Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۱ ز زخم دف کفم بدرید ای جان چه بستی کیسه را دستی بجنبان گشادی کن بجنب آخر نه سنگی نه سنگی هم گشاید آب حیوان مروت را مگر سیلاب برده ست که پیدا نیست گرد او به میدان درافکن کهنه ای گر زر نداری تو را جز ریش کهنه نیست درمان چو دستت بسته و ریشت گشاده ست بجنبان ریش را ای ریش جنبان گلو بگرفت و آوازم ز نعره مگر بسته است راه گوش اخوان اگر راه است آبی را در این ناو چرا چرخی و سنگی نیست گردان وگر این سنگ گردان است کو آرد زهی مهمانی بی آب و بی نان به طیبت گفتم این نکته مرنجید مدارید از مزح خاطر پریشان گلو مخراش و زیر لب بخوانش دهانت پر کند از در و مرجان مسلم دان خدا را خوان نهادن خمش کن این کرم را نیست پایان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۲ چرا منکر شدی ای میر کوران نمی گویم که مجنون را مشوران تو می گویی که بنما غیبیان را ستیران را چه نسبت با ستوران در این دریا چه کشتی و چه تخته در این بخشش چه نزدیکان چه دوران عدم دریاست وین عالم یکی کف سلیمانی است وین خلقان چو موران ز جوش بحر آید کف به هستی دو پاره کف بود ایران و توران در آن جوشش بگو کوشش چه باشد چه می لافند از صبر این صبوران از این بحرند زشتان گشته نغزان از این موجند شیرین گشته شوران نپردازی به من ای شمس تبریز که در عشقت همی سوزند حوران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۳ شنیدی تو که خط آمد ز خاقان که از پرده برون آیند خوبان چنین فرموده است خاقان که امسال شکر خواهم که باشد سخت ارزان زهی سال و زهی روز مبارک زهی خاقان زهی اقبال خندان درون خانه بنشستن حرام است که سلطان می خرامد سوی میدان بیا با ما به میدان تا ببینی یکی بزم خوش پیدای پنهان نهاده خوان و نعمت های بسیار ز حلواها و از مرغان بریان غلامان چو مه در پیش ساقی نوای مطربان خوشتر از جان ولیک از عشق شه جان های مستان فراغت دارد از ساقی و از خوان تو گویی این کجا باشد همان جا که اندیشه کجا گشته ست جویان

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۱ ز زخم دف کفم بدرید ای جان چه بستی کیسه را دستی بجنبان گشادی کن بجنب آخر نه سنگی نه سنگی هم گشاید آب حیوان مروت را مگر سیلاب برده ست که پیدا نیست گرد او به میدان درافکن کهنه ای گر زر نداری تو را جز ریش کهنه نیست درمان چو دستت بسته و ریشت گشاده ست بجنبان ریش را ای ریش جنبان گلو بگرفت و آوازم ز نعره مگر بسته است راه گوش اخوان اگر راه است آبی را در این ناو چرا چرخی و سنگی نیست گردان وگر این سنگ گردان است کو آرد زهی مهمانی بی آب و بی نان به طیبت گفتم این نکته مرنجید مدارید از مزح خاطر پریشان گلو مخراش و زیر لب بخوانش دهانت پر کند از در و مرجان مسلم دان خدا را خوان نهادن خمش کن این کرم را نیست پایان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۲ چرا منکر شدی ای میر کوران نمی گویم که مجنون را مشوران تو می گویی که بنما غیبیان را ستیران را چه نسبت با ستوران در این دریا چه کشتی و چه تخته در این بخشش چه نزدیکان چه دوران عدم دریاست وین عالم یکی کف سلیمانی است وین خلقان چو موران ز جوش بحر آید کف به هستی دو پاره کف بود ایران و توران در آن جوشش بگو کوشش چه باشد چه می لافند از صبر این صبوران از این بحرند زشتان گشته نغزان از این موجند شیرین گشته شوران نپردازی به من ای شمس تبریز که در عشقت همی سوزند حوران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۳ شنیدی تو که خط آمد ز خاقان که از پرده برون آیند خوبان چنین فرموده است خاقان که امسال شکر خواهم که باشد سخت ارزان زهی سال و زهی روز مبارک زهی خاقان زهی اقبال خندان درون خانه بنشستن حرام است که سلطان می خرامد سوی میدان بیا با ما به میدان تا ببینی یکی بزم خوش پیدای پنهان نهاده خوان و نعمت های بسیار ز حلواها و از مرغان بریان غلامان چو مه در پیش ساقی نوای مطربان خوشتر از جان ولیک از عشق شه جان های مستان فراغت دارد از ساقی و از خوان تو گویی این کجا باشد همان جا که اندیشه کجا گشته ست جویان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۴ کجا خواهی ز چنگ ما پریدن کی داند دام قدرت را دریدن چو پایت نیست تا از ما گریزی بنه گردن رها کن سر کشیدن دوان شو سوی شیرینی چو غوره به باطن گر نمی دانی دویدن رسن را می گزی ای صید بسته نبرد این رسن هیچ از گزیدن نمی بینی سرت اندر زه ماست کمانی بایدت از زه خمیدن چه جفته می زنی کز بار رستم یکی دم هشتمت بهر چریدن دل دریا ز بیم و هیبت ما همی جوشد ز موج و از طپیدن که سنگین اگر آن زخم یابد ز بند ما نیارد برجهیدن فلک را تا نگوید امر ما بس به گرد خاک ما باید تنیدن هوا شیری است از پستان شیطان بود عقل تو شیر خر مکیدن دهان خاک خشک از حسرت ماست نیارد جرعه ای بی ما چشیدن کی یارد صید ما را قصد کردن کی یارد بنده ما را خریدن کسی را که ربودیم و گزیدیم که را خواهد به غیر ما گزیدن امانی نیست جان را در جز عشق میان عاشقان باید خزیدن امان هر دو عالم عاشقان راست چنین بودند وقت آفریدن نشاید بره را از جور چوپان ز چوپان جانب گرگان رمیدن که این چوپان نریزد خون بره که او جاوید داند پروریدن بدان کاصحاب تن اصحاب فیلند به کعبه کی تواند بررسیدن که کعبه ناف عالم پیل بینی است نتان بینی بر نافی کشیدن ابابیلی شو و از پیل مگریز ابابیل است دل در دانه چیدن بچینند دشمنان را همچو دانه پیام کعبه را داند شنیدن ز دل خواهی شدن بر آسمان ها ز دل خواهد گل دولت دمیدن ز دل خواهی به دلبر راه بردن ز دل خواهی ز ننگ تن رهیدن دل از بهر تو یک دیکی بپخته ست زمانی صبر می کن تا پزیدن دل دل هاست شمس الدین تبریز نتاند شمس را خفاش دیدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۵ اگر تو عاشقی غم را رها کن عروسی بین و ماتم را رها کن تو دریا باش و کشتی را برانداز تو عالم باش و عالم را رها کن چو آدم توبه کن وارو به جنت چه و زندان آدم را رها کن برآ بر چرخ چون عیسی مریم خر عیسی مریم را رها کن وگر در عشق یوسف کف بریدی همو را گیر و مرهم را رها کن وگر بیدار کردت زلف درهم خیال و خواب درهم را رها کن نفخت فیه من روحی رسیده ست غم بیش و غم کم را رها کن مسلم کن دل از هستی مسلم امید نامسلم را رها کن بگیر ای شیرزاده خوی شیران سگان نامعلم را رها کن حریصان را جگرخون بین و گرگین گر و ناسور محکم را رها کن بر آن آرد تو را حرص چو آزر که ابراهیم ادهم را رها کن خمش زان نوع کوته کن سخن را که الله گو اعلم را رها کن چو طالع گشت شمس الدین تبریز جهان تنگ مظلم را رها کن

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۴ کجا خواهی ز چنگ ما پریدن کی داند دام قدرت را دریدن چو پایت نیست تا از ما گریزی بنه گردن رها کن سر کشیدن دوان شو سوی شیرینی چو غوره به باطن گر نمی دانی دویدن رسن را می گزی ای صید بسته نبرد این رسن هیچ از گزیدن نمی بینی سرت اندر زه ماست کمانی بایدت از زه خمیدن چه جفته می زنی کز بار رستم یکی دم هشتمت بهر چریدن دل دریا ز بیم و هیبت ما همی جوشد ز موج و از طپیدن که سنگین اگر آن زخم یابد ز بند ما نیارد برجهیدن فلک را تا نگوید امر ما بس به گرد خاک ما باید تنیدن هوا شیری است از پستان شیطان بود عقل تو شیر خر مکیدن دهان خاک خشک از حسرت ماست نیارد جرعه ای بی ما چشیدن کی یارد صید ما را قصد کردن کی یارد بنده ما را خریدن کسی را که ربودیم و گزیدیم که را خواهد به غیر ما گزیدن امانی نیست جان را در جز عشق میان عاشقان باید خزیدن امان هر دو عالم عاشقان راست چنین بودند وقت آفریدن نشاید بره را از جور چوپان ز چوپان جانب گرگان رمیدن که این چوپان نریزد خون بره که او جاوید داند پروریدن بدان کاصحاب تن اصحاب فیلند به کعبه کی تواند بررسیدن که کعبه ناف عالم پیل بینی است نتان بینی بر نافی کشیدن ابابیلی شو و از پیل مگریز ابابیل است دل در دانه چیدن بچینند دشمنان را همچو دانه پیام کعبه را داند شنیدن ز دل خواهی شدن بر آسمان ها ز دل خواهد گل دولت دمیدن ز دل خواهی به دلبر راه بردن ز دل خواهی ز ننگ تن رهیدن دل از بهر تو یک دیکی بپخته ست زمانی صبر می کن تا پزیدن دل دل هاست شمس الدین تبریز نتاند شمس را خفاش دیدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۵ اگر تو عاشقی غم را رها کن عروسی بین و ماتم را رها کن تو دریا باش و کشتی را برانداز تو عالم باش و عالم را رها کن چو آدم توبه کن وارو به جنت چه و زندان آدم را رها کن برآ بر چرخ چون عیسی مریم خر عیسی مریم را رها کن وگر در عشق یوسف کف بریدی همو را گیر و مرهم را رها کن وگر بیدار کردت زلف درهم خیال و خواب درهم را رها کن نفخت فیه من روحی رسیده ست غم بیش و غم کم را رها کن مسلم کن دل از هستی مسلم امید نامسلم را رها کن بگیر ای شیرزاده خوی شیران سگان نامعلم را رها کن حریصان را جگرخون بین و گرگین گر و ناسور محکم را رها کن بر آن آرد تو را حرص چو آزر که ابراهیم ادهم را رها کن خمش زان نوع کوته کن سخن را که الله گو اعلم را رها کن چو طالع گشت شمس الدین تبریز جهان تنگ مظلم را رها کن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۶ تو نقد قلب را از زر برون کن وگر گوید زرم زوتر برون کن که بیگانه چو سیلاب است دشمن ز بامش تو بران وز در برون کن مگس ها را ز غیرت ای برادر از این بزم پر از شکر برون کن دو چشم خاین نامحرمان را از آن زیب و جمال فر برون کن اگر کر نشنود آواز آن چنگ اگر تانی کری از کر برون کن چو مستان شیشه اندر دست دارند دلی کو هست چون مرمر برون کن نران راه معنی عاشقانند نر شهوت بود چون خر برون کن بریزیدست شهوت پر و بالش از این مرغان نیکو پر برون کن چو بنده شمس تبریزی نباشد تو او را آدمی مشمر برون کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۷ گر این جا حاضری سر همچنین کن چو کردی بار دیگر همچنین کن مرا دی تنگ اندر بر کشیدی بیا ای تنگ شکر همچنین کن در و بام مرا دی می شکستی درآ امروز از در همچنین کن میان جان چاکر کار کردی به پیش چشم چاکر همچنین کن چه خوش کردی مها آن شیوه را دی رها کن ناز و خوشتر همچنین کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۸ نتانی آمدن این راه با من کجا دارد هریسه پای روغن ولی همراهی و با تو بسازم که چشم من به روی توست روشن چو از راهت ببردم شرط نبود میان راه ترک دوست کردن بغل هایت بگیرم همچو پیران چو طفلانت نهم گاهی به گردن چو آدم توبه کن از خوشه چینی چو کشتی بذر آن توست خرمن دهان بربند گوش فهم بسته ست مگو چیزی که می ناید به گفتن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۹ دل معشوق سوزیده است بر من وزان سوزش جهان را سوخت خرمن بزد آتش به جان بنده شمعی کز او شد موم جان سنگ و آهن پدید آمد از آن آتش به ناگه میان شب هزاران صبح روشن به کوی عشق آوازه درافتاد که شد در خانه دل شکل روزن چه روزن کآفتاب نو برآمد که سایه نیست آن جا قدر سوزن از آن نوری که از لطفش برسته ست ز آتش گلبن و نسرین و سوسن از آن سو بازگرد ای یار بدخو بدین سو آ که این سوی است مؤمن به سوی بی سوی جمله بهار است به هر سو غیر این سرمای بهمن چو شمس الدین جان آمد ز تبریز تو جان کندن همی خواهی همی کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۰ تو هر جزو جهان را بر گذر بین تو هر یک را رسیده از سفر بین تو هر یک را به طمع روزی خود به پیش شاه خود بنهاده سر بین مثال اختران از بهر تابش فتاده عاجز اندر پای خور بین مثال سیل ها در جستن آب به سوی بحرشان زیر و زبر بین برای هر یکی از مطبخ شاه به قدر او تو خوان معتبر بین به پیش جام بحرآشام ایشان تو دریای جهان را مختصر بین وان ها را که روزی روی شاه است ز حسن شه دهانش پرشکر بین به چشم شمس تبریزی تو بنگر یکی دریای دیگر پرگهر بین

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۶ تو نقد قلب را از زر برون کن وگر گوید زرم زوتر برون کن که بیگانه چو سیلاب است دشمن ز بامش تو بران وز در برون کن مگس ها را ز غیرت ای برادر از این بزم پر از شکر برون کن دو چشم خاین نامحرمان را از آن زیب و جمال فر برون کن اگر کر نشنود آواز آن چنگ اگر تانی کری از کر برون کن چو مستان شیشه اندر دست دارند دلی کو هست چون مرمر برون کن نران راه معنی عاشقانند نر شهوت بود چون خر برون کن بریزیدست شهوت پر و بالش از این مرغان نیکو پر برون کن چو بنده شمس تبریزی نباشد تو او را آدمی مشمر برون کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۷ گر این جا حاضری سر همچنین کن چو کردی بار دیگر همچنین کن مرا دی تنگ اندر بر کشیدی بیا ای تنگ شکر همچنین کن در و بام مرا دی می شکستی درآ امروز از در همچنین کن میان جان چاکر کار کردی به پیش چشم چاکر همچنین کن چه خوش کردی مها آن شیوه را دی رها کن ناز و خوشتر همچنین کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۸ نتانی آمدن این راه با من کجا دارد هریسه پای روغن ولی همراهی و با تو بسازم که چشم من به روی توست روشن چو از راهت ببردم شرط نبود میان راه ترک دوست کردن بغل هایت بگیرم همچو پیران چو طفلانت نهم گاهی به گردن چو آدم توبه کن از خوشه چینی چو کشتی بذر آن توست خرمن دهان بربند گوش فهم بسته ست مگو چیزی که می ناید به گفتن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۹ دل معشوق سوزیده است بر من وزان سوزش جهان را سوخت خرمن بزد آتش به جان بنده شمعی کز او شد موم جان سنگ و آهن پدید آمد از آن آتش به ناگه میان شب هزاران صبح روشن به کوی عشق آوازه درافتاد که شد در خانه دل شکل روزن چه روزن کآفتاب نو برآمد که سایه نیست آن جا قدر سوزن از آن نوری که از لطفش برسته ست ز آتش گلبن و نسرین و سوسن از آن سو بازگرد ای یار بدخو بدین سو آ که این سوی است مؤمن به سوی بی سوی جمله بهار است به هر سو غیر این سرمای بهمن چو شمس الدین جان آمد ز تبریز تو جان کندن همی خواهی همی کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۰ تو هر جزو جهان را بر گذر بین تو هر یک را رسیده از سفر بین تو هر یک را به طمع روزی خود به پیش شاه خود بنهاده سر بین مثال اختران از بهر تابش فتاده عاجز اندر پای خور بین مثال سیل ها در جستن آب به سوی بحرشان زیر و زبر بین برای هر یکی از مطبخ شاه به قدر او تو خوان معتبر بین به پیش جام بحرآشام ایشان تو دریای جهان را مختصر بین وان ها را که روزی روی شاه است ز حسن شه دهانش پرشکر بین به چشم شمس تبریزی تو بنگر یکی دریای دیگر پرگهر بین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۱ تو را پندی دهم ای طالب دین یکی پندی دلاویزی خوش آیین مشین غافل به پهلوی حریصان که جان گرگین شود از جان گرگین ز خارش های دل ار پاک گردی ز دل یابی حلاوت های والتین بجوشند از درون دل عروسان چو مرد حق شوی ای مرد عنین ز چشمه چشم پریان سر برآرند چو ماه و زهره و خورشید و پروین بنوش این را که تلقین های عشق است که سودت کم کند در گور تلقین به احسان زر به خوبان آن چنان ده که نفریبند زشتانت به تحسین نمی خواهند خوبان جز ممیز بمفریبان تو ایشان را به کابین ز تو آن گلرخان را ننگ آید چو بفروشی تو سرگی را به سرگین ز سنگ آسیا زیرین حمول است نه قیمت بیش دارد سنگ زیرین میان سنگ ها آن بیش ارزد که افزون خورده باشد زخم میتین ز اشکست تجلی فضل دارد میان کوه ها آن طور سینین خمش کن صبر کن تمکین تو کو که را ماند ز دست عشق تمکین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۲ بیا ساقی می ما را بگردان بدان می این قضاها را بگردان قضا خواهی که از بالا بگردد شراب پاک بالا را بگردان زمینی خود که باشد با غبارش زمین و چرخ و دریا را بگردان نیندیشم دگر زین خورده سودا بیا دریای سودا را بگردان اگر من محرم ساغر نباشم مرا لا گیر و الا را بگردان اگر کژ رفت این دل ها ز مستی دل بی دست و بی پا را بگردان شرابی ده که اندر جا نگنجم چو فرمودی مرا جا را بگردان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۳ به باغ آییم فردا جمله یاران همه یاران همدل همچو باران صلا گفتیم فردا روز باغ است صلای عاشقان و حق گزاران در آن باغ بتان و بت پرستان هزاران در هزاران در هزاران همه شادان و دست انداز و خندان همه شاهان عشق و تاجداران به زیر هر درختی ماه رویی زهی خوبان زهی سیمین عذاران یکی جوقی پیاده همچو سبزه دگر جوقی چو شاخ گل سواران نبینی سبزه را با گل حسودی نباشد مست آن می را خماران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۴ اگر خواهی مرا می در هوا کن وگر سیری ز من رفتم رها کن نیم قانع به یک جام و به صد جام دوساله پیش تو دارم قضا کن بده می گر ننوشم بر سرم ریز وگر نیکو نگفتم ماجرا کن من از قندم مرا گویی ترش شو تو ماشی را بگیر و لوبیا کن سر خم را به کهگل هین مبندا دل خم را برآور دلگشا کن مرا چون نی درآوردی به ناله چو چنگم خوش بساز و بانوا کن اگر چه می زنی سیلیم چون دف که آوازی خوشی داری صدا کن چو دف تسلیم کردم روی خود را بزن سیلی و رویم را قفا کن همی زاید ز دف و کف یک آواز اگر یک نیست از همشان جدا کن حریف آن لبی ای نی شب و روز یکی بوسه پی ما اقتضا کن تو بوسه باره ای و جمله خواری نگیری پند اگر گویم سخا کن شدی ای نی شکر ز افسون آن لب ز لب ای نیشکر رو شکرها کن نه شکر است این نوای خوش که داری نوای شکرین داری ادا کن خموش از ذکر نی می باش یکتا که نی گوید که یکتا را دو تا کن

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۱ تو را پندی دهم ای طالب دین یکی پندی دلاویزی خوش آیین مشین غافل به پهلوی حریصان که جان گرگین شود از جان گرگین ز خارش های دل ار پاک گردی ز دل یابی حلاوت های والتین بجوشند از درون دل عروسان چو مرد حق شوی ای مرد عنین ز چشمه چشم پریان سر برآرند چو ماه و زهره و خورشید و پروین بنوش این را که تلقین های عشق است که سودت کم کند در گور تلقین به احسان زر به خوبان آن چنان ده که نفریبند زشتانت به تحسین نمی خواهند خوبان جز ممیز بمفریبان تو ایشان را به کابین ز تو آن گلرخان را ننگ آید چو بفروشی تو سرگی را به سرگین ز سنگ آسیا زیرین حمول است نه قیمت بیش دارد سنگ زیرین میان سنگ ها آن بیش ارزد که افزون خورده باشد زخم میتین ز اشکست تجلی فضل دارد میان کوه ها آن طور سینین خمش کن صبر کن تمکین تو کو که را ماند ز دست عشق تمکین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۲ بیا ساقی می ما را بگردان بدان می این قضاها را بگردان قضا خواهی که از بالا بگردد شراب پاک بالا را بگردان زمینی خود که باشد با غبارش زمین و چرخ و دریا را بگردان نیندیشم دگر زین خورده سودا بیا دریای سودا را بگردان اگر من محرم ساغر نباشم مرا لا گیر و الا را بگردان اگر کژ رفت این دل ها ز مستی دل بی دست و بی پا را بگردان شرابی ده که اندر جا نگنجم چو فرمودی مرا جا را بگردان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۳ به باغ آییم فردا جمله یاران همه یاران همدل همچو باران صلا گفتیم فردا روز باغ است صلای عاشقان و حق گزاران در آن باغ بتان و بت پرستان هزاران در هزاران در هزاران همه شادان و دست انداز و خندان همه شاهان عشق و تاجداران به زیر هر درختی ماه رویی زهی خوبان زهی سیمین عذاران یکی جوقی پیاده همچو سبزه دگر جوقی چو شاخ گل سواران نبینی سبزه را با گل حسودی نباشد مست آن می را خماران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۴ اگر خواهی مرا می در هوا کن وگر سیری ز من رفتم رها کن نیم قانع به یک جام و به صد جام دوساله پیش تو دارم قضا کن بده می گر ننوشم بر سرم ریز وگر نیکو نگفتم ماجرا کن من از قندم مرا گویی ترش شو تو ماشی را بگیر و لوبیا کن سر خم را به کهگل هین مبندا دل خم را برآور دلگشا کن مرا چون نی درآوردی به ناله چو چنگم خوش بساز و بانوا کن اگر چه می زنی سیلیم چون دف که آوازی خوشی داری صدا کن چو دف تسلیم کردم روی خود را بزن سیلی و رویم را قفا کن همی زاید ز دف و کف یک آواز اگر یک نیست از همشان جدا کن حریف آن لبی ای نی شب و روز یکی بوسه پی ما اقتضا کن تو بوسه باره ای و جمله خواری نگیری پند اگر گویم سخا کن شدی ای نی شکر ز افسون آن لب ز لب ای نیشکر رو شکرها کن نه شکر است این نوای خوش که داری نوای شکرین داری ادا کن خموش از ذکر نی می باش یکتا که نی گوید که یکتا را دو تا کن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۵ برو ای دل به سوی دلبر من بدان خورشید شرق و شمع روشن مرو هر سو به سوی بی سویی رو که هر مسکین بدان سو یافت مسکن بنه سر چون قلم بر خط امرش که هر بی سر از او افراشت گردن که جز در ظل آن سلطان خوبان دل ترسندگان را نیست مأمن به دستت او دهد سرمایه زر ز پایت او گشاید بند آهن ور از انبوهی از در ره نیابی چو گنجشکان درآ از راه روزن وگر زان خرمن گل بو نیابی چه سود عنبرینه و مشک و لادن وگر سبلت ز شیرش تر نکردی برو ای قلتبان و ریش می کن چو دیدی روی او در دل بروید گل و نسرین و بید و سرو و سوسن درآمیزد دلت با آب حسنش چو آتش که درآویزد به روغن درآ در آتشش زیرا خلیلی مرم ز آتش نه ای نمرود بدظن درآ در بحر او تا همچو ماهی بروید مر تو را از خویش جوشن ز کاه غم جدا کن حب شادی که آن مه را برای ماست خرمن بهار آمد برون آ همچو سبزه به کوری دی و بر رغم بهمن نخمی چون کمان گر تیر اویی به قاب قوس رستستی ز مکمن زهی بر کار و ساکن تو به ظاهر مثال مرهمی در کار کردن خمش کن شد خموشی چون بلادر بلادر گر ننوشی باش کودن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۶ برآ بر بام و اکنون ماه نو بین درآ در باغ و اکنون سیب می چین از آن سیبی که بشکافد در روم رود بوی خوشش تا چین و ماچین برآ بر خرمن سیب و بکش پا ز سیب لعل کن فرش و نهالین اگر سیبش لقب گویم وگر می وگر نرگس وگر گلزار و نسرین یکی چیز است در وی چیست کان نیست خدا پاینده دارش یا رب آمین بیا اکنون اگر افسانه خواهی درآ در پیش من چون شمع بنشین همی ترسم که بگریزی ز گوشه برآ بالا برون انداز نعلین به پهلویم نشین برچفس بر من رها کن ناز و آن خوهای پیشین بیامیز اندکی ای کان رحمت که تا گردد رخ زرد تو رنگین روا باشد وگر خود من نگویم همیشه عشوه و وعده دروغین از این پاکی تو لیکن عاشقان را پراکنده سخن ها هست آیین زهی اوصاف شمس الدین تبریز زهی کر و فر و امکان و تمکین

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۵ برو ای دل به سوی دلبر من بدان خورشید شرق و شمع روشن مرو هر سو به سوی بی سویی رو که هر مسکین بدان سو یافت مسکن بنه سر چون قلم بر خط امرش که هر بی سر از او افراشت گردن که جز در ظل آن سلطان خوبان دل ترسندگان را نیست مأمن به دستت او دهد سرمایه زر ز پایت او گشاید بند آهن ور از انبوهی از در ره نیابی چو گنجشکان درآ از راه روزن وگر زان خرمن گل بو نیابی چه سود عنبرینه و مشک و لادن وگر سبلت ز شیرش تر نکردی برو ای قلتبان و ریش می کن چو دیدی روی او در دل بروید گل و نسرین و بید و سرو و سوسن درآمیزد دلت با آب حسنش چو آتش که درآویزد به روغن درآ در آتشش زیرا خلیلی مرم ز آتش نه ای نمرود بدظن درآ در بحر او تا همچو ماهی بروید مر تو را از خویش جوشن ز کاه غم جدا کن حب شادی که آن مه را برای ماست خرمن بهار آمد برون آ همچو سبزه به کوری دی و بر رغم بهمن نخمی چون کمان گر تیر اویی به قاب قوس رستستی ز مکمن زهی بر کار و ساکن تو به ظاهر مثال مرهمی در کار کردن خمش کن شد خموشی چون بلادر بلادر گر ننوشی باش کودن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۶ برآ بر بام و اکنون ماه نو بین درآ در باغ و اکنون سیب می چین از آن سیبی که بشکافد در روم رود بوی خوشش تا چین و ماچین برآ بر خرمن سیب و بکش پا ز سیب لعل کن فرش و نهالین اگر سیبش لقب گویم وگر می وگر نرگس وگر گلزار و نسرین یکی چیز است در وی چیست کان نیست خدا پاینده دارش یا رب آمین بیا اکنون اگر افسانه خواهی درآ در پیش من چون شمع بنشین همی ترسم که بگریزی ز گوشه برآ بالا برون انداز نعلین به پهلویم نشین برچفس بر من رها کن ناز و آن خوهای پیشین بیامیز اندکی ای کان رحمت که تا گردد رخ زرد تو رنگین روا باشد وگر خود من نگویم همیشه عشوه و وعده دروغین از این پاکی تو لیکن عاشقان را پراکنده سخن ها هست آیین زهی اوصاف شمس الدین تبریز زهی کر و فر و امکان و تمکین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۷ چو بربندند ناگاهت زنخدان همه کار جهان آن جا زنخ دان چو می برند شاخی را ز دو نیم بلرزد شاخ دیگر را دل از بیم که گفتت گرد چرخ چنبری گرد که قد همچو سروت چنبری کرد نمی بینم تو را آن مردی و زور که بر گردون روی نارفته در گور تو تا بنشسته ای در دار فانی نشسته می روی و می نبینی نشسته می روی این نیز نیکو است اگر رویت در این رفتن سوی او است بسی گشتی در این گرداب گردان به سوی جوی رحمت رو بگردان بزن پایی بر این پابند عالم که تا دست از تبرک بر تو مالم تو را زلفی است به از مشک و عنبر تو ده کل را کلاهی ای برادر کله کم جو چو داری جعد فاخر کله بر آسمان انداز آخر چرا دنیا به نکته مستحیله فریبد چو تو زیرک را به حیله به سردی نکته گوید سرد سیلی نداری پای آن خر را شکالی اگر دوران دلیل آرد در آن قال تخلف دیده ای در روی او مال تو را عمری کشید این غول در تیه بکن با غول خود بحثی به توجیه چرا الزام اویی چیست سکته جوابش گو که مقلوب است نکته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۸ فرود آ تو ز مرکب بار می بین وجودت را تو پود و تار می بین هر آن گلزار کاندر هجر مانده ست سراسر جان او پرخار می بین چو جمله راه های وصل را بست رخان عاشقان را زار می بین چو سررشته اشارت هاش دیدی بر آن رشته برو گلزار می بین ز جان ها جوق جوق از آتش او فغان لابه کنان مکثار می بین بزن تو چنگ در قانون شرطش سماع دلکش اوتار می بین به پیش ماجرای صدق آن شه سرافکنده همه اخیار می بین میان کودکان مکتب او چه کوه و بحر از احبار می بین چو بی میلی کند آن خدمت مه چو مه سرگشته و دوار می بین چو روی از منبرش برتافت جانی درآویزان ورا بر دار می بین اگر چه کار و باری بینی او را ولی نسبت به شه بی کار می بین خیالش دید جانم گفت آخر به هجرت می خورم من نار می بین بگفتا که عنایت بر فزون است ولیکن دیدن ناچار می بین اگر تو عاقلی گندم چو دیدی ز سنبل ها نه از انبار می بین دلت انبار و لطفم اصل سنبل اشارت بشنو و بسیار می بین خداوند شمس دین را گر ببینی به غیب اندر رو و ازهار می بین شود دیده گذاره سوی بی سو در او انوار در انوار می بین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۹ عشق است بر آسمان پریدن صد پرده به هر نفس دریدن اول نفس از نفس گسستن اول قدم از قدم بریدن نادیده گرفتن این جهان را مر دیده خویش را بدیدن گفتم که دلا مبارکت باد در حلقه عاشقان رسیدن ز آن سوی نظر نظاره کردن در کوچه سینه ها دویدن ای دل ز کجا رسید این دم ای دل ز کجاست این طپیدن ای مرغ بگو زبان مرغان من دانم رمز تو شنیدن دل گفت به کار خانه بودم تا خانه آب و گل پریدن از خانه صنع می پریدم تا خانه صنع آفریدن چون پای نماند می کشیدند چون گویم صورت کشیدن

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۷ چو بربندند ناگاهت زنخدان همه کار جهان آن جا زنخ دان چو می برند شاخی را ز دو نیم بلرزد شاخ دیگر را دل از بیم که گفتت گرد چرخ چنبری گرد که قد همچو سروت چنبری کرد نمی بینم تو را آن مردی و زور که بر گردون روی نارفته در گور تو تا بنشسته ای در دار فانی نشسته می روی و می نبینی نشسته می روی این نیز نیکو است اگر رویت در این رفتن سوی او است بسی گشتی در این گرداب گردان به سوی جوی رحمت رو بگردان بزن پایی بر این پابند عالم که تا دست از تبرک بر تو مالم تو را زلفی است به از مشک و عنبر تو ده کل را کلاهی ای برادر کله کم جو چو داری جعد فاخر کله بر آسمان انداز آخر چرا دنیا به نکته مستحیله فریبد چو تو زیرک را به حیله به سردی نکته گوید سرد سیلی نداری پای آن خر را شکالی اگر دوران دلیل آرد در آن قال تخلف دیده ای در روی او مال تو را عمری کشید این غول در تیه بکن با غول خود بحثی به توجیه چرا الزام اویی چیست سکته جوابش گو که مقلوب است نکته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۸ فرود آ تو ز مرکب بار می بین وجودت را تو پود و تار می بین هر آن گلزار کاندر هجر مانده ست سراسر جان او پرخار می بین چو جمله راه های وصل را بست رخان عاشقان را زار می بین چو سررشته اشارت هاش دیدی بر آن رشته برو گلزار می بین ز جان ها جوق جوق از آتش او فغان لابه کنان مکثار می بین بزن تو چنگ در قانون شرطش سماع دلکش اوتار می بین به پیش ماجرای صدق آن شه سرافکنده همه اخیار می بین میان کودکان مکتب او چه کوه و بحر از احبار می بین چو بی میلی کند آن خدمت مه چو مه سرگشته و دوار می بین چو روی از منبرش برتافت جانی درآویزان ورا بر دار می بین اگر چه کار و باری بینی او را ولی نسبت به شه بی کار می بین خیالش دید جانم گفت آخر به هجرت می خورم من نار می بین بگفتا که عنایت بر فزون است ولیکن دیدن ناچار می بین اگر تو عاقلی گندم چو دیدی ز سنبل ها نه از انبار می بین دلت انبار و لطفم اصل سنبل اشارت بشنو و بسیار می بین خداوند شمس دین را گر ببینی به غیب اندر رو و ازهار می بین شود دیده گذاره سوی بی سو در او انوار در انوار می بین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۹ عشق است بر آسمان پریدن صد پرده به هر نفس دریدن اول نفس از نفس گسستن اول قدم از قدم بریدن نادیده گرفتن این جهان را مر دیده خویش را بدیدن گفتم که دلا مبارکت باد در حلقه عاشقان رسیدن ز آن سوی نظر نظاره کردن در کوچه سینه ها دویدن ای دل ز کجا رسید این دم ای دل ز کجاست این طپیدن ای مرغ بگو زبان مرغان من دانم رمز تو شنیدن دل گفت به کار خانه بودم تا خانه آب و گل پریدن از خانه صنع می پریدم تا خانه صنع آفریدن چون پای نماند می کشیدند چون گویم صورت کشیدن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۰ دیر آمده ای مرو شتابان ای رفتن تو چو رفتن جان دیر آمدن و شتاب رفتن آیین گل است در گلستان گفتی چونی چنانک ماهی افتاده میان ریگ سوزان چون باشد شهر شهریارا بی دولت داد و عدل سلطان من بی تو نیم ولیک خواهم آن باتویی که هست پنهان شب پرتو آفتاب هم هست خاصه به تموز گرم و تفسان قانع نشود به گرمی او جز خفاشی ز بیم مرغان گرمی خواهند و روشنی هم مرغان که معودند با آن ما وصف دو جنس مرغ گفتیم بنگر ز کدامی ای غزل خوان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۱ ای ساقی و دستگیر مستان دل را ز وفای مست مستان ای ساقی تشنگان مخمور بس تشنه شدند می پرستان از دست به دست می روان کن بر دست مگیر مکر و دستان سررشته نیستی به ما ده در حسرت نیستند هستان چون قیصر ما به قیصریه ست ما را منشان به آبلستان هر جا که می است بزم آن جاست هر جا که وی است نک گلستان یک جام برآر همچو خورشید عالی کن از آن نهال پستان دیدار حق است مؤمنان را خوارزم نبیند و دهستان منکر ز برای چشم زخمت همچو سر خر میان بستان گر در دل او نمی نشیند خوش در دل ما نشسته است آن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۲ ما شادتریم یا تو ای جان ما صافتریم یا دل کان در عشق خودیم جمله بی دل در روی خودیم مست و حیران ما مستتریم یا پیاله ما پاکتریم یا دل و جان در ما نگرید و در رخ عشق ما خواجه عجبتریم یا آن ایمان عشق است و کفر ماییم در کفر نگه کن و در ایمان ایمان با کفر شد هم آواز از یک پرده زنند الحان دانا چو نداند این سخن را پس کی رسد این سخن به نادان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۳ ای روی مه تو شاد خندان آن روی همیشه باد خندان آن ماه ز هیچ کس نزاده ست ور زانک بزاد زاد خندان ای یوسف یوسفان نشستی در مسند عدل و داد خندان آن در که همیشه بسته بودی وا شد ز تو با گشاد خندان ای آب حیات چون رسیدی شد آتش و خاک و باد خندان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۴ ای روی تو نوبهار خندان احسنت زهی نگار خندان می بینمت ای نگار در خلد بر شاخ درخت انار خندان یک لحظه جدا مباش از من ای یار نکوعذار خندان ای شهر جهان خراب بی تو ای خسرو و شهریار خندان ای صد گل سرخ عاشق تو بر چشمه و سبزه زار خندان در بیشه دل خیال رویت شیر است کند شکار خندان هر روز ز جانبی برآیی چون دولت بی قرار خندان بحری است صفات شمس تبریز پر از در شاهوار خندان

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۰ دیر آمده ای مرو شتابان ای رفتن تو چو رفتن جان دیر آمدن و شتاب رفتن آیین گل است در گلستان گفتی چونی چنانک ماهی افتاده میان ریگ سوزان چون باشد شهر شهریارا بی دولت داد و عدل سلطان من بی تو نیم ولیک خواهم آن باتویی که هست پنهان شب پرتو آفتاب هم هست خاصه به تموز گرم و تفسان قانع نشود به گرمی او جز خفاشی ز بیم مرغان گرمی خواهند و روشنی هم مرغان که معودند با آن ما وصف دو جنس مرغ گفتیم بنگر ز کدامی ای غزل خوان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۱ ای ساقی و دستگیر مستان دل را ز وفای مست مستان ای ساقی تشنگان مخمور بس تشنه شدند می پرستان از دست به دست می روان کن بر دست مگیر مکر و دستان سررشته نیستی به ما ده در حسرت نیستند هستان چون قیصر ما به قیصریه ست ما را منشان به آبلستان هر جا که می است بزم آن جاست هر جا که وی است نک گلستان یک جام برآر همچو خورشید عالی کن از آن نهال پستان دیدار حق است مؤمنان را خوارزم نبیند و دهستان منکر ز برای چشم زخمت همچو سر خر میان بستان گر در دل او نمی نشیند خوش در دل ما نشسته است آن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۲ ما شادتریم یا تو ای جان ما صافتریم یا دل کان در عشق خودیم جمله بی دل در روی خودیم مست و حیران ما مستتریم یا پیاله ما پاکتریم یا دل و جان در ما نگرید و در رخ عشق ما خواجه عجبتریم یا آن ایمان عشق است و کفر ماییم در کفر نگه کن و در ایمان ایمان با کفر شد هم آواز از یک پرده زنند الحان دانا چو نداند این سخن را پس کی رسد این سخن به نادان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۳ ای روی مه تو شاد خندان آن روی همیشه باد خندان آن ماه ز هیچ کس نزاده ست ور زانک بزاد زاد خندان ای یوسف یوسفان نشستی در مسند عدل و داد خندان آن در که همیشه بسته بودی وا شد ز تو با گشاد خندان ای آب حیات چون رسیدی شد آتش و خاک و باد خندان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۴ ای روی تو نوبهار خندان احسنت زهی نگار خندان می بینمت ای نگار در خلد بر شاخ درخت انار خندان یک لحظه جدا مباش از من ای یار نکوعذار خندان ای شهر جهان خراب بی تو ای خسرو و شهریار خندان ای صد گل سرخ عاشق تو بر چشمه و سبزه زار خندان در بیشه دل خیال رویت شیر است کند شکار خندان هر روز ز جانبی برآیی چون دولت بی قرار خندان بحری است صفات شمس تبریز پر از در شاهوار خندان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۵ بازآمد آستین فشانان آن دشمن جان و عقل و ایمان غارتگر صد هزار خانه ویران کن صد هزار دکان شورنده صد هزار فتنه حیرتگه صد هزار حیران آن دایه عقل و آفت عقل آن مونس جان و دشمن جان او عقل سبک کجا رباید عقلی خواهد چو عقل لقمان او جان خسیس کی پذیرد جانی خواهد چو بحر عمان آمد که خراج ده بیاور گفتم که چه ده دهی است ویران طوفان تو شهرها شکست است یک ده چه زند میان طوفان گفتا ویران مقام گنج است ویرانه ماست ای مسلمان ویرانه به ما ده و برون رو تشنیع مزن مگو پریشان ویرانه ز توست چون تو رفتی معمور شود به عدل سلطان حیلت مکن و مگو که رفتم اندر پس در مباش پنهان چون مرده بساز خویشتن را تا زنده شوی به روح انسان گفتی که تو در میان نباشی آن گفت تو هست عین قرآن کاری که کنی تو در میان نی آن کرده حق بود یقین دان باقی غزل به سر بگوییم نتوان گفتن به پیش خامان خاموش که صد هزار فرق است از گفت زبان و نور فرقان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۶ مال است و زر است مکسب تن کسب دل دوستی فزودن بستان بی دوست هست زندان زندان با دوست هست گلشن گر لذت دوستی نبودی نی مرد شدی پدید نی زن خاری که به باغ دوست روید خوشتر ز هزار سرو و سوسن بر هم دوزید عشق ما را بی منت ریسمان و سوزن گر خانه عالم است تاریک بگشاید عشق شصت روزن ور می ترسی ز تیر و شمشیر جوشن گر عشق ساخت جوشن هم عشق کمال خود بگوید دم درکش و باش مرد الکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۷ وقت آمد توبه را شکستن وز دام هزار توبه جستن دست دل و جان ها گشادن دست غم را ز پس ببستن معشوقه روح را بدیدن لعل لب او به بوسه خستن در آب حیات غسل کردن در وی تن خویش را بشستن برخاست قیامت وصالش تا کی به امید درنشستن گر بسکلد آن نگار بنگر صد پیوست است در آن سکستن مخدومی شمس دین تبریز ای جان تو رمیده ای ز بستن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۸ ای دوست عتاب را رها کن تدبیر دوای درد ما کن ای دوست جدا مشو تو از ما ما را ز بلا و غم جدا کن اندیشه چو دزد در دل افتاد مستم کن و دزد را فنا کن شادی ز میان غم برانگیز در عالم بی وفا وفا کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۹ ای عربده کرده دوش با من می خورده و کرده جوش با من ای جان به حق وصال دوشین در خشم چنین مکوش با من گر با تو ز من بدی بگفتید با بنده بگو مپوش با من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۰ امروز تو خوشتری و یا من بی من تو چگونه ای و با من نی نی من و تو مگو رها کن فرقی خود نیست از تو تا من بی تو بودی تو بر سر چرخ بی من بودم به سال ها من در پوست من و تو همچو انگور در شیره کجا تو و کجا من از بخل بجست و در سخا ماند آن حاتم طی و گفت ها من من بخل و سخا نثار کردم ای بیش ز حاتم از سخا من ای جان لطیف خوش لقا تو ای آینه دار آن لقا من

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۵ بازآمد آستین فشانان آن دشمن جان و عقل و ایمان غارتگر صد هزار خانه ویران کن صد هزار دکان شورنده صد هزار فتنه حیرتگه صد هزار حیران آن دایه عقل و آفت عقل آن مونس جان و دشمن جان او عقل سبک کجا رباید عقلی خواهد چو عقل لقمان او جان خسیس کی پذیرد جانی خواهد چو بحر عمان آمد که خراج ده بیاور گفتم که چه ده دهی است ویران طوفان تو شهرها شکست است یک ده چه زند میان طوفان گفتا ویران مقام گنج است ویرانه ماست ای مسلمان ویرانه به ما ده و برون رو تشنیع مزن مگو پریشان ویرانه ز توست چون تو رفتی معمور شود به عدل سلطان حیلت مکن و مگو که رفتم اندر پس در مباش پنهان چون مرده بساز خویشتن را تا زنده شوی به روح انسان گفتی که تو در میان نباشی آن گفت تو هست عین قرآن کاری که کنی تو در میان نی آن کرده حق بود یقین دان باقی غزل به سر بگوییم نتوان گفتن به پیش خامان خاموش که صد هزار فرق است از گفت زبان و نور فرقان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۶ مال است و زر است مکسب تن کسب دل دوستی فزودن بستان بی دوست هست زندان زندان با دوست هست گلشن گر لذت دوستی نبودی نی مرد شدی پدید نی زن خاری که به باغ دوست روید خوشتر ز هزار سرو و سوسن بر هم دوزید عشق ما را بی منت ریسمان و سوزن گر خانه عالم است تاریک بگشاید عشق شصت روزن ور می ترسی ز تیر و شمشیر جوشن گر عشق ساخت جوشن هم عشق کمال خود بگوید دم درکش و باش مرد الکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۷ وقت آمد توبه را شکستن وز دام هزار توبه جستن دست دل و جان ها گشادن دست غم را ز پس ببستن معشوقه روح را بدیدن لعل لب او به بوسه خستن در آب حیات غسل کردن در وی تن خویش را بشستن برخاست قیامت وصالش تا کی به امید درنشستن گر بسکلد آن نگار بنگر صد پیوست است در آن سکستن مخدومی شمس دین تبریز ای جان تو رمیده ای ز بستن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۸ ای دوست عتاب را رها کن تدبیر دوای درد ما کن ای دوست جدا مشو تو از ما ما را ز بلا و غم جدا کن اندیشه چو دزد در دل افتاد مستم کن و دزد را فنا کن شادی ز میان غم برانگیز در عالم بی وفا وفا کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۹ ای عربده کرده دوش با من می خورده و کرده جوش با من ای جان به حق وصال دوشین در خشم چنین مکوش با من گر با تو ز من بدی بگفتید با بنده بگو مپوش با من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۰ امروز تو خوشتری و یا من بی من تو چگونه ای و با من نی نی من و تو مگو رها کن فرقی خود نیست از تو تا من بی تو بودی تو بر سر چرخ بی من بودم به سال ها من در پوست من و تو همچو انگور در شیره کجا تو و کجا من از بخل بجست و در سخا ماند آن حاتم طی و گفت ها من من بخل و سخا نثار کردم ای بیش ز حاتم از سخا من ای جان لطیف خوش لقا تو ای آینه دار آن لقا من

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۱ عقل از کف عشق خورد افیون هش دار جنون عقل اکنون عشق مجنون و عقل عاقل امروز شدند هر دو مجنون جیحون که به عشق بحر می رفت دریا شد و محو گشت جیحون در عشق رسید بحر خون دید بنشست خرد میانه خون بر فرق گرفت موج خونش می برد ز هر سوی به بی سون تا گم کردش تمام از خود تا گشت به عشق چست و موزون در گم شدگی رسید جایی کان جا نه زمین بود نه گردون گر پیش رود قدم ندارد ور بنشیند پس او است مغبون ناگاه بدید زان سوی محو زان سوی جهان نور بی چون یک سنجق و صد هزار نیزه از نور لطیف گشت مفتون آن پای گرفته اش روان شد می رفت در آن عجیب هامون تا بو که رسد قدم بدان جا تا رسته شود ز خویش و مادون پیش آمد در رهش دو وادی یک آتش بد یکیش گلگون آواز آمد که رو در آتش تا یافت شوی به گلستان هون ور زانک به گلستان درآیی خود را بینی در آتش و تون بر پشت فلک پری چو عیسی و اندر بالا فرو چو قارون بگریز و امان شاه جان جو از جمله عقیله ها تو بیرون آن شمس الدین و فخر تبریز کز هر چه صفت کنیش افزون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۲ ای دشمن عقل و جان شیرین نور موسی و طور سینین ای دوست که زهره نیست جان را تا از تو نشان دهد به تعیین ای هر چه بگویم و نویسم برخوانده نانبشته پیشین ای آنک طبیب دردهایی بی قرص بنفشه و فسنتین ای باعث رزق مستمندان بی قوصره و جوال و خرجین هر ذوق که غیر حضرت توست نوش تین است و نیش تنین دو پاره کلوخ را بگیری ویسی سازی از آن و رامین وان نقش از آن فروتراشی طینی باشد میانه طین پس در کف صنع نقش بندت لعبت هااند این سلاطین بر هم زنشان چو دو سبو تو تا بشکند آن یکی به توهین تا لاف زند که من شکستم تو بشکسته به دست تکوین چون بادی را کنی مصور طاووس شوند و باز و شاهین شب خواب مسافری ببندی یعنی که مخسب خیز بنشین بنشین به خیال خانه دل هر نقش که می کنیم می بین نقشی دگری همی فرستیم تا لقمه او شود نخستین تا صورت راست را بدانی در سینه ز صورت دروغین من از پی اینت نقش کردم تا کلک مرا کنی تو تحسین امشب همه نقش ها شکارند از اسب فرومگیر تو زین تا روز سوار باش بر صید مندیش ز بالش و نهالین می گرد به گرد لیل لیلی گر مجنونی ز پای منشین امشب صدقات می دهد شاه ان الصدقات للمساکین صاع سلطان اگر بجویی یابی به جوال ابن یامین بس کن که دعا بسی بکردی گوش آر از این سپس به آمین

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۱ عقل از کف عشق خورد افیون هش دار جنون عقل اکنون عشق مجنون و عقل عاقل امروز شدند هر دو مجنون جیحون که به عشق بحر می رفت دریا شد و محو گشت جیحون در عشق رسید بحر خون دید بنشست خرد میانه خون بر فرق گرفت موج خونش می برد ز هر سوی به بی سون تا گم کردش تمام از خود تا گشت به عشق چست و موزون در گم شدگی رسید جایی کان جا نه زمین بود نه گردون گر پیش رود قدم ندارد ور بنشیند پس او است مغبون ناگاه بدید زان سوی محو زان سوی جهان نور بی چون یک سنجق و صد هزار نیزه از نور لطیف گشت مفتون آن پای گرفته اش روان شد می رفت در آن عجیب هامون تا بو که رسد قدم بدان جا تا رسته شود ز خویش و مادون پیش آمد در رهش دو وادی یک آتش بد یکیش گلگون آواز آمد که رو در آتش تا یافت شوی به گلستان هون ور زانک به گلستان درآیی خود را بینی در آتش و تون بر پشت فلک پری چو عیسی و اندر بالا فرو چو قارون بگریز و امان شاه جان جو از جمله عقیله ها تو بیرون آن شمس الدین و فخر تبریز کز هر چه صفت کنیش افزون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۲ ای دشمن عقل و جان شیرین نور موسی و طور سینین ای دوست که زهره نیست جان را تا از تو نشان دهد به تعیین ای هر چه بگویم و نویسم برخوانده نانبشته پیشین ای آنک طبیب دردهایی بی قرص بنفشه و فسنتین ای باعث رزق مستمندان بی قوصره و جوال و خرجین هر ذوق که غیر حضرت توست نوش تین است و نیش تنین دو پاره کلوخ را بگیری ویسی سازی از آن و رامین وان نقش از آن فروتراشی طینی باشد میانه طین پس در کف صنع نقش بندت لعبت هااند این سلاطین بر هم زنشان چو دو سبو تو تا بشکند آن یکی به توهین تا لاف زند که من شکستم تو بشکسته به دست تکوین چون بادی را کنی مصور طاووس شوند و باز و شاهین شب خواب مسافری ببندی یعنی که مخسب خیز بنشین بنشین به خیال خانه دل هر نقش که می کنیم می بین نقشی دگری همی فرستیم تا لقمه او شود نخستین تا صورت راست را بدانی در سینه ز صورت دروغین من از پی اینت نقش کردم تا کلک مرا کنی تو تحسین امشب همه نقش ها شکارند از اسب فرومگیر تو زین تا روز سوار باش بر صید مندیش ز بالش و نهالین می گرد به گرد لیل لیلی گر مجنونی ز پای منشین امشب صدقات می دهد شاه ان الصدقات للمساکین صاع سلطان اگر بجویی یابی به جوال ابن یامین بس کن که دعا بسی بکردی گوش آر از این سپس به آمین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۳ برخیز و صبوح را برنجان ای روی تو آفتاب رخشان جان ها که ز راه نو رسیدند بر مایده قدیم بنشان جان ها که پرید دوش در خواب در عالم غیب شد پریشان هر جان به ولایتی و شهری آواره شدند چون غریبان مرغان رمیده را فرازآر حراقه بزن صفیر برخوان هرچ آوردند از ره آورد بیخود کنشان و جمله بستان زیرا هر گل که برگ دارد او بر نخورد از این گلستان عقلی باید ز عقل بیزار خوش نیست قلاوزی زحیران جغد است قلاوز و همه راه در هر قدمی هزار ویران ای باز خدا درآ به آواز از کنگره های شهر سلطان این راه بزن که اندر این راه خفت اشتر و مست شد شتربان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۴ از ما مرو ای چراغ روشن تا زنده شود هزار چون من تا بشکفد از درون هر خار صد نرگس و یاسمین و سوسن بر هر شاخی هزار میوه در هر گل تر هزار گلشن جان شب را تو چون چراغی یا جان چراغ را چو روغن ای روزن خانه را چو خورشید یا خانه بسته را چو روزن ای جوشن را چو دست داوود یا رستم جنگ را چو جوشن خورشید پی تو غرق آتش وز بهر تو ساخت ماه خرمن نستاند هیچ کس به جز تو تاوان بهار را ز بهمن از شوق تو باغ و راغ در جوش وز عشق تو گل دریده دامن ای دوست مرا چو سر تو باشی من غم نخورم ز وام کردن روزی که گذر کنی به بازار هم مرد رود ز خویش و هم زن وان شب که صبوح او تو باشی هم روح بود خراب و هم تن ترکی کند آن صبوح و گوید با هندوی شب به خشم سن سن ترکیت به از خراج بلغار هر سن سن تو هزار رهزن گفتی که خموش من خموشم گر زانک نیاریم به گفتن ور گوش رباب دل بپیچی در گفت آیم که تن تنن تن خاکی بودم خموش و ساکن مستم کردی به هست کردن هستی بگذارم و شوم خاک تا هست کنی مرا دگر فن خاموش که گفت نیز هستی است باش از پی انصتواش الکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۵ دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان گر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان از درون سو آشنا و از برون بیگانه رو این چنین پرمهر دشمن من ندیدم در جهان چونک دلبر خشم گیرد عشق او می گویدم عاشق ناشی مباش و رو مگردان هان و هان راست ماند تلخی دلبر به تلخی شراب سازوار اندر مزاج و تلخ تلخ اندر زبان پیش او مردن به هر دم از شکر شیرینتر است مرده داند این سخن را تو مپرس از زندگان شاد روزی کاین غزل را من بخوانم پیش عشق سجده آرم بر زمین و جان سپارم در زمان مرغ جان را عشق گوید میل داری در قفس مرغ گوید من تو را خواهم قفس را بردران

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۳ برخیز و صبوح را برنجان ای روی تو آفتاب رخشان جان ها که ز راه نو رسیدند بر مایده قدیم بنشان جان ها که پرید دوش در خواب در عالم غیب شد پریشان هر جان به ولایتی و شهری آواره شدند چون غریبان مرغان رمیده را فرازآر حراقه بزن صفیر برخوان هرچ آوردند از ره آورد بیخود کنشان و جمله بستان زیرا هر گل که برگ دارد او بر نخورد از این گلستان عقلی باید ز عقل بیزار خوش نیست قلاوزی زحیران جغد است قلاوز و همه راه در هر قدمی هزار ویران ای باز خدا درآ به آواز از کنگره های شهر سلطان این راه بزن که اندر این راه خفت اشتر و مست شد شتربان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۴ از ما مرو ای چراغ روشن تا زنده شود هزار چون من تا بشکفد از درون هر خار صد نرگس و یاسمین و سوسن بر هر شاخی هزار میوه در هر گل تر هزار گلشن جان شب را تو چون چراغی یا جان چراغ را چو روغن ای روزن خانه را چو خورشید یا خانه بسته را چو روزن ای جوشن را چو دست داوود یا رستم جنگ را چو جوشن خورشید پی تو غرق آتش وز بهر تو ساخت ماه خرمن نستاند هیچ کس به جز تو تاوان بهار را ز بهمن از شوق تو باغ و راغ در جوش وز عشق تو گل دریده دامن ای دوست مرا چو سر تو باشی من غم نخورم ز وام کردن روزی که گذر کنی به بازار هم مرد رود ز خویش و هم زن وان شب که صبوح او تو باشی هم روح بود خراب و هم تن ترکی کند آن صبوح و گوید با هندوی شب به خشم سن سن ترکیت به از خراج بلغار هر سن سن تو هزار رهزن گفتی که خموش من خموشم گر زانک نیاریم به گفتن ور گوش رباب دل بپیچی در گفت آیم که تن تنن تن خاکی بودم خموش و ساکن مستم کردی به هست کردن هستی بگذارم و شوم خاک تا هست کنی مرا دگر فن خاموش که گفت نیز هستی است باش از پی انصتواش الکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۵ دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان گر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان از درون سو آشنا و از برون بیگانه رو این چنین پرمهر دشمن من ندیدم در جهان چونک دلبر خشم گیرد عشق او می گویدم عاشق ناشی مباش و رو مگردان هان و هان راست ماند تلخی دلبر به تلخی شراب سازوار اندر مزاج و تلخ تلخ اندر زبان پیش او مردن به هر دم از شکر شیرینتر است مرده داند این سخن را تو مپرس از زندگان شاد روزی کاین غزل را من بخوانم پیش عشق سجده آرم بر زمین و جان سپارم در زمان مرغ جان را عشق گوید میل داری در قفس مرغ گوید من تو را خواهم قفس را بردران

%0
10 Bölüm