Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۳ - ظاهر شدن علامات وفات بر اسکندر و مکتوب نوشتن وی به سوی مادر چنین داد داننده داد سخن ز مشکل گشای سپهر کهن که از وضع افلاک و سیر نجوم ز حال سکندر چنین زد رقوم که چون صبح اقبالش آید به شام بگردد تر و خشک گیتی تمام به جایی که مرگش مقدر بود زمین آهن و آسمان زر بود بود زیر پا آهنین بسترش به بالای سر سایبان زرش سکندر چو آمد ز دریا برون سپه را سوی روم شد رهنمون همی رفت آورده پا در رکاب چو عمر گرانمایه با صد شتاب همی راند شکر به هر کوه و دشت به هر روز از کشوری می گذشت نبودی در آن جنبش کوه گاه به جز خانه زینش آرامگاه یکی روز در گرمگاه تموز گرفته جهان خسرو نیمروز به دشتی رسید آتشین ریگ و خاک چو طشتی پر از اخگر تابناک هوایش چو آه ستمدیده گرم ز بس گرمیش سنگ چون موم نرم به هر راهش از نعل های مذاب نشان سم بادپایان پر آب سمندر اگر کردی آنجا گذر چو پروانه اش سوختی بال و پر چو تابه زمین آتش افشان در او چو ماهی شده مار بریان در او اگر پر درم مشت بستی لییم فرو ریختی همچو سیماب سیم سکندر در آن دشت پر تاب و تف همی راند از پردلان بسته صف ز آسیب ره در خراش و خروش به تن خونش از گرمی خور به جوش ز جوشش چو زد در تنش موج خون ز راه دماغش شد از سر برون فرو ریختش بر سر زین زر ز ماشوره عاج مرجان تر بسی کرد در دفع خون حیله ساز ولی خون نیستاد ازان حیله باز ز سیل اجل بر وی آمد شکست بر آن سیل رخنه نیارست بست بر او تنگ شد خانه پشت زین شد از خانه مایل به سوی زمین ز خاصان یکی سوی او رفت زود به تدریجش آورد ازان زین فرود ز جوشن به پا مفرش انداختش ز زرین سپر سایبان ساختش به بالای جوشن به زیر سپر زمانی فتاد از جهان بی خبر چو بگشاد ازان بی خودی چشم هوش به گوشش فرو گفت پنهان سروش که اینست جایی که دانا حکیم در آنجا ز مرگ خودت کرد بیم چو از مردن خویش آگاه شد بر او راه امید کوتاه شد دبیری طلب کرد روشن ضمیر که بر لوح کافور ریزد عبیر نویسد کتابی سوی مادرش تسلی ده جان غم پرورش چو بهر نوشتن ورق کرد باز سر نامه را ساخت مشکین طراز به نام خداوند پست و بلند حکیم خرد بخش بخرد پسند ازو عقل را رو در آوارگی وزو عشق را چاره بیچارگی هراسندگان را بدو صد امید شناسندگان را ازو صد نوید بسا شهریاران و شاهنشهان که کردند تسخیر ملک جهان ز زین پای ننهاده بالای تخت به تاراج آفاتشان داده رخت یکی زان قبل بنده اسکندر است که اکنون به گرداب مرگ اندر است سفر کرد گرد جهان سال ها ز فتح و ظفر یافت اقبال ها چو آورد رو در ره تختگاه اجل زد بر او ره در اثنای راه دو صد تحفه شوق ازان ناتوان نثار ره بانوی بانوان چراغ دل و دیده فیلقوس فروزنده کشور روم و روس نمی گویم او مهربان مادر است که از مادری پایه اش برتر است ازو دیده ام کار خود را رواج و زو گشته ام صاحب تخت و تاج دریغا که رفتم به تاراج دهر ز دیدار او هیچ نگرفته بهر دریغا که خفتم به دل داغ مرگ نه از باغ او شاخ دیده نه برگ بسی بهر آسانیم رنج برد پی راحتم راه محنت سپرد ازین چشمه لیک آبرویی ندید ز خارم گل آرزویی نچید جهاندیده دهقان درختی نشاند به پایش ز جوی جگر آب راند پس از سال ها داد چون میوه بار به آن میوه دهقان شد امیدوار ز ناگه برآمد یکی باد سخت هم آن میوه بر باد شد هم درخت درخت نوم من که اسکندرم جهاندیده دهقان من مادرم اگر من فتادم ز پای از نخست قبای بقا هم بر او نیست چست چه از جنس حیوان چه نوع بشر که زاد اندرین کهنه دیر دو در که آخر به صد نامرادی نمرد ازین ورطه کس جان به شادی نبرد چو از من برد قاصد نامه بر به آن مادر مهربان این خبر وز این غم بسوزد دل و جان او شود خونفشان چشم گریان او همان به که حکمت شناسی کند نه چون سفلگان ناسپاسی کند قدم در طریق صبوری نهد جزع را به رخ داغ دوری نهد نکوشد چو خور در گریبان دری نپوشد چو مه جامه نیلوفری اگر شعله دل کند اخگرش نبیند زمین فرش خاکسترش نه از پنجه گیسوی سنبل کند نه از ناخنان چشمه در گل کند ننالد ز رنج و نموید ز درد نمالد به خاک سیه روی زرد وگر بس نیاید به اندوه خویش شود پست از اندوه چون کوه خویش بکش گو چو شاهان یکی خوان عام بخوان سوی آن مرد و زن را تمام طعامی بنه پیش هر یک چنان که برباید از دست رغبت عنان وزآن پس بر آن جمع سوگند ده ز سوگند بر دستشان بند نه که هر کس درین تنگنای سپنج ز مرگ عزیزی کشیده ست رنج نیارد بدین طعمه ها دست آز کند چشم امید از اینها فراز اگر یک تن آرد سوی طعمه دست به یک لقمه بر خوانش آرد شکست سزد گر خورد غم ز خوان فراق که با طعمه خواران خوش است اتفاق وگر نی نشاید ز صاحب خرد که در مجلس جمع تنها خورد چرا غم خورد زیرک هوشیار چو ز آغاز می داند انجام کار سرانجام گیتی به خون خفتن است به خواری به خاک اندرون خفتن است کسی را که انجام کار این بود پی دیگران از چه غمگین بود تفاوت ندارد درین کس ز کس جز این کاوفتد اندکی پیش و پس چو آخر درین مهد باید غنود ازین چند روزه تفاوت چه سود گرانمایه عمرم که مستعجل است ز میقات سی کرده رو در چل است گرفتم که از سی به سیصد رسد به هر روز ملکی مجدد رسد چه حاصل ازان هم چو جاوید نیست ز چنگ اجل رستن امید نیست نیم من جز آن مرغ شیرین نفس که ملک جهان بود بر من قفس تنم در قفس بود با درد و داغ ولی دل به جان آرزومند باغ خوش آن کز قفس ره به باغم نمود جدا کرد نور چراغم ز دود رخ آوردم اینک به باغ و بهار نهادم به ره دیده انتظار بود کان ز من مانده در من رسد وز این تیره گلخن به گلشن رسد به یک جای گیریم با هم مقام بر این ختم شد نامه ام والسلام چو نامه ز مضمون به عنوان رسید چو منشور عمرش به پایان رسید به عنوانش از خون دل رنگ داد ز داغ جگر سوز مهرش نهاد ببوسید و مقصود را نام برد پی بردن آنجا به قاصد سپرد بیا ساقیا تا به می برده پی کنیم از میان قاصد و نامه طی ببندیم بار از مضیق خیال گشاییم در بارگاه وصال بیا مطربا کز صدای نفیر ببندیم بر خامه صوت صریر زنیم آتش از آه هنگامه را بسوزیم هم خامه هم نامه را

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۳ - ظاهر شدن علامات وفات بر اسکندر و مکتوب نوشتن وی به سوی مادر چنین داد داننده داد سخن ز مشکل گشای سپهر کهن که از وضع افلاک و سیر نجوم ز حال سکندر چنین زد رقوم که چون صبح اقبالش آید به شام بگردد تر و خشک گیتی تمام به جایی که مرگش مقدر بود زمین آهن و آسمان زر بود بود زیر پا آهنین بسترش به بالای سر سایبان زرش سکندر چو آمد ز دریا برون سپه را سوی روم شد رهنمون همی رفت آورده پا در رکاب چو عمر گرانمایه با صد شتاب همی راند شکر به هر کوه و دشت به هر روز از کشوری می گذشت نبودی در آن جنبش کوه گاه به جز خانه زینش آرامگاه یکی روز در گرمگاه تموز گرفته جهان خسرو نیمروز به دشتی رسید آتشین ریگ و خاک چو طشتی پر از اخگر تابناک هوایش چو آه ستمدیده گرم ز بس گرمیش سنگ چون موم نرم به هر راهش از نعل های مذاب نشان سم بادپایان پر آب سمندر اگر کردی آنجا گذر چو پروانه اش سوختی بال و پر چو تابه زمین آتش افشان در او چو ماهی شده مار بریان در او اگر پر درم مشت بستی لییم فرو ریختی همچو سیماب سیم سکندر در آن دشت پر تاب و تف همی راند از پردلان بسته صف ز آسیب ره در خراش و خروش به تن خونش از گرمی خور به جوش ز جوشش چو زد در تنش موج خون ز راه دماغش شد از سر برون فرو ریختش بر سر زین زر ز ماشوره عاج مرجان تر بسی کرد در دفع خون حیله ساز ولی خون نیستاد ازان حیله باز ز سیل اجل بر وی آمد شکست بر آن سیل رخنه نیارست بست بر او تنگ شد خانه پشت زین شد از خانه مایل به سوی زمین ز خاصان یکی سوی او رفت زود به تدریجش آورد ازان زین فرود ز جوشن به پا مفرش انداختش ز زرین سپر سایبان ساختش به بالای جوشن به زیر سپر زمانی فتاد از جهان بی خبر چو بگشاد ازان بی خودی چشم هوش به گوشش فرو گفت پنهان سروش که اینست جایی که دانا حکیم در آنجا ز مرگ خودت کرد بیم چو از مردن خویش آگاه شد بر او راه امید کوتاه شد دبیری طلب کرد روشن ضمیر که بر لوح کافور ریزد عبیر نویسد کتابی سوی مادرش تسلی ده جان غم پرورش چو بهر نوشتن ورق کرد باز سر نامه را ساخت مشکین طراز به نام خداوند پست و بلند حکیم خرد بخش بخرد پسند ازو عقل را رو در آوارگی وزو عشق را چاره بیچارگی هراسندگان را بدو صد امید شناسندگان را ازو صد نوید بسا شهریاران و شاهنشهان که کردند تسخیر ملک جهان ز زین پای ننهاده بالای تخت به تاراج آفاتشان داده رخت یکی زان قبل بنده اسکندر است که اکنون به گرداب مرگ اندر است سفر کرد گرد جهان سال ها ز فتح و ظفر یافت اقبال ها چو آورد رو در ره تختگاه اجل زد بر او ره در اثنای راه دو صد تحفه شوق ازان ناتوان نثار ره بانوی بانوان چراغ دل و دیده فیلقوس فروزنده کشور روم و روس نمی گویم او مهربان مادر است که از مادری پایه اش برتر است ازو دیده ام کار خود را رواج و زو گشته ام صاحب تخت و تاج دریغا که رفتم به تاراج دهر ز دیدار او هیچ نگرفته بهر دریغا که خفتم به دل داغ مرگ نه از باغ او شاخ دیده نه برگ بسی بهر آسانیم رنج برد پی راحتم راه محنت سپرد ازین چشمه لیک آبرویی ندید ز خارم گل آرزویی نچید جهاندیده دهقان درختی نشاند به پایش ز جوی جگر آب راند پس از سال ها داد چون میوه بار به آن میوه دهقان شد امیدوار ز ناگه برآمد یکی باد سخت هم آن میوه بر باد شد هم درخت درخت نوم من که اسکندرم جهاندیده دهقان من مادرم اگر من فتادم ز پای از نخست قبای بقا هم بر او نیست چست چه از جنس حیوان چه نوع بشر که زاد اندرین کهنه دیر دو در که آخر به صد نامرادی نمرد ازین ورطه کس جان به شادی نبرد چو از من برد قاصد نامه بر به آن مادر مهربان این خبر وز این غم بسوزد دل و جان او شود خونفشان چشم گریان او همان به که حکمت شناسی کند نه چون سفلگان ناسپاسی کند قدم در طریق صبوری نهد جزع را به رخ داغ دوری نهد نکوشد چو خور در گریبان دری نپوشد چو مه جامه نیلوفری اگر شعله دل کند اخگرش نبیند زمین فرش خاکسترش نه از پنجه گیسوی سنبل کند نه از ناخنان چشمه در گل کند ننالد ز رنج و نموید ز درد نمالد به خاک سیه روی زرد وگر بس نیاید به اندوه خویش شود پست از اندوه چون کوه خویش بکش گو چو شاهان یکی خوان عام بخوان سوی آن مرد و زن را تمام طعامی بنه پیش هر یک چنان که برباید از دست رغبت عنان وزآن پس بر آن جمع سوگند ده ز سوگند بر دستشان بند نه که هر کس درین تنگنای سپنج ز مرگ عزیزی کشیده ست رنج نیارد بدین طعمه ها دست آز کند چشم امید از اینها فراز اگر یک تن آرد سوی طعمه دست به یک لقمه بر خوانش آرد شکست سزد گر خورد غم ز خوان فراق که با طعمه خواران خوش است اتفاق وگر نی نشاید ز صاحب خرد که در مجلس جمع تنها خورد چرا غم خورد زیرک هوشیار چو ز آغاز می داند انجام کار سرانجام گیتی به خون خفتن است به خواری به خاک اندرون خفتن است کسی را که انجام کار این بود پی دیگران از چه غمگین بود تفاوت ندارد درین کس ز کس جز این کاوفتد اندکی پیش و پس چو آخر درین مهد باید غنود ازین چند روزه تفاوت چه سود گرانمایه عمرم که مستعجل است ز میقات سی کرده رو در چل است گرفتم که از سی به سیصد رسد به هر روز ملکی مجدد رسد چه حاصل ازان هم چو جاوید نیست ز چنگ اجل رستن امید نیست نیم من جز آن مرغ شیرین نفس که ملک جهان بود بر من قفس تنم در قفس بود با درد و داغ ولی دل به جان آرزومند باغ خوش آن کز قفس ره به باغم نمود جدا کرد نور چراغم ز دود رخ آوردم اینک به باغ و بهار نهادم به ره دیده انتظار بود کان ز من مانده در من رسد وز این تیره گلخن به گلشن رسد به یک جای گیریم با هم مقام بر این ختم شد نامه ام والسلام چو نامه ز مضمون به عنوان رسید چو منشور عمرش به پایان رسید به عنوانش از خون دل رنگ داد ز داغ جگر سوز مهرش نهاد ببوسید و مقصود را نام برد پی بردن آنجا به قاصد سپرد بیا ساقیا تا به می برده پی کنیم از میان قاصد و نامه طی ببندیم بار از مضیق خیال گشاییم در بارگاه وصال بیا مطربا کز صدای نفیر ببندیم بر خامه صوت صریر زنیم آتش از آه هنگامه را بسوزیم هم خامه هم نامه را

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۴ - داستان وصیت کردن اسکندر که دستش را بعد از وفات از تابوت بیرون گذارند تا تهیدستی وی بر همه کس ظاهر شود خوش آن کس که کارش نکویی بود به نیک و بدش نیکخویی بود چه در وقت مردن چه در زندگی رود روزگارش به فرخندگی سکندر چو نامه به مادر نوشت به جز نامه موعظت در نوشت به یاران زبان نصیحت گشاد به هر سینه گنجی ودیعت نهاد چو بر حاضران گنج گوهر فشاند ز ناحاضران نیز غافل نماند وصیت چنین کرد با حاضران که ای از جهالت تهی خاطران چو بر داغ هجران من دل نهید تن ناتوانم به محمل نهید گذارید دستم برون از کفن کنید آشکاراش بر مرد و زن ز حالم دم نامرادی زنید به هر مرز و بوم این منادی زنید که این دست دستیست کز عز و جاه ربود از سر تاجداران کلاه کلید کرم بود در مشت او نگین خلافت در انگشت او ز شیر فلک قوت پنجه یافت قوی بازوان را بسی پنجه تافت ز حشمت زبر دست هر دست بود همه دست ها پیش او پست بود ز نقد گدایی و شاهنشهی ز عالم کند رحلت اینک تهی چو بحرش به کف نیست جز باد هیچ چه امکان ز وی این سفر را بسیچ تو هم گیر ازین دست ای خواجه پند بدین دست بگشای از پای بند به کار جهان بند بودن که چه بدین شغل خرسند بودن که چه چو ز اول تو را مادر دهر زاد به جز دست خالیت چیزی نداد ازین ورطه چون پای بیرون نهی بود زاد راه تو دست تهی مکن در میان دست خود را گرو به چیزی که گویند بگذار و رو بده هر چه داری که این دادن است که از خویشتن بند بگشادن است بود آن تو هر چه دادی ز دست که در وجه فردات خواهد نشست تو را گر به مخزن زر و گوهر است نه آن تو آن کسی دیگر است جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۵ - حکایت آن حکیم که با زن گفت هر چه نفقه کردی بهره تو آن است و آنچه برای خود گذاشتی نصیب دیگران است شنیدم که فرزانه مردی حکیم به زن داد روزی یکی کیسه سیم پس از چند روزش بپرسد حال وز آن کیسه سیم کردش سؤال بگفتا به دست من آن کیسه سیم چو آمد چو زر کردم آن را دو نیم یکی صرف کردم به هر سینه ریش یکی کردمش صرفه از بهر خویش حکیم آن حکایت چو از وی شنفت بگفت ای نه دانا به راز نهفت بود بهره ات آن که کردی نثار نه آن کش ز گنجینه کردی حصار به گنجینه نقدی که مخزون بود که داند که انجام آن چون بود نیارد برون کس ازین سر سری که آن بهره توست یا دیگری بیا ساقیا باده در جام کن به رندان لب تشنه انعام کن به هر کس که یک جرعه خواهی فشاند نخواهد جز آن از جهان با تو ماند بیا مطربا پرده ای ساز لیک به هنجار نیکو و گفتار نیک به گیتی مزن جز به نیکی نفس که اینست آیین نیکان و بس

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۴ - داستان وصیت کردن اسکندر که دستش را بعد از وفات از تابوت بیرون گذارند تا تهیدستی وی بر همه کس ظاهر شود خوش آن کس که کارش نکویی بود به نیک و بدش نیکخویی بود چه در وقت مردن چه در زندگی رود روزگارش به فرخندگی سکندر چو نامه به مادر نوشت به جز نامه موعظت در نوشت به یاران زبان نصیحت گشاد به هر سینه گنجی ودیعت نهاد چو بر حاضران گنج گوهر فشاند ز ناحاضران نیز غافل نماند وصیت چنین کرد با حاضران که ای از جهالت تهی خاطران چو بر داغ هجران من دل نهید تن ناتوانم به محمل نهید گذارید دستم برون از کفن کنید آشکاراش بر مرد و زن ز حالم دم نامرادی زنید به هر مرز و بوم این منادی زنید که این دست دستیست کز عز و جاه ربود از سر تاجداران کلاه کلید کرم بود در مشت او نگین خلافت در انگشت او ز شیر فلک قوت پنجه یافت قوی بازوان را بسی پنجه تافت ز حشمت زبر دست هر دست بود همه دست ها پیش او پست بود ز نقد گدایی و شاهنشهی ز عالم کند رحلت اینک تهی چو بحرش به کف نیست جز باد هیچ چه امکان ز وی این سفر را بسیچ تو هم گیر ازین دست ای خواجه پند بدین دست بگشای از پای بند به کار جهان بند بودن که چه بدین شغل خرسند بودن که چه چو ز اول تو را مادر دهر زاد به جز دست خالیت چیزی نداد ازین ورطه چون پای بیرون نهی بود زاد راه تو دست تهی مکن در میان دست خود را گرو به چیزی که گویند بگذار و رو بده هر چه داری که این دادن است که از خویشتن بند بگشادن است بود آن تو هر چه دادی ز دست که در وجه فردات خواهد نشست تو را گر به مخزن زر و گوهر است نه آن تو آن کسی دیگر است جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۵ - حکایت آن حکیم که با زن گفت هر چه نفقه کردی بهره تو آن است و آنچه برای خود گذاشتی نصیب دیگران است شنیدم که فرزانه مردی حکیم به زن داد روزی یکی کیسه سیم پس از چند روزش بپرسد حال وز آن کیسه سیم کردش سؤال بگفتا به دست من آن کیسه سیم چو آمد چو زر کردم آن را دو نیم یکی صرف کردم به هر سینه ریش یکی کردمش صرفه از بهر خویش حکیم آن حکایت چو از وی شنفت بگفت ای نه دانا به راز نهفت بود بهره ات آن که کردی نثار نه آن کش ز گنجینه کردی حصار به گنجینه نقدی که مخزون بود که داند که انجام آن چون بود نیارد برون کس ازین سر سری که آن بهره توست یا دیگری بیا ساقیا باده در جام کن به رندان لب تشنه انعام کن به هر کس که یک جرعه خواهی فشاند نخواهد جز آن از جهان با تو ماند بیا مطربا پرده ای ساز لیک به هنجار نیکو و گفتار نیک به گیتی مزن جز به نیکی نفس که اینست آیین نیکان و بس

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۶ - داستان وفات اسکندر و ندبه حکیمان بر وی سکندر چو زد از وصیت نفس ز عالم نصیبش همان بود و بس شد انفاس او با وصیت تمام به ملک دگر تافت عزمش زمام برفت او و ما هم بخواهیم رفت چه بی غم چه با غم بخواهیم رفت درین کاخ دلکش نماند کسی رود عاقبت گرچه ماند بسی متاعی به از عمر جاوید نیست ولی آن درین عالم امید نیست در او زیرکی عمر جاوید یافت که زنده ازو امید تافت چو اسپهبدان بی سکندر شدند جدا زو چو تن های بی سر شدند فتادند در جیب جان کرده چاک چو تن های سر رفته در خون و خاک بکردند آنچه اهل ماتم کنند که بدرود شاهان عالم کنند ز جامه کبودان زمین می نمود به چشم کواکب چو چرخ کبود صدای نفیر از فلک برگذشت زهاب سرشک از سمک درگذشت ز بس خاست دود از دل یک به یک پر از دود گشت از سما تا سمک ز بس ظلمت و دود بر هم نشست در صبح بر روی خورشید بست چو دیدند از آخر که از اشک و آه نیارند بر درد و غم بست راه ز آیین ماتم عنان تافتند به تدبیر تجهیز بشتافتند ز مشک و گلابش بشستند تن ز خز و کتان ساختندش کفن ز تابوت زر محملش ساختند ز دیبای چین مفرش انداختند چو مهد زرش گشت آرام جای بزرگ سپه خاست گریان به پای به دانش حجاب از میان برگرفت به دانا حکیمان سخن درگرفت که امروز روز زبان آوریست درین قصه وقت سخن گستریست ز حکمت بسازید هنگامه ای کنید املیی موعظت نامه ای که غمدیدگان را تسلی دهد مثال مثوبت به عقبی دهد جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۷ - ندبه حکیم اول یکی گفت وقت است ای هوشیار که گیریم از حال شاه اعتبار ببینیم کایام با او چه کرد سپهر کج اندام با او چه کرد فلک تاج دولت ربود از سرش لباس بزرگی کشید از برش هر آن سختیی کز سرای درشت ز اقبال دولت بر او داشت پشت کنون رو به سوی وی آورده است به پای سریرش پی آورده است هر آسانیی کز مدار سپهر نمود اندر ایام شاهیش چهر کنون روی اقبال ازو تافته ست به تیغ غمش زهره بشکافته ست ازان بخت بیدار از اینسان که خفت سزد گر کند مرد دانا شگفت چنین کز شکر خنده اش لب جداست به خون گر بگریند بر وی رواست ولی گل چو صرصر ز شاخش ربود بر او گریه ز ابر بهاران چه سود جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۸ - ندبه حکیم دوم بگفت آن دگر کز جهان فراخ رسیدیم نادان بدین تنگ کاخ دلی ساده از نقش اندیشه ها کفی خالی از ورزش پیشه ها نه در عقل ما خوش ز ناخوش جدا نه در چشم ما آب از آتش جدا چو یکچند بودیم اینجا مقیم فتادیم در دام امید و بیم نشستیم غافل ز مقصود خویش تهی خاطر از فکر بهبود خویش بیابان غفلت نکردیم طی به مقصود اصلی نبردیم پی درین پرده یک عقده نشکافتیم به هیچ از همه روی برتافتیم عجب آنکه با این همه تاب و پیچ دل ما ازین ورطه نگرفت هیچ به روزی کزین ورطه بیرون رویم دل و دیده زین درد پر خون رویم کی آن کس ره نیکبختی رود کزین سخت منزل به سختی رود

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۶ - داستان وفات اسکندر و ندبه حکیمان بر وی سکندر چو زد از وصیت نفس ز عالم نصیبش همان بود و بس شد انفاس او با وصیت تمام به ملک دگر تافت عزمش زمام برفت او و ما هم بخواهیم رفت چه بی غم چه با غم بخواهیم رفت درین کاخ دلکش نماند کسی رود عاقبت گرچه ماند بسی متاعی به از عمر جاوید نیست ولی آن درین عالم امید نیست در او زیرکی عمر جاوید یافت که زنده ازو امید تافت چو اسپهبدان بی سکندر شدند جدا زو چو تن های بی سر شدند فتادند در جیب جان کرده چاک چو تن های سر رفته در خون و خاک بکردند آنچه اهل ماتم کنند که بدرود شاهان عالم کنند ز جامه کبودان زمین می نمود به چشم کواکب چو چرخ کبود صدای نفیر از فلک برگذشت زهاب سرشک از سمک درگذشت ز بس خاست دود از دل یک به یک پر از دود گشت از سما تا سمک ز بس ظلمت و دود بر هم نشست در صبح بر روی خورشید بست چو دیدند از آخر که از اشک و آه نیارند بر درد و غم بست راه ز آیین ماتم عنان تافتند به تدبیر تجهیز بشتافتند ز مشک و گلابش بشستند تن ز خز و کتان ساختندش کفن ز تابوت زر محملش ساختند ز دیبای چین مفرش انداختند چو مهد زرش گشت آرام جای بزرگ سپه خاست گریان به پای به دانش حجاب از میان برگرفت به دانا حکیمان سخن درگرفت که امروز روز زبان آوریست درین قصه وقت سخن گستریست ز حکمت بسازید هنگامه ای کنید املیی موعظت نامه ای که غمدیدگان را تسلی دهد مثال مثوبت به عقبی دهد جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۷ - ندبه حکیم اول یکی گفت وقت است ای هوشیار که گیریم از حال شاه اعتبار ببینیم کایام با او چه کرد سپهر کج اندام با او چه کرد فلک تاج دولت ربود از سرش لباس بزرگی کشید از برش هر آن سختیی کز سرای درشت ز اقبال دولت بر او داشت پشت کنون رو به سوی وی آورده است به پای سریرش پی آورده است هر آسانیی کز مدار سپهر نمود اندر ایام شاهیش چهر کنون روی اقبال ازو تافته ست به تیغ غمش زهره بشکافته ست ازان بخت بیدار از اینسان که خفت سزد گر کند مرد دانا شگفت چنین کز شکر خنده اش لب جداست به خون گر بگریند بر وی رواست ولی گل چو صرصر ز شاخش ربود بر او گریه ز ابر بهاران چه سود جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۸ - ندبه حکیم دوم بگفت آن دگر کز جهان فراخ رسیدیم نادان بدین تنگ کاخ دلی ساده از نقش اندیشه ها کفی خالی از ورزش پیشه ها نه در عقل ما خوش ز ناخوش جدا نه در چشم ما آب از آتش جدا چو یکچند بودیم اینجا مقیم فتادیم در دام امید و بیم نشستیم غافل ز مقصود خویش تهی خاطر از فکر بهبود خویش بیابان غفلت نکردیم طی به مقصود اصلی نبردیم پی درین پرده یک عقده نشکافتیم به هیچ از همه روی برتافتیم عجب آنکه با این همه تاب و پیچ دل ما ازین ورطه نگرفت هیچ به روزی کزین ورطه بیرون رویم دل و دیده زین درد پر خون رویم کی آن کس ره نیکبختی رود کزین سخت منزل به سختی رود

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۹ - ندبه حکیم سوم حکیمی دگر گفت کان کامگار به دانشوری در جهان نامدار زمین را که کشور به کشور گرفت به تیغ زراندود چون خور گرفت جهان همچو او پادشاهی نداشت ولی دولت او بقایی نداشت ز ناگه چو ابری رسید و گذشت ازو چند قطره چکید و گذشت نه در سایه اش خفته ای خواب کرد نه از قطره اش تشنه ای آب خورد چنان رفت کز وی اثر هم نماند اثر خود چه باشد خبر هم نماند جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۰ - ندبه حکیم چهارم حکیم چهارم ز کارآگهان بدینسان مثل زد که شاه جهان به تری ازان رویش آهنگ بود که میدان خشکی بر او تنگ بود کنون کرده زانجا سفر اختیار به سوی دو گز منزل تنگ و تار ازان عرصه چون رخت بیرون برد درین تنگ منزل به سر چون برد جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۱ - ندبه حکیم پنجم به دانای پنجم چو نوبت فتاد زبان با سکندر بدینسان گشاد که ای برده رنج سرای سپنج بسی جمع کرده به هم مال و گنج دریغا که بیهوده شد رنج تو نشد مرهم رنج تو گنج تو به کف سودی از گنج و مالت نماند به گردن ازان جز وبالت نماند به پشت تو از گنج رنج گران سبکبار راحت ازان دیگران جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۲ - ندبه حکیم ششم حکیم ششم چون سخن ساز کرد سخن را بدین لهجه آغاز کرد که میراند این شه بسی زنده را که مالک شود ملک پاینده را فرو شد سر او درین سرگذشت به مرگ کسان مرگ ازو برنگشت جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۳ - ندبه حکیم هفتم به هفتم چو آمد سخن لب گشود که آرام بخش جهان شاه بود ز آرام نتوان دگر کام یافت کز آرام بخشی شه آرام یافت جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۴ - ندبه حکیم هشتم ز هشتم جز این نکته سر بر نزد که کس کوس ملک سکندر نزد سفرها که او کرد گرد جهان نکرده کس از خیل شاهنشهان ولیکن به هر سو سفر ساز کرد ره آن به زور سپه باز کرد جز این یک سفر کز همه دور ماند جنیبت به منزلگه گور راند جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۵ - ندبه حکیم نهم نهم گفت هر کس که از مرگ شاه به شادی قدح زد درین بزمگاه به زودی نهد گام بر گام او به تلخی کشد جرعه جام او بدانسان که برداشت شه زود گام پی هر که مرگ ویش بود کام جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۶ - ندبه حکیم دهم دهم گفت هر مخزن سیم و زر که اسکندر آورد با یکدگر چو در زندگی رنج بر وی گماشت پس از مرگ کی خواهدش سود داشت

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۹ - ندبه حکیم سوم حکیمی دگر گفت کان کامگار به دانشوری در جهان نامدار زمین را که کشور به کشور گرفت به تیغ زراندود چون خور گرفت جهان همچو او پادشاهی نداشت ولی دولت او بقایی نداشت ز ناگه چو ابری رسید و گذشت ازو چند قطره چکید و گذشت نه در سایه اش خفته ای خواب کرد نه از قطره اش تشنه ای آب خورد چنان رفت کز وی اثر هم نماند اثر خود چه باشد خبر هم نماند جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۰ - ندبه حکیم چهارم حکیم چهارم ز کارآگهان بدینسان مثل زد که شاه جهان به تری ازان رویش آهنگ بود که میدان خشکی بر او تنگ بود کنون کرده زانجا سفر اختیار به سوی دو گز منزل تنگ و تار ازان عرصه چون رخت بیرون برد درین تنگ منزل به سر چون برد جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۱ - ندبه حکیم پنجم به دانای پنجم چو نوبت فتاد زبان با سکندر بدینسان گشاد که ای برده رنج سرای سپنج بسی جمع کرده به هم مال و گنج دریغا که بیهوده شد رنج تو نشد مرهم رنج تو گنج تو به کف سودی از گنج و مالت نماند به گردن ازان جز وبالت نماند به پشت تو از گنج رنج گران سبکبار راحت ازان دیگران جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۲ - ندبه حکیم ششم حکیم ششم چون سخن ساز کرد سخن را بدین لهجه آغاز کرد که میراند این شه بسی زنده را که مالک شود ملک پاینده را فرو شد سر او درین سرگذشت به مرگ کسان مرگ ازو برنگشت جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۳ - ندبه حکیم هفتم به هفتم چو آمد سخن لب گشود که آرام بخش جهان شاه بود ز آرام نتوان دگر کام یافت کز آرام بخشی شه آرام یافت جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۴ - ندبه حکیم هشتم ز هشتم جز این نکته سر بر نزد که کس کوس ملک سکندر نزد سفرها که او کرد گرد جهان نکرده کس از خیل شاهنشهان ولیکن به هر سو سفر ساز کرد ره آن به زور سپه باز کرد جز این یک سفر کز همه دور ماند جنیبت به منزلگه گور راند جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۵ - ندبه حکیم نهم نهم گفت هر کس که از مرگ شاه به شادی قدح زد درین بزمگاه به زودی نهد گام بر گام او به تلخی کشد جرعه جام او بدانسان که برداشت شه زود گام پی هر که مرگ ویش بود کام جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۶ - ندبه حکیم دهم دهم گفت هر مخزن سیم و زر که اسکندر آورد با یکدگر چو در زندگی رنج بر وی گماشت پس از مرگ کی خواهدش سود داشت

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۷ - داستان بردن تابوت اسکندر به اسکندریه و تعزیت گفتن حکیمان مادرش را چو آمد به سر نوبت قال و قیل فرو کوفت طبال طبل رحیل نقیبان نهادند مهد زرش به پشت هیونان که پیکرش هیونان هامون بر کوه فر وز آن مهد کوهانشان کوه زر به روز سفید و به شام سیاه امیران لشکر امینان راه ز جور زمن آه برداشتند به سوی وطن راه برداشتند دو منزل یکی کرده می تاختند به تن های آزرده می ساختند شتابان نه شب را شمردند شب نه از روز کردند روزی طلب پس از چند گاهی ازان راه سخت به اقلیم خویش اوفکندند رخت رسید این خبر رومیان را به گوش رساندند بر اوج گردون خروش شدند از پی مصریان زین سخن همه گازران جامه بر نیل زن به اسکندریه درون مادرش که بودی فروغ خرد رهبرش چو بشنید این قصه سینه سوز شد از شعله آه گیتی فروز ز رشح دل و دیده در خون نشست ز سر منزل صبر بیرون نشست همی خواست تا جیب جان بردرد گریبان تاب و توان بردرد کند همچو شب معجر صبح زنگ ز دست فلک سینه کوبد به سنگ به ناخن خراشد رخ تازه را کند تازه از خون دل غازه را به زخم طپانچه در آن داوری سمن را دهد رنگ نیلوفری کند موی مشکین ز سر تارتار کند مویه بر خویشتن زارزار بیندازد از تن حریری لباس کند طوق گردن ز پشمین پلاس ولی کرد مکتوب اسکندری در آن شیوه و شیونش یاوری به مضمون مکتوب او کار کرد به صبر و خرد طبع را یار کرد بفرمود تا اهل آن مرز و بوم چه از شام و مصر و چه از روس و روم برفتند مستقبل لشکرش به گردن نهادند مهد زرش نهفتند دلها پر اندوه و رنج در اسکندریه به خاکش چو گنج چو از شغل دفنش بپرداختند حکیمان خردنامه ها ساختند ز گنج خرد گوهر افشاندند پس پرده بر مادرش خواندند چو در پرده کردند با او خطاب ز پرده شنیدند نیکو جواب جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۸ - تعزیت گفتن حکیم اول حکیم نخستین چو شد پرده ساز بدینسان برون داد از پرده راز که ای مطلع نور اسکندری بلندش ز تو پایه سروری اگر ریخت گل باغ پاینده باد وگر رفت مه مهر تابنده باد ندانم که چون صبر فرمایمت چه سان راه آرام بنمایمت سکندر تو را صبر فرموده است رهت سوی آرام بنموده است چو مردان در آن ره نهادی قدم نکردی ز فرموده اش هیچ کم شد از قول او کار روشن تو را چه حاجت به فرموده من تو را درین محنت آباد ماتمگران تویی بهترین همه مادران که در مرگ فرزانه فرزند خویش نگشتی ز حکم خداوند خویش ز جان تو نور یقین سرزده ست دلت خیمه در ملک دیگر زده ست به مزدیت فردا بود دسترس که هرگز نبیند چنان مزد کس

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۷ - داستان بردن تابوت اسکندر به اسکندریه و تعزیت گفتن حکیمان مادرش را چو آمد به سر نوبت قال و قیل فرو کوفت طبال طبل رحیل نقیبان نهادند مهد زرش به پشت هیونان که پیکرش هیونان هامون بر کوه فر وز آن مهد کوهانشان کوه زر به روز سفید و به شام سیاه امیران لشکر امینان راه ز جور زمن آه برداشتند به سوی وطن راه برداشتند دو منزل یکی کرده می تاختند به تن های آزرده می ساختند شتابان نه شب را شمردند شب نه از روز کردند روزی طلب پس از چند گاهی ازان راه سخت به اقلیم خویش اوفکندند رخت رسید این خبر رومیان را به گوش رساندند بر اوج گردون خروش شدند از پی مصریان زین سخن همه گازران جامه بر نیل زن به اسکندریه درون مادرش که بودی فروغ خرد رهبرش چو بشنید این قصه سینه سوز شد از شعله آه گیتی فروز ز رشح دل و دیده در خون نشست ز سر منزل صبر بیرون نشست همی خواست تا جیب جان بردرد گریبان تاب و توان بردرد کند همچو شب معجر صبح زنگ ز دست فلک سینه کوبد به سنگ به ناخن خراشد رخ تازه را کند تازه از خون دل غازه را به زخم طپانچه در آن داوری سمن را دهد رنگ نیلوفری کند موی مشکین ز سر تارتار کند مویه بر خویشتن زارزار بیندازد از تن حریری لباس کند طوق گردن ز پشمین پلاس ولی کرد مکتوب اسکندری در آن شیوه و شیونش یاوری به مضمون مکتوب او کار کرد به صبر و خرد طبع را یار کرد بفرمود تا اهل آن مرز و بوم چه از شام و مصر و چه از روس و روم برفتند مستقبل لشکرش به گردن نهادند مهد زرش نهفتند دلها پر اندوه و رنج در اسکندریه به خاکش چو گنج چو از شغل دفنش بپرداختند حکیمان خردنامه ها ساختند ز گنج خرد گوهر افشاندند پس پرده بر مادرش خواندند چو در پرده کردند با او خطاب ز پرده شنیدند نیکو جواب جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۸ - تعزیت گفتن حکیم اول حکیم نخستین چو شد پرده ساز بدینسان برون داد از پرده راز که ای مطلع نور اسکندری بلندش ز تو پایه سروری اگر ریخت گل باغ پاینده باد وگر رفت مه مهر تابنده باد ندانم که چون صبر فرمایمت چه سان راه آرام بنمایمت سکندر تو را صبر فرموده است رهت سوی آرام بنموده است چو مردان در آن ره نهادی قدم نکردی ز فرموده اش هیچ کم شد از قول او کار روشن تو را چه حاجت به فرموده من تو را درین محنت آباد ماتمگران تویی بهترین همه مادران که در مرگ فرزانه فرزند خویش نگشتی ز حکم خداوند خویش ز جان تو نور یقین سرزده ست دلت خیمه در ملک دیگر زده ست به مزدیت فردا بود دسترس که هرگز نبیند چنان مزد کس

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۹ - تعزیت گفتن حکیم دوم چو خامش شد آن پیر یزدان شناس نهاد آن دگر یک سخن را اساس که ای بانوی این مسدس سرای نیارد چو تو بانویی کس به جای سکندر گرت تافت دامن ز کف خداوند وی بادت از وی خلف تسلی کسی را دهد حق شناس که در حق یزدان بود ناسپاس ز محنت غباری اگر بگذرد به دامان عیشش گریبان درد به پایش اگر نیش خاری خلد ز شاخ رضا دست دل بگسلد ولی بختیاری که توفیق یافت ز خوان رضا نقل تحقیق یافت قضا گر بر او خنجر بیم زد دم از بردباری و تسلیم زد نه از تیر تقدیر آهی کشید نه جز راه تسلیم راهی گزید چه محتاج تعلیم دانندگان به سر حد دانش رسانندگان به این دین و دانش که دادت خدای زبان را به شکر خدای برگشای جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۰ - تعزیت گفتن حکیم سوم حکیم دوم چون لب از نطق بست سیم این شکر طوطی آسا شکست که ای عرش بلقیس فرش درت مه و مهر ازان خشت سیم و زرت سکندر اگر عمر بر باد داد به اقبال تو ملکش آباد باد رسد بانگ ازین طارم زرنگار که سخت است داغ جدایی ز یار وز آن سخت تر ناسپاسی بود که بیرون ز یزدان شناسی بود به آن دامن یار ناید به کف شود نیز مزد مصیبت تلف چه زیرک بود هر که زین درد سخت کشد بر در صبر و آرام رخت نه تلخ از جزع گردد امروز و شور نه از مزد ماند در آینده دور بحمدالله ای آگه از خوب و زشت که باشد تو را آگهی در سرشت ز افراط و تفریط خاطر تهی روی راست بر موجب آگهی همی رو بر این سیرت مستقیم همی زی ز آفات گیتی سلیم جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۱ - تعزیت گفتن حکیم چهارم ازین گفت و گو چون سیم لب بدوخت چهارم چراغ نصیحت فروخت نخست از دعا کرد آغاز پند که ای با خرد پند بخرد پسند چو ایزد به دل تخم صبرت نهاد بر این کشت بارنده ابرت نهاد هر آن مضطرب کش نه آرامش است به آرامشش آخر انجامش است درین تیز رو گنبد با سکون قدمگاه هر جنبش آمد سکون ز جان هر چه جنبد درین پهن دشت به تسکین مرگش بود بازگشت بدین دایره هر که پا در نهد چو دورش به آخر رسد سر نهد چو بر صید خنجر زنی در شکار ز اول بود جنبش آخر قرار سپاس فراوان خداوند را که کرد این کرامت خردمند را که بیند در آغاز انجام خویش برون ننهد از حکم آن گام خویش شکیبی که انجام هر ماتم است مر او را در آغاز آن همدم است

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶۹ - تعزیت گفتن حکیم دوم چو خامش شد آن پیر یزدان شناس نهاد آن دگر یک سخن را اساس که ای بانوی این مسدس سرای نیارد چو تو بانویی کس به جای سکندر گرت تافت دامن ز کف خداوند وی بادت از وی خلف تسلی کسی را دهد حق شناس که در حق یزدان بود ناسپاس ز محنت غباری اگر بگذرد به دامان عیشش گریبان درد به پایش اگر نیش خاری خلد ز شاخ رضا دست دل بگسلد ولی بختیاری که توفیق یافت ز خوان رضا نقل تحقیق یافت قضا گر بر او خنجر بیم زد دم از بردباری و تسلیم زد نه از تیر تقدیر آهی کشید نه جز راه تسلیم راهی گزید چه محتاج تعلیم دانندگان به سر حد دانش رسانندگان به این دین و دانش که دادت خدای زبان را به شکر خدای برگشای جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۰ - تعزیت گفتن حکیم سوم حکیم دوم چون لب از نطق بست سیم این شکر طوطی آسا شکست که ای عرش بلقیس فرش درت مه و مهر ازان خشت سیم و زرت سکندر اگر عمر بر باد داد به اقبال تو ملکش آباد باد رسد بانگ ازین طارم زرنگار که سخت است داغ جدایی ز یار وز آن سخت تر ناسپاسی بود که بیرون ز یزدان شناسی بود به آن دامن یار ناید به کف شود نیز مزد مصیبت تلف چه زیرک بود هر که زین درد سخت کشد بر در صبر و آرام رخت نه تلخ از جزع گردد امروز و شور نه از مزد ماند در آینده دور بحمدالله ای آگه از خوب و زشت که باشد تو را آگهی در سرشت ز افراط و تفریط خاطر تهی روی راست بر موجب آگهی همی رو بر این سیرت مستقیم همی زی ز آفات گیتی سلیم جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۱ - تعزیت گفتن حکیم چهارم ازین گفت و گو چون سیم لب بدوخت چهارم چراغ نصیحت فروخت نخست از دعا کرد آغاز پند که ای با خرد پند بخرد پسند چو ایزد به دل تخم صبرت نهاد بر این کشت بارنده ابرت نهاد هر آن مضطرب کش نه آرامش است به آرامشش آخر انجامش است درین تیز رو گنبد با سکون قدمگاه هر جنبش آمد سکون ز جان هر چه جنبد درین پهن دشت به تسکین مرگش بود بازگشت بدین دایره هر که پا در نهد چو دورش به آخر رسد سر نهد چو بر صید خنجر زنی در شکار ز اول بود جنبش آخر قرار سپاس فراوان خداوند را که کرد این کرامت خردمند را که بیند در آغاز انجام خویش برون ننهد از حکم آن گام خویش شکیبی که انجام هر ماتم است مر او را در آغاز آن همدم است

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۲ - تعزیت گفتن حکیم پنجم حکیم چهارم چو گفت آنچه گفت ز باغ دل پنجم این گل شگفت که ای گلبن باغ شاهنشهی که مانده ست دامانت از گل تهی اگر کرد گل سست پیوندیی به یاد ویت باد خرسندیی کسی را که شد میوه دل ز دست ز فوت گلی شاخ عیشش شکست ز پند حکیمان شود صبر کیش نهد عقل راه تسلیش پیش تو را این تسلی ز یزدان رسید به کام تو این طعمه زان خوان رسید دلت روشن از نور الهام اوست تمتع کش از فیض انعام اوست حکیمان چو این نکته دریافتند ز تسکین تو روی برتافتند ز مشرق چو طالع شود آفتاب چه پرتو دهد مشعل خانه تاب روان سکندر ز تو شاد باد به روح جنان روحش آباد باد به عز دو گیتیت بادا کفیل ثنای جمیل و ثواب جزیل جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۳ - عذر خواستن مادر اسکندر حکیمان را چو آن در پس ستر عصمت مقیم شنید آنچه بشنید از هر حکیم بر ایشان در معذرت باز کرد به پرده درون این نوا ساز کرد که ای رازدانان دانش پژوه گشاینده مشکل هر گروه بنای خرد را اساس از شماست دل بخردان حق شناس از شماست ز دید از کرم خیمه بر باغ من شدید از خرد مرهم داغ من بگفتید صد نکته دلکشم نشاندید ز آب سخن آتشم ز گیتی پریشان دلی داشتم ز دور فلک مشکلی داشتم ز انفاستان گشت حل مشکلم به سر حد جمعیت آمد دلم درین نیلگون کاخ مینا نما جهان جمله کورند و بینا شما چو بینا نباشد که دارد نگاه به ره کور را از فتادن به چاه جهان از شما مطرح نور باد وز آن نور چشم بدان دور باد جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۴ - تعزیت نامه ارسطو به مادر اسکندر پی راحت جان آگاه خویش مهیا کند توشه راه خویش فن خویش نیکی کن ای نیک زن که به گر بود نیک زن نیک فن همه کارها را به یزدان گذار که بیرون ز تقدیر او نیست کار سکندر به شاهی ازو راه یافت به توفیق او جان آگاه یافت ز عالم نه از بهر سختیش برد به فیروزی و نیکبختیش برد نگویم که بر مردنش صبر کن که بر نزد خود بردنش صبر کن به صبر ار برآید تو را نام نیک دهد نام نیکت سرانجام نیک نگین دار این چرخ فیروزه فام پی نام نیکو بود والسلام ارسطو گهر سنج یونان زمین که بر گنج یونانیان بود امین چو کلکش سر گنج حکمت شکافت سکندر ازو یافت نقدی که یافت ز مرگ سکندر چو آگاه شد دلش همدم ناله و آه شد پس از عنبرین خامه پیراستن به نام خدا نامه آراستن ز خونابه دل سیاهی سرشت سوی مادرش عذرخواهی نوشت که بایستی از فرق پا کردمی به خاک حریم تو جا کردمی درین ماتم از دیده خون راندمی به تسکین دردت فسون خواندمی ولی ضعف پیریم بسته ست پای نیارم که یک گام جنبم ز جای سکندر که سلطان آفاق بود به سلطانی اندر جهان طاق بود اگر چه ازین تنگنا رخت بست مخور غم که رخت از سر تخت بست به رخ پرده شرمساری نرفت به کام حسودان به خواری نرفت نه از نادرستان شکستن رسید نه از ناکسان زخم دستش رسید به تیغ قضای خداوند پاک که باشد روان از سمک تا سماک به شاهی و فرماندهی جان سپرد به جز بر همه خلق سلطان نمرد که رسته ست ازین درد تا او رهد که جسته ست ازین داغ تا او جهد درین باغ یک شاخ و یک برگ نیست که لرزنده از صرصر مرگ نیست اگر مرده افتاده تیر اوست وگر زنده در بند تدبیر اوست گذشته ازو خفته در زیر خاک و زو مانده آینده در ترس و باک چه نامهربانی که گردون نکرد که یکسر ازین حلقه بیرون نکرد اگر شه و گر کمترین چاکر است گذارش در آخر بر این چنبر است خوشا حال آن زیرک پند گیر که از مرگ غیر است عبرت پذیر ز مرگ کسانش رسد زندگی کند زندگی صرف در بندگی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۲ - تعزیت گفتن حکیم پنجم حکیم چهارم چو گفت آنچه گفت ز باغ دل پنجم این گل شگفت که ای گلبن باغ شاهنشهی که مانده ست دامانت از گل تهی اگر کرد گل سست پیوندیی به یاد ویت باد خرسندیی کسی را که شد میوه دل ز دست ز فوت گلی شاخ عیشش شکست ز پند حکیمان شود صبر کیش نهد عقل راه تسلیش پیش تو را این تسلی ز یزدان رسید به کام تو این طعمه زان خوان رسید دلت روشن از نور الهام اوست تمتع کش از فیض انعام اوست حکیمان چو این نکته دریافتند ز تسکین تو روی برتافتند ز مشرق چو طالع شود آفتاب چه پرتو دهد مشعل خانه تاب روان سکندر ز تو شاد باد به روح جنان روحش آباد باد به عز دو گیتیت بادا کفیل ثنای جمیل و ثواب جزیل جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۳ - عذر خواستن مادر اسکندر حکیمان را چو آن در پس ستر عصمت مقیم شنید آنچه بشنید از هر حکیم بر ایشان در معذرت باز کرد به پرده درون این نوا ساز کرد که ای رازدانان دانش پژوه گشاینده مشکل هر گروه بنای خرد را اساس از شماست دل بخردان حق شناس از شماست ز دید از کرم خیمه بر باغ من شدید از خرد مرهم داغ من بگفتید صد نکته دلکشم نشاندید ز آب سخن آتشم ز گیتی پریشان دلی داشتم ز دور فلک مشکلی داشتم ز انفاستان گشت حل مشکلم به سر حد جمعیت آمد دلم درین نیلگون کاخ مینا نما جهان جمله کورند و بینا شما چو بینا نباشد که دارد نگاه به ره کور را از فتادن به چاه جهان از شما مطرح نور باد وز آن نور چشم بدان دور باد جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۴ - تعزیت نامه ارسطو به مادر اسکندر پی راحت جان آگاه خویش مهیا کند توشه راه خویش فن خویش نیکی کن ای نیک زن که به گر بود نیک زن نیک فن همه کارها را به یزدان گذار که بیرون ز تقدیر او نیست کار سکندر به شاهی ازو راه یافت به توفیق او جان آگاه یافت ز عالم نه از بهر سختیش برد به فیروزی و نیکبختیش برد نگویم که بر مردنش صبر کن که بر نزد خود بردنش صبر کن به صبر ار برآید تو را نام نیک دهد نام نیکت سرانجام نیک نگین دار این چرخ فیروزه فام پی نام نیکو بود والسلام ارسطو گهر سنج یونان زمین که بر گنج یونانیان بود امین چو کلکش سر گنج حکمت شکافت سکندر ازو یافت نقدی که یافت ز مرگ سکندر چو آگاه شد دلش همدم ناله و آه شد پس از عنبرین خامه پیراستن به نام خدا نامه آراستن ز خونابه دل سیاهی سرشت سوی مادرش عذرخواهی نوشت که بایستی از فرق پا کردمی به خاک حریم تو جا کردمی درین ماتم از دیده خون راندمی به تسکین دردت فسون خواندمی ولی ضعف پیریم بسته ست پای نیارم که یک گام جنبم ز جای سکندر که سلطان آفاق بود به سلطانی اندر جهان طاق بود اگر چه ازین تنگنا رخت بست مخور غم که رخت از سر تخت بست به رخ پرده شرمساری نرفت به کام حسودان به خواری نرفت نه از نادرستان شکستن رسید نه از ناکسان زخم دستش رسید به تیغ قضای خداوند پاک که باشد روان از سمک تا سماک به شاهی و فرماندهی جان سپرد به جز بر همه خلق سلطان نمرد که رسته ست ازین درد تا او رهد که جسته ست ازین داغ تا او جهد درین باغ یک شاخ و یک برگ نیست که لرزنده از صرصر مرگ نیست اگر مرده افتاده تیر اوست وگر زنده در بند تدبیر اوست گذشته ازو خفته در زیر خاک و زو مانده آینده در ترس و باک چه نامهربانی که گردون نکرد که یکسر ازین حلقه بیرون نکرد اگر شه و گر کمترین چاکر است گذارش در آخر بر این چنبر است خوشا حال آن زیرک پند گیر که از مرگ غیر است عبرت پذیر ز مرگ کسانش رسد زندگی کند زندگی صرف در بندگی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۵ - جواب نوشتن مادر اسکندر نامه ارسطو را چو سرچشمه فیض اسکندری کزو بود همچون صدف گوهری در آن کاغذی کز ارسطو رسید بسی داروی صبر پیچیده دید ز داروی او دفع تیمار کرد دوای دل و جان بیمار کرد بلی شربتی بود آن معنوی به وی از شفاخانه عیسوی وز آن پس یکی نامه انگیز کرد سر نامه را عنبرآمیز کرد به نام حکیمی که هر نیک و بد به حکم ویست از ازل تا ابد اگر بر درش مرگ اگر زندگیست سرآورده در ربقه بندگیست بود حکمت او نهان در همه به حکمت بود حکمران بر همه به حکم وی آیند خلق و روند به جز حکم او حکم کس نشنوند سکندر که بر چرخ افسر کشید نیارست از حکم او سرکشید به فرمان او زیست چندان که زیست چو فرمان مرگ آمدش خون گریست ولی گریه اش هیچ کاری نکرد به آن آب دفع غباری نکرد مرا گرچه بر دل نشست آن غبار شد آن سرمه دیده اعتبار بدیدم سرانجام کار همه که بر چیست آخر قرار همه مرا زین مصیبت که ناگه رسید صد اندوه بر جان آگه رسید دلم بود در صبر لیکن چو کوه نجنبید ازین ماتم پر ستوه چه امکان بود سیل انبوه را که از بیخ و بن برکند کوه را کسی کز غم خود بود دل گران چرا گرید از ماتم دیگران اگر مرگ را سازگاری کنم ازان به که بر مرده زاری کنم مرا خود چنین بود حال ای حکیم که آمد خطی از تو عنبر شمیم به هر نقطه زو نکته ای دلپسند به هر حرف ازو صد فرح کرده بند به جان اختر هوش ازان تاب یافت به دل مزرع صبر ازان آب یافت اساس خرد دید ازان محکمی غم و محنت آورد رو در کمی حیات ابد رشح کلک تو باد نظام ادب نظم سلک توباد چو آن نامه غم به پایان رساند نم حسرت از چشم گریان فشاند وز آن پس یکی لحظه خندان نزیست کنم قصه کوتاه چندان نزیست نه او زیست جاوید نی ما زییم کمینگاه مرگیم هر جا زییم مکن هستی جاودانی هوس که این خاصه کردگار است و بس بیا ساقیا کان که فرزانه است زده دست در دست پیمانه است چو آرد غم مرگ بر دل شکست نگیرد کسی غیر پیمانه دست بیا مطربا تا ز چنگ سپهر ببریم چون بخردان تار مهر که آخر اجل تیغ خواهد کشید به ناخواست این رشته خواهد برید

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۵ - جواب نوشتن مادر اسکندر نامه ارسطو را چو سرچشمه فیض اسکندری کزو بود همچون صدف گوهری در آن کاغذی کز ارسطو رسید بسی داروی صبر پیچیده دید ز داروی او دفع تیمار کرد دوای دل و جان بیمار کرد بلی شربتی بود آن معنوی به وی از شفاخانه عیسوی وز آن پس یکی نامه انگیز کرد سر نامه را عنبرآمیز کرد به نام حکیمی که هر نیک و بد به حکم ویست از ازل تا ابد اگر بر درش مرگ اگر زندگیست سرآورده در ربقه بندگیست بود حکمت او نهان در همه به حکمت بود حکمران بر همه به حکم وی آیند خلق و روند به جز حکم او حکم کس نشنوند سکندر که بر چرخ افسر کشید نیارست از حکم او سرکشید به فرمان او زیست چندان که زیست چو فرمان مرگ آمدش خون گریست ولی گریه اش هیچ کاری نکرد به آن آب دفع غباری نکرد مرا گرچه بر دل نشست آن غبار شد آن سرمه دیده اعتبار بدیدم سرانجام کار همه که بر چیست آخر قرار همه مرا زین مصیبت که ناگه رسید صد اندوه بر جان آگه رسید دلم بود در صبر لیکن چو کوه نجنبید ازین ماتم پر ستوه چه امکان بود سیل انبوه را که از بیخ و بن برکند کوه را کسی کز غم خود بود دل گران چرا گرید از ماتم دیگران اگر مرگ را سازگاری کنم ازان به که بر مرده زاری کنم مرا خود چنین بود حال ای حکیم که آمد خطی از تو عنبر شمیم به هر نقطه زو نکته ای دلپسند به هر حرف ازو صد فرح کرده بند به جان اختر هوش ازان تاب یافت به دل مزرع صبر ازان آب یافت اساس خرد دید ازان محکمی غم و محنت آورد رو در کمی حیات ابد رشح کلک تو باد نظام ادب نظم سلک توباد چو آن نامه غم به پایان رساند نم حسرت از چشم گریان فشاند وز آن پس یکی لحظه خندان نزیست کنم قصه کوتاه چندان نزیست نه او زیست جاوید نی ما زییم کمینگاه مرگیم هر جا زییم مکن هستی جاودانی هوس که این خاصه کردگار است و بس بیا ساقیا کان که فرزانه است زده دست در دست پیمانه است چو آرد غم مرگ بر دل شکست نگیرد کسی غیر پیمانه دست بیا مطربا تا ز چنگ سپهر ببریم چون بخردان تار مهر که آخر اجل تیغ خواهد کشید به ناخواست این رشته خواهد برید

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۶ - در بی وفایی این رباط دو در و بساط آی و گذر که آینده در وی به محنت زید و رونده از وی به حسرت رود رباطیست گیتی دو در ساخته پی رهروان رهگذر ساخته یکی می رسد وان دگر می رود ولیکن به خون جگر می رود ازین رفتن و آمدن چاره نیست دل کیست زین غم که صد پاره نیست رباط ار چه باشد سراسر سرور اقامت در او باشد از راه دور چو گردد مسافر مقیم رباط چه سان در وطن گستراند بساط ره زیرک آخر اندیش گیر ز اول طریق وطن پیش گیر گر آدم نژادی درین دیولاخ عمارت مکن باغ و ایوان و کاخ کسانی که کشتند پیش از تو باغ بر ایشان نگر باغ را گشته داغ تگرگ آمده ز ابر بی آب مرگ نه در باغشان شاخ مانده نه برگ بر ایوانشان طاق پرکنگره پی قطعشان گشته بران اره بریده به سان درخت کهن ازین باغ ویرانشان بیخ و بن بود دور ازیشان پر اندوه کاخ از آنش دو حرف از سه حرف است آخ کلوخی کزان کاخ افتاده پست نکرده بر آن جز کلاغی نشست خوش آن مرغ زیرک درین طرفه باغ که ننشیندش بر کلوخی کلاغ نه هرگز یکی دانه کرده ست کشت نه خشتی نهاده ست بالای خشت چو مرغی که آید ز بالا به زیر بود صبحگه گرسنه شام سیر ادیم زمین را زده پشت پای شده بر سر چرخ نعلین سای بدیده ست از آغاز انجام را گزیده ست بر کام ناکام را درین مرحله پر نشیب و فراز به جز چشم عبرت نکرده ست باز مرا و تو را نیز دادند چشم بر احوال گیتی گشادند چشم بیا تا به عبرت نگاهی کنیم وز این کوچگه رو به راهی کنیم ببینیم از آغاز کآدم چه کرد چو زد خیمه بیرون ز عالم چه کرد چه شد نوح و بهر چه بودش نشست به کشتی که طوفان مرگش شکست کجا شد خلیل و نمکدان او که از مرگ شد بی نمک خوان او چه شد حال یعقوب و یوسف کجاست کزو جز نفیر تأسف نخاست ز مصر از چه رو کوس تحویل زد که مصر از غمش جامه در نیل زد سلیمان کجا خفت و کو آصفش چرا خاتم ملک رفت از کفش کلیم و عصا کو و آن طور و نور به فرعونیان از وی آشوب و شور مسیحا که در مرده جان می دمید ببین تا ازان مرده جانان چه دید محمد که خورشید افلاک بود در آخر مقامش ته خاک بود شنیدی سر انجام پیغمبران بیا بشنو افسانه دیگران حکیمان که دانشوران بوده اند به هر کار حیلتگران بوده اند نیارست ازان زیرکان هیچ کس که تأخیر مردن کند یک نفس همه سر درین ورطه بنهاده اند به صد درد و اندوه جان داده اند چه گویم ز شاها که چون رفته اند درونها پر از خون برون رفته اند به تاراج داده اجل رختشان شده پایمال خسان تختشان برهنه شده تارک سر ز تاج تهی گشته مخزن ز مال و خراج زدی کوسشان دولت از پشت پیل اجل عاقبت کوفت طبل رحیل به صد نازقالب که پرورده اند ازان قالب خشت پر کرده اند اگر بایدت صورت حالشان به هر دور ادبار و اقبالشان به تاریخ های جهان در نگر که دانم به تفصیل یابی خبر که آن بر سر بستر خوش مرد به تیغ عدو آن دگر جان سپرد یکی تن ازیشان سلامت نجست که چرخش به زخم غرامت نخست جهانی که پایان او این بود در او بخردان را چه تسکین بود ز بیداد این سبز گنبد گری نگویم بر ایشان که بر خود گری بر این رفتگان گریه بس در خور است ولی از همه بر خود اولی تر است

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۶ - در بی وفایی این رباط دو در و بساط آی و گذر که آینده در وی به محنت زید و رونده از وی به حسرت رود رباطیست گیتی دو در ساخته پی رهروان رهگذر ساخته یکی می رسد وان دگر می رود ولیکن به خون جگر می رود ازین رفتن و آمدن چاره نیست دل کیست زین غم که صد پاره نیست رباط ار چه باشد سراسر سرور اقامت در او باشد از راه دور چو گردد مسافر مقیم رباط چه سان در وطن گستراند بساط ره زیرک آخر اندیش گیر ز اول طریق وطن پیش گیر گر آدم نژادی درین دیولاخ عمارت مکن باغ و ایوان و کاخ کسانی که کشتند پیش از تو باغ بر ایشان نگر باغ را گشته داغ تگرگ آمده ز ابر بی آب مرگ نه در باغشان شاخ مانده نه برگ بر ایوانشان طاق پرکنگره پی قطعشان گشته بران اره بریده به سان درخت کهن ازین باغ ویرانشان بیخ و بن بود دور ازیشان پر اندوه کاخ از آنش دو حرف از سه حرف است آخ کلوخی کزان کاخ افتاده پست نکرده بر آن جز کلاغی نشست خوش آن مرغ زیرک درین طرفه باغ که ننشیندش بر کلوخی کلاغ نه هرگز یکی دانه کرده ست کشت نه خشتی نهاده ست بالای خشت چو مرغی که آید ز بالا به زیر بود صبحگه گرسنه شام سیر ادیم زمین را زده پشت پای شده بر سر چرخ نعلین سای بدیده ست از آغاز انجام را گزیده ست بر کام ناکام را درین مرحله پر نشیب و فراز به جز چشم عبرت نکرده ست باز مرا و تو را نیز دادند چشم بر احوال گیتی گشادند چشم بیا تا به عبرت نگاهی کنیم وز این کوچگه رو به راهی کنیم ببینیم از آغاز کآدم چه کرد چو زد خیمه بیرون ز عالم چه کرد چه شد نوح و بهر چه بودش نشست به کشتی که طوفان مرگش شکست کجا شد خلیل و نمکدان او که از مرگ شد بی نمک خوان او چه شد حال یعقوب و یوسف کجاست کزو جز نفیر تأسف نخاست ز مصر از چه رو کوس تحویل زد که مصر از غمش جامه در نیل زد سلیمان کجا خفت و کو آصفش چرا خاتم ملک رفت از کفش کلیم و عصا کو و آن طور و نور به فرعونیان از وی آشوب و شور مسیحا که در مرده جان می دمید ببین تا ازان مرده جانان چه دید محمد که خورشید افلاک بود در آخر مقامش ته خاک بود شنیدی سر انجام پیغمبران بیا بشنو افسانه دیگران حکیمان که دانشوران بوده اند به هر کار حیلتگران بوده اند نیارست ازان زیرکان هیچ کس که تأخیر مردن کند یک نفس همه سر درین ورطه بنهاده اند به صد درد و اندوه جان داده اند چه گویم ز شاها که چون رفته اند درونها پر از خون برون رفته اند به تاراج داده اجل رختشان شده پایمال خسان تختشان برهنه شده تارک سر ز تاج تهی گشته مخزن ز مال و خراج زدی کوسشان دولت از پشت پیل اجل عاقبت کوفت طبل رحیل به صد نازقالب که پرورده اند ازان قالب خشت پر کرده اند اگر بایدت صورت حالشان به هر دور ادبار و اقبالشان به تاریخ های جهان در نگر که دانم به تفصیل یابی خبر که آن بر سر بستر خوش مرد به تیغ عدو آن دگر جان سپرد یکی تن ازیشان سلامت نجست که چرخش به زخم غرامت نخست جهانی که پایان او این بود در او بخردان را چه تسکین بود ز بیداد این سبز گنبد گری نگویم بر ایشان که بر خود گری بر این رفتگان گریه بس در خور است ولی از همه بر خود اولی تر است

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۷ - حکایت عمر گذرانیدن دیوانه بلخی از گریه بسیار به شوری و تلخی سراسیمه ای خانه در بلخ داشت که بر مردگان گریه تلخ داشت در آن شهر بی گریه کم زیستی به خون بهر هر مرده بگریستی به هر حلقه غم که پرداختی از اشک چو لعلش نگین ساختی نصیحتگری گفت با او نهفت که ای هر کس از حال تو در شگفت تو را این همه گریه زار چیست نه مزدوری این گونه بیگار چیست مریز اشک خود را به هر خاک کوی که این آب چشم است نی آب جوی بخندید دیوانه کای بیخرد که شاخ قبولت بود بیخ رد من این گریه از بهر خود می کنم نه از مرگ هر نیک و بد می کنم به مردن هر آن زنده کز پا فتاد ازان مردن خویشم آمد به یاد ز غم آتش افتاد در جان من شد از دود پر چشم گریان من ازان آتشم دود خیزد ز چشم وز آن دودم این آب ریزد ز چشم زهی مرد نادان که از مرگ خویش نگردد جگرپاره و سینه ریش نگرید ز درد دل خود به خون غم دل به آن گریه ندهد برون بیا ساقیا تا جگر خون کنیم وز این می قدح را جگرگون کنیم که غمدیده را آه و زاری به است جگرخواری از میگساری به است بیا مطربا کز طرب بگذریم ز چنگ طرب تارها بردریم ز چنگ اجل چون نشاید گریخت ز چنگ رب تار باید گسیخت جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۸ - به ختم پنجمین انگشت از پنجه ا ین کتب پنجگانه که دست قوی بازوان را تاب می دهد به خاتم خاتمه بیا جامی ای عمرها برده رنج ز خاطر برون داده این پنج گنج شد این پنجت آن پنجه زور یاب کزو دست دریا کفان دیده تاب عجب اژدهاییست کلک دو سر که ریزد برون گنجهای گهر کند اژدها بر در گنج جای ولی کم بود اژدها گنج زای شد آن اژدها گنج در مشت تو بر او حلقه زد مار انگشت تو چه گوهر فشانند این گنج و مار که شد پر گهر دامن روزگار ولی بینم از کلک هر گنج سنج پر از پنج گنج این سرای سپنج به آن پنجها کی رسد پنج تو که یک گنجشان به ز صد گنج تو به تخصیص پنجی که سر پنجه زد بشیری که سرپنجه از گنجه زد به ترکی زبان نقشی آمد عجب که جادو دمان را بود مهر لب ز چرخ آفرین ها بر آن کلک باد که این نقش مطبوع ازان کلک زاد ببخشود بر فارسی گوهران به نظم دری در نظم آوران که گر بودی آن هم به لفظ دری نماندی مجال سخن گستری به میزان آن نظم معجز نظام نظامی که بودی و خسرو کدام چو او بر زبان دگر نکته راند خرد را به تمییزشان ره نماند زهی طبع تو اوستاد سخن ز مفتاح کلکت گشاد سخن سخن را که از رونق افتاده بود به کنج هوان رخت بنهاده بود تو دادی دگر باره این آبروی کشیدی به جولانگه گفت و گوی صفایاب از نور رای تو شد نوایی ز لطف نوای تو شد بر این نخل نظمی که پرورده ام به خون دلش در بر آورده ام نشد باعثم جز سخندانیت به دستور دانش سخنرانیت وگر نی من آن را چو آراستم نه احسان نه تحسین ز کس خواستم چه خیزد ز مدخل که احسان کند چه آید ز تحسین که نادان کند به لطف سخن گر ستودم تو را حد دانش خود نمودم تو را که این مال و جاه ار چه جان پرور است کمال سخن از همه بهتر است رود یکسر ار سیر چرخ کهن ولی تا جهان هست ماند سخن سخن نیز اگر چند دایم بقاست خموشی عجب دلکش و جانفزاست بیا ساقیا جام دلکش بیار می گرم و روشن چو آتش بیار که تا لب بر آن جام دلکش نهیم همه کلک و دفتر بر آتش نهیم بیا مطربا تیز کن چنگ را بلندی ده از زخمه آهنگ را که تا پنبه از گوش دل برکشیم همه گوش گردیم و دم درکشیم

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۷ - حکایت عمر گذرانیدن دیوانه بلخی از گریه بسیار به شوری و تلخی سراسیمه ای خانه در بلخ داشت که بر مردگان گریه تلخ داشت در آن شهر بی گریه کم زیستی به خون بهر هر مرده بگریستی به هر حلقه غم که پرداختی از اشک چو لعلش نگین ساختی نصیحتگری گفت با او نهفت که ای هر کس از حال تو در شگفت تو را این همه گریه زار چیست نه مزدوری این گونه بیگار چیست مریز اشک خود را به هر خاک کوی که این آب چشم است نی آب جوی بخندید دیوانه کای بیخرد که شاخ قبولت بود بیخ رد من این گریه از بهر خود می کنم نه از مرگ هر نیک و بد می کنم به مردن هر آن زنده کز پا فتاد ازان مردن خویشم آمد به یاد ز غم آتش افتاد در جان من شد از دود پر چشم گریان من ازان آتشم دود خیزد ز چشم وز آن دودم این آب ریزد ز چشم زهی مرد نادان که از مرگ خویش نگردد جگرپاره و سینه ریش نگرید ز درد دل خود به خون غم دل به آن گریه ندهد برون بیا ساقیا تا جگر خون کنیم وز این می قدح را جگرگون کنیم که غمدیده را آه و زاری به است جگرخواری از میگساری به است بیا مطربا کز طرب بگذریم ز چنگ طرب تارها بردریم ز چنگ اجل چون نشاید گریخت ز چنگ رب تار باید گسیخت جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷۸ - به ختم پنجمین انگشت از پنجه ا ین کتب پنجگانه که دست قوی بازوان را تاب می دهد به خاتم خاتمه بیا جامی ای عمرها برده رنج ز خاطر برون داده این پنج گنج شد این پنجت آن پنجه زور یاب کزو دست دریا کفان دیده تاب عجب اژدهاییست کلک دو سر که ریزد برون گنجهای گهر کند اژدها بر در گنج جای ولی کم بود اژدها گنج زای شد آن اژدها گنج در مشت تو بر او حلقه زد مار انگشت تو چه گوهر فشانند این گنج و مار که شد پر گهر دامن روزگار ولی بینم از کلک هر گنج سنج پر از پنج گنج این سرای سپنج به آن پنجها کی رسد پنج تو که یک گنجشان به ز صد گنج تو به تخصیص پنجی که سر پنجه زد بشیری که سرپنجه از گنجه زد به ترکی زبان نقشی آمد عجب که جادو دمان را بود مهر لب ز چرخ آفرین ها بر آن کلک باد که این نقش مطبوع ازان کلک زاد ببخشود بر فارسی گوهران به نظم دری در نظم آوران که گر بودی آن هم به لفظ دری نماندی مجال سخن گستری به میزان آن نظم معجز نظام نظامی که بودی و خسرو کدام چو او بر زبان دگر نکته راند خرد را به تمییزشان ره نماند زهی طبع تو اوستاد سخن ز مفتاح کلکت گشاد سخن سخن را که از رونق افتاده بود به کنج هوان رخت بنهاده بود تو دادی دگر باره این آبروی کشیدی به جولانگه گفت و گوی صفایاب از نور رای تو شد نوایی ز لطف نوای تو شد بر این نخل نظمی که پرورده ام به خون دلش در بر آورده ام نشد باعثم جز سخندانیت به دستور دانش سخنرانیت وگر نی من آن را چو آراستم نه احسان نه تحسین ز کس خواستم چه خیزد ز مدخل که احسان کند چه آید ز تحسین که نادان کند به لطف سخن گر ستودم تو را حد دانش خود نمودم تو را که این مال و جاه ار چه جان پرور است کمال سخن از همه بهتر است رود یکسر ار سیر چرخ کهن ولی تا جهان هست ماند سخن سخن نیز اگر چند دایم بقاست خموشی عجب دلکش و جانفزاست بیا ساقیا جام دلکش بیار می گرم و روشن چو آتش بیار که تا لب بر آن جام دلکش نهیم همه کلک و دفتر بر آتش نهیم بیا مطربا تیز کن چنگ را بلندی ده از زخمه آهنگ را که تا پنبه از گوش دل برکشیم همه گوش گردیم و دم درکشیم

Akhir teks yang tersedia.

%0
10 Bölüm