مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۷ به من نگر به دو رخسار زعفرانی من به گونه گونه علامات آن جهانی من به جان پیر قدیمی که در نهاد من است که باد خاک قدم هاش این جوانی من تو چشم تیز کن آخر به چشم من بنگر مدزد این دل خود را ز دلستانی من بر این لبم چو از آن بخت بوسه ای برسید شکر کساد شد از قند خوش زبانی من به گوش ها برسد حرف های ظاهر من به هیچ کس نرسد نعره های جانی من بس آتشی که فروزد از این نفس به جهان بسی بقا که بجوشد ز حرف فانی من ز شمس مفخر تبریز تا چه دیدستم که بی قرار شدستند این معانی من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۸ چهار روز ببودم به پیش تو مهمان سه روز دیگر خواهم بدن یقین می دان به حق این سه و آن چار رو ترش نکنی که تا نیفتد این دل به صد هزار گمان به هر طعام خوشم من جز این یکی ترشی که سخت این ترشی کند می کند دندان که جمله ترشی ها بدان گوار شود که تو ترش نکنی روی ای گل خندان گشای آن لب خندان که آن گوارش ماست که تعبیه ست دو صد گلشکر در آن احسان ترش مکن که نخواهد ترش شدن آن رو که می دهد مدد قند هر دمش رحمان چه جای این که اگر صد هزار تلخ و ترش به نزد روی تو افتد شود خوش و شادان مگر به روز قیامت نهان شود رویت وگر نه دوزخ خوشتر شود ز صدر جنان اگر میان زمستان بهار نو خواهی درآ به باغ جمالت درخت ها بفشان به روز جمعه چو خواهی که عیدها بینند برآی بر سر منبر صفات خود برخوان غلط شدم که تو گر برروی به منبر بر پری برآرد منبر چو دل شود پران مرا به قند و شکرهای خویش مهمان کن علف میاور پیشم منه نیم حیوان فرشته از چه خورد از جمال حضرت حق غذای ماه و ستاره ز آفتاب جهان غذای خلق در آن قحط حسن یوسف بود که اهل مصر رهیده بدند از غم نان خمش کنم که دگربار یار می خواهد که درروم به سخن او برون جهد ز میان غلط که او چو بخواهد که از خرم فکند حذر چه سود کند یا گرفتن پالان مگر همو بنماید ره حذر کردن همو بدوزد انبان همو درد انبان مرا سخن همه با او است گرچه در ظاهر عتاب و صلح کنم گرم با فلان و فلان خمش که تا نزند بر چنین حدیث هوا از آنک باد هوا نیست محرم ایشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۹ مقام ناز نداری برو تو ناز مکن چو میوه پخته نگشت از درخت بازمکن به پیش قبله حق همچو بت میا منشین نماز خود را از خویش بی نماز مکن گهی که پخته شدی از درخت فارغ باش ز گرم و سرد میندیش و احتراز مکن چو هیچ خصم نماند برو به بزم نشین سلاح رزم بینداز و ترک تاز مکن چو صاف صاف برآمد ز کوره نقده تو مده به کوره هر کوردل گداز مکن جمال خود ز اسیران عشق هیچ مپوش چو باغ لطف خدایی تو در فراز مکن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۷ به من نگر به دو رخسار زعفرانی من به گونه گونه علامات آن جهانی من به جان پیر قدیمی که در نهاد من است که باد خاک قدم هاش این جوانی من تو چشم تیز کن آخر به چشم من بنگر مدزد این دل خود را ز دلستانی من بر این لبم چو از آن بخت بوسه ای برسید شکر کساد شد از قند خوش زبانی من به گوش ها برسد حرف های ظاهر من به هیچ کس نرسد نعره های جانی من بس آتشی که فروزد از این نفس به جهان بسی بقا که بجوشد ز حرف فانی من ز شمس مفخر تبریز تا چه دیدستم که بی قرار شدستند این معانی من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۸ چهار روز ببودم به پیش تو مهمان سه روز دیگر خواهم بدن یقین می دان به حق این سه و آن چار رو ترش نکنی که تا نیفتد این دل به صد هزار گمان به هر طعام خوشم من جز این یکی ترشی که سخت این ترشی کند می کند دندان که جمله ترشی ها بدان گوار شود که تو ترش نکنی روی ای گل خندان گشای آن لب خندان که آن گوارش ماست که تعبیه ست دو صد گلشکر در آن احسان ترش مکن که نخواهد ترش شدن آن رو که می دهد مدد قند هر دمش رحمان چه جای این که اگر صد هزار تلخ و ترش به نزد روی تو افتد شود خوش و شادان مگر به روز قیامت نهان شود رویت وگر نه دوزخ خوشتر شود ز صدر جنان اگر میان زمستان بهار نو خواهی درآ به باغ جمالت درخت ها بفشان به روز جمعه چو خواهی که عیدها بینند برآی بر سر منبر صفات خود برخوان غلط شدم که تو گر برروی به منبر بر پری برآرد منبر چو دل شود پران مرا به قند و شکرهای خویش مهمان کن علف میاور پیشم منه نیم حیوان فرشته از چه خورد از جمال حضرت حق غذای ماه و ستاره ز آفتاب جهان غذای خلق در آن قحط حسن یوسف بود که اهل مصر رهیده بدند از غم نان خمش کنم که دگربار یار می خواهد که درروم به سخن او برون جهد ز میان غلط که او چو بخواهد که از خرم فکند حذر چه سود کند یا گرفتن پالان مگر همو بنماید ره حذر کردن همو بدوزد انبان همو درد انبان مرا سخن همه با او است گرچه در ظاهر عتاب و صلح کنم گرم با فلان و فلان خمش که تا نزند بر چنین حدیث هوا از آنک باد هوا نیست محرم ایشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۹ مقام ناز نداری برو تو ناز مکن چو میوه پخته نگشت از درخت بازمکن به پیش قبله حق همچو بت میا منشین نماز خود را از خویش بی نماز مکن گهی که پخته شدی از درخت فارغ باش ز گرم و سرد میندیش و احتراز مکن چو هیچ خصم نماند برو به بزم نشین سلاح رزم بینداز و ترک تاز مکن چو صاف صاف برآمد ز کوره نقده تو مده به کوره هر کوردل گداز مکن جمال خود ز اسیران عشق هیچ مپوش چو باغ لطف خدایی تو در فراز مکن