Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۱ - حکایت عین القضات همدانی که از همه دانی موی می شکافت هر چند چون موی بر خود تافت تا به صحبت غزالی نشتافت سر رشته این کار نیافت مردم دیده روشن خردان بحر دانش همه بین همه دان بس که در مدرسه ها رنج علوم برد شد حاصل وی گنج علوم لیک ازان گنج بجز رنج ندید بویی از سر حقیقت نشنید روی همت به صفاکیشان کرد کسب علم از کتب ایشان کرد گرچه عمری به سر آن راه سپرد ره ازان نیز به مقصود نبرد در ره عشق نشد صاحبدل گوهر دل نشد او را حاصل ناگهان نیر اقبال بتافت ره سوی احمد غزالی یافت رشته عهد به غزالی بست سر این رشته اش افتاد به دست بود در صحبت وی روزی بیست پس همه عمر به بهروزی زیست یافت بینا بصری از رویش برد روشندلی از پهلویش از قفس طایر روحش پر زد وز بصر نور دلش سر بر زد ما رأی شییا الا و رأی فیه نور الله فی ظل سوی از خدا کون و مکان را پر یافت وز یکی هر دو جهان را پر یافت دید یک واجب ممکن برقع نور او طالع و ممکن مطلع ظلمت خویش در آن نور بیافت بلکه خود را همگی نور شناخت جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲ - مناجات در اشارت بیقراری شجره دل در مهب ریاح خواطر مختلفه و طلب توفیق تحقیق سخن که ثمره آن شجره است ای ز اندوه تو پر خون دل ما دمبدم از تو دگرگون دل ما دل ما در رهت افتاده پریست که بر او باد هوا را گذریست هر دم از جنبش هر باد درشت پشت آن روی شده رو شده پشت دایما گر تو قرارش ندهی بهر خود میل به کارش ندهی بر در خود ندهی تسکینش حرف تمکین نکنی تلقینش بنده جامی که به داغ تو خوش است به فروغی ز چراغ تو خوش است یاد خود راحت جانش گردان نام خود ورد زبانش گردان به کرم های خودش بینا کن به ثناهای خودش گویا کن بر وی ابواب معانی بگشای ره به اسرار نهانی بنمای پشتیش باش به توفیق سخن و آورش روی به تحقیق سخن

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۱ - حکایت عین القضات همدانی که از همه دانی موی می شکافت هر چند چون موی بر خود تافت تا به صحبت غزالی نشتافت سر رشته این کار نیافت مردم دیده روشن خردان بحر دانش همه بین همه دان بس که در مدرسه ها رنج علوم برد شد حاصل وی گنج علوم لیک ازان گنج بجز رنج ندید بویی از سر حقیقت نشنید روی همت به صفاکیشان کرد کسب علم از کتب ایشان کرد گرچه عمری به سر آن راه سپرد ره ازان نیز به مقصود نبرد در ره عشق نشد صاحبدل گوهر دل نشد او را حاصل ناگهان نیر اقبال بتافت ره سوی احمد غزالی یافت رشته عهد به غزالی بست سر این رشته اش افتاد به دست بود در صحبت وی روزی بیست پس همه عمر به بهروزی زیست یافت بینا بصری از رویش برد روشندلی از پهلویش از قفس طایر روحش پر زد وز بصر نور دلش سر بر زد ما رأی شییا الا و رأی فیه نور الله فی ظل سوی از خدا کون و مکان را پر یافت وز یکی هر دو جهان را پر یافت دید یک واجب ممکن برقع نور او طالع و ممکن مطلع ظلمت خویش در آن نور بیافت بلکه خود را همگی نور شناخت جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲ - مناجات در اشارت بیقراری شجره دل در مهب ریاح خواطر مختلفه و طلب توفیق تحقیق سخن که ثمره آن شجره است ای ز اندوه تو پر خون دل ما دمبدم از تو دگرگون دل ما دل ما در رهت افتاده پریست که بر او باد هوا را گذریست هر دم از جنبش هر باد درشت پشت آن روی شده رو شده پشت دایما گر تو قرارش ندهی بهر خود میل به کارش ندهی بر در خود ندهی تسکینش حرف تمکین نکنی تلقینش بنده جامی که به داغ تو خوش است به فروغی ز چراغ تو خوش است یاد خود راحت جانش گردان نام خود ورد زبانش گردان به کرم های خودش بینا کن به ثناهای خودش گویا کن بر وی ابواب معانی بگشای ره به اسرار نهانی بنمای پشتیش باش به توفیق سخن و آورش روی به تحقیق سخن

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۳ - عقد دوم در شرح سخن که شریف ترین گوهر صدف آدمیت است و لطیف ترین زیور شرف محرمیت آب آن روضه دین افروزد تاب این خرمن ایمان سوزد در سخن نیست به زر کس محتاج سکه زر ز سخن یافت رواج ای بسا قفل درین کاخ دو در که کلیدش نتوان ساخت ز زر لب چو ز افسون سخن آرایند آن گره در نفسی بگشایند ای قوی ربقه اخلاص به تو خلعت لطف سخن خاص به تو بحر معنی ز سخن پر گهر است هر یک آویزه گوش هنر است در بلورین صدف چرخ کهن نیست والاگهری به ز سخن سخن آواز پر جبریل است روح بخش از دم اسرافیل است سخن از عرش برین آمده است بهر پاکان به زمین آمده است نیست در کان گهری بهتر ازان یا در امکان هنری بهتر ازان نامه کون به وی طی شده است آدمی آدمی از وی شده است فضل کلک و شرف نامه به اوست عقل را گرمی هنگامه به اوست گر نبودی سخن تازه رقم نشدی لوح و قلم لوح و قلم قلم و لوح به کار سخن اند روز و شب نقش و نگار سخن اند به سخن زنده شود نام همه به سخن پخته شود خام همه دل که لب تشنه به آب سخن است پخته و خام خراب سخن است طبع ما خرم از اندیشه اوست خرم آن کس که سخن پیشه اوست شب که از فکر سخن پشت خمیم فرق را کرده رفیق قدمیم حلقه خاتم صدقیم و یقین دل نگین حرف سخن نقش نگین گه کشد در ته ران مرکب جم گه به روم آورد از هند حشم گوش از آن کوکبه جم نگرد چشم ازین غالیه هند چرد زیر این دایره بی سر و بن نتوان مدح سخن جز به سخن مدح گویان که فلک معراج اند گاه مدحت به سخن محتاج اند جز سخن کو به غنا نامزد است مدحت و مادح و ممدوح خود است چون سخن راه سفر پیش گرفت قوت و قوت همه از خویش گرفت رخت بر راحله راز نهاد پای بر طارم اعجاز نهاد قیمت نرخ گرانان همه برد نامه سحر بیانان بسترد حامل سر ودیعت سخن است رهبر راه شریعت سخن است شرع دستور کمال از وی یافت دست بر امن زوال از وی یافت نکته اصل بیان کرده اوست چشمه فرع روان کرده اوست گلی از باغ وفا ریخته است در نسیم نفس آویخته است گوش را آمده بویش به مشام سخنش کرده لب ناطقه نام هست ازین گل چمن دل تازه بلبل شوق بلند آوازه ما که خجلت زده از روی وییم رو درین باغچه بر بوی وییم هست بر بوی وی این بالش ما وز تک و پوی وی این نالش ما جلوه حسن ز وصافی اوست سکه عشق ز صرافی اوست سخن آنجا که زند لاف ادب خامشی از زر صامت چه عجب مس او به ز زر ده دهی است ذکر زر در ره او بیرهی است سخن و سحر به یک آهنگ اند زر و زرنیخ به هم یکرنگ اند سخن از چشمه جان گیرد آب زر رخشان ز شرر یابد تاب

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۳ - عقد دوم در شرح سخن که شریف ترین گوهر صدف آدمیت است و لطیف ترین زیور شرف محرمیت آب آن روضه دین افروزد تاب این خرمن ایمان سوزد در سخن نیست به زر کس محتاج سکه زر ز سخن یافت رواج ای بسا قفل درین کاخ دو در که کلیدش نتوان ساخت ز زر لب چو ز افسون سخن آرایند آن گره در نفسی بگشایند ای قوی ربقه اخلاص به تو خلعت لطف سخن خاص به تو بحر معنی ز سخن پر گهر است هر یک آویزه گوش هنر است در بلورین صدف چرخ کهن نیست والاگهری به ز سخن سخن آواز پر جبریل است روح بخش از دم اسرافیل است سخن از عرش برین آمده است بهر پاکان به زمین آمده است نیست در کان گهری بهتر ازان یا در امکان هنری بهتر ازان نامه کون به وی طی شده است آدمی آدمی از وی شده است فضل کلک و شرف نامه به اوست عقل را گرمی هنگامه به اوست گر نبودی سخن تازه رقم نشدی لوح و قلم لوح و قلم قلم و لوح به کار سخن اند روز و شب نقش و نگار سخن اند به سخن زنده شود نام همه به سخن پخته شود خام همه دل که لب تشنه به آب سخن است پخته و خام خراب سخن است طبع ما خرم از اندیشه اوست خرم آن کس که سخن پیشه اوست شب که از فکر سخن پشت خمیم فرق را کرده رفیق قدمیم حلقه خاتم صدقیم و یقین دل نگین حرف سخن نقش نگین گه کشد در ته ران مرکب جم گه به روم آورد از هند حشم گوش از آن کوکبه جم نگرد چشم ازین غالیه هند چرد زیر این دایره بی سر و بن نتوان مدح سخن جز به سخن مدح گویان که فلک معراج اند گاه مدحت به سخن محتاج اند جز سخن کو به غنا نامزد است مدحت و مادح و ممدوح خود است چون سخن راه سفر پیش گرفت قوت و قوت همه از خویش گرفت رخت بر راحله راز نهاد پای بر طارم اعجاز نهاد قیمت نرخ گرانان همه برد نامه سحر بیانان بسترد حامل سر ودیعت سخن است رهبر راه شریعت سخن است شرع دستور کمال از وی یافت دست بر امن زوال از وی یافت نکته اصل بیان کرده اوست چشمه فرع روان کرده اوست گلی از باغ وفا ریخته است در نسیم نفس آویخته است گوش را آمده بویش به مشام سخنش کرده لب ناطقه نام هست ازین گل چمن دل تازه بلبل شوق بلند آوازه ما که خجلت زده از روی وییم رو درین باغچه بر بوی وییم هست بر بوی وی این بالش ما وز تک و پوی وی این نالش ما جلوه حسن ز وصافی اوست سکه عشق ز صرافی اوست سخن آنجا که زند لاف ادب خامشی از زر صامت چه عجب مس او به ز زر ده دهی است ذکر زر در ره او بیرهی است سخن و سحر به یک آهنگ اند زر و زرنیخ به هم یکرنگ اند سخن از چشمه جان گیرد آب زر رخشان ز شرر یابد تاب

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۴ - حکایت آن مظلوم که از تیر زبانی یک حجت سنجیده پرداخت و تیغ ظلم حجاج را در قطع عرق حیات خود کند ساخت ظلم حجاج به غایت چو رسید تیغ بر تهمتی چند کشید گنج ها زر به فدا آوردند گنجشان خاک به سر بر کردند هیچشان حیله گر سود نکرد کارشان روی به بهبود نکرد جلمه کردند سر اندر سر تیغ سر نهادند در آبشخور تیغ بجز آن بازپسین نکته گذار که چو آمد به سرش نوبت کار گفت کای داور فرمانفرمای کار بر ما نه به احسان پیمای ما تنی چند که از بیخردی کار ما نیست بجز شغل بدی نسپردیم ره احسان لیک نزدی گام تو هم چندان نیک از گنه گرچه بدی شیوه ماست ترک احسان ز تو هم عین خطاست چه ز ما رسم ستم ورزیدن چه ز تو سر ز کرم پیچیدن طبع حجاج ازان نکته شگفت داد فرمان به خلاص وی و گفت تف بر آن طایفه مرده دلان در هوا و هوس افسرده دلان که ازان قوم فرومایه کسی بر نیاورد چنین خوش نفسی کاش از اول ز تو بودی این کار تا ز تو یافتی این کار قرار کار هر یک ز تو سنجیده شدی جرم هر یک به تو بخشیده شدی جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۵ - مناجات در بیان قصور زبان سخن از شرح کمال الهی و شکر نوال نامتناهی و طلب سنجیدگی وی تا به میزان موزونی یابد و در کفه قبول افزودنی ای زبان خرد از کنه تو بند پایه قدر سخن از تو بلند به خرد شرح کمالت نتوان به سخن شکر نوالت نتوان سخن از باغ جمالت وردیست واندرین مرحله بادآوردیست از گلی رونق باغی که شناخت وز تفی نور چراغی که شناخت به کزین زمزمه خاموش شویم پای تا سر چو صدف گوش شویم طبع جامی که ثناگستر توست کمترین مرغ وفا پرور توست هر طرف گرچه هوایی دارد پای دل بسته به جایی دارد عار دارد ز حدیث همه کس بر زبان ذکر تو می خواهد و بس رخت ازان دایره بیرون آرش نطق ازین قافیه موزون دارش به لبش خطبه افزونی ده بر زرش سکه موزونی نه

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۴ - حکایت آن مظلوم که از تیر زبانی یک حجت سنجیده پرداخت و تیغ ظلم حجاج را در قطع عرق حیات خود کند ساخت ظلم حجاج به غایت چو رسید تیغ بر تهمتی چند کشید گنج ها زر به فدا آوردند گنجشان خاک به سر بر کردند هیچشان حیله گر سود نکرد کارشان روی به بهبود نکرد جلمه کردند سر اندر سر تیغ سر نهادند در آبشخور تیغ بجز آن بازپسین نکته گذار که چو آمد به سرش نوبت کار گفت کای داور فرمانفرمای کار بر ما نه به احسان پیمای ما تنی چند که از بیخردی کار ما نیست بجز شغل بدی نسپردیم ره احسان لیک نزدی گام تو هم چندان نیک از گنه گرچه بدی شیوه ماست ترک احسان ز تو هم عین خطاست چه ز ما رسم ستم ورزیدن چه ز تو سر ز کرم پیچیدن طبع حجاج ازان نکته شگفت داد فرمان به خلاص وی و گفت تف بر آن طایفه مرده دلان در هوا و هوس افسرده دلان که ازان قوم فرومایه کسی بر نیاورد چنین خوش نفسی کاش از اول ز تو بودی این کار تا ز تو یافتی این کار قرار کار هر یک ز تو سنجیده شدی جرم هر یک به تو بخشیده شدی جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۵ - مناجات در بیان قصور زبان سخن از شرح کمال الهی و شکر نوال نامتناهی و طلب سنجیدگی وی تا به میزان موزونی یابد و در کفه قبول افزودنی ای زبان خرد از کنه تو بند پایه قدر سخن از تو بلند به خرد شرح کمالت نتوان به سخن شکر نوالت نتوان سخن از باغ جمالت وردیست واندرین مرحله بادآوردیست از گلی رونق باغی که شناخت وز تفی نور چراغی که شناخت به کزین زمزمه خاموش شویم پای تا سر چو صدف گوش شویم طبع جامی که ثناگستر توست کمترین مرغ وفا پرور توست هر طرف گرچه هوایی دارد پای دل بسته به جایی دارد عار دارد ز حدیث همه کس بر زبان ذکر تو می خواهد و بس رخت ازان دایره بیرون آرش نطق ازین قافیه موزون دارش به لبش خطبه افزونی ده بر زرش سکه موزونی نه

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۶ - عقد سیم در کلام منظوم که ان من الشعر لحکمة عبارتیست از حکمت آمیزی او و ان من البیان لسحرا اشارتیست به سحرانگیزی او ای به هر شاهد موزون مفتون حالت از مشک خطان دیگرگون هیچ شاهد چو سخن موزون نیست سر خوبی ز خطش بیرون نیست صبر ازو صعب و تسلی مشکل خاصه وقتی که پی بردن دل کشد از وزن به بر خلعت ناز کند از قافیه دامانش طراز پا به خلخال ردیف آراید بر جبین خال خیال افزاید رخ ز تشبیه دهد جلوه ما ببرد عقل صد افتاده ز راه مو به تجنیس ز هم بشکافد خالی از فرق دو گیسو بافد لب ز ترصیع گهر ریز کند جعد مشکین گهرآویز کند چشم از ابهام کند چشمک زن فتنه در انجمن وهم فکن بر سر چهره نهد زلف مجاز شود از پرده حقیقت پرداز چو بدین شکل به صد غنج و دلال رو نماید ز شبستان مقال گوش را حامله در سازد صدف آسا ز گهر پر سازد چشم را خرمن عنبر بخشد به طبق غالیه تر بخشد گه به تحمید شود نغمه سرای گه ز توحید شود عقده گشای گاه در صومعه خوشحالان نکته گوید به لب قوالان صوفی جان و جهان کرده وداع گیرد از نکته او راه سماع گاه دمساز شود با نی و چنگ در خرابات برآرد آهنگ مطرب مجلس مستان گردد رهزن باده پرستان گردد گاه غمنامه عاشق خواند پیش معشوق موافق خواند بر دلش تازه کند عهد قدیم سازدش در حرم لطف مقیم گه کند پرده معشوقی ساز دهد از پرده معشوق آواز پرده عاشق بیدل بدرد پرده سان بر در معشوق برد ما که از سحر سحر سازی او وز شب شعبده پردازی او غرق دریای تفکر شده ایم تک نشین چون صدف در شده ایم قوت جان قوت دل زو یابیم گل درین مرکز گل زو یابیم کحل دولت ز در او جوییم نیست عیب از هنر او گوییم گرچه بر بی هنران پرده در است چشم بد دور که یکسر هنر است ورچه جوینده هر نایابی نکشد لب ز چنین جلابی آن پر از جوهر قرآن مشتش زان نیالوده به آن انگشتش تا نه خلقی به گمان درمانند کین دو گوهر مگر از یک کانند بسمله تاج سر قرآن است زانکه سنجیده بدین میزان است وزن اگر موجب نقصان بودی حرف موزون نه ز قرآن بودی گر شکستی نشد از شعر درست آن نه از وزن ز بی وزنی توست چند باشی به زبان بیهده سنج کشی از دست زبان بیهده رنج شعر آبیست ز سرچشمه دل سر چشمه شده آلوده به گل گر نه سرچشمه ز گل پاک شود چه عجب ز آب که گلناک شود بایدت در سخن آسودگیی پاک کن دل ز هر آلودگیی تا درین مرحله مشغله ناک پاک خیزد گهرت از دل پاک پاکبازان همه خاک تو شوند خازن گوهر پاک تو شوند قدسیان طوف دیار تو کنند تحفه نور نثار تو کنند

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۶ - عقد سیم در کلام منظوم که ان من الشعر لحکمة عبارتیست از حکمت آمیزی او و ان من البیان لسحرا اشارتیست به سحرانگیزی او ای به هر شاهد موزون مفتون حالت از مشک خطان دیگرگون هیچ شاهد چو سخن موزون نیست سر خوبی ز خطش بیرون نیست صبر ازو صعب و تسلی مشکل خاصه وقتی که پی بردن دل کشد از وزن به بر خلعت ناز کند از قافیه دامانش طراز پا به خلخال ردیف آراید بر جبین خال خیال افزاید رخ ز تشبیه دهد جلوه ما ببرد عقل صد افتاده ز راه مو به تجنیس ز هم بشکافد خالی از فرق دو گیسو بافد لب ز ترصیع گهر ریز کند جعد مشکین گهرآویز کند چشم از ابهام کند چشمک زن فتنه در انجمن وهم فکن بر سر چهره نهد زلف مجاز شود از پرده حقیقت پرداز چو بدین شکل به صد غنج و دلال رو نماید ز شبستان مقال گوش را حامله در سازد صدف آسا ز گهر پر سازد چشم را خرمن عنبر بخشد به طبق غالیه تر بخشد گه به تحمید شود نغمه سرای گه ز توحید شود عقده گشای گاه در صومعه خوشحالان نکته گوید به لب قوالان صوفی جان و جهان کرده وداع گیرد از نکته او راه سماع گاه دمساز شود با نی و چنگ در خرابات برآرد آهنگ مطرب مجلس مستان گردد رهزن باده پرستان گردد گاه غمنامه عاشق خواند پیش معشوق موافق خواند بر دلش تازه کند عهد قدیم سازدش در حرم لطف مقیم گه کند پرده معشوقی ساز دهد از پرده معشوق آواز پرده عاشق بیدل بدرد پرده سان بر در معشوق برد ما که از سحر سحر سازی او وز شب شعبده پردازی او غرق دریای تفکر شده ایم تک نشین چون صدف در شده ایم قوت جان قوت دل زو یابیم گل درین مرکز گل زو یابیم کحل دولت ز در او جوییم نیست عیب از هنر او گوییم گرچه بر بی هنران پرده در است چشم بد دور که یکسر هنر است ورچه جوینده هر نایابی نکشد لب ز چنین جلابی آن پر از جوهر قرآن مشتش زان نیالوده به آن انگشتش تا نه خلقی به گمان درمانند کین دو گوهر مگر از یک کانند بسمله تاج سر قرآن است زانکه سنجیده بدین میزان است وزن اگر موجب نقصان بودی حرف موزون نه ز قرآن بودی گر شکستی نشد از شعر درست آن نه از وزن ز بی وزنی توست چند باشی به زبان بیهده سنج کشی از دست زبان بیهده رنج شعر آبیست ز سرچشمه دل سر چشمه شده آلوده به گل گر نه سرچشمه ز گل پاک شود چه عجب ز آب که گلناک شود بایدت در سخن آسودگیی پاک کن دل ز هر آلودگیی تا درین مرحله مشغله ناک پاک خیزد گهرت از دل پاک پاکبازان همه خاک تو شوند خازن گوهر پاک تو شوند قدسیان طوف دیار تو کنند تحفه نور نثار تو کنند

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۷ - حکایت شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی رحمه الله که چون این بیت بگفت که « برگ درختان سبز در نظر هوشیار، هر ورقی دفتریست معرفت کردگار » یکی از اکابر در واقعه دید که جمعی از ملائکه طبق‌های نور از بهر نثار وی می‌برند سعدی آن بلبل شیراز چمن در گلستان سخن دستان زن شد شبی بر شجر حمد خدای از نوای سحری سحر نمای بست بیتی ز دو مصراع به هم هر یکی مطلع انوار قدم جان ازان مژده جانان می یافت بر خرد پرتو عرفان می تافت عارفی زنده دلی بیداری که نهان داشت به او انکاری دید در خواب که درهای فلک باز کردند گروهی ز ملک رو نمودند ز هر در زده صف هر یک از نور نثاری بر کف پشت بر گنبد خضرا کردند رو درین معبد غبرا کردند با دلی دستخوش خوف و رجا گفت کای گرم روان تا به کجا مژده دادند که سعدی به سحر سفت در حمد یکی تازه گهر چشم زخمی نرسد گر ز قضا می سزد مرسله گوش رضا نقد ما کان نه به مقدار وی است بهر آن نکته ز اسرار وی است خواب بین عقده انکار گشاد رو بدان قبله احرار نهاد به در صومعه شیخ رسید از درون زمزمه ی شیخ شنید که رخ از خون جگر تر می کرد با خود آن بیت مکرر می کرد جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۸ - مناجات در شکرگزاری نعمت کلام موزون و طبگاری توفیق برآوردن دلایل هستی خداوند بیچون جل ذکره و عم بره ای سخن را چو گهر سنجیده خلعت نظم در او پوشیده کرده تمییز صحیحش ز سقیم به ترازو زنی طبع سلیم می کند وزن سخن نظم پرست نه ترازوش پدیدار نه دست طبع را دست و ترازو تو دهی بر سخن قوت بازو تو دهی اثر صنع بدیدن سهل است زان به صانع نرسیدن جهل است جامی غرق خجالت مانده بر جبین آب خجالت رانده نز گلش سبزه احسان خیزد نز دلش نکته عرفان خیزد گرچه روزی خور هر روزه توست دست امید به دریوزه توست فیضی از ابر یقین بر وی ریز تا درین مدرسه وسوسه خیز هر چه دریوزه ز جود تو کند صرف برهان وجود تو کند

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۷ - حکایت شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی رحمه الله که چون این بیت بگفت که « برگ درختان سبز در نظر هوشیار، هر ورقی دفتریست معرفت کردگار » یکی از اکابر در واقعه دید که جمعی از ملائکه طبق‌های نور از بهر نثار وی می‌برند سعدی آن بلبل شیراز چمن در گلستان سخن دستان زن شد شبی بر شجر حمد خدای از نوای سحری سحر نمای بست بیتی ز دو مصراع به هم هر یکی مطلع انوار قدم جان ازان مژده جانان می یافت بر خرد پرتو عرفان می تافت عارفی زنده دلی بیداری که نهان داشت به او انکاری دید در خواب که درهای فلک باز کردند گروهی ز ملک رو نمودند ز هر در زده صف هر یک از نور نثاری بر کف پشت بر گنبد خضرا کردند رو درین معبد غبرا کردند با دلی دستخوش خوف و رجا گفت کای گرم روان تا به کجا مژده دادند که سعدی به سحر سفت در حمد یکی تازه گهر چشم زخمی نرسد گر ز قضا می سزد مرسله گوش رضا نقد ما کان نه به مقدار وی است بهر آن نکته ز اسرار وی است خواب بین عقده انکار گشاد رو بدان قبله احرار نهاد به در صومعه شیخ رسید از درون زمزمه ی شیخ شنید که رخ از خون جگر تر می کرد با خود آن بیت مکرر می کرد جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۸ - مناجات در شکرگزاری نعمت کلام موزون و طبگاری توفیق برآوردن دلایل هستی خداوند بیچون جل ذکره و عم بره ای سخن را چو گهر سنجیده خلعت نظم در او پوشیده کرده تمییز صحیحش ز سقیم به ترازو زنی طبع سلیم می کند وزن سخن نظم پرست نه ترازوش پدیدار نه دست طبع را دست و ترازو تو دهی بر سخن قوت بازو تو دهی اثر صنع بدیدن سهل است زان به صانع نرسیدن جهل است جامی غرق خجالت مانده بر جبین آب خجالت رانده نز گلش سبزه احسان خیزد نز دلش نکته عرفان خیزد گرچه روزی خور هر روزه توست دست امید به دریوزه توست فیضی از ابر یقین بر وی ریز تا درین مدرسه وسوسه خیز هر چه دریوزه ز جود تو کند صرف برهان وجود تو کند

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۹ - عقد چهارم در استدلال به ظهور آثار وجود آفریدگار سبحانه ما اعز شأنه و ما اجلی برهانه ای درین کارگه هوش ربای روز و شب چشم نه و گوش گشای نه به چشم تو ز دیدن اثری نه به گوشت ز شنیدن خبری نرگس این چمنی کز لب جوی خوش نهاده ست نظر سوی به سوی نه ز رخسار گلش دیداری نه به سرو و سمنش بازاری گل این باغچه ای کز سر شاخ صبحدم گوش گشاده ست فراخ نه ز بلبل شنود آوازی نز لب غنچه نهانی رازی نکنی گوش و نبینی چندین کور و کر چند نشینی چندین چند گاهی ره آگاهان گیر ترک همراهی بیراهان گیر پرده از چشم جهان بین کن باز بنگر پیش و پس و شیب و فراز بین که این دایره گردان چیست دور او گرد تو جاویدان چیست بر سرت چتر مرصع که فراشت بر وی این نقش ملمع که نگاشت مهر را نور ده روز که کرد ماه را شمع شب افروز که کرد کیست میزان ده دکان سپهر کفه سازنده آن از مه و مهر تا به میزان چو دکان آرایند عمر بر خلق جهان پیمایند کیست کز دست دل آتشناک صبح چون اطلس کحلی زده چاک سوزن و رشته ز خورشید اندوخت وصله زرد قصب بر وی دوخت کیست کز طاق فلک چون خم زد زیر او چار گهر بر هم زد چون گهرها به هم آمیخته شد نو به نو صورتی انگیخته شد ساخت گردآوری عالم را خاتم جمله صور آدم را بهر این کارگه خونخواره نیست از کارگزاری چاره عین ممکن به براهین خرد نتواند که شود هست به خود چون ز هستیش نباشد اثری چون به هستی رسد از وی دگری ذات نایافته از هستی بخش چون تواند که بود هستی بخش خشک ابری که بود ز آب تهی ناید از وی صفت آب دهی هر چه آن را بود از بود نشان گر بود منحصر اندر امکان لازم آید که نیاید به وجود هیچ موجود درین عرصه بود نقش بی خامه نقاش که دید نغمه بی زخمه مطرب که شنید ناید از ممکن تنها چون کار حاجت افتاد به واجب ناچار او به خود هست و جهان هست بدو نیست دان هر چه نه پیوست بدو جنبش از وی رسد این سلسله را روی در وی بود این قافله را چون خلد جنبش موریت به پشت زود آری سوی آن مور انگشت زان خلش هستی او را دانی به سر انگشت ز پشتش رانی باورت ناید کاندر ژنده خلدت پشت نه زان جنبنده عالم و این همه آثار در او چرخ و این جنبش بسیار در او پرده سازند و نو اگر پیوست که پس پرده نواسازی هست همه را جنبش و آرام ازوست همه را دانه ازو دام ازوست زوست جنبنده نه از باد درخت زوست فرخنده نه از گردون بخت او برد تشنگی تشنه نه آب او دهد شادی مستان نه شراب غنچه در باغ نخندد بی او میوه بر شاخ نبندد بی او کارگر او دگران آلت کار کارگر یافتی آلت بگذار کار او کارگر او آلت اوست اوست مغز و دگران جمله چو پوست مغزخواهی نظر از پوست ببند مغز جویی نکند پوست پسند حرف غیر از ورق دل بتراش خاطر از ناخن فکرت مخراش از همه ساده کن آیینه خویش وز همه پاک بشو سینه خویش تا شود گنج بقا سینه تو غرق نور ازل آیینه تو طی شود وادی برهان و قیاس تو بمانی و دل دوست شناس دوست آنجا که بود جلوه نمای حجت عقل بود تفرقه زای چون نماید به تو این دولت روی رو در آن آر و به کس هیچ مگوی زانکه از گوهر عرفان خالی به بود کیسه استدلالی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۹ - عقد چهارم در استدلال به ظهور آثار وجود آفریدگار سبحانه ما اعز شأنه و ما اجلی برهانه ای درین کارگه هوش ربای روز و شب چشم نه و گوش گشای نه به چشم تو ز دیدن اثری نه به گوشت ز شنیدن خبری نرگس این چمنی کز لب جوی خوش نهاده ست نظر سوی به سوی نه ز رخسار گلش دیداری نه به سرو و سمنش بازاری گل این باغچه ای کز سر شاخ صبحدم گوش گشاده ست فراخ نه ز بلبل شنود آوازی نز لب غنچه نهانی رازی نکنی گوش و نبینی چندین کور و کر چند نشینی چندین چند گاهی ره آگاهان گیر ترک همراهی بیراهان گیر پرده از چشم جهان بین کن باز بنگر پیش و پس و شیب و فراز بین که این دایره گردان چیست دور او گرد تو جاویدان چیست بر سرت چتر مرصع که فراشت بر وی این نقش ملمع که نگاشت مهر را نور ده روز که کرد ماه را شمع شب افروز که کرد کیست میزان ده دکان سپهر کفه سازنده آن از مه و مهر تا به میزان چو دکان آرایند عمر بر خلق جهان پیمایند کیست کز دست دل آتشناک صبح چون اطلس کحلی زده چاک سوزن و رشته ز خورشید اندوخت وصله زرد قصب بر وی دوخت کیست کز طاق فلک چون خم زد زیر او چار گهر بر هم زد چون گهرها به هم آمیخته شد نو به نو صورتی انگیخته شد ساخت گردآوری عالم را خاتم جمله صور آدم را بهر این کارگه خونخواره نیست از کارگزاری چاره عین ممکن به براهین خرد نتواند که شود هست به خود چون ز هستیش نباشد اثری چون به هستی رسد از وی دگری ذات نایافته از هستی بخش چون تواند که بود هستی بخش خشک ابری که بود ز آب تهی ناید از وی صفت آب دهی هر چه آن را بود از بود نشان گر بود منحصر اندر امکان لازم آید که نیاید به وجود هیچ موجود درین عرصه بود نقش بی خامه نقاش که دید نغمه بی زخمه مطرب که شنید ناید از ممکن تنها چون کار حاجت افتاد به واجب ناچار او به خود هست و جهان هست بدو نیست دان هر چه نه پیوست بدو جنبش از وی رسد این سلسله را روی در وی بود این قافله را چون خلد جنبش موریت به پشت زود آری سوی آن مور انگشت زان خلش هستی او را دانی به سر انگشت ز پشتش رانی باورت ناید کاندر ژنده خلدت پشت نه زان جنبنده عالم و این همه آثار در او چرخ و این جنبش بسیار در او پرده سازند و نو اگر پیوست که پس پرده نواسازی هست همه را جنبش و آرام ازوست همه را دانه ازو دام ازوست زوست جنبنده نه از باد درخت زوست فرخنده نه از گردون بخت او برد تشنگی تشنه نه آب او دهد شادی مستان نه شراب غنچه در باغ نخندد بی او میوه بر شاخ نبندد بی او کارگر او دگران آلت کار کارگر یافتی آلت بگذار کار او کارگر او آلت اوست اوست مغز و دگران جمله چو پوست مغزخواهی نظر از پوست ببند مغز جویی نکند پوست پسند حرف غیر از ورق دل بتراش خاطر از ناخن فکرت مخراش از همه ساده کن آیینه خویش وز همه پاک بشو سینه خویش تا شود گنج بقا سینه تو غرق نور ازل آیینه تو طی شود وادی برهان و قیاس تو بمانی و دل دوست شناس دوست آنجا که بود جلوه نمای حجت عقل بود تفرقه زای چون نماید به تو این دولت روی رو در آن آر و به کس هیچ مگوی زانکه از گوهر عرفان خالی به بود کیسه استدلالی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۰ - حکایت آن متکلم و صوفی که زبان استدلال گشاد و صوفی از صفای ذوق و وجدان خبر داد فاضلی وادی برهان پیمای در بیابان جدل جان فرسای عمر در بحث و جدل طی کرده پای یکران عمل پی کرده نه دلش را ز طریقت نوری نه سرش را ز حقیقت شوری صوفیی دید ز آلایش پاک زده در چهره آسایش خاک ز ریاضت شده چون موی تنش سر مویی نه سر خویشتنش زان تقابل که میان شب و روز هست با برد دی و حر تموز شد به جنگاوریش شیر مصاف زخم زن گشت به شمشیر خلاف گفت کای روی تو چون خوی درشت کرده بر صحبت دانایان پشت با شناسایی خود ساخته ای گو خدا را به چه بشناخته ای گفت ازان فیض که هر لحظه ز غیب ریزدم بر دل و جان پاک ز عیب گرچه شد موج زنم خاطر ازان هست گفتار زبان قاصر ازان فاضلش گفت بدین کشف نهان چون شوی قاید کوران جهان گفت من غرق شناساوریم نیست کاری به شناساگریم هر که پی بر پی من بشتابد هر چه من یافتم او هم یابد کار من نیست که کس را به جدال ره نمایم به خدای متعال جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۱ - مناجات در ثنا بر هستی آفریدگار گفتن و طلب داشتن توفیق بر گوهر توحید سفتن ای جهان از صفت ذات تو پر عالم از حجت اثبات تو پر هیچ جا نیست که غوغای تو نیست پرتو روی دلارای تو نیست تو چنین ظاهر و ما کور بصر تو چنین حاضر و ما دور نگر نور تو گر نبود ما چه کنیم چشم بینا دل دانا چه کنیم نیست از غایت کوته نظری خبر ما ز تو جز بی خبری گرچه جامی بود از بیخبران چه شود گر به طفیل دگران بخشی از هستی خویشش خبری بندی از طاعت خویشش کمری در دلش تخم هدایت کاری بر گلش ابر عنایت باری مهرش از مهره گل بگشایی زنگش از چهره دل بزدایی پا به کاشانه قربت نهیش می ز میخانه وحدت دهیش جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۲ - عقد پنجم در بیان یکتایی و برهان بی همتایی حق سبحانه که در بیان و برهان همه زبان آوران یکسانند و همه بی زبانان یکزبان ای درین بتکده طبع فریب برده غوغای بتان از تو شکیب طبع را بند خرد بر پا نه پای اندیشه درین غوغا نه بنگر این انجم و مهر و مه را بت ره گشته خلیل الله را یافتندی به دلش راه قبول گرنه بشکستیشان سنگ افول سنگ بر بتکده آزر زن در جهان صیت خلیلی افکن تیز کن خنجر لابر سر لات ببر از لات منی را ز منات تاج عزت ز سر عزی کش رخت طاعت به در مولاکش ثنوی اهرمن و یزدان گوی تافت از انجمن ایمان روی عیسوی شد به سه گویی افزون خیمه از ساحت دین زد بیرون تو به صد بت چه به صد بلکه هزار بلکه بیرون ز ترازوی شمار کرده ای روی ولی هر نفسی می پزی در ره ایمان هوسی گاه گویی که من آن دریایم که جهان را به گهر آرایم دل صدف گوهر توحیدم در گوش دهر از در توحیدم پر گاه گویی که من آن گلزارم که دهد بر گل عرفان خارم هر که یابد ز گل من بویی بوی عرفان دهد از هر مویی به زبان می زنی این لاف ولی نیست بر موجب اینت عملی هر چه تقریر تو ترتیب کند صورت حال تو تکذیب کند هر چه یابد ز مقال تو فروغ سازدش حال تو مطعون به دروغ نیست این راستی و راستروی که چنان راست که گویی نشوی راه رو پس سخن راه بگوی آنچه خواهی بشو آنگاه بگوی دل نکرده ز دورویی صافی چه ز یکرویی وحدت لافی دیده بر شاهد وحدت بگشای وز دورویی و دو گویی باز آی سهل باشد که ز ماهی تا ماه بر تو باشند درین نکته گواه گرچه قولت دم اقرار زند فعل تو نعره انکار زند از محیط فلک و اوج سماک تا حضیض سمک و مرکز خاک بین مرتب شده اجرام که هست وین همه جنبش و آرام که هست شکل و ترتیب فلک بر یک حال دور سیر همه بر یک منوال یکی از صورت خود ناگشته یکی از گردش خود نگذشته متفق وضع دوایر با هم منتظم سلک عناصر با هم همه بر یک صفت و یک آیین هیچ زیرین نشده بالایین سال و مه روز و شب و شام و سحر یک به یک گرم رو و تیز گذر تا به آمد شد خود در گروند بر یکی قاعده آیند و روند چار فصلی که به هر سال در است به همین رسم و روش رهسپر است این موالید سه گانه که جهان پر از آنهاست چه پیدا چه نهان نوع نوعش نه کم آید نه فزون از نهانخانه ابداع برون کارگاهی به چنین ضبط و نسق کار یک کارگزارست الحق کشور آباد نگردد به دو شاه بشکند از دو سپهدار سپاه از دو بانو چو شود آشفته خانه امید مدارش رفته رنج طفل است ادای دو ادیب مرگ رنجور دوای دو طبیب

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۰ - حکایت آن متکلم و صوفی که زبان استدلال گشاد و صوفی از صفای ذوق و وجدان خبر داد فاضلی وادی برهان پیمای در بیابان جدل جان فرسای عمر در بحث و جدل طی کرده پای یکران عمل پی کرده نه دلش را ز طریقت نوری نه سرش را ز حقیقت شوری صوفیی دید ز آلایش پاک زده در چهره آسایش خاک ز ریاضت شده چون موی تنش سر مویی نه سر خویشتنش زان تقابل که میان شب و روز هست با برد دی و حر تموز شد به جنگاوریش شیر مصاف زخم زن گشت به شمشیر خلاف گفت کای روی تو چون خوی درشت کرده بر صحبت دانایان پشت با شناسایی خود ساخته ای گو خدا را به چه بشناخته ای گفت ازان فیض که هر لحظه ز غیب ریزدم بر دل و جان پاک ز عیب گرچه شد موج زنم خاطر ازان هست گفتار زبان قاصر ازان فاضلش گفت بدین کشف نهان چون شوی قاید کوران جهان گفت من غرق شناساوریم نیست کاری به شناساگریم هر که پی بر پی من بشتابد هر چه من یافتم او هم یابد کار من نیست که کس را به جدال ره نمایم به خدای متعال جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۱ - مناجات در ثنا بر هستی آفریدگار گفتن و طلب داشتن توفیق بر گوهر توحید سفتن ای جهان از صفت ذات تو پر عالم از حجت اثبات تو پر هیچ جا نیست که غوغای تو نیست پرتو روی دلارای تو نیست تو چنین ظاهر و ما کور بصر تو چنین حاضر و ما دور نگر نور تو گر نبود ما چه کنیم چشم بینا دل دانا چه کنیم نیست از غایت کوته نظری خبر ما ز تو جز بی خبری گرچه جامی بود از بیخبران چه شود گر به طفیل دگران بخشی از هستی خویشش خبری بندی از طاعت خویشش کمری در دلش تخم هدایت کاری بر گلش ابر عنایت باری مهرش از مهره گل بگشایی زنگش از چهره دل بزدایی پا به کاشانه قربت نهیش می ز میخانه وحدت دهیش جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۲ - عقد پنجم در بیان یکتایی و برهان بی همتایی حق سبحانه که در بیان و برهان همه زبان آوران یکسانند و همه بی زبانان یکزبان ای درین بتکده طبع فریب برده غوغای بتان از تو شکیب طبع را بند خرد بر پا نه پای اندیشه درین غوغا نه بنگر این انجم و مهر و مه را بت ره گشته خلیل الله را یافتندی به دلش راه قبول گرنه بشکستیشان سنگ افول سنگ بر بتکده آزر زن در جهان صیت خلیلی افکن تیز کن خنجر لابر سر لات ببر از لات منی را ز منات تاج عزت ز سر عزی کش رخت طاعت به در مولاکش ثنوی اهرمن و یزدان گوی تافت از انجمن ایمان روی عیسوی شد به سه گویی افزون خیمه از ساحت دین زد بیرون تو به صد بت چه به صد بلکه هزار بلکه بیرون ز ترازوی شمار کرده ای روی ولی هر نفسی می پزی در ره ایمان هوسی گاه گویی که من آن دریایم که جهان را به گهر آرایم دل صدف گوهر توحیدم در گوش دهر از در توحیدم پر گاه گویی که من آن گلزارم که دهد بر گل عرفان خارم هر که یابد ز گل من بویی بوی عرفان دهد از هر مویی به زبان می زنی این لاف ولی نیست بر موجب اینت عملی هر چه تقریر تو ترتیب کند صورت حال تو تکذیب کند هر چه یابد ز مقال تو فروغ سازدش حال تو مطعون به دروغ نیست این راستی و راستروی که چنان راست که گویی نشوی راه رو پس سخن راه بگوی آنچه خواهی بشو آنگاه بگوی دل نکرده ز دورویی صافی چه ز یکرویی وحدت لافی دیده بر شاهد وحدت بگشای وز دورویی و دو گویی باز آی سهل باشد که ز ماهی تا ماه بر تو باشند درین نکته گواه گرچه قولت دم اقرار زند فعل تو نعره انکار زند از محیط فلک و اوج سماک تا حضیض سمک و مرکز خاک بین مرتب شده اجرام که هست وین همه جنبش و آرام که هست شکل و ترتیب فلک بر یک حال دور سیر همه بر یک منوال یکی از صورت خود ناگشته یکی از گردش خود نگذشته متفق وضع دوایر با هم منتظم سلک عناصر با هم همه بر یک صفت و یک آیین هیچ زیرین نشده بالایین سال و مه روز و شب و شام و سحر یک به یک گرم رو و تیز گذر تا به آمد شد خود در گروند بر یکی قاعده آیند و روند چار فصلی که به هر سال در است به همین رسم و روش رهسپر است این موالید سه گانه که جهان پر از آنهاست چه پیدا چه نهان نوع نوعش نه کم آید نه فزون از نهانخانه ابداع برون کارگاهی به چنین ضبط و نسق کار یک کارگزارست الحق کشور آباد نگردد به دو شاه بشکند از دو سپهدار سپاه از دو بانو چو شود آشفته خانه امید مدارش رفته رنج طفل است ادای دو ادیب مرگ رنجور دوای دو طبیب

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۳ - حکایت آن پادشاه مریض که از دست دو طبیب نبض او به اعتدال نمی جست و تا قاروره وجود یکی نشکست مزاج وی از علاج دیگری به صحت نپیوست داشت آن شاه به بالین دو حکیم هر دو دانا و خردمند و کریم لبشان با دم عیسی همدم کفشان راحت هر رنج و الم دست هر یک چو به نبض آوردی دستگیری ضعیفان کردی شاه بیمار ز تغییر مزاج وان دو در کار به تدبیر علاج لیک همپیشگی و همکاری زد بر ایشان ره دولتیاری هر چه این گفتی آن وا دادی هر چه آن بستی این بگشادی روز صحت شد از ایشان تاریک شب تار اجل آمد نزدیک شاه را بود وزیری زیرک آن تعصب چو بدید از هر یک حیله ای کرد به دانایی ساز کان دو دانا به یکی آمد باز زان یکی شاه چو شد چاره پذیر قصه را کرد بر او عرضه وزیر گفت ای از تو زیانم همه سود این خیالت ز کجا روی نمود گفت از آنجا که به ما گفت خدای که عمارتگر این طرفه سرای گر به فرض از یکی افزون بودی هر دمش حال دگرگون بودی طشت خورشید ز بام افتادی کار گردون ز نظام افتادی زاده خاک دگر خاک شدی خاک چون گرد بر افلاک شدی تیز کردی به عدم جمله قدم بلکه سر بر نزدندی ز عدم جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۴ - مناجات در طلب ترقی از مقام توحید به شهود وحدت که نهایت راه و مقصدالاقصای عارفان آگاه است ای به توحید تو هر ذره گواه نیست یک ذره به توحید تو راه در رهت ذره ناچیز شدیم کمتر از ذره بسی نیز شدیم ما و بی حاصلی و نومیدی که نه فضل تو کند خورشیدی جست و جوی تو قرار از ما برد ضعف تن قوت کار از ما برد قوتی بخش که کاری بکنیم به حریم تو گذاری بکنیم جامی از کارگزاری مانده نامه بیهده کاری خوانده می کند از تو طلب قوت کار تا شود در طلبت کارگزار قوت کارگزاریش بده سکه پاک عیاریش بده نقد دین از غش و غل پاکش کن دل ز آلایش گل پاکش کن شد پریشان ز دو بینی کارش روی در قبله وحدت دارش

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۳ - حکایت آن پادشاه مریض که از دست دو طبیب نبض او به اعتدال نمی جست و تا قاروره وجود یکی نشکست مزاج وی از علاج دیگری به صحت نپیوست داشت آن شاه به بالین دو حکیم هر دو دانا و خردمند و کریم لبشان با دم عیسی همدم کفشان راحت هر رنج و الم دست هر یک چو به نبض آوردی دستگیری ضعیفان کردی شاه بیمار ز تغییر مزاج وان دو در کار به تدبیر علاج لیک همپیشگی و همکاری زد بر ایشان ره دولتیاری هر چه این گفتی آن وا دادی هر چه آن بستی این بگشادی روز صحت شد از ایشان تاریک شب تار اجل آمد نزدیک شاه را بود وزیری زیرک آن تعصب چو بدید از هر یک حیله ای کرد به دانایی ساز کان دو دانا به یکی آمد باز زان یکی شاه چو شد چاره پذیر قصه را کرد بر او عرضه وزیر گفت ای از تو زیانم همه سود این خیالت ز کجا روی نمود گفت از آنجا که به ما گفت خدای که عمارتگر این طرفه سرای گر به فرض از یکی افزون بودی هر دمش حال دگرگون بودی طشت خورشید ز بام افتادی کار گردون ز نظام افتادی زاده خاک دگر خاک شدی خاک چون گرد بر افلاک شدی تیز کردی به عدم جمله قدم بلکه سر بر نزدندی ز عدم جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۴ - مناجات در طلب ترقی از مقام توحید به شهود وحدت که نهایت راه و مقصدالاقصای عارفان آگاه است ای به توحید تو هر ذره گواه نیست یک ذره به توحید تو راه در رهت ذره ناچیز شدیم کمتر از ذره بسی نیز شدیم ما و بی حاصلی و نومیدی که نه فضل تو کند خورشیدی جست و جوی تو قرار از ما برد ضعف تن قوت کار از ما برد قوتی بخش که کاری بکنیم به حریم تو گذاری بکنیم جامی از کارگزاری مانده نامه بیهده کاری خوانده می کند از تو طلب قوت کار تا شود در طلبت کارگزار قوت کارگزاریش بده سکه پاک عیاریش بده نقد دین از غش و غل پاکش کن دل ز آلایش گل پاکش کن شد پریشان ز دو بینی کارش روی در قبله وحدت دارش

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۵ - عقد ششم در بیان آنکه ذات حق سبحانه حقیقت وجود است و هر حقیقت که مشهود است به سریان ذاتی وی موجود است بعد ازان مرغ ظهورش پر و بال زد ز ارواح به اقلیم مثال وز مثالش به حس افتاد گذر یافت مس حس ازو رونق زر نه فلک بر ورق حس بنگاشت هر فلک دوره دایم برداشت زیر آن ز آب و گل و آتش و باد چار در خانه آغاز نهاد ساخت در وی پی نیکو بختی از موالید سه پایه تختی آن نکوبخت ازان تخت بلند چشم بینش به چپ و راست فکند دید و دانست که موجود یکیست در همه شاهد و مشهود یکیست اوست در صورت لیلی ظاهر اوست از دیده مجنون ناظر زده از پیرهن یوسف سر بوی او داده به یعقوب بصر هر چه او نیست نه مغز است نه پوست همه هیچند همین اوست که اوست ژرف بحریست پر از آب حیات موج زن آمده از کل جهات پر هوا جام حبابش خوانند بر هوا چتر سحابش خوانند در صدف ریخت نم نیسان است منعقد گشت در غلطان است نامور هست یکی وقت شمار نامهاش آمده افزون ز هزار آنچه بر وحدت ذات است مقیم از دو نامش نتوان ساخت دو نیم یک شود دیده یک بین بگشای وز دو نامی به دو نیمی مگرای بین یکی علم و عیان در وی گم اسم و رسم دو جهان در وی گم در همه بر صفت یکتایی مانده پوشیده ز بس پیدایی گر به فرض از همه اعیان جهان ماند آن نور یکی لحظه نهان همه اعیان به عدم باز روند وز عدم واقف این راز شوند تیزبین گرددشان چشم شهود غرقه گردند به دریای وجود ای درین خوابگه خفته دلان جمع ناگشته چو آشفته دلان زیر این پرده کحلی مه و سال مانده در تفرقه خواب و خیال لعبتانی که بدین پرده درند که ازین پرده چنین جلوه گرند گرچه بس عشوه ده و طنازند پرده وحدت لعبت بازند این همه لعبت و لعبت سازی وین به صد شعبه لعبت بازی نیست جز در نظر خواب آلود جلوه گر گشته خیالی بی بود چند خرسند نشینی به خیال هان و هان دیده خود نیک بمال بو کزین خواب چو بیدار شوی خارق پرده پندار شوی گرددت تیز نظر چشم شهود بر تو مکشوف شود سر وجود وحدتی بینی خالی ز دویی ظاهر از کسوت مایی و تویی هستی ساده ز هر نام و نشان برتر از مرتبه علم و عیان در همه ساری بی وهم حلول سریانی نه حد فهم عقول وز همه عاری بی نقص زوال منتقل ناشده از حال به حال جلوه اولش از حضرت ذات بود بر خویش به اسما و صفات ذات ساذج چو به اوصاف و نعوت یافت در مرتبه علم ثبوت دید در خود همه بیش و کم را شد حقایق صور عالم را وان حقایق ز درون عکس انداخت علم کثرت اعیان افراخت شد ز هر عکس در آیینه ذات ذات یک عین ز اعیان ذوات اولا گشت ز تکرار عکوس مرتبه مرتبه ارواح نفوس

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۵ - عقد ششم در بیان آنکه ذات حق سبحانه حقیقت وجود است و هر حقیقت که مشهود است به سریان ذاتی وی موجود است بعد ازان مرغ ظهورش پر و بال زد ز ارواح به اقلیم مثال وز مثالش به حس افتاد گذر یافت مس حس ازو رونق زر نه فلک بر ورق حس بنگاشت هر فلک دوره دایم برداشت زیر آن ز آب و گل و آتش و باد چار در خانه آغاز نهاد ساخت در وی پی نیکو بختی از موالید سه پایه تختی آن نکوبخت ازان تخت بلند چشم بینش به چپ و راست فکند دید و دانست که موجود یکیست در همه شاهد و مشهود یکیست اوست در صورت لیلی ظاهر اوست از دیده مجنون ناظر زده از پیرهن یوسف سر بوی او داده به یعقوب بصر هر چه او نیست نه مغز است نه پوست همه هیچند همین اوست که اوست ژرف بحریست پر از آب حیات موج زن آمده از کل جهات پر هوا جام حبابش خوانند بر هوا چتر سحابش خوانند در صدف ریخت نم نیسان است منعقد گشت در غلطان است نامور هست یکی وقت شمار نامهاش آمده افزون ز هزار آنچه بر وحدت ذات است مقیم از دو نامش نتوان ساخت دو نیم یک شود دیده یک بین بگشای وز دو نامی به دو نیمی مگرای بین یکی علم و عیان در وی گم اسم و رسم دو جهان در وی گم در همه بر صفت یکتایی مانده پوشیده ز بس پیدایی گر به فرض از همه اعیان جهان ماند آن نور یکی لحظه نهان همه اعیان به عدم باز روند وز عدم واقف این راز شوند تیزبین گرددشان چشم شهود غرقه گردند به دریای وجود ای درین خوابگه خفته دلان جمع ناگشته چو آشفته دلان زیر این پرده کحلی مه و سال مانده در تفرقه خواب و خیال لعبتانی که بدین پرده درند که ازین پرده چنین جلوه گرند گرچه بس عشوه ده و طنازند پرده وحدت لعبت بازند این همه لعبت و لعبت سازی وین به صد شعبه لعبت بازی نیست جز در نظر خواب آلود جلوه گر گشته خیالی بی بود چند خرسند نشینی به خیال هان و هان دیده خود نیک بمال بو کزین خواب چو بیدار شوی خارق پرده پندار شوی گرددت تیز نظر چشم شهود بر تو مکشوف شود سر وجود وحدتی بینی خالی ز دویی ظاهر از کسوت مایی و تویی هستی ساده ز هر نام و نشان برتر از مرتبه علم و عیان در همه ساری بی وهم حلول سریانی نه حد فهم عقول وز همه عاری بی نقص زوال منتقل ناشده از حال به حال جلوه اولش از حضرت ذات بود بر خویش به اسما و صفات ذات ساذج چو به اوصاف و نعوت یافت در مرتبه علم ثبوت دید در خود همه بیش و کم را شد حقایق صور عالم را وان حقایق ز درون عکس انداخت علم کثرت اعیان افراخت شد ز هر عکس در آیینه ذات ذات یک عین ز اعیان ذوات اولا گشت ز تکرار عکوس مرتبه مرتبه ارواح نفوس

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۶ - حکایت آن ماهیان که گوهر حیات در جستجوی دریا باختند و تا به خشکی نیفتادند دریا را نشناختند داشت غوکی به لب بحر وطن دایم از بحر همی راند سخن روز و شب قصه دریا گفتی گوهر مدحت دریا سفتی گفتی از بحر پدید آمده ایم زو درین گفت و شنید آمده ایم دل ازو گوهر دانایی یافت تن ازو دست توانایی یافت هر کجا می نگرم اوست همه هر طرف می گذرم اوست همه ماهیی چند رسیدند آنجا وز وی آن قصه شنیدند آنجا عشق بحر از دلشان سر بر زد آتش شوق به جانشان در زد پای تا سر همگی پای شدند در طلب مرحله پیمای شدند برگرفتند تک و پوی نیاز بحر جویان چه نشیب و چه فراز گاه در تگ چو صدف جا کردند گه چو خس رو به کنار آوردند نه نشان یافت شد از بحر به نام می نهادند به نومیدی گام از قضا صیدگری دام نهاد راهشان بر گذر دام فتاد یکسر آن جمع به دام افتادند تن به جان دادن خود در دادند صیدگر برد سوی ساحلشان ساخت بر خشک زمین منزلشان چند تن کوشش و جنبش کردند خز خزان راه به بحر آوردند نیم مرده چو رسیدند به بحر جام مقصود کشیدند به بحر دانش و بینششان روی نمود کانچه می داد نشان غوک چه بود زنده در بحر شهود آسودند غرقه بودند در آن تا بودند جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۷ - مناجات در اشارت به عموم سران حقیقت در مراتب و طلب وصول به شهود آن که روش ارباب تصوف است ای پر از فیض وجود تو جهان غرق نور تو چه پیدا چه نهان مایه صورت و معنی همه تو با همه بی همه تو ای همه تو بی نصیب از تو نه چند است و نه چون خالی از تو نه درون است و نه برون متحد اولی و آخریت متفق باطنی و ظاهریت کرده ای در همه اضداد ظهور هیچ ضد نیست ز نزدیک تو دور جامی از هستی خود پاک شده در ره فقر و فنا خاک شده در بقای تو فنا می خواهد وز فنا در تو بقا می خواهد از خود و کار خودش فانی دار وان فنا را به وی ارزانی دار چون فنا شد به بقایش برسان بر سر صدر صفایش بنشان کن به صافی صفتان رهبریش متصف دار به صوفیگریش

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۶ - حکایت آن ماهیان که گوهر حیات در جستجوی دریا باختند و تا به خشکی نیفتادند دریا را نشناختند داشت غوکی به لب بحر وطن دایم از بحر همی راند سخن روز و شب قصه دریا گفتی گوهر مدحت دریا سفتی گفتی از بحر پدید آمده ایم زو درین گفت و شنید آمده ایم دل ازو گوهر دانایی یافت تن ازو دست توانایی یافت هر کجا می نگرم اوست همه هر طرف می گذرم اوست همه ماهیی چند رسیدند آنجا وز وی آن قصه شنیدند آنجا عشق بحر از دلشان سر بر زد آتش شوق به جانشان در زد پای تا سر همگی پای شدند در طلب مرحله پیمای شدند برگرفتند تک و پوی نیاز بحر جویان چه نشیب و چه فراز گاه در تگ چو صدف جا کردند گه چو خس رو به کنار آوردند نه نشان یافت شد از بحر به نام می نهادند به نومیدی گام از قضا صیدگری دام نهاد راهشان بر گذر دام فتاد یکسر آن جمع به دام افتادند تن به جان دادن خود در دادند صیدگر برد سوی ساحلشان ساخت بر خشک زمین منزلشان چند تن کوشش و جنبش کردند خز خزان راه به بحر آوردند نیم مرده چو رسیدند به بحر جام مقصود کشیدند به بحر دانش و بینششان روی نمود کانچه می داد نشان غوک چه بود زنده در بحر شهود آسودند غرقه بودند در آن تا بودند جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۷ - مناجات در اشارت به عموم سران حقیقت در مراتب و طلب وصول به شهود آن که روش ارباب تصوف است ای پر از فیض وجود تو جهان غرق نور تو چه پیدا چه نهان مایه صورت و معنی همه تو با همه بی همه تو ای همه تو بی نصیب از تو نه چند است و نه چون خالی از تو نه درون است و نه برون متحد اولی و آخریت متفق باطنی و ظاهریت کرده ای در همه اضداد ظهور هیچ ضد نیست ز نزدیک تو دور جامی از هستی خود پاک شده در ره فقر و فنا خاک شده در بقای تو فنا می خواهد وز فنا در تو بقا می خواهد از خود و کار خودش فانی دار وان فنا را به وی ارزانی دار چون فنا شد به بقایش برسان بر سر صدر صفایش بنشان کن به صافی صفتان رهبریش متصف دار به صوفیگریش

%0
10 Bölüm