جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۴۱ - حکایت عارف دل بیدار شب زنده دار عارفی از ظلمت شب نور یاب دیده فرو بست به کلی ز خواب شب که ز خورشید نظر دوختی شمع نظر تا سحر افروختی هر مژه از دیده خونابه ده بود به ابروش همانا گره روزی ازو کرد فضولی سؤال کای نزده راه تو خواب و خیال چون دل بیدار تو از خواب رست دیده چرا بایدت از خواب بست رنج نخفتن چو گران داردت یکدمه راحت چه زیان داردت گفت نشاید که خدای جهان هر شبی آید ز نخست آسمان بانگ زند کز صف دوران راه کیست که آید به درم عذرخواه تا کرم خویش سفیرش کنم رحمت خود عذر پذیرش کنم من به چنین حال نهم سر به خواب گوش بخوابانم ازین خوش خطاب او نظر لطف به من کرده باز دیده اقبال من از وی فراز هر که کند دعوی سودای او خواب کنان از رخ زیبای او دعویش از صدق بود بی فروغ چون نفس صبح نخستین دروغ جامی اگر دیده تو روشن است در دلت از روضه جان روزن است سخت قدم باش درین ره نه سست چشم بر آن دار که چشمش به توست جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۴۲ - مقاله یازدهم در نشان دادن از حال صوفیان که نشان ایشان بی نشانی است و زندگانی ایشان در جان فشانی ای ز صفت تیره دلان خم زده وز صفت اهل صفا دم زده دل نشده صاف ز نام آوری نام برآورده به صوفیگری شیوه صوفی چه بود نیستی چند تو بر هستی خود ایستی گم شو ازین هستی پر اشتلم بلکه شو از گم شدگی نیز گم ناشده از خویش تهی همچو نی دم زدنت زانکه نه یی تا به کی گر تو نیی این همه آوازه چیست هر نفس این زمزمه تازه چیست نی چه بود آن که به دستان خویش دم نزند جز ز نیستان خویش بادیه هستی خود بسپرد پی به نیستان عدم آورد چون ز نیستان شکرافشان شود بهر حریفان شکرستان شود از شکرستان چو برآرد نفس طوطی جان ها شود آنجا مگس بر لبت این لاف که چون نی نیم در دلت اندیشه که جز کی کیم قالب تو رومی و دل زنگی است رو که نه این شیوه یکرنگی است با تن رومی دل زنگی که چه رنگ یکی گیر دو رنگی که چه رنگ دو رنگی به دو رنگان گذار زانکه دو رنگی همه عیب است و عار به که شفا جو ز مسیحا شوی بو که ازین عیب مبرا شوی خشک ز روزه شکمت طبلسان گشته علم بر کتفت طیلسان سر نزده از دلت انصاف فقر چند بدین طبل و علم لاف فقر خرقه صد پاره که داری به دوش بر سر صد عیب بود پرده پوش دلق ورع را چو بود تار سست کی شود از خرقه پاره درست رشته تسبیح تو دام ریاست مهره آن دانه مرغ هواست دانه و دام از پی آن گستری تا غذی از گرسنه مرغی خوری هست ز مسواک چه سوهان تو تیز به خوان همه دندان تو تیزی دندانت به سوهان بسای از سر هر سفره مشو لقمه خای شرح محاسن چو دهد شانه ات سر به قبایح نهد افسانه ات نیست به روی تو یکی مو سیاه چند کنی نامه سیاه از گناه شکل کمان راست قدت شرح ده بهر کمان تو عصا گشته زه تا به کمانت فلک این چله بست تیر جوانیت برون شد ز شست نوبت پیریست جوانی مکن میل سوی نیل امانی مکن بر سر سجاده چو پا سایدت پا ز رعونت به زمین نایدت رخ به زمین سای به وقت نماز زانکه مصلاست حجاب نیاز از کجی و کجروی اندیشه کن پیروی راستروان پیشه کن مدعیی خرقه تقوا مپوش متقیی جام تمنا منوش زهد می آلوده نیرزد به هیچ مس زراندوده نیرزد به هیچ صورت و معنیت به هم راست دار تات شوند اهل صفا خواستگار یا ز سرت خرقه تقوا بکش یا قدم از راه تمنا بکش
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۴۱ - حکایت عارف دل بیدار شب زنده دار عارفی از ظلمت شب نور یاب دیده فرو بست به کلی ز خواب شب که ز خورشید نظر دوختی شمع نظر تا سحر افروختی هر مژه از دیده خونابه ده بود به ابروش همانا گره روزی ازو کرد فضولی سؤال کای نزده راه تو خواب و خیال چون دل بیدار تو از خواب رست دیده چرا بایدت از خواب بست رنج نخفتن چو گران داردت یکدمه راحت چه زیان داردت گفت نشاید که خدای جهان هر شبی آید ز نخست آسمان بانگ زند کز صف دوران راه کیست که آید به درم عذرخواه تا کرم خویش سفیرش کنم رحمت خود عذر پذیرش کنم من به چنین حال نهم سر به خواب گوش بخوابانم ازین خوش خطاب او نظر لطف به من کرده باز دیده اقبال من از وی فراز هر که کند دعوی سودای او خواب کنان از رخ زیبای او دعویش از صدق بود بی فروغ چون نفس صبح نخستین دروغ جامی اگر دیده تو روشن است در دلت از روضه جان روزن است سخت قدم باش درین ره نه سست چشم بر آن دار که چشمش به توست جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۴۲ - مقاله یازدهم در نشان دادن از حال صوفیان که نشان ایشان بی نشانی است و زندگانی ایشان در جان فشانی ای ز صفت تیره دلان خم زده وز صفت اهل صفا دم زده دل نشده صاف ز نام آوری نام برآورده به صوفیگری شیوه صوفی چه بود نیستی چند تو بر هستی خود ایستی گم شو ازین هستی پر اشتلم بلکه شو از گم شدگی نیز گم ناشده از خویش تهی همچو نی دم زدنت زانکه نه یی تا به کی گر تو نیی این همه آوازه چیست هر نفس این زمزمه تازه چیست نی چه بود آن که به دستان خویش دم نزند جز ز نیستان خویش بادیه هستی خود بسپرد پی به نیستان عدم آورد چون ز نیستان شکرافشان شود بهر حریفان شکرستان شود از شکرستان چو برآرد نفس طوطی جان ها شود آنجا مگس بر لبت این لاف که چون نی نیم در دلت اندیشه که جز کی کیم قالب تو رومی و دل زنگی است رو که نه این شیوه یکرنگی است با تن رومی دل زنگی که چه رنگ یکی گیر دو رنگی که چه رنگ دو رنگی به دو رنگان گذار زانکه دو رنگی همه عیب است و عار به که شفا جو ز مسیحا شوی بو که ازین عیب مبرا شوی خشک ز روزه شکمت طبلسان گشته علم بر کتفت طیلسان سر نزده از دلت انصاف فقر چند بدین طبل و علم لاف فقر خرقه صد پاره که داری به دوش بر سر صد عیب بود پرده پوش دلق ورع را چو بود تار سست کی شود از خرقه پاره درست رشته تسبیح تو دام ریاست مهره آن دانه مرغ هواست دانه و دام از پی آن گستری تا غذی از گرسنه مرغی خوری هست ز مسواک چه سوهان تو تیز به خوان همه دندان تو تیزی دندانت به سوهان بسای از سر هر سفره مشو لقمه خای شرح محاسن چو دهد شانه ات سر به قبایح نهد افسانه ات نیست به روی تو یکی مو سیاه چند کنی نامه سیاه از گناه شکل کمان راست قدت شرح ده بهر کمان تو عصا گشته زه تا به کمانت فلک این چله بست تیر جوانیت برون شد ز شست نوبت پیریست جوانی مکن میل سوی نیل امانی مکن بر سر سجاده چو پا سایدت پا ز رعونت به زمین نایدت رخ به زمین سای به وقت نماز زانکه مصلاست حجاب نیاز از کجی و کجروی اندیشه کن پیروی راستروان پیشه کن مدعیی خرقه تقوا مپوش متقیی جام تمنا منوش زهد می آلوده نیرزد به هیچ مس زراندوده نیرزد به هیچ صورت و معنیت به هم راست دار تات شوند اهل صفا خواستگار یا ز سرت خرقه تقوا بکش یا قدم از راه تمنا بکش