Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶ غیر عشقت راه بین جستیم نیست جز نشانت همنشین جستیم نیست آن چنان جستن که می خواهی بگو کان چنان را این چنین جستیم نیست بعد از این بر آسمان جوییم یار زانک یاری در زمین جستیم نیست چون خیال ماه تو ای بی خیال تا به چرخ هفتمین جستیم نیست بهتر آن باشد که محو این شویم کز دو عالم به از این جستیم نیست صاف های جمله عالم خورده گیر همچو درد درد دین جستیم نیست خاتم ملک سلیمان جستنیست حلقه ها هست و نگین جستیم نیست صورتی کاندر نگین او بدست در بتان روم و چین جستیم نیست آن چنان صورت که شرحش می کنم جز که صورت آفرین جستیم نیست اندر آن صورت یقین حاصل شود کز ورای آن یقین جستیم نیست جای آن هست ار گمان بد بریم ز آنک بی مکری امین جستیم نیست پشت ما از ظن بد شد چون کمان زانک راهی بی کمین جستیم نیست زین بیان نوری که پیدا می شود در بیان و در مبین جستیم نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۷ در دل و جان خانه کردی عاقبت هر دو را دیوانه کردی عاقبت آمدی کآتش در این عالم زنی وانگشتی تا نکردی عاقبت ای ز عشقت عالمی ویران شده قصد این ویرانه کردی عاقبت من تو را مشغول می کردم دلا یاد آن افسانه کردی عاقبت عشق را بی خویش بردی در حرم عقل را بیگانه کردی عاقبت یا رسول الله ستون صبر را استن حنانه کردی عاقبت شمع عالم بود لطف چاره گر شمع را پروانه کردی عاقبت یک سرم این سوست یک سر سوی تو دو سرم چون شانه کردی عاقبت دانه ای بیچاره بودم زیر خاک دانه را دردانه کردی عاقبت دانه ای را باغ و بستان ساختی خاک را کاشانه کردی عاقبت ای دل مجنون و از مجنون بتر مردی و مردانه کردی عاقبت کاسه سر از تو پر از تو تهی کاسه را پیمانه کردی عاقبت جان جانداران سرکش را به علم عاشق جانانه کردی عاقبت شمس تبریزی که مر هر ذره را روشن و فرزانه کردی عاقبت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸ این چنین پابند جان میدان کیست ما شدیم از دست این دستان کیست عشق گردان کرد ساغرهای خاص عشق می داند که او گردان کیست جان حیاتی داد کوه و دشت را ای خدایا ای خدایا جان کیست این چه باغست این که جنت مست اوست وین بنفشه و سوسن و ریحان کیست شاخ گل از بلبلان گویاترست سرو رقصان گشته کاین بستان کیست یاسمن گفتا نگویی با سمن کاین چنین نرگس ز نرگسدان کیست چون بگفتم یاسمن خندید و گفت بیخودم من می ندانم کان کیست می دود چون گوی زرین آفتاب ای عجب اندر خم چوگان کیست ماه همچون عاشقان اندر پیش فربه و لاغر شده حیران کیست ابر غمگین در غم و اندیشه است سر پرآتش عجب گریان کیست چرخ ازرق پوش روشن دل عجب روز و شب سرمست و سرگردان کیست درد هم از درد او پرسان شده کای عجب این درد بی درمان کیست شمس تبریزی گشاده ست این گره ای عجب این قدرت و امکان کیست

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶ غیر عشقت راه بین جستیم نیست جز نشانت همنشین جستیم نیست آن چنان جستن که می خواهی بگو کان چنان را این چنین جستیم نیست بعد از این بر آسمان جوییم یار زانک یاری در زمین جستیم نیست چون خیال ماه تو ای بی خیال تا به چرخ هفتمین جستیم نیست بهتر آن باشد که محو این شویم کز دو عالم به از این جستیم نیست صاف های جمله عالم خورده گیر همچو درد درد دین جستیم نیست خاتم ملک سلیمان جستنیست حلقه ها هست و نگین جستیم نیست صورتی کاندر نگین او بدست در بتان روم و چین جستیم نیست آن چنان صورت که شرحش می کنم جز که صورت آفرین جستیم نیست اندر آن صورت یقین حاصل شود کز ورای آن یقین جستیم نیست جای آن هست ار گمان بد بریم ز آنک بی مکری امین جستیم نیست پشت ما از ظن بد شد چون کمان زانک راهی بی کمین جستیم نیست زین بیان نوری که پیدا می شود در بیان و در مبین جستیم نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۷ در دل و جان خانه کردی عاقبت هر دو را دیوانه کردی عاقبت آمدی کآتش در این عالم زنی وانگشتی تا نکردی عاقبت ای ز عشقت عالمی ویران شده قصد این ویرانه کردی عاقبت من تو را مشغول می کردم دلا یاد آن افسانه کردی عاقبت عشق را بی خویش بردی در حرم عقل را بیگانه کردی عاقبت یا رسول الله ستون صبر را استن حنانه کردی عاقبت شمع عالم بود لطف چاره گر شمع را پروانه کردی عاقبت یک سرم این سوست یک سر سوی تو دو سرم چون شانه کردی عاقبت دانه ای بیچاره بودم زیر خاک دانه را دردانه کردی عاقبت دانه ای را باغ و بستان ساختی خاک را کاشانه کردی عاقبت ای دل مجنون و از مجنون بتر مردی و مردانه کردی عاقبت کاسه سر از تو پر از تو تهی کاسه را پیمانه کردی عاقبت جان جانداران سرکش را به علم عاشق جانانه کردی عاقبت شمس تبریزی که مر هر ذره را روشن و فرزانه کردی عاقبت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸ این چنین پابند جان میدان کیست ما شدیم از دست این دستان کیست عشق گردان کرد ساغرهای خاص عشق می داند که او گردان کیست جان حیاتی داد کوه و دشت را ای خدایا ای خدایا جان کیست این چه باغست این که جنت مست اوست وین بنفشه و سوسن و ریحان کیست شاخ گل از بلبلان گویاترست سرو رقصان گشته کاین بستان کیست یاسمن گفتا نگویی با سمن کاین چنین نرگس ز نرگسدان کیست چون بگفتم یاسمن خندید و گفت بیخودم من می ندانم کان کیست می دود چون گوی زرین آفتاب ای عجب اندر خم چوگان کیست ماه همچون عاشقان اندر پیش فربه و لاغر شده حیران کیست ابر غمگین در غم و اندیشه است سر پرآتش عجب گریان کیست چرخ ازرق پوش روشن دل عجب روز و شب سرمست و سرگردان کیست درد هم از درد او پرسان شده کای عجب این درد بی درمان کیست شمس تبریزی گشاده ست این گره ای عجب این قدرت و امکان کیست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹ عاشقی و بی وفایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست قصد جان جمله خویشان کنیم هر چه خویش ما کنون اغیار ماست عقل اگر سلطان این اقلیم شد همچو دزد آویخته بر دار ماست خویش و بی خویشی به یک جا کی بود هر گلی کز ما بروید خار ماست خودپرستی نامبارک حالتیست کاندر او ایمان ما انکار ماست آنک افلاطون و جالینوس توست از منی پرعلت و بیمار ماست نوبهاری کو نوی خود بدید جان گلزارست اما زار ماست این منی خاکست زر در وی بجو کاندر او گنجور یار غار ماست خاک بی آتش بننماید گهر عشق و هجران ابر آتشبار ماست طالبا بشنو که بانگ آتشست تا نپنداری که این گفتار ماست طالبا بگذر از این اسرار خود سر طالب پرده اسرار ماست نور و نار توست ذوق و رنج تو رو بدان جایی که نور و نار ماست گاه گویی شیرم و گه شیرگیر شیرگیر و شیر تو کفتار ماست طالب ره طالب شه کی بود گرچه دل دارد مگو دلدار ماست شهر از عاقل تهی خواهد شدن این چنین ساقی که این خمار ماست عاشق و مفلس کند این شهر را این چنین چابک که این طرار ماست مدرسه عشق و مدرس ذوالجلال ما چو طالب علم و این تکرار ماست شمس تبریزی که شاه دلبری ست با همه شاهنشهی جاندار ماست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰ گم شدن در گم شدن دین منست نیستی در هست آیین منست تا پیاده می روم در کوی دوست سبز خنگ چرخ در زین منست چون به یک دم صد جهان واپس کنم بنگرم گام نخستین منست من چرا گرد جهان گردم چو دوست در میان جان شیرین منست شمس تبریزی که فخر اولیاست سین دندان هاش یاسین منست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۱ عشوه دشمن بخوردی عاقبت سوی هجران عزم کردی عاقبت بازگردی زان خسان زن صفت سوی این مردان چو مردی عاقبت سیر گردی زان همه جفتان تو زود چونک فرد فرد فردی عاقبت چون گل زردی ز عشق لاله ای لاله گردی گرچه زردی عاقبت چونک خاک شمس تبریزی شدی نور سقفی لاجوردی عاقبت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۲ این چنین پابند جان میدان کیست ما شدیم از دست این دستان کیست می دود چون گوی زرین آفتاب ای عجب اندر خم چوگان کیست آفتابا راه زن راهت نزد چون زند داند که این ره آن کیست سیب را بو کرد موسی جان بداد بازجو آن بو ز سیبستان کیست چشم یعقوبی از این بو باز شد ای خدا این بوی از کنعان کیست خاک بودیم این چنین موزون شدیم خاک ما زر گشت در میزان کیست بر زر ما هر زمان مهر نوست تا بداند زر که او از کان کیست جمله حیرانند و سرگردان عشق ای عجب این عشق سرگردان کیست جمله مهمانند در عالم ولیک کم کسی داند که او مهمان کیست نرگس چشم بتان ره می زند آب این نرگس ز نرگسدان کیست جسم ها شب خالی از ما روز پر ما و من چون گربه در انبان کیست هر کسی دستک زنان کای جان من و آنک دستک زن کند او جان کیست شمس تبریزی که نور اولیاست با چنان عز و شرف سلطان کیست

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹ عاشقی و بی وفایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست قصد جان جمله خویشان کنیم هر چه خویش ما کنون اغیار ماست عقل اگر سلطان این اقلیم شد همچو دزد آویخته بر دار ماست خویش و بی خویشی به یک جا کی بود هر گلی کز ما بروید خار ماست خودپرستی نامبارک حالتیست کاندر او ایمان ما انکار ماست آنک افلاطون و جالینوس توست از منی پرعلت و بیمار ماست نوبهاری کو نوی خود بدید جان گلزارست اما زار ماست این منی خاکست زر در وی بجو کاندر او گنجور یار غار ماست خاک بی آتش بننماید گهر عشق و هجران ابر آتشبار ماست طالبا بشنو که بانگ آتشست تا نپنداری که این گفتار ماست طالبا بگذر از این اسرار خود سر طالب پرده اسرار ماست نور و نار توست ذوق و رنج تو رو بدان جایی که نور و نار ماست گاه گویی شیرم و گه شیرگیر شیرگیر و شیر تو کفتار ماست طالب ره طالب شه کی بود گرچه دل دارد مگو دلدار ماست شهر از عاقل تهی خواهد شدن این چنین ساقی که این خمار ماست عاشق و مفلس کند این شهر را این چنین چابک که این طرار ماست مدرسه عشق و مدرس ذوالجلال ما چو طالب علم و این تکرار ماست شمس تبریزی که شاه دلبری ست با همه شاهنشهی جاندار ماست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰ گم شدن در گم شدن دین منست نیستی در هست آیین منست تا پیاده می روم در کوی دوست سبز خنگ چرخ در زین منست چون به یک دم صد جهان واپس کنم بنگرم گام نخستین منست من چرا گرد جهان گردم چو دوست در میان جان شیرین منست شمس تبریزی که فخر اولیاست سین دندان هاش یاسین منست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۱ عشوه دشمن بخوردی عاقبت سوی هجران عزم کردی عاقبت بازگردی زان خسان زن صفت سوی این مردان چو مردی عاقبت سیر گردی زان همه جفتان تو زود چونک فرد فرد فردی عاقبت چون گل زردی ز عشق لاله ای لاله گردی گرچه زردی عاقبت چونک خاک شمس تبریزی شدی نور سقفی لاجوردی عاقبت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۲ این چنین پابند جان میدان کیست ما شدیم از دست این دستان کیست می دود چون گوی زرین آفتاب ای عجب اندر خم چوگان کیست آفتابا راه زن راهت نزد چون زند داند که این ره آن کیست سیب را بو کرد موسی جان بداد بازجو آن بو ز سیبستان کیست چشم یعقوبی از این بو باز شد ای خدا این بوی از کنعان کیست خاک بودیم این چنین موزون شدیم خاک ما زر گشت در میزان کیست بر زر ما هر زمان مهر نوست تا بداند زر که او از کان کیست جمله حیرانند و سرگردان عشق ای عجب این عشق سرگردان کیست جمله مهمانند در عالم ولیک کم کسی داند که او مهمان کیست نرگس چشم بتان ره می زند آب این نرگس ز نرگسدان کیست جسم ها شب خالی از ما روز پر ما و من چون گربه در انبان کیست هر کسی دستک زنان کای جان من و آنک دستک زن کند او جان کیست شمس تبریزی که نور اولیاست با چنان عز و شرف سلطان کیست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۳ اندر این جمع شررها ز کجاست دود سودای هنرها ز کجاست من سر رشته خود گم کردم کاین مخالف شده سرها ز کجاست گر نه دل های شما مختلفند در من از جنگ اثرها ز کجاست گر چو زنجیر به هم پیوستیم این فروبستن درها ز کجاست گر نه صد مرغ مخالف این جاست جنگ و برکندن پرها ز کجاست ساقیا باده به پیش آر که می خود بگوید که دگرها ز کجاست تو اگر جرعه نریزی بر خاک خاک را از تو خبرها ز کجاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۴ هم به بر این بت زیبا خوشکست من نشستم که همین جا خوشکست مطرب و یار من و شمع و شراب این چنین عیش مهیا خوشکست من و تو هیچ از این جا نرویم پهلوی شکر و حلوا خوشکست خجل است از رخ یارم گل تر با چنین چهره و سیما خوشکست هر صباحی ز جمالش مستیم خاصه امروز که با ما خوشکست بجهم حلقه زلفش گیرم که در آن حلقه تماشا خوشکست شمس تبریز که نور دل هاست دایما با گل رعنا خوشکست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵ هر که بالا ست مر او را چه غم است هر که آنجاست مر او را چه غم است که از این سو همه جان ست و حیات که از این سو همه لطف و کرم است خود از این سو که نه سوی ست و نه جا قدم اندر قدم اندر قدم ست این عدم خود چه مبارک جای ست که مدد های وجود از عدم ست همه دل ها نگران سوی عدم این عدم نیست که باغ ارم ست این همه لشکر اندیشه دل ز سپاهان عدم یک علم ست ز تو تا غیب هزاران سال ست چو روی از ره دل یک قدم ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶ گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت دعوی عشق کردم سوگند ها بخوردم کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت گفتا گواه جرحست تردامن ست چشمت گفتم به فر عدلت عدلند و بی غرامت گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه گفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جامت گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت گفتا کجاست خوش تر گفتم که قصر قیصر گفتا چه دیدی آنجا گفتم که صد کرامت گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا گفتا که زهد چه بود گفتم ره سلامت گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت خامش که گر بگویم من نکته های او را از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۳ اندر این جمع شررها ز کجاست دود سودای هنرها ز کجاست من سر رشته خود گم کردم کاین مخالف شده سرها ز کجاست گر نه دل های شما مختلفند در من از جنگ اثرها ز کجاست گر چو زنجیر به هم پیوستیم این فروبستن درها ز کجاست گر نه صد مرغ مخالف این جاست جنگ و برکندن پرها ز کجاست ساقیا باده به پیش آر که می خود بگوید که دگرها ز کجاست تو اگر جرعه نریزی بر خاک خاک را از تو خبرها ز کجاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۴ هم به بر این بت زیبا خوشکست من نشستم که همین جا خوشکست مطرب و یار من و شمع و شراب این چنین عیش مهیا خوشکست من و تو هیچ از این جا نرویم پهلوی شکر و حلوا خوشکست خجل است از رخ یارم گل تر با چنین چهره و سیما خوشکست هر صباحی ز جمالش مستیم خاصه امروز که با ما خوشکست بجهم حلقه زلفش گیرم که در آن حلقه تماشا خوشکست شمس تبریز که نور دل هاست دایما با گل رعنا خوشکست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵ هر که بالا ست مر او را چه غم است هر که آنجاست مر او را چه غم است که از این سو همه جان ست و حیات که از این سو همه لطف و کرم است خود از این سو که نه سوی ست و نه جا قدم اندر قدم اندر قدم ست این عدم خود چه مبارک جای ست که مدد های وجود از عدم ست همه دل ها نگران سوی عدم این عدم نیست که باغ ارم ست این همه لشکر اندیشه دل ز سپاهان عدم یک علم ست ز تو تا غیب هزاران سال ست چو روی از ره دل یک قدم ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶ گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت دعوی عشق کردم سوگند ها بخوردم کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت گفتا گواه جرحست تردامن ست چشمت گفتم به فر عدلت عدلند و بی غرامت گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه گفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جامت گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت گفتا کجاست خوش تر گفتم که قصر قیصر گفتا چه دیدی آنجا گفتم که صد کرامت گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا گفتا که زهد چه بود گفتم ره سلامت گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت خامش که گر بگویم من نکته های او را از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷ هر جور که ز تو آید بر خود نهم غرامت جرم تو را و خود را بر خود نهم تمامت ای ماه روی از تو صد جور اگر بیاید تن را بود چو خلعت جان را بود سلامت هر کس ز جمله عالم از تو نصیب دارند عشق تو شد نصیبم احسنت ای کرامت گه جام مست گردد از لذت می تو گه می به جوش آید از چاشنی جامت معنی به سجده آید چون صورت تو بیند هر حرف رقص آرد چون بشنود کلامت عاشق چو مست تر شد بر وی ملامت آید زیرا که نقل این می نبود به جز ملامت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸ هر دم سلام آرد کاین نامه از فلان ست گویی سلام و کاغذ در شهر ما گران ست زین مرگ هیچ کوسه ارزان نبرد بوسه بینی دراز کردن آیین نرخران ست هر جا که سیمبر بد می دانک سیم بربد جان و جهان مگویش کان جان ز تو جهان ست بتراش زر به ناخن از کان و چاره ای کن پنهان مدار زر را بی زر صنم نهان ست گر حلقه زر نبودی در گوش او نرفتی در گوش حلقه زر بر طمع او نشان ست ور زانک نازنینی بی سیم و زر ببینی چونک عنایت آمد اقبال رایگان ست این یار زر نگیرد جانی بیار زرین زیرا که زر مرده آن سوی ناروان ست سنگی ست سرخ گشته صد تخم فتنه کشته مغرور زر پخته خام است و قلتبان ست خامش سخن چه باید آن جا که عشق آید کمتر ز زر نباشی معشوق بی زبان ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹ بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت افغان که گشت بی گه ترسم ز خیربادت گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش آتش بود فراقت حقا و زان زیادت عاشق به شب بمردی والله که جان نبردی الا خیال خوبت شب می کند عیادت در گوش من بگفتی چیزی ز سر جفتی منکر مشو مگو کی دانم که هست یادت راز تو را بخوردم شب را گواه کردم شب از سیاه کاری پنهان کند عبادت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰ امروز شهر ما را صد رونق ست و جانست زیرا که شاه خوبان امروز در میانست حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد شهری که در میانش آن صارم زمانست آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد آن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست بر چرخ سبزپوشان پر می زنند یعنی سلطان و خسرو ما آن ست و صد چنانست ای جان جان جانان از ما سلام برخوان رحم آر بر ضعیفان عشق تو بی امانست چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاری چون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست چون کوفت او در دل ناآمده به منزل دانست جان ز بویش کان یار مهربانست آن کو کشید دستت او آفریده استت وان کو قرین جان شد او صاحب قرانست او ماه بی خسوف ست خورشید بی کسوف ست او خمر بی خمارست او سود بی زیانست آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرم شمع و شراب و شاهد امروز رایگانست چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنه پهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست دلاله چون صبا شد از خار گل جدا شد باران نبات ها را در باغ امتحانست بی عز و نازنینی کی کرد ناز و بینی هر کس که کرد والله خام ست و قلتبانست خامش که تا بگوید بی حرف و بی زبان او خود چیست این زبان ها گر آن زبان زبانست

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷ هر جور که ز تو آید بر خود نهم غرامت جرم تو را و خود را بر خود نهم تمامت ای ماه روی از تو صد جور اگر بیاید تن را بود چو خلعت جان را بود سلامت هر کس ز جمله عالم از تو نصیب دارند عشق تو شد نصیبم احسنت ای کرامت گه جام مست گردد از لذت می تو گه می به جوش آید از چاشنی جامت معنی به سجده آید چون صورت تو بیند هر حرف رقص آرد چون بشنود کلامت عاشق چو مست تر شد بر وی ملامت آید زیرا که نقل این می نبود به جز ملامت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸ هر دم سلام آرد کاین نامه از فلان ست گویی سلام و کاغذ در شهر ما گران ست زین مرگ هیچ کوسه ارزان نبرد بوسه بینی دراز کردن آیین نرخران ست هر جا که سیمبر بد می دانک سیم بربد جان و جهان مگویش کان جان ز تو جهان ست بتراش زر به ناخن از کان و چاره ای کن پنهان مدار زر را بی زر صنم نهان ست گر حلقه زر نبودی در گوش او نرفتی در گوش حلقه زر بر طمع او نشان ست ور زانک نازنینی بی سیم و زر ببینی چونک عنایت آمد اقبال رایگان ست این یار زر نگیرد جانی بیار زرین زیرا که زر مرده آن سوی ناروان ست سنگی ست سرخ گشته صد تخم فتنه کشته مغرور زر پخته خام است و قلتبان ست خامش سخن چه باید آن جا که عشق آید کمتر ز زر نباشی معشوق بی زبان ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹ بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت افغان که گشت بی گه ترسم ز خیربادت گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش آتش بود فراقت حقا و زان زیادت عاشق به شب بمردی والله که جان نبردی الا خیال خوبت شب می کند عیادت در گوش من بگفتی چیزی ز سر جفتی منکر مشو مگو کی دانم که هست یادت راز تو را بخوردم شب را گواه کردم شب از سیاه کاری پنهان کند عبادت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰ امروز شهر ما را صد رونق ست و جانست زیرا که شاه خوبان امروز در میانست حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد شهری که در میانش آن صارم زمانست آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد آن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست بر چرخ سبزپوشان پر می زنند یعنی سلطان و خسرو ما آن ست و صد چنانست ای جان جان جانان از ما سلام برخوان رحم آر بر ضعیفان عشق تو بی امانست چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاری چون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست چون کوفت او در دل ناآمده به منزل دانست جان ز بویش کان یار مهربانست آن کو کشید دستت او آفریده استت وان کو قرین جان شد او صاحب قرانست او ماه بی خسوف ست خورشید بی کسوف ست او خمر بی خمارست او سود بی زیانست آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرم شمع و شراب و شاهد امروز رایگانست چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنه پهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست دلاله چون صبا شد از خار گل جدا شد باران نبات ها را در باغ امتحانست بی عز و نازنینی کی کرد ناز و بینی هر کس که کرد والله خام ست و قلتبانست خامش که تا بگوید بی حرف و بی زبان او خود چیست این زبان ها گر آن زبان زبانست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱ بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست بشنودم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست در دست هر که هست ز خوبی قراضه هاست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا من ماهی ام نهنگم و عمانم آرزوست یعقوب وار وا اسفاها همی زنم دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست والله که شهر بی تو مرا حبس می شود آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور روی موسی عمرانم آرزوست زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول آن های هوی و نعره مستانم آرزوست گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند یافت می نشود جسته ایم ما گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست هرچند مفلسم نپذیرم عقیق خرد کان عقیق نادر ارزانم آرزوست پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوست آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست گوشم شنید قصه ایمان و مست شد کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست یک دست جام باده و یک دست جعد یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست می گوید آن رباب که مردم ز انتظار دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است وآن لطف های زخمه رحمانم آرزوست باقی این غزل را ای مطرب ظریف زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۲ بر عاشقان فریضه بود جستجوی دوست بر روی و سر چو سیل دوان تا به جوی دوست خود اوست جمله طالب و ما همچو سایه ها ای گفتگوی ما همگی گفتگوی دوست گاهی به جوی دوست چو آب روان خوشیم گاهی چو آب حبس شدم در سبوی دوست گه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکر کفگیر می زند که چنینست خوی دوست بر گوش ما نهاده دهان او به دمدمه تا جان ما بگیرد یکباره بوی دوست چون جان جان وی آمد از وی گزیر نیست من در جهان ندیدم یک جان عدوی دوست بگدازدت ز ناز و چو مویت کند ضعیف ندهی به هر دو عالم یک تای موی دوست با دوست ما نشسته که ای دوست دوست کو کو کو همی زنیم ز مستی به کوی دوست تصویرهای ناخوش و اندیشه رکیک از طبع سست باشد و این نیست سوی دوست خاموش باش تا صفت خویش خود کند کو های های سرد تو کو های هوی دوست

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱ بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست بشنودم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست در دست هر که هست ز خوبی قراضه هاست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا من ماهی ام نهنگم و عمانم آرزوست یعقوب وار وا اسفاها همی زنم دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست والله که شهر بی تو مرا حبس می شود آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور روی موسی عمرانم آرزوست زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول آن های هوی و نعره مستانم آرزوست گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند یافت می نشود جسته ایم ما گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست هرچند مفلسم نپذیرم عقیق خرد کان عقیق نادر ارزانم آرزوست پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوست آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست گوشم شنید قصه ایمان و مست شد کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست یک دست جام باده و یک دست جعد یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست می گوید آن رباب که مردم ز انتظار دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است وآن لطف های زخمه رحمانم آرزوست باقی این غزل را ای مطرب ظریف زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۲ بر عاشقان فریضه بود جستجوی دوست بر روی و سر چو سیل دوان تا به جوی دوست خود اوست جمله طالب و ما همچو سایه ها ای گفتگوی ما همگی گفتگوی دوست گاهی به جوی دوست چو آب روان خوشیم گاهی چو آب حبس شدم در سبوی دوست گه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکر کفگیر می زند که چنینست خوی دوست بر گوش ما نهاده دهان او به دمدمه تا جان ما بگیرد یکباره بوی دوست چون جان جان وی آمد از وی گزیر نیست من در جهان ندیدم یک جان عدوی دوست بگدازدت ز ناز و چو مویت کند ضعیف ندهی به هر دو عالم یک تای موی دوست با دوست ما نشسته که ای دوست دوست کو کو کو همی زنیم ز مستی به کوی دوست تصویرهای ناخوش و اندیشه رکیک از طبع سست باشد و این نیست سوی دوست خاموش باش تا صفت خویش خود کند کو های های سرد تو کو های هوی دوست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۳ از دل به دل برادر گویند روزنی ست روزن مگیر گیر که سوراخ سوزنی ست هر کس که غافل آمد از این روزن ضمیر گر فاضل زمانه بود گول و کودنی ست زان روزنه نظر کن در خانه جلیس بنگر که ظلمت است در او یا که روشنی ست گر روشن است و بر تو زند برق روشنش می دان که کان لعل و عقیق است و معدنی ست پهلوی او نشین که امیر است و پهلوان گل در رهش بکار که سروی و سوسنی ست در گردنش درآر دو دست و کنار گیر برخور از آن کنار که مرفوع گردنی ست رو رخت سوی او کش و پهلوش خانه گیر کان جا فرشتگان را آرام و مسکنی ست خواهم که شرح گویم می لرزد این دلم زیرا غریب و نادر و بی ما و بی منی ست آن جا که او نباشد این جان و این بدن از همدگر رمیده چو آبی و روغنی ست خواهی بلرز و خواه ملرز اینت گفتنی ست گر بر لب و دهانم خود بند آهنی ست آهن شکافتن بر داوود عشق چیست خامش که شاه عشق عجایب تهمتنی ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۴ ساقی بیار باده که ایام بس خوشست امروز روز باده و خرگاه و آتش است ساقی ظریف و باده لطیف و زمان شریف مجلس چو چرخ روشن و دلدار مهوش است بشنو نوای نای کز آن نفخه بانواست درکش شراب لعل که غم در کشاکش است امروز غیر توبه نبینی شکسته ای امروز زلف دوست بود کان مشوش است هفتاد بار توبه کند شب رسول حق توبه شکن حق است که توبه مخمش است آن صورت نهان که جهان در هوای او است بر آب و گل به قدرت یزدان منقش است امروز جان بیابد هر جا که مرده ای است چشمی دگر گشاید چشمی که اعمش است شاخی که خشک نیست ز آتش مسلم است از تیر غم ندارد سغری که ترکش است در عاشقی نگر که رخش بوسه گاه او است منگر بدانک زرد و ضعیف و مکرمش است بس تن اسیر خاک و دلش بر فلک امیر بس دانه زیر خاک درختش منعش است در خاک کی بود که دلش گنج گوهر است دلتنگ کی بود که دلارام در کش است ای مرده شوی من زنخم را ببند سخت زیرا که بی دهان دل و جانم شکرچش است خامش زنخ مزن که تو را مرده شوی نیست ذات تو را مقام نه پنج است و نی شش است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۵ این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست گر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست صورت چه پای دارد کو را ثبات نیست معنی چه دست گیرد چون آشکار نیست عالم شکارگاه و خلایق همه شکار غیر نشانه ای ز امیر شکار نیست هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریم وان سو که بارگاه امیرست بار نیست ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوش کاین ها همه به جز کف و نقش و نگار نیست هر جا غبار خیزد آن جای لشکرست کآتش همیشه بی تف و دود و بخار نیست تو مرد را ز گرد ندانی چه مردیست در گرد مرد جوی که با گرد کار نیست ای نیکبخت اگر تو نجویی بجویدت جوینده ای که رحمت وی را شمار نیست سیلت چو دررباید دانی که در رهش هست اختیار خلق ولیک اختیار نیست در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم اما گلی که دید که پهلویش خار نیست ما خار این گلیم برادر گواه باش این جنس خار بودن فخرست عار نیست

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۳ از دل به دل برادر گویند روزنی ست روزن مگیر گیر که سوراخ سوزنی ست هر کس که غافل آمد از این روزن ضمیر گر فاضل زمانه بود گول و کودنی ست زان روزنه نظر کن در خانه جلیس بنگر که ظلمت است در او یا که روشنی ست گر روشن است و بر تو زند برق روشنش می دان که کان لعل و عقیق است و معدنی ست پهلوی او نشین که امیر است و پهلوان گل در رهش بکار که سروی و سوسنی ست در گردنش درآر دو دست و کنار گیر برخور از آن کنار که مرفوع گردنی ست رو رخت سوی او کش و پهلوش خانه گیر کان جا فرشتگان را آرام و مسکنی ست خواهم که شرح گویم می لرزد این دلم زیرا غریب و نادر و بی ما و بی منی ست آن جا که او نباشد این جان و این بدن از همدگر رمیده چو آبی و روغنی ست خواهی بلرز و خواه ملرز اینت گفتنی ست گر بر لب و دهانم خود بند آهنی ست آهن شکافتن بر داوود عشق چیست خامش که شاه عشق عجایب تهمتنی ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۴ ساقی بیار باده که ایام بس خوشست امروز روز باده و خرگاه و آتش است ساقی ظریف و باده لطیف و زمان شریف مجلس چو چرخ روشن و دلدار مهوش است بشنو نوای نای کز آن نفخه بانواست درکش شراب لعل که غم در کشاکش است امروز غیر توبه نبینی شکسته ای امروز زلف دوست بود کان مشوش است هفتاد بار توبه کند شب رسول حق توبه شکن حق است که توبه مخمش است آن صورت نهان که جهان در هوای او است بر آب و گل به قدرت یزدان منقش است امروز جان بیابد هر جا که مرده ای است چشمی دگر گشاید چشمی که اعمش است شاخی که خشک نیست ز آتش مسلم است از تیر غم ندارد سغری که ترکش است در عاشقی نگر که رخش بوسه گاه او است منگر بدانک زرد و ضعیف و مکرمش است بس تن اسیر خاک و دلش بر فلک امیر بس دانه زیر خاک درختش منعش است در خاک کی بود که دلش گنج گوهر است دلتنگ کی بود که دلارام در کش است ای مرده شوی من زنخم را ببند سخت زیرا که بی دهان دل و جانم شکرچش است خامش زنخ مزن که تو را مرده شوی نیست ذات تو را مقام نه پنج است و نی شش است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۵ این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست گر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست صورت چه پای دارد کو را ثبات نیست معنی چه دست گیرد چون آشکار نیست عالم شکارگاه و خلایق همه شکار غیر نشانه ای ز امیر شکار نیست هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریم وان سو که بارگاه امیرست بار نیست ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوش کاین ها همه به جز کف و نقش و نگار نیست هر جا غبار خیزد آن جای لشکرست کآتش همیشه بی تف و دود و بخار نیست تو مرد را ز گرد ندانی چه مردیست در گرد مرد جوی که با گرد کار نیست ای نیکبخت اگر تو نجویی بجویدت جوینده ای که رحمت وی را شمار نیست سیلت چو دررباید دانی که در رهش هست اختیار خلق ولیک اختیار نیست در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم اما گلی که دید که پهلویش خار نیست ما خار این گلیم برادر گواه باش این جنس خار بودن فخرست عار نیست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶ گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهده ست از عشق برنگردد آن کس که دلشده ست مه نور می فشاند و سگ بانگ می کند مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بده ست کوهست نیست که که به بادی ز جا رود آن گله پشه ست که بادیش ره زده ست گر قاعده است این که ملامت بود ز عشق کری گوش عشق از آن نیز قاعده ست ویرانی دو کون در این ره عمارتست ترک همه فواید در عشق فایده ست عیسی ز چرخ چارم می گوید الصلا دست و دهان بشوی که هنگام مایده ست رو محو یار شو به خرابات نیستی هر جا دو مست باشد ناچار عربده ست در بارگاه دیو درآیی که داد داد داد از خدای خواه که این جا همه دده ست گفته ست مصطفی که ز زن مشورت مگیر این نفس ما زن ست اگر چه که زاهده ست چندان بنوش می که بمانی ز گفت و گو آخر نه عاشقی و نه این عشق میکده ست گر نظم و نثر گویی چون زر جعفری آن سو که جعفرست خرافات فاسده ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۷ ای گل تو را اگر چه که رخسار نازکست رخ بر رخش مدار که آن یار نازکست در دل مدار نیز که رخ بر رخش نهی کو سر دل بداند و دلدار نازکست چون آرزو ز حد شد دزدیده سجده کن بسیار هم مکوش که بسیار نازکست گر بیخودی ز خویش همه وقت وقت تو است گر نی به وقت آی که اسرار نازکست دل را ز غم بروب که خانه خیال او است زیرا خیال آن بت عیار نازک است روزی بتافت سایه گل بر خیال دوست بر دوست کار کرد که این کار نازکست اندر خیال مفخر تبریز شمس دین منگر تو خوار کان شه خون خوار نازکست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۸ امروز روز نوبت دیدار دلبرست امروز روز طالع خورشید اکبرست دی یار قهرباره و خون خواره بود لیک امروز لطف مطلق و بیچاره پرورست از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن کان ها به او نماند او چیز دیگرست هر کس که دید چهره او نشد خراب او آدمی نباشد او سنگ مرمرست هر مؤمنی که ز آتش او باخبر بود در چشم صادقان ره عشق کافرست ای آنک باده های لبش را تو منکری در چشم من نگر که پر از می چو ساغرست زد حلقه روح قدس مه من بگفت کیست آواز داد او که کمین بنده بر درست گفتا که با تو کیست بگفت او که عشق تو گفتا کجا است عشق بگفت اندر این برست ای سیمبر به من نظری کن زکات حسن کاین چشم من پر از در و رخسار از زرست گفت از شکاف در تو به من درنگر از آنک دستیم بر در تو و دستیم بر سرست گفتا که ذره ذره جهان عاشق منند رو رو که این متاع بر ما محقرست پیش آ تو شمس مفخر تبریز شاه عشق کاین قصه پرآتش از حرف برترست

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶ گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهده ست از عشق برنگردد آن کس که دلشده ست مه نور می فشاند و سگ بانگ می کند مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بده ست کوهست نیست که که به بادی ز جا رود آن گله پشه ست که بادیش ره زده ست گر قاعده است این که ملامت بود ز عشق کری گوش عشق از آن نیز قاعده ست ویرانی دو کون در این ره عمارتست ترک همه فواید در عشق فایده ست عیسی ز چرخ چارم می گوید الصلا دست و دهان بشوی که هنگام مایده ست رو محو یار شو به خرابات نیستی هر جا دو مست باشد ناچار عربده ست در بارگاه دیو درآیی که داد داد داد از خدای خواه که این جا همه دده ست گفته ست مصطفی که ز زن مشورت مگیر این نفس ما زن ست اگر چه که زاهده ست چندان بنوش می که بمانی ز گفت و گو آخر نه عاشقی و نه این عشق میکده ست گر نظم و نثر گویی چون زر جعفری آن سو که جعفرست خرافات فاسده ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۷ ای گل تو را اگر چه که رخسار نازکست رخ بر رخش مدار که آن یار نازکست در دل مدار نیز که رخ بر رخش نهی کو سر دل بداند و دلدار نازکست چون آرزو ز حد شد دزدیده سجده کن بسیار هم مکوش که بسیار نازکست گر بیخودی ز خویش همه وقت وقت تو است گر نی به وقت آی که اسرار نازکست دل را ز غم بروب که خانه خیال او است زیرا خیال آن بت عیار نازک است روزی بتافت سایه گل بر خیال دوست بر دوست کار کرد که این کار نازکست اندر خیال مفخر تبریز شمس دین منگر تو خوار کان شه خون خوار نازکست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۸ امروز روز نوبت دیدار دلبرست امروز روز طالع خورشید اکبرست دی یار قهرباره و خون خواره بود لیک امروز لطف مطلق و بیچاره پرورست از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن کان ها به او نماند او چیز دیگرست هر کس که دید چهره او نشد خراب او آدمی نباشد او سنگ مرمرست هر مؤمنی که ز آتش او باخبر بود در چشم صادقان ره عشق کافرست ای آنک باده های لبش را تو منکری در چشم من نگر که پر از می چو ساغرست زد حلقه روح قدس مه من بگفت کیست آواز داد او که کمین بنده بر درست گفتا که با تو کیست بگفت او که عشق تو گفتا کجا است عشق بگفت اندر این برست ای سیمبر به من نظری کن زکات حسن کاین چشم من پر از در و رخسار از زرست گفت از شکاف در تو به من درنگر از آنک دستیم بر در تو و دستیم بر سرست گفتا که ذره ذره جهان عاشق منند رو رو که این متاع بر ما محقرست پیش آ تو شمس مفخر تبریز شاه عشق کاین قصه پرآتش از حرف برترست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۹ جانا جمال روح بسی خوب و بافرست لیکن جمال و حسن تو خود چیز دیگرست ای آنک سال ها صفت روح می کنی بنمای یک صفت که به ذاتش برابرست در دیده می فزاید نور از خیال او با این همه به پیش وصالش مکدرست ماندم دهان باز ز تعظیم آن جمال هر لحظه بر زبان و دل الله اکبرست دل یافت دیده ای که مقیم هوای توست آوه که آن هوا چه دل و دیده پرورست از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن کان ها به او نماند او چیز دیگرست چاکرنوازیست که کردست عشق تو ور نی کجا دلی که بدان عشق درخورست هر دل که او نخفت شبی در هوای تو چون روز روشنست و هوا زو منورست هر کس که بی مراد شد او چون مرید توست بی صورت مراد مرادش میسرست هر دوزخی که سوخت و در این عشق اوفتاد در کوثر اوفتاد که عشق تو کوثرست پایم نمی رسد به زمین از امید وصل هر چند از فراق توام دست بر سرست غمگین مشو دلا تو از این ظلم دشمنان اندیشه کن در این که دلارام داورست از روی زعفران من ار شاد شد عدو نی روی زعفران من از ورد احمرست چون برترست خوبی معشوقم از صفت دردم چه فربه ست و مدیحم چه لاغرست آری چو قاعده ست که رنجور زار را هر چند رنج بیش بود ناله کمترست همچون قمر بتافت ز تبریز شمس دین نی خود قمر چه باشد کان روی اقمرست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰ از بامداد روی تو دیدن حیات ماست امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست امروز در جمال تو خود لطف دیگرست امروز هر چه عاشق شیدا کند سزاست امروز آن کسی که مرا دی بداد پند چون روی تو بدید ز من عذرها بخواست صد چشم وام خواهم تا در تو بنگرم این وام از کی خواهم و آن چشم خود که راست در پیش بود دولت امروز لاجرم می جست و می طپید دل بنده روزهاست از عشق شرم دارم اگر گویمش بشر می ترسم از خدای که گویم که این خداست ابروم می جهید و دل بنده می طپید این می نمود رو که چنین بخت در قفاست رقاصتر درخت در این باغ ها منم زیرا درخت بختم و اندر سرم صباست چون باشد آن درخت که برگش تو داده ای چون باشد آن غریب که همسایه هماست در ظل آفتاب تو چرخی همی زنیم کوری آنک گوید ظل از شجر جداست جان نعره می زند که زهی عشق آتشین کاب حیات دارد با تو نشست و خاست چون بگذرد خیال تو در کوی سینه ها پای برهنه دل به در آید که جان کجاست روی زمین چو نور بگیرد ز ماه تو گویی هزار زهره و خورشید بر سماست در روزن دلم نظری کن چو آفتاب تا آسمان نگوید کان ماه بی وفاست قدم کمان شد از غم و دادم نشان کژ با عشق همچو تیرم اینک نشان راست در دل خیال خطه تبریز نقش بست کان خانه اجابت و دل خانه دعاست

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۹ جانا جمال روح بسی خوب و بافرست لیکن جمال و حسن تو خود چیز دیگرست ای آنک سال ها صفت روح می کنی بنمای یک صفت که به ذاتش برابرست در دیده می فزاید نور از خیال او با این همه به پیش وصالش مکدرست ماندم دهان باز ز تعظیم آن جمال هر لحظه بر زبان و دل الله اکبرست دل یافت دیده ای که مقیم هوای توست آوه که آن هوا چه دل و دیده پرورست از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن کان ها به او نماند او چیز دیگرست چاکرنوازیست که کردست عشق تو ور نی کجا دلی که بدان عشق درخورست هر دل که او نخفت شبی در هوای تو چون روز روشنست و هوا زو منورست هر کس که بی مراد شد او چون مرید توست بی صورت مراد مرادش میسرست هر دوزخی که سوخت و در این عشق اوفتاد در کوثر اوفتاد که عشق تو کوثرست پایم نمی رسد به زمین از امید وصل هر چند از فراق توام دست بر سرست غمگین مشو دلا تو از این ظلم دشمنان اندیشه کن در این که دلارام داورست از روی زعفران من ار شاد شد عدو نی روی زعفران من از ورد احمرست چون برترست خوبی معشوقم از صفت دردم چه فربه ست و مدیحم چه لاغرست آری چو قاعده ست که رنجور زار را هر چند رنج بیش بود ناله کمترست همچون قمر بتافت ز تبریز شمس دین نی خود قمر چه باشد کان روی اقمرست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰ از بامداد روی تو دیدن حیات ماست امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست امروز در جمال تو خود لطف دیگرست امروز هر چه عاشق شیدا کند سزاست امروز آن کسی که مرا دی بداد پند چون روی تو بدید ز من عذرها بخواست صد چشم وام خواهم تا در تو بنگرم این وام از کی خواهم و آن چشم خود که راست در پیش بود دولت امروز لاجرم می جست و می طپید دل بنده روزهاست از عشق شرم دارم اگر گویمش بشر می ترسم از خدای که گویم که این خداست ابروم می جهید و دل بنده می طپید این می نمود رو که چنین بخت در قفاست رقاصتر درخت در این باغ ها منم زیرا درخت بختم و اندر سرم صباست چون باشد آن درخت که برگش تو داده ای چون باشد آن غریب که همسایه هماست در ظل آفتاب تو چرخی همی زنیم کوری آنک گوید ظل از شجر جداست جان نعره می زند که زهی عشق آتشین کاب حیات دارد با تو نشست و خاست چون بگذرد خیال تو در کوی سینه ها پای برهنه دل به در آید که جان کجاست روی زمین چو نور بگیرد ز ماه تو گویی هزار زهره و خورشید بر سماست در روزن دلم نظری کن چو آفتاب تا آسمان نگوید کان ماه بی وفاست قدم کمان شد از غم و دادم نشان کژ با عشق همچو تیرم اینک نشان راست در دل خیال خطه تبریز نقش بست کان خانه اجابت و دل خانه دعاست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱ پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست نظاره تو بر همه جان ها مبارکست یک لحظه سایه از سر ما دورتر مکن دانسته ای که سایه عنقا مبارکست ای نوبهار حسن بیا کان هوای خوش بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست ای صد هزار جان مقدس فدای او کآید به کوی عشق که آن جا مبارکست سودایییم از تو و بطال و کو به کو ما را چنین بطالت و سودا مبارکست ای بستگان تن به تماشای جان روید کآخر رسول گفت تماشا مبارکست هر برگ و هر درخت رسولیست از عدم یعنی که کشت های مصفا مبارکست چون برگ و چون درخت بگفتند بی زبان بی گوش بشنوید که این ها مبارکست ای جان چار عنصر عالم جمال تو بر آب و باد و آتش و غبرا مبارکست یعنی که هر چه کاری آن گم نمی شود کس تخم دین نکارد الا مبارکست سجده برم که خاک تو بر سر چو افسرست پا درنهم که راه تو بر پا مبارکست می آیدم به چشم همین لحظه نقش تو والله خجسته آمد و حقا مبارکست نقشی که رنگ بست از این خاک بی وفاست نقشی که رنگ بست ز بالا مبارکست بر خاکیان جمال بهاران خجسته ست بر ماهیان طپیدن دریا مبارکست آن آفتاب کز دل در سینه ها بتافت بر عرش و فرش و گنبد خضرا مبارکست دل را مجال نیست که از ذوق دم زند جان سجده می کند که خدایا مبارکست هر دل که با هوای تو امشب شود حریف او را یقین بدان تو که فردا مبارکست بفزا شراب خامش و ما را خموش کن کاندر درون نهفتن اشیاء مبارکست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲ ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست بدمستی ز نرگس خمارم آرزوست هندوی طره ات چه رسن باز لولییست لولی گری طره طرارم آرزوست اندر دلم ز غمزه غماز فتنه هاست فتنه نشان جادوی بیمارم آرزوست زان رو که غدرها و دغاهاش بس خوش ست غدرش مرا بسوزد غدارم آرزوست زان شمع بی نظیر که در لامکان بتافت پروانه وار سوخته هموارم آرزوست گلزار حسن رو بگشا زانک از رخت مه شرمسار گشته و گلزارم آرزوست بعد از چهار سال نشستیم دو به دو یک ره به کوی وصل تو دوچارم آرزوست انکار کرد عقل تو وین کار کرده عشق انکار سود نیست چو این کارم آرزوست رانیم بالش شه و رانی به زخم مار با مصطفای حسن در آن غارم آرزوست تاتار هجر کرد سیاهی و عنبری زان مشک های آهوی تاتارم آرزوست باریست بر دلم که مرا هیچ بار نیست ای شاه بار ده که یکی بارم آرزوست عارست ای خفاش تو را ناز آفتاب صد سجده من بکرده بر آن عارم آرزوست با داردار وعده وصلت رسید صبر هجران دو چشم بسته و بر دارم آرزوست هست این سپاه عشق تو جان سوز و دلفروز و اندر سپاه عشق تو سالارم آرزوست دجال هجر بر سرم از غم قیامتیست لابد فسون عیسی و تیمارم آرزوست مکری بکرد بنده و مکری بکرد وصل از مکر توبه کردم مکارم آرزوست تا سوی گلشن طرب آیم خراب و مست از گلشن وصال تو یک خارم آرزوست زان طره های زلف کمرساز بنده را کز شهر دررمیدم کهسارم آرزوست موسی جان بدید درختی ز نور نار آن شعله درخت و از آن نارم آرزوست تبریز چون بهشت ز دیدار شمس دین اندر بهشت رفته و دیدارم آرزوست

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱ پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست نظاره تو بر همه جان ها مبارکست یک لحظه سایه از سر ما دورتر مکن دانسته ای که سایه عنقا مبارکست ای نوبهار حسن بیا کان هوای خوش بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست ای صد هزار جان مقدس فدای او کآید به کوی عشق که آن جا مبارکست سودایییم از تو و بطال و کو به کو ما را چنین بطالت و سودا مبارکست ای بستگان تن به تماشای جان روید کآخر رسول گفت تماشا مبارکست هر برگ و هر درخت رسولیست از عدم یعنی که کشت های مصفا مبارکست چون برگ و چون درخت بگفتند بی زبان بی گوش بشنوید که این ها مبارکست ای جان چار عنصر عالم جمال تو بر آب و باد و آتش و غبرا مبارکست یعنی که هر چه کاری آن گم نمی شود کس تخم دین نکارد الا مبارکست سجده برم که خاک تو بر سر چو افسرست پا درنهم که راه تو بر پا مبارکست می آیدم به چشم همین لحظه نقش تو والله خجسته آمد و حقا مبارکست نقشی که رنگ بست از این خاک بی وفاست نقشی که رنگ بست ز بالا مبارکست بر خاکیان جمال بهاران خجسته ست بر ماهیان طپیدن دریا مبارکست آن آفتاب کز دل در سینه ها بتافت بر عرش و فرش و گنبد خضرا مبارکست دل را مجال نیست که از ذوق دم زند جان سجده می کند که خدایا مبارکست هر دل که با هوای تو امشب شود حریف او را یقین بدان تو که فردا مبارکست بفزا شراب خامش و ما را خموش کن کاندر درون نهفتن اشیاء مبارکست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲ ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست بدمستی ز نرگس خمارم آرزوست هندوی طره ات چه رسن باز لولییست لولی گری طره طرارم آرزوست اندر دلم ز غمزه غماز فتنه هاست فتنه نشان جادوی بیمارم آرزوست زان رو که غدرها و دغاهاش بس خوش ست غدرش مرا بسوزد غدارم آرزوست زان شمع بی نظیر که در لامکان بتافت پروانه وار سوخته هموارم آرزوست گلزار حسن رو بگشا زانک از رخت مه شرمسار گشته و گلزارم آرزوست بعد از چهار سال نشستیم دو به دو یک ره به کوی وصل تو دوچارم آرزوست انکار کرد عقل تو وین کار کرده عشق انکار سود نیست چو این کارم آرزوست رانیم بالش شه و رانی به زخم مار با مصطفای حسن در آن غارم آرزوست تاتار هجر کرد سیاهی و عنبری زان مشک های آهوی تاتارم آرزوست باریست بر دلم که مرا هیچ بار نیست ای شاه بار ده که یکی بارم آرزوست عارست ای خفاش تو را ناز آفتاب صد سجده من بکرده بر آن عارم آرزوست با داردار وعده وصلت رسید صبر هجران دو چشم بسته و بر دارم آرزوست هست این سپاه عشق تو جان سوز و دلفروز و اندر سپاه عشق تو سالارم آرزوست دجال هجر بر سرم از غم قیامتیست لابد فسون عیسی و تیمارم آرزوست مکری بکرد بنده و مکری بکرد وصل از مکر توبه کردم مکارم آرزوست تا سوی گلشن طرب آیم خراب و مست از گلشن وصال تو یک خارم آرزوست زان طره های زلف کمرساز بنده را کز شهر دررمیدم کهسارم آرزوست موسی جان بدید درختی ز نور نار آن شعله درخت و از آن نارم آرزوست تبریز چون بهشت ز دیدار شمس دین اندر بهشت رفته و دیدارم آرزوست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۳ بد دوش بی تو تیره شب و روشنی نداشت شمع و سماع و مجلس ما چاشنی نداشت شب در شکنجه بودم و جرمی نرفته بود در حبس بود این دل و دل دادنی نداشت ای آنک ایمن ست جهان در پناه تو مه نیز بی لقای تو شب ایمنی نداشت کبر و منی خلق حجاب تو می شود در سایه بود از تو کسی کو منی نداشت دل در کف تو از تو ولیکن ز شرم تو سیماب وار بر کف تو ساکنی نداشت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۴ جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت وآن سو که تیر رفت حقیقت کمان نرفت جان چست شد که تا بپرد وین تن گران هم در زمین فرو شد و بر آسمان نرفت جان میزبان تن شد در خانه گلین تن خانه دوست بود که با میزبان نرفت در وحشتی بماند که تن را گمان نبود جان رفت جانبی که بدان جا گمان نرفت پایان فراق بین که جهان آمد این جهان اندر جهان کی دید کسی کز جهان نرفت مرگت گلو بگیرد تو خیره سر شوی گویی رسول نامد وین را بیان نرفت در هر دهان که آب از آزادیم گشاد در گور هیچ مور ورا در دهان نرفت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵ آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست نابوده به که بودن او غیر عار نیست در عشق باش مست که عشقست هر چه هست بی کار و بار عشق بر دوست بار نیست گویند عشق چیست بگو ترک اختیار هر کو ز اختیار نرست اختیار نیست عاشق شهنشهیست دو عالم بر او نثار هیچ التفات شاه به سوی نثار نیست عشقست و عاشقست که باقیست تا ابد دل بر جز این منه که به جز مستعار نیست تا کی کنار گیری معشوق مرده را جان را کنار گیر که او را کنار نیست آن کز بهار زاد بمیرد گه خزان گلزار عشق را مدد از نوبهار نیست آن گل که از بهار بود خار یار اوست وان می که از عصیر بود بی خمار نیست نظاره گو مباش در این راه و منتظر والله که هیچ مرگ بتر ز انتظار نیست بر نقد قلب زن تو اگر قلب نیستی این نکته گوش کن اگرت گوشوار نیست بر اسب تن ملرز سبکتر پیاده شو پرش دهد خدای که بر تن سوار نیست اندیشه را رها کن و دل ساده شو تمام چون روی آینه که به نقش و نگار نیست چون ساده شد ز نقش همه نقش ها در اوست آن ساده رو ز روی کسی شرمسار نیست از عیب ساده خواهی خود را در او نگر کو را ز راست گویی شرم و حذار نیست چون روی آهنین ز صفا این هنر بیافت تا روی دل چه یابد کو را غبار نیست گویم چه یابد او نه نگویم خمش به است تا دلستان نگوید کو رازدار نیست

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۳ بد دوش بی تو تیره شب و روشنی نداشت شمع و سماع و مجلس ما چاشنی نداشت شب در شکنجه بودم و جرمی نرفته بود در حبس بود این دل و دل دادنی نداشت ای آنک ایمن ست جهان در پناه تو مه نیز بی لقای تو شب ایمنی نداشت کبر و منی خلق حجاب تو می شود در سایه بود از تو کسی کو منی نداشت دل در کف تو از تو ولیکن ز شرم تو سیماب وار بر کف تو ساکنی نداشت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۴ جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت وآن سو که تیر رفت حقیقت کمان نرفت جان چست شد که تا بپرد وین تن گران هم در زمین فرو شد و بر آسمان نرفت جان میزبان تن شد در خانه گلین تن خانه دوست بود که با میزبان نرفت در وحشتی بماند که تن را گمان نبود جان رفت جانبی که بدان جا گمان نرفت پایان فراق بین که جهان آمد این جهان اندر جهان کی دید کسی کز جهان نرفت مرگت گلو بگیرد تو خیره سر شوی گویی رسول نامد وین را بیان نرفت در هر دهان که آب از آزادیم گشاد در گور هیچ مور ورا در دهان نرفت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵ آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست نابوده به که بودن او غیر عار نیست در عشق باش مست که عشقست هر چه هست بی کار و بار عشق بر دوست بار نیست گویند عشق چیست بگو ترک اختیار هر کو ز اختیار نرست اختیار نیست عاشق شهنشهیست دو عالم بر او نثار هیچ التفات شاه به سوی نثار نیست عشقست و عاشقست که باقیست تا ابد دل بر جز این منه که به جز مستعار نیست تا کی کنار گیری معشوق مرده را جان را کنار گیر که او را کنار نیست آن کز بهار زاد بمیرد گه خزان گلزار عشق را مدد از نوبهار نیست آن گل که از بهار بود خار یار اوست وان می که از عصیر بود بی خمار نیست نظاره گو مباش در این راه و منتظر والله که هیچ مرگ بتر ز انتظار نیست بر نقد قلب زن تو اگر قلب نیستی این نکته گوش کن اگرت گوشوار نیست بر اسب تن ملرز سبکتر پیاده شو پرش دهد خدای که بر تن سوار نیست اندیشه را رها کن و دل ساده شو تمام چون روی آینه که به نقش و نگار نیست چون ساده شد ز نقش همه نقش ها در اوست آن ساده رو ز روی کسی شرمسار نیست از عیب ساده خواهی خود را در او نگر کو را ز راست گویی شرم و حذار نیست چون روی آهنین ز صفا این هنر بیافت تا روی دل چه یابد کو را غبار نیست گویم چه یابد او نه نگویم خمش به است تا دلستان نگوید کو رازدار نیست

%0
10 Bölüm