بود در صورت گوسپندان و اگر صفت سبعی غالب بود از هر نوع سباع درنظر آرد و اگر صفت شیطنت غالب بود در صورت شیاطین و مرده و غیلان درنظر آرد و اگر صفت غدر و مکر و حیلت غالب بود در صورت روباه و خرگوش درنظر آید و اگر اینها را بر خود مستولی بیند داند که این صفات بر وی غالب است و اگر اینها را مسخر بیند داند که ازین صفات عبور میکند و اگر اینها را بیند که میکشد و قهر میکند داند که ازین صفات میگذرد و خلاص مییابد و اگر بیند که با اینها با منازعت است داند که در معانده و مکایده است غافل نشود و ایمن نباشد و اگر آبهای روان و صافی بیند و دریاها و غدیرها و حوضها و سبزه های خوش و روضه ها و بستانها و قصرها و آینه های صافی و ماه و ستاره و آسمان صافی این جمله صورت صفات دلی است و اگر انوار بینهایت بیند و عالمهای نامتناهی و طیران و معاریج و عالم بیرنگی و بیچونی و طی زمین و آسمان و رفتن بر هوا و کشف معانی و علوم لدنی و ادراک بی آلات این جمله مقامات روحانی است و اگر مطالعه ملکوت و مشاهده ملایکه و هواتف و عرض افلاک و انجم ونفوس وملوک اشیا و عرش و کرسی بیند در سلوک صفات ملکی است و حصول صفات حمیده و اگر در مشاهدات انوار غیب الغیب افتد و مکاشفات صفات الوهیت و الهامات و وحیها و اشارات و تجلیهای صفات ربوبیت در مقام تخلق است باخلاق رحمانی از هر نوع شمه ای نموده آمدباقی هم برین قیاس می کند دوم فایده آنک وقایع دلی و روحی وملکی نیک با ذوق بود نفس را از آن شربی و قوتی و ذوقی و شوقی پدید آید که بدان شوق و ذوق انس از خلق و مألوفات طبع و مستلذات شهادتی و مشتهیات جسمانی باطل کند و با مغیبات وعالم روحانی و لطایف و معانی واسرار و حقایق انس پدید آورد و بکلی متوجه عالم طلب شود و مشرب او عالم غیب گردد قد علم کل اناس مشربهم و بحقیقت اطفال طریقت را در بدایت جز بشیر وقایع غیبی نتوان پرورد و غذای جان طلب از صورت و معنی وقایع تواند بود چنانک شخصی در خدمت خواجه امام یوسف همدانی بازمیگفت بتعجب که در خدمت شیخ احمد غزالی رحمه الله علیه بودم بر سفره خانقاه با اصحاب طعام میخورد در میانه آن از خود غایب شد چون با خود آمد گفت این ساعت پیغمبر را علیه السلام دیدم که آمد و لقمه در دهان من نهاد خواجه امام یوسف فرمود تلک خیالات تربی بها اطفال الطریقه گفت آن نمایشهایی باشد که اطفال طریقت را بدان پرورند سیم فایده آنک از بعضی مقامات این راه جز بتصرف وقایع غیبی عبور نتوان کرد و رکن اعظم در احتیاج به پیغامبر و شیخ از بهر این است که تا سالک سیر در وجود خویش میکند و سلوک او در صفات نفس ودل و روح بود ممکن است که بغیری حاجت نیفتد ولیکن چون بسرحد روحانیت رسید بخودی خود از آن مقام نتواند گذشت از بهر آنک هر تصرف که از سالک برخیزد هستی دیگر پدید آورد و او را بعد ازین راه بر نیستی است و نیستی بتصرف غیر تواند بود پس وقایعی که از فیض ولایت شیخ آید یا از حضرت نبوت یا از تجلیهای صفات خداوندی فنابخش بود و تا فنای حقیقی حاصل نشود ببقای حقیقی که مقصود و مطلوب از سلوک است نرسد والله اعلم بعد ازین طرفی از وقایع که بکشف و مشاهده و تجلی و وصول تعلق دارد هریک در فصل آن بجای خویش گفته آید ان شاءالله وحده و صلی الله علی محمد و آله

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل هفدهم قال الله تعالی ما کذب الفواد ما رای افتمارو نه علی ما یری و لقد رآه نزله اخری و قال النبی صلی الله علیه وسلم الا حسان ان تعبد الله کانک تراه بدانک چون آینه دل بتدریج از تصرف مصقل لا اله الاالله صقالت یابد و زنگار طبیعت و ظلمت صفات بشریت ازو محو شود که ان لکل شیء صقاله و صقاله القلوب ذکرالله پذیرای انوار غیبی گردد و سالک بحسب صقالت دل و ظهور انوار مشاهد آن انوار شود و در بدایت حال انوار بیشتر بر مثال بروق و لوامع و لوایح پدید آید یا ایها البرق الذی تلمع من ای اکناف الحمی تسطع و چندانک صقالت زیادت میشود انوار بقوت تر و زیاد ت تر می گردد بعد از بروق بر مثال چراغ و شمع و مشعله و آتشهای افروخته مشاهده شود و آنگه انوار علوی پدید آید ابتدا در صورت کواکب خرد و بزرگ و آنکه بر مثال قمر مشاهده افتد و بعد از آن در شکل شمس پیدا گردد پس انوار مجرد از محال پدید آید شرح این جمله درازنایی دارد اما شمه ای نموده آید ان شاءالله بدانک منشأ انوار متنوع است چون روحانیت سالک و ولایت شیخ و نبوت خواجه علیه السلام و ارواح انبیا و اولیا و مشایخ و حضرت عزت و ذکر لا اله الا الله و اذکار مختلف و قرآن و اسلام و ایمان و انواع عبادات و طاعات که هر یک را نوری دیگرست و از هر منشأ نوری دیگر برخیزد مناسب آن و هریک را ذوقی و لونی دیگرست و چون انوار بکل از حجب بیرون آید خیال را در آن تصرفی نماند الوان برخیزد و در بیرنگی و بی صورتی و بی محلی و بی شکلی و بی هییتی و بی کیفیتی مشاهده افتد و نور مطلق آن است که ازین همه پاک و منزه باشد و هر شکل و لون که خیال ادراک کند جمله از آلایش حجب صفات بشری است چون با روحانیت صرف افتد این صفات هیچ نماند وتلألوی بی رنگ و شکل پدید آید و شرح آنک هریک ازین انواع مختلف از کدام منشأ مشاهده میشود درین مختصر بتفصیل تعذری دارد اما بر سبیل اجمال بدانک هر چ در صورت بروق و لوامع آید بیشتر از منشأ ذکر و وضو نماز خیزد و گاه بود که از غلبات انوار روح حجب صفات بشری منخرق شود بر مثال ابر و پرتوی از روحانیت در صورت برق مشاهده افتد وقتی مریدی از آن شیخ ابوسعید رحمه الله علیه وضو ساخته بود در خلوتخانه رفت نعره ای بزد و بیرون دوید گفت خدای را بدیدم شیخ احوال دانست فرمود ای کار نادیده آن نور وضوی تو بود تو از کجا هنوز و آن حضرت از کجا و اما آنچ در صورت چراغ و شمع و مانند این بیند توری باشد مقتبس یا از ولایت شیخ یا از حضرت نبوت که و سراجا منیرا یا از استفادت علوم یا از نور قرآن یا از نور ایمان و آن چراغ و شمع دل بود که بدان مقدار نور منور شده است ازین عالمها که گفتیم و اگر در صورت قندیل و مشکات بیند همین معنی باشد که حق تعالی دل را بدان مثل زده است که مثل نوره کیمشکوه فیها مصباح و اما آنچ در صورت علویات بیند چون کواکب و اقمار و شموش از انوار روحانیت بود که بر آسمان دل بقدر صقالت آن ظاهر میشود چون آینه دل بقدر کوکبی صافی شود نور روح بقدر کوکبی پدید آید گاه بود که کوکب بر آسمان بیند و گاه بود که بی آسمان بیند چون بر آسمان بیند آسمان جرم دل بود و کوکب نور روح قدر صفای دل اگر خرد بود و اگر بزرگ واگر اندک بود و اگر بسیار وچون کوکب بی آسمان بیند عکس نور دل بود یا نور عقل یا نور ایمان که بر صفای هوای سینه ظاهر شود و گاه بود که نفس چنان صفایابد که آسمان وار درنظر آید ودل بر آنجا چون ماه بیند اگر ماه تمام بیند دل تمام صافی شده است و اگر نقصان دارد بقدر نقصان کدورت باقی است و چون آینه دل در صفا کمال گیرد و پذیرای نور روح شود بر مثال خرشید مشاهده افتد چنانک صفا زیادت بود خرشید درخشان تر تا وقت بود که در روشنی هزار باره از خرشید درخشان تر بود و اگر ماه و خرشید بیک بار مشاهده افتد ماه دل بود که از عکس نور روح منور شده است و خرشید روح باشد که مشاهده افتد اما هنوز از پس حجاب طالع است تاخیال آن را بصورت خرشید نقش بندی مناسب کرده است و الا نور روح بی شکل و لون وصورت است و گاه بود که خرشید و ماه و کواکب در حوض و دریا و چاه آب و جوی آب و آینه و مانند این مشاهده افتد آن جمله انوار روحانیت بود و آن محال مختلف دل باشد که خیال آن را چنین نقشبندی کرده است و گاه بود که پرتو انوار صفات حق عزو علا بر قضیه من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذراعا استقبال کند و از پس حجب روحانی و دلی عکس بر آینه دل اندازد بقدر صفای آن چنانک ابراهیم را علیه السلام بود در ابتدا فلما جن علیه اللیل و رای کوکبا چون آینه دل بقدر کوکبی صفایافته بود آن نور بقدر کوکبی مشاهده افتاد و چون از زنگار طبع بتمام خلاص یافت در صورت قمر مشاهده افتاد که فلما رای القمر بازغا و چون آینه بکمال صافی شد در صورت خرشید مشاهده افتاد فلما رای الشمس بازغه و بحقیقت آنچ مشاهده نظر جان خلیل علیه السلام میشد عکس پرتو انوار صفات ربوبیت بود که در آینه دل مشاهده میافتاد ولیکن از پس حجاب روحانی و دلی درمقام تلوین لاجرم افول میپذیرفت او میگفت لا احب الا فلین بیان آنک از پس حجب بود آنک در صورتهای مختلف مینمود و آن حضرت منزه است از صورت و بیان آنک در مقام تلوین بود آنک افول میپذیرفت و او منزه است از افول و بیان آنک پرتو انوار صفات حق بود که مشاهده میافتد آنک بتعریف حق دل ذوق شهود مییافت و بر حقیقت آن حکم میکرد و دل حاکمی صادق القول است در آنچ بیند آفت کذب درو راه نیابد که ما کذب الفواد ما رای دل چون دل ببود دروغ نبیند حکم هذا ربی هم از آن پرتو خیزد که مشاهد دل است آنچ از انوار حق مشاهد دل شود همان نور معرف دل گردد و تعریف حال خود هم بخود کند ذوقی در جان پدید آیدحضرتی که بدان ذوق بداند آنچ دل می بیند از حضرت است نه از اغیار این معنی ذوقی است در عبارت دشوار گنجد و این ذوق متفاوت افتد اگر معرف از در سمع درآید چنان بودکه موسی را بود علیه السلام انی اناالله و متا معرف از پس حجب اید بواسطه بود که من الشجره ان یا موسی انی اناالله و چون حجب برخیزد بی واسطه شنود که و کلم الله موسی تکلیما و اگر معرف از در نظر درآید و حجب باقی بود بواسطه آید چنانک خلیل را علیه السلام بود فلما رای الشمس بازغه قال هذا ربی تابحقیقت ذوقی در جان پدید نیاید از تعریف انا ربک ترجمان زبان نگوید هذا ربی وچون حجب بکلی برخیزد ببواسطه آید چنانک خواجه را علیه السلام بودما کذب الفواد ما رای افتمارو نه علی مایری و عمر را رضی الله عنه هم ازین چاشنی بود که میگفت رای قلبی ربی و خواجه علیه السلام در بیان مقام احسان اشارت بحصول این ذوق می کرد ان تعبدالله کانک تراه و اگر کسی سوال کند که ابراهیم را علیه السلام آن خرشید و ماه و ستاره که مشاهده افتاد در عالم باطن بود یا در عالم ظاهر جواب گوییم تفاوت نکند چون آینه دل صافی ببود گاه بود که این مشاهدات در عالم غیب بیند از عالم دل بواسطه خیال و گاه بود ه در شهادت بیند از عالم ظاهر بواسطه حس در چیزی که مناسبتی دارد و محل ظهور انوار حق تواند بود چون خرشید و ماه وستاره که پذیرای عکس پرتو انوار حق اند که الله نور السموات والارض که بحقیقت ببننده آن دل است و نماینده حضرت عزت و چون ذوق هذاربی از معرف حق باشد غیب و شهادت و ظاهر وباطن یکسان بود و گاه بود که صفای دل بکمال رسد و حجب شفاف شود و ارایت سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم پدید آید اگر در خود نگرد همه حق بیند واگر در موجودات نگرد در هرچ نگرد در آن حق را بیند چنانک آن بزرگ گفت ما نظرت فی شیء الا و رأیت الله فیه و چون حجب برخیزد بکلی و مقام شهود بی واسطه میسر شود گوید ما نظرت فی شیء الا و رأیت الله قبله واگر در بحربی پایان شهود مستغرق شود و وجود مشاهدی متلاشی گردد وجود شاهد ماند و بس چنان بود که جنید قدس الله روحه میگفت ما فی الوجود سوی الله درین مقام شهود جمال شاهد در آینه انسان هم نظر شاهد را بود چنانک این ضعیف گوید بیت عمری است که در راه تو پای است سرم خاک قدمت بدیدگان میسپرم زان روی کنون آینه روی توم از دیده تو بروی تو مینگرم و اما الوان انوار در هر مقام آن انوار که مشاهده افتد رنگی دیگر دارد بحسب آن مقام چنانک در مقام لوامگی نفس نوری ازرق پدید آید و آن از امتزاج نور روح بود یا نور ذکر با ظلمت نفس از ضیای روح و ظلمت نفس نوری ازرق تولد کند و چون ظلمت نفس کمتر شود و نور روح زیادت گردد نوری سرخ مشاهده شود و چون نور روح غلبه گیرد نوری زرد پدید آید و چون ظلمت نفس نماند نوری سپید پدید آید و چون نور روح باصفای دل امتزاج گیرد نوری سبز پدید آید و چون دل تمام صافی شود نوری چون نور خرشید باشعاع پدید آید و چون آیینه دل در کمال صقالت بود نوری چون نور خرشید که در آینه صافی ظاهر شود پدید آید که نظر از قوت شعاع او برو ظفر نیابد البته و چون نور حق عکس بر نر روح اندازد مشاهده با ذوق شهود آمیخته شود و چون نور حق بی حجب روحی و دلی در شهود آید بی رنگی و بی کیفیتی و بی حدی و بی مثلی و بی ضدی آشکارا کند و تمکین و تمکن از لوازم او شود اینجا نه طلوع ماند نه غروب نه یمین ماند نه یسار نه فوق نه تحت نه مکان نه زمان نه قرب نه بعد نه شب نه روز لیس عندالله صباح و لامساء اینجا نه عرش است نه فرش نه دنیا نه آخرت نور یبدوا ذا بدا استمکن شمس طلعت ومن رآها آمن والقوم رضوا بظلمه ذات حزن کم قلت و کم اقول لکن مع من ابتدا انوار صفات جمال که از عالم لطف خداوندی است در مقام شهود ازین نوع تصرفات فنا آشکارا کند که نموده آمد اما انوار صفات جلال که از عالم قهر خداوندی است فنا الفنا و فناءفناءاقنا اقتضا کند و بیان از شرح آن عاجز و قاصرست اول نوری پدید آید محرق که خاصیت لا تبقی و لا تذر آشکارا کند که بحقیقت هفت دوزخ از پرتو آن نورست و ۱۰انوار صفات جمال مشرق است نه محرق و انوار صفات جلال محرق است نه مشرق و هر فهم و عقل ادراک این معانی نکند بل که گاه بود که نور صفات جلال ظلمانی صرف بود و عقل چگونه فهم کند نور ظلمانی که عقل الجمع بین الضدین محال شناسد و اگر فهم توانی کردن اشارت که خواجه علیه السلام میفرماید که دوزخ را چندین هزار سال میتافتند تاسرخ گشت چند هزار سال دیگر بتافتند تا سپید گشت چند هزار سال دیگر بتافتند تا سیاه گشت و اکنون سیاه است ازین قبیل است و آتش سیاه را عقل چگونه فهم کند و از آنجا که حقیقت وحدت و وحدانیت است چون نظر کنی هر کجا در دو عالم نور و ظلمت است از پرتو انوار صفات لطف وقهر اوست که الله نور السموات والارض از بهر این معنی بود که نور و ظلمت را بلفظ جعلیت اثبات فرمود نه بلفظ خلقیت گفت خلق السموات والارض و جعل الظلمات والنور خلقیت را دیگر نهاد و جعلیت را دیگر در ضمن این شارت معانی بسیارست فراخور هر حوصله ای نباشد اما صفات جلال چون در مقام فناء الفنا صولت هیبت الوهیت و سطوت عظمت دیمومیت آشکارا کند نوری سیاه مغنی مبقی ممیت محیی مشاهد شود که شکست طلسم اعظم و رفع رسوم مبهم از طلوع او پیدا گردد چنانک شیخ احمد غزالی رحمه الله علیه رمزی درین معنی میگوید بیت دیدیم نهان گیتی و اصل جهان وزعلت و عار برگذشتیم آسان آن نورسیه ز لانقط برتر دان زان نیز گذشتیم نه این ماند نه آن خواجه علیه السلام در استدعا ارنا الاشیاء کماهی ظهور انوار صفات لطف وقهر میطلبید زیرا که هر چیز را که در دو عالم وجودی است یا از پرتو انوار صفات لطف اوست یا از پرتو انوار صفات قهر او والا هیچ چیز را وجودی حقیقی که قایم بذات خود بود نیست و وجود حقیقی حضرت لایزالی و لم یزلی راست چنانک فرمود هوالاول والاخر والظاهر والباطن دل مغز حقیقت است تن پوست ببین در کسوت روح صورت دوست ببین هر چیز که آن نشان هستی دارد یا سایه نور اوست یا اوست ببین و صلی الله علی محمد و آله

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل هفدهم قال الله تعالی ما کذب الفواد ما رای افتمارو نه علی ما یری و لقد رآه نزله اخری و قال النبی صلی الله علیه وسلم الا حسان ان تعبد الله کانک تراه بدانک چون آینه دل بتدریج از تصرف مصقل لا اله الاالله صقالت یابد و زنگار طبیعت و ظلمت صفات بشریت ازو محو شود که ان لکل شیء صقاله و صقاله القلوب ذکرالله پذیرای انوار غیبی گردد و سالک بحسب صقالت دل و ظهور انوار مشاهد آن انوار شود و در بدایت حال انوار بیشتر بر مثال بروق و لوامع و لوایح پدید آید یا ایها البرق الذی تلمع من ای اکناف الحمی تسطع و چندانک صقالت زیادت میشود انوار بقوت تر و زیاد ت تر می گردد بعد از بروق بر مثال چراغ و شمع و مشعله و آتشهای افروخته مشاهده شود و آنگه انوار علوی پدید آید ابتدا در صورت کواکب خرد و بزرگ و آنکه بر مثال قمر مشاهده افتد و بعد از آن در شکل شمس پیدا گردد پس انوار مجرد از محال پدید آید شرح این جمله درازنایی دارد اما شمه ای نموده آید ان شاءالله بدانک منشأ انوار متنوع است چون روحانیت سالک و ولایت شیخ و نبوت خواجه علیه السلام و ارواح انبیا و اولیا و مشایخ و حضرت عزت و ذکر لا اله الا الله و اذکار مختلف و قرآن و اسلام و ایمان و انواع عبادات و طاعات که هر یک را نوری دیگرست و از هر منشأ نوری دیگر برخیزد مناسب آن و هریک را ذوقی و لونی دیگرست و چون انوار بکل از حجب بیرون آید خیال را در آن تصرفی نماند الوان برخیزد و در بیرنگی و بی صورتی و بی محلی و بی شکلی و بی هییتی و بی کیفیتی مشاهده افتد و نور مطلق آن است که ازین همه پاک و منزه باشد و هر شکل و لون که خیال ادراک کند جمله از آلایش حجب صفات بشری است چون با روحانیت صرف افتد این صفات هیچ نماند وتلألوی بی رنگ و شکل پدید آید و شرح آنک هریک ازین انواع مختلف از کدام منشأ مشاهده میشود درین مختصر بتفصیل تعذری دارد اما بر سبیل اجمال بدانک هر چ در صورت بروق و لوامع آید بیشتر از منشأ ذکر و وضو نماز خیزد و گاه بود که از غلبات انوار روح حجب صفات بشری منخرق شود بر مثال ابر و پرتوی از روحانیت در صورت برق مشاهده افتد وقتی مریدی از آن شیخ ابوسعید رحمه الله علیه وضو ساخته بود در خلوتخانه رفت نعره ای بزد و بیرون دوید گفت خدای را بدیدم شیخ احوال دانست فرمود ای کار نادیده آن نور وضوی تو بود تو از کجا هنوز و آن حضرت از کجا و اما آنچ در صورت چراغ و شمع و مانند این بیند توری باشد مقتبس یا از ولایت شیخ یا از حضرت نبوت که و سراجا منیرا یا از استفادت علوم یا از نور قرآن یا از نور ایمان و آن چراغ و شمع دل بود که بدان مقدار نور منور شده است ازین عالمها که گفتیم و اگر در صورت قندیل و مشکات بیند همین معنی باشد که حق تعالی دل را بدان مثل زده است که مثل نوره کیمشکوه فیها مصباح و اما آنچ در صورت علویات بیند چون کواکب و اقمار و شموش از انوار روحانیت بود که بر آسمان دل بقدر صقالت آن ظاهر میشود چون آینه دل بقدر کوکبی صافی شود نور روح بقدر کوکبی پدید آید گاه بود که کوکب بر آسمان بیند و گاه بود که بی آسمان بیند چون بر آسمان بیند آسمان جرم دل بود و کوکب نور روح قدر صفای دل اگر خرد بود و اگر بزرگ واگر اندک بود و اگر بسیار وچون کوکب بی آسمان بیند عکس نور دل بود یا نور عقل یا نور ایمان که بر صفای هوای سینه ظاهر شود و گاه بود که نفس چنان صفایابد که آسمان وار درنظر آید ودل بر آنجا چون ماه بیند اگر ماه تمام بیند دل تمام صافی شده است و اگر نقصان دارد بقدر نقصان کدورت باقی است و چون آینه دل در صفا کمال گیرد و پذیرای نور روح شود بر مثال خرشید مشاهده افتد چنانک صفا زیادت بود خرشید درخشان تر تا وقت بود که در روشنی هزار باره از خرشید درخشان تر بود و اگر ماه و خرشید بیک بار مشاهده افتد ماه دل بود که از عکس نور روح منور شده است و خرشید روح باشد که مشاهده افتد اما هنوز از پس حجاب طالع است تاخیال آن را بصورت خرشید نقش بندی مناسب کرده است و الا نور روح بی شکل و لون وصورت است و گاه بود که خرشید و ماه و کواکب در حوض و دریا و چاه آب و جوی آب و آینه و مانند این مشاهده افتد آن جمله انوار روحانیت بود و آن محال مختلف دل باشد که خیال آن را چنین نقشبندی کرده است و گاه بود که پرتو انوار صفات حق عزو علا بر قضیه من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذراعا استقبال کند و از پس حجب روحانی و دلی عکس بر آینه دل اندازد بقدر صفای آن چنانک ابراهیم را علیه السلام بود در ابتدا فلما جن علیه اللیل و رای کوکبا چون آینه دل بقدر کوکبی صفایافته بود آن نور بقدر کوکبی مشاهده افتاد و چون از زنگار طبع بتمام خلاص یافت در صورت قمر مشاهده افتاد که فلما رای القمر بازغا و چون آینه بکمال صافی شد در صورت خرشید مشاهده افتاد فلما رای الشمس بازغه و بحقیقت آنچ مشاهده نظر جان خلیل علیه السلام میشد عکس پرتو انوار صفات ربوبیت بود که در آینه دل مشاهده میافتاد ولیکن از پس حجاب روحانی و دلی درمقام تلوین لاجرم افول میپذیرفت او میگفت لا احب الا فلین بیان آنک از پس حجب بود آنک در صورتهای مختلف مینمود و آن حضرت منزه است از صورت و بیان آنک در مقام تلوین بود آنک افول میپذیرفت و او منزه است از افول و بیان آنک پرتو انوار صفات حق بود که مشاهده میافتد آنک بتعریف حق دل ذوق شهود مییافت و بر حقیقت آن حکم میکرد و دل حاکمی صادق القول است در آنچ بیند آفت کذب درو راه نیابد که ما کذب الفواد ما رای دل چون دل ببود دروغ نبیند حکم هذا ربی هم از آن پرتو خیزد که مشاهد دل است آنچ از انوار حق مشاهد دل شود همان نور معرف دل گردد و تعریف حال خود هم بخود کند ذوقی در جان پدید آیدحضرتی که بدان ذوق بداند آنچ دل می بیند از حضرت است نه از اغیار این معنی ذوقی است در عبارت دشوار گنجد و این ذوق متفاوت افتد اگر معرف از در سمع درآید چنان بودکه موسی را بود علیه السلام انی اناالله و متا معرف از پس حجب اید بواسطه بود که من الشجره ان یا موسی انی اناالله و چون حجب برخیزد بی واسطه شنود که و کلم الله موسی تکلیما و اگر معرف از در نظر درآید و حجب باقی بود بواسطه آید چنانک خلیل را علیه السلام بود فلما رای الشمس بازغه قال هذا ربی تابحقیقت ذوقی در جان پدید نیاید از تعریف انا ربک ترجمان زبان نگوید هذا ربی وچون حجب بکلی برخیزد ببواسطه آید چنانک خواجه را علیه السلام بودما کذب الفواد ما رای افتمارو نه علی مایری و عمر را رضی الله عنه هم ازین چاشنی بود که میگفت رای قلبی ربی و خواجه علیه السلام در بیان مقام احسان اشارت بحصول این ذوق می کرد ان تعبدالله کانک تراه و اگر کسی سوال کند که ابراهیم را علیه السلام آن خرشید و ماه و ستاره که مشاهده افتاد در عالم باطن بود یا در عالم ظاهر جواب گوییم تفاوت نکند چون آینه دل صافی ببود گاه بود که این مشاهدات در عالم غیب بیند از عالم دل بواسطه خیال و گاه بود ه در شهادت بیند از عالم ظاهر بواسطه حس در چیزی که مناسبتی دارد و محل ظهور انوار حق تواند بود چون خرشید و ماه وستاره که پذیرای عکس پرتو انوار حق اند که الله نور السموات والارض که بحقیقت ببننده آن دل است و نماینده حضرت عزت و چون ذوق هذاربی از معرف حق باشد غیب و شهادت و ظاهر وباطن یکسان بود و گاه بود که صفای دل بکمال رسد و حجب شفاف شود و ارایت سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم پدید آید اگر در خود نگرد همه حق بیند واگر در موجودات نگرد در هرچ نگرد در آن حق را بیند چنانک آن بزرگ گفت ما نظرت فی شیء الا و رأیت الله فیه و چون حجب برخیزد بکلی و مقام شهود بی واسطه میسر شود گوید ما نظرت فی شیء الا و رأیت الله قبله واگر در بحربی پایان شهود مستغرق شود و وجود مشاهدی متلاشی گردد وجود شاهد ماند و بس چنان بود که جنید قدس الله روحه میگفت ما فی الوجود سوی الله درین مقام شهود جمال شاهد در آینه انسان هم نظر شاهد را بود چنانک این ضعیف گوید بیت عمری است که در راه تو پای است سرم خاک قدمت بدیدگان میسپرم زان روی کنون آینه روی توم از دیده تو بروی تو مینگرم و اما الوان انوار در هر مقام آن انوار که مشاهده افتد رنگی دیگر دارد بحسب آن مقام چنانک در مقام لوامگی نفس نوری ازرق پدید آید و آن از امتزاج نور روح بود یا نور ذکر با ظلمت نفس از ضیای روح و ظلمت نفس نوری ازرق تولد کند و چون ظلمت نفس کمتر شود و نور روح زیادت گردد نوری سرخ مشاهده شود و چون نور روح غلبه گیرد نوری زرد پدید آید و چون ظلمت نفس نماند نوری سپید پدید آید و چون نور روح باصفای دل امتزاج گیرد نوری سبز پدید آید و چون دل تمام صافی شود نوری چون نور خرشید باشعاع پدید آید و چون آیینه دل در کمال صقالت بود نوری چون نور خرشید که در آینه صافی ظاهر شود پدید آید که نظر از قوت شعاع او برو ظفر نیابد البته و چون نور حق عکس بر نر روح اندازد مشاهده با ذوق شهود آمیخته شود و چون نور حق بی حجب روحی و دلی در شهود آید بی رنگی و بی کیفیتی و بی حدی و بی مثلی و بی ضدی آشکارا کند و تمکین و تمکن از لوازم او شود اینجا نه طلوع ماند نه غروب نه یمین ماند نه یسار نه فوق نه تحت نه مکان نه زمان نه قرب نه بعد نه شب نه روز لیس عندالله صباح و لامساء اینجا نه عرش است نه فرش نه دنیا نه آخرت نور یبدوا ذا بدا استمکن شمس طلعت ومن رآها آمن والقوم رضوا بظلمه ذات حزن کم قلت و کم اقول لکن مع من ابتدا انوار صفات جمال که از عالم لطف خداوندی است در مقام شهود ازین نوع تصرفات فنا آشکارا کند که نموده آمد اما انوار صفات جلال که از عالم قهر خداوندی است فنا الفنا و فناءفناءاقنا اقتضا کند و بیان از شرح آن عاجز و قاصرست اول نوری پدید آید محرق که خاصیت لا تبقی و لا تذر آشکارا کند که بحقیقت هفت دوزخ از پرتو آن نورست و ۱۰انوار صفات جمال مشرق است نه محرق و انوار صفات جلال محرق است نه مشرق و هر فهم و عقل ادراک این معانی نکند بل که گاه بود که نور صفات جلال ظلمانی صرف بود و عقل چگونه فهم کند نور ظلمانی که عقل الجمع بین الضدین محال شناسد و اگر فهم توانی کردن اشارت که خواجه علیه السلام میفرماید که دوزخ را چندین هزار سال میتافتند تاسرخ گشت چند هزار سال دیگر بتافتند تا سپید گشت چند هزار سال دیگر بتافتند تا سیاه گشت و اکنون سیاه است ازین قبیل است و آتش سیاه را عقل چگونه فهم کند و از آنجا که حقیقت وحدت و وحدانیت است چون نظر کنی هر کجا در دو عالم نور و ظلمت است از پرتو انوار صفات لطف وقهر اوست که الله نور السموات والارض از بهر این معنی بود که نور و ظلمت را بلفظ جعلیت اثبات فرمود نه بلفظ خلقیت گفت خلق السموات والارض و جعل الظلمات والنور خلقیت را دیگر نهاد و جعلیت را دیگر در ضمن این شارت معانی بسیارست فراخور هر حوصله ای نباشد اما صفات جلال چون در مقام فناء الفنا صولت هیبت الوهیت و سطوت عظمت دیمومیت آشکارا کند نوری سیاه مغنی مبقی ممیت محیی مشاهد شود که شکست طلسم اعظم و رفع رسوم مبهم از طلوع او پیدا گردد چنانک شیخ احمد غزالی رحمه الله علیه رمزی درین معنی میگوید بیت دیدیم نهان گیتی و اصل جهان وزعلت و عار برگذشتیم آسان آن نورسیه ز لانقط برتر دان زان نیز گذشتیم نه این ماند نه آن خواجه علیه السلام در استدعا ارنا الاشیاء کماهی ظهور انوار صفات لطف وقهر میطلبید زیرا که هر چیز را که در دو عالم وجودی است یا از پرتو انوار صفات لطف اوست یا از پرتو انوار صفات قهر او والا هیچ چیز را وجودی حقیقی که قایم بذات خود بود نیست و وجود حقیقی حضرت لایزالی و لم یزلی راست چنانک فرمود هوالاول والاخر والظاهر والباطن دل مغز حقیقت است تن پوست ببین در کسوت روح صورت دوست ببین هر چیز که آن نشان هستی دارد یا سایه نور اوست یا اوست ببین و صلی الله علی محمد و آله

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل هجدهم قال الله تعالی فکشفنا عنک غطایک فبصرک الیوم حدید و قال النبی صلی الله علیه وسلم حجابه النور لو کشفها لاحترقت سبحات وجهه ما انتهی الیه بصره بدانک حقیقت کشف از حجاب بیرون آمدن چیزی است بر وجهی که صاحب کشف ادراک آن چیز کند که پیش از آن ادراک نکرده باشد چنانک فرمود فکشفنا عنک غطایک یعنی حجاب از پیش نظر تور برداشتیم تامکشوف نظر تو گشت آنچ پیش از این نمیدیدی و حجاب عبارت از موانعی است که دیده بنده بدان از جمال حضرت جلت محجوب و ممنوع است و آن جملگی عوالم مختلف دنیا و آخرت است که بروایتی مژده هزار عالم گویند و بروایتی هفتاد هزار عالم و بروایتی سیصد و شصت هزار آنچ مناسب ترست هفتادهزارست که حدیث صحیح بدان ناطق است که ان لله سبعین الف حجاب من نور و ظلمه و این هفتاد هزار عالم در نهاد انسان موجودست و بحسب هر عالم انسان را دیده ای است که آن عالم بدان دیده مطالعه تواندکرد در حالت کشف آن عالم و این هفتاد هزار عالم در دو عالم مندرج است که از آن عبارت نور وظلمت کرد یعنی ملک و ملکوت و نیز غیب و شهادت گویند و جسمانی و روحانی خوانند ودنیا وآخرت هم گویند جمله یکی است عبارات مختلف میشود و انسان عبارت از مجموعه این دو عالم است که قدرت لایزالی جمع بین الضدین کرده است و هفتادهزار دیده که ادراک هفتاد هزار عالم کند در مدرکات دو عالم انسان مندرج گردانیده چون حواس پنجگانه که بجسمانیت انسان تعلق دارد و جملگی عوالم جسمانیات بدان پنج حس ادراک کند و چون مدرکات باطنی پنجگانه که بروحانیت انسان تعلق دارد و جملگی عوالم روحانیات بدان ادراک کند و آن را عقل ودل و سیر و روح و خفی خوانند اما در اصطلاح اهل سلوک مکاشفات اطلاق بر معانیی کنند که مدرکات پنجگانه باطنی ادراک کند نه بر آنچ حواس پنجگانه ظاهری ادراک کند یا قوای بشری که تبع حواس است پس چون سالک صادق بجذبه ارادت از اسفل سافلین طبیعت روی باعلی علیین شریعت آرد و بقدم صدق جاده طریقت بر قانون مجاهده و ریاضت در پناه بردقه متابعت سپردن گیرد از هر حجاب که گذر کند از آن هفتاد هزار حجاب او را دیده ای مناسب آن مقام گشاده شود و احوال آن مقام منظور نظر او گردد اول دیده عقل او گشاده گردد و بقدر رفع حجاب و صفای عقل معانی معقول روی نمودن گیرد و با سرار معقولات مکاشف می شود و این را کشف نظری گویند برین اعتمادی زیادت نباشد تاآنچ درنظر آمد در قدم نیاید اعتماد را نشاید نه هرچ تو بینی بتو بخشنده ای دل بیشتر حکما و فلاسفه درین مقام بماندند و همت بر تصفیه عقل و ادراک معقولات صرف کردند و آن را وصول بمقصد حقیقی شناختند و از فواید دیگر مدرکات محروم ماندند و بانکار پدید آمدند و در تیه ضلالت گم گشتند و خلق را گمراه کردند قدضلوا من قبل و اضلوا کثیرا و چون از کشف معقولات عبور افتاد مکاشفات دلی پدید آمد و آن را کشف شهودی گویند انوار مختلف کشف افتد چنانک شرح آن بعضی در فصل مشاهدات نموده آمد بعداز آن مکاشفات سری پدید آید وآن را کشف الهامی گویند اسرار آفرینش و حکمت وجود هر چیز ظاهر و مکشوف شود این ضعیف گوید بیت ای کرده غمت غارت هوش دل ما درد تو زده خانه فروش دل ما سری که مقدسان از آن محرومند عشق تو فرو گفت بگوش دل ما بعد از آن مکاشفات روحی پدید آید وآن را کشف روحانی گویند در مبادی این مقام کشف معاریج و عرض جنات و جحیم و رویت ملایکه و مکالمات ایشان پدید آید و چون روح بکلی صفا گرفت و از کدورات جسمانی پاک گشت عوالم نامتناهی مکشوف شود دایره ازل وابد نصب دیده گردد اینجا حجاب زمان و مکان برخیزد تاآنچ در زمان ماضی رفته است درین حال ادراک کند تاکسی باشد که ابتدا آفرینش موجودات و مراتب آن کشف نظر او شود و همچنین آنچ در زمان مستقبل خواهد بود ادراک کند چنانک حادثه میگفت کانی انظر الی اهل الجنه یتز اورون والی اهل النار یتعاورون و خواجه علیه السلام میفرمود عرضت علی الجنه فرأیت اکثر اهلها المساکین و عرضت علی النار فرأیت اکثر اهلها النساء چون حجاب زمان و مکان دنیاوی برخاسته بودزمان و مکان آخرتی کشف میافتاد و هم درین مقام باشد که حجاب جهات از پیش برخیزد از پس همچنان بیند که از پیش بیند خواجه علیه السلام میگفت ایها الناس انی امامکم فلا تسبقونی بالرکوع و لا بالسجود و لا ترفعوا روسکم فانی اریکم من امامی و خلفی یعنی از پس همچنان می بینم که از پیش می بینم و بشتر خرق عادات که آن را کرامات گویند درین مقام پدید آید از اشراف بر خواطر و اطلاع بر مغیبات و عبور بر آب و آتش وهوا و طی زمین و غیر آن و این جنس کرامات را اعتباری زیادتی نباشد زیرا که اهل دین و غیر اهل دین را بود چنانک خواجه علیه السلام از این صاید پرسید ما تری قال اری عرشا علی الماء فقال النبی صلی الله علیه و سلم ذاک عرش ابلیس و دیگر آنک جنس این خرق عادات دجال را خواهد بود تادر حدیث آمده است که مرد را بکشد و زنده کند اما آنچ آن را بحقیقت کرامات توان گفت و جز اهل دین را نبود آن است که بعد از کشف روحی در مکاشفات خفی پدید آید زیراک روح کافر و مسلمان را هست اما خفی روحی حضرتی است خاص که جز بخاصان حضرت ندهند چنانک فرمود کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه و جایی دیگر فرمود و یلقی الروح من امره علی یشاء من عباده و در حق خواجه علیه السلام فرمود وکذلک اوحینا الیک روحا من امر نا ما کنت تدری ما الکتاب و الا الایمان و لکن جعلناله نورا نهدی به من نشاء من عبادنا یعنی روحی نورانی حضرتی ببعضی بندگان دهیم دون بعضی تا بواسطه آن راه یابند بعالم صفات خداوندی که رستم را هم رخش رستم کشد تا چنانک دل واسطه دو عالم جسمانی و ملکوتی آمد یک روی در ملکوت و دیگر در جسم تا بدان روی که در ملکوت دارد قابل فیضان نور عقل گردد و بدین روی که در جسم داردآثار انوار ملکوتیات و معقولات بنفس و تن میرساند و سیر واسطه دو عالم دل و روح آمد تابدان روی که در روح دارد استفادت فیض روح میکند و بدان روی که در دل دارد حقایق فیض روح بدل میرساندف همچنین خفی واسطه عالم صفات خداوندی و عالم روحانیت آمد تا قابل مکاشفات صفات حضرتی گردد و عکس آن اخلاق بعالم روحانیت رساند تا بشرف تخلفو باخلاق الله مشرف گردد و این را کشف صفاتی گویند درین حال اگر بصفت عالمی مکاشف شود علم لدنی پدید آید و اگر بصفت سمیعی مکاشف شوداستماع کلام و خطاب پدید اید و اگر بصفت بصیری مکاشف شود رویت و مشاهده پدید آید و اگر بصفت جمال مکاشف شود ذوق شهود جمال حضرتی پدید آید و اگر بصفت جلال مکاشف شود فنای حقیقی پدید آید و اگر بصفت قیومی مکاشف شود بقای حقیقی پدید آید اگر بصفت وحدانیت مکاشف شود وحدت پدید آید باقی صفات هم برین قیاس فهم کند اما کشف ذاتی مرتبه ای بس بلندست عبارت و اشارت از بیان آن قاصر این ضعیف رمزی در بیتی میگوید تابر سر کوی عشق تو منزل ماست سر دو جهان بجمله کشف دل ماست وانجا که قدمگاه دل مقبل ماست مطلوب همه جهانیان حاصل ماست تمامی این رمز در فصل بیان تجلی گفته آید ان شاءالله و صلی الله علی محمد

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل هجدهم قال الله تعالی فکشفنا عنک غطایک فبصرک الیوم حدید و قال النبی صلی الله علیه وسلم حجابه النور لو کشفها لاحترقت سبحات وجهه ما انتهی الیه بصره بدانک حقیقت کشف از حجاب بیرون آمدن چیزی است بر وجهی که صاحب کشف ادراک آن چیز کند که پیش از آن ادراک نکرده باشد چنانک فرمود فکشفنا عنک غطایک یعنی حجاب از پیش نظر تور برداشتیم تامکشوف نظر تو گشت آنچ پیش از این نمیدیدی و حجاب عبارت از موانعی است که دیده بنده بدان از جمال حضرت جلت محجوب و ممنوع است و آن جملگی عوالم مختلف دنیا و آخرت است که بروایتی مژده هزار عالم گویند و بروایتی هفتاد هزار عالم و بروایتی سیصد و شصت هزار آنچ مناسب ترست هفتادهزارست که حدیث صحیح بدان ناطق است که ان لله سبعین الف حجاب من نور و ظلمه و این هفتاد هزار عالم در نهاد انسان موجودست و بحسب هر عالم انسان را دیده ای است که آن عالم بدان دیده مطالعه تواندکرد در حالت کشف آن عالم و این هفتاد هزار عالم در دو عالم مندرج است که از آن عبارت نور وظلمت کرد یعنی ملک و ملکوت و نیز غیب و شهادت گویند و جسمانی و روحانی خوانند ودنیا وآخرت هم گویند جمله یکی است عبارات مختلف میشود و انسان عبارت از مجموعه این دو عالم است که قدرت لایزالی جمع بین الضدین کرده است و هفتادهزار دیده که ادراک هفتاد هزار عالم کند در مدرکات دو عالم انسان مندرج گردانیده چون حواس پنجگانه که بجسمانیت انسان تعلق دارد و جملگی عوالم جسمانیات بدان پنج حس ادراک کند و چون مدرکات باطنی پنجگانه که بروحانیت انسان تعلق دارد و جملگی عوالم روحانیات بدان ادراک کند و آن را عقل ودل و سیر و روح و خفی خوانند اما در اصطلاح اهل سلوک مکاشفات اطلاق بر معانیی کنند که مدرکات پنجگانه باطنی ادراک کند نه بر آنچ حواس پنجگانه ظاهری ادراک کند یا قوای بشری که تبع حواس است پس چون سالک صادق بجذبه ارادت از اسفل سافلین طبیعت روی باعلی علیین شریعت آرد و بقدم صدق جاده طریقت بر قانون مجاهده و ریاضت در پناه بردقه متابعت سپردن گیرد از هر حجاب که گذر کند از آن هفتاد هزار حجاب او را دیده ای مناسب آن مقام گشاده شود و احوال آن مقام منظور نظر او گردد اول دیده عقل او گشاده گردد و بقدر رفع حجاب و صفای عقل معانی معقول روی نمودن گیرد و با سرار معقولات مکاشف می شود و این را کشف نظری گویند برین اعتمادی زیادت نباشد تاآنچ درنظر آمد در قدم نیاید اعتماد را نشاید نه هرچ تو بینی بتو بخشنده ای دل بیشتر حکما و فلاسفه درین مقام بماندند و همت بر تصفیه عقل و ادراک معقولات صرف کردند و آن را وصول بمقصد حقیقی شناختند و از فواید دیگر مدرکات محروم ماندند و بانکار پدید آمدند و در تیه ضلالت گم گشتند و خلق را گمراه کردند قدضلوا من قبل و اضلوا کثیرا و چون از کشف معقولات عبور افتاد مکاشفات دلی پدید آمد و آن را کشف شهودی گویند انوار مختلف کشف افتد چنانک شرح آن بعضی در فصل مشاهدات نموده آمد بعداز آن مکاشفات سری پدید آید وآن را کشف الهامی گویند اسرار آفرینش و حکمت وجود هر چیز ظاهر و مکشوف شود این ضعیف گوید بیت ای کرده غمت غارت هوش دل ما درد تو زده خانه فروش دل ما سری که مقدسان از آن محرومند عشق تو فرو گفت بگوش دل ما بعد از آن مکاشفات روحی پدید آید وآن را کشف روحانی گویند در مبادی این مقام کشف معاریج و عرض جنات و جحیم و رویت ملایکه و مکالمات ایشان پدید آید و چون روح بکلی صفا گرفت و از کدورات جسمانی پاک گشت عوالم نامتناهی مکشوف شود دایره ازل وابد نصب دیده گردد اینجا حجاب زمان و مکان برخیزد تاآنچ در زمان ماضی رفته است درین حال ادراک کند تاکسی باشد که ابتدا آفرینش موجودات و مراتب آن کشف نظر او شود و همچنین آنچ در زمان مستقبل خواهد بود ادراک کند چنانک حادثه میگفت کانی انظر الی اهل الجنه یتز اورون والی اهل النار یتعاورون و خواجه علیه السلام میفرمود عرضت علی الجنه فرأیت اکثر اهلها المساکین و عرضت علی النار فرأیت اکثر اهلها النساء چون حجاب زمان و مکان دنیاوی برخاسته بودزمان و مکان آخرتی کشف میافتاد و هم درین مقام باشد که حجاب جهات از پیش برخیزد از پس همچنان بیند که از پیش بیند خواجه علیه السلام میگفت ایها الناس انی امامکم فلا تسبقونی بالرکوع و لا بالسجود و لا ترفعوا روسکم فانی اریکم من امامی و خلفی یعنی از پس همچنان می بینم که از پیش می بینم و بشتر خرق عادات که آن را کرامات گویند درین مقام پدید آید از اشراف بر خواطر و اطلاع بر مغیبات و عبور بر آب و آتش وهوا و طی زمین و غیر آن و این جنس کرامات را اعتباری زیادتی نباشد زیرا که اهل دین و غیر اهل دین را بود چنانک خواجه علیه السلام از این صاید پرسید ما تری قال اری عرشا علی الماء فقال النبی صلی الله علیه و سلم ذاک عرش ابلیس و دیگر آنک جنس این خرق عادات دجال را خواهد بود تادر حدیث آمده است که مرد را بکشد و زنده کند اما آنچ آن را بحقیقت کرامات توان گفت و جز اهل دین را نبود آن است که بعد از کشف روحی در مکاشفات خفی پدید آید زیراک روح کافر و مسلمان را هست اما خفی روحی حضرتی است خاص که جز بخاصان حضرت ندهند چنانک فرمود کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه و جایی دیگر فرمود و یلقی الروح من امره علی یشاء من عباده و در حق خواجه علیه السلام فرمود وکذلک اوحینا الیک روحا من امر نا ما کنت تدری ما الکتاب و الا الایمان و لکن جعلناله نورا نهدی به من نشاء من عبادنا یعنی روحی نورانی حضرتی ببعضی بندگان دهیم دون بعضی تا بواسطه آن راه یابند بعالم صفات خداوندی که رستم را هم رخش رستم کشد تا چنانک دل واسطه دو عالم جسمانی و ملکوتی آمد یک روی در ملکوت و دیگر در جسم تا بدان روی که در ملکوت دارد قابل فیضان نور عقل گردد و بدین روی که در جسم داردآثار انوار ملکوتیات و معقولات بنفس و تن میرساند و سیر واسطه دو عالم دل و روح آمد تابدان روی که در روح دارد استفادت فیض روح میکند و بدان روی که در دل دارد حقایق فیض روح بدل میرساندف همچنین خفی واسطه عالم صفات خداوندی و عالم روحانیت آمد تا قابل مکاشفات صفات حضرتی گردد و عکس آن اخلاق بعالم روحانیت رساند تا بشرف تخلفو باخلاق الله مشرف گردد و این را کشف صفاتی گویند درین حال اگر بصفت عالمی مکاشف شود علم لدنی پدید آید و اگر بصفت سمیعی مکاشف شوداستماع کلام و خطاب پدید اید و اگر بصفت بصیری مکاشف شود رویت و مشاهده پدید آید و اگر بصفت جمال مکاشف شود ذوق شهود جمال حضرتی پدید آید و اگر بصفت جلال مکاشف شود فنای حقیقی پدید آید و اگر بصفت قیومی مکاشف شود بقای حقیقی پدید آید اگر بصفت وحدانیت مکاشف شود وحدت پدید آید باقی صفات هم برین قیاس فهم کند اما کشف ذاتی مرتبه ای بس بلندست عبارت و اشارت از بیان آن قاصر این ضعیف رمزی در بیتی میگوید تابر سر کوی عشق تو منزل ماست سر دو جهان بجمله کشف دل ماست وانجا که قدمگاه دل مقبل ماست مطلوب همه جهانیان حاصل ماست تمامی این رمز در فصل بیان تجلی گفته آید ان شاءالله و صلی الله علی محمد

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل نوزدهم قال الله تعالی فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا و قال النبی صلی الله علیه و سلم ان الله خلق آدم فتجلی فیه و قال اذا تجلی الله لشی خضع له بدانک تجلی عبارت از ظهور ذات و صفات الوهیت است جل و علا چنانک شرح آن بیاید ان شاء الله تعالی و روح را نیز تجلی باشد و درین معنی سالکان را غلط بسیار افتد گاه بود که صفات روح یا ذات روح تجلی کند سالک را ذوق تجلی حق نماید و بسی روندگان که درین مقام مغرور شوند و پندارند که تجلی حق یافتند و اگر شیخی کامل صاحب تصرف نباشد ازین ورطه خلاص دشوار توان یافت و هر چند در کشف این حقایق مشایخ متقدم- قدس الله ارواحهم- کمتر کوشیده اند و تا توانسته اند از نظر اغیار پوشیده اند اما چون این ضعیف بنابران نظر که بسی مدعیان بی معنی در میان این طایفه پدید آمده اند و بغرور شیطان و مکر نفس مغرور گشته و بحرفی چند پوسیده که از افواه گرفته اند پنداشته اند بکمال مقصد و مقصود این راه رسیده اند و ذوق مشارب مردان یافته و خود را در مملکت جایز التصرف دانسته و با باحت و زندقه در افتاده چنانک میگوید پوشیده مرقع اند ازین خامی چند بگرفته ز طامات الف لامی چند نا رفته ره صدق و صفا گامی چند بد نام کننده نکو نامی چند خواست تا از برای محک این مدعیان از مقامات و احوال سلوک شمه ای بیان کند تا خود را برین محک زنند اگر ازین احوال در خود چیزی نه بینند از جوال غرور شیطان و کمینگاه مکر نفس بیرون آیند و روی بصراط مستقیم که جاده متابعت است نهند و اگر دریشان درد طلب باقی باشد دست در دامن صاحب دولتی زنند که بر فتراک دولت او بمقصد و مقصود رسند چنانک میفرماید جل و علا واتوا البیوت من ابوابها و این ضعیف درین معنی گوید بیت تا زاغ صفت بجیفه بر آلایی کی چون شاهین در خورشاهان آیی چون صعوه اگر غذای بازی گردی بازی گردی که دست شه را شایی و نیز طالبان محق و مریدان صادق را دلیلی باشد بجاده صواب و مشوقی بود بمرجع و مآب اکنون شروع کنیم بتأیید ربانی و توفیق یزدانی در شرح تجلی و فرق میان تجلی روحانی و تجلی ربانی بدانک چون آینه دل از کدورت وجود ماسوای حضرت صقالت پذیرد و صفا بکمال رسد مشروقه آفتاب جمال حضرت گردد جام جهان نمای ذات متعالی الصفات شود ولیکن نه هر کرا دولت صقالت و صفا دست داد سعادت تجلی مساعدت نماید ذلک فضل الله یوتیه من یشاء اما بدین سعادت هم دلهای صافی مستسعد شود چنانک شیخ عبدالله انصاری رحمه الله علیه فرمود تجلی حق ناگاه آید اما بر دل آگاه آید و از شیخ علی بونانی شنیدم- قدس- الله روحه العزیز- که از شیخ خویش خواجه ابوبکر شانیان قزوینی رحمه الله روایت میکرد نه هر که بدوید گور گرفت اما گور آن گرفت که بدوید باشد که در ابتدا چون آینه دل از صفات بشریت و زنگار طبیعت صافی شود بعضی صفات روحانی بر دل تجلی کند و آن از غلبات انوار روجانیت بود و باشد که نور ذکر و نور طاعت بر انوار روح غلبه کند و دریای روحانیت در تموج آید و فوج موجی بساحل دل تاختن آرد بر صفای آینه دل تجلی پدید آید و گاهی بود که با نور ذکر ذاکر نور ذکر مذکور آمیخته شود ذوق تجلی مذکور بخشد و نه آن بود و گاه بود که روح بجملگی صفات در تجلی آید و این از محو کلی آثار صفات بشری بود و گاه بود که ذات روح که خلیفه حق است در تجلی آید و بخلافت حق دعوی انا الحق کردن گیرد و گاه بود که جمله موجودات را پیش تخت خلافت روح در سجود یابد در غلط افتد که مگر حضرت حق است قیاس برین حدیث که اذا تجلی الله لشی خضع له ازین جنس غلطها بسیار افتد و نفس از بهر شرب خویش آن غرور بخورد و هر رونده ای فرق و تمییز نتواند کرد میان حق و باطل جز منظوران نظر عنایت که محفوظ اند از کید نفس و مکر حق اما فرق میان تجلی روحانی و تجلی ربانی اول آن است که تجلی روحانی و صمت حدوث دارد آن را قوت افنا نباشد اگر چه در وقت ظهور ازالت صفات بشری کند اما افنا نتواند کرد چون تجلی در حجاب شد صفات بشری معاودت کند عاد المیشوم الی طبعه تا گاه بود که نفس را از تجلی روحانیت آلتی دیگر حاصل شود از علم و معرفت در مکر و حیلت و تحصیل مقاصد هوای خویش که پیش از ان نبوده باشد و در تجلی حق جل و علا این آفت نتواند بود زیراک از لوازم تجلی حق تد کدک طور نفس است و زهوق صفات باطل او که جاء الحق و زهق الباطل الایه دیگر آنک باحصول تجلی روحانی طمانینه دل پدید نیاید و از شوایب شک وریبت خلاص نیابد و ذوق معرفت تمام ندهد و تجلی حق بخلاف و ضداین باشد دیگر آنک از تجلی روحانی غرور پندار پدید آید و عجب و هستی بیفزاید و درد طلب نقصان پذیرد و خوف و نیاز کم شود و از تجلی حق این جمله برخیزد و هستی بنیستی مبدل شود و درد طلب بیفزاید و تشنگی زیادت شود چنانک عزیزی میگوید سوز دل خسته از وصالش ننشست وین تشنگی از آب زلالش ننشست نیرنگ وجود و نقش هستی بر خاست وز سرهوس عشق جمالش ننشست و اما تجلی حضرت خداوند ی بر دو نوع است تجلی ذات و تجلی صفات و تجلی ذات هم بر دو نوع است تجلی ربوبیت و تجلی الوهیت تجلی ربوبیت موسی را بود علیه السلام کوه طفیلی او بود نه او طفیلی کوه که فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا از تجلی نصیب کوه تد کدک بود و نصیب موسی صعقه چون حق تعالی بر بوبیت تجلی کرد هستی موسی و کوه بماند اگرچه کوه پاره پاره شد و موسی بیهوش بیفتاد ولیکن حضرت ربوبیت پرورنده و دارنده بود وجود ایشان باقی گذاشت و تجلی الوهیت محمد را بود علیه الصلوه تا جملگی هستی محمدی را بتاراج دارد و عوض وجود محمدی وجود ذات الوهیت اثبات فرمود که ان الذین ببا یعونک انما یبایعون الله ید الله فوق ایدیهم کمال این سعادت بهیچ کس دیگر از انبیا علیهم السلام ندادند اما خوشه چینان این خرمن را بدین تشریف مشرف گردانیدند و ازین خرمن بدین خوشه رسانیدند که لایزال العبد یتقرب الی بالنوافل حتی احبه فاذا احببته کنت له سمعا و بصرا ویدا و لسانا فبی یسمع و بی یبصر و بی یبطش و بی ینطق و این سعادت از خاصیت تجلی ذات الوهیت بود و اما تجلی صفات هم بر دو نوع است تجلی صفات جمال تجلی صفات جلال و تجلی صفات جمال هم بر دو نوع است صفات ذاتی و صفات فعلی و تجلی صفات ذاتی هم بر دو نوع است صفات نفسی و صفات معنوی صفات نفسی آن است که خبر مخبر ازان دلالت کند بر ذات باری جل و علا نه بر معنی زیادت بر ذات چنانک موجودی و واحدی وقایم بنفسی پس اگر بصفت موجودی متجلی شود آن اقتضا کند که جنید میگفت رحمه الله علیه مافی الوجود سوی الله و اگر بصفت واحدی متجلی شود آن اقتضا کند که ابوسعید رحمه الله علیه میگفت ما فی الجبه سوی الله و اگر بصفت قایم بنفسی متجلی شود آن اقتضا کند که ابویزید میگفت سبحانی ما اعظم شانی و صفات معنوی آن است که خبر مخبر از آن دلالت کند بر معنی زیادت بر ذات باری جل و علا چنانک گوییم او را علم است و قدرت و ارادت و سمع و بصر و حیات و کلام و بقا پس اگر بصفت عالمی متجلی شود چنانک خضر را بود علیه السلام وعلمناه من لدنا علما علوم لدنی پدید آید و اگر بقدرت متجلی شود چنان بود که محمد را بود علیه السلام که بیک مشت خاک لشکری را هزیمت کرد که و مار میت اذ رمیت ولکن الله رمی و اگر بصفت مریدی متجلی شود چنان بود که بوعثمان حیری را بود میگفت سی سال است تا حق تعالی همه آن میخواهد که ما مامیخواهیم و اگر بصفت سمیعی متجلی شود چنان بود که سلیمان را بود علیه السلام که آواز مورچه میشنید که وقالت نمله یا ایها النمل ادخلوا مسا کنکم و اگر بصفت بصیری متجلی شود چنان بود که مصنف میگوید بیت زان روی کنون آینه روی توم از دیده تو بر وی تو مینگرم و بحقیقت بدانک انسان آینه ذات و صفات حق است چون آینه صافی گشت بهر صفت که حضرت برو تجلی کند بدان صفت در و متجلی شود هر صفت که از آینه ظاهر شود تصرف صاحب تجلی بود نه از ان آینه او را پذیرای عکس آن بیش نیست چون صافی بود سر خلافت این است که او مظهر و مظهر ذات و صفات خداوندی باشد و اگر بصفت حیات متجلی شود چنان بود که خضر و الیاس را هست حیات باقی و اگر بصفت کلام متجلی شود چنان بود که موسی را بود علیه السلام و کلم الله موسی تکلیما و اگر بصفت بقا متجلی شود اقتضای رفع انانیت انسانی و ثبوت صفات ربانی کند که یمحواالله ما یشاء و ثیبت حسین منصور از اینجا میگفت ببینی و بینک انی یزاحمنی فارفع بجودک انی من البین اما صفات فعلی چون خالقی و رازقی و احیا و اماتت چون بصفت رازقی متجلی شود چنان بود که مریم را بود علیها السلام و هزی الیک بجذع النخله تساقط علیک رطبا جنیا چون بصفت خالقی متجلی شود چنان بود که عیسی را بود علیه السلام واذ تخلق من الطین کهیه الطیر باذنی و چون بصفت احیا متجلی شود چنان بود که ابراهیم را علیه السلام بود رب ارنی کیف تحیی الموتیو همچنین عیسی را بود علیه السلام که و اذتخرج الموتی باذنی و اگر بصفت اماتت تجلی کند چنان بود که مرید ابوتراب نخشبی را افتاد در حال که نظر بایزید بر وی افتاد نعره ای بزد و جان بداد چنین کس همت بر هر کس که گمارد هلاکش کند و این صفت اگرچه از صفات فعل است اما تعلق بصفت جلال دارد و صفات جلال هم بر دو نوع است صفات ذات و صفات فعل صفات فعل چنانک در صفت اماتت نموده آمد اما صفات ذات هم بر دو نوع است صفات جبروت و صفات عظموت چون بصفات جبروت متجلی شود نوری بی نهایت در غایت هیبت ظاهر شود بی لون و بی صورت و بی کیفیت ابتدا تلالوی مشاهده افتد که در حال فنای صفات انسانیت آشکارا کند و محو آثار هستی آرد گاه بود که شعوری بر فنا بماند و بس و اگر در جام تجلی ساقی وسقیهم ربهم شرابا طهورا یک قطره شراب جلال از قوت ولایت سالک زیادت فرا کند سطوت آن شراب جملگی ولایت چنان فرو گیرد که شعور بروجود و فنای وجود هم رخت بر گیرد صعقه عبارت ازین حالت بود چنانک گفته اند فلما استبان الصبح ادرج ضویه بانواره اضوا نور الکواکب تجر عهم کاسا لو ابتلیت لظی بتجریعه طارت کاسرع ذاهب مصنف گوید مناسب این حال زان باده نخورده ام که هشیار شوم وان مست نیم که باز بیدار شوم یک جام تجلی جلال تو بسم تا از عدم و وجود بیزار شوم و تجلی صفات عظموت هم بر دو نوع است صفت حیی و قیومی و صفت کبریا و عظمت و قهاری چون بصفت حیی و قیومی متجلی شود فنا الفنا پدید آید و بقا البقا روی نماید و حقیقت آن نور ظاهر گردد چنانک فرمود یهدی الله لنوره من یشا ظهوری که هرگز خفا نپذیرد و طلوعی که از غروب ایمن گرداند در تجلی صفات جمال گاه ستر بود و گاه تجلی زیراک مقام تلوین است اما اینجا که تجلی صفات جلال است مقام تمکین است دورنگی بر خاسته اگرچه سخت نادره باشد چنانک وقتی شیخ ابوسعید در مجلس شیخ ابو علی دقاق- قدس الله روحهما- حاضر بود شیخ ابو علی در مقام تجلی سخن میراند شیخ ابو سعید را حالت جوانی بود و غلبات وقت بر خاست و گفت ای شیخ این حدیث بر دوام باشد گفتا بنشین که نباشد دوم بار برخاست و گفت این حدیث بردوام باشد گفتا بنشین که نباشد ساعتی بنشست سیم بار بر خاست و گفت ای شیخ این حدیث بر دوام باشد گفت نباشد و اگر باشد نادره باشد شیخ ابو سعید نعره ای بزد و در چرخ آمد و میگفت این ازان نادره هاست این ازان نادره هاست درین مقام آنچ ایمان بود عیان گشت و عیان در عین نهان شد اعتبار از کفر و ایمان برخاست و دورنگی وصال و هجران نماند چنانک مولف گوید باروی تو روی کفر و ایمان بنماند با نور تجلیت دل و جان بنماند چون مایی ما ز ما تجلی بستد امید وصال و بیم هجران بنماند حقیقت لااله الا الله اینجا متجلی شود که بت وجود بکلی از پیش برخیزد و سلطنت الوهیت ولایت فروگیرد کی بود ما ز ما جدا مانده من و تو رفته و خدا مانده چون این حقیقت در ولایت محمدی علیه الصلوه پدید آمد حضرت ازو این عبارت فرمود که فا علم انه لااله الا الله تا این مقام مشاهده نشود علم بحقیقت لااله الا الله پدید نیاید و الستغفر لذنبک ای لذنب وجودک وجودک ذنب لا یقاس به ذنب آنچ خواجه علیه السلام میفرمود انه لیغان علی قلبی و انی لا ستغفر الله فی کل یوم سبعین مره یعنی از اختلاط خلق و تبلیغ رسالت و اشتغال بمعاملات بشری هر نفس وجودی میزاید و ابر کردار در پیش آفتاب حقیقی میآید من باستغفار نفی آن وجود میکنم روزی هفتاد بار دیگر چون بصفات کبریا و عظمت و قهاری خاص بر ولایت سالک متجلی شود باز آنچ یافته بود گم کند و دهشت و حیرت قایم مقام آن بنشیند و علم و معرفت بجهل و نکرت مبدل کند و میگوید بیت ای در بچنگ آمده در عمر دراز آورده ترا ز قعر دریا بفراز غواص نهاده بر کف دست نیاز غلتیده ز دست و باز دریا شده باز خواجه علیه السلام درین مقام بود که بعد از وظیفه وقل رب ز دنی علما ورد یا دلیل المتحیرین ز دنی تحیرا بر دست گرفت سالک درین مقام دریا صفت گردد همه وجود مستغرق این حدیث و از تشنگی جان بر لب آمد بد بخت اگر بر لب دریا باشد جز با لب خشک همچو دریا نبود و اگر بصفت کبریا و عظمت و قهاری تجلی عام کند عبارت ازان روز قیام کنند که در ظهور آثار تجلی قهاری رقم کل شی هالک الا وجهه بر ناصیه موجودات کشد و ندای لمن الملک در دهد بلاداع ولا مجیب تا هم بصفت الوهیت مجیب خطاب عزت گردد که لله اواحد القهار تا ز خود بشنود نه از من و تو لمن الملک واحد القهار و بدانک فرقی سخت دقیق است میان مشاهده و مکاشفه و تجلی هر کس از سالکان بران وقوف نیابد اینجا این قدر نموده میآید که مشاهده بی تجلی باشد و با تجلی باشد و تجلی با مشاهده باشد و بی مشاهده باشد و تجلی حقیقی آن است که شعور بر تجلی بی مشاهده زیراک مشاهده از باب مفاعله است اثنینیت اقتضا کند و تجلی حقیقی رفع اثنینیت کند و اثبات وحدت اما مشاهده و تجلی بی مکاشفه نبود و مکاشفه آن باشد که بی مشاهده و تجلی بود و الله اعلم و اما حدیث خواجه علیه السلام آنچ فرمودان الله خلق آدم فتجلی فیه آن تجلی بود درآدم بذات و جمیع صفات بمعنی اظهار نه بمعنی ظهور لاجرم مشاهده و شعور نبود اما اظهار صفات بود و در وقت نفخ روح که و نفخت فیه من روحی بتصرف نفخه و بتقید روح خاص مشرف بشرف اضافت روحی دو کرامت در نهاد آدم تعبیه افتاد یکی سر تجلی دوم علم اسما وعلم آدم الاسما کلها اشارت ولقد کرمنا بنی آدم باختصاص این دو تخم سعادت بود که در طینت آدم و دیعت نهادند و اشارت لها خلقت بیدی بدین دو اصل است و حقیقت خلافت هم ازین معنی است که بذات و جملگی صفات خداوندی در و متجلی بود تا دروی جمله صفات موجود شد و سر سجود ملایکه ازینجا بود چون حق در وی متجلی بود سجده بحقیقت آدم را نبود چنانک امروز سجده قبله را و کعبه را نیست صاحب البیت راست آنجا هم صاحب البیت را بود اما ابلیس یک چشم بود بدان چشم بیت میدید و بچشم دیگر صاحب البیت دیدن کور بود او را نتوانست دیدن لعین گشت زیراک کل ناقص ملعون اگرچه تخم تجلی ابتدا در طینت آدم تعبیه افتاد اما در ولایت موسی سبزه پدید آورد و در ولایت محمدی ثمره بکمال رسید تا منقرض عالم بلکه تا ابدا الاباد خوشه چینان خرمن این دولت ازین ثمره سعادت تناول می کنند که وجوه یومیذ ناضره الی ربها ناظره و صلی الله علی محمد و آله

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل نوزدهم قال الله تعالی فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا و قال النبی صلی الله علیه و سلم ان الله خلق آدم فتجلی فیه و قال اذا تجلی الله لشی خضع له بدانک تجلی عبارت از ظهور ذات و صفات الوهیت است جل و علا چنانک شرح آن بیاید ان شاء الله تعالی و روح را نیز تجلی باشد و درین معنی سالکان را غلط بسیار افتد گاه بود که صفات روح یا ذات روح تجلی کند سالک را ذوق تجلی حق نماید و بسی روندگان که درین مقام مغرور شوند و پندارند که تجلی حق یافتند و اگر شیخی کامل صاحب تصرف نباشد ازین ورطه خلاص دشوار توان یافت و هر چند در کشف این حقایق مشایخ متقدم- قدس الله ارواحهم- کمتر کوشیده اند و تا توانسته اند از نظر اغیار پوشیده اند اما چون این ضعیف بنابران نظر که بسی مدعیان بی معنی در میان این طایفه پدید آمده اند و بغرور شیطان و مکر نفس مغرور گشته و بحرفی چند پوسیده که از افواه گرفته اند پنداشته اند بکمال مقصد و مقصود این راه رسیده اند و ذوق مشارب مردان یافته و خود را در مملکت جایز التصرف دانسته و با باحت و زندقه در افتاده چنانک میگوید پوشیده مرقع اند ازین خامی چند بگرفته ز طامات الف لامی چند نا رفته ره صدق و صفا گامی چند بد نام کننده نکو نامی چند خواست تا از برای محک این مدعیان از مقامات و احوال سلوک شمه ای بیان کند تا خود را برین محک زنند اگر ازین احوال در خود چیزی نه بینند از جوال غرور شیطان و کمینگاه مکر نفس بیرون آیند و روی بصراط مستقیم که جاده متابعت است نهند و اگر دریشان درد طلب باقی باشد دست در دامن صاحب دولتی زنند که بر فتراک دولت او بمقصد و مقصود رسند چنانک میفرماید جل و علا واتوا البیوت من ابوابها و این ضعیف درین معنی گوید بیت تا زاغ صفت بجیفه بر آلایی کی چون شاهین در خورشاهان آیی چون صعوه اگر غذای بازی گردی بازی گردی که دست شه را شایی و نیز طالبان محق و مریدان صادق را دلیلی باشد بجاده صواب و مشوقی بود بمرجع و مآب اکنون شروع کنیم بتأیید ربانی و توفیق یزدانی در شرح تجلی و فرق میان تجلی روحانی و تجلی ربانی بدانک چون آینه دل از کدورت وجود ماسوای حضرت صقالت پذیرد و صفا بکمال رسد مشروقه آفتاب جمال حضرت گردد جام جهان نمای ذات متعالی الصفات شود ولیکن نه هر کرا دولت صقالت و صفا دست داد سعادت تجلی مساعدت نماید ذلک فضل الله یوتیه من یشاء اما بدین سعادت هم دلهای صافی مستسعد شود چنانک شیخ عبدالله انصاری رحمه الله علیه فرمود تجلی حق ناگاه آید اما بر دل آگاه آید و از شیخ علی بونانی شنیدم- قدس- الله روحه العزیز- که از شیخ خویش خواجه ابوبکر شانیان قزوینی رحمه الله روایت میکرد نه هر که بدوید گور گرفت اما گور آن گرفت که بدوید باشد که در ابتدا چون آینه دل از صفات بشریت و زنگار طبیعت صافی شود بعضی صفات روحانی بر دل تجلی کند و آن از غلبات انوار روجانیت بود و باشد که نور ذکر و نور طاعت بر انوار روح غلبه کند و دریای روحانیت در تموج آید و فوج موجی بساحل دل تاختن آرد بر صفای آینه دل تجلی پدید آید و گاهی بود که با نور ذکر ذاکر نور ذکر مذکور آمیخته شود ذوق تجلی مذکور بخشد و نه آن بود و گاه بود که روح بجملگی صفات در تجلی آید و این از محو کلی آثار صفات بشری بود و گاه بود که ذات روح که خلیفه حق است در تجلی آید و بخلافت حق دعوی انا الحق کردن گیرد و گاه بود که جمله موجودات را پیش تخت خلافت روح در سجود یابد در غلط افتد که مگر حضرت حق است قیاس برین حدیث که اذا تجلی الله لشی خضع له ازین جنس غلطها بسیار افتد و نفس از بهر شرب خویش آن غرور بخورد و هر رونده ای فرق و تمییز نتواند کرد میان حق و باطل جز منظوران نظر عنایت که محفوظ اند از کید نفس و مکر حق اما فرق میان تجلی روحانی و تجلی ربانی اول آن است که تجلی روحانی و صمت حدوث دارد آن را قوت افنا نباشد اگر چه در وقت ظهور ازالت صفات بشری کند اما افنا نتواند کرد چون تجلی در حجاب شد صفات بشری معاودت کند عاد المیشوم الی طبعه تا گاه بود که نفس را از تجلی روحانیت آلتی دیگر حاصل شود از علم و معرفت در مکر و حیلت و تحصیل مقاصد هوای خویش که پیش از ان نبوده باشد و در تجلی حق جل و علا این آفت نتواند بود زیراک از لوازم تجلی حق تد کدک طور نفس است و زهوق صفات باطل او که جاء الحق و زهق الباطل الایه دیگر آنک باحصول تجلی روحانی طمانینه دل پدید نیاید و از شوایب شک وریبت خلاص نیابد و ذوق معرفت تمام ندهد و تجلی حق بخلاف و ضداین باشد دیگر آنک از تجلی روحانی غرور پندار پدید آید و عجب و هستی بیفزاید و درد طلب نقصان پذیرد و خوف و نیاز کم شود و از تجلی حق این جمله برخیزد و هستی بنیستی مبدل شود و درد طلب بیفزاید و تشنگی زیادت شود چنانک عزیزی میگوید سوز دل خسته از وصالش ننشست وین تشنگی از آب زلالش ننشست نیرنگ وجود و نقش هستی بر خاست وز سرهوس عشق جمالش ننشست و اما تجلی حضرت خداوند ی بر دو نوع است تجلی ذات و تجلی صفات و تجلی ذات هم بر دو نوع است تجلی ربوبیت و تجلی الوهیت تجلی ربوبیت موسی را بود علیه السلام کوه طفیلی او بود نه او طفیلی کوه که فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا از تجلی نصیب کوه تد کدک بود و نصیب موسی صعقه چون حق تعالی بر بوبیت تجلی کرد هستی موسی و کوه بماند اگرچه کوه پاره پاره شد و موسی بیهوش بیفتاد ولیکن حضرت ربوبیت پرورنده و دارنده بود وجود ایشان باقی گذاشت و تجلی الوهیت محمد را بود علیه الصلوه تا جملگی هستی محمدی را بتاراج دارد و عوض وجود محمدی وجود ذات الوهیت اثبات فرمود که ان الذین ببا یعونک انما یبایعون الله ید الله فوق ایدیهم کمال این سعادت بهیچ کس دیگر از انبیا علیهم السلام ندادند اما خوشه چینان این خرمن را بدین تشریف مشرف گردانیدند و ازین خرمن بدین خوشه رسانیدند که لایزال العبد یتقرب الی بالنوافل حتی احبه فاذا احببته کنت له سمعا و بصرا ویدا و لسانا فبی یسمع و بی یبصر و بی یبطش و بی ینطق و این سعادت از خاصیت تجلی ذات الوهیت بود و اما تجلی صفات هم بر دو نوع است تجلی صفات جمال تجلی صفات جلال و تجلی صفات جمال هم بر دو نوع است صفات ذاتی و صفات فعلی و تجلی صفات ذاتی هم بر دو نوع است صفات نفسی و صفات معنوی صفات نفسی آن است که خبر مخبر ازان دلالت کند بر ذات باری جل و علا نه بر معنی زیادت بر ذات چنانک موجودی و واحدی وقایم بنفسی پس اگر بصفت موجودی متجلی شود آن اقتضا کند که جنید میگفت رحمه الله علیه مافی الوجود سوی الله و اگر بصفت واحدی متجلی شود آن اقتضا کند که ابوسعید رحمه الله علیه میگفت ما فی الجبه سوی الله و اگر بصفت قایم بنفسی متجلی شود آن اقتضا کند که ابویزید میگفت سبحانی ما اعظم شانی و صفات معنوی آن است که خبر مخبر از آن دلالت کند بر معنی زیادت بر ذات باری جل و علا چنانک گوییم او را علم است و قدرت و ارادت و سمع و بصر و حیات و کلام و بقا پس اگر بصفت عالمی متجلی شود چنانک خضر را بود علیه السلام وعلمناه من لدنا علما علوم لدنی پدید آید و اگر بقدرت متجلی شود چنان بود که محمد را بود علیه السلام که بیک مشت خاک لشکری را هزیمت کرد که و مار میت اذ رمیت ولکن الله رمی و اگر بصفت مریدی متجلی شود چنان بود که بوعثمان حیری را بود میگفت سی سال است تا حق تعالی همه آن میخواهد که ما مامیخواهیم و اگر بصفت سمیعی متجلی شود چنان بود که سلیمان را بود علیه السلام که آواز مورچه میشنید که وقالت نمله یا ایها النمل ادخلوا مسا کنکم و اگر بصفت بصیری متجلی شود چنان بود که مصنف میگوید بیت زان روی کنون آینه روی توم از دیده تو بر وی تو مینگرم و بحقیقت بدانک انسان آینه ذات و صفات حق است چون آینه صافی گشت بهر صفت که حضرت برو تجلی کند بدان صفت در و متجلی شود هر صفت که از آینه ظاهر شود تصرف صاحب تجلی بود نه از ان آینه او را پذیرای عکس آن بیش نیست چون صافی بود سر خلافت این است که او مظهر و مظهر ذات و صفات خداوندی باشد و اگر بصفت حیات متجلی شود چنان بود که خضر و الیاس را هست حیات باقی و اگر بصفت کلام متجلی شود چنان بود که موسی را بود علیه السلام و کلم الله موسی تکلیما و اگر بصفت بقا متجلی شود اقتضای رفع انانیت انسانی و ثبوت صفات ربانی کند که یمحواالله ما یشاء و ثیبت حسین منصور از اینجا میگفت ببینی و بینک انی یزاحمنی فارفع بجودک انی من البین اما صفات فعلی چون خالقی و رازقی و احیا و اماتت چون بصفت رازقی متجلی شود چنان بود که مریم را بود علیها السلام و هزی الیک بجذع النخله تساقط علیک رطبا جنیا چون بصفت خالقی متجلی شود چنان بود که عیسی را بود علیه السلام واذ تخلق من الطین کهیه الطیر باذنی و چون بصفت احیا متجلی شود چنان بود که ابراهیم را علیه السلام بود رب ارنی کیف تحیی الموتیو همچنین عیسی را بود علیه السلام که و اذتخرج الموتی باذنی و اگر بصفت اماتت تجلی کند چنان بود که مرید ابوتراب نخشبی را افتاد در حال که نظر بایزید بر وی افتاد نعره ای بزد و جان بداد چنین کس همت بر هر کس که گمارد هلاکش کند و این صفت اگرچه از صفات فعل است اما تعلق بصفت جلال دارد و صفات جلال هم بر دو نوع است صفات ذات و صفات فعل صفات فعل چنانک در صفت اماتت نموده آمد اما صفات ذات هم بر دو نوع است صفات جبروت و صفات عظموت چون بصفات جبروت متجلی شود نوری بی نهایت در غایت هیبت ظاهر شود بی لون و بی صورت و بی کیفیت ابتدا تلالوی مشاهده افتد که در حال فنای صفات انسانیت آشکارا کند و محو آثار هستی آرد گاه بود که شعوری بر فنا بماند و بس و اگر در جام تجلی ساقی وسقیهم ربهم شرابا طهورا یک قطره شراب جلال از قوت ولایت سالک زیادت فرا کند سطوت آن شراب جملگی ولایت چنان فرو گیرد که شعور بروجود و فنای وجود هم رخت بر گیرد صعقه عبارت ازین حالت بود چنانک گفته اند فلما استبان الصبح ادرج ضویه بانواره اضوا نور الکواکب تجر عهم کاسا لو ابتلیت لظی بتجریعه طارت کاسرع ذاهب مصنف گوید مناسب این حال زان باده نخورده ام که هشیار شوم وان مست نیم که باز بیدار شوم یک جام تجلی جلال تو بسم تا از عدم و وجود بیزار شوم و تجلی صفات عظموت هم بر دو نوع است صفت حیی و قیومی و صفت کبریا و عظمت و قهاری چون بصفت حیی و قیومی متجلی شود فنا الفنا پدید آید و بقا البقا روی نماید و حقیقت آن نور ظاهر گردد چنانک فرمود یهدی الله لنوره من یشا ظهوری که هرگز خفا نپذیرد و طلوعی که از غروب ایمن گرداند در تجلی صفات جمال گاه ستر بود و گاه تجلی زیراک مقام تلوین است اما اینجا که تجلی صفات جلال است مقام تمکین است دورنگی بر خاسته اگرچه سخت نادره باشد چنانک وقتی شیخ ابوسعید در مجلس شیخ ابو علی دقاق- قدس الله روحهما- حاضر بود شیخ ابو علی در مقام تجلی سخن میراند شیخ ابو سعید را حالت جوانی بود و غلبات وقت بر خاست و گفت ای شیخ این حدیث بر دوام باشد گفتا بنشین که نباشد دوم بار برخاست و گفت این حدیث بردوام باشد گفتا بنشین که نباشد ساعتی بنشست سیم بار بر خاست و گفت ای شیخ این حدیث بر دوام باشد گفت نباشد و اگر باشد نادره باشد شیخ ابو سعید نعره ای بزد و در چرخ آمد و میگفت این ازان نادره هاست این ازان نادره هاست درین مقام آنچ ایمان بود عیان گشت و عیان در عین نهان شد اعتبار از کفر و ایمان برخاست و دورنگی وصال و هجران نماند چنانک مولف گوید باروی تو روی کفر و ایمان بنماند با نور تجلیت دل و جان بنماند چون مایی ما ز ما تجلی بستد امید وصال و بیم هجران بنماند حقیقت لااله الا الله اینجا متجلی شود که بت وجود بکلی از پیش برخیزد و سلطنت الوهیت ولایت فروگیرد کی بود ما ز ما جدا مانده من و تو رفته و خدا مانده چون این حقیقت در ولایت محمدی علیه الصلوه پدید آمد حضرت ازو این عبارت فرمود که فا علم انه لااله الا الله تا این مقام مشاهده نشود علم بحقیقت لااله الا الله پدید نیاید و الستغفر لذنبک ای لذنب وجودک وجودک ذنب لا یقاس به ذنب آنچ خواجه علیه السلام میفرمود انه لیغان علی قلبی و انی لا ستغفر الله فی کل یوم سبعین مره یعنی از اختلاط خلق و تبلیغ رسالت و اشتغال بمعاملات بشری هر نفس وجودی میزاید و ابر کردار در پیش آفتاب حقیقی میآید من باستغفار نفی آن وجود میکنم روزی هفتاد بار دیگر چون بصفات کبریا و عظمت و قهاری خاص بر ولایت سالک متجلی شود باز آنچ یافته بود گم کند و دهشت و حیرت قایم مقام آن بنشیند و علم و معرفت بجهل و نکرت مبدل کند و میگوید بیت ای در بچنگ آمده در عمر دراز آورده ترا ز قعر دریا بفراز غواص نهاده بر کف دست نیاز غلتیده ز دست و باز دریا شده باز خواجه علیه السلام درین مقام بود که بعد از وظیفه وقل رب ز دنی علما ورد یا دلیل المتحیرین ز دنی تحیرا بر دست گرفت سالک درین مقام دریا صفت گردد همه وجود مستغرق این حدیث و از تشنگی جان بر لب آمد بد بخت اگر بر لب دریا باشد جز با لب خشک همچو دریا نبود و اگر بصفت کبریا و عظمت و قهاری تجلی عام کند عبارت ازان روز قیام کنند که در ظهور آثار تجلی قهاری رقم کل شی هالک الا وجهه بر ناصیه موجودات کشد و ندای لمن الملک در دهد بلاداع ولا مجیب تا هم بصفت الوهیت مجیب خطاب عزت گردد که لله اواحد القهار تا ز خود بشنود نه از من و تو لمن الملک واحد القهار و بدانک فرقی سخت دقیق است میان مشاهده و مکاشفه و تجلی هر کس از سالکان بران وقوف نیابد اینجا این قدر نموده میآید که مشاهده بی تجلی باشد و با تجلی باشد و تجلی با مشاهده باشد و بی مشاهده باشد و تجلی حقیقی آن است که شعور بر تجلی بی مشاهده زیراک مشاهده از باب مفاعله است اثنینیت اقتضا کند و تجلی حقیقی رفع اثنینیت کند و اثبات وحدت اما مشاهده و تجلی بی مکاشفه نبود و مکاشفه آن باشد که بی مشاهده و تجلی بود و الله اعلم و اما حدیث خواجه علیه السلام آنچ فرمودان الله خلق آدم فتجلی فیه آن تجلی بود درآدم بذات و جمیع صفات بمعنی اظهار نه بمعنی ظهور لاجرم مشاهده و شعور نبود اما اظهار صفات بود و در وقت نفخ روح که و نفخت فیه من روحی بتصرف نفخه و بتقید روح خاص مشرف بشرف اضافت روحی دو کرامت در نهاد آدم تعبیه افتاد یکی سر تجلی دوم علم اسما وعلم آدم الاسما کلها اشارت ولقد کرمنا بنی آدم باختصاص این دو تخم سعادت بود که در طینت آدم و دیعت نهادند و اشارت لها خلقت بیدی بدین دو اصل است و حقیقت خلافت هم ازین معنی است که بذات و جملگی صفات خداوندی در و متجلی بود تا دروی جمله صفات موجود شد و سر سجود ملایکه ازینجا بود چون حق در وی متجلی بود سجده بحقیقت آدم را نبود چنانک امروز سجده قبله را و کعبه را نیست صاحب البیت راست آنجا هم صاحب البیت را بود اما ابلیس یک چشم بود بدان چشم بیت میدید و بچشم دیگر صاحب البیت دیدن کور بود او را نتوانست دیدن لعین گشت زیراک کل ناقص ملعون اگرچه تخم تجلی ابتدا در طینت آدم تعبیه افتاد اما در ولایت موسی سبزه پدید آورد و در ولایت محمدی ثمره بکمال رسید تا منقرض عالم بلکه تا ابدا الاباد خوشه چینان خرمن این دولت ازین ثمره سعادت تناول می کنند که وجوه یومیذ ناضره الی ربها ناظره و صلی الله علی محمد و آله

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل بیستم قال الله تعالی ثم دنی فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی و قال وان الی ربک المنتهی و قال النبی صلی الله علیه و سلم اوحی الله تعالی الی عیسی و قال تجوع ترنی تجرد تصل الی بدانک وصول بحضرت خداوندی نه از قبیل وصول جسم است بجسم یا عرض بجسم یا علم بمعلوم یا عقل بمعقول یا شی بشی تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا و دیگر آنک وصول بدان حضرت نه از طرف بنده است بل که از عنایت بی علت و تصرف جذبات الوهیت استشیخ ابوالحسن خرقانی قدس الله روحه گوید راه بحضرت عزت دو است یکی از بنده بحق و یکی از حق ببنده آن راه که از بنده بحق است همه ضلالت بر ضلالت است و آن راه که از حق ببنده است همه هدایت بر هدایت است موسی علیه السلام از راه خود رفت که ولما جا موسی لمیقا تنالاجرم چون گفت ارنی انظر الیک بنما تا ببینم گفتند لن ترانی ای موسی از راه خود آمدی نبینی ما را این حدیث بکسی ندهند که از در خود در آید بدان دهند که از خود بدر آید چنانک مولف گوید بیت با عشق جمال ما اگر همنفسی یک حرف بس است اگر برین در تو کسی تا با تو تویی تست درما نرسی درما تو گهی رسی که درما برسی اما خواجه را علیه السلام چون از راه حضرت بردند که سبحان الذی اسری بعبده لیلا از قاب قوسین در گذرانیدند و بمقام اوادنیرسانیدند و هرچ لباس هستی محمدی بود از سر وجود او بر کشیدند که ما کان محمد ابا احد من رجا لکم و خلعت صفت رحمت درو پوشانیدند و آن صورت رحمت ار بخلق فرستادند چون میرفت محمد بود و چون میآمد رحمت بود که و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین لاجرم در کمال وصول و رفع اثنینیت و اثبات وحدت این بشارت بپای بشکستگان امت و ضعفای ملت رسانیدند که اگر براق همت هر کس از سده آستانه بشریت بسدره المنتهی روحانیت نتواند بر آمد تا از وصول بحضرت خداوندی ما بر خوردار شود هم آنجا سر بر عتبه خواجه نهد و کمر مطاوعت او بر میان جان بندد که آنجا دو گانگی بر خاسته و یگانگی بنشسته هر که او را یافت ما را یافت من یطع الرسول فقد اطاع الله بیگانگیی نیست تو مایی ما تو ان الذین یبا یعونک انما یبایعون الله پس هر صاحب دولت را که در نهایت کار مرجع و منتهی حضرت خداوندی خواهد بود که وان الی ربک المنتهی در مبدا اولی و عهد الست بربکم بر طینت روحانیت و ذره انسانیت او خمیر مایه رشاش نور خداوندی نهاده اند که ان الله خلق الخلق فی ظلمه ثم رش علیهم من نوره و در تجرع جام الست ذوقی بکام جان ایشان رسانیده اند که اثر آن هرگز از کام جان ایشان بیرون نشود زندگی آن قوم بدان ذوق است و قصد آن نور همیشه بمرکز و معدن خویش است و با این عالم هیچ الفت نگیرد و یک دم بترک آن شرب و مشرب نگوید مولف گوید بیت عشاق تو از الست مست آمده اند سر مست ز باده الست آمده اند می مینوشند و پند می ننیوشند کایشان ز الست می پرست آمده اند همچنانک یک قطره روغن اگر در زیر دریا در میان گل تعبیه کنند بتدریج از ان گل جدایی جوید و با آن همه آب دریا الف نگیرد و هیچ با آن آب نیامیزد تا چون فرصت یابد و از گل خلاص پذیرد ساعت بر سر دریا آید و جمله آب دریا در زیر قدم آرد و بدان چندان جواهر که در دریاست التفات نکند و اگر قطره ای دیگر روغن یابد در حال دست موافقت درگردن مرافقت او آرد و اگر خود دولت وصال شرر آتشی دریابد بی توقف هستی خود بذل وجود او کند و اگر آن جمله دریا در پیش آتش نهی نه آتش در دریا آویزد و نه آب خود را با آتش آمیزد و چندانک تواند ازو گریزد همچنین نفوس انسانی اگرچه قطره دریای دنیاست با او زود آمیزد اما ارواح حضرتی روغن صفت اند هرگز در دریای دنیا نیامیزند اما چون قطره روغن آخرت یابند و نعیم بهشت که آن هم روحانی است درو آمیزند و اگر دولت شرر آتش تجلی جلال حق یا بند بهمگی وجود درو آویزند و وجود بذل وجود او کنند و هستی حقیقی در نیستی وجود شمرند مولف گوید هر کرا این عشقبازی در ازل آموختند تا ابد در جان او شمعی ز عشق افروختند و آن دلی را کز برای وصل او پرداختند همچو بازش از دو عالم دیده ها بردوختند پس درین منزل چگونه تاب هجر آرند باز بیدلانی کاندران منزل بوصل آموختند لاجرم چون شمع گاه تاز هجر او بگداختند گاه چون پروانه بر شمع وصالش سوختند در خرابات فنا ساقی چو جام اندر فکند هر چ بود اندر دو عالمشان بمی بفروختند نجم رازی را مگر رازی ازین معلوم شد هر چ غم بد در دو عالم بهر او اندوختند هر کرا کمند عنایت در گردن افتاد آنجا اوفتاد و هر کرا گردن بسلسله قهر بر بستند آنجا بستند السعید من سعد فی بطن امه والشقی من شقی فی بطن امه رقم کفر بر ناصیه ابلیس پیش از وجود او کشیده بودند که و کان من الکافرین داغ لعنت بر جبین او بی او نهادند که و ان علیک لعنتی الی یوم الدین در ازل حضرت عزت بدین کلام متکلم بود این واقعه امروزین نبود این رنگ گلیم ما بگیلان کردند مرغانی که امروز گرد دام محبت میگردند و دانه محبت میچینند گردن این دام و حوصله این دانه از عالمی دیگر آورده اند چنانک مولف گوید بیت اصل و گهر عشق زکانی دگر ست منزلگه عاشقان جهانی دگرست وان مرغ که دانه غم عشق خورد بیرون ز دو کون ز اشیانی دگرست شرر آتش عشق در دل سنگ صفت عاشقان در وقت رشاش تعبیه کردند که ثم رش علیهم من نوره فمن اصا به ذاک النور فقد اهتدی و من اخطاه فقد ضل اما در اظهار آن شرر از سنگ بآهن حاجت آمد آهن کلمه لااله الا الله را بفرستادند که امرت ان قاتل الناس حتی یقولوا لا اله الا الله فرمودند که بتصرف و اذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون چندان این کلمه آهن صفت را بر سنگ دل زنید که شرر آتش عشق که در هر دو تعبیه است بظهور پیوندد و آنگه در ظلمت نفس اماره بچشم حقارت منگر همچو ملایکه که گفتند اتجعل فیها من یفسد فیها اطفال کار نا دیده انی اعلم مالا تعلمون بودند چون اسم خلیفه شنیدند در نگرستند ظلمت نفس دیدند از سیاهی بر میدند ندانستند که آب حیات معرفت دران ظلمات تعبیه است زیراک شرر آتش عشق چون از سنگ دل و آهن کلمه ظاهر شود اطلس روحانیت اگرچه بس گرانبهاست و لطیف است قابل آن شرر نیاید اینجا آن سوخته سیاهروی نفس انسانی باید تابی توقف بجان و دل بر باید وحملها الانسان انه کان ظلوما جهولا و میزبانی آن آتش غیبی تا مقیم عاللم شهادت گردد جز از صفات بشری نیاید که فاذکرونی اذکر کم و اگر یک دم ازین غذا نیابد آن مهمان غیبی نپاید که نسوا الله فنسیهم هر چند که از شجره انسانی شاخی از صفات بشری سر بر میزند عاشق صادق بدست صدق تبر لا اله دربن آن شاخ میزند و بر آتش الا الله میاندازد آن آتش بر قضیه اذکر کم در و میآویزد و چندانک وجود هیزمی ازو میستاند بدل آن وجود آتشی به وی میدهد تا جملگی شجره انسانی با شاخهای بشری و بیخهای ملکوتی روحانی بخورد آن آتش دهد و آتش در جملگی اجزای وجود آن شجره روشن کند تا وجود شجره جمله آتش صرف شود تا اکنون اگر شجره بود اکنون همه آتش است وصال حقیقی اینجا دست دهد چنانک مولف گوید بیت از عشق مهی چو بر لب آمد جانم گفتم بکنی بوصل خود در مانم گفتا اگرت وصال ما میباید رو هیچ ممان تو تا همه من مانم چون شجره اخضر نفس انسانی فدای آتش حقیقی گشت که الذی جعل لکم من الشجره الاخضر نارا آنگه آتش بر زبان شجره ندا میکند که ای بیخبران من آتشم نه شجره نودی من شاطی الوادی الایمن فی البقعه المبارکه من الشجره ان یا موسی انی انا الله مسکین حسین منصور را چون آتش همگی شجره فرو گرفت شجره هنوز تمام نا سوخته شعله های انا الحقازو بر آمد اغیار بر حوالی بودند از شعله انا الحقبخواستند سوخت لطف ربوبیت ایشان را دستگیری کرد گفت خاصیت این آتش آن است که هر که در آن باشد و هر که بر حوالی آن باشد بر هر دو مبارک بود که ان بورک من فی النار و من حولها ای حسین این آتش بر تو مبارک است اما آنها را که بر حوالی اند بخواهد ساخت باید که بر ایشان هم مبارک باشد بر دوست مبارکیم و بر دشمن هم آخر برین آتش کم از عود نتوان بود که چون آتش در اجزای وجود او تصرف کند نفس خوش زدن گیرد آتش بر عود مبارک است که بوی نهفته او را آشکارا میکند و اگر آتش نبودی فرقی نبودی میان عود و چوبهای دیگر عزت عود بواسطه آتش بود چون آتش بر عود مبارک آمد عود بشکرانه وجود در میان نهاد گفتن من تمام بسوزم تا آتش بر اهل حوالی من هم مبارک باشد تار ستی نکرده باشم که راه جوانمردان نیست لاجرم هر چند عود بیش میسوخت اهل حوالیش را بیش میساخت بر آتش عشق تو بسوزم گر سوختن منت بسازد گفتی که بباز جان چو مردان عاشق چه کند که جان نبازد حسین نیز صوفیانه بقدم استغفار بایستاد وجود بشری بخرقه در میان نهاد گفت الهی افنیت ناسوتیتی فی لا هو تیتک فبحق نا سوتیتی علی لاهوتیتک ان ترحم علی من سعی فی قتلی ما بکلی شجره وجود انسانی را چون عود فدای آتش عشق تو کردیم تو بلطف خویش مشام ساعیان این سعادت را که بر حوالی این آتش اند بطیب رحمت معطر گردان تا بریشان هم مبارک باشد ای حسین اگرچه آتش عشق ما در شجره انسانی تو افتاده بود و شعله های آتش انا الحق ازو بر میخاست اما چون تمام نسوخته بود آن شعله ها از دود انانیت خالی نبود چون جملگی شجره وجود فدای این آتش کردی و صورت قالب که دود انانیت ازو بر میخاست درباختی و بآتش ابتلای ما بسوختی خاکستر قالب ترا بفرماییم تا بر آب اندازند و نقاب حجاب از جمال کمال تو برداریم تا بر روی آب آتش وجود بی دود در جلوه گری الله الله آید و عنایت بی علت ما معلوم خاص و عام جهانیان گردد که ان الله لایظلم مثقال ذره الایه پروانه صفتان جانباز عالم عشق که کمند جذبه الوهیت در گردن دل ایشان در عهد الست افتاده است امروز چندان بپر و بال درد طلب گرد سرادقات جمال شمع جلال حضرت پرواز کنند که بر قضیه من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذراعا یک شعله از شعله های آن شمع و نحن اقرب الیه من حبل الورید استقبال کند و بدست جذبه من جذبات الحق توازی عمل الثقلین او را در کنار وصال کشد که یا ایتها النفس المطمینه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه تا چند بپر و بال پروانگی و خلق الانسان ضعیفا گرد در فضای سر اوقات جمال ما گردی تو بدین پر و بال هوای هویت طیران نتوانی کرد بیا این پر و بال در میدان والذین جاهدو افینا درباز تا برسنت لنهد ینهم سبلنا پرو بالی از شعله انوار خویش ترا کرامت کنیم که یهدی الله لنوره من یشاه ای دل این ره بقیل وقالت ندهند جز بر در نیستی وصالت ندهند و آنگاه دران هوا که مرغان وی اند تا با پر و بالی پر و بالت ندهند تا اکنون که بپر و بال خویش میپریدی پروانه ای دیوانه بودی اکنون که بپر و بال ما میپری یکدانه ای یگانه شدی اکنون ازمایی نه بیگانه بلکه همه مایی از میان بر گیر بهانه هم دری و هم در دانه هم جانی و هم جانانانه تو جانی و پنداشتستی که شخص تو آبی وانگا شتستی سبویی بد ازین تو بتو نیستی زیرا که از تو بر تو جز نامی نیست عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست اجزای وجود من هم دوست گرفت نامی است ز من بر من و باقی همه اوست

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب سیم » فصل بیستم قال الله تعالی ثم دنی فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی و قال وان الی ربک المنتهی و قال النبی صلی الله علیه و سلم اوحی الله تعالی الی عیسی و قال تجوع ترنی تجرد تصل الی بدانک وصول بحضرت خداوندی نه از قبیل وصول جسم است بجسم یا عرض بجسم یا علم بمعلوم یا عقل بمعقول یا شی بشی تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا و دیگر آنک وصول بدان حضرت نه از طرف بنده است بل که از عنایت بی علت و تصرف جذبات الوهیت استشیخ ابوالحسن خرقانی قدس الله روحه گوید راه بحضرت عزت دو است یکی از بنده بحق و یکی از حق ببنده آن راه که از بنده بحق است همه ضلالت بر ضلالت است و آن راه که از حق ببنده است همه هدایت بر هدایت است موسی علیه السلام از راه خود رفت که ولما جا موسی لمیقا تنالاجرم چون گفت ارنی انظر الیک بنما تا ببینم گفتند لن ترانی ای موسی از راه خود آمدی نبینی ما را این حدیث بکسی ندهند که از در خود در آید بدان دهند که از خود بدر آید چنانک مولف گوید بیت با عشق جمال ما اگر همنفسی یک حرف بس است اگر برین در تو کسی تا با تو تویی تست درما نرسی درما تو گهی رسی که درما برسی اما خواجه را علیه السلام چون از راه حضرت بردند که سبحان الذی اسری بعبده لیلا از قاب قوسین در گذرانیدند و بمقام اوادنیرسانیدند و هرچ لباس هستی محمدی بود از سر وجود او بر کشیدند که ما کان محمد ابا احد من رجا لکم و خلعت صفت رحمت درو پوشانیدند و آن صورت رحمت ار بخلق فرستادند چون میرفت محمد بود و چون میآمد رحمت بود که و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین لاجرم در کمال وصول و رفع اثنینیت و اثبات وحدت این بشارت بپای بشکستگان امت و ضعفای ملت رسانیدند که اگر براق همت هر کس از سده آستانه بشریت بسدره المنتهی روحانیت نتواند بر آمد تا از وصول بحضرت خداوندی ما بر خوردار شود هم آنجا سر بر عتبه خواجه نهد و کمر مطاوعت او بر میان جان بندد که آنجا دو گانگی بر خاسته و یگانگی بنشسته هر که او را یافت ما را یافت من یطع الرسول فقد اطاع الله بیگانگیی نیست تو مایی ما تو ان الذین یبا یعونک انما یبایعون الله پس هر صاحب دولت را که در نهایت کار مرجع و منتهی حضرت خداوندی خواهد بود که وان الی ربک المنتهی در مبدا اولی و عهد الست بربکم بر طینت روحانیت و ذره انسانیت او خمیر مایه رشاش نور خداوندی نهاده اند که ان الله خلق الخلق فی ظلمه ثم رش علیهم من نوره و در تجرع جام الست ذوقی بکام جان ایشان رسانیده اند که اثر آن هرگز از کام جان ایشان بیرون نشود زندگی آن قوم بدان ذوق است و قصد آن نور همیشه بمرکز و معدن خویش است و با این عالم هیچ الفت نگیرد و یک دم بترک آن شرب و مشرب نگوید مولف گوید بیت عشاق تو از الست مست آمده اند سر مست ز باده الست آمده اند می مینوشند و پند می ننیوشند کایشان ز الست می پرست آمده اند همچنانک یک قطره روغن اگر در زیر دریا در میان گل تعبیه کنند بتدریج از ان گل جدایی جوید و با آن همه آب دریا الف نگیرد و هیچ با آن آب نیامیزد تا چون فرصت یابد و از گل خلاص پذیرد ساعت بر سر دریا آید و جمله آب دریا در زیر قدم آرد و بدان چندان جواهر که در دریاست التفات نکند و اگر قطره ای دیگر روغن یابد در حال دست موافقت درگردن مرافقت او آرد و اگر خود دولت وصال شرر آتشی دریابد بی توقف هستی خود بذل وجود او کند و اگر آن جمله دریا در پیش آتش نهی نه آتش در دریا آویزد و نه آب خود را با آتش آمیزد و چندانک تواند ازو گریزد همچنین نفوس انسانی اگرچه قطره دریای دنیاست با او زود آمیزد اما ارواح حضرتی روغن صفت اند هرگز در دریای دنیا نیامیزند اما چون قطره روغن آخرت یابند و نعیم بهشت که آن هم روحانی است درو آمیزند و اگر دولت شرر آتش تجلی جلال حق یا بند بهمگی وجود درو آویزند و وجود بذل وجود او کنند و هستی حقیقی در نیستی وجود شمرند مولف گوید هر کرا این عشقبازی در ازل آموختند تا ابد در جان او شمعی ز عشق افروختند و آن دلی را کز برای وصل او پرداختند همچو بازش از دو عالم دیده ها بردوختند پس درین منزل چگونه تاب هجر آرند باز بیدلانی کاندران منزل بوصل آموختند لاجرم چون شمع گاه تاز هجر او بگداختند گاه چون پروانه بر شمع وصالش سوختند در خرابات فنا ساقی چو جام اندر فکند هر چ بود اندر دو عالمشان بمی بفروختند نجم رازی را مگر رازی ازین معلوم شد هر چ غم بد در دو عالم بهر او اندوختند هر کرا کمند عنایت در گردن افتاد آنجا اوفتاد و هر کرا گردن بسلسله قهر بر بستند آنجا بستند السعید من سعد فی بطن امه والشقی من شقی فی بطن امه رقم کفر بر ناصیه ابلیس پیش از وجود او کشیده بودند که و کان من الکافرین داغ لعنت بر جبین او بی او نهادند که و ان علیک لعنتی الی یوم الدین در ازل حضرت عزت بدین کلام متکلم بود این واقعه امروزین نبود این رنگ گلیم ما بگیلان کردند مرغانی که امروز گرد دام محبت میگردند و دانه محبت میچینند گردن این دام و حوصله این دانه از عالمی دیگر آورده اند چنانک مولف گوید بیت اصل و گهر عشق زکانی دگر ست منزلگه عاشقان جهانی دگرست وان مرغ که دانه غم عشق خورد بیرون ز دو کون ز اشیانی دگرست شرر آتش عشق در دل سنگ صفت عاشقان در وقت رشاش تعبیه کردند که ثم رش علیهم من نوره فمن اصا به ذاک النور فقد اهتدی و من اخطاه فقد ضل اما در اظهار آن شرر از سنگ بآهن حاجت آمد آهن کلمه لااله الا الله را بفرستادند که امرت ان قاتل الناس حتی یقولوا لا اله الا الله فرمودند که بتصرف و اذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون چندان این کلمه آهن صفت را بر سنگ دل زنید که شرر آتش عشق که در هر دو تعبیه است بظهور پیوندد و آنگه در ظلمت نفس اماره بچشم حقارت منگر همچو ملایکه که گفتند اتجعل فیها من یفسد فیها اطفال کار نا دیده انی اعلم مالا تعلمون بودند چون اسم خلیفه شنیدند در نگرستند ظلمت نفس دیدند از سیاهی بر میدند ندانستند که آب حیات معرفت دران ظلمات تعبیه است زیراک شرر آتش عشق چون از سنگ دل و آهن کلمه ظاهر شود اطلس روحانیت اگرچه بس گرانبهاست و لطیف است قابل آن شرر نیاید اینجا آن سوخته سیاهروی نفس انسانی باید تابی توقف بجان و دل بر باید وحملها الانسان انه کان ظلوما جهولا و میزبانی آن آتش غیبی تا مقیم عاللم شهادت گردد جز از صفات بشری نیاید که فاذکرونی اذکر کم و اگر یک دم ازین غذا نیابد آن مهمان غیبی نپاید که نسوا الله فنسیهم هر چند که از شجره انسانی شاخی از صفات بشری سر بر میزند عاشق صادق بدست صدق تبر لا اله دربن آن شاخ میزند و بر آتش الا الله میاندازد آن آتش بر قضیه اذکر کم در و میآویزد و چندانک وجود هیزمی ازو میستاند بدل آن وجود آتشی به وی میدهد تا جملگی شجره انسانی با شاخهای بشری و بیخهای ملکوتی روحانی بخورد آن آتش دهد و آتش در جملگی اجزای وجود آن شجره روشن کند تا وجود شجره جمله آتش صرف شود تا اکنون اگر شجره بود اکنون همه آتش است وصال حقیقی اینجا دست دهد چنانک مولف گوید بیت از عشق مهی چو بر لب آمد جانم گفتم بکنی بوصل خود در مانم گفتا اگرت وصال ما میباید رو هیچ ممان تو تا همه من مانم چون شجره اخضر نفس انسانی فدای آتش حقیقی گشت که الذی جعل لکم من الشجره الاخضر نارا آنگه آتش بر زبان شجره ندا میکند که ای بیخبران من آتشم نه شجره نودی من شاطی الوادی الایمن فی البقعه المبارکه من الشجره ان یا موسی انی انا الله مسکین حسین منصور را چون آتش همگی شجره فرو گرفت شجره هنوز تمام نا سوخته شعله های انا الحقازو بر آمد اغیار بر حوالی بودند از شعله انا الحقبخواستند سوخت لطف ربوبیت ایشان را دستگیری کرد گفت خاصیت این آتش آن است که هر که در آن باشد و هر که بر حوالی آن باشد بر هر دو مبارک بود که ان بورک من فی النار و من حولها ای حسین این آتش بر تو مبارک است اما آنها را که بر حوالی اند بخواهد ساخت باید که بر ایشان هم مبارک باشد بر دوست مبارکیم و بر دشمن هم آخر برین آتش کم از عود نتوان بود که چون آتش در اجزای وجود او تصرف کند نفس خوش زدن گیرد آتش بر عود مبارک است که بوی نهفته او را آشکارا میکند و اگر آتش نبودی فرقی نبودی میان عود و چوبهای دیگر عزت عود بواسطه آتش بود چون آتش بر عود مبارک آمد عود بشکرانه وجود در میان نهاد گفتن من تمام بسوزم تا آتش بر اهل حوالی من هم مبارک باشد تار ستی نکرده باشم که راه جوانمردان نیست لاجرم هر چند عود بیش میسوخت اهل حوالیش را بیش میساخت بر آتش عشق تو بسوزم گر سوختن منت بسازد گفتی که بباز جان چو مردان عاشق چه کند که جان نبازد حسین نیز صوفیانه بقدم استغفار بایستاد وجود بشری بخرقه در میان نهاد گفت الهی افنیت ناسوتیتی فی لا هو تیتک فبحق نا سوتیتی علی لاهوتیتک ان ترحم علی من سعی فی قتلی ما بکلی شجره وجود انسانی را چون عود فدای آتش عشق تو کردیم تو بلطف خویش مشام ساعیان این سعادت را که بر حوالی این آتش اند بطیب رحمت معطر گردان تا بریشان هم مبارک باشد ای حسین اگرچه آتش عشق ما در شجره انسانی تو افتاده بود و شعله های آتش انا الحق ازو بر میخاست اما چون تمام نسوخته بود آن شعله ها از دود انانیت خالی نبود چون جملگی شجره وجود فدای این آتش کردی و صورت قالب که دود انانیت ازو بر میخاست درباختی و بآتش ابتلای ما بسوختی خاکستر قالب ترا بفرماییم تا بر آب اندازند و نقاب حجاب از جمال کمال تو برداریم تا بر روی آب آتش وجود بی دود در جلوه گری الله الله آید و عنایت بی علت ما معلوم خاص و عام جهانیان گردد که ان الله لایظلم مثقال ذره الایه پروانه صفتان جانباز عالم عشق که کمند جذبه الوهیت در گردن دل ایشان در عهد الست افتاده است امروز چندان بپر و بال درد طلب گرد سرادقات جمال شمع جلال حضرت پرواز کنند که بر قضیه من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذراعا یک شعله از شعله های آن شمع و نحن اقرب الیه من حبل الورید استقبال کند و بدست جذبه من جذبات الحق توازی عمل الثقلین او را در کنار وصال کشد که یا ایتها النفس المطمینه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه تا چند بپر و بال پروانگی و خلق الانسان ضعیفا گرد در فضای سر اوقات جمال ما گردی تو بدین پر و بال هوای هویت طیران نتوانی کرد بیا این پر و بال در میدان والذین جاهدو افینا درباز تا برسنت لنهد ینهم سبلنا پرو بالی از شعله انوار خویش ترا کرامت کنیم که یهدی الله لنوره من یشاه ای دل این ره بقیل وقالت ندهند جز بر در نیستی وصالت ندهند و آنگاه دران هوا که مرغان وی اند تا با پر و بالی پر و بالت ندهند تا اکنون که بپر و بال خویش میپریدی پروانه ای دیوانه بودی اکنون که بپر و بال ما میپری یکدانه ای یگانه شدی اکنون ازمایی نه بیگانه بلکه همه مایی از میان بر گیر بهانه هم دری و هم در دانه هم جانی و هم جانانانه تو جانی و پنداشتستی که شخص تو آبی وانگا شتستی سبویی بد ازین تو بتو نیستی زیرا که از تو بر تو جز نامی نیست عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست اجزای وجود من هم دوست گرفت نامی است ز من بر من و باقی همه اوست

%0
10 Bölüm