مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۵ دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال ستاره ها بنگر از ورای ظلمت و نور چو ذره رقص کنان در شعاع نور جلال اگر چه ذره در آن آفتاب درنرسد ولی ز تاب شعاعش شوند نور خصال هر آن دلی که به خدمت خمید چون ابرو گشاد از نظرش صد هزار چشم کمال دهان ببند ز حال دلم که با لب دوست خدای داند کو را چه واقعه ست و چه حال مکن اشارت سوی دلم که دل آن نیست مپر به سوی همایان شه بدان پر و بال جراحت همه را از نمک بود فریاد مرا فراق نمک هاش شد وبال وبال چو ملک گشت وصالت ز شمس تبریزی نماند حیله حال و نه التفات به قال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۶ اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال چو در بتان زند آتش بتم زهی اقبال چنانک دی ز جمالش هزار توبه شکست اگر رسد عجب امروز هم زهی اقبال نشسته اند در اومید او قطار قطار اگر ز لطف نماید کرم زهی اقبال میان لشکر هجران که تیغ در تیغست سپاه وصل برآرد علم زهی اقبال هزار گل بنماید که خار مست شود هزار خنده برآرد ز غم زهی اقبال به رغم حرص شکم خوار خوان نهد با دل هزار کاسه کشد بی شکم زهی اقبال چو عشق دست برآرد سبک شود قالب دود بگرد فلک بی قدم زهی اقبال چو صبحدم برسد شاه شمس تبریزی چو آفتاب جهان بی حشم زهی اقبال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۷ پیام کرد مرا بامداد بحر عسل که موج موج عسل بین به چشم خلق غزل به روزه دار نیاید ز آب جز بانگی ولیک عاقبت آن بانگ هم رسد به عمل سماع شرفه آبست و تشنگان در رقص حیات یابی از این بانگ آب اقل اقل بگوید آب ز من رسته ای به من آیی به آخر آن جا آیی که بوده ای اول به جان و سر که از این آب بر سر ار ریزد هزار طره بروید ز مشک بر سر کل شراب خوار که نامیخت با شراب این آب کشد خمار پیاپی تو باش لاتعجل
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۵ دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال ستاره ها بنگر از ورای ظلمت و نور چو ذره رقص کنان در شعاع نور جلال اگر چه ذره در آن آفتاب درنرسد ولی ز تاب شعاعش شوند نور خصال هر آن دلی که به خدمت خمید چون ابرو گشاد از نظرش صد هزار چشم کمال دهان ببند ز حال دلم که با لب دوست خدای داند کو را چه واقعه ست و چه حال مکن اشارت سوی دلم که دل آن نیست مپر به سوی همایان شه بدان پر و بال جراحت همه را از نمک بود فریاد مرا فراق نمک هاش شد وبال وبال چو ملک گشت وصالت ز شمس تبریزی نماند حیله حال و نه التفات به قال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۶ اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال چو در بتان زند آتش بتم زهی اقبال چنانک دی ز جمالش هزار توبه شکست اگر رسد عجب امروز هم زهی اقبال نشسته اند در اومید او قطار قطار اگر ز لطف نماید کرم زهی اقبال میان لشکر هجران که تیغ در تیغست سپاه وصل برآرد علم زهی اقبال هزار گل بنماید که خار مست شود هزار خنده برآرد ز غم زهی اقبال به رغم حرص شکم خوار خوان نهد با دل هزار کاسه کشد بی شکم زهی اقبال چو عشق دست برآرد سبک شود قالب دود بگرد فلک بی قدم زهی اقبال چو صبحدم برسد شاه شمس تبریزی چو آفتاب جهان بی حشم زهی اقبال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۷ پیام کرد مرا بامداد بحر عسل که موج موج عسل بین به چشم خلق غزل به روزه دار نیاید ز آب جز بانگی ولیک عاقبت آن بانگ هم رسد به عمل سماع شرفه آبست و تشنگان در رقص حیات یابی از این بانگ آب اقل اقل بگوید آب ز من رسته ای به من آیی به آخر آن جا آیی که بوده ای اول به جان و سر که از این آب بر سر ار ریزد هزار طره بروید ز مشک بر سر کل شراب خوار که نامیخت با شراب این آب کشد خمار پیاپی تو باش لاتعجل