Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶ لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا تا از لب دلدار شود مست و شکرخا تا از لب تو بوی لب غیر نیاید تا عشق مجرد شود و صافی و یکتا آن لب که بود کون خری بوسه گه او کی یابد آن لب شکر بوس مسیحا می دان که حدث باشد جز نور قدیمی بر مزبله ی پر حدث آن گاه تماشا آنگه که فنا شد حدث اندر دل پالیز رست از حدثی و شود او چاشنی افزا تا تو حدثی لذت تقدیس چه دانی رو از حدثی سوی تبارک و تعالی زان دست مسیح آمد داروی جهانی کاو دست نگه داشت ز هر کاسه سکبا از نعمت فرعون چو موسی کف و لب شست دریای کرم داد مر او را ید بیضا خواهی که ز معده و لب هر خام گریزی پرگوهر و روتلخ همی باش چو دریا هین چشم فروبند که آن چشم غیورست هین معده تهی دار که لوتی ست مهیا سگ سیر شود هیچ شکاری بنگیرد کز آتش جوعست تک و گام تقاضا کو دست و لب پاک که گیرد قدح پاک کو صوفی چالاک که آید سوی حلوا بنمای از این حرف تصاویر حقایق یا من قسم القهوة و الکأس علینا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷ رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را خود فاش بگو یوسف زرین کمری را در شهر که دیده ست چنین شهره بتی را در بر که کشیده ست سهیل و قمری را بنشاند به ملکت ملکی بنده بد را بخرید به گوهر کرمش بی گهری را خضر خضرانست و ازو هیچ عجب نیست کز چشمه جان تازه کند او جگری را از بهر زبردستی و دولت دهی آمد نی زیر و زبر کردن زیر و زبری را شاید که نخسپیم به شب چون که نهانی مه بوسه دهد هر شب انجم شمری را آثار رساند دل و جان را به مؤثر حمال دل و جان کند آن شه اثری را اکسیر خداییست بدان آمد کاین جا هر لحظه زر سرخ کند او حجری را جان های چو عیسی به سوی چرخ برانند غم نیست اگر ره نبود لاشه خری را هر چیز گمان بردم در عالم و این نی کاین جاه و جلالست خدایی نظری را سوز دل شاهانه خورشید بباید تا سرمه کشد چشم عروس سحری را ما عقل نداریم یکی ذره وگر نی کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را بی عقل چو سایه پیت ای دوست دوانیم کان روی چو خورشید تو نبود دگری را خورشید همه روز بدان تیغ گذارد تا زخم زند هر طرفی بی سپری را بر سینه نهد عقل چنان دل شکنی را در خانه کشد روح چنان رهگذی را در هدیه دهد چشم چنان لعل لبی را رخ زر زند از بهر چنین سیمبری را رو صاحب آن چشم شو ای خواجه چو ابرو کاو راست کند چشم کژ کژنگری را ای پاک دلان با جز او عشق مبازید نتوان دل و جان دادن هر مختصری را خاموش که او خود بکشد عاشق خود را تا چند کشی دامن هر بی هنری را

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶ لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا تا از لب دلدار شود مست و شکرخا تا از لب تو بوی لب غیر نیاید تا عشق مجرد شود و صافی و یکتا آن لب که بود کون خری بوسه گه او کی یابد آن لب شکر بوس مسیحا می دان که حدث باشد جز نور قدیمی بر مزبله ی پر حدث آن گاه تماشا آنگه که فنا شد حدث اندر دل پالیز رست از حدثی و شود او چاشنی افزا تا تو حدثی لذت تقدیس چه دانی رو از حدثی سوی تبارک و تعالی زان دست مسیح آمد داروی جهانی کاو دست نگه داشت ز هر کاسه سکبا از نعمت فرعون چو موسی کف و لب شست دریای کرم داد مر او را ید بیضا خواهی که ز معده و لب هر خام گریزی پرگوهر و روتلخ همی باش چو دریا هین چشم فروبند که آن چشم غیورست هین معده تهی دار که لوتی ست مهیا سگ سیر شود هیچ شکاری بنگیرد کز آتش جوعست تک و گام تقاضا کو دست و لب پاک که گیرد قدح پاک کو صوفی چالاک که آید سوی حلوا بنمای از این حرف تصاویر حقایق یا من قسم القهوة و الکأس علینا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷ رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را خود فاش بگو یوسف زرین کمری را در شهر که دیده ست چنین شهره بتی را در بر که کشیده ست سهیل و قمری را بنشاند به ملکت ملکی بنده بد را بخرید به گوهر کرمش بی گهری را خضر خضرانست و ازو هیچ عجب نیست کز چشمه جان تازه کند او جگری را از بهر زبردستی و دولت دهی آمد نی زیر و زبر کردن زیر و زبری را شاید که نخسپیم به شب چون که نهانی مه بوسه دهد هر شب انجم شمری را آثار رساند دل و جان را به مؤثر حمال دل و جان کند آن شه اثری را اکسیر خداییست بدان آمد کاین جا هر لحظه زر سرخ کند او حجری را جان های چو عیسی به سوی چرخ برانند غم نیست اگر ره نبود لاشه خری را هر چیز گمان بردم در عالم و این نی کاین جاه و جلالست خدایی نظری را سوز دل شاهانه خورشید بباید تا سرمه کشد چشم عروس سحری را ما عقل نداریم یکی ذره وگر نی کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را بی عقل چو سایه پیت ای دوست دوانیم کان روی چو خورشید تو نبود دگری را خورشید همه روز بدان تیغ گذارد تا زخم زند هر طرفی بی سپری را بر سینه نهد عقل چنان دل شکنی را در خانه کشد روح چنان رهگذی را در هدیه دهد چشم چنان لعل لبی را رخ زر زند از بهر چنین سیمبری را رو صاحب آن چشم شو ای خواجه چو ابرو کاو راست کند چشم کژ کژنگری را ای پاک دلان با جز او عشق مبازید نتوان دل و جان دادن هر مختصری را خاموش که او خود بکشد عاشق خود را تا چند کشی دامن هر بی هنری را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸ ای از نظرت مست شده اسم و مسما ای یوسف جان گشته ز لب هات شکرخا ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت هین وقت لطیف است از آن عربده بازآ ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم ای جان ولی نعمت هر وامق و عذرا هم دایه جان هایی و هم جوی می و شیر هم جنت فردوسی و هم سدره خضرا جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم گویند خسیسان که محالست و علالا خواهی که بگویم بده آن جام صبوحی تا چرخ به رقص آید و صد زهره زهرا هر جا ترشی باشد اندر غم دنیا می غرد و می برد از آن جای دل ما برخیز بخیلا نه در خانه فروبند کان جا که توی خانه شود گلشن و صحرا این مه ز کجا آمد وین روی چه روی است این نور خداییست تبارک و تعالی هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر اول غم و سودا و به آخر ید بیضا هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا تا شید برآرد وی و آید به سر کوی فریاد برآرد که تمنیت تمنا نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا در شهر چو من گول مگر عشق ندیده ست هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست گر حاذق جد است وگر عشوه تیبا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹ دلارام نهان گشته ز غوغا همه رفتند و خلوت شد برون آ برآور بنده را از غرقه خون فرح ده روی زردم را ز صفرا کنار خویش دریا کردم از اشک تماشا چون نیایی سوی دریا چو تو در آینه دیدی رخ خود از آن خوشتر کجا باشد تماشا غلط کردم در آیینه نگنجی ز نورت می شود لا کل اشیاء رهید آن آینه از رنج صیقل ز رویت می شود پاک و مصفا تو پنهانی چو عقل و جمله از تست خرابی ها عمارت ها به هر جا هر آنک پهلوی تو خانه گیرد به پیشش پست شد بام ثریا چه باشد حال تن کز جان جدا شد چه عذر آرد کسی کز تست عذرا چه یاری یابد از یاران همدل کسی کز جان شیرین گشت تنها به از صبحی تو خلقان را به هر روز به از خوابی ضعیفان را به شب ها تو را در جان بدیدم بازرستم چو گمراهان نگویم زیر و بالا چو در عالم زدی تو آتش عشق جهان گشتست همچون دیگ حلوا همه حسن از تو باید ماه و خورشید همه مغز از تو باید جدی و جوزا بدان شد شب شفا و راحت خلق که سودای توش بخشید سودا چو پروانه ست خلق و روز چون شمع که از زیب خودش کردی تو زیبا هر آن پروانه که شمع تو را دید شبش خوشتر ز روز آمد به سیما همی پرد به گرد شمع حسنت به روز و شب ندارد هیچ پروا نمی یارم بیان کردن از این بیش بگفتم این قدر باقی تو فرما بگو باقی تو شمس الدین تبریز که به گوید حدیث قاف عنقا

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸ ای از نظرت مست شده اسم و مسما ای یوسف جان گشته ز لب هات شکرخا ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت هین وقت لطیف است از آن عربده بازآ ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم ای جان ولی نعمت هر وامق و عذرا هم دایه جان هایی و هم جوی می و شیر هم جنت فردوسی و هم سدره خضرا جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم گویند خسیسان که محالست و علالا خواهی که بگویم بده آن جام صبوحی تا چرخ به رقص آید و صد زهره زهرا هر جا ترشی باشد اندر غم دنیا می غرد و می برد از آن جای دل ما برخیز بخیلا نه در خانه فروبند کان جا که توی خانه شود گلشن و صحرا این مه ز کجا آمد وین روی چه روی است این نور خداییست تبارک و تعالی هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر اول غم و سودا و به آخر ید بیضا هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا تا شید برآرد وی و آید به سر کوی فریاد برآرد که تمنیت تمنا نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا در شهر چو من گول مگر عشق ندیده ست هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست گر حاذق جد است وگر عشوه تیبا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹ دلارام نهان گشته ز غوغا همه رفتند و خلوت شد برون آ برآور بنده را از غرقه خون فرح ده روی زردم را ز صفرا کنار خویش دریا کردم از اشک تماشا چون نیایی سوی دریا چو تو در آینه دیدی رخ خود از آن خوشتر کجا باشد تماشا غلط کردم در آیینه نگنجی ز نورت می شود لا کل اشیاء رهید آن آینه از رنج صیقل ز رویت می شود پاک و مصفا تو پنهانی چو عقل و جمله از تست خرابی ها عمارت ها به هر جا هر آنک پهلوی تو خانه گیرد به پیشش پست شد بام ثریا چه باشد حال تن کز جان جدا شد چه عذر آرد کسی کز تست عذرا چه یاری یابد از یاران همدل کسی کز جان شیرین گشت تنها به از صبحی تو خلقان را به هر روز به از خوابی ضعیفان را به شب ها تو را در جان بدیدم بازرستم چو گمراهان نگویم زیر و بالا چو در عالم زدی تو آتش عشق جهان گشتست همچون دیگ حلوا همه حسن از تو باید ماه و خورشید همه مغز از تو باید جدی و جوزا بدان شد شب شفا و راحت خلق که سودای توش بخشید سودا چو پروانه ست خلق و روز چون شمع که از زیب خودش کردی تو زیبا هر آن پروانه که شمع تو را دید شبش خوشتر ز روز آمد به سیما همی پرد به گرد شمع حسنت به روز و شب ندارد هیچ پروا نمی یارم بیان کردن از این بیش بگفتم این قدر باقی تو فرما بگو باقی تو شمس الدین تبریز که به گوید حدیث قاف عنقا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰ بیا ای جان نو داده جهان را ببر از کار عقل کاردان را چو تیرم تا نپرانی نپرم بیا بار دگر پر کن کمان را ز عشقت باز تشت از بام افتاد فرست از بام باز آن نردبان را مرا گویند بامش از چه سوی است از آن سویی که آوردند جان را از آن سویی که هر شب جان روان است به وقت صبح بازآرد روان را از آن سو که بهار آید زمین را چراغ نو دهد صبح آسمان را از آن سو که عصایی اژدها شد به دوزخ برد او فرعونیان را از آن سو که تو را این جست و جو خاست نشان خود اوست می جوید نشان را تو آن مردی که او بر خر نشسته است همی پرسد ز خر این را و آن را خمش کن کاو نمی خواهد ز غیرت که در دریا درآرد همگنان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱ بسوزانیم سودا و جنون را درآشامیم هر دم موج خون را حریف دوزخ آشامان مستیم که بشکافند سقف سبزگون را چه خواهد کرد شمع لایزالی فلک را وین دو شمع سرنگون را فروبریم دست دزد غم را که دزدیده ست عقل صد زبون را شراب صرف سلطانی بریزیم بخوابانیم عقل ذوفنون را چو گردد مست حد بر وی برانیم که از حد برد تزویر و فسون را اگر چه زوبع و استاد جمله ست چه داند حیله ریب المنون را چنانش بی خود و سرمست سازیم که چون آید نداند راه چون را چنان پیر و چنان عالم فنا به که تا عبرت شود لایعلمون را کنون عالم شود کز عشق جان داد کنون واقف شود علم درون را درون خانه دل او ببیند ستون این جهان بی ستون را که سرگردان بدین سرهاست گر نه سکون بودی جهان بی سکون را تن باسر نداند سر کن را تن بی سر شناسد کاف و نون را یکی لحظه بنه سر ای برادر چه باشد از برای آزمون را یکی دم رام کن از بهر سلطان چنین سگ را چنین اسب حرون را تو دوزخ دان خود آگاهی عالم فنا شو کم طلب این سر فزون را چنان اندر صفات حق فرورو که برنایی نبینی این برون را چه جویی ذوق این آب سیه را چه بویی سبزه این بام تون را خمش کردم نیارم شرح کردن ز رشک و غیرت هر خام دون را نما ای شمس تبریزی کمالی که تا نقصی نباشد کاف و نون را

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰ بیا ای جان نو داده جهان را ببر از کار عقل کاردان را چو تیرم تا نپرانی نپرم بیا بار دگر پر کن کمان را ز عشقت باز تشت از بام افتاد فرست از بام باز آن نردبان را مرا گویند بامش از چه سوی است از آن سویی که آوردند جان را از آن سویی که هر شب جان روان است به وقت صبح بازآرد روان را از آن سو که بهار آید زمین را چراغ نو دهد صبح آسمان را از آن سو که عصایی اژدها شد به دوزخ برد او فرعونیان را از آن سو که تو را این جست و جو خاست نشان خود اوست می جوید نشان را تو آن مردی که او بر خر نشسته است همی پرسد ز خر این را و آن را خمش کن کاو نمی خواهد ز غیرت که در دریا درآرد همگنان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱ بسوزانیم سودا و جنون را درآشامیم هر دم موج خون را حریف دوزخ آشامان مستیم که بشکافند سقف سبزگون را چه خواهد کرد شمع لایزالی فلک را وین دو شمع سرنگون را فروبریم دست دزد غم را که دزدیده ست عقل صد زبون را شراب صرف سلطانی بریزیم بخوابانیم عقل ذوفنون را چو گردد مست حد بر وی برانیم که از حد برد تزویر و فسون را اگر چه زوبع و استاد جمله ست چه داند حیله ریب المنون را چنانش بی خود و سرمست سازیم که چون آید نداند راه چون را چنان پیر و چنان عالم فنا به که تا عبرت شود لایعلمون را کنون عالم شود کز عشق جان داد کنون واقف شود علم درون را درون خانه دل او ببیند ستون این جهان بی ستون را که سرگردان بدین سرهاست گر نه سکون بودی جهان بی سکون را تن باسر نداند سر کن را تن بی سر شناسد کاف و نون را یکی لحظه بنه سر ای برادر چه باشد از برای آزمون را یکی دم رام کن از بهر سلطان چنین سگ را چنین اسب حرون را تو دوزخ دان خود آگاهی عالم فنا شو کم طلب این سر فزون را چنان اندر صفات حق فرورو که برنایی نبینی این برون را چه جویی ذوق این آب سیه را چه بویی سبزه این بام تون را خمش کردم نیارم شرح کردن ز رشک و غیرت هر خام دون را نما ای شمس تبریزی کمالی که تا نقصی نباشد کاف و نون را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲ سلیمانا بیار انگشتری را مطیع و بنده کن دیو و پری را برآر آواز ردوها علی منور کن سرای شش دری را برآوردن ز مغرب آفتابی مسلم شد ضمیر آن سری را بدین سان مهتری یابد هر آن کس که بهر حق گذارد مهتری را بنه بر خوان جفان کالجوابی مکرم کن نیاز مشتری را به کاسی کاسه سر را طرب ده تو کن مخمور چشم عبهری را ز صورت های غیبی پرده بردار کسادی ده نقوش آزری را ز چاه و آب چه رنجور گشتیم روان کن چشمه های کوثری را دلا در بزم شاهنشاه دررو پذیرا شو شراب احمری را زر و زن را به جان مپرست زیرا بر این دو دوخت یزدان کافری را جهاد نفس کن زیرا که اجری برای این دهد شه لشکری را دل سیمین بری کز عشق رویش ز حیرت گم کند زر هم زری را بدان دریادلی کز جوش و نوشش به دست آورد گوهر گوهری را که باقی غزل را تو بگویی به رشک آری تو سحر سامری را خمش کردم که پایم گل فرورفت تو بگشا پر نطق جعفری را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳ دل و جان را در این حضرت بپالا چو صافی شد رود صافی به بالا اگر خواهی که ز آب صاف نوشی لب خود را به هر دردی میالا از این سیلاب درد او پاک ماند که جانبازست و چست و بی مبالا نپرد عقل جزوی زین عقیله چو نبود عقل کل بر جزو لالا نلرزد دست وقت زر شمردن چو بازرگان بداند قدر کالا چه گرگینست وگر خارست این حرص کسی خود را بر این گرگین ممالا چو شد ناسور بر گرگین چنین گر طلی سازش به ذکر حق تعالا اگر خواهی که این در باز گردد سوی این در روان و بی ملال آ رها کن صدر و ناموس و تکبر میان جان بجو صدر معلا کلاه رفعت و تاج سلیمان به هر کل کی رسد حاشا و کلا خمش کردم سخن کوتاه خوشتر که این ساعت نمی گنجد علالا جواب آن غزل که گفت شاعر بقایی شاء لیس هم ارتحالا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴ خبر کن ای ستاره یار ما را که دریابد دل خون خوار ما را خبر کن آن طبیب عاشقان را که تا شربت دهد بیمار ما را بگو شکرفروش شکرین را که تا رونق دهد بازار ما را اگر در سر بگردانی دل خود نه دشمن بشنود اسرار ما را پس اندر عشق دشمن کام گردم که دشمن می نپرسد کار ما را اگر چه دشمن ما جان ندارد بسوزان جان دشمن دار ما را اگر گل بر سرستت تا نشویی بیار و بشکفان گلزار ما را بیا ای شمس تبریزی نیر بدان رخ نور ده دیدار ما را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵ چو او باشد دل دل سوز ما را چه باشد شب چه باشد روز ما را که خورشید ار فروشد ار برآمد بس است این جان جان افروز ما را تو مادرمرده را شیون میآموز که استادست عشق آموز ما را مدوزان خرقه ما را مدران نشاید شیخ خرقه دوز ما را همه کس بر عدو پیروز خواهد جمال آن عدو پیروز ما را همه کس بخت گنج اندوز جوید ولیکن عشق رنج اندوز ما را

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲ سلیمانا بیار انگشتری را مطیع و بنده کن دیو و پری را برآر آواز ردوها علی منور کن سرای شش دری را برآوردن ز مغرب آفتابی مسلم شد ضمیر آن سری را بدین سان مهتری یابد هر آن کس که بهر حق گذارد مهتری را بنه بر خوان جفان کالجوابی مکرم کن نیاز مشتری را به کاسی کاسه سر را طرب ده تو کن مخمور چشم عبهری را ز صورت های غیبی پرده بردار کسادی ده نقوش آزری را ز چاه و آب چه رنجور گشتیم روان کن چشمه های کوثری را دلا در بزم شاهنشاه دررو پذیرا شو شراب احمری را زر و زن را به جان مپرست زیرا بر این دو دوخت یزدان کافری را جهاد نفس کن زیرا که اجری برای این دهد شه لشکری را دل سیمین بری کز عشق رویش ز حیرت گم کند زر هم زری را بدان دریادلی کز جوش و نوشش به دست آورد گوهر گوهری را که باقی غزل را تو بگویی به رشک آری تو سحر سامری را خمش کردم که پایم گل فرورفت تو بگشا پر نطق جعفری را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳ دل و جان را در این حضرت بپالا چو صافی شد رود صافی به بالا اگر خواهی که ز آب صاف نوشی لب خود را به هر دردی میالا از این سیلاب درد او پاک ماند که جانبازست و چست و بی مبالا نپرد عقل جزوی زین عقیله چو نبود عقل کل بر جزو لالا نلرزد دست وقت زر شمردن چو بازرگان بداند قدر کالا چه گرگینست وگر خارست این حرص کسی خود را بر این گرگین ممالا چو شد ناسور بر گرگین چنین گر طلی سازش به ذکر حق تعالا اگر خواهی که این در باز گردد سوی این در روان و بی ملال آ رها کن صدر و ناموس و تکبر میان جان بجو صدر معلا کلاه رفعت و تاج سلیمان به هر کل کی رسد حاشا و کلا خمش کردم سخن کوتاه خوشتر که این ساعت نمی گنجد علالا جواب آن غزل که گفت شاعر بقایی شاء لیس هم ارتحالا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴ خبر کن ای ستاره یار ما را که دریابد دل خون خوار ما را خبر کن آن طبیب عاشقان را که تا شربت دهد بیمار ما را بگو شکرفروش شکرین را که تا رونق دهد بازار ما را اگر در سر بگردانی دل خود نه دشمن بشنود اسرار ما را پس اندر عشق دشمن کام گردم که دشمن می نپرسد کار ما را اگر چه دشمن ما جان ندارد بسوزان جان دشمن دار ما را اگر گل بر سرستت تا نشویی بیار و بشکفان گلزار ما را بیا ای شمس تبریزی نیر بدان رخ نور ده دیدار ما را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵ چو او باشد دل دل سوز ما را چه باشد شب چه باشد روز ما را که خورشید ار فروشد ار برآمد بس است این جان جان افروز ما را تو مادرمرده را شیون میآموز که استادست عشق آموز ما را مدوزان خرقه ما را مدران نشاید شیخ خرقه دوز ما را همه کس بر عدو پیروز خواهد جمال آن عدو پیروز ما را همه کس بخت گنج اندوز جوید ولیکن عشق رنج اندوز ما را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶ مرا حلوا هوس کردست حلوا میفکن وعده حلوا به فردا دل و جانم بدان حلواست پیوست که صوفی را صفا آرد نه صفرا زهی حلوای گرم و چرب و شیرین که هر دم می رسد بویش ز بالا دهانی بسته حلوا خور چو انجیر ز دل خور هیچ دست و لب میالا از آن دستست این حلوا از آن دست بخور زان دست ای بی دست و بی پا دمی با مصطفا و کاسه باشیم که او می خورد از آن جا شیر و خرما از آن خرما که مریم را ندا کرد کلی و اشربی و قری عینا دلیل آنک زاده عقل کلیم ندایش می رسد کای جان بابا همی خواند که فرزندان بیایید که خوان آراسته ست و یار تنها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷ امیر حسن خندان کن حشم را وجودی بخش مر مشتی عدم را سیاهی می نماید لشکر غم ظفر ده شادی صاحب علم را به حسن خود تو شادی را بکن شاد غم و اندوه ده اندوه و غم را کرم را شادمان کن از جمالت که حسن تو دهد صد جان کرم را تو کارم زان بر سیمین چو زر کن تو لعلین کن رخ همچون زرم را دلا چون طالب بیشی عشقی تو کم اندیش در دل بیش و کم را بنه آن سر به پیش شمس تبریز که ایمان ست سجده آن صنم را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸ به برج دل رسیدی بیست این جا چو آن مه را بدیدی بیست این جا بسی این رخت خود را هر نواحی ز نادانی کشیدی بیست این جا بشد عمری و از خوبی آن مه به هر نوعی شنیدی بیست این جا ببین آن حسن را کز دیدن او بدید و نابدیدی بیست این جا به سینه تو که آن پستان شیرست که از شیرش چشیدی بیست این جا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹ بکت عینی غداه البین دمعا و اخری بالبکا بخلت علینا فعاقبت التی بخلت علینا بان غمضتها یوم التقینا چه مرد آن عتابم خیز یارا بده آن جام مالامال صهبا نرنجم ز آنچ مردم می برنجند که پیشم جمله جان ها هست یکتا اگر چه پوستینی بازگونه بپوشیده ست این اجسام بر ما تو را در پوستین من می شناسم همان جان منی در پوست جانا بدرم پوست را تو هم بدران چرا سازیم با خود جنگ و هیجا یکی جانیم در اجسام مفرق اگر خردیم اگر پیریم و برنا چراغک هاست کآتش را جدا کرد یکی اصل است ایشان را و منشا یکی طبع و یکی رنگ و یکی خوی که سرهاشان نباشد غیر پاها در این تقریر برهان هاست در دل به سر با تو بگویم یا به اخفا غلط خود تو بگویی با تو آن را چه تو بر توست بنگر این تماشا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰ تو بشکن چنگ ما را ای معلا هزاران چنگ دیگر هست اینجا چو ما در چنگ عشق اندر فتادیم چه کم آید بر ما چنگ و سرنا رباب و چنگ عالم گر بسوزد بسی چنگی که پنهانیست یارا ترنگ و تنتنش رفته به گردون اگر چه ناید آن در گوش صما چراغ و شمع عالم گر بمیرد چه غم چون سنگ و آهن هست برجا به روی بحر خاشاک است اغانی نیاید گوهری بر روی دریا ولیکن لطف خاشاک از گهر دان که عکس عکس برق اوست بر ما اغانی جمله فرع شوق وصلی ست برابر نیست فرع و اصل اصلا دهان بربند و بگشا روزن دل از آن ره باش با ارواح گویا

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶ مرا حلوا هوس کردست حلوا میفکن وعده حلوا به فردا دل و جانم بدان حلواست پیوست که صوفی را صفا آرد نه صفرا زهی حلوای گرم و چرب و شیرین که هر دم می رسد بویش ز بالا دهانی بسته حلوا خور چو انجیر ز دل خور هیچ دست و لب میالا از آن دستست این حلوا از آن دست بخور زان دست ای بی دست و بی پا دمی با مصطفا و کاسه باشیم که او می خورد از آن جا شیر و خرما از آن خرما که مریم را ندا کرد کلی و اشربی و قری عینا دلیل آنک زاده عقل کلیم ندایش می رسد کای جان بابا همی خواند که فرزندان بیایید که خوان آراسته ست و یار تنها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷ امیر حسن خندان کن حشم را وجودی بخش مر مشتی عدم را سیاهی می نماید لشکر غم ظفر ده شادی صاحب علم را به حسن خود تو شادی را بکن شاد غم و اندوه ده اندوه و غم را کرم را شادمان کن از جمالت که حسن تو دهد صد جان کرم را تو کارم زان بر سیمین چو زر کن تو لعلین کن رخ همچون زرم را دلا چون طالب بیشی عشقی تو کم اندیش در دل بیش و کم را بنه آن سر به پیش شمس تبریز که ایمان ست سجده آن صنم را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸ به برج دل رسیدی بیست این جا چو آن مه را بدیدی بیست این جا بسی این رخت خود را هر نواحی ز نادانی کشیدی بیست این جا بشد عمری و از خوبی آن مه به هر نوعی شنیدی بیست این جا ببین آن حسن را کز دیدن او بدید و نابدیدی بیست این جا به سینه تو که آن پستان شیرست که از شیرش چشیدی بیست این جا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹ بکت عینی غداه البین دمعا و اخری بالبکا بخلت علینا فعاقبت التی بخلت علینا بان غمضتها یوم التقینا چه مرد آن عتابم خیز یارا بده آن جام مالامال صهبا نرنجم ز آنچ مردم می برنجند که پیشم جمله جان ها هست یکتا اگر چه پوستینی بازگونه بپوشیده ست این اجسام بر ما تو را در پوستین من می شناسم همان جان منی در پوست جانا بدرم پوست را تو هم بدران چرا سازیم با خود جنگ و هیجا یکی جانیم در اجسام مفرق اگر خردیم اگر پیریم و برنا چراغک هاست کآتش را جدا کرد یکی اصل است ایشان را و منشا یکی طبع و یکی رنگ و یکی خوی که سرهاشان نباشد غیر پاها در این تقریر برهان هاست در دل به سر با تو بگویم یا به اخفا غلط خود تو بگویی با تو آن را چه تو بر توست بنگر این تماشا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰ تو بشکن چنگ ما را ای معلا هزاران چنگ دیگر هست اینجا چو ما در چنگ عشق اندر فتادیم چه کم آید بر ما چنگ و سرنا رباب و چنگ عالم گر بسوزد بسی چنگی که پنهانیست یارا ترنگ و تنتنش رفته به گردون اگر چه ناید آن در گوش صما چراغ و شمع عالم گر بمیرد چه غم چون سنگ و آهن هست برجا به روی بحر خاشاک است اغانی نیاید گوهری بر روی دریا ولیکن لطف خاشاک از گهر دان که عکس عکس برق اوست بر ما اغانی جمله فرع شوق وصلی ست برابر نیست فرع و اصل اصلا دهان بربند و بگشا روزن دل از آن ره باش با ارواح گویا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱ برای تو فدا کردیم جان ها کشیده بهر تو زخم زبان ها شنیده طعنه های همچو آتش رسیده تیر کاری زان کمان ها اگر دل را برون آریم پیشت ببخشایی بر آن پرخون نشان ها اگر دشمن تو را از من بدی گفت مها دشمن چه گوید جز چنان ها بیا ای آفتاب جمله خوبان که در لطف تو خندد لعل کان ها که بی تو سود ما جمله زیانست که گردد سود با بودت زیان ها گمان او بسستش زهر قاتل که در قند تو دارد بدگمان ها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲ ز روی تست عید آثار ما را بیا ای عید و عیدی آر ما را تو جان عید و از روی تو جانا هزاران عید در اسرار ما را چو ما در نیستی سر درکشیدیم نگیرد غصه دستار ما را چو ما بر خویشتن اغیار گشتیم نباشد غصه اغیار ما را شما را اطلس و شعر خیالی خیال خوب آن دلدار ما را کتاب مکر و عیاری شما را عتاب دلبر عیار ما را شما را عید در سالی دو بارست دو صد عیدست هر دم کار ما را شما را سیم و زر بادا فراوان جمال خالق جبار ما را شما را اسب تازی باد بی حد براق احمد مختار ما را اگر عالم همه عیدست و عشرت برو عالم شما را یار ما را بیا ای عید اکبر شمس تبریز به دست این و آن مگذار ما را چو خاموشانه عشقت قوی شد سخن کوتاه شد این بار ما را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳ ای مطرب دل برای یاری را در پرده زیر گوی زاری را رو در چمن و به روی گل بنگر همدم شو بلبل بهاری را دانی چه حیات ها و مستی هاست در مجلس عشق جان سپاری را چون دولت بی شمار را دیدی بسپار بدو دم شماری را ای روح شکار دلبری گشتی کاو زنده کند ابد شکاری را ای ساقی دل ز کار واماندم وقت است بده شراب کاری را آراسته کن مرا و مجلس را کآراسته ای شرابداری را بزمی ست نهان چنین حریفان را جانی ست دگر شراب خواری را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴ اندر دل ما توی نگارا غیر تو کلوخ و سنگ خارا هر عاشق شاهدی گزیدست ما جز تو ندیده ایم یارا گر غیر تو ماه باشد ای جان بر غیر تو نیست رشک ما را ای خلق حدیث او مگویید باقی همه شاهدان شما را بر نقش فنا چه عشق بازد آن کس که بدید کبریا را بر غیر خدا حسد نیارد آن کس که گمان برد خدا را گر رشک و حسد بری برو بر کاین رشک بدست انبیا را چون رفت بر آسمان چارم عیسی چه کند کلیسیا را بوبکر و عمر به جان گزیدند عثمان و علی مرتضا را شمس تبریز جو روان کن گردان کن سنگ آسیا را

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱ برای تو فدا کردیم جان ها کشیده بهر تو زخم زبان ها شنیده طعنه های همچو آتش رسیده تیر کاری زان کمان ها اگر دل را برون آریم پیشت ببخشایی بر آن پرخون نشان ها اگر دشمن تو را از من بدی گفت مها دشمن چه گوید جز چنان ها بیا ای آفتاب جمله خوبان که در لطف تو خندد لعل کان ها که بی تو سود ما جمله زیانست که گردد سود با بودت زیان ها گمان او بسستش زهر قاتل که در قند تو دارد بدگمان ها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲ ز روی تست عید آثار ما را بیا ای عید و عیدی آر ما را تو جان عید و از روی تو جانا هزاران عید در اسرار ما را چو ما در نیستی سر درکشیدیم نگیرد غصه دستار ما را چو ما بر خویشتن اغیار گشتیم نباشد غصه اغیار ما را شما را اطلس و شعر خیالی خیال خوب آن دلدار ما را کتاب مکر و عیاری شما را عتاب دلبر عیار ما را شما را عید در سالی دو بارست دو صد عیدست هر دم کار ما را شما را سیم و زر بادا فراوان جمال خالق جبار ما را شما را اسب تازی باد بی حد براق احمد مختار ما را اگر عالم همه عیدست و عشرت برو عالم شما را یار ما را بیا ای عید اکبر شمس تبریز به دست این و آن مگذار ما را چو خاموشانه عشقت قوی شد سخن کوتاه شد این بار ما را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳ ای مطرب دل برای یاری را در پرده زیر گوی زاری را رو در چمن و به روی گل بنگر همدم شو بلبل بهاری را دانی چه حیات ها و مستی هاست در مجلس عشق جان سپاری را چون دولت بی شمار را دیدی بسپار بدو دم شماری را ای روح شکار دلبری گشتی کاو زنده کند ابد شکاری را ای ساقی دل ز کار واماندم وقت است بده شراب کاری را آراسته کن مرا و مجلس را کآراسته ای شرابداری را بزمی ست نهان چنین حریفان را جانی ست دگر شراب خواری را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴ اندر دل ما توی نگارا غیر تو کلوخ و سنگ خارا هر عاشق شاهدی گزیدست ما جز تو ندیده ایم یارا گر غیر تو ماه باشد ای جان بر غیر تو نیست رشک ما را ای خلق حدیث او مگویید باقی همه شاهدان شما را بر نقش فنا چه عشق بازد آن کس که بدید کبریا را بر غیر خدا حسد نیارد آن کس که گمان برد خدا را گر رشک و حسد بری برو بر کاین رشک بدست انبیا را چون رفت بر آسمان چارم عیسی چه کند کلیسیا را بوبکر و عمر به جان گزیدند عثمان و علی مرتضا را شمس تبریز جو روان کن گردان کن سنگ آسیا را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵ ای جان و قوام جمله جان ها پر بخش و روان کن روان ها با تو ز زیان چه باک داریم ای سودکن همه زیان ها فریاد ز تیرهای غمزه وز ابروهای چون کمان ها در لعل بتان شکر نهادی بگشاده به طمع آن دهان ها ای داده به دست ما کلیدی بگشاده بدان در جهان ها گر زانک نه در میان مایی برجسته چراست این میان ها ور نیست شراب بی نشانیت پس شاهد چیست این نشان ها ور تو ز گمان ما برونی پس زنده ز کیست این گمان ها ور تو ز جهان ما نهانی پیدا ز که می شود نهان ها بگذار فسانه های دنیا بیزار شدیم ما از آن ها جانی که فتاد در شکرریز کی گنجد در دلش چنان ها آن کاو قدم تو را زمین شد کی یاد کند ز آسمان ها بربند زبان ما به عصمت ما را مفکن در این زبان ها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶ ای سخت گرفته جادوی را شیری بنموده آهوی را از سحر تو احولست دیده در دیده نهاده ای دوی را بنموده ای از ترنج آلو کی یافت ترنج آلوی را سحر تو نمود بره را گرگ بنموده ز گندمی جوی را منشور بقا نموده سحرت طومار خیال منطوی را پر باد هدایتست ریشش از سحر تو جاهل غوی را سوفسطاییم کرد سحرت ای ترک نموده هندوی را چون پشه نموده وقت پیکار پیلان تهمتن قوی را تا جنگ کنند و راست آرند تقدیر و قضای مستوی را سوفسطایی مشو خمش کن بگشای زبان معنوی را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷ از دور بدیده شمس دین را فخر تبریز و رشک چین را آن چشم و چراغ آسمان را آن زنده کننده زمین را ای گشته چنان و آن چنانتر هر جان که بدیده او چنین را گفتا که که را کشم به زاری گفتمش که بنده کمین را این گفتن بود و ناگهانی از غیب گشاد او کمین را آتش درزد به هست بنده وز بیخ بکند کبر و کین را بی دل سیهی لاله زان می سرمست بکرد یاسمین را در دامن اوست عین مقصود بر ما بفشاند آستین را شاهی که چو رخ نمود مه را بر اسب فلک نهاد زین را بنشین کژ و راست گو که نبود همتا شه روح راستین را والله که از او خبر نباشد جبریل مقدس امین را حالی چه زند به قال آورد او چرخ بلند هفتمین را چون چشم دگر در او گشادیم یک جو نخریم ما یقین را آوه که بکرد بازگونه آن دولت وصل پوستین را ای مطرب عشق شمس دینم جان تو که بازگو همین را چون می نرسم به دستبوسش بر خاک همی زنم جبین را

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵ ای جان و قوام جمله جان ها پر بخش و روان کن روان ها با تو ز زیان چه باک داریم ای سودکن همه زیان ها فریاد ز تیرهای غمزه وز ابروهای چون کمان ها در لعل بتان شکر نهادی بگشاده به طمع آن دهان ها ای داده به دست ما کلیدی بگشاده بدان در جهان ها گر زانک نه در میان مایی برجسته چراست این میان ها ور نیست شراب بی نشانیت پس شاهد چیست این نشان ها ور تو ز گمان ما برونی پس زنده ز کیست این گمان ها ور تو ز جهان ما نهانی پیدا ز که می شود نهان ها بگذار فسانه های دنیا بیزار شدیم ما از آن ها جانی که فتاد در شکرریز کی گنجد در دلش چنان ها آن کاو قدم تو را زمین شد کی یاد کند ز آسمان ها بربند زبان ما به عصمت ما را مفکن در این زبان ها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶ ای سخت گرفته جادوی را شیری بنموده آهوی را از سحر تو احولست دیده در دیده نهاده ای دوی را بنموده ای از ترنج آلو کی یافت ترنج آلوی را سحر تو نمود بره را گرگ بنموده ز گندمی جوی را منشور بقا نموده سحرت طومار خیال منطوی را پر باد هدایتست ریشش از سحر تو جاهل غوی را سوفسطاییم کرد سحرت ای ترک نموده هندوی را چون پشه نموده وقت پیکار پیلان تهمتن قوی را تا جنگ کنند و راست آرند تقدیر و قضای مستوی را سوفسطایی مشو خمش کن بگشای زبان معنوی را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷ از دور بدیده شمس دین را فخر تبریز و رشک چین را آن چشم و چراغ آسمان را آن زنده کننده زمین را ای گشته چنان و آن چنانتر هر جان که بدیده او چنین را گفتا که که را کشم به زاری گفتمش که بنده کمین را این گفتن بود و ناگهانی از غیب گشاد او کمین را آتش درزد به هست بنده وز بیخ بکند کبر و کین را بی دل سیهی لاله زان می سرمست بکرد یاسمین را در دامن اوست عین مقصود بر ما بفشاند آستین را شاهی که چو رخ نمود مه را بر اسب فلک نهاد زین را بنشین کژ و راست گو که نبود همتا شه روح راستین را والله که از او خبر نباشد جبریل مقدس امین را حالی چه زند به قال آورد او چرخ بلند هفتمین را چون چشم دگر در او گشادیم یک جو نخریم ما یقین را آوه که بکرد بازگونه آن دولت وصل پوستین را ای مطرب عشق شمس دینم جان تو که بازگو همین را چون می نرسم به دستبوسش بر خاک همی زنم جبین را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸ بنمود مه وفا از این جا هرگز نرویم ما از این جا این جا مدد حیات جانست ذوقست دو چشم را از این جا این جاست که پا به گل فرورفت چون برگیریم پا از این جا این جا به خدا که دل نهادیم کس را مبر ای خدا از این جا این جاست که مرگ ره ندارد مرگست بدن جدا از این جا زین جای برآمدی چو خورشید روشن کردی مرا از این جا جان خرم و شاد و تازه گردد زین جا یابد بقا از این جا یک بار دگر حجاب بردار یک بار دگر برآ از این جا این جاست شراب لایزالی درریز تو ساقیا از این جا این چشمه آب زندگانیست مشکی پر کن سقا از این جا این جا پر و بال یافت دل ها بگرفت خرد هوا از این جا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹ برخیز و صبوح را بیارا پر لخلخه کن کنار ما را پیش آر شراب رنگ آمیز ای ساقی خوب خوب سیما از من پرسید کو چه ساقیست قندست و هزار رطل حلوا آن ساغر پرعقار برریز بر وسوسه محال پیما آن می که چو صعوه زو بنوشد آهنگ کند به صید عنقا زان پیش که دررسد گرانی برجه سبک و میان ما آ می گرد و چو ماه نور می ده حمرا می ده بدان حمیرا ما را همه مست و کف زنان کن وان گاه نظاره کن تماشا در گردش و شیوه های مستان در عربده های در علالا در گردن این فکنده آن دست کان شاه من و حبیب و مولا او نیز ببرده روی چون گل می بوسد یار را کف پا این کیسه گشاده از سخاوت که خرج کنید بی محابا دستار و قبا فکنده آن نیز کاین را به گرو نهید فردا صد مادر و صد پدر ندارد آن مهر که می بجوشد آنجا این می آمد اصول خویشی کز سکر چنین شدند اعدا آن عربده در شراب دنیاست در بزم خدا نباشد آن ها نی شورش و نی قیست و نی جنگ ساقیست و شراب مجلس آرا خامش که ز سکر نفس کافر می گوید لا اله الا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰ تا چند تو پس روی به پیش آ در کفر مرو به سوی کیش آ در نیش تو نوش بین به نیش آ آخر تو به اصل اصل خویش آ هر چند به صورت از زمینی پس رشته گوهر یقینی بر مخزن نور حق امینی آخر تو به اصل اصل خویش آ خود را چو به بی خودی ببستی می دانک تو از خودی برستی وز بند هزار دام جستی آخر تو به اصل اصل خویش آ از پشت خلیفه ای بزادی چشمی به جهان دون گشادی آوه که بدین قدر تو شادی آخر تو به اصل اصل خویش آ هر چند طلسم این جهانی در باطن خویشتن تو کانی بگشای دو دیده نهانی آخر تو به اصل اصل خویش آ چون زاده پرتو جلالی وز طالع سعد نیک فالی از هر عدمی تو چند نالی آخر تو به اصل اصل خویش آ لعلی به میان سنگ خارا تا چند غلط دهی تو ما را در چشم تو ظاهر ست یارا آخر تو به اصل اصل خویش آ چون از بر یار سرکش آیی سرمست و لطیف و دلکش آیی با چشم خوش و پر آتش آیی آخر تو به اصل اصل خویش آ در پیش تو داشت جام باقی شمس تبریز شاه و ساقی سبحان الله زهی رواقی آخر تو به اصل اصل خویش آ

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸ بنمود مه وفا از این جا هرگز نرویم ما از این جا این جا مدد حیات جانست ذوقست دو چشم را از این جا این جاست که پا به گل فرورفت چون برگیریم پا از این جا این جا به خدا که دل نهادیم کس را مبر ای خدا از این جا این جاست که مرگ ره ندارد مرگست بدن جدا از این جا زین جای برآمدی چو خورشید روشن کردی مرا از این جا جان خرم و شاد و تازه گردد زین جا یابد بقا از این جا یک بار دگر حجاب بردار یک بار دگر برآ از این جا این جاست شراب لایزالی درریز تو ساقیا از این جا این چشمه آب زندگانیست مشکی پر کن سقا از این جا این جا پر و بال یافت دل ها بگرفت خرد هوا از این جا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹ برخیز و صبوح را بیارا پر لخلخه کن کنار ما را پیش آر شراب رنگ آمیز ای ساقی خوب خوب سیما از من پرسید کو چه ساقیست قندست و هزار رطل حلوا آن ساغر پرعقار برریز بر وسوسه محال پیما آن می که چو صعوه زو بنوشد آهنگ کند به صید عنقا زان پیش که دررسد گرانی برجه سبک و میان ما آ می گرد و چو ماه نور می ده حمرا می ده بدان حمیرا ما را همه مست و کف زنان کن وان گاه نظاره کن تماشا در گردش و شیوه های مستان در عربده های در علالا در گردن این فکنده آن دست کان شاه من و حبیب و مولا او نیز ببرده روی چون گل می بوسد یار را کف پا این کیسه گشاده از سخاوت که خرج کنید بی محابا دستار و قبا فکنده آن نیز کاین را به گرو نهید فردا صد مادر و صد پدر ندارد آن مهر که می بجوشد آنجا این می آمد اصول خویشی کز سکر چنین شدند اعدا آن عربده در شراب دنیاست در بزم خدا نباشد آن ها نی شورش و نی قیست و نی جنگ ساقیست و شراب مجلس آرا خامش که ز سکر نفس کافر می گوید لا اله الا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰ تا چند تو پس روی به پیش آ در کفر مرو به سوی کیش آ در نیش تو نوش بین به نیش آ آخر تو به اصل اصل خویش آ هر چند به صورت از زمینی پس رشته گوهر یقینی بر مخزن نور حق امینی آخر تو به اصل اصل خویش آ خود را چو به بی خودی ببستی می دانک تو از خودی برستی وز بند هزار دام جستی آخر تو به اصل اصل خویش آ از پشت خلیفه ای بزادی چشمی به جهان دون گشادی آوه که بدین قدر تو شادی آخر تو به اصل اصل خویش آ هر چند طلسم این جهانی در باطن خویشتن تو کانی بگشای دو دیده نهانی آخر تو به اصل اصل خویش آ چون زاده پرتو جلالی وز طالع سعد نیک فالی از هر عدمی تو چند نالی آخر تو به اصل اصل خویش آ لعلی به میان سنگ خارا تا چند غلط دهی تو ما را در چشم تو ظاهر ست یارا آخر تو به اصل اصل خویش آ چون از بر یار سرکش آیی سرمست و لطیف و دلکش آیی با چشم خوش و پر آتش آیی آخر تو به اصل اصل خویش آ در پیش تو داشت جام باقی شمس تبریز شاه و ساقی سبحان الله زهی رواقی آخر تو به اصل اصل خویش آ

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱ چون خانه روی ز خانه ما با آتش و با زبانه ما با رستم زال تا نگویی از رخش و ز تازیانه ما زیرا جز صادقان ندانند مکر و دغل و بهانه ما اندر دل هیچ کس نگنجیم چون در سر اوست شانه ما هر جا پر تیر او ببینی آن جاست یقین نشانه ما از عشق بگو که عشق دامست زنهار مگو ز دانه ما با خاطر خویش تا نگویی ای محرم دل فسانه ما گر تو به چنینه ای بگویی والله که توی چنانه ما اندر تبریز بد فلانی اقبال دل فلانه ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲ دیدم رخ خوب گلشنی را آن چشم و چراغ روشنی را آن قبله و سجده گاه جان را آن عشرت و جای ایمنی را دل گفت که جان سپارم آن جا بگذارم هستی و منی را جان هم به سماع اندرآمد آغاز نهاد کف زنی را عقل آمد و گفت من چه گویم این بخت و سعادت سنی را این بوی گلی که کرد چون سرو هر پشت دوتای منحنی را در عشق بدل شود همه چیز ترکی سازند ارمنی را ای جان تو به جان جان رسیدی وی تن بگذاشتی تنی را یاقوت زکات دوست ما راست درویش خورد زر غنی را آن مریم دردمند یابد تازه رطب تر جنی را تا دیده غیر برنیفتد منمای به خلق محسنی را ز ایمان اگرت مراد امنست در عزلت جوی ایمنی را عزلت گه چیست خانه دل در دل خو گیر ساکنی را در خانه دل همی رسانند آن ساغر باقی هنی را خامش کن و فن خامشی گیر بگذار تو لاف پرفنی را زیرا که دلست جای ایمان در دل می دارمؤمنی را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳ دیدم شه خوب خوش لقا را آن چشم و چراغ سینه ها را آن مونس و غمگسار دل را آن جان و جهان جان فزا را آن کس که خرد دهد خرد را آن کس که صفا دهد صفا را آن سجده گه مه و فلک را آن قبله جان اولیا را هر پاره من جدا همی گفت کای شکر و سپاس مر خدا را موسی چو بدید ناگهانی از سوی درخت آن ضیا را گفتا که ز جست و جوی رستم چون یافتم این چنین عطا را گفت ای موسی سفر رها کن وز دست بیفکن آن عصا را آن دم موسی ز دل برون کرد همسایه و خویش و آشنا را اخلع نعلیک این بود این کز هر دو جهان ببر ولا را در خانه دل جز او نگنجد دل داند رشک انبیا را گفت ای موسی به کف چه داری گفتا که عصاست راه ما را گفتا که عصا ز کف بیفکن بنگر تو عجایب سما را افکند و عصاش اژدها شد بگریخت چو دید اژدها را گفتا که بگیر تا منش باز چوبی سازم پی شما را سازم ز عدوت دست یاری سازم دشمنت متکا را تا از جز فضل من ندانی یاران لطیف باوفا را دست و پایت چو مار گردد چون درد دهیم دست و پا را ای دست مگیر غیر ما را ای پا مطلب جز انتها را مگریز ز رنج ما که هر جا رنجیست رهی بود دوا را نگریخت کسی ز رنج الا آمد بترش پی جزا را از دانه گریز بیم آن جاست بگذار به عقل بیم جا را شمس تبریز لطف فرمود چون رفت ببرد لطف ها را

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱ چون خانه روی ز خانه ما با آتش و با زبانه ما با رستم زال تا نگویی از رخش و ز تازیانه ما زیرا جز صادقان ندانند مکر و دغل و بهانه ما اندر دل هیچ کس نگنجیم چون در سر اوست شانه ما هر جا پر تیر او ببینی آن جاست یقین نشانه ما از عشق بگو که عشق دامست زنهار مگو ز دانه ما با خاطر خویش تا نگویی ای محرم دل فسانه ما گر تو به چنینه ای بگویی والله که توی چنانه ما اندر تبریز بد فلانی اقبال دل فلانه ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲ دیدم رخ خوب گلشنی را آن چشم و چراغ روشنی را آن قبله و سجده گاه جان را آن عشرت و جای ایمنی را دل گفت که جان سپارم آن جا بگذارم هستی و منی را جان هم به سماع اندرآمد آغاز نهاد کف زنی را عقل آمد و گفت من چه گویم این بخت و سعادت سنی را این بوی گلی که کرد چون سرو هر پشت دوتای منحنی را در عشق بدل شود همه چیز ترکی سازند ارمنی را ای جان تو به جان جان رسیدی وی تن بگذاشتی تنی را یاقوت زکات دوست ما راست درویش خورد زر غنی را آن مریم دردمند یابد تازه رطب تر جنی را تا دیده غیر برنیفتد منمای به خلق محسنی را ز ایمان اگرت مراد امنست در عزلت جوی ایمنی را عزلت گه چیست خانه دل در دل خو گیر ساکنی را در خانه دل همی رسانند آن ساغر باقی هنی را خامش کن و فن خامشی گیر بگذار تو لاف پرفنی را زیرا که دلست جای ایمان در دل می دارمؤمنی را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳ دیدم شه خوب خوش لقا را آن چشم و چراغ سینه ها را آن مونس و غمگسار دل را آن جان و جهان جان فزا را آن کس که خرد دهد خرد را آن کس که صفا دهد صفا را آن سجده گه مه و فلک را آن قبله جان اولیا را هر پاره من جدا همی گفت کای شکر و سپاس مر خدا را موسی چو بدید ناگهانی از سوی درخت آن ضیا را گفتا که ز جست و جوی رستم چون یافتم این چنین عطا را گفت ای موسی سفر رها کن وز دست بیفکن آن عصا را آن دم موسی ز دل برون کرد همسایه و خویش و آشنا را اخلع نعلیک این بود این کز هر دو جهان ببر ولا را در خانه دل جز او نگنجد دل داند رشک انبیا را گفت ای موسی به کف چه داری گفتا که عصاست راه ما را گفتا که عصا ز کف بیفکن بنگر تو عجایب سما را افکند و عصاش اژدها شد بگریخت چو دید اژدها را گفتا که بگیر تا منش باز چوبی سازم پی شما را سازم ز عدوت دست یاری سازم دشمنت متکا را تا از جز فضل من ندانی یاران لطیف باوفا را دست و پایت چو مار گردد چون درد دهیم دست و پا را ای دست مگیر غیر ما را ای پا مطلب جز انتها را مگریز ز رنج ما که هر جا رنجیست رهی بود دوا را نگریخت کسی ز رنج الا آمد بترش پی جزا را از دانه گریز بیم آن جاست بگذار به عقل بیم جا را شمس تبریز لطف فرمود چون رفت ببرد لطف ها را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴ ساقی تو شراب لامکان را آن نام و نشان بی نشان را بفزا که فزایش روانی سرمست و روانه کن روان را یک بار دگر بیا درآموز ساقی گشتن تو ساقیان را چون چشمه بجوش از دل سنگ بشکن تو سبوی جسم و جان را عشرت ده عاشقان می را حسرت ده طالبان نان را نان معماریست حبس تن را می بارانیست باغ جان را بستم سر سفره زمین را بگشا سر خم آسمان را بربند دو چشم عیب بین را بگشای دو چشم غیب دان را تا مسجد و بتکده نماند تا نشناسیم این و آن را خاموش که آن جهان خاموش در بانگ درآرد این جهان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵ گفتی که گزیده ای تو بر ما هرگز نبدست این مفرما حاجت بنگر مگیر حجت بر نقد بزن مگو که فردا بگذار مرا که خوش بخسپم در سایه ات ای درخت خرما ای عشق تو در دلم سرشته چون قند و شکر درون حلوا وی صورت تو درون چشمم مانند گهر میان دریا داری سر ما سری بجنبان تو نیز بگو زهی تماشا آن وعده که کرده ای مرا دوش کو زهره که تا کنم تقاضا گر دست نمی رسد به خورشید از دور همی کنم تمنا خورشید و هزار همچو خورشید در حسرت تست ای معلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶ گستاخ مکن تو ناکسان را در چشم میار این خسان را درزی دزدی چو یافت فرصت کم آرد جامه رسان را ایشان را دار حلقه بر در هم نیز نیند لایق آن را پیشت به فسوس و سخره آیند از طمع مپوش این عیان را ایشان چو ز خویش پرغمانند چون دور کنند ز تو غمان را جز خلوت عشق نیست درمان رنج باریک اندهان را یا دیدن دوست یا هوایش دیگر چه کند کسی جهان را تا دیدن دوست در خیالش می دار تو در سجود جان را پیشش چو چراغپایه می ایست چون فرصت هاست مر مهان را وامانده از این زمانه باشی کی بینی اصل این زمان را چون گشت گذار از مکان چشم زو بیند جان آن مکان را جان خوردی تن چو قازغانی بر آتش نه تو قازغان را تا جوش ببینی ز اندرونت زان پس نخری تو داستان را نظاره نقد حال خویشی نظاره درونست راستان را این حال بدایت طریقست با گم شدگان دهم نشان را چون صد منزل از این گذشتند این چون گویم مر آن کسان را مقصود از این بگو و رستی یعنی که چراغ آسمان را مخدومم شمس حق و دین را کاو هست پناه انس و جان را تبریز از او چو آسمان شد دل گم مکناد نردبان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷ کو مطرب عشق چست دانا کز عشق زند نه از تقاضا مردم به امید و این ندیدم در گور شدم بدین تمنا ای یار عزیز اگر تو دیدی طوبی لک یا حبیب طوبی ور پنهانست او خضروار تنها به کناره های دریا ای باد سلام ما بدو بر کاندر دل ما از اوست غوغا دانم که سلام های سوزان آرد به حبیب عاشقان را عشقیست دوار چرخ نه از آب عشقیست مسیر ماه نه از پا در ذکر به گردش اندرآید با آب دو دیده چرخ جان ها ذکرست کمند وصل محبوب خاموش که جوش کرد سودا

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴ ساقی تو شراب لامکان را آن نام و نشان بی نشان را بفزا که فزایش روانی سرمست و روانه کن روان را یک بار دگر بیا درآموز ساقی گشتن تو ساقیان را چون چشمه بجوش از دل سنگ بشکن تو سبوی جسم و جان را عشرت ده عاشقان می را حسرت ده طالبان نان را نان معماریست حبس تن را می بارانیست باغ جان را بستم سر سفره زمین را بگشا سر خم آسمان را بربند دو چشم عیب بین را بگشای دو چشم غیب دان را تا مسجد و بتکده نماند تا نشناسیم این و آن را خاموش که آن جهان خاموش در بانگ درآرد این جهان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵ گفتی که گزیده ای تو بر ما هرگز نبدست این مفرما حاجت بنگر مگیر حجت بر نقد بزن مگو که فردا بگذار مرا که خوش بخسپم در سایه ات ای درخت خرما ای عشق تو در دلم سرشته چون قند و شکر درون حلوا وی صورت تو درون چشمم مانند گهر میان دریا داری سر ما سری بجنبان تو نیز بگو زهی تماشا آن وعده که کرده ای مرا دوش کو زهره که تا کنم تقاضا گر دست نمی رسد به خورشید از دور همی کنم تمنا خورشید و هزار همچو خورشید در حسرت تست ای معلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶ گستاخ مکن تو ناکسان را در چشم میار این خسان را درزی دزدی چو یافت فرصت کم آرد جامه رسان را ایشان را دار حلقه بر در هم نیز نیند لایق آن را پیشت به فسوس و سخره آیند از طمع مپوش این عیان را ایشان چو ز خویش پرغمانند چون دور کنند ز تو غمان را جز خلوت عشق نیست درمان رنج باریک اندهان را یا دیدن دوست یا هوایش دیگر چه کند کسی جهان را تا دیدن دوست در خیالش می دار تو در سجود جان را پیشش چو چراغپایه می ایست چون فرصت هاست مر مهان را وامانده از این زمانه باشی کی بینی اصل این زمان را چون گشت گذار از مکان چشم زو بیند جان آن مکان را جان خوردی تن چو قازغانی بر آتش نه تو قازغان را تا جوش ببینی ز اندرونت زان پس نخری تو داستان را نظاره نقد حال خویشی نظاره درونست راستان را این حال بدایت طریقست با گم شدگان دهم نشان را چون صد منزل از این گذشتند این چون گویم مر آن کسان را مقصود از این بگو و رستی یعنی که چراغ آسمان را مخدومم شمس حق و دین را کاو هست پناه انس و جان را تبریز از او چو آسمان شد دل گم مکناد نردبان را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷ کو مطرب عشق چست دانا کز عشق زند نه از تقاضا مردم به امید و این ندیدم در گور شدم بدین تمنا ای یار عزیز اگر تو دیدی طوبی لک یا حبیب طوبی ور پنهانست او خضروار تنها به کناره های دریا ای باد سلام ما بدو بر کاندر دل ما از اوست غوغا دانم که سلام های سوزان آرد به حبیب عاشقان را عشقیست دوار چرخ نه از آب عشقیست مسیر ماه نه از پا در ذکر به گردش اندرآید با آب دو دیده چرخ جان ها ذکرست کمند وصل محبوب خاموش که جوش کرد سودا

%0
10 Bölüm
Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî) · 5 · Qur'an & Sunnah