مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۵ ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی نهاده جام چو خورشید بر کف دستی ز نوبهار رخش این جهان گلستانی به پیش قامت زیباش آسمان پستی فروگرفت مرا مست وار و می گفتم بجستمی من از او گر بهانه ای هستی بگفت حیله مکن هین گمان مبر که اگر تن تو حیله شدی سر به سر ز ما رستی بریخت بر من از آن می که چرخ پست شدی اگر ز جرعه آن می دمی بخوردستی بتاب مفخر ایام شمس تبریزی ایا فکنده در این بحر نور شستستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۶ فرست باده جان را به رسم دلداری بدان نشان که مرا بی نشان همی داری بدان نشان که به هر شب چو ماه می تابی ز ابر دل قطرات حیات می باری چه قطره هاست که از حرف عشق می بارد ز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری میان خار و گل این سینه ها چو بلبل مست ضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق چو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری از آن دمی که صراحی عشق تو دیدم تهی و پر شده ام دم به دم قدح واری میان جمع مرا چون قدح چه گردانی چو شمع را تو در این جمع در نمی آری مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدین که خاک تبریز از وی بیافت بیداری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۷ میان تیرگی خواب و نور بیداری چنان نمود مرا دوش در شب تاری که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدس که جمله محض خرد بود و نور هشیاری تنش چو روی مقدس بری ز کسوت جسم چو عقل و جان گهردار وز غرض عاری مرا ستایش بسیار کرد و گفت ای آن که در جحیم طبیعت چنین گرفتاری شکفته گلبن جوزا برای عشرت تست تو سر به گلخن گیتی چرا فرود آری سریر هفت فلک تخت تست اگرچه کنون ز دست طبع گرفتار چار دیواری کمال جان چو بهایم ز خواب و خور مطلب که آفریده تو زین سان نه بهر این کاری بدی مکن که درین کشت زار زود زوال به داس دهر همان بدروی که می کاری پی مراد چه پویی به عالمی که در او چو دفع رنج کنی جمله راحت انگاری حقیقت این شکم از آز پر نخواهد شد اگر به ملک همه عالمش بیانباری گرفتمت که رسیدی بدانچ می طلبی ولی چه سود از آن چون بجاش بگذاری شب جوانیت ای دوست چون سپیده دمید تو مست خفته و آگه نه ای ز بیداری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۸ به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی طمع به وصل تو دارم تو نیز می دانی چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفت نماند صبر و قرارم تو نیز می دانی نهفته شد گل و بلبل پرید از چمنم به درد خسته خارم تو نیز می دانی به ناله باز سپیدم به سان فاخته شد به کوهسار چو سارم تو نیز می دانی انار بودم خندان بر آن عقیق لبت کنون چو شعله نارم تو نیز می دانی انار عشق تو بوده ست شمس تبریزی که برد بر سر دارم تو نیز می دانی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۵ ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی نهاده جام چو خورشید بر کف دستی ز نوبهار رخش این جهان گلستانی به پیش قامت زیباش آسمان پستی فروگرفت مرا مست وار و می گفتم بجستمی من از او گر بهانه ای هستی بگفت حیله مکن هین گمان مبر که اگر تن تو حیله شدی سر به سر ز ما رستی بریخت بر من از آن می که چرخ پست شدی اگر ز جرعه آن می دمی بخوردستی بتاب مفخر ایام شمس تبریزی ایا فکنده در این بحر نور شستستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۶ فرست باده جان را به رسم دلداری بدان نشان که مرا بی نشان همی داری بدان نشان که به هر شب چو ماه می تابی ز ابر دل قطرات حیات می باری چه قطره هاست که از حرف عشق می بارد ز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری میان خار و گل این سینه ها چو بلبل مست ضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق چو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری از آن دمی که صراحی عشق تو دیدم تهی و پر شده ام دم به دم قدح واری میان جمع مرا چون قدح چه گردانی چو شمع را تو در این جمع در نمی آری مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدین که خاک تبریز از وی بیافت بیداری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۷ میان تیرگی خواب و نور بیداری چنان نمود مرا دوش در شب تاری که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدس که جمله محض خرد بود و نور هشیاری تنش چو روی مقدس بری ز کسوت جسم چو عقل و جان گهردار وز غرض عاری مرا ستایش بسیار کرد و گفت ای آن که در جحیم طبیعت چنین گرفتاری شکفته گلبن جوزا برای عشرت تست تو سر به گلخن گیتی چرا فرود آری سریر هفت فلک تخت تست اگرچه کنون ز دست طبع گرفتار چار دیواری کمال جان چو بهایم ز خواب و خور مطلب که آفریده تو زین سان نه بهر این کاری بدی مکن که درین کشت زار زود زوال به داس دهر همان بدروی که می کاری پی مراد چه پویی به عالمی که در او چو دفع رنج کنی جمله راحت انگاری حقیقت این شکم از آز پر نخواهد شد اگر به ملک همه عالمش بیانباری گرفتمت که رسیدی بدانچ می طلبی ولی چه سود از آن چون بجاش بگذاری شب جوانیت ای دوست چون سپیده دمید تو مست خفته و آگه نه ای ز بیداری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۸ به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی طمع به وصل تو دارم تو نیز می دانی چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفت نماند صبر و قرارم تو نیز می دانی نهفته شد گل و بلبل پرید از چمنم به درد خسته خارم تو نیز می دانی به ناله باز سپیدم به سان فاخته شد به کوهسار چو سارم تو نیز می دانی انار بودم خندان بر آن عقیق لبت کنون چو شعله نارم تو نیز می دانی انار عشق تو بوده ست شمس تبریزی که برد بر سر دارم تو نیز می دانی